******************************
**********************************************************
******************************
زندگینامه حضرت امام محمّد باقر ( ع )
******************************
**********************************************************
******************************
******************************
**********************************************************
******************************
امام محمد باقر (ع) در روز جمعه یا دوشنبه یا سه شنبه غره ماه رجب یا سوم ماه صفر سال 57 هجرى یا به روایتى دیگر سال 56 هجرى، در مدینه به دنیا آمد و در روز دوشنبه هفتم ذى حجه یا ربیع الاول و یا ربیع الاخر سال 114 هجرى، در همان شهر بدرود حیات گفت. بنابراین، آن حضرت 57 سال در این جهان زیست. از این مدت چهار سال با جدش امام حسین (ع) و پس از وى 35 سال با پدرش زندگى کرد و هیجده سال بقیه عمرش را به تنهایى به سر برد. بنابر روایتى که در کافى از قول امام صادق (ع) نقل شده است، وى 19 سال و دو ماه بیش از پدرش زیسته است و در همین دوران، مامتشیعیان را عهدهدار بوده است. امام باقر (ع) در مدت امامتخود چند صباحى از خلافت ولید بن عبد الملک و نیز خلافتسلیمان بن عبد الملک و عمر بن عبد العزیز و یزید بن عبد الملک را درک کرد و سرانجام در روزگار خلافت هشام بن عبد الملک وفات یافت. در کتاب اعلام الورى نیز همین قول آمده که با آنچه بعدا خواهیم گفت، صحیح مىنماید. ابن شهر آشوب در مناقب نوشته است:
آن حضرت در سال 114 هجرى، در سن 57 سالگى زندگى را به درود گفته که از این مدت سه یا چهار سال را در جوار جد بزرگوارش امام حسین (ع) و 34 سال و ده ماه یا 39 سال با پدرش و 19 یا مطابق قول دیگر 18 سال پس از پدرش زیسته است که همین مدت دوره امامت آن حضرت محسوب مىشود. امام باقر (ع) در طول سالهایى که مامتشیعیان را عهدهدار بود، دوران خلافت ولید بن یزید و سلیمان و عمر بن عبد العزیز و یزید بن عبد الملک و برادرش، هشام، و ولید بن یزید و برادرش. ابراهیم، را درک کرد و در اوایل خلافت ابراهیم، رحلتیافت. ابو جعفر بن بابویه گوید که ابراهیم بن ولید بن یزید، امام باقر (ع) را مسموم ساخت. در دو نسخهاى که از این کتاب در دسترس بود همین مطلب به چشم مىخورد. ولى در این گفته از جانب ابن شهر آشوب یا نساخ و یا هر دو سهوى رخ داده که از دید آگاهان پوشیده نیست. چون در میان خلفاى یاد شده تنها یک تن به نام ولید بن یزید وجود داشته و این همان کسى است که نامش در آخر عبارت ذکر شده. و نام درست کسى که در آغاز وایتبه او اشاره شده ولید بن عبد الملک است که ولید بن یزید الخ نام، درست آن ولید بن یزید بن عبد الملک و یزید بن ولید بن عبد الملک و ابراهیم و برادرش مىباشد. علاوه بر این هشام در سال 125 هجرى، وفات یافت و پس از او ابراهیم به خلافت رسید که او هم در سال 127 هجرى، کشته شد و اگر امام باقر (ع) در سال 114 هجرى، وفات یافته باشد، چنان که ابن شهر آشوب نیز همین سخن را مىگوید، مىتوان به آسانى پى برد که وفات آن حضرت در زمان خلافت هشام روى داده است نه ابراهیم.
در کتاب کشف الغمة آمده است: محمد بن عمرو مىگوید، بنابر روایتى که در دست ما است آن حضرت در سال 117 هجرى، وفات یافت و دیگران تاریخ رحلت آن حضرت را در سال 118 هجرى، ذکر کردهاند.
امام باقر (ع) در قبرستان بقیع و در کنار آرامگاه على بن حسین، پدرش، و حسن بن على عموى بزرگوارش، به خاک سپرده شده است.
مادر آن حضرت
مادر آن حضرت، فاطمه دختر حسن بن على بود که با کنیه ام عبد الله و بنابر قول دیگر، ام الحسن خوانده شده است. بنابراین امام باقر (ع) از سلاله پدر و مادرى هاشمى علوى و فاطمى به شمار مىآید. بدین جهت او نخستین کسى است که از نسل امام حسن (ع) و امام حسین (ع) به دنیا آمده است.
کنیه آن حضرت
کنیه وى را بعضى ابو جعفر و برخى ابو جعفر اول خواندهاند.
لقب امام
آن حضرت القاب بسیارى داشت که از آن میان لقب«باقر یا باقر العلم»از همه مشهورتر است.
چرا آن حضرت را باقر لقب داده بودند؟
در فصول المهمة آمده است: آن حضرت را بدین لقب مىخواندند زیرا علوم را مىشکافت و باز مىکرد. در صحاح آمده است: «تبقر، یعنى توسع در علم». و در قاموس گفته شده است: محمد بن على بن حسین را باقر مىخواندند چون در علم تبحر داشت. در لسان العرب نیز ذکر شده است: آن حضرت را باقر مىخواندند چرا که علم را مىشکافت و به اصل آن پى مىبرد و فروع علم را از آن استنباط مىکرد و دامنه علوم را مىشکافت و وسعت مىداد. ابن حجر در صواعق مىنویسد: «او را باقر مىخواندند و این کلمه از«بقر الارض»اخذ شده است، یعنى آنکه زمین را مىشکافد و مکنونات آن را آشکار مىکند. زیرا او نیز گنجینههاى نهانى معارف و حقایق احکام و حکمتها و لطایف را که جز از دید کوته نظران و ناپاکان پنهان نبود، آشکار مىکرد. »از این رو درباره وى گفته مىشد که آن حضرت شکافنده علم و جامع آن و نیز آشکار کننده و بالا برنده علم و دانش است. در تذکرة الخواص نیز آمده است: او را باقر لقب داده بودند زیرا در اثر سجدههاى فراوان، پیشانىاش شکاف برداشته بود. برخى هم گویند چون آن حضرت از دانش بسیار برخوردار بود او را باقر مىخواندند. آنگاه به نقل سخن جوهرى در صحاح مىپردازد.
شیخ صدوق در علل الشرایع به نقل از عمرو بن شمر آورده است: از حابر جعفى پرسیدم چرا به امام پنجم، باقر مىگفتند؟گفت: «چون علم را مىشکافت و اسرار آن را آشکار مىکرد». در مناقب ابن شهر آشوب نوشته شده است: گفتهاند براى هیچ یک از فرزندان حسن و حسین (ع) این اندازه از علوم، از قبیل تفسیر و کلام و فتوا و احکام و حلال و حرام فراهم نشد که براى امام باقر (ع(محمد بن مسلم نقل کرده است که از آن حضرت سى هزار حدیث پرسش کردم.
نقش انگشترى امام باقر (ع(
شیخ صدوق در کتابهاى عیون اخبار الرضا و امالى از قول امام رضا (ع) نقل کرده است که فرمود: «نقش انگشترى امام حسین (ع) «ان الله بالغ امره»بود و على بن حسین (ع) انگشترى پدر خود را به دست مىکرد. محمد بن على نیز همان انگشترى امام حسین (ع) را خاتم قرار مىداد. اما در فصول المهمه آمده است که نقش انگشترى آن حضرت«رب لا تذرنى فردا بود»نویسنده این کتاب[فصول المهمه]همچنین اضافه کرده است: ثعلبى در تفسیر خود نوشته استبر روى انگشترى امام باقر (ع) این کلمات نقش بسته بود:
ظنى بالله حسن
و بالنبى الموتمن
و بالوصى ذى المنن
و بالحسین و الحسن »
شیخ صدوق نیز مانند این روایت را در کتاب عیون اخبار الرضا از پدرش از امام صادق (ع) نقل کرده است. شیخ طوسى در تهذیب از امام صادق (ع) نقل کرده است که فرمود: نقش انگشترى پدرم این عبارت بود: «العزة لله جمیعا». در کتاب حلیة الاولیا نیز از امام صادق (ع) روایتشده که فرمود: نقش انگشترى پدرم«القوة لله جمیعا»بود. در کتاب کافى از یونس بن ظبیان و حفض بن غیاث نقل شده است که بر روى انگشترى ابو جعفر محمد بن على (ع) که بهترین کس از سلاله آل محمد (ص) بود، عبارت«العزة لله»نقش بسته بود. در کتاب مکارم الاخلاق از کتاب العباس از امام صادق (ع) روایتشده که فرمود: «نقش انگشترى ابو جعفر (باقر (ع) ) «العزة لله»بود»البته بعید نیست که آن حضرت چندین انگشترى داشته که بر روى هر یک عبارتى متفاوت از دیگرى حک شده بوده است.
شاعر آن حضرت، کثیر عزه و کمیت و برادرش ورد، و سید حمیرى بودهاند. دربان آن حضرت نیز جابر جعفى نام داشته است.
خلفاى معاصر با امام باقر (ع)
در زمان امام باقر (ع) ولید بن عبد الملک و سلیمان بن عبد الملک و عمر بن عبد العزیز و یزید بن عبد الملک و هشام بن عبد الملک خلافت داشتهاند. برخى هم نامهاى ولید بن یزید بن عبد الملک و یزید بن ولید بن عبد الملک و ابراهیم بن ولید بن عبد الملک را بر تعداد فوق افزودهاند.
فرزندان امام باقر (ع)
شیخ مفید در ارشاد مىنویسد: امام باقر (ع) هفت فرزند داشت. ابو عبد الله جعفر بن محمد، [فرزند بزرگ ایشان]، کنیه امام باقر (ع) را به همین علت ابو جعفر مىگفتند. فرزند دیگرش عبد الله نام داشت که مادر این دو ام فروه، دختر قاسم بن محمد بن ابو بکر بود. دو فرزند دیگر آن حضرت ابراهیم و عبید الله نام داشتند که از مادرى به نام ام حکیم، دختر اسد بن مغیره ثقفى زاده شدند. از این دو پسر نسلى به وجود نیامده. على و زینب دو فرزند دیگر آن حضرت بودند که از مادرى کنیز به دنیا آمدهاند. ام سلمه هم فرزند دیگر امام بود که او هم از مادرى کنیز متولد شده بود. برخى گفتهاند: زینب همان ام سلمه بوده است. در کتاب اعلام الورى نیز همین قول آمده است. ابن شهر آشوب در کتاب مناقب، اولاد امام باقر (ع) ، را هفت تن دانسته و آنها را مانند شیخ مفید برشمرده است مگر با این تفاوت که عبد الله افطح را نیز جزو فرزندان امام باقر (ع) محسوب کرده و گفته است: به جز فرزندان امام صادق (ع) ، اولاد امام باقر (ع) همگى از دنیا رفتند و نسلى از پس خود به یادگار نگذاشتند.
******************************
**********************************************************
******************************
ابو جعفر محمد بن على بن حسین بن على بن ابى طالب (ع) پنجمین امام از اهل بیت طاهرین صلوات الله علیهم
تولد، وفات، طول عمر و مدفن آن حضرت (ع)
امام محمد باقر (ع) در روز جمعه یا دوشنبه یا سه شنبه غره ماه رجب یا سوم ماه صفر سال 57 هجرى یا به روایتى دیگر سال 56 هجرى، در مدینه به دنیا آمد و در روز دوشنبه هفتم ذى حجه یا ربیع الاول و یا ربیع الاخر سال 114 هجرى، در همان شهر بدرود حیات گفت.بنابراین، آن حضرت 57 سال در این جهان زیست.از این مدت چهار سال با جدش امام حسین (ع) و پس از وى 35 سال با پدرش زندگى کرد و هیجده سال بقیه عمرش را به تنهایى به سر برد.بنابر روایتى که در کافى از قول امام صادق (ع) نقل شده است، وى 19 سال و دو ماه بیش از پدرش زیسته است و در همین دوران، امامت شیعیان را عهدهدار بوده است.امام باقر (ع) در مدت امامت خود چند صباحى از خلافت ولید بن عبد الملک و نیز خلافت سلیمان بن عبد الملک و عمر بن عبد العزیز و یزید بن عبد الملک را درک کرد و سرانجام در روزگار خلافت هشام بن عبد الملک وفات یافت.در کتاب اعلام الورى نیز همین قول آمده که با آنچه بعدا خواهیم گفت، صحیح مىنماید.ابن شهر آشوب در مناقب نوشته است:
آن حضرت در سال 114 هجرى، در سن 57 سالگى زندگى را به درود گفته که از این مدت سه یا چهار سال را در جوار جد بزرگوارش امام حسین (ع) و 34 سال و ده ماه یا 39 سال با پدرش و 19 یا مطابق قول دیگر 18 سال پس از پدرش زیسته است که همین مدت دوره امامت آن حضرت محسوب مىشود.امام باقر (ع) در طول سالهایى که امامت شیعیان را عهدهدار بود، دوران خلافت ولید بن یزید و سلیمان و عمر بن عبد العزیز و یزید بن عبد الملک و برادرش، هشام، و ولید بن یزید و برادرش.ابراهیم، را درک کرد و در اوایل خلافت ابراهیم، رحلت یافت.ابو جعفر بن بابویه گوید که ابراهیم بن ولید بن یزید، امام باقر (ع) را مسموم ساخت.در دو نسخهاى که از این کتاب در دسترس بود همین مطلب به چشم مىخورد.ولى در این گفته از جانب ابن شهر آشوب یا نساخ و یا هر دو سهوى رخ داده که از دید آگاهان پوشیده نیست.چون در میان خلفاى یاد شده تنها یک تن به نام ولید بن یزید وجود داشته و این همان کسى است که نامش در آخر عبارت ذکر شده.و نام درست کسى که در آغاز روایت به او اشاره شده ولید بن عبد الملک است که ولید بن یزید الخ نام، درست آن ولید بن یزید بن عبد الملک و یزید بن ولید بن عبد الملک و ابراهیم و برادرش مىباشد.علاوه بر این هشام در سال 125 هجرى، وفات یافت و پس از او ابراهیم به خلافت رسید که او هم در سال 127 هجرى، کشته شد و اگر امام باقر (ع) در سال 114 هجرى، وفات یافته باشد، چنان که ابن شهر آشوب نیز همین سخن را مىگوید، مىتوان به آسانى پى برد که وفات آن حضرت در زمان خلافت هشام روى داده است نه ابراهیم .
در کتاب کشف الغمة آمده است: محمد بن عمرو مىگوید، بنابر روایتى که در دست ما است آن حضرت در سال 117 هجرى، وفات یافت و دیگران تاریخ رحلت آن حضرت را در سال 118 هجرى، ذکر کردهاند.
امام باقر (ع) در قبرستان بقیع و در کنار آرامگاه على بن حسین، پدرش، و حسن بن على عموى بزرگوارش، به خاک سپرده شده است.
******************************
**********************************************************
******************************
نمایى از زندگانى امام محمد باقر (ع)
ابو جعفر، امام محمد باقر (ع) پنجمین آفتابى است که بر افق امامت، جاودانه درخشید.زندگیش سراسر دانش و ارزش بود، از این رو باقر العلوم نامیده شد، یعنى شکافنده دشواریهاى دانش و گشاینده پیچیدگیهاى معرفت.
خصلت آفتاب است که هماره گام بر فرق ظلمت مىنهد و در لحظههاى تاریک، بر افق زمان مىروید تا ارزشهاى مهجور و نهان شده در سیاهى جهل و جور را، دوباره جان بخشد و آشکار سازد.
او نیز در عصر حاکمیت جور و تشتت اندیشههاى دینى امت اسلام، تولد یافت تا پیام آور معرفت و احیاگر اسلام ناب محمدى (ص) باشد.
ولادت
حضرت ابو جعفر، باقر العلوم، در شهر مدینه تولد یافت.و بر اساس نظریه بیشتر مورخان و کتابهاى روایى، تولد آن گرامى در سال 57 هجرى بوده است این نقل، با روایاتى که نشان مىدهد امام باقر (ع) به هنگام شهادت جد خویش ـ حسین بن على (ع) ـ در سرزمین طف حضور داشته و سه سال از عمرش مىگذشته است هماهنگى دارد.
در روز و ماه ولادت آن حضرت نیز نقلهاى مختلفى یاد شده است:
الف ـ سوم صفر 57 هجرى
ب ـ پنجم صفر 57 هجرى
ج ـ جمعه اول رجب 57 هجرى
د ـ دوشنبه یا سه شنبه اول رجب 57 هجرى
بیشتر محققان با ترجیح نظریه نخست، یعنى سوم صفر آن را پذیرفتهاند.
تبار والاى امام باقر (ع)
امام محمد باقر (ع) از جانب پدر و نیز مادر، به شجره پاکیزه نبوت منتهى مىگردد.
او نخستین مولودى است که در خاندان علویان از التقاى دو بحر امامت (نسل حسن بن على و حسین بن على علیهما سلام) تولد یافت:
پدر: على بن الحسین، زین العابدین (ع) .مادر: ام عبد الله، فاطمه، دختر امام حسن مجتبى (ع)
مادر گرامى امام باقر (ع) نخستین علویهاى است که افتخار یافت فرزندى علوى به دنیا آورد . (9) براى وى کنیههایى چون ام الحسن و ام عبده آوردهاند، اما مشهورترین آنها، همان ام عبد الله است.
در پاکى و صداقت، چنان نمونه بود که صدیقهاش لقب دادند.
امام باقر (ع) مادر بزرگوار خویش را چنین توصیف کرده است:
« روزى مادرم کنار دیوارى نشسته بود، ناگهان دیوار ریزش کرد و در معرض ویرانى قرار گرفت، مادرم دست بر سینه دیوار نهاد و گفت، به حق مصطفى (ص) سوگند، اجازه فروریختن ندارى.دیوار بر جاى ماند تا مادرم از آن جا دور شد.سپس دیوار فرو ریخت.
نام و کنیه
نام آن حضرت محمد است.این نامى است که رسول خدا (ص) از دیر زمان براى وى برگزیده بود .
جابر بن عبد الله انصارى یار دیرین پیامبر (ص) افتخار دارد که سلام رسول خدا را به امام باقر (ع) ابلاغ کرده است.از بیان او ـ که بتفصیل خواهد آمد ـ استفاده مىشود که نامگذارى امام باقر (ع) به وسیله پیامبر اکرم ( ص( صورت گرفته است.کنیه آن گرامى ابو جعفر است و جز این کنیهاى براى وى نقل نکردهاند.
القاب
براى امام باقر (ع) این القاب یاد شده است:
1 ـ باقر.
این لقب مشهورترین القاب آن حضرت بشمار مىآید و بیشتر منابع بدان تصریح کردهاند.
در بیان فلسفه تعیین این لقب براى وى، آمده است:
ـ شکافنده معضلات علم و گشاینده پیچیدگیهاى دانش بود.
ـ به دلیل گستردگى معارف و اطلاعاتى که در اختیار داشت، باقر نامیده شد.
ـ بدان جهت که در نتیجه سجدههاى بسیار، پیشانیش فراخ گشته بود.
ـ احکام را از متن قوانین کلى، استنباط و استخراج مىکرد.
2 ـ شاکر
3 ـ هادى
4 ـ امین ـ شبیه، به جهت شباهت آن حضرت به رسول خدا (ص)
همسران
در منابع تاریخى، براى امام باقر (ع) دو همسر و دو «ام ولد» (20) نام بردهاند.
همسران عبارتند از:
1 ـ ام فروة دختر قاسم بن محمد بن ابى بکر.
او هر چند از نسل ابو بکر بود، اما همانند پدرش قاسم بن محمد حق امامان را مى شناخت و اهل ولایت معصومین (ع) بود، چنان که در روایتى از امام رضا )ع) آمده است که روزى نام قاسم بن محمد نزد آن حضرت برده شد، امام فرمود: او به ولایت و امامت اعتقاد داشت.
2 ـ ام حکیم دختر اسید بن مغیره ثقفى.
فرزندان
براى امام باقر (ع) هفت فرزند یاد کردهاند، پنج پسر و دو دختر.
1 ـ جعفر بن محمد الصادق (ع)
وى مشهورترین، ارجمندترین و با فضیلت ترین فرزند امام باقر (ع) مىباشد که از ام فروة زاده شد و نسل امامت از طریق او استمرار یافت.
2 ـ عبد الله بن محمد.او یگانه برادر امام صادق (ع) بشمار مىآید که هم از ناحیه پدر و هم از ناحیه مادر با آن حضرت متحد است.مورخان وى را صاحب فضل و صلاح دانستهاند و متذکر شدهاند که فردى از بنى امیه به او سم خورانید و او را به شهادت رساند.
3 ـ ابراهیم بن محمد، از ام حکیم.
4 ـ عبید الله بن محمد، از ام حکیم.
5 ـ على بن محمد.
6 ـ زینب بنت محمد، این دو (یعنى زینب و على) از یک مادرند که ام ولد بوده است.
7 ـ ام سلمه، مادر وى را نیز ام ولد دانستهاند.
برخى از منابع، تنها شش فرزند براى امام باقر (ع) نام بردهاند و بر این باورند که امام باقر فرزندى به نام عبید الله نداشته است.
گروهى دیگر گفته اند: امام باقر (ع) دو دختر نداشته است، بلکه زینب و ام سلمه در حقیقت دو نام براى یک دختر است.
******************************
**********************************************************
******************************
ابن شهر آشوب در مناقب مىنویسد: امام باقر (ع) میانه بالا و چهارشانه بود. چهرهاى نورانى و مویى مجعد و سیمایى گندمگون داشت. خال سیاهى بر روى گونه و خال سرخى بر بدنش دیده مىشد. میان باریک و صدایش خوش آهنگ بود.
در فصول المهمة آمده است که آن حضرت گندمگون و بهنجار بود.
******************************
**********************************************************
******************************
زندگى امام، آینه تمام نماى زندگى شرافتمندانه انسانهاى موحد و متعالى است.یکى از بارزترین ویژگیهاى امام جامعیت اوست.
توجه به علم، او را از اخلاق و فضایل روحى غافل نمىسازد و روى آورى به معنویات و عبادت و بندگى، وى را از پرداختن به زندگى مادى و روابط اجتماعى و اصلاح جامعه باز نمىدارد .
در حالى که انسانهاى معمولى، در بیشتر زمینهها گرفتار افراط و تفریط مىشوند، اگر به زهد و عبادت بپردازند، به عزلت و گوشهنشینى کشیده مىشوند و اگر به کار و تلاش رو آورند، از انجام بایسته وظایف عبادى و معنوى، دور مىمانند!
کار و تلاش در اوج زهد و تقوا
انسانهاى کم ظرفیت و کوتهاندیش، گمان مىکنند که لازمه زهد و تقوا، این است که خرقهاى پشمینه بر دوش افکنده و زاویه خلوتى را انتخاب کنند و روى از خلق بگردانند تا به خدا نزدیک شوند!
اینان گمان مىکنند که تلاش براى تأمین معاش و کسب روزى، مخالف زهد و توکل است، و وظیفه انسان فقط ذکر گفتن و پرداختن به نماز و روزه مىباشد و روزى از هر جا که باشد مىرسد ! ولى برنامه امامان (ع)، و از جمله امام باقر (ع) غیر از این بوده است.آنان، در اوج زهد و تقوا و در نهایت عبادت و بندگى خدا، اهل کار و تلاش بودهاند، و از این که دیگران روزى آنها را تأمین کنند و خرج زندگى ایشان را بپردازند، بشدت بیزار بودهاند.
محمد بن منکدر یکى از زهاد معروف عصر امام باقر (ع) است که همانند طاووس یمانى و ابراهیم بن ادهم و عدهاى دیگر، داراى گرایشهاى صوفیانه بوده است.او خود نقل مىکند:
در یکى از روزهاى گرم تابستان، از مدینه به سمت یکى از نواحى آن، خارج شدم، ناگاه در آن هواى گرم، محمد بن على (ع) را ملاقات کردم که با بدنى فربه و با کمک دو نفر از خدمتکارانش مشغول کار و رسیدگى به امور زندگى است.با خود گفتم: بزرگى از بزرگان قریش، در چنین ساعت گرم و طاقت فرسا و با چنین وضعیت جسمى، به فکر دنیا است! به خدا سوگند، باید پیش رفته و او را موعظه کنم.
به آن حضرت نزدیک شدم و سلام کردم.
او نفس زنان و عرق ریزان، سلامم را پاسخ گفت.
فرصت را غنیمت شمرده، به او گفتم:
خداوند، کارهایت را سامان دهد! چرا بزرگى چون شما در چنین شرایطى به فکر دنیا و طلب مال باشد! براستى اگر مرگ در چنین حالتى به سراغ شما بیاید، چه خواهید کرد!
امام باقر (ع)، دست از دست خدمتکاران برگرفت و ایستاد و فرمود:
به خدا سوگند، اگر در چنین حالتى مرگ به سراغم آید، بحق در حالت اطاعت از خداوند، به سراغم آمده است.این تلاش من خود اطاعت از خداست، زیرا با همین کارهاست که خود را از تو و دیگر مردم بىنیاز مىسازم (تا دست حاجت و تمنا به کسى دراز نکنم) .
من زمانى از خدا بیمناک هستم که هنگام معصیت و نافرمانى خدا، مرگم فرا رسد!
محمد بن منکدر مىگوید:
پس از شنیدن این سخنان، به آن حضرت عرض کردم: خداى رحمتت کند، منمىخواستم شما را موعظه کنم، اما شما مرا راهنمایى کردید.
حضور سازنده و مؤثر در جامعه
امام باقر (ع) با این که توجه به استغناى نفس و لزوم تلاش براى کسب معاش داشت و عملا در این راستا گام مىنهاد، اما هرگز زندگى خود را وقف تأمین معاش نکرده بود، بلکه همت اصلى آن حضرت، حضور سازنده و مؤثر در جامعه بود.
این درست است که نباید براى تأمین زندگى، سربار دیگران بود، ولى این نکته را نیز باید در نظر داشت که هدف اصلى و عالى زندگى، دستیابى به رفاه، و ثروت نیست و نباید در طریق تلاشهاى دنیوى، از ارزشهاى اصیل زندگى غافل بود.
امام باقر (ع) در روزگار خود، بزرگترین تأثیر علمى و عملى را براى جامعه خویش داشت.
حضور در مجامع علمى و تأسیس جلسات فرهنگى، یکى از بهترین و ارزندهترین نوع حضور در جامعه و خدمت به اجتماع مسلمانان بوده و هست، زیرا هر گونه تکامل اجتماعى در ابعاد اخلاقى و معنوى و اقتصادى و...منوط به تکامل فکرى و فرهنگى است.
براى تبیین نقش حیاتى امام باقر (ع) در جامعه اسلامى، یاد همین نکته کافى است که:
جمع عالمان بر این عقیده اتفاق دارند که فقیهترین مردم در آغاز سلسله فقیهان شش نفرند و آن شش نفر از اصحاب و شاگردان امام باقر (ع) و امام صادق(ع) بشمار مىآیند. و سخن حسن بن على الوشاء (3) که از معاصران امام رضا (ع) مىباشد، خود گواهى روشن بر مدعاى ماست که مىگوید: نهصد شیخ و بزرگ راوى حدیث را در مسجد کوفه مشغول تدریس یافتم که همگى از امام صادق (ع) و امام باقر (ع) نقل حدیث مىکردند.
محققان بر این عقیدهاند که امام باقر (ع) و امام صادق (ع) در حقیقت بنیانگذار دانشگاه اهل البیت هستند که حدود شش هزار رساله علمى از فارغ التحصیلان آن به ثبت رسیده است .
اصول اربعمائه همان رسالههاى چهار صد گانهاى است که در میان محدثان شیعه، به عنوان کتب اصول شناخته مىشود و از جمله آن شش هزار رساله به شمار مىآید، و چه بسا بیشتر محتویات کتب چهارگانه شیعه (کافى، من لا یحضره الفقیه، تهذیب و استبصار) از همین رسالههاى اربعمائه گرفته شده باشد.
مرجعیت و پاسخگویى به پرسشهاى مردم
ابو بصیر مىگوید: امام باقر (ع) در مسجد الحرام نشسته بود و گروه زیادى از دوستدارانش برگرد او حلقه زده بودند.در این هنگام طاووس یمانى به همراه گروهى به من نزدیک شد و پرسید: آن مردم در اطراف چه کسى حلقه زدهاند؟
گفتم: محمد بن على بن الحسین (باقر العلوم علیه السلام) است که نشسته و مردم دور او گرد آمدهاند.
طاووس یمانى گفت: من نیز به او کار داشتم.آنگاه پیش رفت، سلام کرد و نشست و گفت: آیا اجازه مىدهید مطالبى را از شما بپرسم؟
امام باقر (ع) فرمود: آرى بپرس! (6) طاووس یمانى سؤالهایش را مطرح کرد و امام (ع) به او پاسخ بایسته را ارائه داد.ابو حمزه ثمالى نیز مىگوید: در مسجد رسول خدا نشسته بودم که مردى پیش آمد، سلام کرد و گفت: تو کیستى؟
به او گفتم: مردى از اهل کوفهام.چه مىخواهى و در جستجوى چه هستى؟
مرد گفت: آیا ابو جعفر، محمد بن على (ع) را مىشناسى؟
گفتم: بلى، به آن گرامى چه کار و حاجتى دارى؟
گفت: چهل مسأله آماده کردهام تا از وى سؤال کنم و آن چه حق بود بپذیرم.
ابو حمزه مىگوید: از آن مرد پرسیدم، آیا تو فرق بین حق و باطل را مىدانى؟
مرد گفت: آرى...
در این هنگام امام باقر (ع) وارد شد در حالى که گروهى از اهل خراسان و مردم دیگر در اطراف وى بودند و مسایل حج را از آن حضرت مىپرسیدند.
آن مرد نیز نزدیک امام نشست و مطالب خود را با آن حضرت در میان گذاشت و جواب لازم را دریافت داشت.
این نمونهها و موارد دیگر، بروشنى مىنمایاند که امام باقر (ع) چگونه مورد رجوع مردم بوده و به نیازهاى مختلف آنان رسیدگى مىکرده است.
رسیدگى به محرومان
درباره امام باقر (ع) گفتهاند: هرگز شنیده نشد که نیازمندى نیازش را به آن حضرت اظهار داشته و با پاسخ منفى، مواجه شده باشد.
امام باقر (ع) همواره توصیه مىکرد که وقتى نیازمندان به شما رو مىآورند و یا شما مىخواهید آنان را صدا بزنید، بهترین نامها و عناوین را درباره آنان به کارگیرید و با عناوین و اوصاف زشت و بى ارزش و با بى احترامى با ایشان برخورد نکنید)
امام صادق (ع) مىفرماید: پدرم با این که از نظر امکانات مالى، نسبت به سایر خویشاوندان، در سطح پایینترى قرار داشت و مخارج زندگى وى، سنگینتر از بقیه بود، هر جمعه به نیازمندان انفاق مىکرد و مىفرمود: انفاق در روز جمعه، داراى ارجى فزونتر است، چنان که روز جمعه، خود بر سایر روزها برترى دارد.
و نیز این سخن را هم امام صادق (ع) فرموده است:
در یکى از روزها به حضور پدرم رسیدم در حالى که میان نیازمندان مدینه، هشت هزار دینار، تقسیم کرده و یازده برده را آزاد ساخته بود.
سخاوت و مروت نسبت به دوستان
عمرو بن دینار و عبد الله بن عبید مىگویند: ما هرگز به ملاقات امام باقر (ع) نرفتیم، مگر این که به وسیله هدایا و پوشاک و امکانات مالى، از ما استقبال و پذیرایى کرده، مىفرمود : اینها را از قبل براى شما تدارک دیده بودم.
ظاهرا منظور امام از بیان جمله اخیر این بوده است که دوستان و میهمانانش احساس شرم و نگرانى نکنند و گمان نبرند که با دریافت آن هدایا و امکانات، بر زندگى شخصى امام باقر (ع) کم و کاستى را تحمیل کردهاند.سلمى یکى از خدمتکاران خانه امام باقر (ع) است.او مىگوید:
برخى از دوستان و آشنایان امام باقر (ع) به میهمانى آن حضرت مىآمدند و از نزد وى بیرون نمىشدند، مگر این که بهترین غذاها را تناول کرده و چه بسا گاهى لباس و پول از آن گرامى دریافت مىکردند.
سلمى مىگوید: گاهى من با امام در این باره سخن مىگفتم که خرج خانواده
شما، خود سنگین است و از نظر در آمد وضع متوسطى دارید (بهتر این است که در پذیرایى از دوستان و مهمانان با احتیاط بیشترى رفتار کنید!) اما امام مىفرمود: اى سلمى! نیکى دنیا، رسیدگى به برادران و دوستان و آشنایان است، و گاهى حضرت پانصد و تا هزار درهم هدیه مىداد .
اسود بن کثیر مىگوید: تهیدست شدم و دوستانم به من رسیدگى نکردند.نزد امام باقر (ع) رفتم و از نیازمندى خود و جفاى برادران شکوه کردم، آن حضرت فرمود:
بد برادرى است آن برادرى که به هنگام ثروت و توانمندى، حالت را بپرسد و تو را در نظر داشته باشد، ولى زمانى که تهیدست و نیازمند شدى، از تو ببرد و به سراغت نیاید! سپس امام به خدمتکارش دستور داد تا هفتصد درهم نزد من گذارد، و فرمود: این مقدار را خرج کن و هر گاه تمام شد و نیاز داشتى باز مرا از حال خود با خبر ساز. (13)
شکیبایى و بردبارى در روابط اجتماعى
شرط اصلى حضور سازنده و مفید در جامعه، برخوردارى فرد از صبر و شکیبایى است.این ویژگى به عالیترین شکل آن در زندگى امام باقر (ع) مشهود است.
براى نمایاندن این ویژگى ارزشمند در زندگى آن حضرت نقل این حدیث کافى است که:
مردى غیر مسلمان (نصرانى) در یکى از روزها با امام باقر (ع) روبرو شد.آن مرد به دلیلى نامشخص نسبت به آن حضرت، کینه داشت، از این رو دهان به بدگویى گشود و با تغییر اندکى در اسم امام باقر (ع) گفت:
تو بقر (گاو) هستى!
امام بدون این که خشمناک شود و عکس العمل شدیدى نشان دهد، با آرامش خاصى فرمود: من باقرم .
مرد نصرانى که از سخن قبل به مقصود نرسیده بود و احساس مىکرد نتوانسته است امام را به خشم وادارد، گفت:
تو فرزند زنى آشپز هستى!
امام فرمود: این حرفه او بوده است (و ننگ و عارى براى او نخواهد بود)
مرد نصرانى، پا فراتر نهاد و با گستاخى هر چه تمامتر گفت:
تو فرزند زنى سیاه چرده و زنگى و...هستى!
امام (ع) فرمود: اگر تو راست مىگویى و مادرم آن گونه که تو توصیف مىکنى بوده است، پس از خداوند مىخواهم او را بیامرزد، و اگر ادعاهاى تو دروغ و بى اساس است، از خداوند مىخواهم که تو را بیامرزد!
در این لحظه، مرد نصرانى که شاهد حلم و بردبارى اعجاب انگیز امام باقر (ع) بود و مشاهده کرد که این شخصیت اصیل و پر نفوذ، علیرغم پایگاه عظیم اجتماعى و علمى خود که صدها شاگرد از درس او بهره مىگیرند و در میان قریش و بنى هاشم از ارج و منزلت و حمایت برخوردار است، به جاى عکس العمل منفى و مقابله به مثل در برابر بد زبانیهاى او، چون کوه صبر و شکیبایى، آرام و مطمئن ایستاده و با او سخن مىگوید، ناگهان در دادگاه وجدان خویش، خود را محکوم وشکست خورده یافت، و بى تأمل از گفتههاى خود معذرت خواهى کرد و اسلام آورد .
ارزش و اهمیت این گونه شکیبایى و بردبارى، چه بسا براى بسیارى از انسانها، نامفهوم باشد، ولى کسانى چون خواجه نصیر الدین طوسى که از یک سو افضل عالمان عصر خویش در علوم عقلى و نقلى شناخته شده، و از سوى دیگر منصب وزارت را در دستگاه حکومت به وى واگذار کردهاند، در اوج موقعیت علمى و اجتماعى، به امام خویش اقتدا کرده و در مقابل بدگویان به صبرى شگفت نایل مىشود.
شخصى به او خطاب مىکند: اى سگ، و اى سگ زاده!
اما او در پاسخ مىگوید، این سخن تو درست نیست، زیرا سگ بر چهار دست و پا راه مىرود و من چنین نیستم، سگ چنگال دارد، شعور ندارد، نمىاندیشد، ولى من چنین نیستم و...
براستى چنین شکیبایى و تحملى را جز در پیروان مکتب اهل بیت نمىتوان پیدا کرد.
صمیمیت و محبت با دوستان
یکى از دوستان امام باقر (ع) به نام ابى عبیده مىگوید:
در سفر، رفیق و همراه، امام باقر (ع) بودم.در طول سفر همیشه نخست من سوار بر مرکب مىشدم و سپس آن حضرت بر مرکب خویش سوار مىشد. (و این نهایت احترام و رعایت حرمت بود)
زمانى که بر مرکب مىنشستیم و در کنار یکدیگر قرار مىگرفتیم، آن چنان با من گرم مىگرفت و از حالم جویا مىشد که گویى لحظاتى قبل در کنار هم نبودهایم ودوستى را پس از روزگار دورى جسته است.
به آن حضرت عرض کردم:
اى فرزند رسول خدا! شما در معاشرت و لطف و محبت به همراهان و رفیقان به گونهاى رفتار مىکنید که از دیگران سراغ ندارم، و براستى اگر دیگران دست کم در اولین برخورد و مواجهه، چنین برخورد خوشى با دوستانشان داشته باشند، ارزنده و قابل تقدیر خواهد بود.
امام باقر (ع) فرمود: آیا نمىدانى که مصافحه (نهادن دست محبت در دست دوستان و مؤمنان) چه ارزشى دارد؟ مؤمنان هر گاه با یکدیگر مصافحه کنند و دست دوستى بفشارند، گناهانشان همانند برگهاى درخت فرو مىریزد و در منظر لطف خدایند تا از یکدیگر جدا شوند
محبت و عاطفه نسبت به خانواده
محبت و عاطفه نسبت به فرزندان و اعضاى خانواده در اوج رعایت ارزشهاى دینى و الهى، چیزى است که تنها در مکتب اهل بیت به صحیحترین شکل آن دیده مىشود.کسانى که از مکتب اهل بیت (ع) دور ماندهاند، چه آنان که اصولا پایبند به دین نیستند و چه آنان که دین را از طریق غیر اهل بیت دریافت کردهاند، در ایجاد تعادل میان عواطف و ارزشها گرفتار افراط و تفریط شدهاند.
گروهى آنچنان دلبسته به فرزند و زندگى هستند که همه قوانین و ارزشهاى دینى و اجتماعى را فداى آن مىکنند، و دستهاى آنچنان گرفتار جمود و جهالت شدهاند که گمان کردهاند، توحید و محبت به خدا مستلزم بىعاطفگى و بى مهرى نسبت به غیر خداست.این گروه دوستى و محبت زن و فرزند را عار مىدانند و در مرگعزیزانشان، حتى از قطرهاى اشک دریغ دارند، ولى در مکتب امام باقر (ع) خبرى از این افراط و تفریطها نیست.
گروهى نزد امام باقر (ع) شرفیاب شدند و به خانه آن حضرت وارد گشتند.اتفاقا یکى از فرزندان خردسال امام باقر (ع) مریض بود و آنان آثار غم و اندوه فراوانى را در آن حضرت مشاهده کردند.امام باقر از مریضى فرزند به گونهاى نگران و ناراحت بود که آرامش نداشت.آن گروه با مشاهده این وضع با خود گفتند که اگر این کودک طورى بشود (بمیرد) ممکن است امام باقر (ع) چنان ناراحت و غمگین شود و از خود عکس العملهایى نشان دهد که ما از ایشان انتظار نداشته باشیم.در همین اندیشه بودند که ناگهان صداى شیون شنیده شد و دانستند که کودک جان سپرده و اطرافیان بر او مىگریند، اما همچنان از وضع امام باقر (ع) بیخبر بودند که ایشان با صورتى گشاده بر آنان وارد شد، بر خلاف آنچه قبلا از آن حضرت مشاهده کرده بودند.
میهمانان گفتند: وقتى که ما وارد شدیم و حال مضطرب شما را دیدیم، ما نیز نگران وضع و حال شما شدیم!
امام (ع) فرمود: ما دوست داریم که عزیزانمان سالم و بى رنج و درد باشند، ولى زمانى که امر الهى سر رسید و تقدیر خداوندى محقق شد، خواست خداوند را مىپذیریم و در برابر مشیت او تسلیم و راضى هستیم.
این بیان، مىنمایاند که برخوردارى از روحیه رضا و تسلیم به معناى کنار نهادن عواطف و احساسهاى طبیعى نیست، بلکه عواطف در جاى خود باید ابراز شود و در اوج ابراز عواطف انسانى، روحیه رضا و تسلیم در برابر حکم الهى را نیز باید حفظ کرد.
احترام به حقوق اجتماعى مؤمنان
زراره گوید: امام باقر (ع) براى تشییع جنازه مردى از قریش، حضور یافت و من هم با ایشان بودم.در میان جمعیت تشییع کننده عطاء نیز حضور داشت.
در این میان، زنى از مصیبت دیدگان فریاد و ناله بر آورد.
عطاء به زن مصیبت زده گفت: یا ساکت مىشوى، یا من بازخواهم گشت! و در این تشییع، شرکت نخواهم جست.
اما، آن زن ساکت نشد و به زارى و افغان ادامه داد.و عطاء هم بازگشت و تشییع را ناتمام گذاشت.
من براى امام باقر (ع) قضیه عطاء را باز گفتم (و در انتظار عکس العمل امام بودم) .امام فرمود: به راه ادامه دهیم و جنازه را همچنان تشییع کنیم، زیرا اگر بنا باشد که به خاطر مشاهده یک عمل اشتباه و سر و صداى بیجاى یک زن، حقى را کنار بگذاریم (و به وظیفه اجتماعى خود نسبت به مؤمنى عمل نکنیم)حق مسلمانى را نادیده گرفتهایم.
زراره گوید: پس از تشییع، جنازه را بر زمین نهادند و بر آن نماز خواندیم و مراسم تدفین ادامه یافت.در این میان، صاحب عزا پیش آمد، از امام باقر (ع) سپاسگزارى کرد و به ایشان عرض کرد: شما توان راه رفتن زیاد را ندارید، به همین اندازه که لطف کرده و در تشییع جنازه شرکت کردهاید، متشکریم و اکنون بازگردید!
زراره مىگوید: من به امام گفتم: اکنون که صاحب عزا به شما رخصت بازگشت داده، بهتر است بازگردید، زیرا من سؤالى دارم که مىخواهم از محضرتان استفاده کنم.
امام فرمود: به کار خود ادامه بده، ما با اجازه صاحب عزا نیامدهایم تا با اجازه او بازگردیم.تشییع جنازه یک مؤمن، فضل و پاداشى دارد که ما به خاطر آن آمدهایم.به هر مقدار که انسان به تشییع ادامه دهد و به مؤمن حرمت نهد، از خداوند پاداش مىگیرد. (18) در این حدیث، درسهاى چندى نهفته است که از آن جمله به این موارد مىتوان اشاره کرد:
الف: لزوم وا ننهادن وظیفه و ترک نکردن حق به خاطر مشاهده باطل از دیگران.
ب: لزوم اهتمام به حقوق اجتماعى مؤمنان و ضرورت اجتناب از تنگ نظرى.
ج: حرمت مؤمن، حتى پس از مردن.
د: ضرورت انجام همه وظایف حتى وظایف اجتماعى، براى خدا و نه صرفا رضاى خلق.
اهتمام به حقوق مالى مردم
ابو ثمامه گوید: حضور امام باقر (ع) رسیدم و عرض کردم: فدایت شوم! من مردى هستم که مىخواهم در مکه اقامت گزینم، ولى یکى از پیروان مذهب مرجئه از من طلبکار است و من به او مدیون مىباشم.نظر شما چیست؟ (آیا بهتر است که به وطنم بازگردم و بدهکاریم را به آن مرد بپردازم، یا با توجه به این که مذهب آن مرد مذهب باطلى است، مىتوانم پرداخت بدهى خود را به تأخیر انداخته، همچنان در مکه بمانم؟)
امام فرمود: به سوى طلبکار باز گرد و قرضت را ادا کن و مصمم باش به گونهاى زندگى کنى که هنگام مرگ و ملاقات خداوند، طلبى از ناحیه دیگر بر عهد تونباشد، زیرا مؤمن هرگز خیانت نمىکند.
رعایت حقوق و نیازهاى روحى همسران
زاهد نمایان و تنگ نظرانى که عبادت و تقوا را در انزوا و کسالت و جمود مىبینند و با ترک شؤون زندگى و رفتارهاى اجتماعى در صدد راهیابى به مقامات معنوى هستند! واقعیات حیات را نادیده گرفته و به جاى پیروى از تمامیت وحى، تشخیصهاى نادرستشان را، ملاک حق مىشمرند، تشکیل زندگى خانوادگى را مانع وصول به حق پنداشته و رعایت حقوق و نیازهاى طبیعى و واقعى همسران را در خور دنیا گرایان مىدانند! و در جهت ضدیت با فطرت و طبیعت و نظام هستى بر مىخیزند، اما در مکتب اهل بیت (ع) و در زندگى امام باقر (ع) اثرى از این گونه حرکتها نیست، بلکه هر حقیقتى در جاى خود مورد توجه قرار گرفته است.از آن جمله نیازهاى روحى همسران است که معمولا در نگاه انسانهاى سطحى مورد غفلت و بیمهرى قرار مىگیرد، ولى در زندگى امامان (ع) به عنوان یک واقعیت مورد توجه بوده است.
گروهى از مردم به حضور امام باقر (ع) رسیدند، در حالى که امام خضاب کرده بود.
تازه واردان، از علت خضاب کردن آن حضرت، جویا شدند.
امام (ع) فرمود: چون زنان از آراستگى شوهر خویش شادمان مىشوند، من براى همسرانم خضاب کرده و خود را آراستهام.
عدم تحمیل ایدههاى خویش بر همسران
ایدههاى انسان بر دو گونهاند:
1 ـ ایدههاى اصولى و غیر قابل چشمپوشى، مانند پایبندى به اصول دین و واجبات و محرمات شرعى و نیز رعایت اصول اخلاق انسانى و...که انسان نسبت به چنین ایدههایى نمىتواند بى تفاوت باشد، چه در مورد همسر و چه دیگران.
امر به معروف و نهى از منکر شامل چنین زمینههایى است و همه مردم در قلمرو مکتب وظیفه دارند که در مرحله نخست، اعضاى خانواده خویش را به این ارزشها دعوت کرده و از ضد ارزشها بازدارند و در مرحله بعد همه افراد جامعه را امر به معروف و نهى از منکر نمایند.
2 ـ ایدههاى فردى در مورد مسایل مختلفى که فراتر از حد وظایف ضرورى است، مانند رعایت مستحبات و ترک مکروهات، و یا چشمپوشى از مباحات به منظور هدف و آرمانى خاص و ارزشمند .
اهل تقوا و زهد، علاوه بر انجام وظایف واجب و ضرورى، بسیارى از لذتهاى دنیوى را ترک مىکنند و حتى از تجملهاى مجاز و مباح نیز اجتناب مىورزند.
گاه موقعیت اجتماعى و سنى یک فرد، مستلزم رعایت مسایلى است که رعایت آنها بر دیگران و حتى همسران وى لازم نیست.در چنین مواردى، معمول انسانها سعى مىکنند تا ایدههاى خود و شیوه زندگى خویش را بر دیگران و همسر و فرزندشان تحمیل کنند و شرایط و روحیات ایشان را در نظر نگیرند.
در زندگى امام باقر (ع) نه تنها چنین نقطه ضعفهایى دیده نمىشود، بلکه خلاف آن قابل مشاهده است.
حسن زیات بصرى مىگوید: من به همراه یکى از دوستانم به منزل امام باقر (ع) رفته، بر او وارد شدیم.
برخلاف تصور خویش، آن حضرت را در اتاقى مفروش، آراسته و زینت شده یافتیم و بر دوش وى پارچهاى به رنگ گلهاى سرخ مشاهده کردیم.محاسن را قدرى کوتاه کرده و بر چشمان سرمه کشیده بود. (باید توجه داشت که در آن عصر و محیط سرمه کشیدن مردان رایج بوده است)
ما مسایل خود را با آن حضرت در میان گذاشتیم و سؤالهایمان را پرسیدیم و ازجا برخاستیم .هنگام خارج شدن از منزل، امام به من فرمود: همراه با دوستت، فردا هم نزد من بیایید.
گفتم بسیار خوب، خواهیم آمد.
چون فردا شد، با همان دوستم به خانه امام رفتیم، ولى این بار به اتاقى وارد شدیم که در آن، جز یک حصیر، هیچ امکاناتى نبود و امام پیراهنى خشن بر تن داشت.
در این هنگام امام به رفیق من رو کرد و فرمود: اى برادر بصرى! اتاقى که دیشب مشاهده کردى و در آنجا نزد من آمدى از همسرم بود که تازه با او ازدواج کردهام و در واقع آن اتاق، اتاق او بود و لوازم آن نیز، لوازم و امکاناتى است که او آورده است.
او خودش را براى من آراسته بود و من نیز مىبایست عکس العمل مناسبى داشته باشم و خودم را براى او بیارایم و بىتفاوت نباشم.امیدوارم از آنچه دیشب مشاهده کردى، به قلبت گمان بد راه نداده باشى.
رفیق من در پاسخ امام گفت: به خدا قسم، بدگمان شده بودم، ولى اکنون خداوند آن بد گمانى را از قلبم زدود و حقیقت را دریافتم.
آنچه از این حدیث استفاده مىشود، این است که امام از همسرش انتظار ندارد که چون او بر حصیر بنشیند و لباس خشن بر تن کند.
امام با این که در قلمرو اعمال فردى خود، از تجمل پرهیز دارد، ولى در زندگى خانوادگى و حتى اجتماعى، عواطف و نیازهاى روحى همسر و نیز شرایط و مقتضیات زمان را در نظر دارد و تجمل حلال را ممنوع نمىشمارد و در مواردى لازمهم مىداند.
حکم بن عتیبه مىگوید: بر امام باقر (ع) وارد شدم در حالى که اتاقش آراسته و لباسش رنگین بود، من همچنان به اتاق و لباس آن حضرت خیره شده بودم و نگاه مى کردم.امام که آثار شگفتى را در من مشاهده کرده بود، فرمود: اى حکم نظرت درباره آنچه مىبینى چیست؟
عرض کردم: درباره عمل شما چگونه مىتوانم داورى کنم (شما امام هستید و جز کار بایسته انجام نمىدهید)، ولى در محیط ما، جوانان کم سن و سال چنین مىپوشند، نه بزرگسالان!
امام فرمود: اى حکم، چه کسى زینتهاى الهى و خدادادى را ممنوع ساخته است! )پوشیدن این لباس زیبا و شیک، حرمت شرعى ندارد) ولى خوب است بدانى که این اتاق، از آن همسر من است و تازه با او ازدواج کردهام و تو مىدانى که اتاق ویژه خود من چگونه اتاقى است.
رعایت جمال و زى شرافتمندانه
ائمه (ع) به تناسب شرایط زمانى و مسؤولیتهاى اجتماعى خود، زندگى مىکردهاند.
در حالات على (ع) دیده شده است که آن حضرت در دوران حکومت و فرمانروایى خویش، کفشهایش را خود وصله مىزد و از سادهترین و کم بهاترین جامهها استفاده مىکرد، ولى آن حضرت شیوه زندگى خود را براى همگان تجویز نمىنمود و مىفرمود: من چون حاکم جامعه هستم، وظیفه خاصى دارم و باید در حد پایینترین طبقات جامعه زندگى کنم تا آنان با مشاهده وضع من، در خوداحساس آرامش و رضایت کنند.
اما سایر امامان، از آنجا که مسؤولیت حکومت را بر عهده نداشتهاند و در شرایط اجتماعى ویژهاى زندگى مىکردهاند، که چه بسا استفاده از لباسهاى کم بها و وصلهدار موجب تضعیف موقعیت اجتماعى آنان و توهین به شیعه مىشد، و بازتاب منفى داشته است، بر اساس وظیفه، آداب صحیح اجتماعى را رعایت کرده، به جمال و زى شرافتمندانه در جامعه اهتمام مىورزیدهاند .
امام باقر (ع) حتى در مورد چگونگى اصلاح محاسن خویش به مرد پیرایشگر رهنمود مىدهد. و در انتخاب لباس براى خویش، عزت و شرافت و زى شایسته را در نظر دارد! چنان که گاه لباس فاخر و تهیه شده از خز مىپوشد. و براى لباس رنگهاى جذاب و پر نشاط انتخاب مىکند.
امام باقر (ع) از این که در اندام او آثار رخوت و کسالت و پژمردگى ظاهر باشد، متنفر بود.
حکم بن عتیبه مىگوید: امام باقر (ع) را دیدم که حنا بر ناخنها نهاده است.
امام به من فرمود: نظرت درباره این کار چیست؟
عرض کردم: درباره کار شما چه مىتوانم بگویم (شما خود آگاهتر هستید و جز کار بایسته انجام نمىدهید)، ولى در آداب و رسوم اجتماعى ما، جوانان ناخنهایشان را با حنا مىآرایند !
امام فرمود: اى حکم! وقتى که انسان تنظیف مىکند و با دارو، موهاى زاید بدن را مىزداید، دارو بر ناخنها اثر گذاشته و رنگ آن را شبیه ناخن مردگان مىسازد.رنگ آن را با حنا مىتوان تغییر داد. این احادیث در مجموع مىرساند که امام باقر (ع) به چگونگى وضع لباس و زى خویش در جامعه توجه داشته، بى قیدى و بد منظرى و بىمبالاتى را نمىپسندیده است.
******************************
**********************************************************
******************************
اول، علم و دانش: در کشف الغمة از حافظ عبد العزیز بن اخضر جنابذى در کتابش موسوم به معالم العترة الطاهرة از حکم بن عتیبه نقل شده است که در مورد آیه ان فى ذلک لایات للمتوسمین گفت: « به خدا سوگند محمد بن على در ردیف همین هوشمندان است » .در صفحات بعد سخن ابو زرعه را نقل خواهیم کرد که گفته است: به جان خودم ابو جعفر از بزرگترین دانشمندان است.
ابو نعیم در حلیة الاولیاء نوشته است: مردى از ابن عمر درباره مسئلهاى پرسش کرد.ابن عمر نتوانست او را پاسخ گوید.پس به سوى امام باقر (ع) اشاره کرد و به پرسش کننده گفت : نزد این کودک برو و این مسئله را از او بپرس و جواب او را هم به من بازگوى.آن مرد به سوى امام باقر (ع) رفت و مشکل خود را مطرح کرد.امام نیز پاسخ او را گفت.مرد به نزد ابن عمر بازگشت و وى را از جواب امام باقر (ع) آگاه کرد.آنگاه ابن عمر گفت: اینان اهل بیتى هستند که از همه علوم آگاهى دارند.
در حلیة الاولیاء آمده است: محمد بن احمد بن حسین از محمد بن عثمان بن ابى شیبه، از ابراهیم بن محمد بن ابى میمون، از ابو مالک جهنى، از عبد الله بن عطاء، نقل کرده است که گفت: من هیچ یک از دانشمندان را ندیدم که نسبت به دانشمندى دیگر کم دانشتر باشند مگر نسبت به ابو جعفر.من حکم را مىدیدم که در نزد او چون شاگردى مىکرد.
شیخ مفید در کتاب ارشاد مىنویسد: شریف ابو محمد حسن بن محمد از جدم، از محمد بن قاسم شیبانى، از عبد الرحمن بن صالح ازدى، از ابو مالک جهنى، از عبد الله بن عطاء مکى، روایت کرده است که گفت: هرگز دانشمندى را ندیدم که نسبت به دانشمندى دیگر آگاهیهایش کمتر باشد مگر نسبت به ابو جعفر محمد بن على بن حسین.من حکم بن عتیبة را با آن آوازهاى که در میان پیروانش داشت مىدیدم که در مقابل آن حضرت چونان طفلى مىنمود که در برابر آموزگارش قرار گرفته است.
ابن جوزى در تذکرة الخواص، مىنویسد: عطاء مىگفت هیچ یک از دانشمندان را ندیدم که دامنه دانایىاش نسبت به دانشمندى دیگر کمتر باشد مگر نسبت به ابو جعفر.من حکم را دیدم که در نزد آن حضرت چونان پرندهاى ناتوان بود.ابن جوزى مىگوید: «منظور وى از حکم همان حکم بن عتیبه بود که در روزگار خود دانشمندى بزرگ به شمار مىآمد » .
این سخن، چنان که ملاحظه گردید، از عطاء نقل شده و باز به همان گونه که شنیدید ابو نعیم اصفهانى و شیخ مفید آن را از عبد الله بن عطاء روایت کردهاند.محمد بن طلحه نیز در کتاب مطالب السؤول، این روایت را به همین نحو نقل کرده است.البته در این باره ملقب شدن آن حضرت به لقب باقر العلم و شهرت وى در میان خاص و عام و در هر عصر و زمان بدین لقب کفایت مىکند.
ابن شهر آشوب در کتاب مناقب از محمد بن مسلم نقل کرده است که گفت: من سى هزار حدیث از آن حضرت پرسیدم.شیخ مفید نیز در کتاب اختصاص، به نقل از جابر جعفى آورده است: ابو جعفر امام باقر (ع) هفتاد هزار حدیث برایم گفت که هرگز از کسى نشنیده بودم.
شیخ مفید مىنویسد: از هیچ کدام از فرزندان امام حسن (ع) و امام حسین (ع) این اندازه از علم دین و آثار و سنت و علم قرآن و سیره و فنون ادب که از امام باقر (ع) صادر شده، ظاهر نشده است.
ما در صفحات آینده از بزرگان مسلمان از صحابه، تابعان و فقیهان و نویسندگان و بسیارى دیگر که از علم و دانش آن حضرت بهرهمند گشتهاند، یاد خواهیم کرد.تحقیقا بسیارى از دانشمندان از آن حضرت کسب علم کرده و بدو اقتدا نموده بودند و گفتار آن حضرت را پیروى مىکردند و از فقه و دلایل روشنى بخش حضرتش در توحید و فقه و کلام کمال استفاده را به عمل مىآوردند.
گفتار آن حضرت درباره توحید
بنابر نقل مدائنى، روزى یکى از اعراب بادیه به خدمت ابو جعفر محمد بن على آمد و از وى پرسید: آیا به هنگام عبادت خداوند هیچ او را دیدهاى؟ امام پاسخ داد: من چیزى را که ندیده باشم عبادت نمىکنم.اعرابى پرسید: چگونه او را دیدهاى؟ فرمود: دیدگان نتوانند او را دید اما دلها با نور حقایق ایمان او را مىبینند.با حواس به درک نمىآید و با مردمان قیاس نمىشود.با نشانهها شناخته شود و با علامتها موصوف گردد.در کار خود هرگز ستم روا نمىدارد.او خداوندى است که جز او معبودى نیست.اعرابى با شنیدن پاسخ امام باقر (ع) گفت: خداوند خود آگاهتر است که رسالتش را کجا قرار دهد.
احتجاج آن حضرت با محمد بن منکدر از زاهدان و عابدان بلند آوازه عصر خویش
شیخ مفید در ارشاد، نویسد: شریف ابو محمد حسن بن محمد از جدم، از یعقوب بن یزید از محمد بن ابى عمیر، از عبد الرحمن بن حجاج، از ابو عبد الله امام صادق (ع) نقل کرده است که فرمود: محمد بن منکدر مىگفت: گمان نمىکردم کسى مانند على بن حسین، خلفى از خود باقى گذارد که فضل او را داشته باشد، تا اینکه پسرش محمد بن على را دیدم.
مىخواستم او را اندرزى گفته باشم اما او به من پند داد.ماجرا چنین بود که من به اطراف مدینه رفته بودم ساعت بسیار گرم مىبود.در آن هنگام با محمد بن على مواجه شدم.او هیکلمند بود و به دو نفر از غلامانش تکیه داده بود.من با خودم گفتم: یکى از شیوخ قریش در این گرما و با این حال در طلب دنیا کوشش مىکند.به خدا او را اندرز خواهم گفت.پس نزدیک او شدم و سلامش دادم او نیز در حالى که عرق مىریخت با گشادهرویى جوابم گفت.به وى عرض کردم: خداوند کار ترا اصلاح کناد! یکى از شیوخ قریش در این ساعت و با این حال براى دنیا کوشش مىکند! به راستى اگر مرگ فرا رسد و تو در این حال باشى چه مىکنى؟ او دستان خود را از غلامانش برگرفت و به خود تکیه کرد و گفت: به خدا سوگند اگر مرگ من در این حالت فرا رسد مرگم فرا رسیده در حالى که من به طاعتى از طاعات الهى مشغولم.در حقیقت من با این طاعت مىخواهم خود را از تو و از دیگران بىنیاز کنم.بلکه من هنگامى از مرگ باک دارم که از راه برسد در حالى که من مشغول به یکى از معاصى الهى باشم.
محمد بن مکندر گوید: گفتم: «خدا ترا رحمت کند! مىخواستم اندرزت گفته باشم اما تو به من اندرز دادى» .
کلینى در کافى، مانند همین روایت را از على بن ابراهیم، از پدرش و محمد بن اسماعیل، از فضل بن شاذان و هم او، از ابن ابى عمیر، از عبد الرحمن بن حجاج، از امام صادق (ع) نقل کردهاند.
نگارنده: معناى سخن محمد بن منکدر که گفته بود: «مىخواستم اندرزت گفته باشم ولى تو به من اندرز دادى» این است که وى همچون طاووس یمانى و ابراهیم ادهم و...از متصوفه بود و اوقات خود را به عبادت سپرى مىکرد و دست از کسب و کار شسته بود و بدین سبب خود را سربار مردم کرده بود.و بار زندگى خود را بر دوش مردم نهاده بود او مىخواست امام باقر (ع) را نصیحت کند که مثلا شایسته نیست آن حضرت در آن گرماى روز به طلب دنیا برود.امام (ع) نیز بدو پاسخ مىدهد که: بیرون آمدن وى براى یافتن رزق و روزى است تا احتیاج خود را از مردمان ببرد که این خود از برترین عبادات است.اندرزى که این سخن براى ابن منکدر داشت این بود که وى در ترک کسب و کار و انداختن بار زندگیش بر دوش مردم و اشتغالش به عبادت راهى خطا در پیش گرفته است.به همین جهت بود که ابن منکدر گفت: «مىخواستم اندرزت گفته باشم...»
بنابر همین اصل است که از صادقین (ع) دستور اشتغال به کسب و کار و نهى از افکندن بار زندگى بر دوش دیگران صادر شده است.از آنان همچنین روایت شده است که اگر کسى به عبادت خداى پردازد و شخص دیگرى در پى کسب و کار روانه شود، عبادت این شخص اخیر بالاتر و برتر از آن دیگرى است.امام صادق (ع) از پیامبر (ص) نقل کرده است که فرمود: «ملعون است ملعون است کسى که خود را سربار مردمان قرار دهد» .
******************************
**********************************************************
******************************
گرچه دربار هشام براى ابراز عظمت علمى پیشواى پنجم محیط مساعدىنبود، ولى از حسن اتفاق، پیش از آنکه پیشواى پنجم شهر دمشق را ترک گوید، فرصتبسیار مناسبى پیش آمد که امام براى بیدار ساختن افکار مردم و معرفى عظمت و مقام علمى خود بخوبى از آن استفاده نمود و افکار عمومى شام را منقلب ساخت. ماجرا از این قرار بود: هشام دستاویز مهمى براى جسارت بیشتر به پیشگاه امام پنجم-علیه السلام-در دست نداشت، ناگزیر با مراجعت امام پنجم-علیه السلام-به مدینه موافقت کرد. هنگامى که امام-علیه السلام-همراه فرزند گرامى خود از قصر خلافتخارج شدند، در انتهاى میدان مقابل قصر با جمعیت انبوهى روبرو گردید که همه نشسته بودند. امام از وضع آنان و علت اجتماعشان جویا شد. گفتند: اینها کشیشان و راهبان مسیحى هستند که در مجمع بزرگ سالیانه خود گرد آمدهاند و طبق برنامه همه ساله منتظر اسقف بزرگ مىباشند تا مشکلات علمى خود را از او بپرسند. امام-علیه السلام-به میان جمعیت تشریف برده به طور ناشناس در آن مجمع بزرگ شرکت فرمود. این خبر فورا به هشام گزارش داده شد. هشام افرادى را مامور کرد تا در انجمن مزبور شرکت نموده از نزدیک ناظر جریان باشند.
طولى نکشید اسقف بزرگ که فوق العاده پیر و سالخورده بود، وارد شد و با شکوه و احترام فراوان، در صدر مجلس قرار گرفت. آنگاه نگاهى به جمعیت انداخت، و چون سیماى امام باقر-علیه السلام-توجه وى را به خود جلب نمود، رو به امام کرد و پرسید:
-از ما مسیحیان هستید یا از مسلمانان؟
-از مسلمانان.
-از دانشمندان آنان هستید یا افراد نادان؟
-از افراد نادان نیستم!
-اول من سؤال کنم یا شما مىپرسید؟
-اگر مایلید شما سؤال کنید. -به چه دلیل شما مسلمانان ادعا مىکنید که اهل بهشت غذا مىخورند و مىآشامند ولى مدفوعى ندارند؟ آیا براى این موضوع، نمونه و نظیر روشنى در این جهان وجود دارد؟
-بلى، نمونه روشن آن در این جهان جنین است که در رحم مادر تغذیه مىکند ولى مدفوعى ندارد!
-عجب! پس شما گفتید از دانشمندان نیستید؟ !
-من چنین نگفتم، بلکه گفتم از نادانان نیستم!
-سؤال دیگرى دارم.
-بفرمایید.
-به چه دلیل عقیده دارید که میوهها و نعمتهاى بهشتى که نمىشود و هر چه از آنها مصرف شود، باز به حال خود باقى بوده کاهش پیدا نمىکنند؟ آیا نمونه روشنى از پدیدههاى این جهان مىتوان براى این موضوع ذکر کرد؟
-آرى، نمونه روشن آن در عالم محسوسات آتش است. شما اگر از شعله چراغى صدها چراغ روشن کنید، شعله چراغ اول به جاى خود باقى است و از آن به هیچ وجه کاسته نمىشود! ...
... اسقف هر سؤال مشکلى به نظرش مىرسید، همه را پرسید و جواب قانع کننده شنید و چون خود را عاجز یافت، بشدت ناراحت و عصبانى شد و گفت: «مردم! دانشمند والامقامى را که مراتب اطلاعات و معلومات مذهبى او از من بیشتر است، به اینجا آوردهاید تا مرا رسوا سازد و مسلمانان بدانند پیشوایان آنان از ما برتر و داناترند؟ ! به خدا سوگند دیگر با شما سخن نخواهم گفت و اگر تا سال دیگر زنده ماندم، مرا در میان خود نخواهید دید! » این را گفت و از جا برخاست و بیرون رفت
اتهام ناجوانمردانه
این جریان (مناظره با اسقف مسیحیان) بسرعت در شهر دمشق پیچید و موجى از شادى و هیجان در محیط شام به وجود آورد. هشام، به جاى آنکه از پیروزى افتخار آمیز علمى امام باقر-علیه السلام-بر بیگانگان خوشحال گردد، بیش از پیش از نفوذ معنوى امام-علیه السلام-بیمناک شد و ضمن ظاهر سازى و ارسال هدیه براى آن حضرت پیغام داد که حتما همان روز دمشق را ترک گوید! نیز بر اثر خشمى که به علت پیروزى علمى امام-علیه السلام-به وى دست داده بود، کوشش کرد درخشش علمى و اجتماعى ایشان را با حربه زنگ زده تهمت از بین ببرد و رهبر عالیقدر اسلام را متهم به گرایش به مسیحیت نماید! لذا با کمال ناجوانمردى به برخى از فرمانداران خود (مانند فرماندار شهر مدین) چنین نوشت:
«محمد بن على، پسر ابو تراب، همراه فرزندش نزد من آمده بود، وقتى آنان را به مدینه باز گرداندم، نزد کشیشان رفتند و با گرایش به نصرانیت! ! به مسیحیان تقرب جستند. ولى من به خاطر خویشاوندىاى که با من دارند، از کیفر آنان چشم پوشیدم! وقتى که این دو نفر به شهر شما رسیدند، به مردم اعلام کنید که من از آنان بیزارم» !
ولى تلاشهاى مذبوحانه هشام براى پوشاندن حقیقتبه جایى نرسید و مردم شهر مزبور که ابتداءا تحت تاثیر تبلیغات هشام قرار گرفته بودند، در اثر احتجاجها و نشانههاى امامت که از آن حضرت دیده شد، به عظمت و مقام واقعى پیشواى پنجم پى بردند، و بدین ترتیب سفرى که شروع آن با اجبار و تهدید بود، به یکى از سفرهاى ثمر بخش و آموزنده تبدیل شد!
******************************
**********************************************************
******************************
در دوران امامتحضرت باقر-علیه السلام-فرقههاى مذهبى و گروههاى سیاسى و مذهبى متعددى مانند: معتزله، خوارج و مرجئه فعالیت داشتند و امام باقر-علیه السلام-همچون سدى استوار در برابر نفوذ عقائد باطل آنان ایستادگى مىنمود و طى مناظراتى که با سران این گروهها داشت، پایگاههاى فکرى و عقیدتى آنان را درهم مىکوبید و بىپایگى عقائدشان را با دلائل روشن ثابت مىکرد. در اینجا به عنوان نمونه گفتگوى آن حضرت را با «نافع بن ازرق» ، یکى از سران خوارج، از نظر خوانندگان محترم مىگذرانیم:
روزى «نافع» به حضور امام رسید و مسائلى از حرام و حلال پرسید. امام به سؤالات وى پاسخ داد و ضمن گفتگو فرمود:
به این مارقین (از دین خارج شدگان) بگو: چرا جدایى از امیر مؤمنان-علیه السلام-را حلال شمردید، در صورتى که قبلا خون خویش را در کنار او و در راه اطاعت از او نثار مىکردید و یارى او را موجب نزدیکى به خدا مىدانستید؟ !
امام افزود: آنان خواهند گفت که او در دین خدا حکم قرار داد. به آنان بگو: خداوند در شریعت پیامبر خود در دو مورد دو نفر را حکم قرار داده است;یکى در مورد اختلاف میان زن و شوهر است که مىفرماید:
« و اگر از جدایى و شکاف میان آنها بیم داشته باشید، داورى از خانواده شوهر و داورى از خانواده زن انتخاب کنید (تا به کار آنان رسیدگى کنند) اگر این دو داور تصمیم به اصلاح داشته باشند، خداوند کمک به توافق آنها مىکند (زیرا) خداونددانا و آگاه است».
دیگرى داورى «سعد بن معاذ» است که پیامبر اسلام او را میان خود و قبیله یهودى «بنى قریظه» حکم قرار داد، و او هم طبق حکم خدا نظر داد. آنگاه امام افزود: آیا نمىدانید که امیر مؤمنان حکمیت را به این شرط پذیرفت که دو داور بر اساس حکم قرآن داورى کنند و از حدود قرآن تجاوز نکنند و شرط کرد که اگر بر خلاف قرآن راى بدهند، مردود خواهد بود؟ وقتى که به امیر مؤمنان گفتند: داورى که خود تعیین کردى بر ضرر تو نظر داد، فرمود: من او را داور قرار ندادم، بلکه کتاب خدا را داور قرار دادم. پس چگونه مارقین حکمیت قرآن و مردود بودن خلاف قرآن را گمراهى مىشمارند، اما بدعت و بهتان خود را گمراهى به حساب نمىآورند؟ !
« نافع بن ازرق» با شنیدن این بیانات گفت: به خدا سوگند این سخنان را نه شنیده بودم و نه به ذهنم خطور کرده بود، حق همین است ان شاء الله!
******************************
**********************************************************
******************************
اکنون امام باقر (ع) در زمانى که افزون بر نیم قرن از رحلت رسول اکرم (ص) گذشته و تنشهاى فکرى و عقیدتى، شدت بیشترى یافته است، مجال مىیابد تا با تشکیل حوزه عظیم درسى به تصحیح اندیشهها بپردازد.
مبارزه با اندیشه خوارج
خوارج گر چه پس از جنگ نهروان به شدت تضعیف شدند، ولى با گذشت زمان به تجدید قوا پرداخته و هوا دارانى یافته و بعدها به شورشها و حرکتهاى اجتماعى دامن زدند.
یکى از میدانهاى رویارویى امام باقر (ع) با اندیشههاى منحرف، موضعگیریها و روشنگریهاى آن حضرت در رویارویى با عقاید و مشى خوارج بود.
امام باقر (ع) در برخى از تعالیم خود مىفرمود: به این گروه مارقه (1) باید گفت: چرا از على (ع) جدا شدید، با این که شما مدتها سر در فرمان او داشتید و در رکابش جنگیدید و نصرت و یارى وى زمینه تقرب شما را به خداوند، فراهم مىآورد.
آنها خواهند گفت: امیر المؤمنین (ع) در دین خدا حکم کرده است (یعنى در جنگ با معاویه حکمیت را پذیرفته است در حالى که نمىبایست شرعا حکمیت را بپذیرد)
به آنان باید گفت: خداوند در شریعت پیامبر حکمیت را پذیرفته و آن را به دو مرد از بندگانش وانهاده است.آنجا که فرموده:
فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها ان یریدا اصلاحا یوفق الله بینهما
هر گاه میان زن و شوهر اختلافى رخ نمود که احتمال دارد به جدایى منتهى شود، به انگیزه ایجاد سازش و همدلى میان آنها، یک مرد از جانب شوهر و یک مرد از جانب زن به عنوان حکم فرستاده شوند تا اگر بناى اصلاح باشد، خدا آنان راتوفیق عطا کند.
از سوى دیگر، رسول خدا (ص) در جریان بنى قریظه براى حکمیت، سعد بن معاذ را برگزید و او به آن چه مورد امضا و پذیرش خداوند بود، حکم کرد.
به خوارج باید گفت: آیا شما نمىدانید که وقتى امیر المؤمنین (ع) حکمیت را پذیرفت به افرادى که حکمیت بر عهده آنان نهاده شده بود فرمان داد تا بر اساس قرآن حکم کنند و از حکم خداوند فراتر نروند و شرط کرد که اگر حکم آنان خلاف قرآن باشد، آن را نخواهد پذیرفت؟ زمانى که کار حکمیت علیه على (ع) تمام شد، برخى به آن حضرت گفتند: کسى را بر خود حکم ساختى که علیه تو حکم کرد!
امیر المؤمنین (ع) در پاسخ گفت: من به حکمیت کتاب خدا تن دادم، نه به حکمیت یک فرد تا نظر شخصى خودش را اعمال کند.
اکنون باید به خوارج گفت که در کجاى این حکمیت، انحراف از حکم قرآن دیده مىشود! با این که آن حضرت بصراحت اعلام کرد که: حکم مخالفت قرآن را رد مىکند.
در روایتى دیگر آمده است: فردى از خوارج مدعى بود که على (ع) در جنگ نهروان به خاطر کشتن خوارج، گرفتار ظلم شده است.وى مىگفت اگر بدانم که در پهنه زمین کسى هست که براى من ظالم نبودن على (ع) را ثابت کند به سویش خواهم شتافت.به او گفتند که از میان فرزندان على (ع) شخصى چون ابو جعفر، محمد بن على مىتواند تو را پاسخ دهد.
وى که از سردمداران خوارج بود، گروهى از بزرگان یارانش را گرد آورد و به حضور امام باقر (ع) رسید.
به امام باقر (ع) گفته شد اینان براى مناظره آمدهاند.حضرت فرمود اکنون بازگردند و فردا بیایند.
فرداى آن روز، امام باقر (ع) فرزندان مهاجر و انصار را گرد آورد و گروه خوارج نیز حضور یافتند.
امام باقر (ع) با حمد و ستایش خداوند، سخن آغاز کرد و پس از شهادت بهوحدانیت خداوند و رسالت پیامبر اکرم (ص) فرمود: سپاس خداى را که با اعطاى نبوت به پیامبر اکرم، ما خاندان را کرامت بخشید و ولایت خویش را به ما اختصاص داد.اى فرزندان مهاجر و انصار! در میان شما هر کس فضیلتى از امیر المؤمنین على (ع) مىداند، بر جاى ایستد و آن را بازگوید.
حاضران هر یک ایستادند و در فضیلت على (ع) سخنها ایراد کردند.
با این زمینه و فضایى که امام باقر (ع) پدید آورد آن مرد که بزرگ خوارج آن محفل بشمار مىآمد، از جاى برخاست و گفت:
من فضایل و ارزشهاى على (ع) را بیش از این جمع آگاهم و روایتهاى فزونترى را مى دانم، ولى اینها مربوط به زمانى است که على (ع) هنوز حکمیت را نپذیرفته، با پذیرش حکمیت کافر نشده بود.
سخن در فضایل على (ع) به حدیث خیبر رسید، آنجا که پیامبر (ص) فرمود: « لاعطین الرایة غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله، کرارا غیر فرار، لا یرجع حتى یفتح الله على یدیه.»
فردا، پرچم را به فردى خواهم سپرد که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند.بر دشمن هماره مىتازد و هرگز از میدان نبرد نمىگریزد، او از رزم باز نمىگردد مگر با پیروزى و فتح خیبر.
در این هنگام امام باقر (ع) رو به جانب آن مرد کرد و فرمود:
درباره این حدیث چه مىگویى؟
خارجى گفت: این حدیث حق است و شکى هم در آن نیست، ولى کفر پس از این مرحله پدید آمد .
امام باقر (ع) فرمود: آیا آن روز که خداوند على را دوست مىداشت، مىدانست که او در آینده اهل نهروان را خواهد کشت یا نمىدانست؟
مرد گفت: اگر بگویم خدا نمىدانست، کافر شدهام، پس ناگزیر باید اقرار کنم که خداوند مىدانسته است.
امام باقر (ع) فرمود: آیا محبت خدا به على (ع) از آن جهت بوده که وى در خط اطاعت خدا حرکت مىکرده یا به خاطر عصیان و نافرمانى بوده است!
مرد گفت: بدیهى است که دوستى خداوند نسبت به امیر المؤمنین على (ع) ازجهت اطاعت و بندگى وى بوده است نه عصیان و نافرمانى. (در نتیجه محبت خداوند به على (ع) بیانگر این است که على (ع) تا پایان عمر در راه اطاعت خدا گام نهاده و هرگز از مسیر رضاى او بیرون نرفته است و آنچه کرده وظیفه الهى او بوده است)
سخن که به اینجا رسید، امام باقر (ع) رو به آن مرد کرده و فرمود: اکنون تو در میدان مناظره مغلوب شدى، از جاى برخیز و مجلس را ترک کن.
مرد از جاى برخاست و آیهاى از قرآن را که بیانگر آشکار گشتن حق براى او بود زمزمه مىکرد و اظهار داشت: «الله اعلم حیث یجعل رسالته».
مبارزه با توهمات قدریه و جبریه
از جمله مسایل بحث انگیز معارف اسلامى که از دیر زمان، ذهن اندیشه وران و حتى عامیان را به پرسشهاى مختلف بر مىانگیخته، مسأله جبر و اختیار است.
در قرآن که محور تعالیم اسلامى است از یک سو حاکمیت مطلق الهى بر تمامى ابعاد و زوایاى هستى به انسان یادآورى شده است، و از سوى دیگر اعمال و موضعگیرى آدمیان در صحنه زندگى و در میدان کفر و ایمان، عمل خود آنان بشمار آمده است.
در برخى آیات مىخوانیم:
ما شاء الله لا قوة الا بالله
خواست، خواست خداست و نیرویى جز به اتکاى خدا وجود ندارد.
و ما تشاؤون إلا ان یشاء الله...
شما چیزى را نمىخواهید مگر این که خداوند بخواهد.
تضل بها من تشاء و تهدى بها من تشاء (7) خداوند آن کس را که بخواهد به وسیله آیات قرآن گمراه مىسازد و هر آن کس را که بخواهد هدایت مىکند.
و از سوى دیگر در بعضى از آیات مىخوانیم:
و ما اصابکم من مصیبة فبما کسبت ایدیکم...
هر ناگوارى که به شما برسد، نتیجه دستاوردهاى خود شماست.
و لتجزى کل نفس بما کسبت و هم لا یظلمون
هر فردى به وسیله آن چه خود کسب کرده و انجام داده است مجازات مىشود و آدمیان مورد ستم واقع نخواهند شد.
و لا تزر وازرة اخرى
در نظام داورى حق، هیچ کس سنگینى بار دیگرى را بر دوش نمىکشد.
هر یک از این دو دسته آیات، بیانگر بعدى از معرفت جامع دینى است، و نظر به تبیین حقیقتى خاص دارد و در صورتى که جایگاه هر یک از این آیات شناخته نشود، مثلا یک دسته مورد توجه قرار گیرد و دسته دیگر نادیده انگاشته شده، یا توجیه و تأویل شود، معرفت دینى به انحراف مىگراید، چنان که در صدر اسلام، دور ماندگان از مکتب اهل بیت (ع) به دلیل عدم آشنایى کامل با منطق وحى و عدم تسلط بر مجموعه آیات قرآن و ناآگاهى از شیوه جمع میان پیامهاى آن، گرفتار افراط و تفریط شدند، گروهى به جبر گراییدند و دستهاى به تفویض کامل!
این جریانهاى فکرى هر چند در عصر امام صادق (ع) اوج بیشترى یافت، ولى خیزشهاى آن در عصر امام باقر (ع) نمایان شد.
امام باقر (ع) در رد نظریه جبر مطلق و اختیار مطلق مىفرمود:
لطف و رحمت الهى به خلق، بیش از آن است که آنان را به انجام گناهان مجبور سازد، و سپس ایشان را به خاطر کارهایى که به اجبار انجام دادهاند عذاب کند! از سوى دیگر خداوند قاهرتر و نیرومندتر از آن است که چیزى را اراده کند و تحققنیابد.
از آن حضرت سؤال شد که مگر میان جبر و اختیار، جایگاه سومى وجود دارد؟ امام باقر (ع) فرمود: آرى میان جبر و اختیار مجالسى گستردهتر از فضاى آسمانها و زمین هست.
راوى حدیث همانند این بیان را به امام صادق (ع) نیز نسبت داده است.
موضعگیرى علیه دروغپردازان و غالیان
ضعف فرهنگ جامعه، همواره دو نتیجه تلخ را به همراه دارد: افراط یا تفریط! این دو آفت در حکومت امویان و مروانیان، جامعه را بشدت رنج مىداد.
برخى از مردم تحت تأثیر محیط و شگردهاى تبلیغى دستگاه حکومتى، از خاندان رسالت تا آنجا فاصله گرفتند که به ایشان توهین کرده و ناسزا مىگفتند.و در مقابل، گروه دیگرى از مردم به انگیزه موضعگیرى علیه حکومت و یا انگیزههاى دیگر، در تعظیم جایگاه اهل بیت (ع)، تا بدان جا افراط مىکردند که ائمه معصومین (ع) ناگزیر با آنان به مواجهه و مبارزه مىپرداختند .
با توجه به امکانات محدودى که در اختیار امامان (ع) قرار داشت، آنان براى ارتباط با شیعیان و تبیین مواضع حق براى ایشان، دشواریهاى مهمى داشتند و عناصر فرصت طلب از این خلأ در جهت منافع شخصى خود سود جسته، شیفتگان خاندان رسالت را با روایات ساختگى و دروغ به انحراف مىکشاندند.
در روایتى از امام صادق (ع) هفت تن به عنوان عناصر فرصت طلب و دروغپرداز معرفى شدهاند :
1 ـ مغیرة بن سعید 2 ـ بیان 3 ـ صائد 4 ـ حمزة بن عماره بربرى 5 ـ حارث شامى 6 ـ عبد الله بن عمر و بن حارث 7 ـ ابو الخطاب. در روایتى دیگر از امام ابو الحسن الرضا (ع) آمده است: «بیان» ، بر على بن الحسین (ع) دروغ مىبست و خداوند حرارت آهن را به او چشانید و کشته شد.مغیرة بن سعید بر امام باقر (ع) دروغ مىبست، او نیز کشته شد و به کیفر رسید و...
هشام بن حکم از امام صادق (ع) نقل کرده است:
مغیرة بن سعید از روى عمد و غرض ورزى بر پدرم (امام باقر علیه السلام) دروغ مىبست.یاران مغیرة در جمع اصحاب امام باقر (ع) مىآمدند و نوشتهها و روایات را از ایشان مىگرفتند و به مغیره مىرساندند، و او در لابلاى آن نوشتهها مطالب کفر آمیز و باطل را مىافزود و به امام باقر (ع) نسبت مىداد و آنان را امر مىکرد تا آن مطالب را به عنوان آراى امام در میان شیعه رواج دهند.پس آن چه از مطالب آمیخته به غلو در روایات امام باقر دیده شود، افزودههاى مغیرة بن سعید است.
امام باقر (ع) از وجود چنین عناصر نا سالمى، کاملا آگاهى داشت و در هر فرصت به افشاى چهره آنان و انکار بافتههاى ایشان مىپرداخت.
وى درباره مغیرة مىفرمود: آیا مىدانید مغیرة مانند کیست؟ مغیره مانند بلعم است که خداوند در حق وى فرمود:
الذى آتیناه آیاتنا فانسلخ منها فاتبعه الشیطان فکان من الغاوین ما آیات خود را به او عطا کردیم ولى او به عصیان گرایید و پیرو شیطان گشت و در زمره گمراهان جهان قرار گرفت.
از این روایت استفاده مىشود که مغیرة در آغاز گمراه نبوده، بلکه در جمع شیعه جایگاهى ارزشمند داشته، ولى در مراحل بعد گرفتار کجروى و غلو شده و فرقه مغیریه را بنیان نهاده است.
مغیرة بن سعید، درباره خداوند قائل به تجسیم بود و سخنان غلو آمیز درباره على (ع) مىگفت . درباره او گفته اند که بعد از وفات امام باقر (ع)، مدعى امامت شد و بعدها ادعاى نبوت نیز کرد.
« بیان » از دیگر چهرههاى افراطگر و غالى است.
درباره وى گفتهاند که به الوهیت على بن ابى طالب (ع) و حسن بن على (ع) و حسین بن على (ع) و محمد بن حنفیه و سپس ابو هاشم (فرزند محمد بن حنفیه) قائل بوده، و خود را مصداق آیه
هذا بیان للناس
مىدانسته است.
او تا بدان جا به انحراف گراییده که براى خویش مدعى نبوت و رسالت نیز شده است.
امام باقر (ع) درباره او فرمود: «خداوند لعنت کند بیان تبان را، زیرا وى بر پدرم (على بن الحسین، زین العابدین علیه السلام) دروغ مىبست.من شهادت مىدهم که پدرم (على بن الحسین) بنده صالح خدا بود.
در روایتى دیگر از امام باقر (ع) این سخن نقل شده است: خداوندا! من از مغیرة بن سعید و بیان به درگاه تو تبرى مىجویم.
حمزة بن عماره بربرى، از دیگر منحرفانى است که تحت لواى اعتقاد به امامت على (ع) و ائمه، به تحریف اندیشهها پرداخته است.
او از اهل مدینه بود و محمد بن حنفیه را تا مرتبه الوهیت بالا برد، و گروهى از مردم مدینه و کوفه پیرو او شدند.امام باقر (ع) از او تبرى جسته و وى را لعنت کرده است.
ابو منصور عجلى، افراطگر و منحرف دیگرى است که در عصر امام باقر (ع)باافکار غلو آمیز و آراى ساختگى خود، پیروانى براى خویش گرد آورد که با نام «منصوریه» یا «کسفیه» شهرت یافتند.
امام باقر (ع) ابو منصور را به طور رسمى طرد نمود، ولى وى پس از وفات آن حضرت مدعى شد که امامت از امام باقر (ع) به وى منتقل شده است.
غالیان و افترا زنندگان به ائمه، خطوط مختلفى را دنبال مىکردهاند.
برخى از آنان در پى انگیزههاى سیاسى، تلاش مىکرده اند تا امام باقر(ع) را مهدى موعود معرفى کنند.ولى امام باقر (ع) در رد آنان مىفرمود:
گمان مىکنند که من مهدى موعودم، ولى من به پایان عمر خویش نزدیکترم تا به آنچه ایشان مدعى هستند و مردم را به آنان مىخوانند.
گروهى دیگر از این گروهها، راه تندروى و غلو را در امر ولایت و مقام ائمه در پیش گرفته بودند که امام باقر (ع) در رد ایشان مىفرمود:
اى گروه شیعیان! خط میانه باشید تا تندروان از تندروى خویش نادم شوند و به شما اقتدا نمایند، و جویندگان راه و حقیقت به شما ملحق گردند.
فردى از انصار به امام عرض کرد: تندروان و غالیان چه کسانى هستند؟
امام فرمود: غالى و تندرو آن کسانى هستند که به ما اوصاف و عناوین و مقاماتى را نسبت مىدهند که خودمان آن اوصاف را براى خویش قایل نشدهایم.آنان از ما نیستند و ما هم از ایشان نیستیم...
سپس آن حضرت چنین ادامه داد: به خدا سوگند، ما از سوى خدا برائت و آزادى مطلق به همراه نداریم، و میان ما و خدا خویشاوندى نیست، و بر خداوند حجت و دلیلى در ترک تکلیف و وظایف نخواهیم داشت.ما به خداوند تقرب نمىجوییم، مگر به وسیله اطاعت و بندگى او.پس هر یک از شما که مطیع خداوند باشد، ولایت و محبت ما به حال او ثمر بخش است، و کسى که اهل معصیت باشد، ولایت ما سودى به حالش نخواهد داشت.هان، دور باشید از گول زدن خویش وگول خوردن به وسیله غالیان!
******************************
**********************************************************
******************************
پس از رسول خدا، ظاهرا قرآن، به عنوان منبع اصلى شناخت مسایل عقیدتى وعبادى و سیاسى، در جامعه اسلامى باقى ماند، اما از آن جا که این منبع ژرف نیاز به مفسرانى آشنا با پیام وحى داشت و دستهاى سیاست، این مفسران واقعى (اهل بیت علیهم السلام) را در جامعه منزوى ساخته بود، با گذشت زمان، نیازهاى اعتقادى و پرسشهاى عبادى و مسایل مستحدث یکى پس از دیگرى رخ نمود و کسانى که در جامعه به عنوان عالم و محدث شناخته مىشدند، ناگزیر باید جوابى را براى هر پرسش و مسأله تدارک مىدیدند!
عدم احاطه کامل آنان بر مجموعه معارف قرآنى از یک سو، و عدم آشنایى آنان با فرهنگ ویژه وحى از سوى دیگر، سبب گردید تا با قیاس و توجیه گرى و استحسان و تکیه بر آراى شخصى و گاه احادیث بىریشه و اقوال بىاساس، عقیدهاى را ابراز کرده و یا فتوایى دهند.
بنابر این، یکى از راههاى اساسى مبارزه با این مشکل، بازگرداندن مردم به قرآن و هشدار دادن آنان نسبت به آراى ساختگى و غیر مستند به وحى بود.
امام باقر (ع) در این راستا مىفرمود:
هر گاه من حدیث و سخنى براى شما گفتم، ریشه و مستند قرآنى آن را از من جویا شوید.سپس آن حضرت در برخى سخنانش فرمود: پیامبر (ص) از قیل و قال (بگو مگو و مشاجره) و هدر دادن و تباه ساختن اموال و پرس و جوى زیاد، نهى کرده است.
به آن حضرت گفته شد: این مطالب در کجاى قرآن آمده است؟
امام باقر (ع) فرمود: در قرآن آمده است
لا خیر فى کثیر من نجواهم الا من امر بصدقة أو معروف أو اصلاح بین الناس
)این آیه دلالت مىکند که بیشتر سخنان نجوایى و به درازا کشیده فاقد ارزش است، مگر سخنى که در آن امر به انفاق یا کار نیک و یا اصلاح میان مردم باشد)
و لا تؤتوا السفهاء اموالکم التى جعل الله لکم قیاما
)از این آیه استفاده مىشود که اموال را نباید در معرض نابودى و تباهى قرارداد)
لا تسئلوا عن اشیاء ان تبد لکم تسؤکم
)و این آیه مىنمایاند که هر سؤالى شایسته و مفید و مثبت نیست، و چه بسا پرسشهایى که به ناراحتى و نگرانى خود انسان بینجامد) .
امام باقر (ع) با این شیوه، در صدد بود تا روحیه قرآن گرایى را در میان اهل دانش و جامعه اسلامى تقویت نماید، و از این طریق انحراف بینشهاى سطحى و عالم نمایان خود محور را به مردم یادآور شود، چه، در برخى مباحثهها، با صراحتى فزونتر به این نکته پرداخته است :
حسن بصرى نزد امام باقر (ع) آمد و گفت: آمدهام تا مطالبى درباره قرآن از شما بپرسم .
امام فرمود: آیا تو فقیه اهل بصره نیستى؟
پاسخ داد: این چنین گفته مىشود.
امام فرمود: آیا در بصره شخصى هست که تو مسایل و احکام را از او دریافت کنى؟
پاسخ داد: خیر.
امام فرمود: بنابر این، همه مردم بصره، مسایل دینشان را از تو مىگیرند؟
گفت: آرى.
امام باقر (ع) فرمود: سبحان الله! مسؤولیت بزرگى را به گردن گرفتهاى.از جانب تو سخنى برایم نقل کردهاند که نمىدانم واقعا تو آن را گفتهاى یا بر تو دروغ بستهاند.
حسن بصرى گفت: آن سخن چیست؟
امام فرمود: مردم گمان کردهاند که تو معتقدى خداوند امور بندگان را به خود آنان تفویض کرده است!
حسن بصرى سکوت اختیار کرده و هیچ نمىگفت!
امام باقر (ع) براى این که وى را به ریشه اشتباهش متوجه سازد و بنمایاند کهعامل اصلى کج فهمى او، ناتوانى در فهم معارف قرآن است، برایش نمونهاى روشن آورد و گفت:
اگر خداوند در قرآنش به کسى ایمنى داده باشد، آیا براستى پس از این ایمنى تضمین شده از سوى خدا، بر او ترسى هست؟
حسن بصرى گفت: خیر، ترسى بر او نخواهد بود.
امام باقر (ع) فرمود: اکنون آیهاى را برایت مىخوانم و سخنى با تو دارم، من گمان نمىکنم که آن آیه را به گونه صحیح تفسیر کرده باشى، و اگر غلط تفسیر کردهاى، هم خودت را هلاک کردهاى و هم پیروانت را.
آن آیه این است:
و جعلنا بینهم و بین القرى التى بارکنا فیها قرى ظاهرة و قدرنا فیها السیر سیروا فیها لیالى و ایاما آمنین
شنیدهام که گفتهاى مراد از سرزمین مبارک و امن، سرزمین مکه است؟ آیا کسانى که براى حج به مکه سفر مىکنند مورد هجوم راهزنان قرار نمىگیرند و در مسیر آن هیچ ترسى ندارند و اموالشان را از دست نمىدهند؟
حسن بصرى گفت: چرا.
امام فرمود: پس چگونه ایمن هستند و امنیت دارند؟ ! این آیه مثالى است که خداوند درباره ما اهل بیت رسالت، بیان داشته است.ما سرزمین مبارکیم و سرزمینهاى آشکار (قرى ظاهرة) نمایندگان و فقهاى پیرو ما هستند که میان ما و شیعیانمان قرار دارند و مطالب ما را به آنان مىرساندند.
قدرنا فیها السیر
مثالى است از حرکت و کاوش علمى.
سیروا فیها لیالى و ایاما
مثالى است از تهییج مردم براى کسب هماره دانش در زمینه حلال و حرام و واجبات و احکام از اهل بیت (ع(.
هر گاه مردم از این طریق معارف دین را دریافت کنند، ایمن از شک و گمراهىاند...
اى حسن بصرى! اگر به تو بگویم جاهل اهل بصرهاى! سخنى به گزاف نگفتهام، از اعتقاد به تفویض، اجتناب کن، زیرا خداوند به دلیل ضعف و سستى، تمام کارخلق را به ایشان وا ننهاده و از سوى دیگر ایشان را بناروا بر گناهان مجبور نساخته است.
نظیر چنین مباحثهاى از امام باقر (ع) با قتادة بن دعامة نیز نقل شده است:
قتادة بن دعامة از محدثان و مفسران مشهور اهل سنت است و از فقهاى بصره به شمار مىآید .
امام به او فرمود: آیا تو فقیه اهل بصرهاى؟
قتاده گفت: چنین گمان مىکنند.
امام باقر (ع) فرمود: آیا قرآن را بر اساس شناخت و علم تفسیر مىکنى یا از روى ناآگاهى؟
قتادة گفت: بر اساس علم و مبانى علمى، قرآن را تفسیر مىکنم.
امام فرمود: اگر براستى بر اساس علم تفسیر مىکنى، از تو سؤال مىکنم که مراد از آیه قدرنا فیها السیر سیروا فیها لیالى و ایاما آمنین چیست؟
قتادة نظریهاى همانند سخنان حسن بصرى ابراز داشت، و امام همان پاسخ را به او یاد آور شد.
رویارویى با بدعت و بدعتگذاران
بدعت در نظام عقیدتى و دستورى دین، یکى از نمودهاى بارز انحراف از مسیر وحى مىباشد، که عوامل و انگیزههاى مختلفى در پیدایش و شکلگیرى آن مؤثر است، از آن جمله:
الف ـ غرض ورزى و تدابیر حیله گرانه عناصر ضد دین
کسانى که در باطن و اعماق ضمیر خویش با پیام وحى بیگانهاند، و با شریعت تضاد دارند، زمانى که قادر به مبارزه صریح و علنى با آن نباشند، مىکوشند تا با نفوذ دادن ایدههاى غیر دینى و برنامههاى غیر الهى در مجموعه باورها و دستورهاىمکتبى، به گونهاى خزنده، ماهیت و خاصیت اصلى دین را تضعیف کرده، آن را به انحراف بکشانند.
این حرکت، حرکتى منافقانه است که نسبت به ادیان قبل از اسلام نیز از سوى عناصر مغرض و نا سالم اعمال مىشده است، تا راه ایمان را بر رهروان دین مخدوش سازند.
خداوند در افشاى چهره این گروه و نیز تهدید آنان فرموده است:
فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم ثم یقولون هذا من عند الله لیشتروا به ثمنا قلیلا فویل لهم مما کتبت ایدیهم و ویل لهم مما یکسبون
واى بر آنان که با دست خویش مطالبى را نوشته و به دروغ مىگویند: این از نزد خداست.هدفشان از این کار دستیابى به پولى اندک است.واى بر آنان از آنچه نوشتند و واى بر آنان از آنچه به دست آوردند!
ب ـ جهل و نارسایى علمى نسبت به مبانى و معارف اصیل دین
پیرایهها و باورهاى خرافى که گاه در محیطهاى مذهبى رخ مىنماید و به عنوان دین و باور دینى تلقى مىشود، معمولا ناشى از بىاطلاعى تودهها از مبانى اصیل مکتبى است.
زمانى که نا آگاهان در مصدر قانونگذارى و یا اجرا قرار گیرند، چون از یک سو ناگزیرند کارها را سامان داده، پاسخى براى حل مشکلات و رخدادها بیابند، و از سوى دیگر آشنایى عمیق با روح دین ندارند، با صلاحدید و تشخیص بشرى خویش یا بر اساس منافع مورد نظر خود، به وضع قوانین و ترویج اندیشههاى غیر دینى پرداخته، آنها را به نام دین قلمداد مىکنند .
این گونه بدعتها به هر دو انگیزه، پس از رحلت رسول خدا (ص) در اسلام رخ نمود، و یکى از رسالتهاى عمده اهل بیت (ع) پیراستن پیرایهها از دامان معرفت اسلامى و مبارزه با بدعتهایى بود که با انگیزههاى مختلف صورت مىگرفت.
على (ع) به وجود این بدعتها هشدار مىداد و مردم را از پیروى آنها نهى مىکردو مىفرمود :
ما احدثت بدعة الا ترک بها سنة، فاتقوا البدع و الزموا المهیع
هیچ بدعتى گذاشته نشده، مگر آن که به وسیله آن سنت و روشى از پیامبر (ص) به فراموشى گراییده است، از بدعتها بپرهیزید و به راه روشن و نداى رساى ارزشهاى اصیل دین پایبند باشید.
امام باقر (ع) در ارائه این مسؤولیت الهى به تبیین مبانى اصیل و سنتهاى محمدى (ص) پرداخته، نفى و طرد بدعتها را در محدوده رسالت علمى و عملى خود قرار داده بود.
براى دور داشتن مردم و عالمان و قضات از بدعت در دین، گاه خود به استدلال مىپرداخت و زمانى به روایات معصومان قبل از خود استشهاد مىکرد و این خطبه را از على بن ابى طالب (ع) یادآور مىشد:
ایها الناس إنما بدء وقوع الفتن اهواء تتبع، و احکام تبتدع، یخالف فیها کتاب الله، یقلد فیها رجال رجالا...
هان اى مردم، سرآغاز شکلگیرى فتنهها و انحرافها، هواها و هوسهایى است که مورد پیروى قرار مىگیرد و احکامى است که در شریعت بدعت گذارده مىشود.در این هوا پرستیها و بدعتگذاریها، با کتاب خدا مخالفت مىشود و مردم (به جاى تبعیت از وحى) از یکدیگر پیروى مىکنند!
امام باقر (ع) مىفرمود:
کسى که به فرمان انسان گنهکار گردن نهد دین ندارد.
کسى که به بدعت و سخنان باطلى که به دروغ بر خدا بسته شده گردن نهد و پایبند باشد، دین ندارد.
کسى که چیزى از آیات الهى را انکار نماید، بىبهره از دین است.
در حقیقت این هر سه عنوان بر کسى که بدعتى را بپذیرد، منطبق شده و صدقمىکند، زیرا بدعتگذار، معصیتکار و افترا زننده به خداست و کسى که سخنان او را بپذیرد بىشک با حکم واقعى الهى که در قرآن و سنت یاد شده، مخالفت کرده است.
امام باقر (ع) در تفسیر آیه:
هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا...
مىفرمود: این گروه که زیانکارترین مردمند و سعى و تلاش خویش را در زندگى دنیا به هدر داده و گم کردهاند و جاهلانه مىپندارند که راه درستى را در پیش گرفتهاند، نصارا، کشیشان، رهبانان و نیز آن دسته از مسلمانانند که در شبهات و هواهاى نفسانى فرو رفتهاند و گروههایى چون خوارج و اهل بدعت، در زمره ایشان جاى دارند.
امام باقر (ع) در بیانى دیگر فرموده است:
کسى که با گناه و ارتکاب کبائر، به مبارزه با خدا برخاسته و از خود جرأت نشان دهد، کافر است.کسى که روش و دینى غیر از دین خدا پى نهد، مشرک است.
گرایش مردم به بدعتها، داراى عوامل و انگیزههاى متفاوتى است.گاه بدعتها به منظور تحریف دین صورت مىگیرد، و گاه ناشى از جهل به مبانى و معارف مکتب است، و زمانى هم معلول تعصبها و رسوم غلط اجتماعى و یا محاسبههاى شخصى است.
یکى از مسایلى که در عصر پیامبر اسلام (ص) مشروع بوده، ولى در عصر عمر بن خطاب ممنوع و حرام اعلام گردید، متعه (ازدواج موقت) است.
عمر بن خطاب بر اساس باورها و صلاح اندیشى شخصى خود، اعلام کرد:
متعتان کانا على عهد رسول الله (ص) آنهى عنهما و اعاقب علیهما: متعة النساء و متعة الحج .
دو تمتع در روزگار رسول خدا (ص) وجود داشت و جایز بود، ولى من آن دو را ممنوع کرده، کسانى را که مرتکب آن شوند مجازات مىکنم.آن دو عبارتند از: متعه زنان و متعه حج.
بىشک، عمر در صدور این حکم، از نظر خود دلایلى داشته است، ولى آیا دلایل او و قدرت فهم و تشخیص او مىتوانسته با حکم الهى و سنت پیامبر (ص(همسطح قرار گیرد، و آیا او چنین حقى را داشته یا خیر؟ موضوعى است که در کتب فقهى بتفصیل مورد بررسى قرار گرفته است.
از نظر شیعه، این دستور مخالف قرآن و سنت پیامبر (ص) است، و بر فرض که شرایط خاص جامعه در مقطعى از زمان، سبب صدور چنین حکمى شده باشد، با تغییر شرایط، باز حکم اولى الهى جارى است.شیعه که خود را بر اساس منابع متقن دینى، موظف به تبعیت از على (ع) و ائمه معصومین (ع) پس از رسول خدا (ص) مىداند به پیروى از معصومین (ع) این حکم را مخالف مصالح جامعه اسلامى مىشمارد.
در همان منبع حدیثى که سخن فوق از عمر بن خطاب نقل شده، این روایت نیز آمده است که على (ع) فرمود: «لو لا ما سبق من رأى عمر بن الخطاب لامرت بالمتعة، ثم ما زنى الا شقى»
اگر نبود که عمر بن خطاب ازدواج موقت را ممنوع ساخته است، من فرمان مىدادم که ازدواج موقت صورت گیرد و جایز باشد، زیرا با تجویز ازدواج موقت، گرایش به زنا و فحشاء کاهش مىیافت و جز انسانهاى شقى و دونمایه به زنا روى نمىآورند.
در این روایت، فلسفه جواز ازدواج موقت مطرح شده، با بیان آن، اندیشه و باور عمر و نیز حکم او به ممنوعیت ازدواج موقت، از اساس زیر سؤال رفته است، و چون عمر به عنوان خلیفه و حاکم مسلمانان چنین دستورى را داده است و مخالفت رسمى على (ع) در چنین مسألهاى، مشکلات بزرگترى را در آن عصربحرانى براى جامعه اسلامى پدید مىآورده، آن حضرت سخن خود را با بیانى که نقل شده به تودهها رسانده است.
این گونه احکام که توسط شخص عمر بنیان نهاده شد، در نسلهاى بعد به عنوان سنت قطعى و احکام تلقى شد و استمرار یافت.چنان که در زمان امام باقر (ع(برخى از رهروان راه خلفا بر امام (ع) خرده مىگرفتند که چرا فرمان عمر را قبول ندارد و مشروع نمىداند.
عبد الله معمر لیثى از جمله کسانى است که در این زمینه، با امام باقر (ع) به بحث نشسته است.
او به امام باقر (ع) عرض کرد: شنیدهام شما در مورد ازدواج موقت (متعه) فتوا به جواز دادهاید!
امام فرمود: بلى، خداوند آن را جایز شمرده و سنت رسول خدا بر آن بوده و اصحاب پیامبر (ص) به آن عمل کردهاند.
عبد الله معمر گفت: ولى عمر بن خطاب آن را ممنوع ساخته است!
امام فرمود: بنابر این تو بر سخن رفیقت پایدار باش و من هم بر سخن و رأى رسول خدا استوار خواهم بود!
)عبد الله که خود را در میدان بحث به بن بست رسیده یافت، سعى کرد تا با فلسفه بافى و استحسانهاى شخصى و تمسک به ذهنیتها و تعصبهاى قومى راهى بجوید، از این رو) عبد الله گفت: آیا شما خشنود مىشوى که ببینى شخصى با زنى از بستگان و خانواده شما چنین عملى را انجام دهد!
امام فرمود: اى بىخرد! چرا سخن از زنان به میان مىآورى (ما درباره حکم خدا سخن مىگوییم) آن خدایى که ازدواج موقت را حلال ساخته از تو و از همه کسانى که به تکلف و اجبار متعه را حرام شمردهاند، غیرتمندتر است.
آن گاه امام (ع) براى این که به او بفهماند، شیوه شناخت حلال و حرام الهى، اتکا به ذوق و سلیقه و تعصبهاى شخصى نیست، فرمود:
آیا تو دوست دارى که زنى از خانواده تو به همسرى مردى درآید که جولا و تهیدست است، و در جامعه جایگاهى بس پایین دارد.
عبد الله معمر گفت: خیر.امام فرمود: چرا تو حلال خدا را حرام مىشمارى! (خداوند ازدواج با تهیدستان را ممنوع نکرده است( .
عبد الله گفت: من حلال خدا را حرام نمىدانم، بلکه معتقدم مرد جولا و بافنده تهیدست کفو و هم سطح ما نیست، از این رو خویشاوندى او را دوست ندارم.
امام فرمود: ولى برنامه خدا جز این است، زیرا خداوند، اعمال نیک همین مرد جولاى تهیدست را مىپذیرد، و حوران بهشتى را به ازدواج او در مىآورد، اما تو از روى کبر و نخوت، از خویشاوندى با مؤمنى که شایسته همسرى حوران بهشتى است ناخشنود و ناراحتى.
عبد الله از سر تسلیم خندید و گفت: براستى که سینههاى شما رویشگاه درختان تناور دانش است، میوههاى درخت دانش از آن شماست و برگهاى آن در اختیار مردم.
با این بیان، امام باقر (ع) به عبد الله معمر تفهیم کرد که: درستى و نادرستى احکام دین و حلال بودن و حرام بودن امور، با ذوق و سلیقه شخصى مردم و یا آداب و رسوم و تعصبهاى قومى قابل سنجش و محاسبه نیست.
مبارزه با قیاس در میدان اجتهاد
رمز بقاى دین در واقعبینى و سازگارى آن با نیازها و شرایط گوناگونى است که در طول زندگى نسلها، یکى پس از دیگرى رخ مىنماید.
شریعت و مکتب، آن گاه مىتواند در بستر تاریخ تداوم یابد، که قادر به حل معضلات اجتماعى و پاسخگو به پرسشهاى عقیدتى و عملى مردم باشد.
مبانى عقیدتى، همواره ثابت و غیر متغیرند و نیازمند دقت و تلاش براى فهم هر چه عمیقتر آن، اما برنامههاى عملى و قوانین دستورى دین، با این که متکى بر ملاکهاى واقعى است، ولى از آن جا که موضوعات خارجى و مسایل مستحدث در زندگى جوامع، همواره متحول و متغیر است.شناخت حکم هر حادثه نیازمند اجتهاد و استنباط مىباشد.استنباط احکام و نسبت دادن آنها به خدا و شریعت، کارى است سنگین و خطر آفرین، زیرا همانگونه که حیات دین در صحنه زندگى انسانها، مبتنى بر اجتهاد مىباشد، از سوى دیگر، اجتهاد نادرست و نسبت دادن احکام منحط و غیر واقعى به شریعت، خود مایه زوال و نابودى دین خواهد بود.
نقش اجتهاد و مجتهدان در جامعه دینى، همانند نقش طبابت و پزشکان در جامعه بشرى است.اگر طبیبان راه درستى را در مداواى بیماریها در پیش گیرند، عمل آنان شفا بخش و سازنده است، ولى اگر راه نادرست و داروهاى نامناسبى را تجویز نمایند، نه تنها بیماران بهبود نیافته که چه بسا بیمارى آنان شدت مىیابد.
فقیهان و مجتهدان نیز در صدد پاسخگویى به مسایل جدید و مورد ابتلاى جامعه خویشند، و چنانچه در این کار از ملاکها و شیوههاى غلط پیروى کنند، چهره دین را مخدوش و نظام عملى آن را معیوب ساختهاند.
پس از رحلت رسول خدا (ص)، یکى از نیازهاى مبرم جامعه اسلامى، اجتهاد و شناخت احکام بر اساس قرآن و سنت رسول الله (ص) بود.
ما در مطالب قبل یاد آور شدیم که پیامبر اسلام (ص) با پیش بینى این امر و معرفى على (ع) به عنوان مبین احکام و مفسر قرآن، در جهت رفع نیازهاى آینده جهان اسلام، گام اساسى را برداشت، ولى آنان که على (ع) را نخست از میدان سیاست و به دنبال آن از مرجعیت دینى و فکرى منزوى ساختند، در میدان عمل با بن بستها مواجه شده و دست به کار اجتهاد شدند، اما اجتهادى که با روح دین سازگار نبود و شرایط لازم را در بر نداشت.
به کارگیرى قیاس و استحسان و فهم شخصى در استنباط احکام، از جمله مشکلاتى بود که در امر اجتهاد رخ نمود، و ائمه معصومین (ع) را به عنوان عالمان واقعى دین و وارثان علم پیامبر (ص)، واداشت تا جامعه علمى را به رهیافتن انحراف در فهم احکام هشدار دهند.
بر این اساس، یکى از محورهاى عمده تعلیمات ائمه (ع)، بویژه امام باقر (ع) و امام صادق (ع)، زدایش قیاس و استحسان از محیط فقاهت و اجتهاد بود.
امام باقر (ع) در این زمینه مىفرمود: «إن السنة لا تقاس، و کیف تقاس السنة و الحائض تقضى الصیام و لا تقضى الصلوة»
سنت و احکام شرعى از طریق قیاس قابل شناخت نیست، چگونه مىتوان قیاس را ملاک قرار داد، با این که زن حایض پس از دوران حیض مىبایست روزه را قضا کند، ولى قضاى نماز بر او واجب نیست.
در سخنى دیگر به زراره سفارش فرموده است:
« یا زرارة ایاک و اصحاب القیاس فى الدین، فانهم ترکوا علم ما وکلوا به و تکلفوا ما قد کفوه، یتأولون الأخبار و یکذبون على الله عز و جل»...
اى زراره! از کسانى که در کار دین به قیاس پرداختهاند، دورى گزین، زیرا آنان از قلمرو تکلیف خود تجاوز کردهاند، آن چه را مىبایست فراگیرند، کنار نهاده و به چیزى پرداختهاند که به آنها وانهاده نشده است، روایات را به ذوق خود تجزیه و تحلیل کرده و تأویل مىکنند و بر خدا دروغ مىبندند.
و نیز امام باقر (ع) مىفرمود:
« ادنى الشرک ان یبتدع الرجل رأیا فیحب علیه و یبغض علیه »
کمترین مرتبه شرک این است که شخص نظریهاى را از پیش خود (و بدون حجت شرعى) بنیان نهد و همان نظر را ملاک حب و بغض و داوریها قرار دهد.
محمد بن طیار از اصحاب امام باقر (ع) گوید:
قال لى ابو جعفر (ع) : تخاصم الناس؟ قلت: نعم.قال: و لا یسألونک عن شىء، الا قلت فیه شیئا؟ قلت: نعم، قال: فأین باب الرد إذا؟
امام باقر (ع) به من فرمود: آیا تو با مردم به بحث مىپردازى؟ گفتم: بلى.امام (ع) فرمود : آیا هر چه از تو مىپرسند، تو به هر حال پاسخى در قبال آن ارائه مىکنى؟ گفتم: بلى .
امام (ع) فرمود: پس در چه زمینه سکوت کرده و علم و دانش واقعى آن را بهاهلش (اهل بیت علیهم السلام) ارجاع مىدهى!
در این بیان، امام (ع) به محمد بن طیار یادآور شده است که هیچ فردى جز معصومین (ع) نباید خود را در مرحلهاى فرض کند که مىتواند به اتکاى رأى و اندیشه خود همه پرسشها را پاسخ دهد، و آن جا که نتوانست به تمثیل و تشبیه و قیاس متکى گردد! بلکه همواره در مسایل مورد ابتلا، زمینههاى پیچیده و مبهمى وجود دارد که علم آن صرفا در اختیار مفسران واقعى قرآن و اهل بیت رسالت است و باید به آنان رجوع کرد.
تعلیم فقه و شیوه صحیح اجتهاد
تعلیم مسایل فقهى و پاسخگویى به پرسشها در زمینه احکام شرعى، یکى از زمینههاى مهم زندگى ائمه (ع) بویژه امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بوده است.
عصر امام باقر (ع)، آغاز پیدایش فرصتى بود تا حاملان واقعى علوم قرآن، بتوانند به تعلیم شاگردان و ترویج احکام و تحکیم مبانى فقهى بپردازند.البته این زمینهها در عصر امام صادق (ع) هموارتر گشت و از آن پس دوره سختگیرى فزونتر حاکمان نسبت به ائمه ادامه یافت و این زجر و شکنجه تداوم داشت تا عصر امامت به غیبت انجامید.
امام باقر (ع) در تصحیح اندیشهها و زدایش انحرافها، تنها به مبارزه و رویارویى اکتفا نکرد، بلکه با بیان احکام و گاه تبیین شیوه استنباط احکام از قرآن و سنت پیامبر، پایههاى فقاهت و اجتهاد صحیح را استحکام بخشید.
روایات فقهى نقل شده از امام باقر (ع)، بیش از آن است که بتوان در این مجموعه گرد آورد، زیرا کمتر بابى از ابواب فقهى را مىتوان یافت که در فروع مختلف آن، سخنى از امام باقر (ع) وارد نشده باشد.مجموعههاى روایى ـ فقهى خود گواه این سخن است.
محمد ابو زهره از پژوهشگران اهل سنت در کتاب تفصیلى خویش الامام الصادق در تبیین جایگاه علمى و معنوى امام باقر (ع) مىگوید:
امام محمد باقر (ع) وارث پدر خویش در پیشوایى علمى و مقام شریف هدایتگرى بود.از این جهت عالمان از شهرها و سرزمینهاى اسلامى به جانب وىرهسپار مىشدند، هیچ فردى ـ از عالمان ـ به مدینه وارد نمىشد، مگر این که براى کسب معرفت و دانش به خانه امام محمد باقر (ع) مراجعه مىکرد.
در میان کسانى که به خدمت وى مىرسیدند، هم چهرههاى شیعى و هم سنى دیده مىشوند و گاه منحرفان افراطگر نیز خود را به وى نزدیک مىکردند ولى امام در برابر آنان موضعى قاطع گرفته و ایشان را طرد مىکرد.
بسیارى از پیشوایان فقه و حدیث به حضور وى رسیدهاند، از آن جمله:
سفیان ثورى، سفیان بن عیینه ـ محدث مکه ـ و ابو حنیفه ـ فقیه اهل عراق.
مرام امام باقر (ع) چنین بود که هر گاه فردى به حضورش مىرسید، حقایق ناب را براى او تبیین مىکرد.
ابو زهره سپس به نقل گفتگویى که میان امام باقر (ع) و ابو حنیفه در زمینه رد قیاس و نقش آن در تحریف دین صورت گرفته، پرداخته است و در پى آن مىگوید:
از این گفتگو ـ که امام باقر در موضع ارشاد و بازجویى از روش ابو حنیفه قرار گرفته ـ استفاده مىشود که امام باقر (ع) براى علماى عصر خود، عنوان پیشوایى داشته است، زیرا عالمان به حضور وى مىرسیدهاند و او بر اساس گزارشها و اطلاعاتى که از آنان در اختیار داشته به نقد و محاسبه ایشان مىپرداخته است.چونان رئیسى که بر نیروهاى تحت سرپرستى خود حکم مىکند تا بر راه حق گام نهند و آنان نیز با کمال میل و رغبت این ریاست و پیشوایى را پذیرفته باشند.
دلایل و قراینى که صحت نظریه ابو زهره را در این زمینه تأیید مىکند، فراوان است.از آن جمله روایتى را مىتوان نام برد که ابو حمزه ثمالى نقل کرده است:
ابو حمزه ثمالى مىگوید: در مسجد الرسول (ص) نشسته بودم که مردى پیش آمد، سلام کرد و گفت: تو کیستى؟ گفتم: از مردم کوفهام.
به او گفتم: در جستجوى چه هستى؟
مرد گفت: آیا ابو جعفر محمد بن على (ع) را مىشناسى؟
گفتم: آرى مىشناسم، به ایشان چه کار دارى؟ مرد گفت: چهل مسأله آماده کردهام تا از او سؤال کنم.آن چه پاسخ داد، حقش را بگیرم و باطلش را وا نهم.
ابو حمزه گوید: به او گفتم: آیا فرق حق و باطل را مىدانى و ملاک تشخیص آن را مىشناسى !
مرد گفت: آرى مىشناسم.
گفتم: اگر حق و باطل را مىشناسى و ملاک آن را در دست دارى، پس چه نیازى به امام باقر (ع) خواهى داشت؟ !
مرد گفت: شما کوفیان کم ظرفیت و ناشکیبایید!
در این میان، امام باقر (ع) وارد مسجد شد، در حالى که جمعى از مردم خراسان و افراد دیگر اطراف او را گرفته، درباره مسایل حج از آن حضرت سؤال مىکردند.مدتى گذشت تا امام باقر (ع) در جایگاه خود نشست و آن مرد هم نزدیک امام، جایى براى خود جستجو کرد.
ابو حمزه مىگوید: من سعى کردم جایى بنشینم که گفتگوى امام با انبوه اطرافیانش را بشنوم، مردم یکى پس از دیگرى مطالب خود را سؤال کردند و پاسخ گرفتند و رفتند، آن گاه امام (ع) رو به جانب آن مرد کرده، پرسیدند، تو کیستى؟
مرد گفت: من قتادة بن دعامه بصرى هستم.
امام فرمود: تو فقیه اهل بصره هستى؟
مرد گفت: آرى.
امام فرمود: واى بر تو، اى قتادة! خداوند بندگان شایستهاى را آفریده است تا حجت بر دیگران باشند، آنان «اوتاد» زمین و بر پا دارنده امر الهى و نخبگان علم خدایند و خداوند آنان را قبل از آفرینش دیگر بندگان برگزیده است.
قتادة پس از سکوتى طولانى گفت: به خدا سوگند، من تا کنون، در برابر فقیهان بسیار و نیز پیش روى ابن عباس نشستهام، ولى آن گونه که اکنون در برابر شما مضطرب شدهام، در مقابل هیچ کدامشان احساس نگرانى و اضطراب نداشتهام.
امام باقر (ع) فرمود: تو مىدانى کجا نشستهاى؟ تو در مقابل خاندانى هستى که خداوند درباره آن فرموده است:
فى بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه، یسبحله فیها بالغدو و الآصال و نیز فرموده است:
رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله، و اقام الصلاة و ایتاء الزکاة »
پس جایگاه تو آن جاست ـ که خود مىدانى ـ و ما آن خاندانیم که خدا توصیف کرده است.در این هنگام قتاده گفت: به خدا سوگند، راست گفتى، فدایت شوم، آن خانهها که خدا اجازه داده است نام و یاد و تسبیح او در آنها برده شود، نه خانههاى ساخته شده از سنگ و خاک است، که شما خاندانید.
قتاده گفت: پس اکنون بفرمایید که پنیر چه حکمى دارد؟ !
امام باقر (ع) لبخندى زد و فرمود: آیا آن همه پرسش تو به همین سؤال خلاصه شده است!
قتاده گفت: همه را اکنون فراموش کرده و بیاد نمىآورم!
امام فرمود: اشکالى ندارد.
سپس قتاده به پرسش ادامه داد، و امام (ع) پاسخهایى مستدل در جواب وى ارائه داد.
نهضت بزرگ علمى امام باقر(ع)(2)
پیشواى پنجم طى مدت امامت خود، در همان شرائط نامساعد، به نشر و اشاعه حقایق و معارف الهى پرداخت و مشکلات علمى را تشریح نمود و جنبش علمى دامنه دارى به وجود آورد که مقدمات تاسیس یک «دانشگاه بزرگ اسلامى» را که در دوران امامت فرزند گرامیش « امام صادق ع » به اوج عظمت رسید، پى ریزى کرد
امام پنجم در علم، زهد، عظمت و فضیلت سرآمد همه بزرگان بنى هاشم بود و مقام بزرگ علمى و اخلاقى او مورد تصدیق دوست و دشمن بود. به قدرى روایات و احادیث، در زمینه مسائل و احکام اسلامى، تفسیر، تاریخ اسلام، و انواع علوم، از ان حضرت به یادگار مانده است که تا آن روز از هیچ یک از فرزندان امام حسن و امام حسین (ع) به جا نمانده بود.
رجال و شخصیتهاى بزرگ علمى آن روز، و نیز عدهاى از یاران پیامبر (ص) که هنوز درحال حیات بودند، از محضر آن حضرت استفاده مىکردند
« جابر بن یزید جعفى » و «کیسان سجستانى» (از تابعین) و فقهائى مانند: «ابن مبارک»، «زهرى»، «اوزاعى»، «ابوحنیفه»، «مالک»، «شافعى»، «زیاد بن منذرنهدى» از آثار علمى او بهرهمند شده سخنان آن حضرت را، بى واسطه و گاه با چند واسطه، نقل نمودهاند.
کتب و مولفات دانشمندان و مورخان اهل تسنن مانند: طبرى، بلاذرى، سلامى، خطیب بغدادى، ابونعیم اصفهانى، و کتبى مانند: موطا مالک، سنن ابى داود، مسند ابى حنیفه، مسند مروزى، تفسیر نقاش، تفسیر زمخشرى، و دهها نظیر اینها، که از مهمترین کتب جهان تسنن است، پر از سخنان پرمغز پیشواى پنجم است و همه جا جمله: «قال محمد بن على» و یا «قال محمد الباقر» به چشم مىخورد.
کتب شیعه نیز در زمینههاى مختلف سرشار از سخنان و احادیث حضرت باقر (ع( است و هر کس کوچکترین آشنایى با این کتابها داشته باشد، این معنا را تصدیق مىکند
امام باقر (ع) از نظر دانشمندان
آوازه علوم و دانشهاى امام باقر ع چنان اقطار اسلامى را پر کرده بود که لقب «باقر العلوم» (گشاینده دریچههاى دانش و شکافنده مشکلات علوم) به خود گرفته بود.
«ابن حجر هیتمى» مىنویسد:
محمد باقر به اندازهاى گنجهاى پنهان معارف و دانشها را آشکار ساخته، حقایق احکام و حکمتها و لطایف دانشها را بیان نموده که جز بر عناصر بى بصیرت یا بد سیرت پوشیده نیست و از همینجاست که وى را شکافنده و جامع علوم، و برافرازنده پرچم دانش خواندهاند.
« عبدالله بن عطأ» که یکى از شخصیتهاى برجسته و دانشمندان بزرگ عصر امام بود، مىگوید:
« من هرگز دانشمندان اسلام را در هیچ محفل و مجمعى به اندازه محفل محمد بن على (ع) از نظر علمى حقیر و کوچک ندیدم. من «حکم بن عتیبه» را که در علم و فقه مشهور آفاق بود، دیدم که در خدمت محمد باقر مانند کودکى در برابر استاد عالیمقام، زانوى ادب بر زمین زده شیفته و مجذوب کلام و شخصیت او گردیده بود.
امام باقر ع در سخنان خود،اغلب به آیات قرآن مجید استناد نموده از کلام خدا شاهد مىآورد و مىفرمود: «هر مطلبى گفتم، از من بپرسید که در کجاى قرآن است تا آیه مربوط به آن موضوع را معرفى کنم »
******************************
**********************************************************
******************************
امام باقر (ع) و پیشنهاد ضرب سکه
کمال الدین دمیرى در کتاب حیاة الحیوان و مقریزى در کتاب شذرات العقود از کسائى نقل کردهاند که روزى در مجلس هارون الرشید سخن از اولین نفوذ اسلامى به میان آمد، در آن مجلس تاریخچه نخستین سکههایى که بر آنها شعارهاى اسلامى نقش بسته چنین مطرح شد:
در آغاز، کاغذ از جانب رومیان به مملکت اسلامى وارد مىشد، در آن روزگار بیشتر مردم مصر نصرانى بودند و همکیش پادشاه روم به حساب مىآمدند.از این رو، بر حاشیه کاغذهایشان با خط رومى این کلمات: (پدر، پسر و روح القدس) نقش بسته بود.
این نوع کاغذها در جامعه اسلامى از آغاز تا عصر عبد الملک مروان رواج داشت تا این که عبد الملک از کسى که زبان رومى مىدانست، خواست تا آن کلمات را براى او ترجمه کند.پس از ترجمه کلمات، عبد الملک برآشفت و گفت: این شایسته نیست که در سرزمین اسلام، شعار نصرانیت به وسیله این اوراق در حد وسیعى منتشر شود.
از اینرو، به عبد العزیز مروان که برادر او و نماینده و کارگزار وى در مصر بود، دستور داد تا این حاشیهها را از بین ببرد و دستور دهد تا سازندگان کاغذ بر حاشیه کاغذها آیاتى از قرآن بنویسند.
دستور از میان بردن حاشیههاى رومى به سایر کارگزاران حکومت در سایر شهرها نیز ابلاغ گردید.
کاغذها با حاشیههاى جدید با گذشت زمان رواج یافت و به سرزمین روم نیز رسید.پادشاه روم از این برنامه ناخشنود شد و به عبد الملک نامه نوشت و از او خواست تا حاشیههاى رومى را دوباره به کارگیرد و رواج دهد.
نامه را همراه با هدایا به سوى عبد الملک گسیل داشت، اما عبد الملک نامه و هدایا را پس فرستاد، این کار دو مرتبه دیگر با هدایاى بیشتر صورت گرفت.در مرتبه آخر، پادشاه روم تهدید کرد که اگر حاشیهها به صورت نخست باز نگردد، بر روى سکهها، دشنام به پیامبر اسلام را نقش خواهد زد.
در این عصر، سکههاى رایج میان مسلمانان، سکههاى رومى بود.و اگر پادشاه روم تهدید خود را عملى مىساخت، ضربهاى سیاسى بر حکومت اسلامى وارد مىشد و مقدسات مردم مورد اهانت قرار مىگرفت.
عبد الملک خود را مواجه با مشکلى بزرگ یافت، براى مشورت و یافتن راه حل به شخصى به نام روح بن زنباع روى آورد.ولى او در پاسخ گفت:
اى عبد الملک! تو خودت خوب مىدانى که چه کسى راه حل مشکل تو را مىداند، اما بعمد آن را مطرح نمىکنى.
عبد الملک: او چه کسى است؟ !
روح بن زنباع: او جز باقر العلوم (ع) ـ از خاندان پیامبر اکرم (ص) ـ فرد دیگرى نمىتواند باشد و تو ناگزیر هستى که از او کمک بگیرى.
عبد الملک: آرى تو درست مىگویى.ولى...
عبد الملک به والى خود در مدینه دستور داد تا نزد امام باقر رفته و امکانات سفر را در اختیار وى قرار دهد و آن حضرت را براى سفر به سوى شام تجهیز کند.
والى مدینه، چنین کرد و امام رهسپار شام گردید.
عبد الملک به استقبال آن حضرت رفت، خیر مقدم گفت و مشکل سیاسى خود را مطرح ساخت و کمک طلبید.
امام باقر (ع) فرمود: کار را دشوار نگیر.نظر من این است که هم اکنون از اهل فن بخواهى تا برایت درهم و دینارهاى فراوانى را بسازند که بر یک طرف آن شعار توحید و بر طرف دیگر محمد رسول الله نقش زنند و در مدار آن نام شهرى که سکه در آن زده شده و تاریخ ساخت آن نوشته شود.سپس در زمینه برخى خصوصیات دیگر سکهها، رهنمودهایى داد تا تقلب و دخل و تصرف در آنها به آسانى میسرنباشد.و به عبد الملک فرمود: از مردم بخواه تا از این پس با این سکهها معاملات خود را انجام دهند و مبادلات اقتصادى را با سکههاى رومى ممنوع و داراى مجازات اعلام کن.در ظرف چند ماه، رهنمودهاى امام باقر (ع) بخوبى عملى گردید و سکههاى اسلام در روابط اقتصادى به کار گرفته شد.آن گاه عبد الملک به پادشاه روم نوشت، اگر مىخواهى تهدیدهایت را عملى کن!
پادشاه روم که از رواج سکههاى اسلامى مطلع شده بود، عملى ساختن تهدیدهاى خود را بىثمر یافت و از آن صرف نظر کرد.
******************************
**********************************************************
******************************
در فصول المهمة آمده است: آن حضرت را بدین لقب (باقر) مىخواندند زیرا علوم را مىشکافت و باز مىکرد.در صحاح آمده است:
« تبقر، یعنى توسع در علم » .و در قاموس گفته شده است : محمد بن على بن حسین را باقر مىخواندند چون در علم تبحر داشت.در لسان العرب نیز ذکر شده است: آن حضرت را باقر مىخواندند چرا که علم را مىشکافت و به اصل آن پى مىبرد و فروع علم را از آن استنباط مىکرد و دامنه علوم را مىشکافت و وسعت مىداد.ابن حجر در صواعق مىنویسد: «او را باقر مىخواندند و این کلمه از «بقر الارض» اخذ شده است، یعنى آنکه زمین را مىشکافد و مکنونات آن را آشکار مىکند.زیرا او نیز گنجینههاى نهانى معارف و حقایق احکام و حکمتها و لطایف را که جز از دید کوته نظران و ناپاکان پنهان نبود، آشکار مىکرد.» از این رو درباره وى گفته مىشد که آن حضرت شکافنده علم و جامع آن و نیز آشکار کننده و بالا برنده علم و دانش است.در تذکرة الخواص نیز آمده است: او را باقر لقب داده بودند زیرا در اثر سجدههاى فراوان، پیشانىاش شکاف برداشته بود.برخى هم گویند چون آن حضرت از دانش بسیار برخوردار بود او را باقر مىخواندند.آنگاه به نقل سخن جوهرى در صحاح مىپردازد.
شیخ صدوق در علل الشرایع به نقل از عمرو بن شمر آورده است: از حابر جعفى پرسیدم چرا به امام پنجم، باقر مىگفتند؟ گفت: «چون علم را مىشکافت و اسرار آن را آشکار مىکرد» .در مناقب ابن شهر آشوب نوشته شده است: گفتهاند براى هیچ یک از فرزندان حسن و حسین (ع) این اندازه از علوم، از قبیل تفسیر و کلام و فتوا و احکام و حلال و حرام فراهم نشد که براى امام باقر (ع) .محمد بن مسلم نقل کرده است که از آن حضرت سى هزار حدیث پرسش کردم.
******************************
**********************************************************
******************************
امام صادق (ع) مىفرماید:
در یکى از سالها که هشام بن عبد الملک براى انجام مراسم حج به مکه آمده بود، امام باقر (ع) نیز در مکه حضور داشت.
در آن سفر امام باقر (ع) براى مردم سخنرانى کرد و از جمله سخنان آن حضرت چنین بود:
سپاس مخصوص خداوندى است که محمد (ص) را به پیامبرى مبعوث کرد و ما ـ خاندان نبوت ـ را به وسیله او کرامت بخشید.ما برگزیدگان خدا بر خلق اوییم و انتخاب شده از میان بندگان وى هستیم و ما خلفاى الهى مىباشیم.پس آن کس که از ما پیروى کند، سعادتمند است و کسى که ما را دشمن بدارد و با ما مخالفت کند، شقى و نگونبخت خواهد بود.
این سخنان به هشام گزارش شد و زمینه خشم شدید او را فراهم آورد، اما در چنان شرایطى صلاح ندید که متعرض امام باقر (ع) شود.زمانى که به دمشق بازگشت و ما هم به مدینه بازگشتیم، به وسیله نامه از کارگزار خویش در مدینه خواست تا من و پدرم (محمد بن على علیه السلام) را به دمشق بفرستد.
زمانى که وارد دمشق شدیم هشام تا سه روز اجازه نمىداد که نزد او برویم.تا این که سرانجام، روزچهارم به ما اجازه ورود داد.وقتى که ما در آستانه ورود قرار داشتیم، هشام ـ که نفرین خدا بر او باد ـ به اطرافیانش دستور داده بود تا پس از او، هر یک به امام باقر (ع) ناسزا بگویند و وى را سرزنش کنند!
امام باقر (ع) وارد محفل هشام شد، و بدون این که توجه خاصى به هشام داشته باشد و احترام ویژهاى براى او قایل شود، در جملهاى عام که شامل همه اهل مجلس مىشد گفت: السلام علیکم، سپس بدون اجازه خواستن از هشام، در مکان مناسب بر زمین نشست.
هشام بشدت خشمگین مىنمود، زیرا اولا به شخص او سلام ویژهاى که به خلفا داده مىشد، داده نشد، و ثانیا امام باقر (ع) براى نشستن از او اجازه نخواست! هشام گفت: اى محمد بن على! همواره یک نفر از شما خاندان، وحدت مسلمانان را شکسته و مىشکند و مردم را به سوى خود فرا مىخواند و از روى سفاهت و جهل، گمان دارد که امام است.
هشام شروع به سرزنش کرد و چون او ساکت شد، یکایک مجلسیان او، سخنان توهین آمیز و نیش آلود او را پى گرفتند.چون سخنانشان پایان یافت، امام باقر از مکانى که نشسته بود برخاست و ایستاده چنین سخن گفت: اى مردم به کدامین سو مى روید! و شما را به کجا مىبرند! خداوند نسل پیشین شما را به وسیله ما خاندان هدایت کرد و نسلهاى آینده شما نیز باید به وسیله ما راه یابند.اگر شما پادشاهى زود گذر دنیا را دارید، ما در آینده فرمانروایى خواهیم داشت.پس از فرمانروایى ما، هیچ حاکمیتى و پادشاهى نیست، زیرا ما اهل فرجامیم و خداوند فرموده است: « والعاقبة للمتقین » .
سخن که بدین جا انجامید، هشام دستور داد تا پدرم امام باقر را به زندان ببرند و محبوس سازند.اما امام در زندان ساکت نبود و زندانیان را مورد انذار و بیدار باش قرار داده، مطالب بایسته را با ایشان در میان مىگذاشت، به گونهاى که همگان به او دلبسته شدند .
زندانبان از این جریان بر آشفت و وقایع را به هشام گزارش کرد.
هشام دستور داد تا امام را از زندان رها سازند و نزد او بفرستند.
امام صادق (ع) مىفرماید: در این ماجرا من همراه پدرم وارد دربار هشام شدیم، او بر تخت نشسته بود و درباریان و ارتشیانش با سلاح ایستاده بودند.
تابلو هدف را در برابر جمع نصب کرده و بزرگان قوم مشغول هدف گیرى و تیر اندازى بودند .
با ورود ما به آن جمع ـ در حالى که پدرم جلوتر حرکت مىکرد و من پشت سر وى بودم ـ نگاه هشام به پدرم افتاد و گفت: اى محمد! تو هم با بزرگان قوم من وارد مسابقه شو و تیر اندازى کن.
امام باقر فرمود: من دیگر سنم از این کارها گذشته است، اگر صلاح بدانى من معاف باشم .هشام گفت: به حق کسى که ما را با دینش عزت بخشید و محمد (ص) را مبعوثکرد تو را معاف نخواهم داشت.سپس به یکى از بزرگان بنى امیه اشاره کرد تا کمانش را به پدرم بدهد.
پدرم کمان را گرفت.تیرى در چله کمان نهاد و نشانه گرفت و رها کرد، تیر در نقطه وسط هدف نشست، پدرم تیر دوم را نشانه گرفت، تیر دوم در وسط تیر اول فرود آمد و همین طور تا نه تیر...!
هشام بشدت مضطرب شده بود و قرار نداشت و نمىتوانست خویشتندارى کند.تا این که گفت: اى ابو جعفر! تو مىگفتى که سنت از این کارها گذشته! در حالى که تو قهرمان تیر اندازان عرب و عجم هستى.
این سخن را گفت، ولى بسرعت از گفته خویش پشیمان شد.
هشام سعى داشت که خود را به عواقب ریختن خون پدرم گرفتار نسازد، (زیرا دریافته بود که کشتن اهل بیت بهاى سنگینى براى حکومتها داشته است.(
هشام به زمین خیره شده بود در حالى که من و پدرم در مقابلش ایستاده بودیم.ایستادن ما به طول انجامید و پدرم خشمگین شد، هشام از نگاههاى غضبآلود پدرم به آسمان، شدت خشم او را دریافت و گفت: اى محمد! نزدیکتر بیا...پدرم به طرف تخت او رفت، من هم همراه پدرم بودم.
هشام از جاى برخاست و با پدرم معانقه کرد و او را در سمت راست خود جا داد.سپس با من معانقه کرد و من هم سمت راست پدرم نشستم.
هشام با تمام توجه مشغول گفتگو با پدرم شد و گفت: اى محمد! قریش هماره بر عرب و عجم پیشوایى خواهد داشت، تا زمانى که چون تویى در میان قریش باشد.
براستى چه نیک تیر مىاندازى.
چه مدت تمرین کردهاى تا چنین مهارتى به دست آوردهاى؟
پدرم گفت: مىدانى که مردم مدینه در کار تیر اندازى دستى دارند.من هم در دوره جوانى گاهى تیر اندازى داشتهام، اما مدتهاست که ترک کردهام.و از آن پس، این نخستین بار بود که در حضور تو تیر انداختم.
هشام گفت: هرگز مانند کار تو را از کسى ندیده بودم و گمان نمىکنم روى زمین کسى بتواند این گونه تیر اندازى کند.آیا جعفر هم مىتواند همین گونه هدف بگیرد؟
امام باقر (ع) فرمود: ما کمالها و حقایق دین را به ارث مىبریم، همان دین کاملىکه خداوند درباره آن فرموده است:
« الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دینا »
امروز دینتان را کامل کردم و نعمت را بر شما تمام ساختم و اسلام را به عنوان دین برایتان رضا دادم.و زمین هیچگاه خالى از انسان کامل نخواهد بود.
هشام با شنیدن این سخنان، چهرهاش سرخ و حالش دگرگون شد و سؤالها و اشکالهاى متعددى را مطرح کرد و امام هم به هر یک پاسخ داد...
******************************
**********************************************************
******************************
امام باقر (ع) و قیام زید بن على (ع)
هر چند قیام زید بن على بن الحسین (ع) در عصر امام صادق (ع) صورت گرفت، و از زمان وفات امام باقر (ع) تا زمان نهضت زید حدود هشت سال مىگذشت، اما چنین قیامى از سالها قبل مطرح بود و بارها و بارها امام باقر (ع) درباره آن اظهار نظر فرموده بود.
در بررسى زندگى سیاسى امام باقر (ع)، توجه به موضع آن حضرت در قبال قیامى که زید بن على هماره از آن سخن مىگفت و مترصد تحقق آن بود، ضرورىاست.روایات در زمینه شخصیت زید و موضعگیرى امام باقر و سایر ائمه در قبال قیام او به سه دسته قابل تقسیم است:
1 ـ روایاتى که زید بن على را شخصیتى مثبت، ارجمند و معتقد به ائمه اثنى عشر و نیز امامت باقر العلوم (ع ( و جعفر بن محمد (ع) معرفى مىکند، و قیام او را در راستاى اهداف ائمه و بر اساس رضایت آنان مىشناساند و شهادت او و یارانش را فوزى بزرگ بشمار مىآورد.
2 ـ روایاتى که بظاهر موهم قدح است، ولى پس از تأمل و دقت نمىتوان آن را به صورت قطعى، بیانگر مذمت دانست.از این گونه روایات وجود نوعى اختلاف نظر میان زید با امام باقر و امام صادق (ع) و اصحاب خاص ایشان استفاده مىشود.
3 ـ روایاتى که آشکارا زید را به ادعاى امامت براى خود متهم مىکند و چنین مىنماید که قیام او به اجازه ائمه (ع) نبوده، بلکه علیرغم نهى آنان و با نفى امامت ایشان صورت گرفته است!
جرح و تعدیل و داورى درباره این احادیث نیازمند مجالى جداگانه است، و در اینجا فقط به نکات اصلى و تعیین کننده اشاره مىشود.
توجه به چند نکته مىتواند در بررسى این روایات مؤثر باشد:
1 ـ سیاست کلى ائمه بر دفاع از ولایت و امامت و نفى حکومت غاصبان و حاکمان جور بوده است، و هیچکدام از آنان در اصل این موضوع اختلاف نظر نداشتهاند و اگر برخى از آنان عملا به قیام مسلحانه روى آورده و بعضى راه تقیه رادر پیش گرفته اند به جهت شرایط و مقتضیات و امکانات زمان بوده است.
2 ـ پس از شهادت حسین بن على (ع) سایر ائمه هرگز زمینه اجتماعى را براى قیامى علنى و گسترده مناسب نیافتند، و با این که با تعالیم خویش، بغض ظالمان و حاکمان غاصب را در قلب شیعیان خود تقویت مىکردند، ولى از اقدامهاى علنى که شالوده نظام حیاتى شیعه را در معرض متلاشى شدن قرار مىداد و بنیاد معارف شیعى را تهدید مىکرد، جلوگیرى مىنمودند .
3 ـ مبارزه با حاکمان مستبد و فسادگر در هر شکلى که مایه زیان به موجودیت تشکیلات شیعى نمىشد مورد منع آنان نبود، بلکه خود عملا در آن راستا قدم بر مىداشتند.
4 ـ شهادت و کشته شدن در راه خدا و ارزشهاى الهى از والاترین سعادتها در مکتب اهل بیت بشمار مىآید، و هرگز وظیفهاى را به خاطر حفظ جان و فرار از مرگ ترک نکرده و ترک آن را اجازه ندادهاند.
5 ـ شرایط سخت تقیه، در موارد بسیارى سبب مىشده است که ائمه در محافل عمومى یا نزد جاسوسان حکومت و عناصر منافق یا کم ظرفیت، احکام فقهى یا اعتقادى و سیاسى را به گونهاى بیان کنند که موافق شرایط تقیه است، نه آنگونه که خود اعتقاد داشتهاند، (البته با رفع شرایط تقیه، نظریه حق را به اصحاب و شیعیان خود ابلاغ کرده و مىرساندهاند) .
اگر نکات یاد شده مورد توجه قرار گیرد مىتوان از یک سو به علت وجود نقلها و آراى مختلف در زمینه قیام زید بن على (ع) پى برد، و از سوى دیگر ملاکى در ترجیح یک نظریه بر نظریه دیگر به دست آورد.
از جمله این که مقام تقیه همواره مقتضى آن بوده است که ائمه خود را از جریانهاى سیاسى و خطوطى که علیه حکومتها فعال بودهاند، دور نشان دهند و لازمه چنین خط مشیى چنین بوده است که ائمه حرکت زید بن على (ع) را هر چند به لحاظ ماهیت و هدف صحیح مىدانستهاند، اما درباره آن به گونهاى داورى کنند که قیام او موجب هجوم دستگاه خلافت به تشکیلات شیعى نشود، و چه بسا امتناع برخى از اصحاب امام صادق (ع) از پیوستن به زید در جهت همین سیاست بوده است، اما تأیید شخصیت معنوى و قیام زید که در بیان معصومین آمده، هرگز قابلحمل بر تقیه نیست، زیرا هیچ نیرویى ایشان را ناگزیر به تقیه در جهت بزرگداشت مقام زید نمىکرده است تا آنان نظر به ملاحظات سیاسى از زید و قیام او دفاع کنند.
بنابر این، دفاع ائمه از قیام زید و شخصیت وى، علتى جز والایى و ارجمندى او نزد ایشان نداشته است.
از آنجا که خط مشى تقیه سبب شده بود امام باقر و امام صادق (ع) حمایت علنى از قیام زید نکنند و نیز قیام او تنشهاى عقیدتىاى را به دنبال داشت، برخى از شیعیان به گمان این که زید بن على از نظر امام صادق، داراى شخصیتى منفى است و امام حرکت او را باطل مىداند، نزد آن حضرت لب مىگشایند تا از زید به بدى یاد کنند! اما امام صادق جلو ایشان را مىگیرد و مىفرماید:
« لا تفعل رحم الله عمى زیدا...» یعنى، اقدام به چنین کارى نکن و سرزنش منماى! خداوند عمویم ـ زید ـ را مورد رحمت قرار دهد.
تصریح ائمه به شخصیت والاى زید و درستى قیام وى آنگاه صورتى علنى پیدا مىکند که بنى امیه از میان رفته و دیگر تأیید زید خطرى را متوجه تشکیلات شیعى نمىسازد.
زید بن موسى بن جعفر از کسانى است که در عصر خلافت مأمون در بصره خروج کرد و خانههاى بنى العباس را آتش زد، او را دستگیر کردند و نزد مأمون فرستادند، مأمون گفت او را به حرمت برادریش با على بن موسى مىبخشم و سپس به على بن موسى گفت: اگر برادر شما خروج کرد و چنین و چنان کرد، قبل از او زید بن على نیز قیام نمود و کشته شد.و اگر به خاطر شما نبود او را مىکشتم، زیرا عملى که مرتکب شده است، کوچک نیست.
حضرت رضا (ع) در پاسخ مأمون فرمود: برادر مرا با زید بن على قیاس مکن! زیرا زید بن على از دانشمندان خاندان پیامبر (ص) بود، براى خدا غضب کرد و با دشمنان خدا جنگید تا در راه خدا کشته شد.پدرم از پدر خویش ـ جعفر بن محمد ـ نقل کرد که آن گرامى مىفرمود: خداوند عمویم زید را مورد رحمت قرار دهد، زیرا او در طلب خشنودى و رضاى آل محمد بود و اگر در قیام خود پیروز مىشد به آن چه دعوت کرده بود وفا مىکرد...مأمون پرسید: مگر زید بن على از جمله کسانى نیست که بدون حق ادعاى امامت کرده است.؟
حضرت رضا (ع) فرمود: خیر! زید ادعاى امامت نداشت و به چیزى دعوت نمى کرد که صلاحیت آن را دارا نباشد، او داراى تقوا بود و مىگفت: من شما را به آن چه مورد رضاى خاندان رسالت است فرا مىخوانم.
از این حدیث استفاده مىشود که آن چه در محافل خصوصى ائمه نسبت به حقانیت قیام زید مطرح مىشده است، حتى به گوش بنى العباس که در آن روز مخالف حکومت بنى امیه بشمار مىآمدند نرسیده و فردى چون مأمون از آن بى اطلاع بوده است و زمانى امام رضا (ع) صریحا آن را اعلام مىدارد که دوران آن تقیه گذشته است.
روایاتى که زید را متهم به ادعاى امامت مىکند، از نظر کمى اندک و از نظر سند ضعیف و غیر قابل اعتماد است و آن روایات نمىتواند با روایات مدح او مقابله نماید.
فلسفه نهى از قیام زید
سؤالى که در این میان باقى مىماند این است که اگر اصل قیام زید مورد امضاى ائمه بوده و حرکت او صحیح و بایسته بشمار مىآمده است پس نهیهاى مکررى که از سوى امام باقر و امام صادق (ع) نسبت به قیام او صورت گرفته است، چیست؟ پاسخ این است که اگر روایات مدح را بپذیریم و روایات قدح را ضعیف و ناتوان بشناسیم، در این صورت لازمه جمع میان نهى از قیام زید و ستایش مقام علمى و عملى او این است که بگوییم: نهى ائمه، به جهت دلسوزى و شفقت و ارشادى بوده است.
نهضت زید از نظر خود او امرى بایسته و ضرورى بود، او دیگر طاقت نداشت که شاهد بى حرمتى بنى امیه به ساحت رسول خدا و نظاره گر ظلم و بىعدالتى آنان باشد، و تنها راه را در جهاد مسلحانه علیه آنان مىدید، اما ائمه (ع) از سوى دیگر، بااین که در اصل ضرورت مبارزه با کفر و ظلم با او هم نظر بودند، ولى بر اساس اطلاعاتى که تنها در اختیار آنان بود و بینشى که نسبت به شرایط سیاسى داشتند، حرکت نظامى و نهضت مسلحانه را تنها راه ممکن و ضرورى تشخیص نمىدادند.در نگاه ائمه (ع) زید به گونه واجب، موظف به قیام نبود زیرا اگر او براستى چنین وظیفهاى داشت، هرگز او را به ترک تکلیف الهى دعوت نمىکردند.از سوى دیگر قیام او ممنوع و باطل نیز نبود، زیرا اگر حرکت او باطل و حرام بود، هرگز ائمه وى را به نیکى یاد نمىکردند. در نتیجه تنها راهى که مىتوان فرض کرد این است که زید براى مقابله با کفر و فساد حاکمان بنى امیه، میان دو راه مخیر بوده است: راه قیام علنى و راه مبارزه پنهانى.
او راه اول را ضروریتر مىدانست و ائمه راه دوم را شایستهتر مىشمردند.از این رو، براى راهنمایى وى، سعى داشتند تا او را از قیام مسلحانه منع کنند.چنین است که گاه، کشته شدن سریع او و عدم پیشرفت نظامى را به او متذکر مىشدند و زمانى بیوفایى مردم را.
سرانجام، زید راه خویش را انتخاب کرد و در پى بى حرمتیهاى مضاعف هشام به خاندان رسول الله (ص) و به شخص وى، دست به قیام زد و به فرموده حضرت رضا )ع)، براى خدا و در راه خدا به شهادت رسید.و بر اساس روایاتى که از رسول خدا (ص) نقل شده است:
زید و یارانش در قیامت گام برگردن مردمان مىنهند و به بهشت وارد مىشوند. با این همه، نهى ائمه (ع) از قیام زید، نیز بى حکمت نبود.اگر درک جوانب این نهى براى معاصران میسر نبود، براى ما که از این فاصله تاریخى مىتوانیم شاهد بازتابها و نتایج و پیامدهاى آن قیام باشیم، درک آن دشوار نیست.
قیام زید براى او به صورت یک تکلیف شناخته شد و او با انگیزهاى مقدس بهآنچه تشخیص داده بود عمل کرد، ولى حرکت او بشدت و بسرعت سرکوب شد، و آن چه با بدن و سر او انجام دادند، بر رعب و وحشت مردم و سکوت و خفقان فضاى سیاسى افزود و منحرفان و سست باوران با تبلیغ نادرست اندیشهها و اهداف وى، جریانهاى فکرى و عقیدتى نادرستى را پدید آوردند و در جبهه متشکل شیعه، انشعاب زیدیه شکل گرفت!
قیام و شهادت زید هر چند در خراسان بازتاب وسیع و گستردهاى پیدا کرد و شیعیان خراسان به جنبش آمدند و حرکتهاى نهانى خود را علیه دستگاه خلافت آشکار ساختند (13) و این جریان همواره گسترش یافت تا به اضمحلال خلافت امویان انجامید، اما سوگمندانه زوال خلافت امویان، مشکلى را از جامعه اسلامى نگشود و از شدت جور و استبداد نکاست، چه، عباسیان بر جاى امویان تکیه زدند و راه ایشان را پى گرفتند!
هر چند این مشکلات و انحرافها از ناحیه زید بن على صورت نگرفت و او تنها به آنچه تکلیف خویش مىدانست عمل کرد، ولى امامان (ع) افقهایى را مىدیدند که از دید زید بن على که فاقد بینش امامت بود قابل پیش بینى نبود!
******************************
**********************************************************
******************************
امام باقر (ع) پس از عمرى تلاش در میدان بندگى خدا و احیاى دین و ترویجعلم و خدمات اجتماعى به جامعه اسلامى، در روز هفتم ماه ذو الحجه سال 114رحلت کرد.
در سال رحلت و شهادت آن حضرت آراى دیگرى نیز وجود دارد.دستهاى از مورخان سال 117 و بعضى سال 118 و گروه اندکى سالهاى 116 و 113 و 115 و 111 را یاد کردهاند، اما بیشترین منابع تاریخى سال 114 را متذکر شدهاند.
منابع روایى و تاریخى علت وفات آن حضرت را مسمومیت دانستهاند، مسمومیتى که دستهاى حکومت امویان در آن دخیل بوده است.
از برخى روایات استفاده مىشود که مسمومیت امام باقر (ع) به وسیله زین آغشته به سم، صورت گرفته است، به گونهاى که بدن آن گرامى از شدت تأثیر سمبسرعت متورم گردید و سبب شهادت آن حضرت شد.
در این که چه فرد یا افرادى در این ماجراى خائنانه دست داشتهاند، نقلهاى روایى و تاریخى از اشخاص مختلفى نام بردهاند.
بعضى از منابع، شخص هشام بن عبد الملک را عامل شهادت آن حضرت دانستهاند.
بخشى دیگر، ابراهیم بن ولید را وسیله مسمومیت معرفى کردهاند.
برخى از روایات نیز زید بن حسن را که از دیر زمان کینههاى عمیق نسبت به امام باقر (ع) داشت، مجرى این توطئه به شمار آوردهاند.
به طور مسلم وفات امام باقر (ع) در دوران خلافت هشام بن عبد الملک رخ داده است، زیرا خلافت هشام از سال 105 تا سال 125 هجرى استمرار داشته، و آخرین سالى که مورخان در وفات امام باقر (ع) نقل کردهاند 118 هجرى مىباشد.
با این که نقلها بظاهر مختلف است، اما با اندکى تأمل در منابع روایى و تاریخ، بعید نمىنماید که همه آنها به گونهاى صحیح باشد زیرا عامل شهادت آن حضرت لازم نیست یک نفر باشد بلکه ممکن است افراد متعددى در شهادت امام باقر (ع) دست داشتهاند که هر روایت و نقل، به یکى از آنان اشاره کرده است.
با توجه به برخوردهاى خشن و قهر آمیز هشام با امام باقر (ع) و عداوت انکار ناپذیر بنى امیه با خاندان على (ع) شک نیست که او در از میان بردن امامباقر (ع) ـ اما بشکلى غیر علنى ـ انگیزهاى قوى داشته است.
بدیهى است که هشام براى عملى ساختن توطئه خود، از نیروهاى مورد اطمینان خویش بهره جوید، از این رو ابراهیم بن ولید
را که عنصرى اموى و دشمن اهل بیت (ع) است به استخدام مىگیرد و او امکانات لازم را در اختیار فردى که از اعضاى داخلى خاندان على (ع) بشمار مىآید و مىتواند در محیط زندگى امام باقر (ع) بدون مانع راه یابد و کسى مانع او نشود، قرار دهد، تا به وسیله او برنامه خائنانه هشام عملى گردد و امام به شهادت رسد.
امام باقر (ع) این چنین به شهادت رسید و به ملاقات الهى شتافت و در بقیع، کنار مرقد پدر بزرگوارش امام سجاد (ع) و عموى پدرش حسن بن على (ع) مدفون گشت
******************************
**********************************************************
******************************
شهادت امام باقر (ع) با توطئه هشام
در بررسى زندگى سیاسى امام باقر (ع) نباید از اختلاف درونى برخى علویان با آن حضرت غافل بود، زیرا این اختلافها هر چند بظاهر رنگ سیاسى نداشت، ولى در نهایت به مسایل سیاسى انجامید.
آن چه این اختلافها را به امر سیاست گره مىزند، این بود که خلفا همواره در صدد یافتن راهى آسان براى از میان بردن خط امامت و جریان اندیشه شیعى بودند و در این میان بدیهى است که دامن زدن به اختلافهاى درونى آل على و استفاده از عناصر ناراضى علیه آنان، مىتوانست شیوهاى راحت و کم پیامد براى حکومت باشد.
هشام بن عبد الملک، از همین شیوه استفاده کرد و با تدابیرى زید بن حسن را که نسبت به امام باقر (ع) بر سر میراث رسول الله و امر امامت عداوت داشت، علیه آن حضرت به کار گرفت تا این امر به شهادت امام باقر (ع) منتهى گردید!
ابو بصیر از امام صادق (ع) نقل کرده است:
زید بن حسن همیشه با امام باقر (ع) در مورد میراث رسول خدا، درگیرى داشت و مدعى بود که او براى دریافت آن میراث سزاوارتر است به این دلیل که از نسل فرزند بزرگتر است ـ زیرا زید از نسل حسن بن على و امام باقر از نسل حسین بن على (ع) بود ـ این اختلاف حتى به محکمه قاضى نیز کشیده شد.
در یکى از همین محاکم زید بن حسن به زید بن على بن الحسین ـ برادر امام باقر (ع) ـ توهین کرد و زید بن على بن الحسین سوگند خورد که دیگر با زید بن حسنروبرو نشود.
از روایت استفاده مىشود که در این محکمهها، شخص امام باقر (ع) حضور نمى یافته، بلکه برادر خود (زید بن على) را مأمور پاسخگویى به ادعاهاى زید بن حسن مىنموده است.از این رو، پس از مشاجره یاد شده، زید بن على از امام باقر (ع) خواهش مىکند که دیگر او را از حضور در محکمهاى که زید بن حسن در آن مدعى است معاف دارد.امام باقر هم مىپذیرد .
زید بن حسن که گویى در انتظار چنین فرصتى بود از این که مىتواند از آن پس با شخص امام باقر (ع) رویارو شود، خرسند شد، زیرا امید داشت که در این رویارویى مىتواند امام را تحت فشار و مورد اذیت و بى حرمتى قرار دهد!
زید بن حسن نزد امام باقر آمد تا آن حضرت را به محکمه قضا ببرد.امام عازم شد، ولى به او فرمود: اى زید تو اکنون در زیر لباسهایت خنجرى را پنهان کردهاى و...
امام در این هنگام گوشههایى از قدرت امامت را به وى نمایاند و با کرامتهاى خویش به او اثبات کرد که امامت امرى الهى است و نه میراثى بشرى و قراردادى اجتماعى.زید با مشاهده کرامتها، گاه مدهوش مىشد و بشدت شگفت زده مىگردید، ولى هرگز از غفلت و هواپرستى بیرون نیامد.
زید بن حسن با مشاهده آن کرامتها، سوگند یاد کرد که دیگر به نزاع با امام باقر (ع) بر نخیزد! او از امام جدا شد ولى همان روز به سوى هشام بن عبد الملک حرکت کرد.
وقتى که به حضور هشام رسید گفت: من از نزد ساحرى دروغگو مىآیم که براى تو سزاوار نیست او را به حال خود واگذارى.
زید بن حسن آنچه را دیده بود براى هشام باز گفت.
هشام بن عبد الملک به کارگزار خویش در مدینه دستور داد: محمد بن على رادر بند بکش و نزد من بفرست! .
آنگاه به زید بن حسن گفت: اگر محمد بن على را در اختیار تو قرار دهم، آیا حاضرى او را به قتل رسانى؟
زید بن حسن گفت: آرى.
والى مدینه با دریافت فرمان هشام به عواقب آن اندیشید و به هشام نوشت:
من فرمان تو را رد نمىکنم و این نامه به معناى مخالفت با تو نیست، ولى دوست دارم از سر خیرخواهى با تو سخنى بگویم: مردى را که از من خواستهاى تا در بند کشیده، نزد تو بفرستم، عفیفترین و زاهدترین کس در روى زمین است و من به صلاح حکومت تو نمىبینم که متعرض وى شوى...
این حدیث طولانى است، ولى به هر حال، زید بن حسن از این طریق به خواسته خود دست نیافت .پس از بازگشت از شام به مدینه، سر انجام با تدبیرى زین اسب را آغشته به سم کرد و از این طریق امام باقر (ع) را مسموم ساخته، به شهادت رسانید.در این راه دست هشام پنهان است، زیرا آنچه هشام از آن بیم داشت و براى حکومت خود از آن نگران بود، از یک سو وجود امام، و از سوى دیگر درگیرى علنى با آن حضرت بود، اما از میان بردن امام باقر (ع) به صورت مخفى و به وسیله فردى از خاندان على مىتوانست او را از هر دو مشکل برهاند!
******************************
**********************************************************
******************************
شیخ کلینى در کتاب کافى به سند خود از امام رضا (ع) روایت کرده است که امام باقر (ع) به هنگام احتضار فرمود: هنگامى که بهدرود حیات گفتم زمین را برایم بشکافید و قبرى مهیا کنید پس اگر به شما گفتند براى رسول خدا (ص) لحد بوده است، تصدیق کنید.
نگارنده: این فرمایش بدان دلیل بوده است که امام باقر (ع) شکافتن زمین را از برخى جهات بهتر مىدانسته اگر چه فضیلت لحد بالاتر بوده است.
کلینى به سند خود از امام صادق (ع) نقل کرده است که فرمود: پدرم هر آنچه از کتب و سلاح و آثار و امانات انبیاء در نزد خود داشت، به من به ودیعتسپرد. پس چون لحظه وفاتش فرارسید به من گفت: چهار شاهد فرابخوان. من چهار تن از قریش را دعوت کردم که یکى از آنان نافع مولاى عبد الله بن عمر بود. پس به من فرمود: «بنویس این چیزى است که یعقوب فرزندانش را بدان وصیت کرد که اى فرزندانم خداوند دین را براى شما برگزید، پس نمیرید مگر آنکه تسلیم رضاى خداوند باشید. »و وصیت کرد محمد بن على به جعفر بن محمد و به وى فرمان مىدهد که او را به جامه بردى که هر جمعه در آن نماز مىخواند کفن کند و عمامهاش را بر سرش بندد و قبر او را چهار گوش و با فاصله چهار انگشت از زمین بلندتر قرار دهد و در موقع دفن بندهاى کفن او را باز کند. سپس به شهود فرمود: بازگردید خداوند شما را رحمت کند!امام صادق (ع) گفت: به پدرم گفتم: اى پدر!در این وصیت چه بود که بر آن شاهد طلب کردى؟فرمود: پسرم!خوش نداشتم پس از من با تو به نزاع برخیزند به این بهانه که به تو وصیت نکردهام و مىخواستم بدین وسیله حجت و دلیلى براى تو قرار داده باشم. در حقیقت امام (ع) مىخواست به این وسیله همگان بدانند که جعفر بن محمد (ع)، وصى و جانشین و امام بعد از اوست.
کلینى در کافى به سند خود از امام صادق (ع) روایت کرده است که فرمود: پدرم روزى در ایام بیماریش به من گفت: پسرم گروهى از قریشیان ساکن مدینه را بدینجا فراخوان تا آنها را گواه بگیرم. من نیز چنین کردم. پس امام در حضور آنان به من فرمود: اى جعفر هنگامى که من دنیا را وداع گفتم مرا بشوى و کفن کن و قبرم را چهار انگشتبالاتر از زمین قرار ده و بر آن آب بپاش. چون گواهان رفتند به پدرم عرض کردم: اگر مرا (در خلوت هم) به این کارها امر مىکردى، انجام مىدادم. چرا درخواستى تا عدهاى را به عنوان شاهد به نزدت بیاورم؟ فرمود: پسرم مىخواستم با تو نزاع نکنند. (یعنى در امامت و خلافت از پس من با تو نزاع نکنند و بدانند که تو وصى منى( .
کلینى در کافى به سند خود از امام صادق (ع) نقل کرده است که فرمود: پدرم در وصیتش نوشته بود که وى را در سه جامه کفن کنم. یکى رداى جمرهاى او بود که در روز جمعه با آن نماز مىخواند و دو پیراهن دیگر. پس به وى عرض کردم: چرا اینها را مىنویسى؟فرمود: مىترسم مردم با تو از در نزاع وارد شوند و بگویند او را در چهار یا پنج جامه کفن کن اما تو به گفتار آنان راه مرو. عمامه خودم را بر سرم بند و البته عمامه را جزو کفن محسوب مکن بلکه عمامه از چیزهایى است که بدن را به آن مىپوشانند.
شیخ کلینى در کافى به سند خود نقل کرده است که امام باقر (ع) وصیت کرد که هشتصد درهم براى برگزارى مراسم سوگوارى او اختصاص دهند و این کار را از سنت مىدانست. زیرا پیامبر مىفرمود: براى خاندان جعفر طعامى فراهم آرید، آنان نیز به وصیتش عمل کردند.
******************************
**********************************************************
******************************
خاندان رسالت و اهل بیت رسول الله (ص)، از آن جا که به گواهى قطعى وانکار ناپذیر پیامبر اسلام (ص)، عدل و همپا و هماواى قرآنند با حقیقت، محتوا و پیام قرآن، همگونى و سنخیت دارند.
حدیث ثقلین از جمله احادیث مهم مورد پذیرش اهل سنت و امامیه است.
در این حدیث، رسول خدا، ثمره تلاشهاى طاقت فرساى خود در مسیر ایفاى رسالت و هدایت خلق را، در دو یادگار گرانبها که پس از خود برجا گذاشته خلاصه کرده و گفته است: من دو شیء گرانبها در میان شما باقى مىگذارم: قرآن و اهل بیتم را، این دو هرگز از یکدیگر جدا نشوند تا در قیامت بر حوض کوثر، بر من وارد شوند...
با توجه به مقام معنوى و الهى پیامبر (ص) که کمترین خود خواهى و هوا و هوس در او راه نداشته و آنچه او مىگفته در حقیقت مورد تأیید خداوند بوده و رأى و سخنى جز به اشاره و تأیید وحى اظهار نمىداشته است، مىتوان بیقین اقرار کرد که پیامبر (ص)، خاندانش را بر اساس ملاحظات خویشاوندى و روابط نسبى و علایق مادى بشرى، در کنار قرآن، بزرگترین معجزه خویش ننهاده است، بلکه قرین ساختن اهل بیت، با پیام وحى، از آن جهت بوده که میان آن دو هماهنگى و سنخیت وجود داشته است .
اگر خداوند قرآن را بدور از کمترین ضعف و کاستى و کجى و نادرستى فرو فرستاده، اهل بیت را نیز از هر انحراف و گناه، پاک گردانیده و مصونیت بخشیده است.
اگر قرآن، داراى حقایقى اصولى و محکم و نیز مسایلى متشابه است که براىفهم آنها باید به منبعى الهى و آگاه به رموز وحى مراجعه کرد، اهل بیت، همان آگاهان و عالمانى هستند که مفسر قرآن و مبین احکام و پیامهاى آنند.
هر چند آیات قرآن، روشن و روشنگر است، ولى معناى روشنى مفاهیم قرآن، این نیست که تمامى مطالب و مفاهیم آن براى همه اندیشهها آشکار و بىنیاز از توضیح باشد، چه، خداوند به پیامبر (ص) فرمان داده تا آیات وحى را براى مردم توضیح و تبیین کند.
با این بیان، اهل بیت از آن جهت، قرین قرآن و جدایى ناپذیر از آن معرفى شدهاند که پس از رسول خدا (ص) به تبیین مفاهیم وحى و حقایق قرآن، براى تودهها بپردازند و این توان و شایستگى در همه اهل بیت رسالت (معصومین علیهم السلام) بوده است.چنانکه على (ع) به سینهاش اشاره مىکرد و مىگفت: در اینجا دانشهاى فراوانى است که کاش شاگردان شایستهاى مىیافتم و این حقایق را بدانها مىآموختم.
آن چه پس از وفات رسول اسلام (ص) براى جامعه اسلامى و خاندان پیامبر ( ص )، رخ نمود هرگز به آنان، مجال نداد تا آن گونه که مىخواستند و مىبایست، به نشر معارف قرآنى بپردازند .
جریانهاى سیاسى حاکم بر جامعه، پس از رحلت رسول خدا (ص)، سبب تفکیک قرآن از عترت در باور و اندیشه بخش عظیمى از مردم شد.قرآن بظاهر محور نظام دستورى دین و حکومت گردید، ولى چون نیازمند مفسر و مبین بود، باعث شد تا میدان تفسیر و تأویل بشدت گسترش یابد و چهرههایى در محافل علمى و دینى مطرح شدند که هرگز آیهاى در تطهیر آنان نازل نشده و سفارشى از ناحیه رسول خدا در تمسک به آنان نرسیده بود.از سوى دیگر، کسانى چون على بن ابى طالب ( ع ) که با صداى رسا فریاد بر مىآورد: سلونى قبل از تفقدونى، یعنى هر چه مىخواهید از من بپرسید، قبل از این که مرا از دست بدهید، مهجور وناشناخته ماندند.
حسن بن على (ع)، از سوى حکومت معاویه، تحت شدیدترین فشارهاى روحى و اجتماعى قرار داشت و هرگز به او فرصت نشر معارف واقعى داده نشد.
حسین بن على (ع) تحت فشار قرار گرفت که حکومت ضد دینى و ضد بشرى یزید را بپذیرد و از آنجا که پذیرش حکومت وى را مایه نابودى اساس شریعت مىدانست، از آن اجتناب کرد و در این راه به شهادت رسید.
بنى امیه بر جان و مال و ناموس و دین مردم مسلط شدند.و زمینه چنان شد که فردى چون زین العابدین ناگزیر، معارف حقه را در قالب دعا و نیایش اظهار مىکرد.در این میان، در عصر امام باقر (ع)، شرایط سیاسى جامعه به گونهاى تغییر یافت که آن حضرت توانست، مجمعى علمى تشکیل داده، به تعلیم و تربیت مردانى دانشمند و متعهد به ارزشهاى شریعت بپردازد.
این است که وقتى صفحات تاریخ صدر اسلام مرور شود، در زندگى علمى امام باقر (ع) نام بسیارى از شاگردان آن حضرت و شخصیتهاى ممتاز علمى جهان اسلام جلب نظر مىکند.
با این همه، نباید تصور کرد که امام باقر (ع) آسوده و ایمن از محدودیتها و ممنوعیتهایى بوده است که حکومتها براى اهل بیت (ع) فراهم مىآوردهاند، بلکه بىتردید، جو حاکم بر زندگى امام باقر (ع) به شدت جو تقیه بوده است، زیرا با فرهنگ خاصى که در نتیجه حکومتهاى ناصالح بر جامعه حاکم شده بود، کنار نهادن تقیه به منزله دست کشیدن از فعالیت علمى و دور ماندن از ترویج معارف اصولى دین بشمار مىرفت.
بارى، شرایط زمان، براى امام باقر (ع) و نیز امام صادق (ع) زمینهاى را فراهم آورد که سایر ائمه (ع) هرگز برایشان آماده نشد.آن شرایط مساعد، معلول سستى پایههاى حکومت امویان بود.بحرانهاى درونى نظام سیاسى در آن عصر، به حاکمان مجال نمىداد تا بر خاندان رسالت مانند حاکمان پیشین، فشار آورند و ایشان را منزوى سازند.بىتردید اگر همین زمینه براى هر یک از امامان (ع) فراهم مىآمد، آنان قادر به تأسیس حوزههاى بزرگ درسى بودند و عالمان و فقیهان بیشترى را پرورش مىدادند.این زمینه مساعد، سبب شد تا امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بیشترین آراى فقهى، تفسیرى و اخلاقى را در کتب فقهى و حدیثى از خویش بر جاى گذارند.
این چنین است که فردى چون محمد بن مسلم مىتواند سى هزار حدیث از امام باقر (ع( نقل کند.و شخصیتى چون جابر جعفى هفتاد هزار حدیث.
در نزد عالمان امامیه، فقیه ترین فقیهان صدر اسلام شش نفرند که همه آنان از اصحاب امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بودهاند.آنان عبارتند از: زرارة بن اعین، معروف بن خربوذ المکى، ابو بصیر الاسدى، فضیل بن یسار، محمد بن مسلم الطائفى و برید بن معاویة العجلى .
شیخ الطائفة، ابو جعفر محمد بن حسن طوسى در کتاب رجال خویش، اصحاب و شاگردان امام باقر (ع) را که از آن حضرت نقل حدیث کردهاند 462 مرد و دو زن دانسته است.
در میان اصحاب و شاگردان امام باقر (ع) برخى از نظر اعتبار و وثاقت مورد اتفاق اهل سنت و امامیه اند، و دستهاى به دلیل گرایشهاى عمیق شیعى، در دایره رجال اهل سنت قرار نگرفته، بلکه تنها مورد اعتماد امامیه مىباشند.
براى ارائه نمودارى فهرست گونه از شاگردان امام باقر (ع) با استفاده از چند منبع رجالى، نام گروهى از آنان را یادآور مىشویم، بى این که ادعاى استقصا داشته باشیم.
1 ـ ابان بن ابى عیاش فیروز، تابعى
2 ـ ابان بن تغلب ابو سعید البکرى الجریرى
3 ـ ابراهیم بن الأزرق الکوفى
4 ـ ابراهیم الجزیرى (الجریرى(
5 ـ ابراهیم بن جمیل، برادر طربال الکوفى
6 ـ ابراهیم بن حنان الأسدى الکوفى
7 ـ ابراهیم بن صالح الانماطى
8 ـ ابراهیم بن عبد الله الاحمرى
9 ـ ابراهیم بن عبید أبو غرة الانصارى
10 ـ ابراهیم بن عمر الصنعانى الیمانى
11 ـ ابراهیم بن مرثد الکندى الأزدى ـ ابراهیم بن معاذ
13 ـ ابراهیم بن معرض الکوفى
14 ـ ابراهیم بن نصر بن القعقاع الجعفى
15 ـ ابراهیم بن نعیم العبدى الکنانى
16 ـ احمد بن عائد
17 ـ احمد بن عمران الحلبى
18 ـ اسحاق بن بشیر النبال
19 ـ اسحاق بن جعفر بن على
20 ـ اسحاق بن عبد الله بن ابى طلحة المدنى
21 ـ اسحاق بن الفضل بن یعقوب بن عبد الله بن الحرث...
22 ـ اسحاق القمى
23 ـ اسحاق بن نوح الشامى
24 ـ اسحاق بن واصل الضبى
25 ـ اسحاق بن یزید بن اسماعیل الطائى
26 ـ اسحاق بن یسار مولى قیس بن مخرمة
27 ـ اسرائیل بن غیاث المکى
28 ـ اسلم بن ایمن التمیمى المنقرى الکوفى
29 ـ اسلم المکى القواس
30 ـ اسماعیل بن ابى خالد
31 ـ اسماعیل بن جابر الخثعمى
32 ـ اسماعیل بن زیاد البزاز الکوفى الأسدى
33 ـ اسماعیل بن سلمان الأزرق معروف به ابو خالد
34 ـ اسماعیل بن عبد الخالق الجعفى
35 ـ اسماعیل بن عبد الرحمان الجعفى الکوفى
36 ـ اسماعیل بن عبد العزیز
37 ـ اسماعیل بن الفضل بن یعقوب بن الفضل بن عبد الله
38 ـ اسماعیل ابو احمد الکاتب الکوفى
39 ـ اسماعیل معروف به ابو العلا از بنى قیس بن ثعلبه
40 ـ اسید بن القاسم
41 ـ اعین الرازى، معروف به ابو معاذ
42 ـ انس بن عمرو الأزدى
43 ـ ایوب بن ابى تمیة کیسان السجستانى العنبرى البصرى
44 ـ ایوب بن بکر بن أبى علاج الموصلى
45 ـ ایوب بن شهاب بن زید البارقى الأزدى
46 ـ ایوب بن وشیکة
47 ـ بدر بن الخلیل الأسدى، ابو خلیل الکوفى
48 ـ برد الاسکاف الأزدى الکوفى
49 ـ برد الخیاط ـ برید بن معاویة العجلى، معروف به ابو القاسم.
51 ـ بسام بن عبد الله الصیرفى، معروف به ابو عبد الله
52 ـ بشار الاسلمى
53 ـ بشار بن زید بن النعمان
54 ـ بشر بن أبى عقبة المداینى
55 ـ بشر، بیاع
56 ـ بشر بن جعفر الجعفى، ابو الولید
57 ـ بشر بن خثعم
58 ـ بشر الرحال
59 ـ بشر بن عبد الله بن سعید الخثعمى
60 ـ بشر بن عبد الله الخثعمى الکوفى
61 ـ بشر بن میمون الوابشى الهمدانى النبال الکوفى
62 ـ بشر بن یسار
63 ـ بشیر، ابو عبد الصمد بن بشر الکوفى
64 ـ بشیر معروف به ابو محمد المستنیر الجعفى الأزرق
65 ـ بشیر بن سلیمان المدنى
66 ـ بکر بن أبى حبیبه
67 ـ بکر بن حبیب الأحمسى البجلى الکوفى
68 ـ بکر بن خالد الکوفى
69 ـ بکر بن صالح
70 ـ بکر بن کرب
71 ـ بکرویة الکندى الکوفى
72 ـ بکیر بن اعین بن سنسن الشیبانى الکوفى
73 ـ بکیر بن جند بن الکوفى
74 ـ بکیر بن حبیب الکوفى
75 ـ تمیم بن زیاد
76 ـ ثابت بن أبى ثابت
77 ـ ثابت بن دینار ابو صیفه الأزدى
78 ـ ثابت بن زائدة العکلى
79 ـ ثابت بن هرمز ابو المقدام العجلى
80 ـ ثویر بن أبى فاخته سعید بن جهمان غلام ام هانى
81 ـ جابر بن عبد الله بن عمر بن حرام ابو عبد الله الانصارى
82 ـ جابر بن یزید بن الحرث بن عبدیغوث الجعفى
83 ـ جارود، معروف به ابو المنذر
84 ـ جارود بن السرى التمیمى السعدى الکوفى
85 ـ جراح المداینى
86 ـ جعدة بن ابى عبد الله
87 ـ جعفر بن ابراهیم الجعفى
88 ـ جعفر الأحمس
89 ـ جعفر بن حکیم بن عباد الکوفى
90 ـ جعفر بن عمرو بن ثابت أبى المقدام بن هرمز الحداد العجلى
91 ـ جعفر بن محمد بن على بنالحسین (امام صادق علیه السلام(
92 ـ الحارث بن حصین الأزدى
93 ـ الحارث بن شریح المنقرى
94 ـ الحارث بن المغیرة النصرى
95 ـ حبیب بن أبى ثابت الأسدى الکوفى
96 ـ حبیب ابو عمرة الاسکاف
97 ـ حبیب بن بشار الکندى
98 ـ حبیب بن جرى العبسى الکوفى
99 ـ حبیب بن حسان بن الأشرس الأسدى
100 ـ حبیب السجستانى
101 ـ حبیب العبى الکوفى
102 ـ حبیب بن المعلى السجستانى
103 ـ حجاج بن ارطاة ابو ارطاة النخعى الکوفى
104 ـ حجاج بن دینار الواسطى
105 ـ حجاج بن کثیر الکوفى
106 ـ حذیفة بن منصور بن کثیر ابو محمد الخزاعى
107 ـ حسان بن مهران
108 ـ الحسن بن أبى سارة النیلى الانصارى
109 ـ الحسن بن حبیش الأسدى
110 ـ الحسن الجعفى الکوفى
111 ـ الحسن بن الحسن بن الحسن بن على بن أبى طالب (ع(
112 ـ الحسن بن رباط
113 ـ الحسن بن زیاد البصرى
114 ـ الحسن بن زیاد الصیقل ابو محمد الکوفى
115 ـ الحسن بن زیاد الصیقل
116 ـ الحسن بن السرى الکاتب
117 ـ الحسن بن شهاب بن یزید البارقى الأزدى
118 ـ الحسن بن صالح بن حى الهمدانى الثورى الکوفى
119 ـ الحسن بن على الأحمرى الکوفى
120 ـ الحسن بن عمار
121 ـ الحسن بن عمار عامى
122 ـ الحسن بن المغیرة
123 ـ الحسن بن منذر
124 ـ الحسن بن یوسف
125 ـ الحسین بن ابتر الکوفى
126 ـ الحسین بن أبى العلاء الخفاف
127 ـ الحسین بن احمد المنقرى
128 ـ الحسین بن بنت ابى حمزة الثمالى
129 ـ الحسین الجعفى ابو احمد الکوفى
130 ـ الحسین بن حماد
131 ـ الحسین بن عبد الله الأرجانى
132 ـ الحسین بن عبد الله بن عبید الله بن العباس بن عبد المطلب
133 ـ الحسین بن على بن الحسین بنعلى بن ابى طالب (ع) (برادر امام باقر علیه السلام(
134 ـ الحسین بن مصعب
135 ـ الحسین بن منذر
136 ـ حفص الأعور الکوفى
137 ـ حفص بن غیاث
138 ـ حفص بن وهب الأفرعى
139 ـ الحکم بن الصلت الثقفى
140 ـ الحکم بن عبد الرحمان بن أبى نعیم البجلى
141 ـ الحکم بن عتیبة ابو محمد الکوفى الکندى
142 ـ الحکم بن المختار بن ابى عبیده
143 ـ حکیم بن صهیب ابو صهیب الصیرفى ابو شبیب
144 ـ حکیم بن معاویة
145 ـ حماد بن ابى سلیمان الأشعرى
146 ـ حماد بن ابى العطارد الطائى الکوفى
147 ـ حماد بن بشر الطنافى الکوفى
148 ـ حماد بن بشر اللحام
149 ـ حماد بن راشد الأزدى البزاز ابو العلاء الکوفى
150 ـ حماد بن المغیرة
151 ـ حمران بن أعین الشیبانى
152 ـ حمزة، ابو الحسین اللیثى داماد ابو حمزة الثمالى
153 ـ حمزة بن حمران بن أعین
154 ـ حمزة الطیار
155 ـ حمزة بن عطا الکوفى
156 ـ خازم الاشل الکوفى
157 ـ خالد بن ابى کریمة
158 ـ خالد بن أوفى ابو الربیع العنزى الشامى
159 ـ خالد بن بکار ابو العلاء الخفاف الکوفى
160 ـ خالد بن طهمان الکوفى
161 ـ خیثمة بن عبد الرحمان الجعفى الکوفى ابو عبد الرحمان
162 ـ داود الأبزارى
163 ـ داود بن ابى هند القشیرى السرخى
164 ـ داود بن حبیب ابو غیلان الکوفى
165 ـ داود بن الدجاجى الکوفى
166 ـ داود بن زید الهمدانى الکوفى
167 ـ دلهم بن صالح الکندى الکوفى
168 ـ دینار ابو عمرو الأسدى الکوفى
169 ـ ربیع بن صبیح
170 ـ ربیع العبسى الکوفى
171 ـ ربیعة بن ابى عبد الرحمان، معروف به ربیعة الرأى
172 ـ ربیعة بن ناجد بن کثیر ابو صادق الکوفى
173 ـ رشید بن سعد المصرى ـ رفید بن مصقلة العبدى الکوفى
175 ـ رفید غلام بنو هبیرة
176 ـ زایدة بن قدامه
177 ـ زرارة بن اعین الشیبانى
178 ـ زرین الأبزارى
179 ـ زرین الأنماطى
180 ـ زکریا برادر المستهل، معروف به ابو یحیى
181 ـ زکریا بن عبد الله النقاض الکوفى
182 ـ زهیر المدائنى
183 ـ زیاد بن أبى الحلال
184 ـ زیاد بن أبى زیاد المنقرى التمیمى
185 ـ زیاد الأحلام، غلامى کوفى
186 ـ زیاد الأسود
187 ـ زیاد بن الأسود النجار
188 ـ زیاد بن سوقه البجلى الکوفى
189 ـ زیاد بن صالح الهمدانى الکوفى
190 ـ زیاد بن عیسى ابو عبیدة الحذاء
191 ـ زیاد المحاربى الکوفى
192 ـ زیاد بن المنذر ابو الجارود الهمدانى العوفى الکوفى
193 ـ زیاد غلام امام باقر علیه السلام
194 ـ زیاد الهاشى
195 ـ زید الآجرى
196 ـ زید بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب (ع) (برادر امام باقر علیه السلام(
197 ـ زید بن محمد بن یونس ابو اسامة الشحام الکوفى
198 ـ زید الهاشى
199 ـ سالم بن ابى حفصة
200 ـ سالم الأشل
201 ـ سالم الجعفى
202 ـ سالم المکى
203 ـ سدیف بن حکیم الصیرفى
204 ـ سعد بن أبى عمرو الجلاب
205 ـ سعد الحداد
206 ـ سعد بن الحسن الکندى
207 ـ سعد بن طریف
208 ـ سکین المعدنى
209 ـ سلام الجعفى
210 ـ سلام بن سعد الأنصارى
211 ـ سلام بن المستنیر
212 ـ سلم بن بشر
213 ـ سلمان بن خالد طلحى قمى (شاعر(
214 ـ سلمة بن الاهثم
215 ـ سلمة بن قیس الهلالى
216 ـ سلمة بن کهیل
217 ـ سلمة بن محرز
218 ـ سلیمان بن محرز
219 ـ سلیمان بن مروان عجلى
220 ـ سلیمان، غلام طربال
221 ـ سلیمان بن هارون العجلى ـ سنان ابو عبد الله بن سنان
223 ـ سورة بن کلیب بن معاویة الاسدى
224 ـ شجرة، برادر بشیر النبال
225 ـ صالح بن سهل الهمدانى
226 ـ صالح بن عقبة
227 ـ صالح بن میثم الکوفى
228 ـ صامت
229 ـ صلت بن الحجاج
230 ـ ضریس
231 ـ طاهر، غلام امام باقر (ع(
232 ـ طربال
233 ـ طلحة بن زید بترى
234 ـ ظریف بن ناصح
235 ـ عامر بن أبى الأحوص
236 ـ عباد بن صهیب
237 ـ عبد الجبار بن اعین الشیبانى، برادر زرارة بن اعین
238 ـ عبد الحمید بن عواض الطائى
239 ـ عبد الحمید الواسطى
240 ـ عبد الرحمان، معروف به ابو خینمة
241 ـ عبد الرحمان بن أعین برادر زرارة
242 ـ عبد الرحمان بن سلیمان الأنصارى
243 ـ عبد الرحیم القصیر
244 ـ عبد الغفار بن القاسم الأنصارى، معروف به ابو مریم
245 ـ عبد الله بن بکیر الهجرى
246 ـ عبد الله بن الجارود
247 ـ عبد الله بن جریح
248 ـ عبد الله بن الحسن بن الحسن بن على بن ابى طالب (ع(
249 ـ عبد الله بن زرعه
250 ـ عبد الله بن دینار
251 ـ عبد الله بن سلیمان
252 ـ عبد الله بن شریک العامرى
253 ـ عبد الله بن عجلان
254 ـ عبد الله بن عطاء المکى
255 ـ عبد الله بن عمرو
256 ـ عبد الله بن الغالب الأسدى (شاعر(
257 ـ عبد الله بن محمد الأسدى
258 ـ عبد الله بن محمد الجعفى
259 ـ عبد الله بن المختار
260 ـ عبد الله بن الولید الوصافى
261 ـ عبد المؤمن بن القاسم، برادر ابو مریم الأنصارى
262 ـ عبد الملک بن اعین الشیبانى برادر زرارة
263 ـ عبد الکریم بن مهران
264 ـ عبد الواحد بن المختار الأنصارى
265 ـ عبید الله بن محمد بن عمر بن أمیر المؤمنین (ع(
266 ـ عبیدة الخثعمى ـ عبیدة السکسکى
268 ـ عذافر بن عبد الله
269 ـ عطیة أخو عرام
270 ـ عطیة بن ذکوان
271 ـ عطیة الکوفى
272 ـ عقبة بن بشیر الأسدى
273 ـ عقبة بن شعبة، معروف به ابو شبیة الأسدى
274 ـ عقبة بن قیس مثیلة
275 ـ عکرمة، معروف به ابو اسحاق
276 ـ العلاء بن الحسین
277 ـ العلاء بن عبد الکریم
278 ـ علباء بن دراع الاسدى
279 ـ علقمة بن محمد الحضرمى، برادر ابو بکر الحضرمى
280 ـ على بن أبى المغیرة الزبیدى الأزرق
281 ـ على بن حنظلة العجلى
282 ـ على بن رباط
283 ـ على بن سعید بن بکیر
284 ـ على بن عبد العزیز
285 ـ على بن عطیة
286 ـ على بن میمون، معروف به ابو الحسن الصایغ
287 ـ عمار بن أبى الأحوص
288 ـ عمر بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب (ع) أبو حفص الأشراف
289 ـ عمر بن شمر
290 ـ عمر بن حنظلة
291 ـ عمر بن هلال
292 ـ عمران بن أبى خالد الفزارى
293 ـ عمران
294 ـ عمر و بن ابى بتان
295 ـ عمر و بن ثابت
296 ـ عمر و بن جمیع
297 ـ عمر و بن خالد
298 ـ عمر و بن خالد الواسطى
299 ـ عمر و بن دینار المکى
300 ـ عمرو بن رشید
301 ـ عمرو بن سعید بن هلال الثقفى
302 ـ عمرو بن عبد الله الثقفى
303 ـ عمرو بن قیس الماصر
304 ـ عمرو بن معمر بن أبى و شیکة
305 ـ عمرو بن یحیى
306 ـ عنبسة بن بجاد
307 ـ عنبسة بن مصعب
308 ـ عیسى بن أبى منصور القرسى
309 ـ عیسى بن حمزة
310 ـ عیسى بن اعین الشیبانى، برادر زرارة
311 ـ عیسى الطحان
312 ـ عیسى بن عمر
313 ـ غالب أبو هذیل (شاعر کوفى) ـ غالب جهنى
315 ـ غیاث بن ابراهیم
316 ـ فرات بن احنف
317 ـ فضیل بن الزبیر الرسان
318 ـ فضیل بن سعدان
319 ـ فضیل بن شریح
320 ـ فضیل بن عثمان الأعور المرادى
321 ـ فضیل بن غیاث
322 ـ فضیل بن میسرة
323 ـ فضیل بن یسار بصرى
324 ـ فلیح بن أبى بکر الشیبانى
325 ـ قاسم بن عبد الملک
326 ـ قاسم بن محمد
327 ـ قدامة بن سعید بن ابى زائدة
328 ـ قیس بن الربیع
329 ـ قیس بن رمانة الأشعرى
330 ـ کامل صاحب السابرى
331 ـ کامل بن العلاء
332 ـ کامل النجار
333 ـ کامل الوصافى
334 ـ کثیر بن اسماعیل (النواء(
335 ـ کمیت بن زید الأسدى
336 ـ کیسان بن کلیب
337 ـ کلیب بن معاویة الأسدى
338 ـ کلیب بن معاویة الصیداوى
339 ـ لیث بن أبى سلیم
340 ـ لیث بن البخترى المرادى
341 ـ مالک بن أعین الجهنى
342 ـ مالک بن عطیة
343 ـ محمد بن أبى حمزة
344 ـ محمد بن أبى سارة
345 ـ محمد بن أبى منصور
346 ـ محمد بن اسحاق المدنى
347 ـ محمد بن أسلم الجبلى
348 ـ محمد بن حمید
349 ـ محمد بن رستم
350 ـ محمد بن زید
351 ـ محمد بن السایب الکلبى
352 ـ محمد بن سعید بن غزوان
353 ـ محمد بن سلیمان القرا
354 ـ محمد بن شر الحضرمى
355 ـ محمد الطیار غلام فزارة
356 ـ محمد بن عجلان
357 ـ محمد بن عجلان المدنى
358 ـ محمد بن قیس الانصارى
359 ـ محمد بن مروان البصرى
360 ـ محمد بن مروان الکلبى
361 ـ محمد بن مسعود
362 ـ محمد بن مسلم الثقفى الطحان الطائفى
363 ـ محمد بن على الحلبى
364 ـ محمد بن الفضل الهاشمى
365 ـ محمد بن یزید
366 ـ محمد بن الیسع بن حمزة القمى ـ مستهل بن عطاء الکوفى
368 ـ مسعدة بن زیاد
369 ـ مسعدة بن صدقة
370 ـ مسکین
371 ـ مسکین بن عبد الله
372 ـ مسمع کردین، معروف به ابو یسار
373 ـ معروف به خربوذ المکى
374 ـ معمر بن رشید
375 ـ معمر بن عطاء
376 ـ معمر بن یحیى بن بسام دجاجى
377 ـ المفضل بن ابى قرة
378 ـ المفضل بن زید
379 ـ المفضل بن قیس بن رمانة
380 ـ المفضل بن مزید
381 ـ مقاتل بن سلیمان
382 ـ مقرن السراج
383 ـ منهال بن عمرو الأسدى
384 ـ منصور بن الولید الصیقل
385 ـ منصور بن حازم
386 ـ منذر بن أبى طریفة
387 ـ منصور بن المعتبر
388 ـ معاذ بن مسلم الهراء
389 ـ موسى أبو الحسن الأشعرى
390 ـ موسى بن اشیم
391 ـ موسى التمار
392 ـ موسى بن خلیفة
393 ـ موسى الخیاط
394 ـ موسى بن زیاد
395 ـ مهزم الأسدى
396 ـ میسر بن عبد العزیز النخعى المدائنى
397 ـ میمون البان
398 ـ میمون القداح غلام بنى محزوم
399 ـ ناحیة بن أبى عماره
400 ـ نجم بن الحطیم (أبو حطیم العبدى(
401 ـ نجم الطائى
402 ـ نجیح بن مسلم
403 ـ نصر بن مزاحم
404 ـ نضر بن قراوش الخزاعى
405 ـ نعمان الاحمسى
406 ـ وردان أبو خالد الکابلى الأصغر
407 ـ ورد بن زید الأسدى، برادر کمیت بن زید
408 ـ ولید بن بشیر
409 ـ ولید بن عروة الهجرى
410 ـ ولید بن القاسم
411 ـ هارون الجبلى
412 ـ هارون بن حمزة الغنوى
413 ـ هاشم بن أبى هاشم
414 ـ هاشم الرمانى
415 ـ هلقام
416 ـ هیثم النهدى، ابن أبى مسروق
417 ـ یحیى بن أبى العلاء الرازى
418 ـ یحیى بن أبى القاسم، معروف بهابو بصیر
419 ـ یحیى بن السابق
420 ـ یحیى بن القاسم الحذاء
421 ـ یزید، معروف به ابو خالد الکناسى
422 ـ یزید بن زیاد الکوفى
423 ـ یزید بن عبد الملک الجعفى
424 ـ یزید بن عبد الملک النوفلى
425 ـ یزید بن محمد النیسابورى
426 ـ یزید، غلام حکم بن أبى الصلت الثقفى
427 ـ یعقوب بن شعیب الأزرق
428 ـ یعقوب بن شعیب بن میثم الأسدى
429 ـ یعقوب بن یونس پدر یونس بن یعقوب
430 ـ یونس بن أبى یعقوب
431 ـ یوسف بن الحارث
432 ـ یونس بن خال أبى المستهل
433 ـ یونس بن جناب
434 ـ یونس بن المغیرة
باب الکنى (شاگردان امام باقر (ع) که نامشان با کنیه ثبت شده است(
435 ـ ابو البلاد
436 ـ ابو بشر
437 ـ ابو حارم
438 ـ ابو جعفر المدائنى
439 ـ ابو الحجاج
440 ـ ابو حسان الانماطى
441 ـ ابو حسان العجلى
442 ـ ابو خالد الفزارى
443 ـ ابو شبیة الفزارى
444 ـ ابو الصحارى
445 ـ ابو صامت الحلوانى
446 ـ ابو العلاء الخفاف
447 ـ ابو عروة الأنصارى
448 ـ ابو عمار
449 ـ ابو عمر البزار
450 ـ ابو عیینة
451 ـ ابو لبید الهجرى
452 ـ ابو المأمون
453 ـ ابو محمد
454 ـ ابو مخلد الخیاط
455 ـ ابو مرهف
456 ـ ابو مسکین السمان
457 ـ ابو موسى
458 ـ ابو النعمان العجلى
459 ـ ابو هارون
460 ـ ابو هارون المکفوف
******************************
**********************************************************
******************************
******************************
**********************************************************
******************************
برچسبها:
******************************
**********************************************************
******************************
زندگینامه حضرت زینب کبری ( س )
******************************
**********************************************************
******************************
ولادت
حضرت زینب كبرى علیها السلام در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم یا ششم هجرى قمرى در شهر مدینه منوّره متولّد گردیده، و جهان را به قدوم خویش مزین فرمودند.
نام، لقب و كنیه آن حضرت: نام مبارك آن بزرگوار زینب، و كنیه گرامیشان ام الحسن و ام كلثوم و القاب آن حضرت عبارتند از: صدّیقة الصغرى، عصمة الصغرى، ولیة اللّه العظمى، ناموس الكبرى، شریكة الحسین علیهالسّلام و عالمه غیر معلّمه، فاضله، كامله و ...
پدر بزرگوار آن حضرت، اوّلین پیشواى شیعیان حضرت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیهماالسّلام، و مادر گرامى آن بزرگوار، حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها مىباشد.
همسر گرامى آن حضرت، عبداللّه فرزند جعفر بن ابیطالب، بود. در كتاب اعلام الورى براى آن بانوى بزرگوار سه پسر به نامهاى على، عون، و جعفر و یك دختر به نام ام كلثوم ذكر شده است.
فرزندان حضرت زينب )س (
سبط بن جوزى درتذكرة الخواص گويد: عبدالله بن جعفر را فرزندان متعدد بوده است . از آن جمله ، على و عون الاكبر و محمد و عباس و ام كلثوم مى باشند كه مادر آنان حضرت زينب (س) بوده است .
پرستارى مادر
روزهايى بر حضرت فاطمه زهرا (س) گذشت كه بر اساس دردهاى فراوان از جمله : شكسته شدن پهلو، ورم بازو، صورت سيلى خورده و سقط جنين ، حدود90 روز بسترى بود. ناگفته پيداست كه چنين بيمارى نياز به پرستار دارد، لذا حضرت زينب در سن 5 سالگى از مادر پذيرايى و پرستارى مى كرد و متاءسفانه طولى نكشيد كه به فراق مادر مبتلا گرديد.
القاب حضرت زينب )س (
عالمه غير معلمه : داناى نياموخته فهمة غير مفهمه : فهميده بى آموزگار كعبة الرزايا: قبله رنجها.
نائبة الزهراء: جانشين و نماينده حضرت زهرا (س) نائبة الحسين : جانشين و نماينده حضرت حسين (ع) مليكة الدنيا: ملكه جان ، شهبانوى گيتى
عقيلة النساء: خردمند بانوان .
عديلة الخامس من اهل الكساء: همتاى پنجمين نفر از اهل كساء.
شريكة الشهيد: انباز شهيد.
كفيلة السجاد: سرپرست حضرت سجاد.
ناموس رواق العظمه : ناموس حريم عظمت و كبريايى .
سية العقائل : بانوى بانوان خردمند.
سر ابيها: راز پدرش على (ع)
سلالة الولاية : فشرده و خلاصه و چكيده ولايت .و ليدة الفصاحة : زاده شيوا سخنى .
شقيقة الحسن : دلسوز و غمخوار حضرت حسن (ع)
عقيلى خدر الرسالة : خردمند پرده نشينان رسالت .
رضيعة ثدى الولاية : كسى كه از پستان ولايت شير خورده .
بليغة : سخنور رسا.
فصيحة : سخنور گويا.
صديقة الصغرى : راستگوى كوچك (در مقابل صديقه كبرى).
الموثقة : بانوى مورد اطمينان .
عقيلة الطالبين : بانوى خردمند از خاندان حضرت ابوطالب (و در بين طالبيان )
الفاضلة : بانوى با فضيلت .
الكاملة : بانوى تام و كامل .
عابدة آل على : پارساى خاندان على
عقلية الوحى : بانوى خردمند وحى
شمسة قلادة الجلالة : خورشيد منظومه بزرگوارى و شكوه .
نجمة سماء النبالة : ستاره آسمان شرف و كرامت .
المعصومة الصغرى : پاك و مطهره كوچك .
قرينة النوائب : همدم و همراه ناگوارى ها.
محبوبة المصطفى : مورد محبت و محبوب حضرت رسول (ص)
قرة عين المرتضى : نور چشم حضرت على (ع)
صابرة محتسبة : پايدارى كننده به حساب خداوند براى خداوند.
عقيلة النبوة : بانوى خردمند پيامبرى .
ربة خدر القدس : پرونده پرده نشينان پاكى و تقديس .
قبلة البرايا: كعبه آفريدگان .
رضيعة الوحى : كسى كه از پستان وحى شير مكيده است .
باب حطة الخطايا: دروازه آمرزش گناهان .
حفرة على و فاطمه : مركز جمع آورى دوستى و محبت على (ع) و فاطمه )س (
ربيعة الفضل : پيش زاده فضيلت و برترى .
بطلة كربلاء: قهرمان كربلا.
عظيمة بلواها: بانويى كه امتحانش بس بزرگ بود.
عقلية القريش : بانوى خردمند از قريش .
الباكية : بانوى گريان .
سليلة الزهراء: چكيده و خلاصه حضرت زهرا )س (
امنية الله : امانت دار الهى .
آية من آيات الله : نشانى از نشانه هاى خداوند.
مظلومة و حيدة : ستمديده بى كس .
هوش و ذكاوت
صاحب كتاب اساور من ذهب درباره حافظه و ذكاوت آن بانوى بزرگوار چنین مىنویسد:
در اهمیت هوش و ذكاوت آن بانوى بزرگوار همین بس كه خطبه طولانى و بلندى را كه حضرت صدیقه كبرى فاطمه زهرا صلوات اللّه و سلامه علیها در دفاع از حق امیرالمؤمنین علیهالسّلام و غصب فدك در حضور اصحاب پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ایراد فرمودند، حضرت زینب علیها السلام روایت فرموده است.
و ابن عباس با آن جلالت قدر و علو مرتبه در حدیث و علم، از آن حضرت روایت نموده و از آن حضرت به عقیله تعبیر مىكند. چنانچه ابوالفرج اصفهانى در مقاتل مىنویسد: ابن عباس خطبه حضرت فاطمه سلام اللّه علیها را از حضرت زینب سلام اللّه علیها روایت كرده و مىگوید: حدثتنى عقیلتنا زینب بنت على علیهالسّلام..»
دقت كنیم كه حضرت زینب علیها السلام با اینكه دخترى خردسال (یعنى هفت ساله و یا كمتر) بود، این خطبه عجیب و غرّاء كه محتوى معارف اسلامى و فسلفه احكام و مطالب زیادى است را با یك مرتبه شنیدن حفظ كرده، و خود یكى از راویان این خطبه بلیغه و غراء مىباشد.اساور من ذهب: .
فصاحت و بلاغت
كلمات دربار و فرمایشات گهربار آن حضرت در خطبههایى كه از آن حضرت روایت شده خود قوىترین دلیل بر كمال فصاحت و بلاغت آن بانوى بزرگوار مىباشد. همان بانویى كه امام سجاد علیهالسّلام در حق ایشان فرمودند: «اَنْتِ بِحَمدِ اللّهِ عالِمَةٌ غَیرَ مُعَلَّمَة وَ فَهِمَةٌ غَیرَ مُفَهَّمَة» یعنى:
« اى عمّه! شما الحمد للّه بانوى دانشمندى هستید كه تعلیم ندیده، و بانوى فهمیدهاى هستى كه بشرى تو را تفهیم ننموده است ».
در اینجا مرورى كوتاه به قسمتى از خطبه آن حضرت در مجلس یزید كه یكى از بزرگترین حركتهاى آن حضرت، در واقعه كربلا بود كه دستگاه حكومت بنى امیه را به شدّت لرزاند مىكنیم:
« به خدا قسم اى یزید، هر چه كردى بازگشت آن به سوى خودت خواهد بود، چرا كه تو جز پوست خود نشكافتى و جز گوشت خود ندریدى.
اى یزید! در آن روزى كه خداوند بدنهاى پاك شهیدانمان را حاضر مىكند تا حقوق خود را از ستمگر بستاند، تو بر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم وارد خواهى شد، امّا مىدانى در چه حالى؟ در حالیكه خون عزیزان او را ریخته و حرمت ذرّیه او را از بین بردهاى. آرى اى یزید! از این پیروزى ظاهرى كه به دست آوردهاى، غرق شادى مشو، و آن عزیزان را كه در كربلا به خاك و خون كشیدهاى، مغلوب و مرده مپندار. كه خداوند مىفرماید: ( كسانى را كه در راه خدا شهید شدهاند مرده مپندارید. بلكه آنان زندهاند و در نزد خداى خود روزى مىخورند ).آل عمران: 169
و اى یزید! براى تو همین بس كه حاكم در آن روز خداوند، و دشمن تو پیامبر خدا، و یاور و پشتیبان اهل بیت جبرئیل باشد. و به زودى كسى كه این مقام را براى تو زینت داده و تورا بر گردن مسلمین سوار كرده است ( یعنى معاویه )، خواهد دانست كه چه جانشین بدى براى خود تعیین كرده و در روز جزا درخواهید یافت كه بدترین مكان از آنِ كیست؟ و بدبختى و ضعف و زبونى شامل چه افرادى خواهد شد.
كرامات
به غیر از انوار مقدسه چهارده معصوم علیهمالسّلام، در میان خاندان رسالت و اهل بیت گرامى پیامبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، افرادى هستند كه در نزد خداوند متعال داراى رتبه و منزلت رفیع و والایى مىباشند و توسل به ایشان، موجب گشایش مشكلات و معضلات امور دیگران است. مانند حضرت اباالفضل علیه السلام كه حتى در موارد زیادى مسیحیان به آن حضرت متوسل شده و به بركت توسل به آن حضرت مشكلاتشان حل گردیده و به حوائج و خواستههاى خویش نائل گردیدهاند.
حضرت زینب سلام اللّه علیها نیز بانویى بزرگوار از این دودمان پاك است كه توسل به آن حضرت براى حل مشكلات بزرگ بسیار تجربه شده است و كرامات بسیارى از آن بانوى گرامى نقل شده است.
به عنوان مثال شبلنجى یكى از علماى اهل تسنّن در نورالابصار مىنویسد:
«شیخ عبدالرحمن اجهورى مقرى در كتابش مشارق الانوار مىگوید: در سال هزار و صد و هفتاد دجار مشكلى بسیار سختى شدم و به روضه (قبر مطهر و نوراین) حضرت زینب علیها السلام متوسل شدم و قصیدهاى در مدح آن حضرت سرودم كه مطلع آن چنین بود:
آلِ طاها لَكُمْ عَلَینَا الْوِلاءُ لا سِواكُمْ بِما لَكُمْ آلآء
و خدا به بركت آن بانوى گرامى مشكل مرا حل كرد.
زينب )س (عالمه بود
امام سجاد (ع) خطاب به عقيله بنى هاشم ، زينب كبرى (س) مى فرمايند:
( يا عمة انت بحمد الله عالمة غير معلمة ، و فهمة غير مفهمة ) .
عمه جان ! تو عالمه اى هستى بدون اينكه معلم داشته باشى ، و فهميده اى هستى بى آن كه كسى مطالب را به تو فهمانده باشد.
زينب )س (محدثه بود
از سخنان فاضل دربندى (متوفى به سال 1286 هجرى ) و جز او از عالمان ديگر - رحمهم الله - ظاهر و هويدا است كه آن خاتون دو سرا حضرت زينب كبرى (س) علم منايا و بلايا (مرگ ها و پيشامدهاى سخت ) را مى دانسته ، و فرمايش امام سجاد (ع) به او:
( يا عمة انت بحمد الله عالمة غير معلمة ، و فهمة غير مفهمة ) ؛ اى خواهر پدرم ! خداى را شكر و سپاس ، تو دانايى هستى كه كسى به تو نياموخته ، و فهميده و درك كننده اى هستى كه كسى به تو نفهمانده است .
دليل و راهنما است به اين كه زينب دختر اميرالمؤ منين ( س ) محدثه بوده ، يعنى همه چيز (از جانب خداى تبارك و تعالى ) به او الهام مى شده و در دلش آشكار مى گشته است . همچنين علم و دانش او از علوم لدنية (علومى كه از استاد فرا نگرفته ، بلكه از جانب خداى عزوجل ) بوده است .
عقيله بنى هاشم
در برخى روايات است كه او را مجلس علمى بود و زنان به قصد آموختن احكام دين نزد او مى رفتند. اين صفات برجسته كه براى هيچ يك از زنان معاصر او فراهم نشده است ، زينب را از ديگران ممتاز ساخت ؛ چنان كه او را (( عقيله بنى هاشم )) مى گفتند و از وى حديث فرا مى گرفتند.
ابن عباس از او حديث كند و گويد: ( عقيله ما، زينب دختر على (ع) حديث كرد... و اين لقب بر او ماند؛ چنان كه به عقيله معروف گشت و فرزندان وى را بنى عقيله گفتند.)
ازدواج با عبدالله بن جعفر
وقتى كه زینب به سن ازدواج رسید، على براى او كسى را كه در شرافتخانوادگىشایستگى همسرى او را داشت برگزید، خواستگاران فراوانى از جوانان محترم وثروتمند بنىهاشم و قریش براى زینب مىآمدند، ولى براى نوگل خاندان پیغمبر وبانوى خردمند بنىهاشم، عبداللهبن جعفر از همه شایسته تر بود.
پدر عبدالله، جعفربن ابىطالب است كه ذوالجناحین ( داراى دو بال ) وابوالمساكین ( پدر بینوایان ) لقب یافت. جعفر، برادر تنى على و محبوب پیغمبر بود،ابوهریره در باره جعفر مىگوید:
پس از رسول خدا( ص )، بهتر از جعفربن ابىطالب كسى نبود.
جعفر هنگام ستمگرى و سختگیرى قریش، براى حفظ دینش به حبشههجرت كرد، و وقتى كه از حبشه با عدهاى از مسلمانان به مدینه بازگشت، رسیدن اوبه مدینه با فتح خیبر مصادف شد، رسول خدا، جعفر را در بغل گرفت و بوسید وچنین گفت:
« نمىدانم از آمدن جعفر دلشادترم و یا از فتح خیبر »
و نیز از رسول خدا شنیده شد كه مىفرمود:
« مردم از ریشههاى گوناگون هستند، و من و جعفر از یك ریشه هستیم »
جعفر با سپاهى كه در سال هشتم هجرت به سوى روم مىرفت، عازم جهاد بارومیان شد.
رسول خدا چنین قرار داده بود كه فرماندهى سپاه با زیدبن حارثه باشد و اگر اوكشته شود فرماندهى با جعفربن ابىطالب خواهد بود.
سپاهیان اسلام رفتند، تا بهحدود بلقاء رسیدند، در آن جا با سپاهیان هرقل روبهروشدند.
مسلمانان در دهكده موته جاى گرفتند و جنگ خونینى در گرفت و زیددر حالى كه پرچم رسول خدا را در دست داشت و جنگ مىكرد، رومیان او را بانیزههاى خودشان قطعه قطعه كردند.
جعفر، پرچم را به دست گرفت و به نبرد پرداخت. تااین كه دست راستش از تنجدا شد. جعفر علم را بهدست چپ گرفت و به نبرد ادامه داد، دست چپش هم جداشد. علم را در بغل گرفت و آن قدر پاىدارى كرد تا كشته شد. جعفر نخستین فرزندابوطالب است كه در راه اسلام كشته شده.
مادر عبداللهبن جعفر، اسماء دخت عمیس است، وى خواهر میمونه امالمؤمنینو سلمى همسر حمزةبن عبدالمطلب و لبابه همسر عباس ابن عبدالمطلب است.
جعفر با اسماء ازدواج كرد و او مادر همه فرزندان جعفر است. اسماء پس ازشهادت جعفر بههمسرى ابوبكر درآمد و براى او محمدبن ابى بكررا آورد و پس ازمرگ ابوبكر، علىبن ابىطالب او را گرفت، اسماء براى على، یحیى و محمد اصغر راآورد.
واقدى در تاریخش مىگوید كه عون و یحیى را بیاورد.
شوهر زینب، عبداللهبن جعفر، در حبشه متولد شد، عبدالله، نخستین نوزاد است از مسلمانان مهاجر به حبشه كه در آن دیار به دنیا آمده است.
ابن حجر در اصابه نقل مىكند كه رسول خدا فرمود:
« خوى و خلقت عبدالله بهمن مىماند» سپس دست راست عبدالله راگرفته وچنین فرمود:
« بارالها! خاندان جعفر را برقرار بدار و كسب و كار را براى عبدالله مبارك گردان ».
این جمله را سه بار مكرر مىكند. و سپس مىفرماید: « من در دنیا و آخرت سرورآن ها هستم ».
عبدالله مردى بود بزرگ، جوان مرد، دلیر، پاكدامن، و مركز جود و سخا نامیدهشد; احسان فروشى نمىكرد و نیكى را نمىفروخت و هیچ مستمندى را از درخانهاش ناامید بر نمىگردانید. محمدبنسیرین مىگوید:
بازرگانى شكرى به مدینه آورد و به فروش نرفت. این خبر به عبدالله بن جعفررسید. به پیشكارش فرمان داد كه آن شكر را بخرد و به مردم ببخشد.
یزیدبن معاویه مال گزافى به طور هدیه براى او فرستاد. موقعى كه مال به دست عبدالله رسید، آن را میان اهل مدینه قسمت كرد و از آن به منزل خود هیچ نبرد.
این شعر عبداللهبن قیس رقیات است كه مىگوید:
من مانند فرزند نامدار و سفید بخت جعفر هستم. او چون مىدانست كه مال باقىنخواهد ماند، به مستمندان و بىچارگان ببخشید و نام خود را جاویدان كرد.
و این سخن عبداللهبن ضرار است كه در ستایش عبداللهمى گوید:
اى فرزند جعفر، تو بهترین جوان مردان هستى و براى هر كس كه در خانهات رابزند و فرود آید بهترین میزبانى.
میهمانانى بسیار در نیمه شب به خانه تو آمدند، هر غذایى كه خواستند آماده بود وچه سخنان شیرینى از تو شنیدند و چه گشاده رویىهایى از تو بدیدند.
ابن قتیبه در عیونالاخبار نقل مىكند كه هنگامىكه معاویه از مكه باز مىگشت،به مدینه آمد و هدایا ومال بسیارى براى حسن و حسین و عبداللهبنجعفر و محترماندیگر قریش فرستاد.
به فرستادگان سفارش كرد كه پس از رسانیدن مال، قدرى درنگ كنند و ببینندهركدام با هدایاى خود چه مىكنند. وقتى كه فرستادگان رفتند كه هدایا را برسانند،معاویه به اطرافیان خود روى كرده، چنین گفت:
اگر بخواهید، بهشما مىگویم كه هر كس با هدیهاش چه خواهد كرد.
اما حسن، مقدارى از عطریات هدیهاش را به زنان خود داده و بقیه را به هر كسكه نزد او بود، مىبخشد.
اما حسین، از كسانى كه پدرانشان در صفین كشته شده و یتیم شدهاند، شروعمىكند، اگر چیزى بماند، شترهایى قربانى كرده و تقسیم مىكند و شیر تهیه كردهبه مردم مىدهد.
اما عبداللهبن جعفر، به غلام خود مىگوید: بدیح، قرضهاى مرا ادا كن و اگرچیزى ماند وعدههایى كه به مردم دادهام انجام بده.
و اما فلان...تا آخر.
فرستادگان كه بازگشتند و هر چه دیده بودند گزارش دادند، همانطور بود كهمعاویه گفته بود.
عبدالله در بخششهاى خود اسراف مىكرد، و از آن كه مالش از میان برود و یابهدشمنانش برسد ابایى نداشت.
اگر در كفش بهجز جانش نباشد، همان را خواهد بخشید، حاجتمند باید از خداىبپرهیزد كه آن را تقاضا نكند.
زناشویى مبارك بارور شد; زینب دختر زهرا براى عبدالله بن جعفر چهار پسرآورد: على، محمد، عون اكبر، عباس، هم چنان كه دو دختر آورد كه یكى از آن دوامكلثوم است كه معاویه با زیركى سیاسى خود مىخواست او را به همسرى یزیددر آورد، تا از پشتیبانى بنىهاشم استفاده كند. عبدالله، اختیار دختر را بهدستخالوىاو امام حسین داد، آن حضرت هم دختر را به پسر عمویش قاسمبن محمدبنجعفربنابىطالب تزویج كرد.
ازدواج زینب میان او و پدر و برادرانش جدایى نینداخت، محبت امام علىبه دختر و برادر زادهاش به اندازهاى بود كه آن دو را همچنان نزد خود نگاه داشت تاوقتى كه على زمامدار مسلمانان شد و كوفه را پایتخت قرار داد، آن دو با آن حضرتبه كوفه آمدند و در مركز خلافت زیر سایه امیرالمؤمنین مىزیستند.
در جنگهاى آن حضرت، عبدالله در كنار عموى خود ایستاده و نبرد مىكردویكى از سرداران آن حضرت در صفین بود.
مردم كه مىدانستند عبدالله نزد دودمان پیغمبر ارزش واحترامى دارد، اوراوسیلهاى پیش امیرالمؤمنین و دو فرزندش حسن و حسین قرار مىدادند; چون كهخواهش او رد نمىشد و امیدش ناامید نمىگردید.
در اصابه از محمدبن سیرین نقل مىكند كه یكى از دهقانان اراضى سواد ازعبدالله خواست كه در باره حاجتى باعلى سخن گوید، على حاجت آن مرد را برآورد.آن مرد چهل هزار براى عبدالله فرستاد، عبدالله آن را نپذیرفت و چنینگفت: مانیكوكارى را نمىفروشیم. (7)
ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبیین نقل مىكند:
وقتى كه حسنبن علىاز دنیا رفت، اهل بیت پیغمبر بنابر وصیتى كه امام حسننموده بود خواستند كه آن حضرت را در كنار رسول خدا بهخاك سپارند،بنىامیه اسلحه پوشیده و مانع شدند و مروان حكم چنین مىگفت:
چه جنگهایى كه از صلح بهتر است؟ آیا عثمان را در دورترین نقاط بقیع دفنكنند، ولى حسن در خانه رسول خدا (ص) دفن شود؟ تا من بتوانم شمشیر بردارم،هرگز این كار نخواهد شد.
حسین نپذیرفت و گفت: چارهاى نیست جز آن كه برادرش در كنار جدشبه خاك سپرده شود. نزدیك بود فتنهاى روى دهد، اگر عبدالله جعفر پا در میاننمىگذاشت.
او به پسر عمویش حسین عرض كرد:
تو را به حق من كه كلمهاى برزبان نیاورى.
عبدالله، عمو زاده خود حسن را به سوى بقیع برد و در همان جایى كه مادرشزهرا بهخاك سپرده شده بود دفن گردید و مروان حكم بازگشت.
زینب در آغاز جوانى چگونه بوده است؟
مراجع تاریخى از وصف رخساره زینب در این اوقات خوددارى مىكنند; زیراكه او در خانه و روبسته زندگى مىكرده و ما نمىتوانیم مگر از پشت پرده وى رابنگریم.
ولى پس از گذشتن دهها سال از این تاریخ، زینب از خانه بیرون مىآید و مصیبتجانگداز كربلا او را به ما نشان مىدهد و كسىكه او را به چشم دیده براى ما وصفشمىكند و چنین مىگوید - چنان كه طبرى نقل كرده است: گویا مىبینم زنى را كه مانندخورشید مىدرخشید و با شتاب از خیمهگاه بیرون مىآمد.
پرسیدم: او كیست؟ گفتند: زینب دختر علىاست.
هنگامى كه زینب پس از شهادت امام حسین به مصر مىرود، عبدالله بن ایوبانصارى در وصفش مىگوید:
...به خدا كه من صورتى مانند آن ندیدم، گویا پارهاى از ماه بود.
در صورتى كه این بانوى بزرگ در آن وقت در پنجاه و پنجمین سال زندگى خودبود، غریب بود، خسته و كوفته بود، مصیبتزده و داغ دیده بود، پس جمال زینب درآغاز جوانى پیش از آن كه سالمند بشود، و مصایب جانگداز خوردش كند و جامداغ دیدگى را تا پایان بدو بنوشاند، چگونه بوده؟!
اما شخصیت زینب، بهتر است كه - در این جا نیز - منتظر شویم تا این كه حوادثاز دلیرى و پاىدارى او پرده بردارد، و او را در بهترین نمونه از دلاورى و زیربار ظلمنرفتن و بزرگ منشى به ما بنمایاند.
به همین زودى تعجب مورخان از ایستادگى زینب واستقامت او در برابر یزیدبنمعاویه آشكار مىشود.
ابن حجر در اصابه براى ما مطلبى نقل مىكند كه از قدرت زینب در سخن ونیرومندىاش در استدلال خبر مىدهد. (12)و در آینده نزدیكى مردم آن عصر در كربلا و در مجلس استاندار كوفه و مجلسیزیدبن معاویه سخنانى از زینب مىشنوند كه فصاحت و بلاغتش همه را متعجبمىكند، به همان اندازهاى كه امروز ما را به تعجب مىاندازد و همگى به فوقالعادگىاو و سخنورى او و سحر بیانش گواهى مىدهند.
جاحظ در كتاب البیان والتبیین از خزیمه اسدى نقل مىكند:
پس از شهادت امام حسین وارد كوفه شدم و سخنان پر مغز و شیواى زینب راشنیدم، من ناطقتر و گویندهتر از او زنى را ندیدم. گویا از زبان امیرالمؤمنین علىبنابىطالب سخن مىگفت.
این شمایل زینب استبه طورى كه او را در كربلا دیدهایم، و چنان كه در زمانجوانىاش نمونهاى از فضایل براى ما نمایان شده، زیرا مىشنویم كه او در مهربانى ورقت قلب به مادرش و در دانش و پرهیزگارى به پدر مانند بوده.
و چنان كه بعضى از روایات مىگوید: زینب داراى مجلس علمى ارجمندى بودهكه زنانى كه مىخواستند احكام دین را بیاموزند، در آن مجلس حاضر مىشده و كسبدانش مىكردهاند.
صفات برجستهاى در زینب جمع بوده كه هیچ یك از زنان عصر او دارا نبودهاند،لذاست كه « بانوى خردمند بنىهاشم » گردید. ابنعباس كه از او روایت مىكند،مىگوید: « بانوى خردمند ما زینب دختر على چنین گفت ».
زینب، بدین لقب به طورى معروف شده بود كه وقتى « بانوى خردمند » مىگفتند،زینب فهیمده مىشد. فرزندان او به چنین لقبى افتخار مىكردند و به « زادگان بانوىخردمند » شناخته شده بودند.
شهادت آن حضرت
حضرت زینب سلام الله علیها در شب یك شنبه 15 رجب سال 63 هجرى قمرى در ضمن سفرى كه به همراه همسر گرامیشان عبداللّه بن جعفر به شام رفته بودند، شهادت رسیده و بدن مطهر آن بانوى بزرگوار در همانجا دفن گردید.
و مزار ملكوتى آن حضرت اینك زیارتگاه عاشقان وارادتمندان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام مىباشد.
******************************
**********************************************************
******************************
برچسبها:
******************************
**********************************************************
******************************
زندگینامه حضرت قاسم علی اصغر( ع )
******************************
**********************************************************
******************************
حضرت قاسم بن الحسن عليه السلام فرزند امام حسن مجتبى عليه السلام است در مورد تاريخ ولادت ايشان اطلاع دقيقى در دست نيست ولى عموما در پنجم رمضان شهرت يافته است. مادر او بانويى بزرگوار به نام ام ولد است كه نام ايشان نجمه بوده است. حضرت قاسم عليه السلام حدود 2-3 سال قبل از شهادت پدر بزرگوارش ديده به جهان گشود. از اين رو با عموى مهربان خويش حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام خو گرفته بود. و در دامان امام حسين عليه السلام پرورش يافت. ظاهراً شكل و شمايل ظاهرى و خصوصيات ديگر حضرت قاسم عليه السلام شباهت بسيارى به پدر بزرگوارش امام حسن عليه السلام داشته به گونه اى كه امام حسين عليه السلام با ديدار او از برادر محبوب خويش ياد مى كرد و فرزند برادرش را در آغوش مى گرفت و نوازش مى كرد. چهره ى آن حضرت چنان زيبا و دل انگيز بود كه او را به پاره ى ماه يا ستاره ى زيبا تشبيه كردند .
در سال 50 ( ه.ق ) وقتی کار سمّ جعده ملعونه( همسر امام حسن (ع) ) به آنجا کشید که پاره های جگر امام در اثر آن، از دهان مبارکش، بیرون آمد، در لحظه های آخر، امام حسن ( ع ) همه اهل و عیال خود را به امام حسین (ع) واگذاشت. یکی از فرزندان امام حسن (ع) که در این لحظات، شاهد ماجرا بود و چشم از چشم عمو، بر نمی داشت، قاسم (ع) بود. کودکی که حدود سه بهار از عمر شریفش سپری نگردیده بود.
با نقشه ای که معاویه بن ابوسفیان کشید تا یزید را به جای خود بنشاند، حضرت حسین (ع)، برای بیعت نکردن با یزید مجبور به ترک مدینه شد. در قافله ای که به سوی حجاز رهسپار بود، اهل و عیال امام مجتبی (ع) هم بودند. مکه، برای امام حسین (ع) امن نبود بنابراین بر اساس نامه دعوت کوفیان – که مسلم بن عقیل (ع) هم آن را تایید کرده بود روز هشتم ذیحجه که حجاج، در تدارک رفتن به عرفات بودند، از مکه بیرون آمد.
کار کاروان سرگردان حسینی به کربلا کشید و در محاصره قرار گرفت تا شب عاشورا فرا رسید.
اینک قاسم بن الحسن (ع)، سیزده ساله شده و در مدتی که پدرش را از دست داده بود، امام حسین (ع) چنان در تربیت قاسم کوشیده و با او انس داشت که او را )یا بنیّ ) ( ای پسرکم ) خطاب می کرد.
ابوحمزه ثمالی (ره) می گوید، از حضرت زین العابدین (ع) شنیدم که می فرمود: چون شب عاشورا فرا رسید، پدرم تمامی اصحاب و یاران خود را جمع کرد و به آن ها فرمود: ای یاران و پیروان من، تاریکی شب را مرکب خود قرار داده و جان خود را نجات دهید که مطلوب این قوم ، جز من کسی نیست و ...
پس از امتناع آنان، آن حضرت فرمود: همانا فردا من کشته می شوم و همه کسانی که با من هستند، نیز کشته خواهند شد. و از شما احدی باقی نخواهد ماند ...
قاسم ابن الحسن (ع) که در این جمع حاضر بود، مشتاقانه پرسید: آیا من هم کشته خواهم شد.
امام حسین (ع) با محبتی پدرانه به او فرمود: یا بنیّ، کیف الموت عندک (پسرم، مرگ در نزد تو چگونه است؟(
و قاسم، بدون لحظه ای درنگ، پاسخ داد: یا عمّ احلی من العسل (عمو جان از عسل شیرین تر است. (
امام حسین (ع) هم فرمود: عمویت فدایت شود آری والله، تو یکی از مردانی هستی که در رکاب من به شهادت خواهی رسید.
روز عاشورا ، پس از آن که نوبت به قاسم ابن الحسن رسید، در خیمه ها ولوله ای دیگر بود و میدان رفتن او تماشایی.
ابومخنف به سندش از حميد بن مسلم (كه خبرنگار لشكر عمر بن سعد است (. روايت كرده كه گفت: از ميان همراهان حسين عليه السلام پسرى كه گويا پاره ماه بود به سوى لشکر شمر بيرون آمد، و شمشيرى در دست و پيراهن و جامه اى بر تن داشت و نعلينى بر پا كرده بود؟ بند يك از آن دو بريده شده بود، و فراموش نمى كنم كه آن نعل پای چپش بود.
عمرو بن سعيد بن نفيل ازدى كه او را ديد گفت : به خدا سوگند هم اكنون بر او حمله آرم . بدو گفتم : سبحان الله تو از اين كار چه مى خواهى ؟ همانهايى كه مى نگرى از هر سو اطرافشان را گرفته اند، تو را از كشتن او كفايت كنند، گفت : به خدا سوگند من شخصا بايد به او حمله كنم ، اين را گفت و بى درنگ بدان پسر حمله برد و شمشير را بر سرش فرود آورد، قاسم به رو درافتاد و فرياد زد: عمو جان ! و عموى خود را به يارى طلبيد.
حميد گويد: به خدا سوگند حسين (كه صداى او را شنيد) چون باز شكارى رسيد و لشكر دشمن را شكافت و به شتاب خود را به معركه رسانيد و چون شير خشمناكى حمله افكند و شمشيرش را حواله عمرو بن سعيد كرد، عمرو دست خود را سپر كرد، ابوعبدالله دستش را مرفق بيفكند و به يك سو رفت ، لشكر عمر بن سعد (براى رهايى آن پست خبيث ) هجوم آورده و او را از جلوى شمشير حسين عليه السلام به يك سو برده نجاتش دادند، ولى همان هجوم سواران سبب شد كه آن نتوانست خود را از زمين حركت دهد و زير دست و پاى اسبان لگد كوب گرديد و از اين جهان رخت بيرون كشيد - خدايش لعنت كند و دچار رسوايى محشرش گرداند.
گرد و غبار فرو نشست ، حسين عليه السلام را ديدم كه بالاى سر قاسم بود و او پاشنه پا بر زمين مى سود، در آن حال آن جناب مى فرمود: از رحمت حق به دور باشند گروهى كه تو را كشتند، و رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز قيامت درباره تو خصم ورزد و طرف آنها باشد.
سپس فرمود: به خدا سوگند ناگوار و گران است بر عموى تو كه او را بخوانى و پاسخت را ندهد، يا پاسخت بدهد ولى سودى به تو نبخشد، روزى است كه دشمنش بسيار و ياورش اندك است ، سپس قاسم را بر سينه گرفت و از زمين بلند كرد و گويا هم اكنون مى نگرم به پاهاى آن جوان كه بر زمين كشيده مى شد، و همچنان او را بياورند تا در كنار جسد فرزند على بن الحسين افكند. من پرسيدم : اين پسر كه بود؟ گفتند: قاسم ابن حسن بن على بن ابيطالب بود. صلوات الله عليهم اجمعين .
برچسبها:
******************************
**********************************************************
******************************
زندگینامه حضرت سجّاد ( ع )
******************************
**********************************************************
******************************
******************************
**********************************************************
******************************
حلـم
مؤمنان چنیناند، اگر ببینند مردم نادان سخن زشت گویند، آنان راه مسالمت پویند، بزرگوارانه پاسخ دهند، تا از شر ایشان برهند. گفتار آنان استوار است و پذیرفته گردکار، بر جاهلان نمىتازند، و با مهربانى درونشان را آرام مىسازند. ادب قرآن چنین است و دستور پیغمبر این، و خاندان رسول این ادب را از جد خود میراث بردند که « و انک لعلى خلق عظیم ».
روزى به مردمى گذشت که از او بد مىگفتند فرمود:
اگر راست مىگویید خدا از من بگذرد و اگر دروغ مىگوئید خدا از شما بگذرد
روزى مردى برون خانه او را دید و بدو دشنام داد. خادمان امام بر آن مرد حمله بردند.
ـ على بن الحسین گفت:
ـ او را بگذارید. سپس بدو گفت:
آنچه از ما بر تو پوشیده مانده بیشتر از آنست که میدانى. آیا حاجتى دارى؟ مرد شرمنده شد و امام گلیمى را که بر دوش داشت بر او افکند و فرمود هزار درهم به او بدهند.
مرد از آن پس میگفت گواهى میدهم که تو فرزند پیغمبرى از زهرى پرسیدند،
على بن الحسین را دیدى؟ گفت:
ـ آرى. و کسى را از او فاضلتر ندیدم. بخدا ندیدم در نهان دوستى و در آشکارا دشمنى داشته باشد.
ـ چگونه چنین چیزى ممکن است؟
ـ چون هر کس دوست او بود، از دانستن فضیلت بسیار وى بر او حسد مىبرد و اگر کسى با او دشمن بود بخاطر روش مسالمتآمیز وى دشمنى خود را آشکار نمیکرد.
هشام بن اسماعیل که از جانب عبدالملک حاکم مدینه بود بر مردم ستم بسیار کرد چون از کار برکنارش کردند، مقرر شد براى تنبیه وى او را برابر مردم برپا بدارند تا هر کس هر چه میخواهد بدو بگوید. هشام میگفت جز على بن الحسین از کسى نمىترسم. هشام از تیره بنىمخزوم است و این تیره از دیرزمان با بنىهاشم دشمن بودند و این مرد در مدت حکومت خود در مدینه على بن الحسین (ع) را فراوان آزار میکرد و بخاندان پیغمبر (ص) سخنان زشت مىگفت. روز عزل او امام کسان خود را گفت مبادا به هشام سخن تلخى بگوئید و چون خود بدو رسید بر وى سلام کرد هشام گفت: « الله اعلم حیث یجعل رسالته » .
روزى مردى او را دشنام گفت. على بن الحسین خاموش ماند و بدو ننگریست. مرد گفت:
ـ با توام! و امام پاسخ داد:
ـ و من سخن تو را ناشنیده میگیرم!
روزى مردى از خویشاوندانش نزد وى رفت و چندانکه توانست او را دشنام داد. امام در پاسخ او خاموش ماند چون مرد بازگشت به کسانى که نزد او نشسته بودند گفت:
ـ شنیدید این مرد چه گفت؟ مىخواهم با من بیائید و پاسخى را که بدو میدهم بشنوید! گفتند :
ـ مىآئیم و دوست میداشتیم همینجا پاسخ او را میدادى.
امام نعلین خود را پوشید و براه افتاد و میگفت: « و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین » همراهان او دانستند امام سخن زشتى بدان مرد نخواهد گفت چون بخانه وى رسید گفت:
ـ بگوئید على بن الحسین است. مرد بیرون آمد و یقین داشت امام به تلافى نزد او آمده است . چون نزد او رسید على بن الحسین گفت:
ـ برادرم! ایستادى و چنین و چنان گفتى! اگر راست گفتى خدا مرا بیامرزد. اگر دروغ گفتى خدا ترا بیامرزد.
مرد برخاست و میان دو چشم او را بوسید و گفت:
ـ آنچه درباره تو گفتم از آن مبرائى. و من بدان سزاوارم! و راوى حدیث گوید، آن مرد حسن بن الحسن بود میگفت هیچ خشمى را گواراتر از آن خشم که بدنبال آن شکیبائى باشد ندیدم. و آنرا با شتران سرخ مو عوض نمیکنم.
مردى که پیشه مسخرگى داشت و با خنداندن مردم از آنان چیزى مىستد به گروهى گفت: على بن حسین مرا عاجز کرد. هر کار میکنم نمیتوانم او را بخندانم و من باید او را بخندانم !
روزى امام با دو بنده خود براهى مىرفت آن مرد پیش رفت و رداى امام را از دوشش برداشت . امام برجاى خود ایستاد و دیده از زمین برنمىداشت. بندگان او در پى مسخره دویدند و ردا را از او گرفتند و برگرداندند. امام پرسید:
ـ این مرد که بود؟
ـ مرد مسخرهاى است که مردم را مىخنداند و از آنان چیزى میگیرد.
ـ بدو بگوئید خدا را روزى است که در آن روز مسخرهپیشگان زیانکارانند و جز این چیزى نگفت.
از یکى از موالى خود ده هزار درهم وام خواست. مرد گروگان طلبید. على بن الحسین پرزهاى از رداى خود کند و بدو داد و گفت این گروگان تو!
مرد چهره درهم کشید. على بن الحسین پرسید:
من بیشتر پاى بند گفته خود هستم یا حاجب بن زراره؟
ـ تو!
چگونه است که کافرى چون حاجب بن زراره کمان خود را که پاره چوبى است گروگان میدهد و به وعده خود وفا میکند و من به وعده خود وفا نمیکنم؟
مرد پذیرفت و مال را باو داد پس از چندى گشایشى در کار امام پدید آمد. وامى را که بعهده داشت نزد آن مرد برد و گفت:
ـ این طلب تو. گروگان مرا بده!
ـ فدایت شوم آنرا گم کردم!
ـ در این صورت حقى بمن ندارى آیا ذمه چون منى را خوار میشمارى؟
ـ مرد آن پرزه را از حقهاى که داشت بیرون آورد و بدو داد. على بن الحسین پرزه را گرفت و مال را بدو سپرد.
و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین.
خشم خود را بر خود چیره نکردن، بخشودن خطاکاران و شفقت بر ناتوانان از خصلت خاص و شناخته رسول خدا بود، تا آنجا که قرآن او را بدین خوى نیکو ستود و إنک لعلى خلق عظیم همه فرزندان او که پیشوایان امتاند، ازین مزیت برخوردارند، و على بن الحسین (ع) چهره درخشان این صفت عالى انسانى است.
روزى کنیزک او آفتابهاى داشت و بر دست او آب مىریخت. ناگاه آفتابه از دستش افتاد و جراحتى بر امام وارد ساخت کنیزک گفت:
ـ خدا مىفرماید آنانکه خشم خود را مىخورند!
ـ خشم خود را فرو خوردم!
ـ و بر مردم مىبخشایند.
ـ خدا از تو بگذرد!
ـ و خدا نیکوکاران را دوست میدارد!
ـ و تو را در راه خدا آزاد کردم
روزى چند تن مهمان او بودند. خادم وى سیخ کبابى را بر دست داشت و با شتاب مىآمد پایش لغزید و سیخ بر سر فرزندى از امام که زیر پلکان ایستاده بود افتاد و طفل کشته شد. غلام سرآسیمه ماند. امام بدو گفت:
ـ تو در این کار قصدى نداشتى! تو در راه خدا آزادى! سپس بدفن طفل پرداخت.
مزرعهاى از آن خود را به یکى از بندگانش سپرده بود. پس از چندى دانست آنمرد بدان مزرعه زیان فراوانى رسانده است. در خشم شد و تازیانهاى را که در دست داشت بر او زد.
چون بخانه بازگشت بنده را طلبید. وى نزد او رفت امام را دید که تازیانه بر دست دارد و برهنه است. سخت ترسید. على بن الحسین تازیانه را برداشت و به سوى او دراز کرد و گفت :
ـ اى مرد! کارى کردم که پیش از این نکردهام. خطائى از من سرزد اکنون این تازیانه را بگیر و از من قصاص کن! بنده گفت:
ـ بخدا گمان مىکردم مىخواهى مرا کیفر بدهى من سزاوار عقوبت هستم چگونه از تو قصاص کنم؟
ـ زود باش قصاص کن!
ـ پناه بر خدا من از تو گذشتم چون این گفتگو بدراز کشید و غلام نپذیرفت فرمود:
ـ حال که چنین است آن مزرعه صدقه تو باشد.
امام باقر گوید:
پدرم روزى غلامى را پىکارى فرستاده بود. غلام دیر برگشت. پدرم تازیانهاى بدو زد غلام گریست و گفت:
ـ على بن الحسین! از خدا بترس! مرا پىکارى میفرستى سپس مرا میزنى؟ ! پدرم بگریه افتاد و گفت پسرکم! نزد قبر رسول خدا برو! دو رکعت نماز بکن و بگو خدایا روز رستاخیز گناه على بن الحسین را ببخش سپس به غلام گفت تو در راه خدا آزادى او نه تنها بر انسانها، بر جانداران نیز مهربان بود.
******************************
**********************************************************
******************************
و عباد الرحمن الذین یمشون على الأرض هونا
و إذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما.و الذین یبیتون لربهم سجدا و قیاما.و الذین یقولون ربنا اصرف عنا عذاب جهنم إن عذابها کان غراما.ساءت مستقرا و مقاما.إذا أنفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قواما...و الذین لا یشهدون الزور و إذا مروا باللغو مروا کراما.
آیههایى که نوشتیم در پایان سوره فرقانست.خدا در این آیات صفت مؤمنان گزیده را شمرده است.از آنچه در فصلهاى آینده خواهید خواند، مىبینید همه نشانههایى را که براى بندگان کامل پروردگار «عباد الرحمن» معین شده در على بن الحسین (ع) آشکار است.در چنان دوره تاریک براى جویندگان انسانیت بحقیقت چراغى روشن بود.با رفتار و گفتار خود سیرت فراموش شده جد و پدر و خاندان رسالت را زنده کرد.و مردمى که سالها با عصر نبوت فاصله داشتند نمونه تربیت اسلامى را بچشم خود دیدند.پرستش خدا، نرم خوئى، محاسبه نفس تا حد ریاضت .خود شکنى براى حق، دستگیرى مستمندان، بخشش، پرهیزگارى.و...
جاحظ در رسالهاى که در فضائل بنى هاشم نوشته در باره او گفته است:
اما على بن الحسین (ع)، در باره او خارجى را چون شیعه و شیعه را چون معتزلى ومعتزلى را چون عامى و عامى را چون خاص دیدم و کسى را ندیدم که در فضیلت او شک داشته باشد و یا در مقدم بودن او سخنى گوید
او نه تنها با خویشان، دوستان، آشنایان، بزرگوارانه رفتار مىکرد، مهربانى وى بدان درجه بود که بر دشمنان درمانده نیز شفقت داشت، و بر جانوران سایه مرحمت مىافکند.داستان پناه بردن مروان پسر حکم بدو و پذیرفته شدن خواهش وى از جانب امام در فصل گذشته نوشته شد .
طبرى نوشته است چون خبر مرگ یزید به حصین بن نمیر رسید، به شام بازگشت.سر راه خود خسته و کوفته و نگران به مدینه آمد.اسب او ناتوان و سوار از اسب ناتوانتر.در مدینه على بن الحسین (ع) از او پذیرائى کرد
مجلسى از سید بن طاوس و او باسناد خود از امام صادق (ع) آورده است که چون ماه رمضان مىرسید على بن الحسین (ع) خطاهاى غلامان و کنیزان خود را مینوشت که فلان غلام یا فلان کنیز چنین کرده است.در آخرین شب ماه رمضان آنان را فراهم مىآورد و گناهان آنانرا برایشان مىخواند که تو چنین کردى و من تو را تأدیب نکردم و آنان مىگفتند درست است.سپس خود در میان آنان مىایستاد و مىگفت بانگ خود را بلند کنید و بگوئید: على بن الحسین (ع) ! چنانکه تو گناهان ما را نوشتهاى پروردگار تو گناهان تو را نوشته است.و او را کتابى است که بحق سخن میگوید.گناهى خرد یا کلان نکردهاى که نوشته نشده باشد.چنانکه گناهان ما بر تو آشکارست، هر گناه که تو کردهاى بر پروردگارت آشکار است، چنانکه از پروردگار خود امید بخشش دارى ما را به بخش و از خطاى ما در گذر.و چنانکه دوست دارى خدا تو را عفو کند از ما عفو کن تا عفو و رحمت او را در باره خود به بینى!
على بن الحسین (ع) ! خوارى خود را در پیشگاه پروردگارت بیاد آر! پروردگارى که باندازه خردلى ستم نمیکند.
على بن الحسین (ع) ! به بخش! و در گذر تا خدا تو را به بخشد و از تو در گذرد چه او مىگوید
و لیعفوا و لیصفحوا ألا تحبون أن یغفر الله لکم (4) این چنین مىگفت ومىگریست و نوحه میکرد و آنان گفته او را تکرار میکردند.سپس مىگفت پروردگارا ما را فرمودهاى بر کسى که بر ما ستم کرده است به بخشیم.ما چنین کردیم و تو از ما بدین کار سزاوارترى.فرمودهاى خواهنده را از در خانه خود نرانیم.ما خواهنده و گدا بدر خانه تو آمدهایم و بر آستانه تو ایستادهایم و ملازم درگاه تو شدهایم و عطاى ترا مىخواهیم.بر ما منت گذار و محروممان مساز که تو بدین کار از ما سزاوارترى.خدایا مرا در زمره آنان در آور که بدانها انعام فرمودهاى.سپس به کنیزان و غلامان خود مىگفت من از شما گذشتم.آیا شما هم از رفتار بدى که با شما کردهام در میگذرید؟ من مالک بد کردار و پست ستمکارى هستم که مالک من بخشنده و نیکوکار و منعم است.آنان مىگفتند آقاى ما تو بما بد نکردهاى و ما از تو گذشتیم.میگفت بگوئید خدایا چنانکه على بن الحسین (ع) از ما گذشت از او در گذر و چنانکه ما را آزاد کرد از آتش دوزخ آزادش کن.
ـ مىگفتند آمین!
ـ بروید من از شما گذشتم و بامید بخشش و آزادى شما را در راه خدا آزاد کردم و چون روز عید مىشد بدانها پاداش گران مىبخشید.
در پایان هر رمضان دست کم بیست تن برده و یا کنیز را که خریده بود در راه خدا آزاد میکرد .چنانکه خادمى را بیش از یکسال نزد خود نگاه نمیداشت و گاه در نیمه سال او را آزاد مىساخت مجلسى به سند خود آورده است که: على بن الحسین (ع) روزى یکى از بندگان خود را تازیانه زد، سپس بخانه رفت و تازیانه را آورد و خود را برهنه کرد و خادم را گفت بزن على بن الحسین (ع) را.خادم نپذیرفت و او ویرا پنجاه دینار بخشید
روزى گروهى در مجلس او نشسته بودند، از درون خانه بانگ شیونى شنیده شد.امام بدرون رفت بازگشت و آرام بر جاى خود نشست حاضران پرسیدند: مصیبتى بود؟
ـ آرى! بدو تسلیت دادند و از شکیبائى او به شگفت درماندند.امام گفت: ـ ما اهل بیت، خدا را در آنچه دوست میداریم اطاعت میکنیم و در آنچه ناخوش میداریم سپاس میگوئیم.
فرزندى از او مرد و از وى جزعى ندیدند پرسیدند چگونه است که در مرگ پسرت جزعى نمیکنى ! امام گفت چیزى بود که منتظر آن بودیم (مرگ) و چون در رسید آنرا ناخوش نداشتیم
چنانکه نوشتیم در آن سالها چند تن از بزرگان تابعین به فقاهت و زهد مشهور بودند و در مدینه مىزیستند چون: ابن شهاب سعید بن مسیب ابو حازم همه اینان فضیلت و بزرگوارى على بن الحسین (ع) را بمردم گوشزد میکردند.سعید بن مسیب میگفت : على بن الحسین (ع) سید العابدین است زهرى مىگفت هیچ هاشمى را فاضلتر از على بن الحسین (ع) ندیدم از عبد العزیز بن خازم نیز همین اعتراف را نقل کردهاند روزى در مجلس عمر بن عبد العزیز، که در آن سالها حکومت مدینه را بعهده داشت حاضر بود .چون بر خاست و از مجلس بیرون رفت عمر از حاضران پرسید:
ـ شریفترین مردم کیست؟ حاضران گفتند:
ـ تو هستى!
ـ نه چنین است.شریفترین مردم کسى است که هم اکنون از نزد من بیرون رفت همه مردم دوست دارند بدو پیوسته باشند و او دوست ندارد به کسى پیوسته باشد
این سخنان کسانى است که تنها فضیلت ظاهرى او را مىدیدند، و از درک عظمت معنوى وى و شناسائى مقام ولایت او محروم بودند.سادهتر این که اینان که او رااین چنین ستودهاند، على بن الحسین (ع) را امام نمیدانستند، و مىبینیم که تا چه حد برابر ملکات نفسانى او خاضع بودهاند.
على بن الحسین (ع) کنیزکى را آزاد کرد سپس او را به زنى گرفت.عبد الملک پسر مروان از ماجرا آگاه شد و این کار را براى وى نقصى دانست.بدو نامه نوشت که چرا چنین کردى؟ او بوى پاسخ داد:
« خداوند هر پستى را با اسلام بالا برده است.و هر نقصى را با آن کامل ساخته و هر لئیم را با اسلام کریم ساخته.رسول خدا کنیز و زن بنده خود را بزنى گرفت.
عبد الملک چون این نامه را خواند گفت:
آنچه براى دیگران موجب کاهش منزلت است براى على بن الحسین (ع) سبب رفعت است
روزى یکى از بندگان خود را براى کارى خواست و او پاسخ نداد و بار دوم و سوم نیز، سرانجام از او پرسید:
ـ پسرم آواز مرا نشنیدى؟
ـ چرا.
ـ چرا پاسخ مرا ندادى؟
ـ چون از تو نمىترسم.
ـ سپاس خدا را که بنده من از من نمىترسد
از او پرسیدند چرا ناشناس با مردم سفر میکنى؟ گفت:
خوش ندارم بخاطر پیوند با رسول خدا چیزى بگیرم که نتوانم مانند آنرا بدهم و روزى بر گروهى از جذامیان گذشت بدو گفتند:
ـ بنشین و با ما نهار بخور گفت:
ـ اگر روزه نبودم با شما مىنشستم.چون بخانه رفت سفارش طعامى براىآنان داد و چون آماده شد براى ایشان فرستاد و خود نزدشان رفت و با آنان طعام خورد
چون میخواست به مستمندى صدقه دهد نخست او را مىبوسید، سپس آنچه همراه داشت بدو میداد
نافع بن جبیر او را گفت:
تو سید مردمى و نزد این بنده ـ زید بن اسلم ـ میروى و با او مىنشینى؟ گفت:
ـ علم هر جا باشد باید آنرا دنبال کرد در روایت مجلسى از مناقب است که:
ـ من نزد کسى مىنشینم که همنشینى او براى دین من سود داشته باشد
و چون او براى خدا و طلب خشنودى خدا با بندگان خدا چنین رفتار میکرد،
خدا حشمت و بزرگى او را در دیده و دل مردم مىافزود.
او را گفتند تو از نیکوکارترین مردمى.ندیدیم با مادرت هم خوراک شوى.گفت میترسم دست من به لقمهاى دراز شود که او چشم بدان دارد و مرا عاق کند
او براى خدا و تحصیل رضاى پروردگار، با آفریدگان خدا، این چنین با فروتنى رفتار میکرد، و خدا حرمت و حشمت او را در دیده بندگان خود مىافزود.دشمنان وى
ـ اگر دشمنى داشته است ـ مىخواستند قدر او پنهان ماند و مردم او را نشناسند، اما برغم آنان شهرت وى بیشتر مىگشت، که خورشید را بگل نمیتوان اندود و مشک را هر چند در ظرفى بسته نگاهدارند، بوى خوش آن دماغها را معطر خواهد کرد.»
******************************
**********************************************************
******************************
شترى داشت که با آن به مکه مىرفت. در میان راه هیچگاه آن شتر را نزد.
کلینى نویسد: بیست و دو بار بر پشت آن شتر حج کرد و هرگز شتر را آزار نرساند.
مجلسى از ابراهیم بن على و او از پدرش روایت کند که با على بن الحسین به حج رفتم. روزى شتر او در راه ماند، چوبدستى را برداشت که به شتر بزند سپس گفت آه اگر قصاصى نمىبود . (
******************************
**********************************************************
******************************
امام سجاد - علیه السلام - در شرایطى عهده دار امر امامت گردید که سنگین ترین غمها و جراحتهاى روحى و عاطفى بر قلبش وارد شده بود. شهادت مظلومانه یک قبیله یار پاکباخته ، یک کاروان خویشاوند و همراه و هم پیمان !
برجاى ماندن دهها مادر داغدیده و فرزندان یتیم و پدر کشته و آواره .
تنها ماندن در بیابانى تفتیده ، در حصار نیزه هایى بى عاطفه و شمشیرهایى تشنه به خون مظلومان !
امام سجاد - علیه السلام - مى بایست در چنین شرایطى ، وظیفه بزرگ امامت و رهبرى را ایفا کند و با توجه به سه مشکل اساسى ، برنامه هایش را دنبال نماید.
الف : فقدان صادق ترین و مخلصترین نیروهاى مدافع و عناصر حمایتگر.
ب : مواجه با حکومتى که با اقدام به ریختن خون فرزندان پیامبر (ص ) نشان داده است که از انجام زشت ترین و خشونت بارترین کارها باکى ندارد و با عملکرد خویش نفس ها را در سینه ها حبس کرده و جراءت اعتراض و انتقاد را از توده ها سلب نموده است .
ج : عدم امکان کمترین اعتماد به مدعیان هوادارى از حریم امامت و کسانى که خویش را طرفدار اهل بیت - علیه السلام - و دشمن دستگاه جبارى امورى معرفى کرده ولى در یک بحران سیاسى و احساس خطر جدى ترین دشوارى به حساب آورد.
زیرا تنهایى رهبر در سطح رهبرى ، به هر حال کار رهبرى را فلج نمى کند و حمایت پیروان ، مى تواند جبران کننده آن باشد. چنان که بیشتر انبیا، یک تنه به هدایت مردم پرداخته اند. جباریت سلطه هاى اجتماعى نیز، مانع جدى به شمار نمى آید، زیرا با وجود حمایت مردمى ، مى توان در برابر استبدادها مقاومت ورزید.
اما اگر رهبرى ، از پیروان صادق و وفادار و آگاه برخوردار نباشد، با همه توان معاونان و مشاوران ، قادر به ایفاى رسالت خویش نخواهد بود.
خوارج در جنگ صفین این واقعیت تلخ را آشکار ساختند و نشان دادند که ناآگاهى و جمود آنان تا چه حدى مى تواند شکننده باشد.
نیروهاى فرماندهى و رزمى سپاه حسن بن على - علیه السلام - در مقابله با معاویه ، براى دومین مرتبه این صحنه غمبار را پدید آوردند و با بى وفایى به رهبرى خود، او را در برابر دشمن تنها گذاشتند.
تخلف کوفیان از حمایت حسین بن على - علیه السلام - این تراژدى دهشتبار را به اوج فضاحت رساند و براى همیشه سست عنصرى آن نسل را قلم زد.
ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه و مرحوم مجلسى در بحار النوار روایتى را نقل کرده اند که بروشنى ، مطلب فوق را مى نمایاند.
رواى در حدیث مى گوید از امام على بن الحسین (ع ) شنیدم که مى فرمود:
در مکه و مدینه بیست مرد وجود ندارند که که ما را براستى دوست داشته باشند. امام سجاد - علیه السلام - در حالى این سخن را فرمود که هزاران نفر داعیه پیروى از ائمه و محبت اهل بیت را داشته اند ولى امام سجاد - علیه السلام - در پس این ادعاها، واقعیت را به گونه دیگرى مى بیند.
******************************
**********************************************************
******************************
در مجلس عبیدالله بن زیاد
با توجه به این که امام سجاد - علیه السلام - در جمع کاروانیان شهادت ، متمایز از دیگران بود، با ورود آنان به مجلس عبیدالله - والى کوفه - نخستین چیزى که نظر عبیدالله را جلب کرد وجود مرد جوانى درمیان آن کاروان بود.
عبید الله که گمان مى کرد در کاروان حسین (ع ) مردى باقى نمانده و همه آنان به قتل رسیده اند از ماءموران خود درباره امام سجاد - علیه السلام - استفسار کرد و توضیح خواست .
کینه و ناپاکى او عمیق عبیدالله به او اجازه نمیداد که شاهد زنده بودن جوانى از نسل حسین - علیه السلام - باشد، چنین مى نمود که تصمیم گرفته است تا على بن الحسین (ع ) را نیز به شهادت رساند.
امام سجاد (ع ) که نیت و عزم عبیدالله را دریافته بود، به عبیدالله فرمود:
اگر براستى عزم کشتن مرا دارید، شخص امینى را ماءمور کنید تا از زنان و کودکان سرپرستى کند.
عبیدالله با شنیدن این سخن ، از تصمیم خویش منصرف شد و گفت نه : تو خود همراه قافله خواهى بود.
ابن جریر طبرى ، در نقلى دیگر، واقعه را با تفصیل بیشترى یاد کرده ، مى نویسد:
با ورود قافله حسینى به مجلس تشریفاتى عبیدالله ، عبیدالله به جانب على بن الحسین - علیه السلام - رو کرد و پرسید: نامت چیست ؟
امام سجاد - علیه السلام - فرمود: نامم على بن الحسین است .
عبیدالله گفت : مگر خداوند على بن الحسین را در کربلا نکشت ؟
عبیدالله با این تعبیر مانند همه جباران سعى کرد تا عمل وحشیانه خود را مستند به دین کند و دشمنان خود را دشمن خدا قلمداد نماید و علاوه بر این مى خواست تا با زهر زبان قلبهاى رنجیده یتیمان و زنان داغدیده آن محفل را آزرده تر کند.
على بن الحسین ، لختى سکوت کرد.
اما عبیدالله خشن تر و مستبدتر از آن است که سکوت را از امام سجاد - علیه السلام - بپذیرد ، از این رو گفت : چرا پاسخ نمى دهى !
على بن الحسین - علیه السلام - فرمود:
الله یتوفى الانفس حین موتها .
یعنى : خداوند جانها را به هنگام مرگ دریافت مى کند.
کنایه از این که خداوند کسى را به قتل نمى رساند، قتل مظلومان و کسانى چون تو است اى عبیدالله ! بلى آن کس که جانها را به هنگام مرگ دریافت مى کند خداست چه آن مرگ به صورت طبیعى صورت گرفته باشد و چه به وسیله ظلم ظالمان .
و ما کان لنفس ان تموت الا باذن الله .
یعنى : هیچ انسانى نمى میرد مگر به اذن مگر به اذن الهى .
کنایه از این که نه تنها خداوند روح پاکمردان را دریافت مى کند، بلکه مرگ همه انسانها به اذن و اجازه خداست و این اذن و اجازه بدان معنا نیست که خداوند انسانها را مى کشد.
عبیدالله با مشاهده آن حضور ذهن و دریافت آن جواب کوبنده ، از جوانى که زنجیر اسارت بر تن و جراحتهاى انبوه در قلب دارد! خشمگین شد و دستور داد تا على بن الحسین را نیر به شهادت برسانند. ولى زینب کبرا علیها السلام فریاد بر آورد.
یا بن زیاد حسبک من دمائنا اسالک بالله ان فتلته الا قتلتنى معه ..
یعنى ؛ اى ابن زیاد! آن همه از خونها ما که ریخته اى برایت کافى نیست ! سوگند به خدا! اگر مى خواهى او را بکشى مرا هم بکش ...
به هر حال سوز و گداز سخنان زینت و شرایط محفل به گونه اى بود که ابن زیاد از کشتن امام سجاد - علیه السلام - چشم پوشید.
******************************
**********************************************************
******************************
کاروان پس از بیرون شدن از شهر مکه بترتیب، در منزلهاى تنعیم - صفاح - ذات عرق - حاجز- بطن رمه – زرود – ثعلبیه – زباله - بطن عقبه – شراف – ذوحسم- عذیب الهجانات - قصر بنى مقاتل - فرود آمده و در نینوى بار افکنده است.
در این مسافت دراز گاهگاه بمناسبت رسیدن اخبار از کوفه و برخوردهاى بین راه، چند تن از خویشاوندان و یاران امام طرف گفتگوى آن حضرت قرار گرفتهاند، امابهیچوجه نامى از على بن الحسین (ع) دیده نمیشود.پس از گذشتن از قصر بنى مقاتل در بین پیمودن راه، امام را خوابگونهاى مىرباید، و پس از بیدارى استرجاع میکند، على بن الحسین (الاکبر) از او سبب میپرسد، و امام میگوید بخواب دیدم کسى میگفت: این کاروان باستقبال مرگ میرود .آیا این نیز قرینهاى دیگر نیست که امام سجاد در این سفر دوازده و یا سیزده ساله بوده است؟
بارى شخصیت مورد بحث ما در کدامیک از این منزلها به بیمارى گرفتار شده معلوم نیست.تنها از شب دهم محرم است که خبرى از او در دست داریم بدینسان:
شبى که بامداد آن پدرم کشته شد من بیمار بودم و عمهام زینب پرستار من بود.پدرم در حالیکه این بیتها را زمزمه میکرد نزد من آمد:
یا دهر اف لک من خلیل
کم لک فى الإشراق و الأصیل
من طالب و صاحب قتیل
و الدهر لا یقنع بالبدیل
و انها الأمر الى الجلیل
و کل حى سالک سبیل
من مقصود او را از خواندن این بیتها دریافتم، و گریه گلویم را گرفت، اما گریه خود را باز داشتم، و دانستم مصیبت فرود آمده است، لیکن عمهام زینب چون بیتها را شنید طاقت نیاورد و بانگ برداشت (17) اما در سندى دیگرى نوشتهاند که این بیتها را امام روز دوم ورود به کربلا خواند
آنچه را در آن روزهاى دردناک بر خاندان پیغمبر و دوستداران آنان رفته است، در کتاب زندگانى سید الشهداء که جزء همین سلسله کتاب است خواهید خواند.پسین روز دهم محرم پس از آنکه دیوانگان کوفه دیگر مقاومتى پیش روى خود ندیدند، به سر وقت زنان و کودکان رفتند و دست به غارت گشودند.
حمید بن مسلم که یکى از گزارش نویسان حادثه و از شاهدان عینى روى دادهاست چنین گوید : لشکریان به سر وقت على بن الحسین رفتند.او بیمار افتاده بود.شمر خواست ویرا بکشد، بدو گفتم سبحان الله.شما کودکان را هم مىکشید؟ .در این هنگام عمر بن سعد رسید و گفت کسى به چادر زنها نرود، و این کودک بیمار را آسیب نرساند...هر که چیزى از مال اینان ربوده برگرداند و پیداست که کسى به قسمت اخیر گفته او ترتیب اثر نداده است.نیز حمید بن مسلم گوید:
على ابن الحسین بمن گفت: خیر ببینى.بخدا سوگند که خدا با گفته تو شرى را از سر من باز کرد طبرى نویسد عمر سعد على بن الحسین را که بیمار بود همراه اسیران به کوفه روانه کرد
تاریخ نویسان و نویسندگان سیره و فراهم آورندگان اسناد دست اول، از گفتگوها و آنچه روز دهم محرم رفته، جز فقرههاى کوتاه ثبت نکردهاند، اما در نوشتههاى محدثان و تذکره نویسان شیعى گزارشهاى بیشترى دیده میشود.قسمتى از این گزارشها را در کتاب زندگانى سید الشهدا علیه السلام خواهید خواند.آنچه با این کتاب مناسبت دارد اینستکه ابن قولویه در کامل الزیاره از امام على بن الحسین آورده است: چون مصیبتهاى روز عاشورا را ـ از کشته شدن پدر و خویشاوندان، تا اسیرى خود و کسان خود ـ دیدم سینهام تنگ شد.عمهام زینب پرسید :
ـ برادر زاده تو را چه میشود؟
ـ چرا نالان نباشم کشتههاى ما این چنین در بیابان افتاده است.عمهام زینب از ام أیمن حدیثى روایت کرد که بزودى مردمى مىآیند که از حکومتهاى خود نمىترسند.آنان بر مزار پدرت علامتى بر پا خواهند کرد که با گذشت روزگار از میان نمىرود بارى اسیران را بکوفه روان کردند.
نوشتهاند هنگام بردن اسیران از کربلا بکوفه برگردن على بن الحسین (ع) غل و جامعه نهادند و چون بیمار بود، و نمیتوانست خود را بر پشت شتر نگاهدارد هر دوپاى او را بر شکم شتر بستند.
در بیتهاى زیر از دعبل خزاعى شاعر مشهور نیز از بسته بودن امام در غل و نیز بیمار بودن او سخن رفته است:
یا جد ذانجل الحسین معلل
و مغلل فى قیده و مصفد
یرنوا لوالده و یرنوا حاله
و بنو امیة فى العمى لم یهتدوا
خوارزمى نیز نوشته است:
على بن الحسین را که بیمارى تن او را لاغر کرده بود دست و گردن به آهن بسته بکوفه در آوردند.چون مردم کوفه را دید که گریه مىکنند، گفت:
ـ اینان بخاطر ما مىگریند؟ پس چه کسى ما را کشته است اما بلاذرى در یکى از روایتهاى خود چنین نویسد:
پسر زیاد براى آوردن على بن الحسین جایزهاى معین کرده بود.چون او را یافتند و نزد وى بردند از او پرسید:
ـ نامت چیست؟
ـ على بن الحسین؟
ـ مگر خدا على بن الحسین را نکشت؟
ـ برادرى داشتم او را على مىگفتند.مردم او را کشتند!
ـ نه.خدا او را کشت! این را بکشید! در این هنگام زینب بانگ بر آورد که آنچه از خون ما ریختى براى تو بس است و اگر مىخواهى او را بکشى مرا هم با او بکش! .پسر زیاد دست از او باز داشت.
خوارزمى مىنویسد:
پسر زیاد به على بن الحسین نگریست و گفت: ـ کى هستى؟
ـ على بن الحسین!
ـ مگر خدا على بن الحسین را نکشت؟ على ساکت ماند.
ـ چرا پاسخ نمیدهى؟
ـ برادرى داشتم که او را على مىگفتند مردم او را کشتند (یا آنکه گفت شما او را کشتید) .و روز رستاخیز از شما بازخواست خواهد کرد.
ـ نه خدا او را کشت! على در پاسخ خواند:
الله یتوفى الانفس حین موتها.و ما کان لنفس إلا أن تموت بإذن الله کتابا مؤجلا تو هم از آنان هستى.بنگرید که بالغ شده است؟ مروان بن معاذا حمرى گفت: آرى.
او را بکش.على در این وقت پرسید؟ پس این زنان را چه کسى سر پرستى میکند و زینب خود را بدو آویخت و گفت: پسر زیاد خونى که از ما ریختى براى تو بس است.از خون ما سیر نشدى؟ و بگردن على آویخت و گفت:
پسر زیاد تو را بخدا سوگند میدهم اگر او را میکشى مرا نیز با او بکش.على بن الحسین گفت :
عمه خاموش باش تا من با او سخن بگویم سپس گفت پسر زیاد مرا از کشتن مىترسانى نمیدانى که کشته شدن شعار ما و شهادت کرامت ماست؟
پسر زیاد گفت: او را بگذارید همراه زنان خود باشد و ابن اثیر دنباله گفتگو را چنین آورده است: على خاموش ماند پسر زیاد پرسید چرا خاموشى؟ وى گفت:
ـ خدا هر کسى را بهنگام رسیدن اجل او، مىکشد.هیچ انسانى جز بامر خدا نمىمیرد ـ بخدا سوگند تو هم از آنان هستى به بینید این پسر بالغ است یا نه گمان دارم مردى شده است.
مرى بن معاذ احمرى گفت آرى بالغ است. ـ او را بکش! على بن الحسین گفت: ـ پس چه کسى سر پرست زنان خواهد بود؟ و زینب خود را بدو آویخت و گفت اگر بخدا ایمان دارى از تو مىخواهم مرا با او بکشى.و على گفت:
ـ اگر ترا با این زنان خویشى است مرد پرهیزگارى را همراه آنان کن که رفتار مسلمانى داشته باشد.
پسر زیاد لختى نگریست و چنین گفت:
پیوند خویشى چه پیوندى است! بخدا دوست دارد با او کشته شود.این کودک را بگذارید همراه زنان باشد .
اما زبیرى که نوشته او قدیمتر از سندهاى یاد شده است داستان را چنین آورده است:
على بن الحسین گوید: پس از آنکه عمر سعد گفت کسى متعرض این بیمار نشود، مردى از آنان مرا پنهان کرد و گرامى داشت و هر گاه که بر من در مىآمد و یا بیرون مىشد مىگریست، چندانکه گفتم اگر در کسى خیرى هست، در این مرد است.تا اینکه جارچى پسر زیاد بانگ برداشت : هر کس على بن الحسین را بیاورد، بدو سى صد درهم مىدهیم.همین مرد نزد من آمد و مىگریست .پس دستهاى مرا به گردنم بست و میگفت مىترسم.آنگاه مرا دست بگردن بسته نزد آنان برد و سیصد درهم گرفت.و مرا نزد پسر زیاد بردند.پرسید نامت چیست؟ ....
و شمس الدین محمد ذهبى در این باره روایتى دارد که خواندنى است:
على بن الحسین گوید: چون به کوفه در آمدیم مردى ما را دید و بخانه خود برد و مرا با لحاف پوشاند من بخواب رفتم تا بانگ سواران در کوچه بیدارم کرد.پس ما را نزد یزید بردند .یزید چون ما را چنان دید گریست پس هر چه مىخواستیم به ما داد.و مراگفت بزودى مردم شهر تو دست بکارى خواهند زد (وقعة حره) تو با آنان همراه مباش
این نوشتههاى مکرر را براى آن مىآورم که خوانندگان بدانند گزارش گران، روى دادى را بچند گونه باز گفتهاند.نیز بدانند در طول زمان چگونه سندها به سود خاندان اموى دستکارى شده است. «على بن الحسین گفت چون به کوفه در آمدیم مردى ما را دید و بخانه خود برد و با لحاف پوشید» این سیره نویس هیچ بدین نمىاندیشید که چگونه اسیرى که پایش در زنجیر و گردنش در غل بسته است میتواند بخانه کسى برود و در آنجا زیر لحاف بخوابد.بر فرض که بگوئیم او را زنجیر نکرده بودند، مأموران همراه وى که از کربلا به کوفه آمدند چگونه بدو رخصت میدادند تا هر کجا مىخواهد برود.از اینها گذشته چگونه ممکن است اسیران را از خانه این مرد یکسره نزد یزید برده باشند.مضحکتر از اینها غیب گوئى یزید است که گفت : «بزودى مردم شهر تو دست بکارى خواهند زد تو با آنان مباش» یزید از نابخردى بکار سیاست روزانه کشور خود نا آشنا بود و اگر نا آشنا نبود دست بچنان کارهاى بى نتیجه نمیزد، این سیره نویس او را سیاستمدارى روشن بین مىشناسد که حادثه سال بعد را هم پیش بینى میکند .
از میان این گزارشهاى گوناگون چنانکه اشارت شد، داستان پنهان شدن على بن الحسین (ع) در خانه مردى از شهر کوفه بهر صورت که باشد، پذیرفتنى نیست.زیرا پسر سعد و سپاهیان او با خاندان امام حسین (ع) کارى کردند که حکم اسلام درباره کافر حربى مقرر داشته است! : « کسانى را که بحد بلوغ رسیدهاند باید کشت و زنان و کودکان آنانرا اسیر باید کرد» .آنان بهنگام حرکت از کربلا اسیران را دست و گردن بسته کوچ دادند و سربازان را بر آنان گماردند.مبادا کسى بگریزد، و همچنان آنانرا به کاخ پسر زیاد بردند.
در مجلس پسر زیاد ـ چنانکه نوشتیم ظاهرا گفتگوى کوتاهى میان او و امام على بن الحسین (ع) رفته است، زیرا این گفتگو در چند سند ـ هر چند کلمات آن یکسان نیست دیده میشود ـ .
اما بهنگام در آمدن اسیران به شهر کوفه و از مدخل شهر تا قصر پسر زیاد چهحادثههائى رخ داده سندهاى دست اول چون طبرى، یعقوبى، و دیگران در این باره اطلاعات فراوانى بما نمیدهند.
براستى هم از آنان نباید متوقع بود، چه اولا این رویدادها را جزئى میدانسته و در خور نوشتن نمیدیدهاند! دیگر اینکه تاریخهاى دست اول در دوره حکومت عباسیان و شدت سختگیرى آنان به خاندان على (ع) نوشته شده و این خود موجبى براى نانوشتن بسیارى از گفتگوهاست، مگر آنجا که موافق خواست حکومت باشد و نیز طبیعى است که با گذشت سالیان دراز بسیارى حادثهها که در حافظه راویان انباشته بوده فراموش گردد.
******************************
**********************************************************
******************************
خطبه تاریخى امام سجاد علیه السلام
در این اثناء امام زین العابدین علیه السلام از سراپرده خود بیرون آمد و با اشاره مردم را به سکوت، دعوت کرد، نفسها در سینهها ماند و سکوت مطلق همه جا را فرا گرفت، آنگاه امام سجاد علیه السلام اینگونه خطبه تاریخى خود را ایراد فرمود: پس از حمد و ثناى الهى، از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم یاد کرد و بر او درود فرستاد و خطاب بهمردم گفت:
ایها الناس! من عرفنی فقد عرفنی، و من لم یعرفنی فانا علی بن الحسین المذبوح بشط الفرات من غیر ذحل و لا ترات، انا ابن من انتهک حریمه و سلب نعیمه و انتهب ماله و سبی عیاله، انا ابن من قتل صبرا، فکفى بذلک فخرا.
ایها الناس! ناشدتکم بالله هل تعلمون انکم کتبتم الى ابی وخدعتموه، و اعطیتموه من انفسکم العهد و المیثاق والبیعة ثم قاتلتموه و خذلتموه؟ فتبا لکم ما قدمتم لانفسکم و سوء لرأیکم، بایة عین تنظرون الى رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم یقول لکم: قتلتم عترتی و انتهکتم حرمتی فلستم من امتی.
اى مردم! هر کس مرا مىشناسد، مىداند که من کیستم، و آن که مرا نمىشناسد (بداند که) من على فرزند حسین هستم که او را در کنار فرات (با کامى خشکیده و عطشناک) بدون هیچ گناهى، از دم شمشیر گذراندند، من فرزند آن کسى هستم که پرده حریم حرمت او را دریدند، و اموال او را به غارت بردند، و افراد خانواده او را به زنجیر اسارت کشیدند، من فرزند آن کسى هستم که او را به زارى کشتند، و همین افتخار ما را بس است.
اى مردم! شما را بخدا سوگند آیا به خاطر دارید که به پدرم نامهها نوشتید (و او را دعوت کردید) ولى با او نیرنگ باختید؟ ! به خاطر دارید که با او پیمان (وفادارى) بستید و با او (و نماینده او) بیعت کردید، ولى (به هنگام حادثه) او را تنها گذاردید؟ ! ( و به این هم بسنده نکردید) و با او به پیکار برخاستید؟ !
شما را هلاکت و نابودى باد! چه (بد) توشهاى (از پیش) براى خود فرستادید! و رأى شما (چه) زشت و ناپسند بود.به من بگوئید که با کدام چشم مىخواهید به روى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بنگرید هنگامى که به شما بگوید: عترت مرا کشتید، حریم حرمت مرا شکستید، پس شما دیگر از امت من به حساب نمىآیید؟ ! .
وقتى سخن امام بدین جا رسید، از هر طرف صداى آن جماعت بیشمار به گریه بلند شد و به همدیگر مىگفتند: (دیدید) که نابود شدید و درنیافتید؟
امام سجاد علیه السلام در دنباله سخنان خود فرمود: رحمت خدا بر آنکس باد که پند مرا بپذیرد و سفارش مرا در رابطه با خدا و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و دودمان او به خاطر بسپارد، چرا که من به نیکى از رسول خدا علیه السلام پیروى مىکنم و رفتار او را در پیش مىگیرم.
مردم یکصدا بانگ برداشتند که: اى پسر پیامبر خدا! ما فرمانبردار (فرامین) توایم! و پیمان تو را محترم و دلهاى خود را به جانب تو معطوف مىداریم! و هواى تو را در سر مىپروریم ! رحمت خدا بر تو باد! تو فرمان بده تا با هر آنکه با تو در آمیزد، بستیزیم! و با هر کس که تسلیم فرامین تو باشد، از در آشتى درآییم! و یزید را (از اریکه قدرت به زیر کشیم و او را) اسیر کنیم! و از کسانى که بر شما و خاندان ستم روا داشتند، بیزارى جسته و انتقام خون پاکان شما را از آنان بگیریم! !
امام سجاد علیه السلام فرمود:
هیهات! ایها الغدرة المکرة! حیل بینکم و بین شهوات انفسکم، اتریدون ان تأتوا الی کما اتیتم الى آبائی من قبل، کلا و رب الرقصات الى منى، فان الجرح لما یندمل، قتل ابی بالامس و اهل بیته معه، فلم ینسنی ثکل رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم وثکل ابی و بنی ابی وجدی شق لها زمی و مرارته بین حناجری و حلقی، و غصصه تجری فی فراش صدری، و مسالتی ان لا تکونوا لنا و لا علینا.
هیهات! اى بیوفایان نیرنگباز! در میان شما و خواستههاى شما پردهاى کشیدهشده است، آیا برآنید که با من نیز به همان گونه که با پدران من رفتار کردید، عمل کنید؟ ! (مطمئن باشید که به یاوههاى شما ترتیب اثر نمىدهم و) هرگز چنین نخواهد شد (که شما مرا به راهى که مىخواهید سوق دهید) !
بخداى راقصات بسوى منى سوگند، که هنوز آن زخم عمیقى که دیروز از قتل عام و کشتار پدرم و فرزندان و (اصحاب) او در قلب من پدید آمده است، التیام نیافته و هنوز داغ رحلت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را فراموش نکرده بودم که آلام و مصیبتهاى پدرم و فرزندان پدر و جد بزرگوارم، موى سر و صورت مرا سپید کرد و هنوز مزه تلخ آن را در گلوگاه خود احساس مىکنم، و اندوه این آلام جانفرسا هنوز در قفسه سینه من مانده است! خواسته من از شما این است که (حداقل بى تفاوت باشید!) نه از ما طرفدارى کنید و نه با ما از در جنگ و دشمنى درآیید ! پس امام سجاد علیه السلام خطبه خود را با این ابیات پایان داد:
لا غرو ان قتل الحسین و شیخه
قد کان خیرا من حسین و اکرما
فلا تفرحوا یا اهل کوفة بالذی
اصیب حسین کان ذلک اعظما
قتیل بشط النهر نفسی فداءه
جزاء الذی ارداه نار جهنما
******************************
**********************************************************
******************************
فرمان قتل امام سجاد علیه السلام
آنگاه عبید الله بن زیاد بسوى على بن الحسین علیه السلام نگاه کرد و گفت: این کیست؟ !
گفته شد: على بن الحسین است.
ابن زیاد گفت: مگر خدا على بن الحسین را نکشت؟ !
على بن الحسین علیه السلام فرمود: مرا برادرى بود که نام او نیز على بن الحسین بود و مردم او را کشتند.
عبید الله گفت: بلکه خدا او را کشت! !
على بن الحسین علیه السلام فرمود:
الله یتوفى الانفس حین موتها و التى لم تمت فى منامها « خدا، جانها را به هنگام مرگشان مىگیرد » !
ابن زیاد خشمگین شد و گفت: در پاسخ من با جسارت سخن مىگویى؟ ! او را برده گردن بزنید !
زینب علیها السلام چون چنین دید، امام سجاد علیه السلام را در آغوش خود کشید و گفت: اى پسر زیاد! هر چه از ما خون ریختى، تو را بس است، بخدا از او جدا نخواهم شد، اگر قصد کشتن او را دارى مرا نیز با او بکش!
ابن زیاد لحظهاى به زینب و على بن الحسین علیهما السلام نگریست و گفت: «عجبا للرحم » « خویشى چه شگفت انگیز است؟ !» بخدا سوگند که این زن دوست دارد با برادر زادهاش کشته شود، گمان مىکنم که این جوان به همین بیمارى درگذرد!
على بن الحسین علیه السلام روى به عمهاش زینب علیها السلام کرد و گفت: اى عمه! بگذار تا من صحبت کنم؛ آنگاه روى به ابن زیاد کرد و گفت: « ابالقتل تهددنی یابن زیاد؟ ! اما علمتان القتل لنا عادة و کرامتنا الشهادة» «از مرگ مرا مىترسانى؟ ! مگر نمىدانى که کشته شدن عادت ماست و شهادت در راه خدا براى ما کرامت است » ؟ !
ابن زیاد دستور داد که امام سجاد علیه السلام و اهل بیت را به خانهاى که جنب مسجد اعظم کوفه قرار داشت، جاى دهند.
******************************
**********************************************************
******************************
خطبه حضرت سجاد علیه السلام در مسجد شام
حضرت على بن الحسین علیه السلام از یزید درخواست نمود که در روز جمعه به او اجازه دهد در مسجد خطبه بخواند، یزید رخصت داد؛ چون روز جمعه فرا رسید یزید یکى از خطباى مزدور خود را به منبر فرستاد و دستور داد هر چه تواند به على و حسین علیهما السلام اهانت نماید و در ستایش شیخین و یزید سخن براند، و آن خطیب چنین کرد.
امام سجاد علیه السلام از یزید خواست تا به وعده خود وفا نموده و به او رخصت دهد تا خطبه بخواند، یزید از وعدهاى که به امام علیه السلام داده بود پشیمان شد و قبول نکرد .
معاویه پسر یزید به پدرش گفت: خطبه این مرد چه تأثیرى دارد؟ بگذار تا هر چه مىخواهد، بگوید.
یزید گفت: شما قابلیتهاى این خاندان را نمىدانید، آنان علم و فصاحت را از هم به ارث مىبرند، از آن مىترسم که خطبه او در شهر فتنه بر انگیزد و وبال آن گریبانگیر ما گردد.
به همین جهت یزید از قبول این پیشنهاد سرباز زد و مردم از یزید مصرانه خواستند تا امام سجاد علیه السلام نیز به منبر رود.
یزید گفت: اگر او به منبر رود، فرود نخواهد آمد مگر اینکه من و خاندان ابوسفیان را رسوا کرده باشد!
به یزید گفته شد: این نوجوان چه تواند کرد؟ !
یزید گفت: او از خاندانى است که در کودکى کامشان را با علم برداشتهاند.
بالاخره در اثر پافشارى شامیان، یزید موافقت کرد که امام به منبر رود.
آنگاه حضرت سجاد علیه السلام به منبر رفته و پس از حمد و ثناى الهى خطبهاى ایراد کرد که همه مردم گریستند و بیقرار شدند.فرمود:
ایها الناس! اعطینا ستا و فضلنا بسبع: اعطینا العلم و الحلم و السماحة والفصاحة و الشجاعة و المحبة فی قلوب المؤمنین، و فضلنا بان منا النبی المختار محمدا و منا الصدیق و منا الطیار و منا اسد الله و اسد رسوله و منا سبطا هذه الامة.من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی انبأته بحسبی و نسبی.
ایها الناس! انا ابن مکة و منى، انا ابن زمزم و الصفا، انا ابن من حمل الرکن باطراف الردا، انا ابن خیر من ائتزر و ارتدى، انا ابن خیر من انتعل و احتفى، انا ابن خیر من طاف وسعى، انا ابن خیر من حج ولبى، انا ابن خیر من حمل على البراق فی الهواء، انا ابن من اسری به من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى، انا ابن من بلغ به جبرئیل الى سدرة المنتهى، انا ابن من دنا فتدلى فکان قاب قوسین او ادنى، انا ابن من صلى بملائکة السماء، انا ابن من اوحى الیه الجلیل ما اوحى، انا ابن محمد المصطفى، انا ابن علی المرتضى، انا ابن من ضرب خراطیم الخلق حتى قالوا: لا اله الا الله.
انا ابن من ضرب بین یدی رسول الله بسیفین و طعن برمحین و هاجر الهجرتین و بایع البیعتین و قاتل ببدر و حنین و لم یکفر بالله طرفة عین، انا ابن صالح المؤمنین و وارث النبیین و قامع الملحدین و یعسوب المسلمین و نور المجاهدین و زین العابدین و تاج البکائین و اصبر الصابرین و افضل القائمین من آل یاسین رسول رب العالمین، انا ابن المؤید بجبرئیل، المنصور بمیکائیل.
انا ابن المحامی عن حرم المسلمین و قاتل المارقین و الناکثین و القاسطین و المجاهد اعداءه الناصبین، و افخر من مشى من قریش اجمعین، و اول من اجاب و استجاب لله و لرسوله من المؤمنین، و اول السابقین، و قاصم المعتدین و مبید المشرکین، و سهم من مرامى الله على المنافقین، و لسان حکمة العابدین و ناصر دین الله و ولى امر الله و بستان حکمة الله و عیبة علمه، سمح، سخی، بهى، بهلول، زکی، ابطحی، رضی، مقدام، همام، صابر، صوام، مهذب، قوام، قاطع الاصلاب و مفرق الاحزاب، اربطهم عناناو اثبتهم جنانا، و امضاهم عزیمة و اشدهم شکیمة، اسد باسل، یطحنهم فی الحروب اذا ازدلفت الاسنة و قربت الاعنة طحن الرحى، و یذرؤهم فیها ذرو الریح الهشیم، لیث الحجاز و کبش العراق، مکی مدنی خیفی عقبی بدری احدی شجری مهاجری .
من العرب سیدها، و من الوغى لیثها، وارث المشعرین و ابو السبطین: الحسن و الحسین، ذاک جدی علی بن ابى طالب.
اى مردم! خداوند به ما شش خصلت عطا فرموده و ما را به هفت ویژگى بر دیگران فضیلت بخشیده است، به ما ارزانى داشت علم، بردبارى، سخاوت، فصاحت، شجاعت و محبت در قلوب مؤمنین را، و ما را بر دیگران برترى داد به اینکه پیامبر بزرگ اسلام، صدیق (امیر المؤمنین على علیه السلام)، جعفر طیار، شیر خدا و شیر رسول خدا صلى الله علیه و آله (حمزه)، و امام حسن و امام حسین علیه السلام دو فرزند بزرگوار رسول اکرم صلى الله علیه و آله را از ما قرار داد.
( با این معرفى کوتاه ) هر کس مرا شناخت که شناخت، و براى آنان که مرا نشناختند با معرفى پدران و خاندانم خود را به آنان مىشناسانم.
اى مردم! من فرزند مکه و منایم، من فرزند زمزم و صفایم، من فرزند کسى هستم که حجر الاسود را با رداى خود حمل و در جاى خود نصب فرمود، من فرزند بهترین طواف و سعى کنندگانم، من فرزند بهترین حج کنندگان و تلبیه گویان هستم، من فرزند آنم که بر براق سوار شد، من فرزند پیامبرى هستم که در یک شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصى سیر کرد، من فرزند آنم که جبرئیل او را به سدرة المنتهى برد و به مقام قرب ربوبى و نزدیکترین جایگاهمقام بارى تعالى رسید، من فرزند آنم که با ملائکه آسمان نماز گزارد، من فرزند آن پیامبرم که پروردگار بزرگ به او وحى کرد، من فرزند محمد مصطفى و على مرتضایم، من فرزند کسى هستم که بینى گردنکشان را به خاک مالید تا به کلمه توحید اقرار کردند.
من پسر آن کسى هستم که برابر پیامبر با دو شمشیر و با دو نیزه مىرزمید، و دو بار هجرت و دو بار بیعت کرد، و در بدر و حنین با کافران جنگید، و به اندازه چشم بر هم زدنى به خدا کفر نورزید، من فرزند صالح مؤمنان و وارث انبیا و از بین برنده مشرکان و امیر مسلمانان و فروغ جهادگران و زینت عبادت کنندگان و افتخار گریه کنندگانم، من فرزند بردبارترین بردباران و افضل نمازگزاران از اهل بیت پیامبر هستم، من پسر آنم که جبرئیل او را تأیید و میکائیل او را یارى کرد، من فرزند آنم که از حرم مسلمانان حمایت فرمود و با مارقین و ناکثین و قاسطین جنگید و با دشمنانش مبارزه کرد، من فرزند بهترین قریشم، من پسر اولین کسى هستم از مؤمنین که دعوت خدا و پیامبر را پذیرفت، من پسر اول سبقت گیرندهاى در ایمان و شکننده کمر متجاوزان و از میان برنده مشرکانم، من فرزند آنم که به مثابه تیرى از تیرهاى خدا براى منافقان و زبان حکمت عباد خداوند و یارى کننده دین خدا و ولى امر او، و بوستان حکمت خدا و حامل علم الهى بود.
او جوانمرد، سخاوتمند، نیکوچهره، جامع خیرها، سید، بزرگوار، ابطحى، راضى به خواست خدا، پیشگام در مشکلات، شکیبا، دائما روزهدار، پاکیزه از هر آلودگى و بسیار نمازگزار بود .
او رشته اصلاب دشمنان خود را از هم گسیخت و شیرازه احزاب کفر را از هم پاشید.
او داراى قلبى ثابت و قوى و ارادهاى محکم و استوار و عزمى راسخ بود وهمانند شیرى شجاع که وقتى نیزهها در جنگ به هم در مىآمیخت آنها را همانند آسیا خرد و نرم و بسان باد آنها را پراکنده مىساخت.
او شیر حجاز و آقا و بزرگ عراق است که مکى و مدنى و خیفى و عقبى و بدرى و احدى و شجرى و مهاجرى است، که در همه این صحنهها حضور داشت.او سید عرب است و شیر میدان نبرد و وارث دو مشعر ، و پدر دو فرزند: حسن و حسین.
آرى او، همان او ( که این صفات و ویژگیهاى ارزنده مختص اوست ) جدم على بن ابى طالب است .
ثم قال: انا ابن فاطمة الزهراء، انا ابن سیدة النساء.
فلم یزل یقول: انا انا، حتى ضج الناس بالبکاء و النحیب، و خشی یزید ان یکون فتنة فأمر المؤذن فقطع الکلام، فلما قال المؤذن: الله اکبر الله اکبر، قال علی: لا شیء اکبر من الله، فلما قال المؤذن: اشهد ان لا اله الا الله، قال علی بن الحسین: شهد بها شعری و بشری و لحمی و دمی، فلما قال المؤذن: اشهد ان محمدا رسول الله، التفت من فوق المنبر الى یزید فقال: محمد هذا جدی ام جدک یا یزید؟ فان زعمت انه جدک فقد کذبت و کفرت و ان زعمت انه جدی فلم قتلت عترته؟
آنگاه گفت: من فرزند فاطمه زهرا بانوى بانوان جهانم.و آنقدر به این حماسه مفاخره آمیز ادامه داد که شیون مردم به گریه بلند شد! یزید بیمناک شد و براى آنکه مبادا انقلابى صورت پذیرد به مؤذن دستور داد تا اذان گوید تا بلکه امام سجاد علیه السلام را به این نیرنگ ساکت کند! !
مؤذن برخاست و اذان را آغاز کرد، همین که گفت: الله اکبر، امام سجاد علیه السلام فرمود : چیزى بزرگتر از خداوند وجود ندارد.
و چون گفت: اشهد ان لا اله الا الله، امام علیه السلام فرمود: موى و پوست و گوشت و خونم به یکتائى خدا گواهى مىدهد.
و هنگامى که گفت: اشهد ان محمدا رسول الله، امام علیه السلام به جانب یزید روى کرد و فرمود: این محمد که نامش برده شد، آیا جد من است و یا جد تو؟ ! اگر ادعا کنى که جد توست پس دروغ گفتى و کافر شدى، و اگر جد من است چرا خاندان او را کشتى و آنان را از دم شمشیر گذراندى؟ !
سپس مؤذن بقیه اذان را گفت و یزید پیش آمد و نماز ظهر را گزارد.
در نقل دیگرى آمده است که: چون مؤذن گفت: اشهد ان محمدا رسول الله، امام سجاد علیه السلام عمامه خویش از سر برگرفت و به مؤذن گفت: تو را بحق این محمد که لحظهاى درنگ کن، آنگاه روى به یزید کرد و گفت: اى یزید! این پیغمبر، جد من است و یا جد تو؟ اگر گویى جد من است، همه مىدانند که دروغ مىگوئى، و اگر جد من است پس چرا پدر مرا از روى ستم کشتى و مال او را تاراج کردى و اهل بیت او را به اسارت گرفتى؟ ! این جملات را گفت و دست برد و گریبان چاک زد و گریست و گفت: بخدا سوگند اگر در جهان کسى باشد که جدش رسول خداست، آن منم، پس چرا این مرد، پدرم را کشت و ما را مانند رومیان اسیر کرد؟ ! آنگاه فرمود : اى یزید! این جنایت را مرتکب شدى و باز مىگویى: محمد رسول خداست؟ ! و روى به قبلهمىایستى؟ ! واى بر تو! در روز قیامت جد و پدر من در آن روز دشمن تو هستند.
پس یزید فریاد زد که مؤذن اقامه بگوید! در میان مردم هیاهویى برخاست، بعضى نماز گزاردند و گروهى نماز نخوانده پراکنده شدند.
و در نقل دیگرى آمده است که امام سجاد علیه السلام فرمود:
انا ابن الحسین القتیل بکربلا، انا ابن على المرتضى، انا ابن محمد المصطفى، انا ابن فاطمة الزهراء، انا ابن خدیجة الکبرى، انا ابن سدرة المنتهى، انا ابن شجرة طوبى، انا ابن المرمل بالدماء، انا ابن من بکى علیه الجن فی الظلماء، انا ابن من ناح علیه الطیور فی الهواء.
من فرزند حسین شهید کربلایم، من فرزند على مرتضى و فرزند محمد مصطفى و پسر فاطمه زهرایم، و فرزند خدیجه کبرایم، من فرزند سدرة المنتهى و شجره طوبایم، من فرزند آنم که در خون آغشته شد، و پسر آنم که پریان در ماتم او گریستند، و من فرزند آنم که پرندگان در ماتم او شیون کردند.
بازتاب خطبه امام سجاد علیه السلام
هنگامى که امام سجاد علیه السلام آن خطبه رسا را ایراد فرمود، مردم حاضر در مسجد را سخت تحت تأثیر قرار داد و انگیزه بیدارى را در آنان برانگیخت و به آنان جرأت و جسارت بخشید.یکى از علماى بزرگ یهود که در مجلس یزید حضور داشت، از یزید پرسید: این نوجوان کیست؟ !
یزید گفت: على بن الحسین است.سؤال کرد: حسین کیست؟
یزید گفت: فرزند على بن ابى طالب است.
باز پرسید: مادر او کیست؟
یزید گفت: دختر محمد.
یهودى گفت: سبحان الله! ! این فرزند دختر پیامبر شماست که او را کشتهاید؟ ! شما چه جانشین بدى براى فرزندان رسول خدا بودید؟ ! بخدا سوگند که اگر پیامبر ما موسى بن عمران در میان ما فرزندى مىگذاشت، ما گمان مىکردیم که او را تا سر حد پرستش باید احترام کنیم، و شما دیروز پیامبرتان از دنیا رفت و امروز بر فرزند او شوریده و او را از دم شمشیر خود گذراندید؟ ! واى بر شما امت! !
یزید در خشم شد و فرمان داد تا او را بزنند، آن عالم بزرگ یهودى بپاى خاست در حالى که مىگفت: اگر مىخواهید مرا بکشید، باکى ندارم! من در تورات یافتهام کسى که فرزند پیامبر را مىکشد او همیشه ملعون خواهد بود و جایگاه او در آتش جهنم است.
سپس یزید دستور داد تا سر مقدس امام حسین علیه السلام را بر سر درب کاخ خود بیاویزند .
هند ـ دختر عبد الله بن عامر ـ همسر یزید، چون شنید که یزید سر امام حسین علیه السلام را بر سر در خانهاش آویخته است، پردهاى که یزید را از حرمسراى او جدا مىکرد، پاره کرد و بدون روسرى بسوى یزید دوید، در آن هنگام یزید در مجلس عمومى نشسته بود، هند به یزید گفت: اى یزید! سر فرزند فاطمه دختر رسول خدا باید بر سر در خانه من آویخته شود؟ ! یزید از جاى خود برخاست و او را پوشاند و گفت: آرى براى حسین ناله کن! و بر فرزند دختر پیامبر اشک بریز! که همه قبیله قریش بر اوگریه مىکنند! عبید الله بن زیاد در کشتن او شتاب کرد که خدا او را بکشد!
******************************
**********************************************************
******************************
کاروان اسیران کربلا از شام تا مدینه
بهر حال پس از هفت روز که اهل بیت در شام بودند، به دستور یزید نعمان بن بشیر وسائل سفر آنان را فراهم نمود و به همراهى مردى امین آنان را روانه مدینه منوره کرد.
در هنگام حرکت، یزید امام سجاد علیه السلام را فرا خواند تا با او وداع کند، و گفت: خدا پسر مرجانه را لعنت کند! اگر من با پدرت حسین ملاقات کرده بودم، هر خواستهاى که داشت، مىپذیرفتم! و کشته شدن را به هر نحوى که بود، گرچه بعضى از فرزندانم کشته مىشدند از او دور مىکردم! ولى همانگونه که دیدى شهادت او قضاى الهى بود! ! چون به وطن رفتى و در آنجا استقرار یافتى، پیوسته با من مکاتبه کن و حاجات و خواستههاى خود را براى من بنویس!آنگاه دوباره نعمان بن بشیر را خواست و براى رعایت حال و حفظ آبروى اهل بیت به او سفارش کرد که شبها اهل بیت را حرکت دهد و در پیشاپیش آنان خود حرکت کند و اگر على بن الحسین را در بین راه حاجتى باشد برآورده سازد؛ و نیز سى سوار در خدمت ایشان مأمور ساخت؛ و به روایتى خود نعمان بن بشیر را و به قولى بشیر بن حذلم را با آنان همراه کرد.
و همانگونه که یزید سفارش کرده بود به آهستگى و مدارا طى مسافت کردند و به هنگام حرکت، فرستادگان یزید بسان نگهبانان گرداگرد آنان را مىگرفتند، و چون در مکانى فرود مىآمدند از اطراف آنان دور مىشدند که به آسانى بتوانند وضو سازند.
اربعین
اهل بیت علیهم السلام به سفر خود ادامه دادند تا به دو راهى جاده عراق و مدینه رسیدند، چون به این مکان رسیدند، از امیر کاروان خواستند تا آنان را به کربلا ببرد، و او آنان را بسوى کربلا حرکت داد، چون به کربلا رسیدند، جابر بن عبد الله انصارى (5) را دیدند که با تنى چند از بنى هاشم و خاندان پیامبر براى زیارت حسین علیه السلام آمده بودند، همزمان با آنان به کربلا وارد شدند و سخت گریستند و ناله و زارى کردند و بر صورت خود سیلى زده و نالههاى جانسوز سر دادند و زنان روستاهاى مجاور نیز به آنان پیوستند (6) ، زینب علیها السلام در میان جمع زنان آمد و گریبان چاک زد و با صوتى حزین کهدلها را جریحهدار مىکرد مىگفت: «وا اخاه! و احسیناه! و احبیب رسول الله و ابن مکة و منى! و ابن فاطمة الزهراء! و ابن علی المرتضى! آه ثم آه!» پس بیهوش گردید.
آنگاه ام کلثوم لطمه به صورت زد و با صدایى بلند مىگفت: امروز محمد مصطفى و على مرتضى و فاطمه زهرا از دنیا رفتهاند؛ و دیگر زنان نیز سیلى به صورت زده و گریه و شیون مىکردند .
سکینه چون چنین دید، فریاد زد: وا محمداه! و اجداه! چه سخت است بر تو تحمل آنچه با اهل بیت تو کردهاند، آنان را از دم تیغ گذراندند و بعد عریانشان نمودند!
عطیه عوفى مىگوید: با جابر بن عبد الله به عزم زیارت قبر حسین علیه السلام بیرون آمدم و چون به کربلا رسیدیم جابر نزدیک شط فرات رفته و غسل کرد و ردائى همانند شخص محرم بر تن نمود و همیانى را گشود که در آن بوى خوش بود و خود را معطر کرد و هر گامى که بر مىداشت ذکر خدا مىگفت تا نزدیک قبر مقدس رسید و به من گفت: دستم را بر روى قبر بگذار! چون چنین کردم، بر روى قبر از هوش رفت.
من آب بر روى جابر پاشیدم تا به هوش آمد، آنگاه سه مرتبه گفت: یا حسین! سپس گفت: «حبیب لا یجیب حبیبه!» ، و بعد اضافه کرد: چه تمناى جواب دارى که حسین در خون خود آغشته و بین سر و بدنش جدائى افتاده است! ! و گفت:
فاشهد انک ابن خیر النبیین و ابن سید المؤمنین و ابن حلیف التقوى و سلیل الهدى و خامس اصحاب الکساء و ابن سید النقباء و ابن فاطمة سیدة النساء، و مالک لا تکون هکذا و قد غذتک کف سید المرسلین و ربیت فی حجر المتقین و رضعت من ثدی الایمان و فطمت بالاسلام فطبت حیا وطبت میتا غیر ان قلوب المؤمنین غیر طیبة لفراقک و لا شاکة فی الخیرة لک فعلیک سلام الله و رضوانه و اشهد انک مضیت على ما مضى علیه اخوک یحیى بن زکریا.
من گواهى مىدهم که تو فرزند بهترین پیامبران و فرزند بزرگ مؤمنین مىباشى، تو فرزند سلاله هدایت و تقوایى و پنجمین نفر از اصحاب کساء و عبایى، تو فرزند بزرگ نقیبان و فرزند فاطمه سیده بانوانى، و چرا چنین نباشد که دست سید المرسلین تو را غذا داد و در دامن پرهیزگاران پرورش یافتى و از پستان ایمان شیر خوردى و پاک زیستى و پاک از دنیا رفتى و دلهاى مؤمنان را از فراق خود اندوهگین کردى پس سلام و رضوان خدا بر تو باد، تو بر همان طریقه رفتى که برادرت یحیى بن زکریا شهید گشت.
آنگاه چشمش را به اطراف قبر گردانید و گفت:
السلام علیک ایتها الارواح التی حلت بفناء الحسین و اناخت برحله، اشهد انکم اقمتم الصلوة و آتیتم الزکوة و امرتم بالمعروف و نهیتم عن المنکر و جاهدتم الملحدین و عبدتم الله حتى اتاکم الیقین.
سلام بر شما اى ارواحى که در کنار حسین نزول کرده و آرمیدید، گواهى مىدهم که شما نماز را بپا داشته و زکوة را ادا نموده و به معروف امر و از منکر نهى کردید، و با ملحدین و کفار مبارزه و جهاد کرده، و خدا را تا هنگام مردن عبادت نمودید.
و اضافه نمود: به آن خدائى که پیامبر را به حق مبعوث کرد ما در آنچه شما شهدا در آن وارد شدهاید شریک هستیم.
عطیه مىگوید: به جابر گفتم: ما کارى نکردیم! اینان شهید شدهاند.گفت: اى عطیه! از حبیبم رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که مىفرمود: « من احب قوما حشر معهم و من احب عمل قوم اشرک فی عملهم » « هر که گروهى را دوست داشته باشد با همانان محشور گردد، و هر که عمل جماعتى را دوست داشته باشد در عمل آنها شریک خواهد بود» .
اربعین و اختلاف اقوال
در تاریخ حبیب السیر آمده است: یزید بن معاویه سرهاى مقدس شهدا را در اختیار على بن الحسین علیه السلام قرار داد، و آن بزرگوار در روز بیستم ماه صفر آن سرها را به بدنهاى پاکشان ملحق نمود و آنگاه عازم مدینه طیبه گردید.
ابو ریحان بیرونى در آثار الباقیه گفته است: در روز بیستم ماه صفر، سر مقدس حسین علیه السلام به بدن مطهرش باز گردانیده و دفن شد به هنگامى که اهل بیت امام حسین علیه السلام بعد از بازگشت از شام در روز اربعین جهت زیارت آمده بودند.
سید ابن طاووس در اقبال مىگوید: چگونه روز بیستم ماه صفر، روز اربعین است در حالى که حسین صلوات الله علیه روز دهم محرم به شهادت رسید، بنابر این اربعین، روز نوزدهم ماه صفر باید باشد .
آنگاه سید مىگوید: محتمل است ماه محرم سال 61 کم بوده است، یعنى 29 روز بوده که طبعا بیستم ماه صفر، روز اربعین است، و احتمال دارد که ماه محرم تمام بوده ولى چون امام حسین علیه السلام در پایان روز عاشورا شهید گردیده لذا روز عاشورا را به حساب نیاوردهاند .و در مصباح آمده است: حرم حسین علیه السلام در روز بیستم ماه صفر بهمراه على بن الحسین به مدینه رسیدند، و شیخ مفید همین قول را اختیار کرده است، و در غیر مصباح آمده است که ایشان در روز بیستم ماه صفر بعد از مراجعت از شام به کربلا رسیدند .
همانگونه که در نقلهاى ذکر شده مشهود است اهل بیت علیهم السلام در همان سالى که حادثه کربلا رخ داد ـ سال 61 ـ پس از مراجعت از شام و در روز اربعین به کربلا آمدند، و یا اینکه در سنه 62 یعنى یک سال بعد از شهادت رهسپار کربلا شدهاند؛ و ما در اینجا به صورت اختصار عینا آنچه در این رابطه گفته و یا نوشته شده است ذکر مىکنیم:
قول اول : اهل بیت در همان سال 61 پس از مراجعت از شام و در روز بیستم صفر به کربلا وارد شدند، و این همان قول صاحب تاریخ حبیب السیر است که قبلا بازگو کردیم، و در الآثار الباقیه ابو ریحان نیز همین قول آمده و ظاهر عبارت سید ابن طاووس در الملهوف هم همین مطلب را مىرساند و ابن نما در مثیر الاحزان نیز همین قول را نقل کرده است.
قول دوم : اهل بیت علیه السلام همان سال در روز بیستم صفر به کربلا و قبل از رفتن به شام از کربلا عبور نمودند و بر مزار شهیدان خود عزادارى کردند، و سپهر مؤلف ناسخ التواریخ بر این قول است.و این احتمال گرچه بعید به نظر مىرسد، زیرا در نقلى بدان اشاره نشده است ولى احتمالى است که ثبوتا مانعى ندارد و دلیلى براى اثبات آن نیست.
قول سوم : آل البیت در سال 62، یعنى یک سال بعد و در روز بیستم صفر به کربلا آمدهاند .صاحب قمقام زخار مىگوید: مسافت و عادت تشریف فرمائى به حرم حضرت سید الشهداء علیه السلام در روز اربعین سال 61 هجرى به کربلاى معلى مشکل، بلکه خلاف عقل است؛ زیرا امام حسین علیه السلام در روز عاشورا به درجه رفیعه شهادت نائل آمد و عمر بن سعد یک روز براى دفن کشتگان خود در آنجا توقف و روز یازدهم به جانب کوفه حرکت کرد و از کربلاى معلى تا کوفه به خط مستقیم تخمینا هشت فرسخ است، و چند روزى هم عبید الله بن زیاد اهل عصمت را در کوفه براى معرفى آنان و کار بزرگى که صورت گرفته و ارعاب قبایل عرب نگاه داشت تا از یزید خبر رسید که پردگیان حرم را به دمشق اعزام دارد و او هم اسیران را از راه حران و جزیره و حلب به شام فرستاد که مسافت دورى است و فاصله کوفه تا دمشق به خط مستقیم تقریبا صد و هفتاد و پنج فرسخ است و پس از ورود به شام به روایتى تا شش ماه اهل بیت را نگاه داشتند تا آتش شعلهور غضب یزید خاموش شد و پس از حصول اطمینان از عدم شورش مردم موافقت کرد که حضرت سجاد با پردگیان حرم به مدینه بازگردد، پس چگونه اینهمه وقایع مىتواند در چهل روز صورت گرفته باشد، قطعا ورود اهل بیت علیه السلام به کربلا در سال دیگر بوده است که سال شصت و دو هجرىباشد و هر کس به نظر تدبر در این مسأله بیندیشد نامه نگار را تصدیق خواهد کرد، و جابر بن عبد الله هم در اربعین شصت و دو به زیارت مشرف شده است و شرافت جابر در این است که او اولین کسى است که از صحابه کبار و مخلصین سوگوار که شد رحال کرده و به این سعادت نایل آمده است، کفى به فخرا، و نامهنگار در این قول منفرد است: مىگویم و مىآیمش از عهده برون! و الله ولى التوفیق.
قول چهارم : احتمال دیگرى وجود دارد که اهل بیت ابتدا به مدینه آمدند و از مدینه عازم کربلا شدند و سر مقدس امام را نیز در این سفر با خود برده و به بدن مطهر حسین علیه السلام ملحق نمودهاند، اما نه در اربعین سال 61 هجرى بلکه پس از مراجعت به مدینه به کربلا رفتهاند.ابن جوزى از هشام و بعضى دیگر نقل کرده است که سر مقدس حسین علیه السلام با اسیران به مدینه آورده شد، و سپس به کربلا حمل گردیده است و با بدن مطهر دفن شده است.
و از بعضى از مورخان نقل شده است که: صورت حال جریان اقتضاء مىکند که اهل بیت در مدتى بیش از چهل روز از زمان شهادت امام حسین علیه السلام به عراق یا به مدینه رفته باشند، و بازگشت آنها به کربلا، ممکن است، ولى روز بیستم صفر نبوده است زیرا جابر بن عبد الله انصارى هم از حجاز آمده بود و رسیدن خبر به حجاز و حرکت جابر از آنجا قهرا زمانى بیش از چهل روز را مىطلبد.یا اینکه باید بگوئیم جابر از مدینه نیامده بود بلکه از کوفه و یا از شهرى دیگر عازم کربلا شده بود.
توقف در کربلا
خاندان داغدیده رسالت پس از ورود به کربلا براى شهیدان خود به عزادارى پرداختند، چون هنگام حرکت بسوى کوفه اجازه عزادارى به آنان نداده بودند، و همانگونه که سید ابن طاووس در الملهوف نقل کرده است که « و اقاموا المآتم المقرحة للاکباد » « ماتمهاى جگرخراش بپا داشتند » ، و تا سه روز امر بدین منوال سپرى شد.
حرکت از کربلا
اگر زنان و کودکان در کنار این قبور مىماندند، خود را در اثر شیون و زارى و گریستن و نوحه کردن هلاک مىنمودند، لذا على بن الحسین علیه السلام فرمان داد تا بار شتران را ببندند و از کربلا به طرف مدینه حرکت کنند.چون بارها را بستند و آماده حرکت شدند، سکینه علیها السلام اهل حرم را با ناله و فریاد به جانب مزار مقدس امام جهت وداع حرکت داد و جملگى در اطراف قبر مقدس گرد آمدند.سکینه قبر پدر را در آغوش گرفت و شدیدا گریست و به سختى نالید و این ابیات را زمزمه کرد:
الا یا کربلا نودعک جسما
بلا کفن و لا غسل دفینا
الا یا کربلا نودعک روحا
لاحمد و الوصی مع الامینا
بازگشت به مدینه
ام کلثوم علیها السلام در حالى که همراه کاروان کربلا عازم شهر مدینه گردید مىگریست و این اشعار را مىخواند :
مدینة جدنا لا تقبلینا
فبالحسرات و الاحزان جینا
خرجنا منک بالاهلین جمعا
رجعنا لا رجال و لا بنینا
و کنا فی الخروج بجمع شمل
رجعنا حاسرین مسلبینا
و کنا فى امان الله جهرا
رجعنا بالقطیعة خائفینا
و مولانا الحسین لنا انیس
رجعنا و الحسین به رهینا
فنحن الضائعات بلا کفیل
و نحن النائحات على اخینا
و نحن السائرات على المطایا
نشال على الجمال المبغضینا؟
و نحن بنات یس و طه
و نحن الباکیات على ابینا
و نحن الطاهرات بلا خفاء
و نحن المخلصون المصطفونا
و نحن، الصابرات على البلایا
و نحن الصادقون الناصحونا
الا یا جدنا بلغت عدانا
مناها و اشتفى الاعداء فینا
لقد هتکوا النساء و حملوها
على الاقتاب قهرا اجمعینا
مدینه! کاروانى سوى تو با شیون آوردم
ره آوردم بود اشکى که، دامن دامن آوردم
مدینه! در به رویم وا مکن! چون یک جهان ماتم
ولى اکنون گلاب حسرت از آن گلشن آوردم!
اگر موى سیاهم شد سپید از غم، ولى شادم
که مظلومیت خود را گواهى روشن آوردم
اسیرم کرد اگر دشمن، بجان دوست خرسندم
به پایان خدمت خود را به نحو احسن آوردم
مدینه! یوسف آل على را بردم، و اکنون
اگر او را نیاوردم، از و پیراهن آوردم!
مدینه! از بنى هاشم نگردد با خبر یک تن؟ !
که من از کوفه، پیغام سر دور از تن آوردم!
مدینه! اگر به سویت زنده برگشتم، مکن منعم
که من این نیمه جان را هم به صد جان کندن آوردم!
مدینه! این اسیریها نشد سد رهم، بنگر!
چها با خطبههاى خود به روز دشمن آوردم؟ !.
پاداش همراهى خوب
حارث بن کعب مىگوید: فاطمه دختر على بن ابى طالب، علیه السلام به من گفت: به خواهرم زینب علیها السلام گفتم: این مرد شامى که از شام به همراه ما آمد، شرائط خدمت را نیکو بجاى آورد، بجاست که او را صلتى و یا پاداشى دهیم.
زینب علیها السلام گفت: بخدا سوگند چیزى نداریم که به او هدیه کنیم بجز همین زیورها ! گفتم: همینها را به او خواهیم داد!
فاطمه دختر على علیه السلام مىگوید: من دست بند و بازوبند خود را بیرون آوردم و خواهرم نیز چنین کرد! و آنها را براى آن مرد شامى فرستادیم و عذر خواسته و براى او پیغام فرستادیم که این پاداش همراهى خوب تو با ما است.
آن مرد شامى زیورهاى ما را باز پس فرستاد و گفت: اگر من براى دنیا هم این خدمت را کرده بودم پاداشى کمتر از این نیز سزاوار من بود، ولى بخدا سوگند که آنچه کردهام براى خشنودى خدا بوده و به پاس خویشاوندى شما با رسول خدا بوده است .
بشیر در مدینه
کاروان آل البیت به جانب شهر مدینه رهسپار شد.
بشیر بن جذلم مىگوید: به آرامى مىرفتیم تا به شهر مدینه نزدیک شدیم، حضرت سجاد علیه السلام فرمود تا بار از شتران برداشته خیمهها را برافراشتند و اهل حرم در آن خیمهها فرود آمدند، امام على بن الحسین مرا طلبید و فرمود: خداى تعالى پدرت جذلم را رحمت کند که شاعرى نیکو بود، آیا تو را از شعر بهرهاى هست؟ !
عرض کردم: آرى یابن رسول الله!
فرمود: هم اکنون وارد شهر مدینه شو! و خبر شهادت ابى عبد الله علیه السلام و ورود ما را به مردم ابلاغ کن!
بشیر گوید: بر اسب خویش سوار شدم و با شتاب وارد شهر مدینه شدم و به جانب مسجد نبوى رفتم، چون بدانجا رسیدم با صدایى بلند و رسا این اشعار را که مرتجلا سروده بودم، خواندم :
یا اهل یثرب لا مقام لکم بها
قتل الحسین و ادمعى مدرار
الجسم منه بکربلا مضرج
و الرأس منه على القناة یدار
سپس روى به مردم کردم و گفتم: این على بن الحسین علیهما السلام است که با عمهها و خواهرانش در بیرون شهر مدینه فرود آمدهاند و من فرستاده اویم که شما را از ماجرایى که بر آنان رفته است آگاه سازم.
وقتى این خبر را به مردم رساندم، در مدینه هیچ زنى نماند مگر اینکه از خانه خود بیرون آمد در حالى که زارى مىکرد و مىگریست، و من همانند آن روز را به یاد ندارم که گروه بسیارى از مردم یکدل و یکزبان گریه کنند و بر مسلمانان تلختر از آن روز را ندیدم.
در آن هنگام شنیدم که بانویى براى حسین علیه السلام چنین نوحه سرائى مىکرد:
نعى سیدی ناع نعاه فاوجعا
و امرضنی ناع نعاه فافجعا
فعینی جودا بالدموع و اسکبا
وجودا بدمع بعد دمعکما معا
على من وهى عرش الجلیل فزعزعا
فاصبح هذا المجد و الدین اجدعا
على ابن نبی الله و ابن وصیه
و ان کان عنا شاحط الدار اشسعا
پس از خواندن این ابیات، آن بانو به من گفت: اى مرد! مصیبت و اندوه ما را در سوگ حسین تازه کردى و زخمهایى را که هنوز التیام نیافته بود از نو چنان خراشیدى که دیگر امید بهبودى نیست، خداوند تو را بیامرزد، تو کیستى؟ !
گفتم: بشیر بن جذلم، مولایم على بن الحسین مرا فرستاد تا خبر ورودشان را بهاهل مدینه بدهم، و او با اهل بیت ابى عبد الله در فلان نقطه فرود آمده است.
استقبال از کاروان کربلا
بشیر گوید: مردم مدینه یکپارچه بسوى کاروان حرکت کردند، و من نیز اسبم را بسرعت راندم و دیدم مردم همه راهها را با حضور خود سد کردهاند، بناچار از اسب
پیاده شدم و با زحمت از میان مردم گذشتم و خود را به خیمههاى آل البیت رساندم.
على بن الحسین علیه السلام داخل خیمه بود، بیرون آمد و دستمالى در دست آن حضرت بود که اشک از رخسار مبارکش پاک مىکرد، مردى منبرى آورد و آن حضرت بر آن نشست و اشک از دیدگانش جارى بود، صداى مردم به گریه بلند شد و زنان ناله و زارى مىکردند و مردم از هر طرف به آن حضرت دلدارى و تسلیت مىگفتند، آن منطقه پر از شیون و فریاد شده بود، تا آنکه حضرت سجاد علیه السلام با دست خویش اشاره کرد که ساکت شوند و سپس این خطبه را ایراد فرمود:
خطبه امام سجاد علیه السلام
الحمد لله رب العالمین، مالک یوم الدین، بارىء الخلائق اجمعین، الذی بعد فارتفع فی السموات العلى و قرب فشهد النجوى، نحمده على عظائم الامور و فجائع الدهور و الم الفجائع و مضاضة اللواذع و جلیل الرزء و عظیم المصائب الفاظعة الکاظة الفادحة الجائحة.
ایها القوم! ان الله و له الحمد ابتلانا بمصائب جلیلة و ثلمة فی الاسلام عظیمة، قتل ابو عبد الله الحسین علیه السلام و عترته و سبی نساؤه وصیته و داروا برأسه فی البلدان من فوق عالی السنان و هذه الرزیة التی لا مثلهارزیة.
ایها الناس! فای رجالات منکم تسرون بعد قتله؟ ! ام اى فؤاد لا یحزن من اجله؟ ام ایة عین منکم تحبس دمعها و تضن عن انهمالها؟ ! فلقد بکت السبع الشداد لقتله و بکت البحار بامواجها و السموات بارکانها و الارض بارجائها و الاشجار باغصبانها و الحیتان و لجج البحار و الملائکة المقربون و اهل السموات اجمعون.
یا ایها الناس! ای قلب لا ینصدع لقتله؟ ! ام ای فؤاد لا یحن الیه؟ ! ام ای سمع یسمع هذه الثلمة التی ثلمت فی الاسلام و لا یصم.
ایها الناس! اصبحنا مطرودین مشردین مذودین و شاسعین عن الامصار کأنا اولاد ترک و کابل من غیر جرم اجترمناه و لا مکروه ارتکبناه و لا ثلمة فی الاسلام ثلمناها، ما سمعنا بهذا فی آبائنا الاولین
ان هذا الا اختلاق .
و الله لو ان النبی صلى الله علیه و آله تقدم الیهم فی قتالنا کما تقدم الیهم فی الوصایة بنا لما ازدادوا على ما فعلوا بنا، فانا لله و انا الیه راجعون من مصیبة ما اعظمها و اوجعها و افجعها و اکظها و افظعها و امرها و افدحها فعند الله نحتسب فیما اصابنا و ما بلغ بنا فانه عزیز ذوانتقام.
حمد و سپاس خداوندى را سزاست که پروردگار عالمیان و مالک روز جزا و آفریننده همه خلایق است، آن خدایى که مقامش آنقدر رفیع است که گویا در بلندترین مرتبه آسمانها قرار گرفته ( و از دسترس عقل و فکر بلند پروازان بشرى بسیار دور است ) و آنقدر به آدمى نزدیک است که حتى زمزمهها را مىشنود، او را بر سختیهاى بزرگ و آسیبهاى زمانه و آزار و حوادث ناگوار و مصائبدلخراش و بلاهاى جانسوز و مصیبتهاى بزرگ و سخت و رنج آور و بنیان سوز سپاسگزارم.
اى مردم! خداوند تبارک و تعالى، که حمد مخصوص اوست، ما را به مصیبتهاى بزرگى مبتلا کرد و شکاف بزرگى در اسلام پدید آمد، ابو عبد الله الحسین و عترتش کشته شدند! اهل حرم و کودکان او را اسیر کردند و سر مبارک او را در شهرها و بر نیزه گردانیدند! و این مصیبتى است که همانندى ندارد.
اى مردم! کدامیک از مردان شما بعد از شهادت او مىتواند شادى کند؟ ! یا کدام دلى است که به خاطر او محزون نباشد؟ ! و یا کدام چشمى است که بتواند اشک خود را نگاه دارد و آن را از ریختن باز دارد؟ ! هفت آسمان که داراى بنائى شدید است در شهادت او گریستند، دریاها با امواجشان و آسمانها با ارکانشان و زمین از همه جوانب و درختان و شاخههاى درختان و ماهیان و لجههاى دریاها و فرشتگان مقرب و نیز ساکنان آسمانها تمام بر او گریستند.
اى مردم! کدامین دل است که از کشته شدن او از هم نشکافد؟ ! و یا کدامین دل است که براى او ننالد؟ ! یا کدامین گوش است که صداى شکافى را که در اسلام پدید آمده بشنود و کرد نشود؟ !
اى مردم! ما صبح کردیم در حالى که رانده شدیم، از هم پراکنده شدیم و از وطن خود دور افتادیم، گویا ما فرزندان ترک و کابل بودیم، بدون آنکه جرمى کرده یا ناپسندى مرتکب شده باشیم با ما چنین کردند، حتى چنین چیزى را در مورد نیاکان بزرگوار پیشین خود نشنیدهایم، « و این بجز تزویر نیست » .
بخدا سوگند که اگر رسول خدا به جاى آن سفارشها، به جنگ با ما فرمان مىداد، بیش از این نمىتوانستند کارى انجام دهند! ! انا لله و انا الیه راجعون.چه مصیبت بزرگ و دردناک و دلخراشى و چه اندوه تلخ و بنیان کنى؟ ! از خدا اجر این مصیبت را که به ما روى آورده است، خواهانم که او پیروز و منتقم است.
صوحان بن صعصعه
در این هنگام، صوحان بن صعصعة بن صوحان عبدى از جاى برخاست ـ او مردى زمین گیر بود ـ و از امام عذر خواهى کرد که: پاهاى من علیل و ناتوان است.امام سجاد علیه السلام عذر او را پذیرفت و خشنودى خود را از او ابراز داشت و بر پدرش صعصعه درود فرستاد.
محمد بن حنفیه
بشیر مىگوید: محمد بن حنفیه از آمدن اهل بیت و شهادت برادرش حسین اطلاعى نداشت، پس از شنیدن، صیحهاى زد و گفت: بخدا سوگند که همانند این زلزله را ندیدهام مگر روزى که رسول خدا از دنیا رفت، این صیحه و شیون چیست؟ !
و چون سخت بیمار بود، کسى را قدرت آن نبود که ماجرا را به او بگوید، زیرا بر جان او بیمناک بودند.
محمد بن حنفیه در پرسش خود پافشارى کرد، یکى از غلامانش به او گفت: اى فرزند امیر مؤمنان ! برادرت حسین به کوفه رفت و مردم با او نیرنگ کردند و پسر عموى او مسلم بن عقیل را کشتند و هم اکنون او و اهل حرم و بازماندگانش بازگشتهاند!
از آن غلام پرسید: پس چرا به نزد من نمىآیند؟ !
گفت: در انتظار تو هستند!
از جاى برخاست و در حالى که گاه مىایستاد و گاهى مىافتاد و مىگفت: « لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم » ، و گویا این مصیبت را احساس کرده بود گفت: بخدا سوگند که من مصائب آل یعقوب را در این کار مىبینم.و مىگفت: « این اخی؟ این ثمرة فؤادی؟ این الحسین؟ » « برادرم کجاست؟ میوه دلم کجاست؟ حسین کجاست؟ » .
به او گفتند که: برادرت حسین علیه السلام در بیرون مدینه و در فلان مکان بار انداخته است، او را بر اسب سوار کردند و در حالى که خادمان او در جلو حرکت مىکردند او را به بیرون مدینه بردند، چون نگاه کرد و بجز پرچمهاى سیاه چیزى را ندید، پرسید:
این پرچمهاى سیاه چیست؟ ! بخدا قسم که فرزندان امیه، حسین را کشتند! !
پس صیحهاى زد و از روى اسب به زمین افتاد و از هوش رفت.
خادم او نزد امام زین العابدین علیه السلام آمد و گفت: اى مولاى من! عموى خود را دریاب پیش از آنکه روح از بدن او جدا شود.
امام سجاد علیه السلام به راه افتاد در حالى که پارچهاى سیاه در دست داشت و اشک دیدگان خود را با آن پاک مىکرد.امام، بر بالین عمویش محمد بن حنفیه نشست و سر او را به دامن گرفت.
چون محمد بن حنفیه به هوش آمد، به امام گفت: « یابن اخی! این اخی؟ ! این قرة عینی؟ ! این نور بصری؟» ! این ابوک؟ ! این خلیفة ابی؟ ! این اخی الحسین علیه السلام؟ !» «اى پسربرادرم ! برادرم کجاست؟ نور چشمم کجاست؟ پدرت کجاست؟ جانشین پدرم کجاست؟ برادرم حسین کجاست؟ » .
امام على بن الحسین علیه السلام پاسخ داد: « یا عماه! اتیتک یتیما »«عمو جان! به مدینه یتیم بازگشتم » و بجز کودکان و بانوان حرم که مصیبت دیده و گریانند دیگر کسى را بهمراه نیاوردهام.اى عمو! اگر برادرت حسین را مىدیدى چه مىکردى در حالى که طلب کمک مىکرد ولى کسى به یارى او نمىشتافت و با لب تشنه شهید شد؟ ! !
محمد بن حنفیه باز فریادى زد و از هوش رفت.
ورود به مدینه
اهل بیت علیهم السلام در روز جمعه هنگامى که خطیب سرگرم خواندن خطبه نماز جمعه بود، وارد مدینه شدند و مصائب حسین علیه السلام و آنچه را بر او وارد شده بود براى مردم بازگو کردند.
داغها تازه شد و باز حزن و اندوه آنان را فرا گرفت و در سوگ شهیدان کربلا نوحه سرایى کرده و مىگریستند و آن روز همانند روز رحلت نبى اکرم صلى الله علیه و آله بود که تمام مردم مدینه اجتماع کرده و به عزادارى پرداختند.
ام کلثوم علیها السلام در حالى که مىگریست وارد مسجد پیامبر صلى الله علیه و آله شد و روى به قبر پیامبر صلى الله علیه و آله کرد و گفت: سلام بر تو اى جد بزرگوار من، خبر شهادت فرزندت حسین علیه السلام را براى تو آوردهام!
پس ناله بلندى از قبر مقدس رسول خدا صلى الله علیه و آله برخاست! و چون مردم این ناله را شنیدند بشدت گریستند و ناله و شیون همه جا را گرفت.
سپس على بن الحسین علیه السلام به زیارت قبر پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و صورت بر روى قبر مطهر نهاده گریست .
راوى گوید: زینب علیها السلام آمد و دو طرف در مسجد را گرفت و فریاد زد: یا جداه! من خبر مرگ برادرم حسین را آوردهام.و اشک زینب هرگز نمىایستاد و گریه و ناله او کاستى نمىگرفت و هر گاه نگاه به على بن الحسین علیه السلام مىکرد، حزن و اندوه او تازه و غمش افزوده مىشد.
برخیز و حال زینب خونین جگر بپرس
از دختر ستمزده حال پسر بپرس
همراه ما به دشت بلاگر نبودهاى
من بودهام، حکایتشان سر بسر بپرس
******************************
**********************************************************
******************************
گریه حضرت سجاد علیه السلام در مصائب شهید کربلا
امام صادق علیه السلام فرمود: امام زین العابدین علیه السلام، چهل سال در مصائب پدر بزرگوارش گریست در حالى که روزها، روزه، و شبها بیدار بود و خدا را عبادتمىکرد، و گاهى وقتى خادم او افطار آماده مىکرد و نزد آن بزرگوار مىنهاد، حضرت در حالى که بشدت مىگریست به او مىفرمود: چگونه آب بنوشم در حالى که پدرم را با لب تشنه شهید کردند؟ !
خادم امام سجاد علیه السلام نقل مىکند: روزى دنبال حضرت به صحرا رفتم، امام علیه السلام روى تخته سنگى مشغول عبادت شد و سر به سجده گذارده فرمود: « لا اله الا الله حقا حقا لا اله الا الله تعبدا ورقا لا اله الا الله ایمانا و صدقا » و من شمردم که حضرت هزار بار این ذکر را در حالى که مىگریست در سجده تکرار فرمود، و چون از سجده سر برداشت به ایشان عرض کردم: مولاى من! آیا وقت آن نرسیده که کمتر گریه کنید؟
فرمود: واى بر تو! یعقوب پیامبر علیه السلام دوازده پسر داشت، یکى از آنها از جلوى چشم او پنهان شده بود، آنقدر گریست که مویش سپید، قدش خمیده و چشمش نابینا شد، حال آنکه من پدر و برادران و عموها و دیگر عزیزانم را روى زمین قطعه قطعه دیدم در حالى که سر به بدن نداشتند.
یک پسر گم کرد یعقوب از فراقش کور شد*چون نگریم من که یک عالم پدر گم کردهام
و به قولى فرمود: من هرگاه یاد فرزندان فاطمه علیها السلام در روز عاشورا مىافتم و یا عمهها و خواهرانم را مىبینم، داغم تازه مىشود و اشکم سرازیر مىگردد.
******************************
**********************************************************
******************************
درباره مختار و انگیزه او در این قیام قضاوتهاى گوناگون شده است.تا آنجا که بعضى دانشمندان طبقه اول و دوم از شیعه در باره او نظر مساعدى ندارند.اما متأخران او را به نیکویى ستودهاند .مختار پس از قیام نافرجام سلیمان بن صرد (رئیس پشیمانان) شیعیان را فراهم ساخت.او میدانست اگر بخواهد جنبش شیعه به نتیجه برسد، باید یکى از خاندان پیغمبر آنرا رهبرى کند یا لا اقل جنبش به نام او آغاز شود.چه کسى براى این کار مناسب است؟ على بن الحسین ـ (ع) فرزند شهید آل محمد ـ و اگر او نپذیرد؟ محمد فرزند على بن ابى طالب عموى على بن الحسین (ع) .
مختار بهر دو تن نامه نوشت.امام على بن الحسین (ع) که بى وفائى عراقیان و رنگ پذیرى آنان را دیده بود و مىدانست بگفته پدر بزرگوارش این مردم « دین را تا آنجا مىخواهند که زندگانى خود را بدان سرو سامان دهند و هنگام آزمایش پاى پس مىنهند » به مختار پاسخ مساعد نداد و تنها تا آنجا که کار او با کیفر قاتلان پدرش مربوط مىشد کردار او را تصویب فرمود، چنانکه چون مختار سر عبید الله بن زیاد و عمر بن سعد را نزد او فرستاد امام به سجده رفت و گفت:
الحمد لله الذى ادرک لى ثارى من أعدائى و جزى الله المختار خیرا .یعقوبى نویسد: مختار سر عبید الله بن زیاد را نزد على بن الحسین (ع) به مدینه فرستاد و فرستاده خود را گفت: بر در خانه او بنشین، همینکه دیدى در خانه گشوده شد و مردم بدرون رفتند، بدان که هنگام غذا خوردن اوست، تو هم بدرون خانه برو!
فرستاده چنان کرد، و چون داخل خانه شد بانگ برداشت: اى خانواده نبوت و معدن رسالت و فرود آمد نگاه فرشتگان و منزل وحى! من فرستاده مختار پسر ابو عبیده هستم و این سر پسر زیاد است، براى شما آوردهام.با شنیدن این بانگ، فریاد از زنان بنى هاشم برخاست و چون امام سر عبید الله را دید، گفت دوزخ جاى او باد! بعضى گفتهاند على بن الحسین (ع) را پس از مرگ پدرش جز آن روز خندان ندیدند.
و ابن عبدریه نوشته است: سر عبید الله را هنگامى نزد على بن الحسین (ع) آوردند که نیم روز بود و او ناهار مىخورد.چون سر را دید گفت: سبحان الله، کسى فریفته دنیا نمىشود مگر آنکه حق نعمت خدا در گردنش نباشد وقتى سر پدرم را نزد ابن زیاد آوردند غذا میخورد .
اما مسعودى نوشته است مختار نامهاى به على بن الحسین (ع) السجاد نوشت.در آن نامه او را امام دانست و خواست تا با آن حضرت بیعت کند و از او رخصت خواست تا دعوت خویش را آشکار سازد.مالى فراوان هم با نامه فرستاد.على بن الحسین (ع) مال را نپذیرفت و نامه او را پاسخ نداد و در مسجد پیغمبر او را ناسزا گفت. ممکن است قسمت اخیر را ناخشنودان از مختار افزوده باشند، ولى آنچه مسلم است امام در مورد دعوت براى رهبرى شیعیان، روى خوش به مختار نشان نداده است.
در روایتى که از منهال بن عمرو است گوید: سالى به حج رفتم و على بن الحسین (ع) را دیدم .پرسید:
ـ حرملة بن کاهل چگونه به سر مىبرد؟
ـ او را در کوفه زنده دیدم.امام دستهاى خود را بالا برد و گفت:
خدایا گرمى آهن را بدو بچشان! خدایا گرمى آتش را بدو بچشان! چون بکوفهرسیدم حرمله را نزد مختار آوردند.وى فرمود تا دست و پاى او را بریدند، سپس او را بآتش سوزاندند.
******************************
**********************************************************
******************************
ظهر الفساد فى البر و البحر بما کسبت أیدى الناس
چنانکه دیدیم واکنش حادثه کربلا نخست با آمدن اسیران به کوفه پدید گردید.با همه سختگیرى پسر زیاد در حوزه حکومت خود، و ترساندن مردمان از مخالفت با یزید، باز از آن مردم نیمه مرده، و ستم پذیرنده خرده گیرى دیده شد.روزى که پسر زیاد در مسجد، خطبه خواند و ضمن گفتههاى خود یزید و تبار او را ستود و حسین (ع) و پدران او را دشنام داد، عبد الله بن عفیف از مردم أزد که مردى پارسا ولى نابینا بود بر خاست و سخن را در دهان او شکست .دشنامهائى را که بخاندان پیغمبر داد بدو و آنکه او را به حکومت گماشته است، بر گرداند .مأموران دولت خواستند عبد الله را خاموش و دستگیر سازند، تیره ازد به حمایت وى در آمد و جنگى در گرفت هر چند این درگیرى سرانجام به سود عبید الله پایان یافت، ولى بهر حال مقدمهاى براى اعتراضهاى دیگر گشت.
در شام نیز چنانکه دیدیم آثار ناخشنودى پدید گشت، تا آنجا که یزید از روى ناچارى بظاهر خود را یکى از ناخشنودان از کشته شدن پسر دختر پیغمبر نشان داد، و گناه را به گردن عبید الله پسر زیاد افکند.اما واکنش حادثه در حجاز بیشتر از عراق بود.عبد الله پسر زبیر که از آغاز حکومت یزید خود را به مکه رسانیده این شهر را پایگاه خویش ساخته بود، و مردم را به بیعت خود مىخواند، فاجعه محرم را دستاویزى استواربراى نکوهش یزید دید.وى در خطبهاى عراقیان را پیمان شکن و نامردم خواند و حسین علیه السلام را به بزرگوارى و تقوى و عبادت ستود.
مدینه نیز با آنکه در این سال در اداره ولید بن عتبة بن ابو سفیان بود، خاموش نماند، طبرى چنانکه روش اوست در باره ناآرامى این شهر چیزى ننوشته است.اما عوض شدن سه حاکم آن در ظرف دو سال وضع غیر عادى را نشان میدهد.
طبرى نوشته است: پسر زبیر از درشت خوئى حاکم مدینه ـ ولید بن عتبه ـ به یزید شکایت کرد و از او خواست تا حاکمى نرم خو بدانجا بفرستد و یزید، عثمان بن محمد بن ابو سفیان را به حکومت آن شهر فرستاد اما بعید بنظر میرسد پسر زبیر در چنان موقعیتى با یزید نامه نگارى کند آن هم بر سر عوض کردن حاکم مدینه.آنچه به حقیقت نزدیکتر مىنماید اینستکه یزید به شیوه پادشاهان خود کامه جوان نمىخواست مردان کار آزموده را بر سر کار بگذارد بدینجهت جوانان نورس را بحکومت مىفرستاد و آنان چون مردم را چنانکه باید نمىشناختند، در اداره حکومت در مىماندند .و عثمان چنانکه طبرى نویسد جوانى نورس و کار نیازموده بود.
بهر حال سبب هر چه بوده است، مقدم حاکم تازه بر او و مردم شهر مبارک نیفتاد، عثمان به گمان خویش خواست کفایتى نشان دهد، و بزرگان مدینه را از خود و یزید خشنود و حوزه حکومت را آرام سازد.
گروهى از فرزندان مهاجر و انصار را بدمشق فرستاد تا خلیفه جوان را از نزدیک ببینند و از بخششها و مرحمتهاى وى برخوردار گردند.
یزید چنانکه نوشتهایم تربیت دینى نداشت، بلکه میتوان گفت تربیت نیافته بود.پدرش در کودکى وى بخاطر خشمى که بر مادر او گرفت، مادر و فرزند را به بیابان فرستاد و یزید در قبیله و درون خیمه بزرگ شد.
آنچه در آنجا آموخت همان بود که صحرانشینان عرب مىآموزند، گشاده زبانى، شعر نیکو سرودن و بشکار رفتن.پس از آنکه بحکومت رسید و دستگاه پر تجمل معاویه را صاحب شد، بجاى اندوختن معلومات به نگاهدارى سگ و یوز و بوزینه پرداخت.میگسارى و قمار نیز سرگرمى دیگر او بود .گذشته از این عیبها چنانکه طبیعت چنین حکومتها مىخواهد، سالمندان تجربه آموخته گرد او را خالى کردند، و گروهى جوان چاپلوس و مال اندوز او را در میان گرفتند که آنچه میگفت و میکرد بر او آفرین مىخواندند.
در سندها از سرجون مشاور رومى او نامى به میان آمده است.آیا این مرد ترسا در نهان، واژگون شدن حکومت یزید را که نام مسلمانى داشت مىخواست، که او را چنان بد آموزى میکرد...؟ خدا میداند.
آنچه با اطمینان خاطر میتوان گفت اینست که یزید از کار اداره حوزه پهناور مسلمانى چیزى نمیدانسته است.آن شتاب و سخت گیرى در بیعت گرفتن از پسر دختر پیغمبر، آن فاجعه دلخراش در محرم سال شصت و یک از آن زشتتر باسیرى گرفتن خاندان رسول (ص) و بردن آنان بکوفه و در آوردن به شام، همه اینها رفتارى است که ناپختگى بلکه نابخردى او را نشان میدهد .
بدتر از همه، اینکه چون حاکم مدینه فرزندان مهاجر و انصار را نزد او فرستاد یزید آنان را چنان پذیره شد که گوئى گروهى از همسالان خود و یا هم بازیان دوره کودکیش را نزد او آوردهاند.او اگر اندک خردى داشت یا اگر مشاورانى کار آزموده نزد او مىبودند، باید در مدتى که مهمانان در کاخ او و در مهمانى او هستند رفتارى سنجیده داشته باشد.آنچه خلاف آئین مسلمانى است نکند، بلکه بظاهر خود را مسلمانى پاى بند دین نشان دهد.اما او نه دین را مىشناخت نه مردم را.
مدینه پس از هجرت پیغمبر اسلام بدان شهر، مرکز حکومت اسلامى شد.پس از پیغمبر تا سال سى و پنجم هجرى پایگاه خلافت بود و سه خلیفه زندگانى خود را در آن شهر بسر بردند.چون على علیه السلام کوفه را مقر حکومت خود ساخت، مدینه باز هم رونق علمى و دینى خود را از دست نداد.گروهى از بزرگان مهاجر و انصار در آنجا زیستند و مردند، و سپس فرزندان آنان جاى ایشان را گرفتند.از آغاز هجرت موجى از پرهیزگارى شهر را فرا گرفت و بیش و کم همچنان پایدار بود.
یزید مىبایست این مردم را بشناسد و روزى چند خویشتن دار شود.اما چنیننکرد.نمیدانم رخت پوشانیدن بر بوزینه و سوار کردن او بر خر و بمسابقه فرستادن او با اسبان، در همین روزها بود و یا نه، بهر حال داستانى است که سبک سرى او را نشان میدهد.چنانکه مسعودى نوشته است یزید را بوزینهاى بود پلید، که در مجلس شراب او حاضر مىشد و بر بالش تکیه میداد.این بوزینه خرى وحشى داشت که رام وى کرده بودند.روزى بوزینه را بر خر نشاندند و با اسبان بمسابقه فرستادند، و خر بوزینه از اسبان یزید پیش افتاد و برنده مسابقه گردید یکى از شاعران شام در این باره گفته است:
تمسک أبا قیس بفضل عنانها*فلیس علیها إن سقطت ضمان
ألا من رأى القرد الذى سبقت به*جیاد أمیر المؤمنین إتان
نوشتهاند این شعرها را یزید خود سروده است و باید چنین باشد چه غرس النعمه، در پایان داستان گفتگوى ابن هبیره و زیاد بن عبید حارثى نویسد:
زیاد گفت چون نزد مروان رفتم از من پرسید گفتگوى تو و ابن هبیره بر سر چه بود؟ گفتم در اینکه آیا کنیه بوزینه ابو قیس است یا الیمن.مروان خندید و گفت درست است مگر این نیست که امیر المؤمنین یزید گفته است «تمسک أبا قیس بفضل عنانها...
یزید نمایندگان شهر مدینه را حرمت نهاد و به آنان بخشش فراوان کرد و به یکى از ایشان (منذر بن زبیر) صد هزار درهم بخشید، اما تربیت پست و کردار زشت او از دیده مهمانان پوشیده نماند.آنان چون به شهر خود باز گشتند در مسجد پیغمبر فریاد برداشتند و به بد گوئى از یزید پرداختند و گفتند ما از نزد کسى مىآئیم که دین ندارد، مىمینوشد.طنبور مىنوازد و سگ بازى مىکند، شب را با مردمان پست و کنیزکان آوازه خوان بسر میبرد.ما شما را گواه مىگیریم که او را از خلافت خلع کردیم.
مردم شهر با عبد الله بن حنظله (غسیل الملائکه) بیعت کردند و بنى امیه راکه شمار آنان به هزار تن مىرسید، نخست در خانه مروان پسر حکم بمحاصره افکندند، سپس از شهر بیرون راندند.در این روزهاى پر گیر و دار مروان نزد عبد الله بن عمر رفت و از او خواست تا خانواده وى را نزد خود نگاهدارد، عبد الله نپذیرفت .مروان چون از حمایت او مأیوس شد پناه به على بن الحسین (ع) برد و گفت من خویشاوند توام، مى خواهم که خانواده من با خانواده تو باشد.على بن الحسین با بزرگوارى خاص خود خواهش او را قبول فرمود و کسان مروان را همراه با زن و فرزند خود به ینبع فرستاد و مروان همیشه از این کرامت سپاسگزار بود.اینکه طبرى نوشته است:
على بن الحسین با مروان دوستى قدیمى داشت بر اساسى نیست.مروان ـ هیچگاه به بنى هاشم روى خوش نشان نداده است.بنابر این جائى براى دوستى او با على بن الحسین نبوده، طبرى میخواهد جوانمردى را که خاندان هاشم از حد اعلاى آن بر خوردار بودهاند نادیده بگیرد و آنرا بحساب دوستى شخصى بگذارد.
بارى خبر شورش مردم مدینه به دمشق رسید و یزید را سخت خشمگین ساخت.نخست خواست کار این شهر و کار مکه و سر کوبى پسر زبیر را بعهده عبید الله بن زیاد واگذارد، اما عبید الله نپذیرفت و گفت بخاطر این فاسق نمیتوانم قتل حسین و شکستن حرمت کعبه را در گردن بگیرم.
اگر این گفتار از پرداختههاى داستان سرایان نباشد، و براستى عبید الله چنین سخنى بر زبان آورده، باید گفت، او چون از یزید دور اندیشى بیشترى داشت، میدانست که پایان حکومت سفیانیان نزدیک است و گرنه عبید کسى نبوده است که از گناه (هر چند هم بزرگ باشد) بیمى بخود راه دهد.یزید انجام مأموریت را از عمرو بن سعید حاکم پیشین مدینه طلبید، او نپذیرفت و گفت من دست خود را بخون قریش آلوده نمیکنم.بگذار کسى که بیگانه است این کار را عهدهدار شود.
یزید ناچار مسلم بن عقبه را که پیرى ناتوان بود و در بیمارى بسر مىبرد با لشکرى روانه مدینه ساخت.مسلم شهر را محاصره کرد و از سوى حره واقم بر سر مردمشهر رفت و گفت: شما را سه روز مهلت میدهم اگر تسلیم شدید مدینه را میگذارم و به سر وقت ابن زبیر به مکه میروم و گرنه معذور خواهم بود.
مردم شهر ایستادگى کردند ولى سرانجام شکست خوردند و تسلیم شدند.مسلم سه روز شهر را باختیار سپاهیان خونخوار شام گذاشت تا آنچه خواهند بکنند.سپس مردم مدینه را میان دو چیز آزاد گذاشت: 1ـ اقرار کنند که بنده زر خرید یزیدند و او هر اختیارى درباره آنان دارد.2ـ کشته شوند.
گروهى شرط او را نپذیرفتند و کشته شدند، و بسیارى نیز پذیرفتند.تنها کسانى که بدون شرط از گزند وى ایمن ماندند على بن الحسین (ع) و على بن عبد الله عباس بودند.چرا مسلم على بن الحسین را نکشت؟ یا از او بدان صورت که خود گفته بود بیعت نگرفت؟ اسناد در این باره همآهنگ نیست.
طبرى نوشته است هنگامى که یزید، مسلم بن عقبه را به مدینه مىفرستاد بدو گفت: على بن الحسین (ع) در کار شورشیان دخالتى نداشته است، دست از او بازدار و با وى به نیکوئى رفتار کن! و نویسد چون على بن الحسین (ع) نزد مسلم رفت، مسلم گفت: أهلا و مرحبا، سپس وى را بر تخت و مسند خود نشاند و گفت این خبیثها (مردم مدینه!) نگذاشتند بکار تو برسم.امیر المؤمنین سفارش تو را بمن کرده است.پس از لختى درنگ گفت: شاید کسان تو ترسیده باشند؟ على بن الحسین (ع) گفت آرى!
مسلم دستور داد چهارپاى او را زین کردند و او را سوار کرد و به خانه باز گرداند
مؤلف کشف الغمة نیز نوشته است: مسلم على بن الحسین (ع) را حرمت نهاد و استر خویش را براى او زین کرد و گفت ترا ترسانیدیم؟ ! على بن الحسین (ع) او را سپاس گفت و چون از خانه وى بیرون رفت، مسلم گفت: این مرد علاوه بر خویشاوندى که با رسول خدا دارد خیرى است که در او شرى نیست
ابن ابى الحدید نویسد: مسلم از مردم مدینه بیعت گرفت که برده یزیدند، جز على بن الحسین (ع) که او را حرمت کرد و بر تخت خود نشاند و همچون برادر امیر المؤمنین از او بیعت گرفت عبارت شیخ مفید نیز چنین است و اضافه دارد که مسلم گفت امیر المؤمنین مرا سفارش کرده است که حساب تو را از دیگران جدا سازم و نیز نوشته است که بدو گفت اگر در دست ما چیزى بود چنانکه سزاوار هستى ترا صله میدادم
اما طبرى در روایت دیگر آورده است که: « چون على بن الحسین خواست نزد مسلم برود عبد الملک و پدرش مروان را در دو سوى خود قرار داد و نزد وى رفت، چون بر مسلم در آمد مروان نوشیدنى خواست و اندکى نوشید سپس آنرا به على بن الحسین (ع) داد چون على ظرف را در دست گرفت مسلم گفت:
ـ از نوشیدنى ما میاشام!
على بن الحسین (ع) لرزان قدح را نگاه داشت، مسلم گفت:
ـ با این دو تن آمدهاى؟ .بخدا اگر واسطه تو آنان بودند ترا میکشتم.اما امیر المؤمنین سفارش تو را بمن کرده است و بمن گفت تو بدو نامه نوشتهاى، حال اگر مىخواهى بیاشام
و ابن اثیر نیز همین روایت را از آن مأخذ یا مأخذ دیگر برداشته است.
یعقوبى نوشته على بن الحسین (ع) به مسلم گفت: یزید مىخواهد با تو بچه شرطى بیعت کنم؟
ـ بیعت برادر و پسر عمو!
ـ اگر مىخواهى بیعت کنم که برده او هستم بیعت خواهم کرد!
ـ چنین تکلیفى را بتو نمىکنم!
و چون مردم دیدند على بن الحسین (ع) چنین گفت، گفتند او که فرزند رسول خداست چنین مىگوید چرا ما با او به چنین شرط بیعت نکنیم
این گزارش و گزارشهاى آخر که از طبرى نوشتیم بطور قطع دروغ است و احتمالا سالها بعد کسانى از بزرگزادگان مدینه که پدرانشان از بیم جان با مسلم با چنان شرطى بیعت کردند آنرا برساختهاند تا کار گذشتگان خویش را نزد مردمان موجه جلوه دهند.چرا دروغ است؟ چون رفتارى که على بن الحسین درباره خانواده مروان کرد از چشم بنى امیه و شخص یزید و مأمور او مسلم، پوشیده نبود.
نیز على بن الحسین (ع) از آغاز شورش خود را کنار کشید و با مردم همداستان نگشت، چون پایان کار را میدانست.بنابر این مسلم دستور نداشته است که او را آزار دهد، بلکه مأمور بوده است بدو نیکوئى کند.از آن گذشته چنانکه نوشتیم یزید از کشتن حسین بن على (ع) پشیمان شده بود و بهیچوجه نمىخواست خود را بد نامتر سازد.پس مسلما در باره على بن الحسین (ع) سفارش کرده است.بنابر این آنچه مفید و ابن شهر آشوب و طبرى در روایت نخستین خود نوشتهاند درست مىنماید.
مسعودى نوشته است: مسلم از مردم مدینه بیعت گرفت که برده یزید هستند و هر کس نپذیرفت کشته شد.جز على بن الحسین (ع) و على بن عبد الله بن عباس
ابن اثیر نویسد: چون نوبت بیعت به على بن عبد الله بن عباس رسید حصین بن نمیر گفت خواهرزاده ما نیز باید مانند على بن الحسین بیعت کند
نیز مسعودى نوشته است على بن الحسین (ع) به قبر پیغمبر پناه برده بود و دعا میکرد و او را در حالى نزد مسلم بردند که بر وى خشمگین بود و از او و پدرانش بیزارى مىجست.چون على بر او در آمد و چشم مسلم بدو افتاد، لرزید و برخاست و او را نزد خود نشاند و گفت حاجت خود را بخواه، و هر کسى را على بن الحسین (ع) شفاعت کرد نکشت این گفته نیز درست بنظر نمیرسد چه از خونخوارى مسلم بعید است به شفاعت على بن الحسین (ع) از کشتن کسى چشم بپوشد.آنچه مسلم است اینکه مسلم بدستور یزید نه تنها امام را تکلیفى دشوار نکرده بلکه او را حرمت نهاده است.اما حصین بن نمیر چنانکه یزید گفته بود همراه لشکر میرفت تا اگر مسلم از بیمارى جان نبرد او فرمانده لشکر باشد. ـ و سرانجام هم چنین شد ـ بنابر این دور نیست که وى میانجى على بن عبد الله بن عباس شده باشد.نوشتهاند در حادثه حره امام على بن الحسین (ع) چهار صد خانواده از عبد مناف را در کفالت خود گرفت و تا وقتى که لشکر مسلم در مدینه بود هزینه آنانرا مىپرداخت.
و ما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم على أعقابکم و من ینقلب على عقبیه فلن یضر الله شیئا
واقعه حره را باید یکى از حادثههاى شگفت و در عین حال اسف ناک در تاریخ اسلام دانست، و برگى سیاه است که امویان بر دفتر کار خود افزودند.مردى که خود را جانشین پیغمبر میداند رخصت مىدهد شهر پیغمبر، مدفن او، و مرکز حکومت اسلام و محل سکونت مردم پارسا و شب زندهدار، براى مدت سه روز در اختیار لشکریان دیوسیرت وى قرار گیرد، تا هر چه میخواهند ببرند و هر کار که مىخواهند بکنند.چه مردان پرهیزکار در آن چند روز کشته شد؟ چه حرمتها بر باد رفت، چه بى حرمتىها که از آن درنده خویان سر زد، قلم از نوشتن آن شرم دارد، بى دینى امیر و مأمور بجاى خود، راستى جامعه مسلمان آنروز چگونه آن نامسلمانى و بلکه نامردمى را دید و خاموش ماند؟
یزید چنانکه نوشتیم از مسلمانى چیزى نمیدانست، در این سخن تردیدى نباید کرد، سربازان او هم همینکه شنیدند فرمانده اعزامى دست آنان را گشوده است شهر و آنچه را در آن بود مفت خود دانستند، اما مسلمانان اطراف چرا خاموش ماندند؟ پس از حادثه مدینه، شام، مصر و عراق تکانى نخوردند و عکس العملى جز نفرین نشان ندادند آنهم در گوشه و کنار و پنهان از دیده مأموران دولت و سپاهیان شام.گروهى بسیار ازتابعین (طبقه بعد از صحابه) از پسران مهاجر و انصار در مکه بسر میبردند، اینان چرا بر نخاستند و مردم را بریزید نشوراندند؟ و بیارى مسلمانان مدینه نیامدند؟ گیریم که مردم مدینه حق بر خاستن علیه حکومت را نداشتند، گیریم که حکومت اسلامى بر طبق اختیارات خود اجازه داشته که شورشیان را بر جاى خود بنشاند، اما قتل عام شهر با کدامیک از ابواب فقه اسلامى تطبیق میکند؟ هنوز از مرگ پیغمبر بیش از پنجاه سال نگذشته بود، گروهى از مردم هفتاد ساله که در شهرهاى مسلماننشین بسر مىبردند محضر او را دیده و سیرت او را پیش چشم داشتند.هنوز حرمت شهر پیغمبر در چشم زمامداران پس از وى از خاطر پنجاه سالگان نرفته بود و سى سالگان به بالا زهد و تقواى على را فراموش نکرده بودند.اینان چرا حادثه کربلا را در سال پیش و قتل عام مدینه را در آن سال دیدند .و لب فرو بستند؟ چرا باید چنین رویدادهاى غمانگیز یکى پس از دیگرى رخ دهد؟ کشتن فرزندزاده پیغمبر و اسیرى زنان و فرزندان او، ویران ساختن مدینه و بىحرمتى بزنان و دختران مسلمان، این حادثهها بنظر شگفت و بلکه ناممکن میرسد.و شاید کسانى باشند که بگویند که بگویند تاریخ نویسان عصر عباسى خواستهاند چهره حکومت فرزند ابو سفیان را هر چه زشتتر نشان دهند.اما حقیقت اینست که در مدت این پنجاه سال جامعه اسلامى رنگ مسلمانى را از دست داد و خصلت و خوى جامعه عربى پیش از اسلام را گرفت.چرا چنین شد؟ علت یا علتهاى آنرا در کتاب پس از پنجاه سال نوشتهام و چنانکه در کتاب دیگر گفتهام (27) ، این انگیزهها در طول پنجاه سال اثر یا اثرهایى در جامعه حجاز، عراق و شام بجاى گذاشت که پدید آمدن چنین حادثهها براى مردم طبیعى مینمود.
در این لشکر کشى امیر و مأمور هیچیک از فقه اسلام آگاهى نداشتند، و اگر داشتند خود را برعایت آن ملزم نمىدانستند.اسلام براى این مردم افزار قدرت بود نه قانون اجراى احکام خدا و اگر بظاهر خود را مسلمان نشان میدادند براى فریفتن مسلمانان بود، شگفتتر اینکه نوشتهاند مسلم پس از پایان کار مدینه گفته است:
« خدایا.پس از شهادت به یگانگى تو و نبوت محمد (ص) هیچیک از کارهایم را که کردهام، باندازه کشتار مردم مدینه دوست نمىدارم و در آخرت بمزد هیچ عملى چوناین کار چشم نخواهم دوخت
مسلم در این مأموریت نود و اند سال داشت و به اصطلاح پایش لب گور رسیده بود، چنانکه کار خود را به پایان نرساند و به مکه نارسیده مرد.او از کسانى است که از مسلمانى تنها به نام آن بسنده کردهاند، و ظاهر قرآن و حدیث را به سود خود بر میگردانند تا مجوزى براى زشت کارى آنان باشد.وى از اخلاص کیشان معاویه بود و در صفین فرماندهى پادگان او را بر عهده داشت
محتملا او این حدیث را شنیده بود که پیغمبر (ص) فرموده است: خدایا! کسیکه بر مردم مدینه ستم کند و آنانرا بترساند او را بترسان و لعنت خدا و فرشتگان و همه مردمان بر او و در باره مدینه مىفرمود: خدایا هر کس درباره مردم این شهر قصدى بد کند، او را همچون نمک در آب بگذار و یا اینکه فرمود که در مدینه کسى، کسى را نکشد، براى جنگ سلاح ندارد، و یا اینکه فرمود بار خدایا ابراهیم مکه را حرم قرار داد و من مدینه را حرم قرار میدهم .که خونى در آن ریخته نشود و براى پیکار جنگ افزار بر ندارند و برگ درخت آنرا جز براى خوردن دام نریزند
آرى شنیده بود ولى هنگامیکه میدید، کسى که خود را جانشین پیغمبر میداند، فرزند او را مىکشد و دختران او را گرد شهرها میگرداند و کسى بر او خرده نمیگیرد چرا او از ویران ساختن شهر پیغمبر بیمى بخود راه دهد؟
مسلم پس از سرکوبى مردم مدینه و فرونشاندن آشوب، رو به مکه نهاد تا کار پسر زبیر را نیز پایان دهد، لیکن در بین راه مرد.و چنانکه یزید دستور داده بود حصین بن نمیر فرماندهى لشکر او را بعهده گرفت.حصین مکه را محاصره کرد.منجنیقها را نصب کردند و شهر را زیر پرتاب سنگ گرفتند.در این گیرودار آتش در خانه کعبه افتاد و علت آن آتش سوزى را گوناگون نوشتهاند.در حالیکه مکه در محاصره بسر مىبرد، خبرمردن یزید بمردم شهر و محاصره کنندگان رسید.فرمانده سپاه شام که نمیدانست براى چه کسى باید بجنگد، با پسر زبیر بگفتگو پرداخت، که آماده است بیعت او را بپذیرد، بدان شرط که با او به شام برود.چون عبد الله شرط او را نپذیرفت، حصین با سپاهیان خویش به شام بازگشت.
گویا وى میخواست پسر زبیر را به شام بکشاند تا اگر کار او سامانى یافت، در کنار وى باشد و گرنه در آنجا او را بکشند و شر مخالفى را از سر خود باز کند.
در پایان این فصل مناسب است حدیثى را که مجلسى از روضه کافى آورده است بنویسم.
این حدیث از طریق ابن محبوب از ابو ایوب از یرید بن معاویه از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود:
یزید بن معاویه در سفر حج به مدینه رفت.در آنجا مردى از قریش را خواست و بدو گفت: آیا اقرار میکنى که بنده من هستى؟ اگر بخواهم ترا مىفروشم و اگر نه نگاهدارم؟ مرد گفت:
ـ یزید! بخدا سوگند تو در قریش از من شریفتر نیستى پدرت نیز چه در جاهلیت و چه در اسلام از من گرامىتر نبود چگونه چنین اقرار کنم؟
ـ اگر اقرار نکنى تو را خواهم کشت.
ـ کشتن من از کشتن حسین مهمتر نیست.یزید دستور کشتن او را داد.سپس على بن الحسین (ع) را طلبید و با او همان سخنان را گفت، على بن الحسین (ع) پاسخ داد:
ـ اگر چنان اقرار نکنم مرا مانند مردى که امروز کشتى خواهى کشت، ـ آرى!
ـ چنانکه مىخواهى اقرار میکنم مىخواهى مرا بفروش و مىخواهى نگاه دار!
ـ این براى تو بهتر بود خونت ریخته نشد و از شرافتت نکاست
اگر در انتساب روضه به کلینى تردید نکنیم، تردید در این حدیث بجاست.بلکه این حدیث بى گمان دروغ است.مجلسى نیز به نقطه ضعف آن توجه کرده است.یزید مدت سه سال حکومت کرد و از شام بیرون نرفت تا به سفر حج و رفتن بمدینه و گفتگوى او با على بن الحسین (ع) چه رسد.
بودن چنین حدیث و مانند آن در کتابهاى دانشمندان طبقه اول از محدثان نشان میدهد که آنان بیشتر به نقد روایتى حدیثها توجه داشتهاند و کمتر به نقد آن از جهت درایت پرداختهاند .به نظر مىرسد این حدیث را نیز فرزندان کسانى ساختهاند، که پدرانشان از بیم جان با پسر عقبه چنان بیعتى کردند اما یکى از راویان عمدا یا سهوا جاى مسلم بن عقبه را با یزید عوض کرده است.
******************************
**********************************************************
******************************
******************************
**********************************************************
******************************
برچسبها:
******************************
**********************************************************
******************************
زندگینامه حضرت امام حسین ( ع )
******************************
**********************************************************
******************************
نمایى از زندگانى امام (ع)
ابو عبد الله حسین بن على بن ابى طالب علیهم السلام
سومین امام از اهل بیت طاهرین و دومین نواده رسول خدا (ص) و یکى از دو سرور جوانان اهل بهشت و دو گل خوشبوى محمد مصطفى و یکى از پنج نفر اصحاب کساست.او سرور شهیدان نام داشت و مادرش فاطمه دخت رسول الله (ص) بود.
میلاد شریف امام
در سوم ماه شعبان در شهر مدینه به دنیا آمد.برخى گویند تولد آن حضرت در پنجم شعبان سال سوم یا چهارم هجرى بوده است.
حاکم در کتاب مستدرک، از محمد بن اسحاق ثقفى به سند خود از قتاده آورده است که آن حضرت در نیمه اول ماه پنجم از سال ششم هجرى تولد یافته است.
گروهى تولد امام را در اواخر ربیع الاول دانستهاند و گروهى دیگر در سوم یا پنجم جمادى الاولى، اما قول مشهور تولد آن حضرت را در ماه شعبان و مدت حمل آن حضرت را شش ماه ذکر مىکند.در سیره امام حسن (ع) به این روایت اشاره کردیم که میان ولادت امام حسن و حمل امام حسین یک طهر فاصله و مدت حمل امام حسین شش ماه بوده است، و این نکته را نیز یادآور شدیم که این روایت با قول مشهورى که در تاریخ ولادت آنها ذکر گردیده هماهنگ نبوده است، زیرا ولادت امام حسن در پانزدهم ماه رمضان، و امام حسین بنا بر قول مشهور در پنجم ماه شعبان بوده و با این حساب فاصله میان میلاد دو برادر همان ده ماه و بیست روز بوده است .
از یک سو مىتوان این روایت را چنین توجیه کرد که ولادت امام حسین (ع) در اواخر ربیع الاول بوده و از سوى دیگر روایتى است که از تاریخ ولادت امام حسن (ع) و مدت حمل امام حسین (ع) استنباط شده است.به این ترتیب که فاصله میان تولد امام حسن و حمل امام حسین یک طهر و مدت حمل امام حسین شش ماه بوده است.و الله اعلم.اما حاکم در مستدرک از محمد بن اسحاق به سند خود از قتاده آورده است که فاطمه (س) یک سال و ده ماه پس از تولد امام حسن (ع) امام حسین (ع) را به دنیا آورد.
همین که امام حسین به دنیا آمد وى را نزد جدش رسول الله (ص) بردند و تولد وى را به ایشان مژده دادند.آن حضرت نیز در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت.و پس از گذشت هفت روز او را حسین نامید.براى او گوسفندى عقیقه کرد، و به مادر این کودک دستور داد که موى سر فرزند خود را بتراشد و همانند برادرش امام حسن براى او نیز هموزن موى سرش نقره به مستمندان بدهند.فاطمه (س) این دستور را به مرحله اجرا درآورد.
زبیر بن بکار در کتاب انساب قریش آورده است که رسول الله (ص) امام حسن و امام حسین را در روز هفتم نامگذارى کرد و اسم حسین را از نام حسن گرفت.
حاکم در کتاب، مستدرک، به سند صحیح از ابى رافع روایت کرده است که پیامبر (ص) را مشاهده کردم که وقتى فاطمه (س) حسین را به دنیا آورد، در گوش او اذان گفت.و در جاى دیگر از جعفر بن محمد و او از پدر خود و او نیز از پدر خود و او نیز از على (ع) به سند صحیح روایت کرده است که رسول الله (ص)به فاطمه (س) امر کرد وزن موى سر امام حسین را تعیین کند و به اندازه آن نقره صدقه دهد، و به وى فرمود: ران گوسفند عقیقه را به قابله ببخش .
و نیز در روایت دیگرى مىنویسد: رسول خدا (ص) در روز هفتم میلاد حسن و حسین براى آن دو عقیقه و در همان روز آنها را نامگذارى کرد، و از خدا خواست که رنج و آزار را از آنان دور گرداند.
در روایت دیگرى به سند خود از محمد بن على بن حسین و او نیز از جد خود على بن ابى طالب (ع) آورده است که رسول الله (ص) گوسفندى را براى امام حسین عقیقه کرد، و به دختر خود فاطمه (س) دستور داد موى سرش را بتراشند و آن را وزن کنند.اگر به اندازه یک درهم بود، مطابق آن نقره صدقه دهند.
حاکم در جاى دیگر به سند خود مىنویسد: پیامبر (ص) براى هر یک از امام حسن و امام حسین دو گوسفند که هر دو شبیه یکدیگر و هموزن بودند عقیقه کرد.
کنیه و لقب و نقش انگشترى امام
کنیه آن حضرت را ابو عبد الله و القاب وى را الرشید، الوفى، الطیب، السید، الزکى، المبارک، التابع لمرضاة الله، الدلیل على ذات الله، و السبط، نوشتهاند.اما بالاترین لقب همان است که جد بزرگوارش پیامبر (ص) بر او و برادرش امام حسن نهاده و فرمود: حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتند.و در جاى دیگر رسول الله (ص) امام حسین (ع) را به نام سبط خواند .
در کتاب، الفصول المهمة، نقش انگشترى وى، لکل اجل کتاب آمده، اما در کتاب وافى و غیر آن که از امام صادق (ع) نقل گردیده، حسبى الله، و از امام رضا (ع) (ان الله بالغ امره) ذکر شده است و چنین به نظر مىرسد که براى آن حضرت چند انگشترى با عباراتى که بدانها اشاره شد وجود داشته است.
شاعر آن حضرت یحیى بن حکم و جماعتى دیگر را ذکر کردهاند.
دربان امام را اسعد هجرى نوشتهاند.
در زمان آن حضرت معاویه و یزید سلطنت داشتند.
اولاد امام
فرزندان امام حسین (ع) را نه نفر ذکر کردهاند، که شش نفر از آنها پسر و سه نفر دختر بودهاند.به این ترتیب:
1ـ على اکبر، که در کربلا به شهادت رسید.مادرش، لیلى، دختر ابى مرة بن عروة بن مسعود ثقفى نام داشت.2ـ على اوسط.3ـ على اصغر زین العابدین، که مادرش به نام شاهزنان یا ملکة النساء دختر کسرى یزدگرد پادشاه ایران بود.به گفته شیخ مفید، على اکبر زین العابدین بوده و على اصغر در کربلا به شهادت رسیده است.اما روایت اول که مىگوید على اکبر به شهادت رسیده مشهورتر است.
4ـ محمد.5ـ جعفر که در حیات پدرش از دنیا رفت، و فرزندى از خود برجاى نگذاشت.مادرش از قبیله قضاعیه بود.6ـ عبد الله شیر خوار که در دامان پدر خود به وسیله تیر به شهادت رسید .7ـ سکینة، که نام مادر او و مادر عبد الله، رباب، دختر امرئ القیس بن عدی بن اوس بن جابر بن کعب بن علیم که از قبیله کلبیه معدیه بوده است.
8ـ فاطمه، که مادرش ام اسحاق دختر طلحة بن عبد الله از قبیله تیمیه بود.9ـ زینب.
درود و ثنا بر امام زین العابدین (ع) که از میان فرزندان امام حسین (ع)که نسل آن حضرت از وى باقى مانده و نامش جاوید و سرمدى خواهد بود.
******************************
**********************************************************
******************************
روزى امام حسین (ع) بر اسامة بن زید وارد شد.وى بیمار بود و به شدت اظهار غم و اندوه مىکرد.امام علت آن را پرسید؟ وى در پاسخ گفت: شش هزار درهم بدهکار هستم.آن حضرت فرمود : من بر عهده مىگیرم که این مبلغ را بپردازم.وى گفت: من بیم دارم که قبل از پرداخت بدهى خود از دنیا بروم.امام فرمود قبل از آنکه مرگت فرا رسد، وام تو را پرداخت خواهم کرد .پس آن حضرت پیش از آنکه مرگ او فرا رسد وام او را ادا کردند.
آنگاه که مروان دستور داد، فرزدق شاعر معروف از مدینه خارج شود، وى به خدمت امام حسین (ع) رسید.آن حضرت چهارصد دینار به او بخشید.یکى از حاضرین رو کرد به امام و گفت: به شاعرى فاسق بخشش مىکنى؟ فرمود: بهترین بخشش از مال آن است که با آن آبروى خود را نگاهدارى . رسول خدا (ص) به کعب بن زهیر بخشش فرمود. و درباره عباس بن مرداس فرمود: او را از من دور سازید، تا زبانش از بدگویى به من قطع گردد.
ابن عساکر در کتاب، تاریخ دمشق، آورده است که شخص فقیرى از اطراف به مدینه آمده بود .در حالى که قدم مىزد خود را به خانه حسین بن على (ع) رسانید.حلقه در را به صدا درآورد، و به گفتن شعر پرداخت:
لم یخب الیوم من رجاک و من
حرک من خلف بابک الحلقه
فأنت ذو الجود انت معدنه
ابوک قد کان قاتل الفسقه
امام حسین (ع) که به نماز ایستاده بود، با شنیدن صداى او نماز را کوتاه کرد، و خود را به مرد عرب رسانید.همین که در را گشود، مردى را مشاهده کرد که فقر و ناتوانى در چهرهاش نمایان بود.پس بازگشته قنبر را صدا زد و از وى پرسید: از پول مخارج خانه چقدر نزد تو موجود است؟ قنبر گفت: اى فرزند رسول خدا، دویست درهم باقى مانده که آن هم به امر شما مىبایست بین افراد خانواده شما تقسیم کنم.سپس فرمود، آن را نزد من بیاور تا به آنکه از دیگران سزاوارتر است بپردازیم.بدین ترتیب، هر چه بود به شخص فقیر بخشید و اشعارى به شرح زیر بگفت:
خذها فانی الیک معتذر
و اعلم بأنی علیک ذو شفقه
لو کان فی سیرنا الغداة عصا
کانت سمانا علیک مندفقه
لکن ریب الزمان ذو نکد
و الکف منا قلیلة النفقه
مرد اعرابى پس از گرفتن عطاى امام بى درنگ اشعارى سرود و گفت:
مطهرون نقیات جیوبهم
تجری الصلوة علیهم اینما ذکروا
و أنتم أنتم الأعلون عندکم
علم الکتاب و ما جاءت به السور
من لم یکن علویا حسین تنسبه
فماله فی جمیع الناس مفتخر
اما خبرى را که در کتاب، لواعج الاشجان، از این بخشش ذکر کردهایم با این خبر متفاوت بوده و در این جا مشخص نیست که روایت مزبور از چه منبعى آورده شده است به این ترتیب در روایت مزبور آمده است که: امام (ع) از قنبر پرسید، آیا از مال حجاز چیزى برجاى مانده؟ قنبر گفت: بلى چهار هزار دینار.آن حضرت پس از آنکه دو بیت شعر بخواند، مبلغ مزبور را با اضافه کردن چیزى بر آن به مرد اعرابى بخشید.برخى نیز اشعار مزبور را به ابو نواس نسبت دادهاند که در مدح امام رضا (ع) سروده است.و الله اعلم.
روزى ابو عبد الرحمن عبد الله بن حبیب سلمى به یکى از فرزندان امام حسین (ع) سوره حمد را بیاموخت.همین که وى این سوره را براى پدر خود بخواند، آن حضرت به ابو عبد الرحمن هزار دینار و هزار جامه نو عطا کرد، و دهانش را پر از در ساخت، و آنگاه که علت این امر را از وى جویا شده و گفتند، در برابر این کار چگونه بخشش مىکنى؟ ، امام (ع) گفت: آنچه را که من به وى بخشیدم، در برابر این امر یعنى تعلیم سوره حمد بسیار ناچیز است.آنگاه شعرى سروده و گفت:
اذا جادت الدنیا علیک فجد بها
على الناس طرا قبل ان تتفلت
فلا الجود یفنیها اذا هی اقبلت
و لا البخل یبقیها اذا ما تولت
روزى کنیزى بر امام حسین (ع) وارد شد و دسته گلى به وى هدیه کرد.پس آن حضرت، فرمود: تو در راه خداى تعالى آزادى.یکى از حاضرین گفت: چگونه است که در برابر دسته گلى ناچیز، کنیزى را آزاد مىسازى؟ ، آن حضرت فرمود: این روشى است که خدا ما را بر آن تربیت کرده است، چنان که در قرآن کریم خداى تعالى مىفرماید: (و اذا حییتم بتحیة فحیوا باحسن منها او ردوها) (1)
و بهترین هدیه براى این کنیز آزادى وى بود.
مردى اعرابى به خدمت آن حضرت آمد و گفت: اى فرزند رسول الله (ص) دیه کاملى بر عهده من است و قادر به پرداخت آن نیستم.پیش خود گفتم، باید نزد کسى بروم که در میان مردم از همه کریمتر باشد، و کسى را بالاتر از اهل بیت رسول الله (ص) نیافتم.حضرت فرمود:
اى برادر عرب من سه موضوع از تو مىپرسم چنانچه یک پرسش را جواب گفتى، یک سوم آن را به تو مىبخشم.اگر دو سؤال را پاسخ دهى دو سوم مال را خواهى گرفت و اگر هر سه را جواب گفتى تمام آن را اعطا خواهم کرد.مرد اعرابى گفت، اى فرزند رسول خدا چگونه روا باشد که شخصى همانند شما که خود اهل علم و فضیلت هستید، از فردى مانند من سؤال کند.امام (ع) فرمود، از جد خود رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: المعروف بقدر المعرفة: نیکى و بخشش بایستى به اندازه معرفت و شناسایى هر کس انجام گیرد.
مرد عرب گفت، هر چه خواهید بپرسید.چنانچه بدانم جواب خواهم گفت، و اگر ندانم از شما فرا مىگیرم و همه نیروها از آن خداست.
حضرت فرمود، افضل اعمال چیست؟
اعرابى عرض کرد، ایمان به خداوند.
ـ چه چیز، مردم را از هلاکت رهایى مىبخشد؟
ـ توکل و اعتماد بر خداى تعالى.
ـ زینت آدمى در چیست؟
ـ دانشى که همراه با حلم و بردبارى باشد.
امام (ع) فرمود، چنانچه به این فضیلت دست نیابد؟
وى پاسخ داد، مالى که توأم با مروت و جوانمردى باشد.
فرمود، چنانچه از این زینت نیز محروم باشد؟ عرض کرد، فقر و پریشانى، همراه با صبر و شکیبایى.فرمود، اگر این صفت در وجود وى نباشد؟ مرد عرب گفت، در این صورت، صاعقهاى از آسمان فرود آید و او را بسوزاند، که شایسته بیش از آن نیست.
پس حضرت بخندید و کیسهاى که هزار دینار داشت همراه با انگشترى خود که ارزش نگین آن به دویست درهم مىرسید به وى عطا کرد و به او فرمود: هزار دینار براى اداى قرض خود و دویست درهم را براى هزینه زندگى خود صرف کن.
مرد اعرابى آنها را بگرفت در حالى که این آیه را تلاوت مىکرد: (الله اعلم حیث یجعل رسالته)، خدا بهتر داند که پیغمبرى خود را چگونه قرار دهد.
در، تحف العقول، آمده است که: مردى به خدمت امام حسین (ع) آمد و از وى کمک خواست.آن حضرت به وى گفت، سؤال تنها در سه مورد ممکن است جایز باشد، و آن به وقتى است که وام سنگینى بر عهده شخص بوده یا بسیار فقیر باشد و دیگر در موقعى که شخص دیهاى را بر عهده گرفته است.
و نیز در کتاب مزبور آمده است که: مردى از انصار به ملاقات امام (ع) آمد و درخواست حاجت کرد.حضرت فرمود، اى مرد انصارى به خاطر بیان حاجت آبروى خود را مریز.نیاز خود را در نامهاى بنویس و براى من بفرست.انشاء الله خواسته تو را بر خواهم آورد.مرد سائل در نامهاى حاجت خود را به این شرح بیان داشت:
اى ابا عبد الله، من به فلان شخص پانصد دینار بدهکارم و او همچنان درخواست طلب خود را دارد.از او بخواهید به من فرصت دهد تا گشایشى در کارم پیدا شود.
همین که امام حسین (ع) نامه او را بخواند به خانه رفت و کیسهاى که محتوى هزار دینار بود، بیاورد و به وى بخشید و فرمود: پانصد دینار براى اداى قرض خود و پانصد دینار دیگر را در جهت مخارج زندگى خود استفاده کن.در نظر داشته باش که به هنگام اظهار حاجت جز به سه کس مراجعه مکن.: مردى که به دین معتقد، یا جوانمرد و با مروت و یا داراى حسب و نسب باشد.اما شخص دیندار با توجه به دین خود تو را از انجام خواستهات محروم نمىسازد.و آن کس که داراى مروت و جوانمردى است خود شرم دارد که نیاز تو را انجام ندهد.و آنکه داراى اصل و نسب باشد، به این امر آگاهى دارد که تو به اراده خود جهت بیان حاجتى آبروى خود را از دست نمىدهى.از این رو در حفظ آبروى تو مىکوشد و حاجت تو را برآورده مىسازد .
بخارى در کتاب صحیح خود و دیگران آوردهاند که اسامة بن زید خدمتکار خود را که نامش حرمله بود، از مدینه به کوفه روانه ساخت تا از على (ع) بخواهد که مقدارى از مال براى او ارسال دارد، و به وى گفت: مسلما از تو مىپرسد که چرا با او همکارى نکردهام.به او بگو، هر چند که من مایل به همراهى با شما بودم، اما در عین حال معتقد نبودم که در جنگ شرکت داشته باشم.امیر المؤمنین عذر او را نپذیرفت و از بخشش به او خوددارى کرد.پس حرمله نزد امام حسن (ع) و امام حسین (ع) و عبد الله بن جعفر رفت.آنان خواسته او را انجام دادند و مبلغ زیادى به او بخشیدند.
اما طبق نوشته ابن حجر در کتاب فتح البارى که در شرح بر صحیح بخارى تالیف گردیده، چنین است که: علت عدم شرکت اسامه در جنگهاى على (ع) این بود که وى اعتقادى به نبرد با مسلمین نداشت.از این رو امیر المؤمنین که دید وى در جنگ شرکت نکرده، از یارى با او خوددارى کرد.امام فرزندان آن حضرت، و عبد الله بن جعفر از اموال خود به او اعطا کردند تا رهسپار مدینه شود.
به نظر نگارنده، عذر خواهى اسامه قابل قبول نخواهد بود، زیرا که خداى تعالى در قرآن کریم مىفرماید: ( فقاتلوا التى تبغى حتى تفیء الى امر الله ) ، با آنکه تجاوز مىکند جنگ کنید تا به فرمان خدا باز آید.
پس بدین جهت که اسامه از یارى و نصرت با على (ع) خوددارى کرده و از فرمان او سر باز زده بود شایسته بود که از آن حضرت شرم مىکرد و کمک مالى از بیت المال مسلمین نمىخواست .حتى در برخى روایات آمده است که وى اصولا با امام (ع) بیعت نکرد، و چنانچه این روایت که امیر المؤمنین (ع) از پرداخت مال به وى امتناع کرده درست باشد، خود امرى کاملا صحیح بوده و اسامه نیز بیش از این شایسته نبوده است.
اما کمک فرزندان على (ع) و عبد الله بن جعفر خود حاکى از کرم و بخشش بنى هاشم و روح بزرگوارى آنهاست که همواره هر عمل ناروایى را با نیکى و احسان جبران مىکردند.و هر چند که اسامه شایسته کمک نبود و على (ع) نیز از این امر خوددارى کرد، اما آنان در عوض طبق شیوه کریمانهاى که در خاندان رسالت وجود دارد از دارایى خود به جبران این امر به کمک وى پرداختند.
احمد بن سلیمان بن على بحرانى در کتاب، عقد اللآن فى مناقب الآل، مىنویسد: چنین اتفاق افتاد که روزى امام حسین (ع) پس از رحلت برادر خود امام حسن (ع) در مسجد جدش رسول الله (ص) حضور یافته بود.در یک گوشه عبد الله بن زبیر، و در گوشه دیگرى عتبة بن ابى سفیان نیز نشسته بودند.ناگاه مردى عرب که بر شترى سوار بود به نزدیک مسجد رسیده، شتر خود را بست و وارد مسجد شد.ابتدا نزد عتبة بن ابى سفیان رفت.پس بر وى سلام کرد و گفت، من پسر عموى خود را کشتهام و اکنون بایستى دیه او را بپردازم.آیا مىتوانى مرا در این امر یارى و کمک دهى؟ عتبه رو کرد به خدمتکار خود و گفت، صد درهم به وى بپرداز.مرد عرب گفت، این پول کافى نیست و من دیه کامل مىخواهم.پس او را ترک کرده، به سراغ عبد الله بن زبیر رفت و آنچه را که براى عتبه گفته بود براى او نیز بیان داشت.عبد الله نیز به خدمتکار خود دستور داد دویست درهم به وى پرداخت کند.اما مرد عرب ماجراى خود را تکرار کرد و گفت، من دیه تمام مىخواهم این مبلغ کافى نیست و او را ترک کرد.
سپس خود را به امام حسین (ع) رسانید و پس از سلام گفت: اى فرزند رسول خدا، من پسر عم خود را کشتهام و اینک از من مطالبه دیه دارند.آیا مىتوانید پول آن را به من اعطا کنید؟ پس حسین بن على (ع) به وى گفت: ما خاندانى هستیم که به اندازه شناسایى و آگاهى هر کس بخشش مىکنیم.
مرد عرب گفت، هر چه مىخواهید از من بپرسید؟ امام حسین (ع) فرمود، اى اعرابى راه رهایى از هلاکت چیست؟
مرد عرب پاسخ داد، توکل بر خداى عز و جل.
ـ همت چیست؟
ـ اتکا به خداوند.
در اینجا امام حسین (ع) سؤالات دیگرى از اعرابى کردند و او نیز پاسخ داد.
آنگاه امام (ع) دستور داد ده هزار درهم براى پرداخت دیه او و ده هزار درهم نیز براى گشایش حال و رفع مشکلات و مخارج خانوادهاش به اعرابى بپردازند.
پس مرد عرب بىدرنگ به سرودن اشعارى به این شرح پرداخت:
طربت و ما هاج لی معبق
و لا لی مقام و لا معشق
و لکن طربت لآل الرسول
فلذ لی اشعر و المنطق
هم الاکرمون هم الانجبون
نجوم السماء بهم تشرق
سبقت الانام الى المکرمات
فقصر عن سبقک السبق
بکم فتح الله باب الرشاد
و باب الفساد بکم مغلق
مهربانى و احسان امام حسین (ع) نسبت به فقرا و مساکین
در واقعه کربلا هنگامى که آثار زخم را بر دوش آن حضرت مشاهده کردند از امام زین العابدین (ع) علت آن را جویا شدند.امام فرمود: پدرم، همواره انبانى از غذا بر دوش خود مىکشید و به منزل بیوه زنان و یتیمان و مساکین مىرسانید.
تواضع و فروتنى امام
روزى امام (ع) بر گروهى از فقرا گذشت که تکه نانهایى بر عبایى نهاده و مىخوردند.آن حضرت بر آنها سلام کرد.آنان از وى خواستند که با آنها هم سفره شود.امام دعوتشان را پذیرفت، و در کنار آنها نشست و گفت: چنانچه نانى که مىخورید، صدقه نبود، من هم با شما همغذا مىشدم.آنگاه آنها را به خانه خود دعوت کرد.همین که به خانه رسیدند، به آنها غذا و لباس و مبلغى پول داد.
ابن عساکر در تاریخ دمشق آورده است که: امام (ع) روزى بر عدهاى از مسکینان گذشت که در کلبهاى نشسته و چیزى مىخوردند.از امام حسین (ع) دعوت کردند که با آنها در غذا شرکت کند.آن حضرت دعوتشان را پذیرفت و گفت خداوند متکبران را دوست ندارد.پس از خوردن غذا، امام رو کرد به آنها و گفت: من دعوت شما را پذیرفتم.اکنون نوبت شماست.آنان نیز پذیرفتند و به خانه امام رفتند.آن حضرت به خدمتکار خود رباب دستور داد هر چه در خانه اندوخته دارند به آنان ببخشد.
حلم امام
یکى از غلامان امام (ع) کار ناروایى را مرتکب شده که مستوجب کیفر گردیده بود.آن حضرت دستور داد وى را تازیانه بزنند.وى گفت اى مولاى من، خداوند مىفرماید: و الکاظمین الغیظ
امام او را عفو کرده، گفت، او را رها کنید.
غلام آیه مزبور را ادامه داده گفت:
و العافین عن الناس،
امام (ع) گفت، از گناه تو گذشت کردم.
باز هم غلام در ادامه آیه گفت:
و الله یحب المحسنین،
در اینجا امام (ع) فرمود:
( انت حر لوجه الله ) تو را به خاطر خدا آزاد کردم، و ادامه داده گفت: از این پس آنچه را که به تو بخشش مىکردم دو برابر خواهد شد.
******************************
**********************************************************
******************************
ابن اثیر در کتاب اسد الغابه مىنویسد:
« کان الحسین رضى الله عنه فاضلا کثیر الصوم و الصلوة و الحج و الصدقة و افعال الخیر جمیعها »
حسین (ع) بسیار روزه مىگرفت و نماز مىگذارد و به حج مىرفت و صدقه مىداد و همهى کارهاى پسندیده را انجام مىداد.شخصیت حسین بن على (ع) آنچنان بلند و دور از دسترس و پر شکوه بود که وقتى با برادرش امام مجتبى (ع)، پیاده به کعبه مىرفتند، همهى بزرگان و شخصیتهاى اسلامى باحترامشان از مرکب پیاده شده، همراه آنان راه پیمودند.
احترامى که جامعه براى حسین (ع) قائل بود بدان جهت بود که او با مردم زندگى مىکرد ـ از مردم و معاشرتشان کناره نمىجست ـ با جان جامعه هماهنگ بود، چونان دیگرها از مواهب و مصائب یک اجتماع برخوردار بود و بالاتر از همه ایمان بى تزلزل او به خداوند او را غمخوار و یاور مردم ساخته بود.
و گرنه، او نه کاخهاى مجلل داشت و نه سربازان و غلامان محافظ و هرگز مثل جباران راه آمد و شد را به گذرش بر مردم نمىبستند و حرم رسول الله (ص) را براى او خلوت نمىکردند ...این روایت یک نمونه از اخلاق اجتماعى اوست، بخوانیم:
روزى از محلى عبور مىفرمود، عدهاى از فقرا بر عباهاى پهن شدهاشان نشسته بودند و نان پارههاى خشکى مىخوردند، امام حسین (ع) مىگذشت که تعارفش کردند و او هم پذیرفت، نشست و تناول فرمود و آنگاه بیان داشت:
ان الله لا یحب المتکبرین.
خداوند متکبران را دوست نمىدارد.
سپس فرمود: من دعوت شما را اجابت کردم، شما هم دعوت مرا اجابت کنید.آنها هم دعوت آن حضرت را پذیرفتند و همراه جنابش به منزل رفتند، حضرت دستور داد هر چه در خانه موجود است به ضیافتشان بیاورند، و بدین ترتیب پذیرایى گرمى از آنان به عمل آمد و نیز درس تواضع و انسان دوستى را با عمل خویش به جامعه آموخت.
شعیب بن عبد الرحمن خزاعى مىگوید:
چون حسین بن على (ع) به شهادت رسید، بر پشت مبارکش آثار پینه مشاهده کردند علتش را از امام زین العابدین (ع) پرسیدند، فرمود: این پینهها اثر کیسههاى غذایى است که پدرم شبها به دوش مىکشید و به خانهى زنهاى شوهر مرده و کودکان یتیم و فقرا مىرسانید.
شدت علاقه امام حسین (ع) را به دفاع از مظلوم و حمایتاز ستم دیدگان مىتوان در داستان ارینب و همسرش عبد الله بن سلام دریافت، که اجمال و فشردهاش را در اینجا متذکر مىشویم :
یزید به زمان ولایت عهدى، با اینکه همه نوع وسائل شهوترانى و کام جوئى و کامروایى از قبیل پول، مقام، کنیزان رقاصه و...در اختیار داشت چشم ناپاک و هرزهاش را به بانوى شوهردار عفیفى دوخته بود.
پدرش معاویه به جاى اینکه در برابر این رفتار زشت و ننگین عکس العمل کوبندهاى نشان دهد، با حیلهگرى و دروغ پردازى و فریبکارى، مقدماتى فراهم ساخت تا زن پاکدامن مسلمان را از خانهى شوهر جدا ساخته به بستر گناه آلودهى پسرش یزید بکشاند.حسین بن على (ع) از قضیه با خبر شد در برابر این تصمیم زشت ایستاد و نقشهى شوم معاویه را نقش بر آب ساخت و با استفاده از یکى از قوانین اسلام، زن را به شوهرش عبد الله بن سلام باز گرداند و دست تعدى و تجاوز یزید را از خانوادهى مسلمان و پاکیزهیى قطع نمود و با این کار همت و غیرت الهىاش را نمایان و علاقمندى خود را به حفظ نوامیس جامعهى مسلمان ابراز داشت و این رفتار داستانى شد که در مفاخر آل على (ع) و دنائت و ستمگرى بنى امیه، براى همیشه در تاریخ به یادگار ماند.
علائلى در کتاب «سمو المعنى» مىنویسد: ما در تاریخ انسان به مردان بزرگى برخورد مىکنیم که هر کدام در جبهه و جهتى عظمت و بزرگى خویش را جهانگیر ساختهاند یکى در شجاعت، دیگرى در زهد، آن دیگر در سخاوت، و...اما شکوه و بزرگى امام حسین (ع) حجم عظیمى است که ابعاد بى نهایتش هر یک مشخص کنندهى یک عظمت فراز تاریخ است، گویا او جامع همهى والایىها و فرازمندىهاست.
آرى مردى که وارث بى کرانگى نبوت محمدى است، مردى که وارث عظمت عدل و مروت پدرى چون حضرت على (ع) است و وارث جلال و درخشندگى فضیلت مادرى چون حضرت فاطمه (ع) است، چگونه نمونهى برتر و والاى عظمت انسان و نشانهى آشکار فضیلتهاى خدایى نباشد.
درود ما بر او باد که باید او را سمبل اعمال و کردارمان قرار دهیم.
امام حسین (ع) و حکایت زیستنش و شهادتش و لحن گفتارش و ابعاد کردارش نه تنها نمونهى یک بزرگ مرد تاریخ را براى ما مجسم مىسازد، بلکه او با همهى خویشتن، آیینهى تمام نماى فضیلتها، بزرگ منشىها، فداکاریها، جان بازىها، خداخواهىها و خدا جویىها مىباشد، او به تنهایى مىتواند جان را به لاهوت راهبر باشد و سعادت بشریت را ضامن گردد.
بودن و رفتنش، معنویت و فضیلتهاى انسان را ارجمندنمود.
******************************
**********************************************************
******************************
امام حسین (ع) در سایه عنایت و تربیت رسول الله (ص)، فصیحترین مرد عرب قرار گرفت.پدرش امیر المؤمنین (ع)، کسى که سخن او پس از پیامبر (ص) بالاتر از کلام مخلوق و پایینتر از کلام خالق بود.مادرش فاطمه زهرا (س) که خود از چشمه نطق و بیان پدرش رسول خدا (ص) سیراب گشته بود.بنابراین جاى شگفتى نیست، که بگوییم هیچ کس در فصاحت و بلاغت به پایه آن حضرت نمىرسید.خطابه او در روز عاشورا که مصائب و مشکلات سراسر وجودش را احاطه کرده و غم و اندوه از هر سو وى را در تنگنا قرار مىداد، با این وصف هرگز نلرزید و اضطراب و پریشانى به خود راه نداد، و این خود نشانگر آن است که بیان او فصیحتر و سخن او بلیغتر از هر کس بوده است، و در اجتماع مردم کوفه با دلى قوى و قلبى ثابت و بیانى گویا به سخن پرداخت، چنان که گویى بیانش چون سیلى است خروشان که دشمن را از پا در مىآورد.سخنى که در بلاغت و رسایى کلام تا آن زمان هرگز شنیده نشده و بعدا نیز شنیده نخواهد شد.تا آنجا که دشمن او با شنیدن سخنان کوبنده او مردم را از این امر بازداشت و گفت: واى بر شما .او فرزند همان پدر است.به خدا قسم، چنانچه یک بار دیگر بدین ترتیب براى شما سخن بگوید، هرگز قادر به آزار و یا محاصره او نخواهید بود.
قهرمان مبارزه با ظلم و ستم
امام حسین (ع) تنها قهرمانى است که در مبارزه با ستم و مقاومت در برابر ظلم و آسان شمردن مرگ در راه حق و عزت و شرافت انسانى گوى سبقت را از دیگران ربوده است، و درباره او ضرب المثلها ساخته و در یاد او قهرمانانى به وجود آمده است.در بزرگى و بلندى مقام والاى او، کتابها طبع و نشر شده و خطابهها ایراد گردیده و اشعار بسیارى سرودهاند.
او بزرگ مردى است که هر فرد آزادهاى که داراى همتى بلند باشد و در هر عصر و زمان بخواهد در برابر ظلم و بیدادگرى ایستادگى کند شایسته است که از آن حضرت پیروى نماید و در مکتب وى درس زندگى بیاموزد، و آن کس که از ذلت و خوارى گریزان و پذیراى ظلم و ستم نیست مىبایست در جاده آن حضرت گام سپارد.
فداکارى و از خود گذشتگى امام حسین (ع) چنان بود که عقول را به حیرت واداشت و دلها را به دهشت انداخت و نفوس بشرى را از خود بى خود ساخت و قلبها را اسیر خود کرد.
کدام قهرمانى را مىشناسید که در بزرگى و بلندى مقام و در مبارزه با ستم این گونه در برابر ظلم بایستد و هرگز سستى به خود راه ندهد.کدام بزرگمردى را سراغ دارید که این چنین عقول و ارواح و قلوب جهانیان را مسخر خود سازد.در میان ملل جهان هرگز همانند او و حتى مشابه این پیشواى بزرگ دیده نشده است.
چنان که مىبینیم، در قرنهاى عدیده و نسلهاى متوالى عظمت امام حسین بن على (ع) جهانیان را به شگفتى و حیرت واداشته، تا آنجا که نداى الهى او همچنان جاوید و سرمدى باقى مانده است.او که به تاریخ مبارزه و جهاد مردان حق جلوه ابدى و شکوه جاودانى بخشید، از بیعت با یزید بن معاویه امتناع ورزید، بدین علت که وى را مردى میگسار و سرگرم کنیزان و رامشگران و بازى با میمونها مىدانست و امام معتقد بود کسى که به کفر و الحاد تظاهر کند و دین را مورد تحقیر و تمسخر قرار دهد، هرگز شایسته حکومت بر مسلمانان نخواهد بود.چنان که به مروان بن حکم مىفرماید: زمانى که امت اسلامى به این مصیبت گرفتار آید و مردى چون یزید حکومت مسلمین را در دست گیرد با اسلام باید خداحافظى کرد، و در جاى دیگر به برادر خود محمد بن حنفیه مىگوید:
به خدا سوگند، چنانچه در تمام جهان براى من هیچ گونه جایگاه و پناهگاهى وجود نداشت، باز هم اعلام مىکردم که زیر بار بیعت با یزید بن معاویه نخواهم رفت.
ذکر این نکته لازم است که آن حضرت، موقعى این سخن را بیان داشت که اگر با یزید بیعت مىکرد، امکانات فراوان و لذایذ بىشمارى در اختیارش قرار مىدادند و به تعظیم و تکریم وى مىپرداختند.ایادى حکومت وى را گرامى مىداشتند و هرگز با اراده و فرمان او مخالفت نمىکردند، و این، بدان جهت بود که یزید، به مقام و منزلت او در میان مسلمین به خوبى آگاه بود.از یک سو از مخالفت با او به شدت در هراس بود، و از سوى دیگر هشدار معاویه که قبلا به فرزند خود یزید درباره امام حسین (ع) داده و وى را از مخالفت با امام بر حذر داشته بود، او را نگران مىساخت.
امام حسین بن على (ع) که بر تمام علایق و لذایذ حیات پانهاده و هدفش مبارزه با ظلم بود، از این امر امتناع ورزید و زیر بار بیعت با یزید نرفت و فرمود:
ما اهل بیت پیامبر و منبع وحى و رسالت هستیم و خاندان ما مرکز رفت و آمد فرشتگان است .خداوند ما را در آفرینش بر دیگران مقدم داشت، و ختم نبوت را در خانواده ما قرار داد .در حالى که یزید مردى فاسق و شرابخوار و قاتل است، و هرگز کسى همانند من با یک چنین فردى بیعت نخواهد کرد.
بدین ترتیب امام حسین (ع) با خانواده، همسر و فرزندان خود از مدینه خارج گشت و راه اصلى را در پیش گرفت.اهل بیت آن حضرت به وى گفتند، بهتر است از راه دیگرى حرکت کنید تا از دستیابى دیگران مصون باشید.امام (ع) از این امر خوددارى کرد.بزرگوارى او بالاتر از این بود که ناتوانى و هراسى از خود نشان دهد.پس در پاسخ آنها گفت: به خدا قسم، هرگز از راه اصلى خارج نخواهم شد، تا آنچه را که اراده خداوندى است انجام گیرد.
زمانى که حر بن یزید ریاحى در برابر امام حسین (ع) ایستاد و گفت: من به تو هشدار مىدهم، چنانچه جنگ را آغاز کنى، ما نیز مبارزه خواهیم کرد، و جان خود را از دست خواهى داد، آن حضرت قاطعانه پاسخ مىدهد و به وى خاطر نشان مىسازد که مرگ در راه حق و رسیدن به عزت و شرف از هر چیز آسانتر است، و ادامه داده به وى مىگوید: تو مرا به مرگ تهدید مىکنى.آیا کار شما بدینجا کشیده که به کشتن من اقدام کنید؟
باز هم مىگویم پاسخ من همان است که برادر اوس گفته است.به این ترتیب که وى تصمیم گرفت به یارى رسول الله ص برود.در این اثنا پسر عمویش وى را از کشته شدن بیم داد و گفت: به کجا مىروى؟ تو در این راه کشته خواهى شد.پس در پاسخ پسر عموى خود اشعارى به این شرح گفت:
سامضى و ما بالموت عار على الفتى
اذا ما نوى حقا و جاهد مسلما
اقدم نفسی لا ارید بقاءها
لتلقى خمیسا فی الوغى و عرمرما
فان عشت لم اندم و ان مت لم الم
کفى بک ذلا ان تعیش فترغما
به من مىگویید، مرو، اما خواهم رفت.مىگویید کشته مىشوم.مگر مردن براى یک جوانمرد ننگ است؟ مردن آن وقت ننگ است که هدف انسان پست باشد و بخواهد براى آقایى و ریاست کشته بشود که مىگویند به هدفش نرسید.اما براى آن کسى که به منظور اعلاى کلمه حق و در راه حق کشته مىشود که ننگ نیست.زیرا در راهى قدم برمىدارد که صالحین و بندگان شایسته خدا قدم برداشتهاند.پس چون در راهى قدم برمىدارد که با یک آدم هلاک شده بدبخت و گناهکار مانند یزید مخالفت مىکند بگذار کشته بشود.
من جان خود را فدا مىکنم و هرگز بقاى آن را خواستار نیستم، و به زودى در میدان جنگ شرکت خواهم کرد.شما مىگویید کشته مىشوم یکى از این دو حال بیشتر نیست، یا زنده مىمانم یا کشته مىشوم.چنانچه زنده ماندم پشیمان نیستم و کسى نمىگوید، تو چرا زنده ماندى.و اگر در این راه کشته بشوم، احدى در دنیا مرا ملامت نخواهد کرد، اگر بداند که در چه راهى رفتهام.در حالى که براى بدبختى و ذلت تو کافى است که زندگى بکنى اما دماغت را به خاک بمالند.
حسین بن على (ع) فرمود: با صراحت مىگویم.وحشت و ترس از مرگ براى من هرگز معنى و مفهومى ندارد و به خاطر پایدار ماندن مبانى شرف و فضیلت و پیروز گرداندن حق و عدل چیزى را آسانتر از مرگ نمىیابم.
مرگ در راه عزت و شرف را حیات جاوید مىبینم و زندگى با ذلت و خوارى چیزى جز مرگ نخواهد بود.
و باز ادامه داده مىگوید: آن کس که مرا از کشته شدن بیم مىدهد چه خطا و اشتباه بزرگى مرتکب شده و چه گمان نابجایى دارد.شرافت و عزت و همت من بالاتر از آن است که با ترس و وحشت از مرگ تن به ذلت و خوارى دهم، و خود را از میدان مبارزه با ظلم و ستم دور سازم .و باز بدانها خاطر نشان مىسازد که بالاترین اقدامى که مىتوانید انجام دهید کشتن من است، و من مىگویم، مرگ در راه خدا چه گوارا و شیرین است، اما نابودى مجد و بزرگوارى و عزت من، براى شما هرگز امکان پذیر نخواهد بود.پس بدین ترتیب مرا از کشته شدن چه باک؟
او کسى است که مىفرماید: «موت فی عز خیر من حیاة فى ذل»
مردن با عزت و شرافت از زندگى با ذلت به مراتب بهتر است.
از شعارهاى روز عاشوراى امام حسین (ع) در واقعه کربلا یکى این است:
الموت خیر من رکوب العار
و العار اولى من دخول النار
و الله من هذا و ذا جارى
مرگ بهتر از ننگ و ننگ نیز به مراتب بهتر از آتش است، خداوند بر هر یک از این دو ناظر خواهد بود.
و آنگاه که در کربلا وى را از هر طرف به محاصره درآورده و به او پیشنهاد مىکنند که تسلیم حکومت شود و بیعت با یزید را گردن نهد.وى با تندى مىگوید: به خدا قسم که من هرگز بیعت با یزید را نمىپذیرم.من هرگز نه دست ذلت به شما مىدهم و نه مانند بردگان فرار مىکنم.
آرى این حسین بن على است که مرگ را بر زندگى با ذلت ترجیح مىدهد، و براى رهایى از ننگ کشته شدن را انتخاب مىکند.او در مقابل لشگر دشمن مىایستد و فریاد مىزند این زنازاده پسر زنا زاده (عبید الله زیاد) مرا بر سر دوراهى نگاه داشته است.مرگ یا ذلت.آیا من تن به ذلت بدهم؟ هیهات که ما زیر بار ذلت برویم! هرگز من تن به خوارى نمىدهم.خدا و رسول و کسانى که در دامانهاى پاکیزه تربیت یافتهاند، پستى را نمىپسندند.دور باد ذلت از کسانى که صاحب روح منیع و بینى غیرتمندند.ما هرگز بندگى فرومایگان را بر قتلگاه کریمان و رادمردان اختیار نمىکنیم و مرجح نمىداریم.
امام حسین (ع) با فداکارى و جانبازى به سوى مرگ مىرود.فرزندان و کودکان و خانواده خود را همراه مىبرد، تا با جانبازى و وفادارى به عهد خود از دین جدش با آغوشى باز و روحى بخشنده و گذشت و بى آنکه کمترین تردیدى به خود راه دهد، پاسدارى و نگهبانى کند.و چنان که گویى سخنش از دل برمىخیزد در برابر دشمن مىایستد و مىگوید:
ان کان دین محمد لم یستقم الا بنفسى فیا سیوف خذینى
چنانچه دین محمد ص جز با کشتن من پایدار نمىماند، پس اى شمشیرها بر فرق من فرود آیید .
مداینى مىگوید: موقعى که امام حسن (ع) با معاویه پیمان صلح را امضا کرد.امام حسین (ع) رو کرد به او و گفت: این قرار داد براى من سخت ناگوار است.بهتر آن بود که همان روش پدرم على (ع) را به اجرا در مىآوردى.تا آنجا که برادرم به ناچار به این امر تن در داد .و صلح با معاویه را پذیرفت.و من هرگز خوشنود نبوده و همانند کسى که بینى او را ببرند و او درد و رنج را تحمل کند، از برادر خود اطاعت و پیروى کردم و از جان و دل پذیرفتم .ابن ابى الحدید مىنویسد:
سرور آزادگان و قهرمان مبارزه با ظلم و ستم و تنها کسى که درس بزرگوارى و علو همت به همه انسانها بیاموخت، و در برابر زندگى توأم با ذلت، مرگ در سایه شمشیر را انتخاب کرد، ابو عبد الله حسین بن على بن ابى طالب (ع) بود.هر چند که به وى پیشنهاد کردند و گفتند که خود و یارانش در امان خواهند بود.اما او زیر بار این ذلت نرفت و ننگ را از خود دور ساخت.او با اینکه به خوبى مىدانست که ابن زیاد وى را نخواهد کشت.با این وصف بکوشید تا از دیدار با ابن زیاد، همراه با خوارى به شدت دورى جوید.و این تنها حسین بن على (ع) بود که زیر بار ستم نرفت و مرگ را برگزید.و من از یحیى بن زید علوى بصرى که خود عالمى وارسته بود شنیدم که مىگفت: اشعار ابى تمام که گویند درباره محمد بن حمید طائى سروده بایستى اذعان کرد که حسین بن على (ع) را در نظر داشته است:
و قد کان فوت الموت سهلا فرده
الیه الحفاظ المر و الخلق الوعر
و نفس تعاف الضیم حتى کأنه
هو الکفر یوم الروع او دونه الکفر
فأثبت فی مستنقع الموت رجله
و قال لها من تحت اخمصک الحشر
تردى ثیاب الموت حمرا فما اتى
لها اللیل الا و هی من سند س خضر
ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه نیز آورده است:
کدام قهرمانى را مىشناسید که همانند حسین بن على (ع) این گونه از خود شجاعت و شهامت نشان داده باشد.چنان که دربارهاش گفتهاند، در واقعه کربلا آنگاه که همه برادران و فرزندان و یاران خود را از دست داد، با این وصف چون شیر مىغرید و سواران نامى را به خاک هلاکت مىانداخت.کدام قهرمانى را مىشناسید که اندکى زیر بار ستم نرفته باشد و همانند او در برابر ستمگران تسلیم نگردد.و با اینکه به وى امان دادند، باز هم جهت نابودى ستم و ستمگران در میدان نبرد بر دشمن بتازد.فرزندان و برادران و یاران خود را در این راه فدا کند، و سرانجام خود نیز به شهادت برسد.
حسین بن على (ع) بزرگ مردى است که باید قوم عرب وى را پیشواى خود قرار دهند و همه کس درس شهامت و مبارزه با ظلم را از آن حضرت بیاموزند.
شجاعت امام حسین (ع)
اما درباره شجاعت و دلیرى امام حسین (ع) همین بس که نه تنها تا کنون نظیر آن از هیچ سردار جنگى و هیچ قائد و پیشوایى دیده نشده بلکه در آینده و الى الابد نیز دیده نخواهد شد.
او کسى بود که در میدان نبرد همچنان با پایدارى و استقامت به مبارزه پرداخت و در نبردى عظیم با ظلم و کفر و تحمل رنج و ناراحتى بسیار دشمن را نابود ساخت و سرانجام خود نیز به شهادت رسید.برخى از راویان درباره او گفتهاند: در بلندى مقام و شخصیت انسانى در هیچ دوره و زمانى مانند حسین بن على (ع) دیده نشده است.وى با اینکه فرزندان و خاندان و یارانش به شهادت رسیده و از هر سو درمانده گشته بود، با این وصف خود با قلبى استوار و روحى قوى و شهامتى بى نظیر جنگ را ادامه مىداد.به خدا قسم هرگز در گذشته و حال همانند او دیده نشده است.
هر چه افراد دشمن وى را محاصره مىکردند و کار را بر او سختتر مىساختند، او نیز با شمشیر بران خود از چپ و راست به آنان هجوم مىبرد و بر قلب دشمن مىتاخت، چنان که گویى همه آنها چون گوسفندانى از برابر آن حضرت مىگریختند او بر صفوف دشمن حمله مىبرد، و آنها نیز همچون دستههاى ملخ به اطراف میدان نبرد مىگریختند.
او بود که در لحظات پایان جنگ در حالى که سراسر بدنش مجروح گشته و از اسب بر زمین افتاده بود، باز هم با پاى پیاده همچون سوارى شجاع نبرد را ادامه و افراد دشمن را به شدت در فشار و سختى قرار داد و پهلوانان را ناتوان ساخت.در این اثنا رو کرد به سپاه دشمن و گفت: آیا این همه جمعیت سزاوار است که بر یک نفر حمله برید؟
اوست که در لحظات بین مرگ و زندگى، چنان بیم و هراسى در میان پهلوانان انداخت، و آنگاه که خولى، تصمیم گرفت که سر مبارک آن حضرت را از تن جدا سازد، ترس و وحشت وى را فرا گرفت و لرزه بر اندامش افتاد و ضعف و ناتوانى بر وجودش مستولى شد.
شاعر معروف، سید حیدر حلى درباره او چنین مىگوید:
عفیرا متى عاینته الکماة
یحتطف الرعب الوانها
فما اجلت الحرب عن مثله
قتیلا یجبن شجعانها
امام حسین (ع) تنها کسى است که هرگونه رنج و مصیبت را با شکیبایى و صبر تحمل کرد و در برابر نیزهها و شمشیرها و خنجرها بایستاد.زره آن حضرت از شدت پرتاب تیرها همچون پوست خار پشت گشته بود، تا آنجا که گویند یکصد و بیست نیزه بر لباس آن حضرت وجود داشت و بر بدن مطهرش سى و سه تیر و سى و چهار زخم در اثر ضربت شمشیر دیده مىشد.
******************************
**********************************************************
******************************
ابن قتیبه در کتاب، الامامة و السیاسة، و کشى در کتاب، الرجال، آوردهاند:
مروان بن حکم در حالى که از طرف معاویه حاکم مدینه بود، نامهاى خطاب به معاویه به این شرح ارسال داشت.اما بعد، چنان که عمرو بن عثمان به من اطلاع داده، گویا عدهاى از مردان اهل عراق و گروهى از بزرگان حجاز با حسین بن على در رفت و آمد هستند، و من هرگز در این مورد در امان نخواهم بود.با تحقیق و بررسى براى من معلوم گردیده که وى در این اندیشه است که با حکومت مخالفت ورزد.از نظر خود در این مورد مرا مطلع ساز.
پس معاویه در پاسخ مروان نامهاى به این شرح برایش ارسال داشت.نامه تو را دریافت کردم و از امر حسین بن على در این مورد اطلاع یافتم.من به تو سفارش مىکنم که هرگز در هیچ امرى وى را مورد اعتراض قرار ندهى.تا آنگاه که او با تو کارى نداشته و بر حکومت ما اعتراضى نکند تو نیز از این امر خوددارى کن، و تا موقعى که او بر بیعت خود با ما پایبند باشد و بر حکومت ما اعتراضى نکند تصمیم نداریم که به آزار او بپردازیم.از این رو مراقب اعمال او باش و در عین حال سعى کن که بین تو و او نزاعى پیش نیاید.
معاویه نامهاى به حضور امام (ع) ارسال داشت و گفت:
اما بعد، از شما گزارشهایى به من مىرسد، که چنانچه درست باشد، هرگز سزاوار نیست به شما نسبت داده شود، و من تو را از این امر بر حذر مىدارم.به خدا سوگند، آن کس که پیمانى را امضا مىکند، و قرارى را به میان مىگذارد شایسته است به پیمان و قرار خود پایدار بماند، و در میان مردم از لحاظ شرافت و بزرگوارى و وفاى به عهد و پیمان چه کسى را بالاتر از تو مىتوان یافت.مقام و منزلت تو در نزد خداوند، سزاوار آن است که در پیمانها ثابت و استوار و به عهد خدا وفادار باشى.پس بدان هر موقع که بر ضد من اقدام کنى، من نیز تو را انکار خواهم کرد و از هر راهى به من حمله آورید، از همان راه تو را هدف حمله خود قرار خواهم داد.از این رو از ایجاد اختلاف و آشوب در میان این امت بپرهیز و زنهار، مگذار که با دست تو جنگى به وجود آید و خونى ریخته شود.تو که مردم را به خوبى آزمایش کردهاى، بنابراین درباره خودت و دین و امت محمد (ص) بیندیش و از فتنهها اجتناب کن، و به گفتار سفها و مردم جاهلى که فتنه و آشوب را دوست مىدارند گوش مدار.
همین که امام حسین (ع) نامه معاویه را دریافت کرد در پاسخ نامهاى به این شرح براى معاویه ارسال داشت.
اما بعد، نامهات به دستم رسید.نوشته بودى که درباره ما گزارشات نامطلوبى دریافت کردهاى و گفتهاى که به نظر تو این گونه اعمال را براى من سزاوار نمىدانى.و یادآورى کردهاى که تنها خداى تعالى مردم را به نیکیها راهنمایى کرده و پشتیبان نیکى است.اما باید بدانى که این گزارشهاى نامطلوب و ناروا را مردمى دروغگو و کرنش کار و فرومایه به تو مىفرستند .همان مردمان تملق پیشه و سخن چین که میان مردم تفرقه و جدایى مىافکنند، این گمراهان فتنهگر براى تو دروغ گفتهاند.نه مىخواستم تدارک جنگى با تو ببینم و نه در فکر قیامى علیه تو بودم.اما نه چنان پندارى که من از سکوت خود خوشنودم، بلکه در برابر حکومت باطل تو و ترک قیام و جهاد با تو از خداى خود بیم دارم.به هر حال هیچگونه عذرى براى من باقى نمانده، و بایستى این حقیقت را براى تو و یارانت که حزب ستمکاران و دوستداران شیاطینند بازگو کنم.آیا تو قاتل حجر بن عدى برادر کنده و یاران نمازگزار او که خداى را پرستش مىکردند نیستى؟ ایشان با ستمکارى و بدعتهاى ناپسند مخالف بودند و امر به معروف و نهى از منکر مىکردند، و در راه حق از سرزنش و ملامت هراسى نداشتند.اما تو با شمشیر ستم و کینه ایشان را کشتى بعد از آنکه پیمانهاى محکم و استوار با آنان بستى و امان دادى .تو از خدا نترسیدى و پیمان او را سست شمردى و در کمال جرأت و جسارت آنان را به قتل رساندى؟
آیا تو قاتل عمرو بن حمق یار و مصاحب رسول خدا (ص)، آن بنده صالح که کثرت عبادت او را فرسوده و پیکرش را نحیف و رنگ از رخسارش برده بود نیستى؟ در حالى که امانش دادى و چنان عهد و پیمانها برایش بستى که اگر براى بزهاى وحشى بسته مىشد از قله کوهها به زیر مىآمدند .
اى معاویه آیا تو ادعا نکردى که زیاد پسر سمیه که در فراش عبید از قبیله ثقیف به دنیا آمده فرزند پدر تو است؟ گمان بردى که او پسر ابو سفیان است و او را برادر خود خواندى در حالى که پیغمبر (ص) فرموده است که هر طفل نوزادى متعلق به همان خانه و فراشى است که به دنیا مىآید و زناکار را جز سنگباران نصیبى نباشد.و تو عملا سنت رسول خدا (ص) را ترک گفتى و از روى گمراهى مطابق هوا و هوس خویش گام برداشتى.
آنگاه زیاد را بر اهل اسلام مسلط ساختى تا مردم را بکشد و دست و پا و گوش آنان را قطع کند و چشمها را از حدقه بیرون آورد و مردم را بر درختان خرما به دار آویزد.
رفتارت آنچنان وحشیانه و ناهنجار است که گویى اصلا از این امت نیستى و این امت را با تو ربطى نیست.
مگر تو قاتل حضرمیین آن مرد با ایمان نیستى که همین زیاد درباره او شرحى به تو نوشت و گفت حضرمیین پیرو على بن ابى طالب (ع) است و تو پاسخ دادى هر کس را که بر دین على است بکشد.او نیز فرمان تو را اطاعت کرد و دوستداران على را کشت.و جسد مطهرشان را مثله کرد.
مگر دین على همان دین پسر عمش رسول الله (ص) نیست، که امروزه تو به نام همین دین بر جاى پیامبر (ص) تکیه زدهاى؟ اگر دین على و دین پیامبر نبود شرافت تو و پدرانت در همان زحمات طاقت فرساى بیابانگردى و کوچهاى زمستانى و تابستانى بود.
به هر حال آنچه باید بگویم گفتم.پس تو به خود و به دین خود و بر امت محمد (ص) بنگر.آگاه باش که کشانیدن این مردم به فتنه و فساد، خود بزرگترین گناه و سرپیچى از اوامر الهى است.و من فتنهاى را بزرگتر از اینکه تو بر این مردم حکومت کنى نمىبینم، و بزرگترین وظیفهاى که در برابر دین و امت محمد (ص) دارم این است که کار تو را آشکار کنم.پس اگر چنین کردم نزدیکى به خداست و اگر قصور کنم، از کوتاهى و قصور خود در پیشگاه الهى استغفار، و استمداد مىکنم که مرا ارشاد و رهبرى فرماید تا در کار و مهم خود موفق گردم.و نیز در نامهات گوشزد کردهاى که اگر من برخیزم، تو هم برخواهى خواست.هر نقشه و حیلهاى دارى به کار بند.اما آگاه باش که ضربات تو بر وجود من کارگر نیست، و مکر و حیلههاى تو بر من زیانى نیست و بر هیچ کس هم جز بر خودت ضرر نخواهى زد.تو بر مرکب جهل و نادانى سوار شدهاى.از عهد بستن و عهد شکستن یاد کردهاى.بدان که خصلت پیمان شکنى و نقض عهد شیوه خاص توست.آن عهدها و پیمانها که با ما بستى به کدامین عهدت پایبند ماندى؟ تو امانها دادى و هم خویشتن امان نامه خود را به زیر پاى افکندى، و با کشتن این پاکمردان پیمان خود را شکستى و سوگندها و عهدها را زیر پا گذاشتى.بى آنکه این افراد با کسى سر جنگ داشته و یا کسى را کشته باشند آنان را بکشتى.آنها کشته شدند، بى آنکه کسى را کشته باشند.تنها گناهشان این بود که فضایل و حق ما را به عظمت یاد مىکردند.تو آنان را از بیم آنکه شورش و انقلاب کنند بکشتى، و در ریختن خون این مردان خدا چه زود شتاب کردى.چه بسا اگر آنان را نمىکشتى پیش از آنکه انقلابشان به ثمر برسد، مرگ تو مىرسید و یا آنها پیش از آنکه دست به کارى بزنند خود به خود به مرگ طبیعى مىمردند.اى معاویه تو را به قصاص بشارت مىدهم، و یقین داشته باش که حساب و کتاب در کار است و خداوند بزرگ هیچ امر کوچک و بزرگى را بدون حساب نخواهد گذاشت.
مردم بىگناه را تهمت زدى و بکشتن دادى و پارهاى از ایشان را از خانههاى خود دور ساختى و به دیار غربت فرستادى و از مردم براى پسرت که جوانى شرابخوار و سگ باز بود به زور بیعت گرفتى.اما بدان که خداوند از این جنایات آگاه است، و فجایع تو را فراموش نخواهد کرد.چنان مىبینم که در تمام این احوال جز بر خودت هیچ کس را ضرر نرساندهاى و خود را به هلاکت مىافکنى.دین خود را از دست دادهاى و به امت اسلام خیانت ورزیدهاى و در امانت خیانت روا داشتى.از فرومایگان و سفیهان سخن شنیدى و به دلخواه آنان مردان پارسا و متقى را بیازردى.و السلام.
کشى مىگوید: معاویه که با خواندن نامه امام حسین (ع) در اندیشه فرو رفته بود گفت: از نامه او چنین برمىآید که وى حقد و کینه شدیدى در دل دارد و من تا کنون نمىدانستم.پسرش یزید رو کرد به او و گفت: چرا وى را پاسخ نمىگویى، و ادامه داده گفت: نامه او را طورى بنویس که موجب تحقیر وى گردد و اعمال ناپسند پدرش را نیز براى او بیان کن.
در این اثنا عبد الله بن عمرو بن عاص نیز وارد شد.معاویه نامه را به دست عبد الله سپرد و گفت: مىدانى، حسین بن على براى من چه نوشته است؟ بگیر و بخوان.عبد الله بن عمرو بن عاص نیز پس از مطالعه نامه جهت خوشایند معاویه رو کرد به او و گفت: پس چرا نامه تحقیر آمیزى براى او نمىنویسى.در اینجا یزید به پدرش گفت: ملاحظه کردید که نظر عبد الله نیز همان است که من گفتم.معاویه خندهاى سر داد و گفت، شما هر دو اشتباه کردهاید.آیا درست است که من على را مورد انتقاد و سرزنش قرار دهم؟ من هرگز این کار را صحیح نمىدانم.به نظر من سزاوار نیست که به این چنین اعمال دست زنم و به ناحق به سرزنش و عیبجویى کسى بپردازم و اعمالى را انجام دهم که خوشایند مردم نیست.من به این حقیقت واقف شدهام که چنانچه کارى ناصحیح انجام دهم بدون تردید مردم آن را تکذیب و از تأیید آن خوددارى مىکنند، و درباره حسین بن على نیز تا کنون چنین بوده و به خدا سوگند هیچ گونه موضعى براى انتقاد و عیبجویى او نمىیابم.اما در این فکر بودم که در ضمن نامهاى وى را مورد ارعاب و تهدید قرار دهم و از این اندیشه نیز منصرف گشتم.
معاویه در مدینه جاسوسى داشت که هر اتفاقى در میان مردم رخ مىداد به اطلاع وى مىرسانید .روزى براى معاویه نوشت، که حسین بن على یکى از کنیزان خود را پس از اینکه وى را آزاد ساخته به ازدواج خود درآورده است.معاویه بىدرنگ نامهاى براى امام حسین به این شرح ارسال داشت.
از معاویه به حسین بن على، اما بعد، براى من گزارش کردهاند که با یکى از کنیزان خود ازدواج کردهاید، در حالى که در میان قریش افرادى همردیف شما بودهاند که براى همسرى مناسبتر، و براى آوردن فرزند و دامادى شما شایستهتر بودند.پس بدین ترتیب موقعیت و منزلت خود را فراموش کرده و براى پاکى و صلاحیت فرزند توجه نکردهاید.آنگاه امام حسین (ع) در نامهاى پاسخ معاویه را چنین نوشت:
اما بعد، نامه تو را ملاحظه کردم.مرا مورد انتقاد و سرزنش قرار دادهاى به این عذر که کنیز خود را به همسرى انتخاب، و از ازدواج با افراد هم طراز خود از قریش خوددارى کردهام .اما بدان که از لحاظ شرف و بزرگوارى و نسب هیچ کس به پایه رسول الله (ص) نخواهد رسید .او کنیز و ملک شخصى من بوده است.وى را آزاد کردم و به این وسیله به ثواب و پاداش خداوند دست یافتم.و سپس مطابق سنت پیامبر (ص) او را به خود بازگردانیدم.بایستى بدانى که اسلام این گونه صفات پست و نژاد پرستى و نقایص را برطرف ساخته و امرى ناپسند دانسته است.از این رو براى هر مرد مسلمانى این گونه اعمال مورد سرزنش و انتقاد نخواهد بود و تنها ملامت و سرزنش به وقتى است که شخص مرتکب گناه گردد و یا به اعمالى که مربوط به دوران جاهلیت است دست بزند.
همین که معاویه نامه حسین بن على را خواند آن را در دست یزید قرار داد.یزید پس از قرائت نامه رو کرد به پدرش و گفت: ببین تا چه اندازه حسین بر تو فخر و مباهات کرده است.معاویه گفت: خیر، چنین نیست.بلکه این زبان گویاى بنى هاشم است و چنان تند و برنده است که گویى سنگ را مىشکافد، و آب دریا را به طرف خود مىکشاند.
******************************
**********************************************************
******************************
از نظر زمانى، نخستین عامل، درخواست بیعت از امام حسین (ع) از طرف حکومت یزید و مخالفت آن حضرت با این بیعت است. چنانکه مورخان مىگویند، پس از مرگ معاویه در نیمه ماه رجب سال 60 هجرى (16)یزید به «ولید بن عتبه بن ابى سفیان»، حاکم مدینه، نوشت که از حسین بن على براى خلافت او بیعت بگیرد و به وى فرصت تأخیر در این کار را ندهد. با رسیدن نامه یزید، حاکم مدینه حسین بن على (ع) را خواست و موضوع را با او در میان گذاشت. حسین (ع) که از زمان حیات معاویه با ولیعهدى یزید بشدت مخالفت کرده بود، این بار نیز از بیعت سرباز زد. زیرا بیعت با یزید، نه تنها به معناى صحه گذاشتن بر خلافت شخص ننگینى مانند او بود، بلکه به معناى تأیید بدعت بزرگى همچون تاسیس رژیم سلطنتى بود که معاویه آن را پایه گذارى کرده بود. چند روز فشار از طرف حاکم مدینه ادامه داشت، ولى حسین بن على (ع) در برابر آن مقاومت مىکرد. بر اثر تشدید فشار، حضرت در 28 رجب با اعضاى خانواده و گروهى از بنى هاشم، مدینه را به سوى مکه ترک گفت و در سوم شعبان وارد این شهر شد
انتخاب مکه از میان شهرهاى مختلف، به این دلیل بود که مکه، حرم امن بود، و علاوه بر آن موسم حج در پیش بود و با توجه به اجتماع قریب الوقوع حجاج در مکه، این شهر بهترین جا براى ابلاغ پیام امام و رساندن اهداف او به اطلاع مسلمانان بود
نهضت امام حسین (ع) تا اینجا ماهیت عکس العملى داشت،آنهم عکس العمل منفى در برابر یک تقاضاى نامشروع، زیرا حکومت یزید از او با فشار و اصرار بیعت مىخواست و او خوددارى مىورزید؛ ولى در هر حال این موضوع روشن است که امام پیش از آنکه دعوت کوفیان پیش آید، در برابر فشار حکومت یزید، از خود مخالفت نشان داد و اگر دعوت آنان نیز نبود، باز امام با یزید بیعت نمىکرد
ابن قتیبه در کتاب، الامامة و السیاسة، روایت کرده مىنویسد:
هنگامى که معاویه تصمیم گرفت براى یزید بیعت بگیرد، وارد مدینه شد.امام حسین و ابن عباس با وى ملاقات کردند.پس معاویه از فرزندان برادرش امام حسن (ع) جویا شد.امام وى را پاسخ گفت.معاویه در اینجا آغاز سخن کرد، و از پیامبر (ص) یاد کرده و در پایان خطابه خود گفت : شما از چندى پیش از امر یزید به خوبى آگاهید.خدا مىداند که منظور من از ولایت عهدى یزید تنها این است که شکافها پر شود و نابرابریها برطرف گردد.به نظر من این اقدام بهترین عملى است که انجام گرفته است، و هر چشم بینایى آن را مىپذیرد.
این نظر من درباره یزید است.حال با توجه به اینکه شما هم به زینت علم و دانش و کمال مروت و جوانمردى آراستهاید و هم با من نسبت خویشاوندى دارید، از هر کس در تأیید این نظریه سزاوارتر خواهید بود.من در موارد بسیارى یزید را مورد آزمایش قرار داده و در او اختصاصاتى دیدهام که در وجود شما و دیگران دیده نشده است.علاوه بر این او به سنت آگاه است و به قرائت قرآن آشناست.او داراى حلم و بردبارى است، تا آنجا که گویى بر شیران سرسخت ترجیح دارد.
شما خوب مىدانید که رسول خدا (ص) به وسیله رسالت خود از هر خطا و اشتباهى مصون خواهد بود.در غزوه السلاسل بى آنکه توجهى به ابو بکر صدیق و عمر فاروق و دیگر بزرگان صحابه و مهاجرین اولیه داشته باشد پرچم سپاه خود را به کسى سپرد که هیچ گونه نسبتى با قریش نداشت و او را بر دیگران ترجیحداد، و شما مىدانید که بهترین نمونه و الگوى ما رسول خداست. شما اى پسران عبد المطلب در این موقعیت نیک بنگرید، و بدانید که در هر حال ما و شما دو طایفهاى بودهایم که در میان جامعه سودمند بوده و سعى و کوشش فراوانى به کار بردهایم .
اکنون شما دو نفر از روى انصاف بیندیشید، و بدون تردید هر کس سخنى بر زبان بیاورد بر پایه گفتار شما خواهد بود.به خصوص که نزدیکان و خویشان بیش از همه در انتظار یارى شما بوده و در هر حال هر چشم بینا و آگاهى نظریات شما را مورد تحسین قرار خواهد داد.از درگاه خداوند براى خود و براى شما طلب آمرزش مىکنم.
همین که سخن معاویه بدینجا رسید، ابن عباس خود را آماده ساخت که به سخن پردازد، اما حسین بن على (ع) رو کرد به او و گفت: آرام باش.بدان که سخن او بیش از همه متوجه من بوده و بیش از هر کس او مرا به باد انتقاد و تهمت گرفته است.ابن عباس نیز از این امر خوددارى کرد.پس امام حسین (ع( برخاست.حمد و سپاس خداى را به جا آورد.بر پیامبر (ص) درود فرستاد و سپس سخن خود را چنین آغاز کرد.
اما بعد، اى معاویه بدان که گوینده هر اندازه سخن خود را طولانى سازد، باز هم هرگز یاراى برشمردن همه صفات رسول الله (ص) را نخواهد داشت، و تنها ممکن است به گوشهاى از صفات نیک آن حضرت اشاره کند.من خوب مىدانم که ملت اسلام پس از پیامبر (ص) چگونه رفتار کردند، و در برابر صفات و فضایل رسول خدا ستم روا داشتند.و درباره جانشین او از بیعت خود سرباز زدند.هیهات، هیهات، که سپیده صبح تاریکى شب را رسوا ساخت، و انوار درخشان خورشید بر نور ناچیز چراغها پیروز گردید.تو در برترىجویى در جاده افراط گام نهادى.در خودخواهى خود و نیز در برترى افراد ناشایست بر دیگران راه افراط و اجحاف پیمودى، و چنان خود را برتر شمردى که مانندى براى خود نیافتى.تو به تجاوز پرداختى و حقوق انسانها را هرگز مراعات نکردى، تا آنجا که شیطان به نصیب کامل و بهره فراوان خویش رسید.به آنچه که از یزید و شایستگى و تدبیر و سیاستش در میان امت محمد (ص) یادآور شدى آگاه گشتم.
تو بر این اندیشهاى که یزید را به مردم معرفى کنى، و چنان از او یاد مىکنى که مىپندارى چهره او بر مردم پوشیده است.و یا از امرى پرده برمىدارى که با دانش مخصوصى به کشف آن نایل شدهاى.یزید موقعیت و هدفهاى خویشتن را به مردم نشان داده است.بهتر آن است که براى یزید همان راهى را پیش گیرى که خود رفته است.راه سگ بازى و تماشاى نبرد و ستیز سگها، و کبوتر بازى و تماشاى بازى کبوتران نر و ماده و زنان خواننده و نوازنده و انواع و اقسام بازیها.آرى یزید در این فنون بصیرت کامل دارد.از این خیال درگذر.راستى آیا این همه وزر و وبال و بار گناه که از مردم به دوش گرفتهاى در پیشگاه خداوند براى تو کافى نیست، که باز هم مىکوشى با گمراهى این مردم بر دیگر گناهان خود بیفزایى؟ به خدا قسم اى معاویه تو دائم در این اندیشه به سر مىبرى که به امور ناشایست پرداخته و جز ظلم و ستم به کار دیگرى سرگرم نبودهاى، و بیدادگرى تو در همه جا شایع است، اما خود با مرگ، چندان فاصلهاى ندارى.در روز قیامت بر اعمالى وارد خواهى شد که ثبت و ضبط گردیده و روزى است که هرگز از آن گریزى نیست.
تو با این اعمال خود نسبت به ما ستم روا داشتى و ما را از میراث پدرى خود منع کردى.میراثى که پیامبر (ص) از همان آغاز ولادت براى ما فرزندانش مقرر فرموده بود.تو در غصب حق ما به همان دلیل متوسل گشتى که به هنگام وفات پیامبر (ص) براى جانشینى او استدلال مىکردند .او نیز این دلیل را پذیرفت و با ایمان به آن انصاف داد.پس به این ترتیب شما به ارتکاب هر کارى دست زدید و دلایل گوناگونى آوردید، و گفتید، چنین و چنان خواهد شد.تا سرانجام، اى معاویه سررشته کار به دست تو رسید.اما خلافت را از راهى به دست آوردى که هدف آن شخص دیگرى غیر از تو بود.در این مورد، اى دانایان عبرت گیرید.تو یادآور شدى که در عهد رسول خدا (ص) آن مرد فرماندهى سپاه را به عهده داشته و حضرت وى را امارت داده بود.باید بدانى که در آن هنگام عمرو بن عاص به این فضیلت مفتخر بوده که با پیامبر (ص) همنشین و با او بیعت کرده بود.تا اینکه خود در این امر کوتاهى کردند و مردم نیز از وى روى بگردانیدند و از حکومت او آزرده شدند و از همراهى با او خوددارى کردند، و رفتار نارواى او را برشمردند .سرانجام پیامبر (ص) فرمود: اى گروه مهاجرین از این روز به بعد او دیگر در میان شما مقامى ندارد و جز خودم کسى بر شما حکومت نمىکند.
تو چگونه به یک عمل منسوخ رسول خدا (ص) که در شرایطى خاص و سخت انجام گرفته استدلال مىکنى؟ ، و آن کس که مورد تأیید آن حضرت بوده برکنار کردهاى؟ تو چگونه به خود جرأت مىدهى که صحابى پیامبر (ص) را با تابعین مقایسه کنى و آنان را برابر بدانى؟ در حالى که خوب مىدانى که اطراف تو کسانى هستند که با رسول خدا (ص) همنشیناند و از افراد قابل اعتماد و دیندارى مىباشند.!
آیا درست است که این افراد را به طرف جوانى اسراف گر و فریفته دنیا سوق مىدهى.تا به این وسیله مردم را در شبهه انداخته و گرفتار خطا کنى؟ و به واسطه آن، دیگرى به لذایذ دنیا نایل گردد.اما بدان که به این وسیله آخرت خویشتن را بر باد مىدهى.و این براى تو جز زیانى آشکار امر دیگرى نخواهد بود.من از درگاه خداوندى براى خویشتن و براى شما آمرزش مىطلبم.
بیانات امام حسین (ع) در اینجا پایان یافت.پس معاویه رو کرد به ابن عباس و گفت: شنیدى، منظور او از این سخنان چه بود؟ حتما تو نیز سخنانى شدیدتر و تلختر از آنها خواهى گفت .ابن عباس گفت: به خدا سوگند، او ذریه رسول خدا (ص) و یکى از اصحاب کساء و از خاندانى پاک و مطهر است، و هر چه مىخواهى از وى بپرس و در میان مردم در انتظار باش و بدان که حکم خداوند جارى خواهد شد، که او بهترین داوران است.
******************************
**********************************************************
******************************
شیخ مفید در کتاب، ارشاد، مىنویسد: کلبى و مداینى و دیگر مورخین روایت کرده گویند:
همین که امام حسن (ع) از دنیا رفت شیعیان عراق به جنبش درآمدند، و در پى آن نامهاى به امام حسین (ع) نوشتند و یادآور شدند که معاویه را از خلافت خلع کرده و با آن حضرت بیعت خواهند کرد.
امام (ع) از این امر خوددارى کرده و فرمود: میان من و معاویه پیمانى است که تا پایان مدت آن شکستن آن روا نیست، و چون معاویه از دنیا رفت در این کار اندیشه خواهم کرد.
معاویه که پسرش یزید را به جانشینى خود انتخاب کرده بود در نیمه رجب سال شصت هجرى از دنیا برفت.در این موقع فرماندار مدینه ولید بن عتبة بن ابى سفیان بود.حکومت مکه نیز در دست عمرو بن سعید بن عاص معروف به اشدق از بنى امیه قرار داشت.در کوفه نعمان بن بشیر انصارى و در بصره عبید الله بن زیاد حاکم بودند.
یزید به پسر عموى خود، ولید بن عتبه، که در آن هنگام از طرف معاویه والى مدینه بود نامهاى نوشت و به وسیله یکى از خدمتکاران معاویه به نام ابن ابى زریق براى او ارسال داشت.در این نامه یادآور شده بود که از همه مردم براى او بیعت بگیرد.به خصوص سفارش بسیار کرده بود که از حسین بن على (ع) بیعت بگیرد، و گفته بود.براى او کمترین مهلتى روا مدار.چنانچه پذیرفت که به هدف رسیدهایم، در غیر این صورت سر از بدنش جدا کن و براى من بفرست.
معاویه پیش از مرگ خود به یزید گفته بود: از روبرو شدن با چهار نفر سخت بپرهیز.یکى از این چهار نفر حسین بن على بود.دوم عبد الله بن زبیر، سوم عبد الله بن عمر، و چهارمین نفر عبد الرحمن بن ابى بکر بود.به خصوص درباره امام حسین و عبد الله بن زبیر سفارش بیشترى کرده بود.اما فرزند زبیر همراه با برادرش جعفر بى آنکه شخص سومى از این امر آگاه باشد، از بیراهه رهسپار مکه گردید.در این اثنا ولید هشتاد و یک سوار در تعقیب او فرستاد، اما به دستیابى او موفق نشد.عبد الله بن عمر نیز پیش از آنها عازم مکه شده بود.
ولید در پى مروان بن حکم فرستاد و با وى در این امر به مشورت پرداخت.مروان رو کرد به ولید و گفت: بدون شک حسین بن على هرگز بیعت با یزید را قبول نخواهد کرد.چنانچه من به جاى تو بودم گردن او را مىزدم.ولید گفت: اى کاش من در این دنیا نبودم و این صحنه را مشاهده نمىکردم.پس ولید شبانه کسى را نزد حسین (ع) فرستاد و او را خواست.آن حضرت بى درنگ جریان را دانست و با گروهى از خویشان و نزدیکان که عده آنها به سى نفر مىرسید حرکت کرد، و به آنان دستور داد سلاحهاى خویش را بردارند، و فرمود: ولید در چنین وقتى مرا خواسته و بیم آن مىرود، مرا مجبور به کارى کند که من نتوانم آنرا بپذیرم و از ولید نیز ایمن نمىتوان بود.پس همراه من باشید و در کنار در خانه ولید بنشینید، چنانچه فریاد مرا شنیدید، بر او هجوم برید تا از من دفاع کنید.
امام حسین (ع) وارد خانه ولید شد.مروان بن حکم نیز در کنار ولید نشسته بود.قبل از هر چیز مروان خبر مرگ معاویه را به آن حضرت اطلاع داد.امام (ع) گفت: انا لله و انا الیه راجعون آنگاه نامه یزید و دستورى که براى گرفتن بیعت از او داده بود براى آن حضرت بخواند .پس امام بر آن شد که از گفتن پاسخ خوددارى کند و این موضوع را با طرحى مسالمت آمیز خاتمه دهد.و از مجلس او خارج شود.از این رو به ولید گفت: من اطمینان دارم که تو به بیعت پنهانى من قانع نخواهى شد.و خواهى گفت که بیعت با یزید را آشکارا انجام دهم.ولید گفت: آرى، چنین است.پس امام حسین (ع) فرمود: تا بامداد، منتظر باش و چنان که خواهى در این مورد اندیشه کن.ولید این سخن را پذیرفت و گفت به نام خدا بازگرد، تا فردا با گروهى از مردم به نزد ما بازگردى.
همین که امام (ع) از خانه ولید بیرون آمد، مروان رو کرد به ولید و گفت: به خدا سوگند، چنانچه حسین در این ساعت از تو جدا شود و بیعت نکند، دیگر هرگز بر او دست نخواهى یافت، تا مگر میانه تو و او کشتار بسیارى روى دهد.پس بهتر این است که او را زندان کنى تا اینکه یا بیعت کند و یا گردنش را بزنى.
همین که امام (ع) این گفتار را از شخص سنگدلى چون مروان (وزغ پسر وزغ ( شنید در حالى که به شدت در خشم فرو رفته بود، فریاد برآورد من هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد.در این هنگام از جا برخاست و به مروان گفت: واى بر تو اى پسر زرقاء، تو مرا به قتل تهدید مىکنى .به خدا دروغ گفتى و نابجا سخن راندى سپس خطاب به ولید فرمود: اى امیر، ما اهل بیت نبوت و معدن رسالت هستیم.خاندان ما محل رفت و آمد فرشتگان است.خداوند، اسلام را از خاندان ما آغاز کرد، و ختم رسالت را بر ما قرار داد.اما یزید مردى است فاسق و شرابخوار.دستش به خون نفوس محترم آلوده گردیده و آشکارا مرتکب فسق و فجور گشته است.از این رو انسانى همچون من هرگز با فردى چون او بیعت نخواهد کرد.بهتر است که ما و شما در آینده به این امر بنگریم و سرانجام معلوم خواهد شد که کدام یک از ما سزاوار رهبرى خلافت و بیعت خواهد بود.
امام حسین (ع) پس از این سخن بى درنگ به راه افتاد و خانه ولید را ترک فرمود.در بین راه در حالى که شعرى از یزید بن مفرع را مىخواند همراه با یاران خود به خانه بازگشت .
لا ذعرت السوام فی غسق الصبح
مغیرا و لا دعیت یزیدا
یوم أعطی مخافة الموت ضیما
و المنایا یرصدننی ان احیدا
بعضى گویند، امام (ع) موقعى که از مسجد الحرام به طرف عراق حرکت کرده بود این شعر را مىخواند، و اقوال دیگرى نیز در این مورد آمده است.
پس از اینکه امام (ع) برفت، مروان رو کرد به ولید و گفت: تو خطا کردى و به سخن من اعتنا نکردى.به خدا دیگر هرگز قادر به دست یابى بر او نخواهى بود.ولید در پاسخ به او گفت:
واى بر تو، از من مىخواهى که دین و دنیاى خود را به این وسیله بفروشم؟ به خدا قسم چنانچه تمام دنیا را در اختیار من گذارند تا در برابر آن دست خود را به کشتن حسین بن على آلوده سازم هرگز براى من پذیرفته نخواهد بود.سبحان الله، به خدا پناه مىبرم از اینکه حسین را به این بهانه که از بیعت با یزید خوددارى کرده به قتل رسانم؟ به خدا سوگند، هر کس آلوده به خون حسین گردد، بدون تردید به هنگامى که خداى را ملاقات کند نامه اعمالش سبک خواهد بود و در قیامت هرگز خداوند به وى نظر نکرده و او را از گناهش پاک نخواهد کرد، و به عذاب دردناکى گرفتار خواهد شد.
مروان که این سخنان را از ولید شنید گفت: حال که عقیده تو چنین است، کار به جایى کردهاى، این را به زبان گفت، اما در دل کار او را خوش نداشت و رأى او را نمىپسندید.
مورخین درباره ولید گویند: وى جنگ طلب نبود، بلکه دوستدار عافیت و سلامت بود.اما در حقیقت از رفتار سویى نسبت به امام حسین (ع) دورى مىجست، زیرا به مقام و منزلت آن حضرت به خوبى واقف بود.بنابراین تنها بدین خاطر نبود که وى در پى عافیت بوده است.
همین که یزید از رفتار ولید اطلاع یافت به جاى او عمرو بن سعید بن عاص را والى مدینه قرار داد.حسین بن على به خانه بازگشت و آن شب که شب شنبه بیست و هفتم رجب سال شصت هجرى بود در منزل خود اقامت گزید.فرداى آن روز به میان مردم رفت تا از اخبار جارى آگاهى یابد .در این اثنا مروان را ملاقات کرد.مروان رو کرد به آن حضرت و گفت: اى ابا عبد الله، من به شما توصیهاى دارم، چنانچه بپذیرى راه درست را یافتهاى.امام (ع) فرمود، بگو ببینم سخن تو چیست؟ پس مروان گفت: من به شما سفارش مىکنم بیعت با یزید بن معاویه را قبول کنى، و این هم براى دین و هم براى دنیاى شما بهتر است.امام فرمود: انا لله و انا الیه راجعون چنانچه اسلام به این مصیبت گرفتار گردیده و فردى مانند یزید حکومت اسلامى را در اختیار خود قرار دهد دیگر با اسلام بایستى خداحافظى کرد.
سخن آن حضرت با مروان به طول انجامید و امام در حالى که در خشم فرو رفته بود وى را ترک کرد.ساعات آخر روز شنبه ولید عدهاى را نزد امام فرستاد تا او را جهت بیعت با یزید فراخوانند .امام فرمود: بهتر است تا فردا صبر کنم و ببینم فردا چه خواهد شد.آنان نیز در این امر پافشارى از خود نشان نداده و او را ترک کردند.
همین که شب فرا رسید مدینه را به قصد مکه ترک کرد.برخى گفتهاند، صبح روز بعد از مدینه خارج گشت.به هر حال خروج امام شب یکشنبه بیست و هشتم رجب بوده که به سوى مکه حرکت فرمود .محمد بن حنفیه از خروج امام از مدینه اطلاع یافت، اما نمىدانست که آن حضرت به کجا مىرود .پس رو کرد به امام و گفت: اى برادر شما محبوبترین و عزیزترین مردم در نزد من هستید .به خدا سوگند که من از نصیحت کردن به هیچ کس دریغ ندارم، و چه کسى والاتر از شما که در این امر از همه سزاوارتر خواهید بود.شما برادر من و از یک خانواده هستید.شما روح و جان و نور چشم و بزرگ خاندان ما هستید.اطاعت و پیروى از شما بر من واجب گردیده است، زیرا خداوند شما را بر من فضیلت و برترى بخشیده و سرور جوانان بهشت قرار داده است.برادر ! توصیه من به شما این است که با یزید بیعت نکنى و تا آنجا که امکان پذیر است از شهرهایى که زیر نظر اوست دورى گزینى.نمایندگانى به سوى مردم گسیل دارى و از آنها بخواهى که بیعت با تو را بپذیرند.چنانچه با تو بیعت کردند، خداى را سپاس مىگذارى و چنانچه سرپیچى کرده و دست بیعت به دیگران دادند باز هم زیانى به دین و عقل تو وارد نگردیده است، و جوانمردى و فضیلت تو از میان نخواهد رفت، و چنانچه به یکى از این شهرها وارد شوى بیم آن دارم که میان مردم اختلاف به وجود آید.گروهى از تو پشتیبانى کرده و عدهاى دیگر بر علیه تو قیام کنند و کار به نبرد و جنگ و جدال منجر گردد، و در این میان تو هدف تیر بلا گردى .آن وقت است که خون بهترین افراد این امت از نظر خود و اصالت خانوادگى ضایع گردد و خانوادهات به خوارى نشانده شود.
امام فرمود: به عقیده تو به کدام ناحیه بروم؟ محمد حنفیه گفت: بهتر این است که وارد شهر مکه شوى، چنانچه در آن شهر اطمینان یافتى که محیط امنى است، در همان جا اقامت گزین و اگر از اهالى شهر بىوفایى مشاهده کردى، به سوى یمن حرکت کن.بدون تردید اهالى یمن یاران پدر و جد شما هستند و دلهاى رئوف و قلبهاى پر محبت دارند و سرزمین وسیع و گستردهاى در اختیارشان است.و اگر در آن شهر نیز اطمینان نبود از راه بیابان، ریگزارها و کوهستانها از شهرى به شهر دیگر حرکت کن، تا وضع مردم و سرانجام آنها را در نظر بگیرى، و خداوند میان شما و گروه ستمکار داورى فرماید، امیدوارم با نظر صایبى که دارى بهترین روش را در این امر انتخاب کنى.
امام (ع) فرمود: چنانچه در تمام این دنیا ملجأ و مأوایى نیابم باز هم با یزید بیعت نخواهم کرد.در این هنگام، محمد حنفیه که اشک از چشمانش سرازیر گشته بود سخن آن حضرت را قطع کرد و امام نیز همراه با او به گریه افتاد و مدتى مىگریستند، امام حسین (ع) به گفتار خویش چنین ادامه داد: اى برادر، خداوند تو را جزاى خیر دهد.به حقیقت خیر خواهى و دلسوزى کردى.امیدوارم که رأى تو محکم و با موفقیت قرین باشد، اما من اکنون تصمیم دارم به طرف مکه حرکت کنم.من و برادرانم و فرزندان برادرم و گروهى از شیعیانم آماده این سفر هستیم، زیرا آنها با من هم عقیده بوده و رأى و نظر آنان نیز همان رأى و نظر من است.اما وظیفه تو این است که در مدینه اقامت گزینى، و گزارش همه امور را در نظر گیرى و بى آنکه امرى را از من پوشیده دارى اطلاعات لازم را در اختیار من قرار دهى.
همین که زنان بنى عبد المطلب اطلاع یافتند که امام حسین (ع) تصمیم دارد مدینه را ترک کند، در اطراف او اجتماع کردند و به گریه و زارى پرداختند.پس امام (ع) به میان آنها آمده رو کرد به آنها و گفت: شما را به خدا سوگند مىدهم که از این امر خوددارى کنید، زیرا که خداوند و رسول او هرگز از این امر خوشنود نخواهند شد.زنان به حضرت گفتند پس در چه موقع نوحه و زارى کنیم؟ در نظر ما این روز همانند روزى است که در آن، رسول الله (ص) و على و فاطمه و حسن (ع) و رقیه و زینب و ام کلثوم از دنیا برفتند.خداوند جان ما را فداى تو گرداند، اى کسى که محبوب قلوب همه نیکان و مؤمنان خواهى بود.
امام حسین (ع) که در تاریکى شب آماده حرکت از مدینه گردیده بود، ابتدا نزد قبر مادر گرامى خود رفت و با او وداع کرد.آنگاه رهسپار آرامگاه برادرش امام حسن (ع) گردید و با او نیز خداحافظى کرد.در این سفر غیر از محمد بن حنفیه و عبد الله بن جعفر، فرزند برادر و برادران و عده بسیارى از اهل بیت او همراه با آن حضرت مدینه را ترک کردند.بدین ترتیب امام (ع) در تاریکى شب از مدینه خارج شد در حالى که این آیه را مىخواند: « فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنى من القوم الظالمین » .
پس آن حضرت راه بزرگ و اصلى را انتخاب و به طرف مکه حرکت کرد.خاندان امام (ع) گفتند، همان طور که پسر زبیر از بیراهه رفت بهتر است که شما هم از بیراهه بروید و مانند او مورد تعقیب قرار نگیرید.حضرت فرمود: من هرگز چنین نخواهم کرد و از راه راست به در نروم، تا خداوند آنچه را که اراده اوست میان ما حکم فرماید.در همین مواقع بود که عبد الله بن مطیع او را ملاقات کرده رو کرد به آن حضرت و گفت: جانم فداى شما باد قصد کجا دارید؟
امام فرمود: اکنون به مکه مىروم، و پس از آن از خداوند طلب خیر مىکنم.ابن مطیع گفت : خداى شما را خیر دهد، و ما را فدایى شما قرار دهد.به نظر من چنانچه به مکه مىروید بهتر است که هرگز رهسپار کوفه نگردید.کوفه شهرى است که هرگز خیرى در آن وجود نداشته و براى کسى مبارک نبوده است.در همین سرزمین بود که پدر بزرگوارت به شهادت رسید و برادرت نیز خوار شد، و از سوى دشمن هدف تیر قرار گرفت تا آنجا که نزدیک بود جان خود را از دست بدهد.من به شما توصیه مىکنم که هرگز مکه را ترک نکنید.زیرا که شما سرور عرب هستید و در بزرگى میان مردم حجاز هیچ یک به پایه شما نمىرسد.پس مردم از هر سو به جانب شما رو مىآورند.جانم فداى شما باد بار دیگر سفارش من به شما این است که از مکه و حرم شریف دور نگردید.سوگند به خداى چنانچه شما را آسیبى رسد و از میان ما بروید، آن وقت است که ما به دستبرد راهزنان گرفتار خواهیم شد.بدین ترتیب ورود امام حسین (ع) به مکه در روز جمعه سوم شعبان بوده است و چنان که قبلا اشاره شد خروج آن حضرت از مدینه در بیست و هشتم رجب اتفاق افتاد.بنابراین فاصله این دو شهر را در مدت پنج روز طى کردند.امام (ع) به مکه وارد شد در حالى که این آیه را مىخواند: (و لما توجه تلقاء مدین قال عسى ربی ان یهدینی سواء السبیل، ) هنگام ورود امام (ع) به مکه، در سوم شعبان بود.بقیه این ماه و همچنین ماههاى رمضان و شوال و ذیقعده را در مکه اقامت کرده و هنگام خروج آن حضرت از مکه هشتم ذى حجه بوده است.طى این مدت که امام (ع) در مکه اقامت داشت، مردم از اطراف به خانه او رو مىآوردند و بزرگان قوم از نقاط دور دست و شهرهاى مختلف به دیدارش نایل مىشدند.پسر زبیر که در مکه پیوسته کنار خانه کعبه به نماز و طواف پرداخته بود، به همراه مردم گاه دو روز متوالى و گاه دو روز یک بار به دیدار آن حضرت مىشتافت، و به مشورت با امام (ع) مىپرداخت.اما وجود آن حضرت در مکه از همه کس بر او گرانتر بود، زیرا که خود مىدانست که تا حسین (ع) در مکه هست مردم حجاز با او بیعت نخواهند کرد، چون امام حسین (ع) نزد مردم محبوبتر و مقامش والاتر است.و مردم نیز به وى میل و رغبت بیشترى دارند.
******************************
**********************************************************
******************************
وقتى مردم کوفه از مرگ معاویه آگاه شدند و دانستند که امام حسین (ع) با یزید بیعت نکرده است، بیدرنگ درباره یزید به جستجو پرداختند.آنگاه بر در خانه سلیمان بن صرد خزاعى گرد آمدند.همین که اجتماع آنان کامل شد، سلیمان برخاست و به ایراد سخن پرداخت.وى در پایان گفتار خود گفت: شما اطلاع یافتهاید که معاویه به هلاکت رسیده و به سوى پروردگار رفته است تا به سزاى اعمال خود برسد.فرزندش یزید به جاى او به حکومت رسیده است.حسین بن على ضمن مخالفت با او و بدان جهت که از چنگال طاغوتیان آل ابو سفیان اموى در امان باشد رهسپار مکه شده است.شما که از شیعیان او و قبلا نیز از پیروان پدرش بودهاید، امروز نیازمند یارى شماست.چنانچه مىدانید و آماده هستید وى را یارى دهید و با دشمنانش به مبارزه پردازید، آن حضرت بنویسید و آمادگى خود را جهت دعوت به کوفه اعلام دارید.اما چنانچه از پراکندگى و سستى در یارى او بیم دارید، وى را فریب ندهید.همه یک صدا گفتند: ما با دشمن او خواهیم جنگید و در راه او جانفشانى و خود را فداى او خواهیم کرد.بدین ترتیب اهالى کوفه نامهاى براى حسین بن على (ع) نوشتند و به وسیله عدهاى همراه با ابو عبد الله جدلى ارسال داشتند .نامه مزبور به این شرح بود: بسم الله الرحمن الرحیم، نامهاى است به حسین بن على از سلیمان بن صرد، مسیب بن نجبه، رفاعة بن شداد بجلى، حبیب بن مظاهر و عبد الله بن وال، و شیعیان او از مؤمنین و مسلمین از اهالى کوفه.سلام بر تو، اما بعد، سپاس خداوندى را که دشمن سرکش و ستمکار و دشمن پدر شما را در هم شکست و نابود کرد.دشمنى که به این امت یورش برد و به ستمکار خلافت و زمامدارى آنان را به چنگ خود درآورد، و اموال آنان را به زور بگرفت و بى آنکه رضایت آنان را فراهم آورد، خود را فرمانرواى آنان کرد.نیکان و برگزیدگان آنان را بکشت، و بدکاران و اشرار را به جاى نهاد، و مال خدا را دست به دست در میان گردنکشان و ثروتمندان قرار داد.همچنان که قوم ثمود از رحمت خدا دور گشتند، دورى و نابودى نیز بر او باد.
شما خود مىدانى که براى ما پیشوایى نیست.پس به سوى ما روى آور.امید است که خداوند به وسیله تو افراد ما را به گرد هم فراهم آورد و به سوى حق راهبرى فرماید.اینک نعمان بشیر در قصر فرماندارى اقامت کرده است، و ما هرگز در جمع او شرکت نکرده و در نماز جمعه و عید با او همراهى نمىکنیم.چنانچه ما بدانیم که شما به سوى کوفه حرکت خواهى کرد، او را از شهر کوفه بیرون ساخته، و انشاء الله تعالى او را به شام خواهیم فرستاد.درود و رحمت خداوند بر تو اى فرزند رسول الله (ص) و بر پدر ارجمند تو باد.و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم.
برخى گویند: این نامه را به وسیله عبد الله بن مسمع همدانى و عبد الله بن وال براى امام فرستاده و به آن دو دستور دادند، نامه را با سرعت به آن حضرت برسانند.پس آن دو با شتاب برفتند تا در دهم ماه رمضان به مکه وارد شدند و نامه را به امام تسلیم کردند، مردم کوفه دو روز پس از فرستادن نامه مزبور، قیس بن مسهر صیداوى، عبد الرحمن بن عبد الله بن شداد ارحبى و عمارة بن عبد الله سلولى را همراه با صد و پنجاه نامه که هر یک از آنها امضاى یک یا دو یا چهار نفر را داشت نزد امام (ع) روانه ساختند.هر چند که امام (ع) به هیچ یک از آنان پاسخ ندادند و سکوت کردند، اما همچنان نامههاى بسیارى براى او ارسال مىشد، و در یک روز ششصد نامه به دست آن حضرت رسید، و این امر همچنان ادامه داشت تا آنجا که جمع نامههاى وارده به دوازده هزار مىرسید.سپس دو روز دیگر سپرى شد.هانى بن هانى سبیعى و سعید بن عبد الله حنفى را که آخرین فرستادگان کوفیان بودند روانه مکه ساختند و نامهاى به وسیله آن دو به این شرح براى امام ارسال داشتند:
بسم الله الرحمن الرحیم: نامهاى است به حسین بن على (ع) از جانب شیعیان آن حضرت از مؤمنین و مسلمین.اما بعد، اى امام، هر چه زودتر به نزد ما بیایید که مردم در انتظار شمایند و اندیشهاى جز تو ندارند.پس با شتاب، و باز هم با شتاب به سوى کوفه حرکت کنید، با شتاب، با شتاب، والسلام.
همچنین، شبث بن ربعى تمیمى، حجار بن ابجر عجلى، یزید بن حارث بن یزید بن رویم شیبانى، عزرة بن قیس احمسى، عمرو بن حجاج زبیدى و محمد بن عطارد بن حاجب بن زراره تمیمى نامهاى نوشتند و با همان گروه براى آن حضرت ارسال داشتند بدین مضمون:
پس از حمد و سپاس به درگاه خداوندى، باغها سرسبز و میوهها رسیدهاند.پس هرگاه مایل باشید به سوى ما بیایید که لشگر بسیار و مجهز جهت یارى شما آمادهاند، سلام و رحمت خداوند و برکات او بر شما و بر پدر بزرگوارت باد.
در روایت دیگر چنین آمده است که اهالى کوفه در نامههاى خود که به آن حضرت ارسال داشتند یادآور شده بودند: صد هزار شمشیر نزد ما آماده است، پس بىدرنگ به سوى کوفه حرکت کنید .
فرستادگان مردم کوفه یکى پس از دیگرى نزد آن حضرت گرد آمدند.امام حسین (ع) از هانى و سعید اخبارى را جویا شدند و گفتند: به وسیله چه کسانى نامه شما نوشته شده است؟
آن دو گفتند: اى فرزند رسول خدا، کسانى که این نامه را ارسال داشتهاند عبارتند از: شبث بن ربعى، حجار بن ابجر، یزید بن حارث بن یزید بن رویم، عزرة بن قیس، عمرو بن حجاج و محمد بن عمیر بن عطارد.
)هر چند که این عده از افراد مشهور کوفه بودند، اما هیچ یک به عهد خود وفا نکردند و بر خلاف وعدههاى خود بر علیه آن حضرت قیام کردند و با امام ع جنگیدند(.
سپس امام حسین ع از جاى خود برخاست و بین رکن و مقام دو رکعت نماز به جاى آورد و از خداى در این مورد طلب خیر کرد.سرانجام نامهاى به وسیله هانى بن هانى و سعید بن عبد الله براى اهالى کوفه فرستادند.مضمون نامه چنین بود:
بسم الله الرحمن الرحیم، نامهاى است از حسین بن على ع به گروه بسیار مؤمنین و مسلمین .اما بعد، نامههاى شما را آخرین فرستادگان شما یعنى هانى و سعید براى من آوردند.آنچه که براى من شرح داده و یادآور شدهاید دریافتم.سخن اکثریت شما این بود که: براى ما امام و پیشوایى نیست و گفتهاید که به سوى شما حرکت کنم، و به این وسیله خداوند ما را بر حق و هدایت گرد آورد، و من هم اکنون برادر و پسر عمو و کسى که در خاندانم مورد اطمینان بوده، یعنى مسلم بن عقیل را به سوى شما گسیل مىدارم.چنانچه وى در گزارش خود اطلاع دهد که اکثریت مردم و افراد آگاه و صاحب نظر بر آنچه که در نامههاى شما آمده و فرستادگان شما گفتهاند مطابق باشد، انشاء الله تعالى به زودى به نزد شما خواهم آمد.به جان خودم سوگند، امام و پیشوا کسى است که در میان مردم به کتاب خدا حکم کند و رفتارش توأم با عدل و داد باشد.از دین حق پیروى، و خود را در آنچه مربوط به خدا و رضاى اوست نگهدارى کند.و السلام.
پس امام حسین ع مسلم بن عقیل را خواستند و به گفته بعضى نامهاى در پاسخ نامههاى کوفیان نوشتند و او را همراه با قیس بن مسهر صیداوى و دو نفر دیگر رهسپار کوفه ساختند.امام ع وى را به تقوى و پوشیده داشتن امر خود و عطوفت و مهربانى با مردم توصیه فرمود، و به وى گفت: چنانچه مردم را مشاهده کند که گرد آمده و هماهنگ هستند به زودى به آن حضرت اطلاع دهد.پس مسلم که رحمت خدا بر او باد به راه افتاد، ابتدا به مدینه رفت و دو نفر راهنما براى خود انتخاب کرد و راه کوفه را در پیش گرفت.آن دو مسلم را از بیراهه بردند و راه را گم کردند.تشنگى شدیدى بر آنان غلبه کرد و از ادامه راه بازماندند.پس از آنکه راه را پیدا کردند با اشاره علایم راه را به مسلم نشان دادند و خود در اثر تشنگى جان سپردند .مسلم پس از پیمودن راه به محلى که معروف به مضیق بوده و آب فراوانى داشت که قبیله بنى کلب از آن سیراب مىشدند، رسید و نامهاى به امام نوشت و به وسیله قیس بن مسهر ارسال داشت.متن نامه چنین بود: اما بعد، من از مدینه با دو تن راهنما به کوفه رهسپار شدم.آن دو از راه کناره گرفته و راه را گم کردند.تشنگى بر ایشان سخت شد.دیرى نپایید که از دنیا برفتند.ما به راه خود ادامه دادیم، تا آنگاه که به آب رسیدیم جز رمقى مختصر براى ما نمانده بود و این آب در دره خبث است و به نام مضیق خوانده مىشود و من این راه را به واسطه این جریان به فال بد گرفتم از این رو چنانچه اجازه دهید مرا از رفتن بدین سفر معذور دارید، و دیگرى را به جاى من بفرستید.و السلام.
امام حسین ع در پاسخ او نوشت: اما بعد، من از آن بیم دارم که چیزى جز ترس نباشد که تو را وادار به استعفا کرده است.پس اندیشه مکن و همان راهى که تو را فرستادهام در پیش گیر.همین که مسلم نامه حضرت را خواند گفت: من هرگز از جان خود بیمناک نیستم.پس بیدرنگ راه کوفه را در پیش گرفت.در میان راه به محلى رسید که آب فراوانى داشت و نزدیک قبیله طى بود.سپس از آنجا نیز گذشت مردى را دید که مشغول تیراندازى است و آهویى را شکار کرده است.مسلم رو کرد به او و گفت: امیدوارم انشاء الله تو نیز با ما هماهنگ شوى تا دشمن را از پاى درآوریم.سرانجام وارد کوفه شد، و در خانه مختار اقامت کرد.مردم دسته دسته به دیدن او آمدند، همین که گروهى در آنجا فراهم شدند، مسلم نامه حسین بن على ع را بر ایشان خواند و آنان گریستند و با او بیعت کردند.سرانجام تعداد کسانى که با وى بیعت کردند به هیجده هزار نفر رسید.مسلم بیدرنگ نامهاى به امام ع نوشت: رهبر یک گروه هرگز به همراهان خود دروغ نمىگوید.اکثر مردم کوفه با شما دست بیعت دادهاند.و هیجده هزار نفر تا کنون بیعت خود را اعلام کردهاند.با وصول این نامه هر چه زودتر به طرف کوفه حرکت فرمایید .و السلام.
مردم همچنان به خانه مسلم رفت و آمد مىکردند تا آنجا که محل اقامت او آشکار گردید.نعمان بن بشیر که از طرف معاویه فرماندار کوفه بود، و یزید نیز او را بر همان منصب به جاى نهاده بود از این امر آگاه شد. ( نعمان که از اصحاب رسول الله ص بود در نبرد صفین با معاویه همراه شده و در ردیف پیروان او درآمد.اما سرانجام در فتنه ابن زبیر اهالى حمص وى را به قتل رساندند.در حالى که خود والى این شهر بود(.
پس نعمان بر منبر رفت و خطاب به مردم گفت: از فتنه و آشوب بر حذر باشید.در این اثنا عبد الله بن مسلم بن سعید حضرمى هم پیمان بنى امیه از جاى برخاست و با تندى به نعمان گفت: کار ناروایى مرتکب شدهاى و آنچه تو در این مورد مىپندارى سخن کسانى است که از روى ضعف و ناتوانى مىگویند.نعمان به او گفت: چنانچه من در اطاعت و پیروى از خدا ناتوان باشم بهتر از آن است که در موضع قدرت باشم، اما در برابر خداوند به گناه و معصیت آلوده گردم.این را بگفت و از منبر به زیر آمد.آنگاه عبد الله بن مسلم ضمن نامهاى، ورود مسلم به شهر کوفه و بیعت مردم را با او براى یزید گزارش کرد.و در نامه خود به وى اطلاع داد و گفت: چنانچه بخواهى کوفه در فرمان تو باشد، مرد نیرومندى را به طرف کوفه روانه ساز تا فرمان تو را به انجام رساند، و مانند خودت درباره دشمنت رفتار کند.زیرا که نعمان بن بشیر مردى ضعیف و ناتوان است و یا خود را به ناتوانى مىزند.
پس از او عمارة بن ولید بن عقبه و عمر بن سعد نیز شبیه به نامه عبد الله بن مسلم براى یزید ارسال داشتند.همین که نامهها به یزید رسید، وى سرجون رومى غلام معاویه را خواست . (هر چند که این فرد از خدمتگذاران معاویه بود، اما در زمان حیات معاویه بر او چیرگى داشت) پس یزید به وى گفت: درباره والى کوفه رأى تو چیست؟ یزید در آن هنگام بر عبید الله بن زیاد که حاکم بصره بود خشمناک شد.معاویه پیش از مرگ خود با صدور حکمى فرماندارى کوفه را نیز به وى سپرده بود اما پیش از آن که این حکم به دست وى برسد، معاویه خود به هلاکت رسیده بود.در اینجا سرجون به یزید گفت:
چنانچه معاویه زنده بود و در این مورد رأى مىداد آن را مىپذیرفتى؟ یزید گفت: آرى، سرجون حکم فرماندارى عبید الله بن زیاد را براى کوفه به یزید نشان داد.بدین ترتیب یزید حکومت بصره و کوفه را به عبید الله واگذار کرد، و ضمن نامهاى که به وسیله مسلم بن عمر و باهلى براى عبید الله فرستاد به وى گوشزد کرد و گفت: پیروان من از کوفه به من اطلاع دادهاند که مسلم بن عقیل در کوفه مردم را گرد آورده تا در میان مسلمانان ایجاد اختلاف کند.از این رو با خواندن این نامه به طرف کوفه حرکت کن، و به هر طریق که مىدانى در جستجوى او باش تا بر او دست یابى.پس او را در بند کن، یا به قتل رسان و یا از شهر بیرونش کن.و السلام.
مسلم بن عمرو به راه افتاده تا در بصره به عبید الله رسید.عبید الله بى درنگ دستور داد توشه سفر بردارند و آماده حرکت شوند فرداى آن روز به جانب کوفه روان شدند.
******************************
**********************************************************
******************************
حسین بن على ع نامهاى نیز به سران قبایل و اشراف بصره مانند مالک بن مسمع بکرى، احنف بن قیس، یزید بن مسعود نهشلى، منذر بن جارود عبدى و مسعود بن عمر ازدى مرقوم داشت و آن را به وسیله یکى از یاران خود که نامش سلیمان و کنیهاش ابا رزین بود براى مردم بصره فرستاد.متن نامه به این شرح بود:
اما بعد، خداوند محمد ص را از میان بندگانش انتخاب فرمود و او را با اعطاى مقام نبوت گرامى داشت.سپس در حالى که وى وظیفه پیامبرى خویش را به نیکى انجام داد و بندگان خدا را از هدایت و راهنمایى بهرهمند ساخت به سوى خویش فراخواند و ما خاندان، اولیاء، وارثان و جانشینان وى بوده و نسبت به مقام او از هر کس شایستهتر بودهایم.اما عدهاى بر ما سبقت گرفته و این حق را از ما گرفتند و ما نیز به خاطر دورى از فتنه و فساد و اختلاف میان مسلمانان و طلب عافیت و آرامش تن به رضا دادیم و سکوت کردیم.هر چند که خود مىدانستیم که ما بر آنان که بر مسند حکومت تکیه زدهاند برترى داریم.
اینک من پیک خود را همراه این نامه براى شما مىفرستم و شما را به کتاب خدا و سنت رسول الله دعوت مىکنم، زیرا که دیگر سنت پیامبر از میان رفته و جاى آن را بدعت گرفته است .چنانچه دعوت مرا بپذیرید و از من پیروى کنید شما را به راه رشد و هدایت راهبرى خواهم کرد.
یزید بن مسعود که نامه امام ع را خواند از افراد قبایل بنى تمیم و بنى حنظله و بنى سعد دعوت کرد و همین که در اطراف او حاضر شدند آنان را مخاطب ساخته گفت: اى بنى تمیم، منزلت و موقعیت من نزد شما چگونه است؟ پس همگى به وى گفتند، مبارک باد بر تو.سوگند به خداى که تو بالاترین یاور ما هستى و از لحاظ انسانیت و عزت از هر کس والاتر و از نظر شرافت و فخر بالاترین مقام را دارا مىباشى و بر همه پیشى گرفتهاى.سپس گفت: من شما را فراخواندم تا درباره امرى با شما به مشورت پردازم و کمک و یارى شما را خواستار شوم.مردم در پاسخ او گفتند ما در مصالح و نصایح تو هرگز کوتاهى نخواهیم کرد و آنچه را که خود صلاح بدانیم تو را در جریان امر قرار خواهیم داد.از این رو هر چه خواهى بگو ما نیز گوش خواهیم کرد .
یزید بن مسعود به سخن پرداخت و گفت: بدانید که معاویه از دنیا رفت و با مرگ او رشته جور و گناه گسیخته شد و پایههاى ظلم و ستم فروریخت و معاویه پیش از آنکه به هلاکت برسد براى پسرش بیعت گرفت.او چنان مىپنداشت که با این کار بنیان خلافت محکم مىگردد و هیهات از این اندیشه باطل که رشته آن بریده شد.و از این خیال هرگز طرفى نبست و با تمام سعى و تلاش خود در این راه جز سستى و خوارى نتیجهاى نگرفت.اینک فرزندش یزید شرابخوار و فاسد ادعاى خلافت و امارت بر مسلمانان را داشته و بى آنکه مردم از وى راضى و خوشنود باشند حکومت را در اختیار خود گرفته است.در حالى که نه از حلم و بردبارى بهرهاى دارد و نه به زیور علم آراسته است و از تشخیص حق پیش پاى خود را نیز نمىبیند.
سوگند به خداى که امروز نبرد با یزید از جهاد با مشرکین افضل است.اکنون اى مردم این شخص، حسین بن على فرزند رسول خداست.او از شرافتى اصیل و رأى و اندیشهاى متین برخوردار است.بیان فضایل او از توان ما خارج است و علم و دانش او به توصیف نیاید، و از هر کس براى خلافت شایستهتر است.بر خردان عطوفت ورزد و پیران را ملاطفت و مهربانى کند.او انسان بزرگوارى است که رعایت حقوق رعیت را مىکند و امت را پیشوایى نیکو خواهد بود.خداوند او را بر خلق حجت فرستاد و موعظت او را ابلاغ فرمود.شما خوب مىدانید که احنف که به نام صخر بن قیس خوانده مىشد چگونه در نبرد جمل شما را از یارى با امیر المؤمنین بازداشت و ذلت و خوارى بخشید.اکنون آن آلودگى را با نصرت و همکارى با پسر رسول خدا ص بشویید .سوگند به خداى که هر کس از نصرت فرزند پیامبر ص کوتاهى کند، خداوند تعالى اولاد او را در چاه مذلت و خوارى اندازد و افراد عشیره و خاندانش را کاهش دهد.اکنون من زره مبارزه در بر کردهام و جوشن نبرد بر خود پوشیدهام و بدانید آن کس که کشته نشود هم سرانجام جان دهد و آنکه از مرگ بگریزد عاقبت به چنگ او گرفتار آید.رحمت خداوند بر شما باد.مرا پاسخ دهید و جواب نیکو در میان آرید.پیش از همه، افراد قبیله بنى حنظله بانک برداشتند و گفتند: اى ابا خالد، ما تیرهاى خود را در کمان نهادهایم و رزم آوران قبیله تو و سواران عشیره تو هستیم.چنانچه ما را از کمان بگشایى بر نشان زنیم و اگر بر نبرد و قتال فرمایى نصرت کنیم.چون به دریاى آتش زنى واپس نمانیم و اگر که سیلاب بلا بر تو روى کند روى نگردانیم .با شمشیرهاى خود به یارى تو مىشتابیم و جان و تن را در پیش تو سپر سازیم و به فرمان تو فدا مىشویم.آنگاه افراد قبیله بنى سعد بن یزید پیش آمدند و ندا دادند که اى ابا خالد، ما هیچ چیز را زشتتر و بدتر از مخالفت تو ندانیم، و خارج از فرمان تو گام نزنیم .صخر بن قیس ما را وادار ساخت که از شرکت در نبرد جمل بازمانیم و ما رأى او را پسندیدیم و از وى پیروى کردیم.اکنون ما را فرصت ده تا با یکدیگر به مشاوره پردازیم.آنگاه نظر خود را بازگو خواهیم کرد.
سپس بنو عامر بن تمیم آغاز سخن کردند و گفتند: اى ابا خالد ما از خاندان تو و فرزندان پدر تو و هم پیمان تو هستیم.ما از چیزى که تو را به خشم آورد خوشنود نخواهیم بود.هرگز در جایى که میل تو نباشد اقامت نمىکنیم و دعوت تو را اجابت خواهیم کرد.دستور تو را به کار بندیم و فرمان تو را اطاعت کنیم.
ابو خالد گفت: اى بنى سعد، به خدا سوگند چنانچه گفتار شما با کردار شما راست آید خداوند همواره شما را محفوظ دارد و در پناه نصرت خود یارى فرماید.
همین که یزید بن مسعود تمیمى به نظریات آن جماعت آگاه شد نامهاى براى امام حسین ع ارسال داشت به این شرح: نامه شما را ملاحظه کردم و از مضمون آن آگاه شدم و اطلاع یافتم که مرا به اطاعت از خود و به یارى خویش فراخواندهاى.به راستى که خداوند هرگز جهان را از انسانى که اعمال نیک انجام مىدهد و یا مردم را به راه رشد و صلاح فرا مىخواند خالى نمىگذارد، و شما حجت خدا بر خلق، و امانت پروردگار در روى زمین، و شاخههاى درخت زیتونه احمدیه هستید و ریشه آن درخت، پیامبر خداست.حال به فال نیک گیرید رهسپار دیار ما شوید، که من بنى تمیم را در خدمت تو فراخواندهام و همان طور که شترى تشنه به آبگاه شایق است، آنان نیز به اطاعت از شما مشتاقند.افراد بنى سعد را چنان آماده ساختم که همگى در خدمت شما گردن نهند و در برابر شما خاضع و خاشع باشند و به زلال پند و نصیحت آنان را آلایش دادم و سستى را از قلوبشان پاک و صاف ساختم.
همین که نامه مزبور به حضرت حسین ع رسید فرمود: و خداوند تو را در روز دهشت و ترس در پناه خود محفوظ دارد و در روز تشنه کامى سیراب فرماید.
چون یزید بن مسعود خود را براى حرکت به خدمت امام ع آماده ساخت، به وى خبر رسید که آن حضرت به شهادت رسیده است از این رو به شدت در غم و اندوه فرو رفت و آه و ناله سرداد و از محرومیت حضور خود در رکاب امام به شدت افسوس خورد.
در اینجا این نکته قابل ملاحظه است که از سخنان افراد بنى حنظله و بنى عامد چنین برمىآید که آنان فرمان یزید بن مسعود را براى قیام پاسخ مثبت دادند.اما کمترین اشارهاى به این مطلب نکردند که قیام آنان براى نصرت و یارى حق بوده و هرگز نگفتند که حضرت حسین ع پیشواى حقى است که جهاد در رکاب او امرى واجب است.بلکه از مجموع گفتههاى آنها چنین برمىآید که تنها از یزید بن مسعود که رئیس قبیله آنان بوده فرمانبردارى کرده و منظور دیگرى نداشتهاند .افسوس که اکثر مردم نیز چنیناند و حق را نمىشناسند.هر چند که گفتههاى یزید بن مسعود نشانگر آن است که خود به این امر واقف است که امام حسین ع بر حق، و قیام آن حضرت جهت دفاع از حق و یارى از دین بوده است.اما از گفتههاى افراد قبیله بنى حنظله و بنى عامر چنین برمىآید که بیم و ترس آنان را وادار ساخته که در برابر رئیس قبیله خود خضوع کنند .
اما احنف بن قیس، همان طور که قبلا نیز اشاره کردیم یکى از کسانى بود که امام حسین ع براى او نامهاى ارسال داشته بود.وى در پاسخ آن حضرت چنین نوشت: اما بعد، (فاصبر ان وعد الله حق و لا یستخفنک الذین لا یقنون) منظور احنف از ایراد این آیه مبارکه اشارهاى بوده است به بى وفایى اهالى کوفه که هرگز به وعدههاى سست آنان نمىتوان امیدوار بود .
اما چون نامه امام حسین ع به منذر بن جارود رسید بیمناک شد که مبادا این نامه از نیرنگهاى عبید الله بن زیاد باشد و همى خواهد که اندیشههاى مردم را بازداند و هر کس را به کیفر عمل خود رساند.از طرفى دختر منذر که نامش بحریه و همسر عبید الله بود، پس ناگزیر منذر آن نامه را با فرستاده آن حضرت به نزد ابن زیاد آورد.همین که ابن زیاد نامه را خواند، فرستاده امام را دستگیر کرد و به دار کشید.پس بر منبر رفت و مردم بصره را تهدید کرد که از حکومت نافرمانى نکنند.آنگاه برادرش عثمان را جانشین خود ساخت و خود بصره را ترک کرد و رهسپار کوفه گشت.
******************************
**********************************************************
******************************
عبید الله بن زیاد که مسلم بن عمرو باهلى فرستاده یزید و شریک بن اعور حارثى با وى همراه بودند رهسپار کوفه شد.گویند همراهان او که تعداد آنها به پانصد مىرسید اندکى توقف کردند و دیرتر به راه افتادند.آنها چنین مىپنداشتند که ابن زیاد منتظر آنان گشته و امام حسین ع زودتر از وى به کوفه خواهد رسید.اما او بدون اعتنا به آنها خود حرکت کرد.همین که به نزدیکى شهر رسید اندکى درنگ کرد تا هوا تاریک شود و شب هنگام از راه نجف به کوفه وارد شد.دهان خود را با پارچهاى بسته بود و عمامه سیاهى بر سر داشت. لباس اهالى حجاز را بر تن کرده بود تا به این وسیله مردم او را به جاى امام حسین ع اشتباه بگیرند.چون مردم اطلاع یافته بودند که حسین بن على ع به طرف کوفه حرکت کرده است.از این رو مردم که در انتظار آن حضرت بودند با مشاهده عبید الله گمان کردند امام حسین است.پس زنى فریاد کرد : الله اکبر این فرزند رسول الله ص است.مردم به استقبال او مىرفتند.از میان جمعیت فریاد برآمد، جمعیت ما که چهل هزار نفر هستیم به یارى تو خواهیم شتافت.ابن زیاد به میان جمعیت رفت.مردم همه به وى سلام مىکردند و ورودش را به کوفه خوش آمد مىگفتند.ازدحام شدیدى میان انبوه مردم بر پا شد.ابن زیاد که احساس کرد، وى را به جاى حسین ع گرفتهاند به شدت ناراحت شد.در این اثنا عبد الله بن مسلم باهلى که ازدحام مردم را دید فریاد برآورد به یکسو روید.این مرد امیر کوفه عبید الله بن زیاد است.ابن زیاد نقاب از روى خود برداشت و گفت: من عبید الله هستم.مردم به سرعت از گرد او پراکنده شدند و یکدیگر را لگد مىکردند .ابن زیاد برفت تا در تاریکى شب به قصر دار الاماره رسید.نعمان بن بشیر درهاى قصر را به روى او و همراهانش بست.یکى از همراهان عبید الله بانک زد که در را به روى او باز کنند.
نعمان که گمان مىکرد او حسین ع است، از بالاى قصر سرکشیده گفت: تو را به خدا سوگند دهم که از این قصر دور شو زیرا من امانتى که در دست دارم به تو نخواهم سپرد، و به جنگ با تو نیز نیازى نیست.عبید الله خاموش بود.آنگاه خود را نزدیک قصر ساخت.نعمان نیز از بالاى قصر به زیر آمد و دانست که وى ابن زیاد است.سپس در را گشود.ابن زیاد به سخن پرداخت و گفت: در را باز کن خدا کارت را نگشاید که شبت به درازا کشید.پس ابن زیاد و همراهانش وارد قصر شدند.اما از ورود مردم مانع گردید.مردم نیز بازگشتند و پراکنده شدند.ابن زیاد آن شب را در قصر دار الاماره به سر برد.همین که بامداد شد مردم را به نماز جماعت فراخواند .پس مردم گرد آمدند و ابن زیاد به سخن پرداخت و آنان را از نافرمانى بیم داد و گفت هر کس که فرمان وى را اطاعت کند به او پاداش نیک خواهد داد، و به آنان گفت: تنها وعدههاى شما کافى نیست بلکه صدق و راستى بسته به اعمال شماست.آنگاه از منبر به زیر آمد و دستور داد بزرگان شهر و سرشناسان را با شدت هر چه بیشتر دستگیر کنند، و خطاب به مردم گفت: نام هر یک از افراد ناشناس و هواخواهان یزید را که در میان شما هستند براى من بنویسید چنانچه شخصى از این دستور سرپیچى کند جان و مالش در امان نبوده و خون و مالش بر ما مباح خواهد بود و هر کس از سرشناسان هر محل که در میان مردم آشناى خود که دشمنان یزید را مىشناسد، از معرفى او خوددارى کند بر در خانه خود به دار آویخته خواهد شد.و از بیت المال نیز بى بهره خواهد بود.
همین که مسلم بن عقیل آمدن عبید الله را به کوفه دانست و سخنان تهدید آمیز وى را شنید از خانه مختار بیرون رفت و در تاریکى شب به خانه هانى بن عروه درآمد.پس یاران او دور از چشم مأمورین عبید الله به نزد او رفت و آمد مىکردند، و به یکدیگر سفارش مىکردند که جاى مسلم را به کسى نشان ندهند.پس عبید الله که از محل او بى اطلاع بود، با گماشتن مأمورانى به جستجوى او پرداخت.در این موقع شریک بن حارث همدانى که همراه عبید الله از بصره حرکت کرده بود، بیمار گشته و در خانه هانى اقامت کرده بود.از این رو شخصى را نزد هانى فرستاد به این نام که عبید الله تصمیم دارد به عیادت شریک برود.شریک که به خانه هانى آمده بود به مسلم گفت: از این فرصت استفاده، و به عبید الله حمله کن و او را به قتل برسان.اما هانى وى را از این امر بازداشت و همسر هانى نیز وى را سوگند داد که از این عمل خوددارى کند.بدین ترتیب ابن زیاد پس از ملاقات با شریک خانه هانى را ترک گفت و شریک نیز دیرى نپایید که به دنبال همان بیمارى از دنیا رفت.پس از چندى که عبید الله یاراى دستیابى به مسلم را پیدا نکرده بود، یکى از غلامان خود را که معقل نام داشت پیش خواند.و چهار هزار درهم به وى سپرد و به وى دستور داد که با نیرنگ و به هر طریق که مىداند خود را به یاران مسلم نزدیک و چنین وانمود کند که من از اهالى حمص، و از یاران مسلم هستم و جهت یارى او مبلغى پول در اختیار آنان گذارد.تا شاید به این وسیله بتواند بر مسلم دسترسى پیدا کند.پس معقل ابتدا خود را به مسلم بن عوسجه رسانید، و او را با گفتار خود فریب داد و همراه با او رهسپار خانه هانى گردید و مسلم بن عقیل را به وى نشان داد .بدین ترتیب از اوضاع مسلم بن عقیل و خانه هانى آگاه شد و اخبار را براى ابن زیاد گزارش کرد.
در این اثنا تعداد کسانى که با مسلم دست بیعت داده بودند به بیست و پنج هزار نفر مىرسیدند .از این رو مسلم بر آن شد که بر ضد حکومت قیام کند.اما هانى به وى گفت: در این امر شتاب مکن، زیرا هانى از ابن زیاد نسبت به جان خود بیم داشت.پس خود را بیمار نشان داده و از رفتن به مجلس او خوددارى کرد.ابن زیاد سه تن از یاران خویش را به نام محمد بن اشعث، حسان بن اسماء بن خارجه و عمرو بن حجاج زبیدى و دخترش که همسر هانى نیز بود، و رویحه نام داشت پیش خواند و از آنان پرسید، چرا هانى بن عروه به دیدن ما نیامد؟ آنها گفتند او بیمار است.ابن زیاد گفت: من شنیدهام که بهبودى یافته و روزها بر در خانهاش مىنشیند .پس به دیدار او بروید، و دستورش دهید حق ما را وانگذارد.زیرا من دوست ندارم فردى مانند او که از بزرگان عرب است حقش نزد من تباه گردد.پس این چند تن نزد هانى آمدند و به او گفتند: چرا به دیدن امیر نیامدى.او نام تو را برد و از تو جویا شد.هانى گفت: بیمارم .آنها گفتند: امیر شنیده است که سلامت هستى.آنگاه وى را سوگند دادند که همراه با آنان نزد ابن زیاد برود.وى نیز موافقت کرد و با آنان رهسپار قصر امیر شد.حسان بن اسماء از مخفى بودن مسلم در خانه هانى اطلاعى نداشت.اما محمد بن اشعث از ماجرا با خبر بود.همین که بر ابن زیاد وارد شد از وى پرسید: اى هانى، این کارها چیست که در خانه خود به زیان یزید و همه مسلمانان تهیه مىبینى؟ مسلم بن عقیل را به خانه خود مىبرى و لشگر و سلاح جنگ در خانههاى اطراف خود فراهم مىکنى و چنین مىپندارى که این کارها بر من پوشیده مىماند؟
هانى گفت، من چنین کارى نکردهام.اما عبید الله بى درنگ معقل را پیش خواند.هانى در این هنگام دانست که او جاسوس ابن زیاد بوده است.پس ساعتى سر به زیر افکند و دیگر نتوانست سخنى بگوید.سپس به خود آمده از وى عذرخواهى کرد و گفت: من مسلم را به خانه خود دعوت نکردم.بلکه او خود از من خواست به خانهام درآید و من شرم کردم از پذیرفتن او مانع گردم و او را پناه دادم.و اکنون وى مهمان من است.چنانچه امیر موافقت کند به خانه مىروم و از وى مىخواهم که به محل دیگرى برود.ابن زیاد گفت به خدا قسم که دست از تو برندارم تا او را به نزد من حاضر گردانى.هانى گفت، به خدا سوگند هرگز چنین نخواهم کرد من میهمان خود را به دست تو دهم که او را به قتل رسانى؟ در این اثنا مسلم بن عمرو باهلى برخاست و هانى را به کنارى برد و با او به سخن پرداخت تا شاید بتواند هانى را قانع کند.اما هانى از این امر امتناع مىورزید.ابن زیاد با شنیدن این سخنان به هانى گفت: به خدا سوگند، چنانچه در این وقت مسلم را حاضر نکنى فرمان دهم که سر از تنت جدا کنند.هانى پاسخ داد و گفت: چنانچه به این امر دست زنى در این هنگام، با شمشیرهاى برهنه اطراف خانه تو را محاصره خواهند کرد.هانى گمان مىکرد که قوم و قبیلهاش با وى همراهى دارند و در حمایت از او کوتاهى نخواهند کرد.ابن زیاد گفت: مرا از شمشیرهاى کشیده مىترسانى، و امر کرد که هانى را نزدیک آوردند.پس به آن چوب که در دست داشت بر روى او بسیار زد تا بینى وى شکست و خون بر جامههاى او سرازیر شد و گوشت صورت او فروریخت تا آنجا که چوب شکست و هانى دلیرى کرد و دست به شمشیر یکى از یاران ابن زیاد برد و خواست آن شمشیر را بر ابن زیاد زند، اما آن مرد طرف دیگر شمشیر را گرفت و از این امر مانع شد.عبید الله که چنین دید بانگ بر غلامان زد که هانى را بگیرید.و بر زمین کشیده ببرید.غلامان او را بگرفتند و بر زمین کشیدند، و در حالى که ابن زیاد به وى گفت: خون تو بر من مباح گردیده دستور داد هانى را در یکى از اطاقهاى خانه خود زندانى کنند و مامورى نیز بر او گماشتند و در را بروى او بستند.حسان بن خارجه با مشاهده این حالت از جاى برخاست روى به ابن زیاد آورد و گفت: تو ما را امر کردى و ما این مرد را با حیله و نیرنگ نزد تو آوردیم.اکنون که نزد تو آمد این چنین با وى رفتار کردى.ابن زیاد از سخن او در غضب شد و امر کرد بر سینهاش زدند و به ضرب مشت و سیلى او را نشانیدند.سپس محمد اشعث برخاست و گفت: امیر به ما مىآموزد ما بر آنچه را که مورد پسند امیر باشد خوشنودیم، چه به سود ما باشد و چه به زیان ما .
از سوى دیگر به عمرو بن حجاج خبر رسید که هانى کشته شده است.پس با قبیله مدحج حرکت کرد و قصر ابن زیاد را به محاصره درآورد.عبد الله با مشاهده این ماجرا به شریح قاضى گفت، به نزد هانى برو و با او دیدار کن.آنگاه مردم را خبر ده که او زنده است.پس شریح از نزد هانى بیرون شد و مردم را آگاه ساخت که هانى زنده است.همین که قبیله او بدانستند که او زنده است خداى را سپاس گفتند و پراکنده شدند.
بدین ترتیب مىبینیم که چگونه شخص ظالم و ستمکار به دست کسانى مانند محمد بن اشعث که خود حامى مردمان ستمکار، و فردى نابکار همانند شریح است، سمت قضاوت و داورى دارد، اما خود ریشههاى ظلم را پىریزى مىکند، و در نتیجه حق را زیر پا مىگذارد و ستم پیشهگان از قهر مردم به دور مىمانند.از یک سو شریح خود تظاهر به دین مىکند اما با فرمانروایان ستمکار همکارى مىنماید، چنان که گویى گرگى است در لباس میش.و از سوى دیگر مىبینیم که چگونه قبیله مذحج با گفتار شریح فریب خوردند و خود نیز جنبه احتیاط و دور اندیشى را رعایت نکردند.
ابن زیاد پس از آنکه هانى را دستگیر و زندانى کرد، از آن بیم داشت که مردم بر ضد او قیام کنند.از این رو از قصر بیرون آمد و در حالى که بزرگان مردم و پاسبانان و نزدیکانش نیز با او بودند به منبر رفت و با گفتارى کوتاه مردم را تهدید کرد و آنان را بر حذر داشت که مبادا به صف مخالفین او درآیند.
******************************
**********************************************************
******************************
مسلم که از اوضاع هانى بى اطلاع بود، یکى از یاران خود را به دار الاماره فرستاد.همین که دانست وى مورد ضرب و شتم قرار گرفته و زندانى شده است، به منادى خود گفت، شعار یا منصور امت (اى کسى که مردم به یارى او مىشتابند) در میان مردم سر دهد، و این شعارى بود که در مواقع جنگى به کار برده مىشد.دیرى نپایید که چهار هزار نفر در اطراف خانه هانى فراهم آمدند.مسعودى در کتاب مروج الذهب آورده است که ساعتى نگذشت که هیجده هزار مرد گرد او جمع شدند.مسلم به طرف قصر ابن زیاد حرکت کرد. عبید الله که از مسجد بازمىگشت مأمورین به وى اطلاع دادند که مسلم قیام کرده است.ابن زیاد بلافاصله خود را به داخل قصر رسانید و درها را بست و خود را در گوشهاى پنهان داشت، مسلم قبل از هر چیز در جمع آورى مردم بکوشید و آنان را همانند سپاهى منظم درآورد، و به آراستن آنان از چپ و راست پرداخت.و خود در میان آنان جاى گرفت.او همچنان به سوى قصر به راه افتاده بود و از مردم مىخواست که به یارى او بشتابند.دیرى نپایید که انبوه مردم در بازار و مسجد فراهم آمدند .کار بر ابن زیاد تنگ شد.پس ناگزیر کسى را فرستاد تا بزرگان مردم کوفه را فراخوانند.اما تعداد افرادى که نزد او آمدند بیش از پنجاه نفر نشد.سى نفر محافظین او و بیست نفر مردمان سرشناس کوفه و نزدیکان او بودند.
ابن زیاد با آنها که در قصر بودند که از بالا سر مىکشیدند و لشگر مسلم را زیر نظر داشتند یاران مسلم به سوى آنها که در قصر بودند سنگ پرتاب مىکردند و آنان را دشنام مىگفتند و مادر و پدرش را به باد ناسزا مىگرفتند.پس ابن زیاد کثیر بن شهاب را فراخواند و به او دستور داد به همراه آن دسته از قبیله مذحج که فرمانبردار او هستند بیرون رود و مردم را از یارى مسلم بن عقیل باز دارد و آنان را از جنگ بترساند.محمد بن اشعث را نیز مأمور ساخت با آن دسته از قبیله کنده و حضرموت که فرمان او را پیروى مىکردند به میان مردم بروند و آنان را از گرد مسلم پراکنده سازند، و پرچم امان براى پناهندگان ترتیب دهد، و براى عدهاى از اشرار مانند همین دستور را صادر کرد.و بقیه سران و مردم کوفه را نزد خود نگه داشت.زیرا که شماره مردمى که با او در قصر بودند اندک بود.بدین جهت به شدت در هراس بود، مردم که در اطراف مسلم بودند و هر آن بر تعدادشان افزوده مىشد تا شامگاه درنگ کردند، و هر چه مىگذشت کار بر آنان سختتر مىشد.عبید الله به عدهاى از اشراف که با وى بودند گفت که به میان مردم بروند و به آنان وعده امتیازات و بخشش بسیارى را بدهند، و آنها را که از فرمان وى سرپیچى کنند از محرومیت و عقوبت بترسانند.کثیر بن شهاب در این باره بسیار سخن گفت، و آنان را از خطر ورود لشگر از شام بیم داد.مردم نیز همین که این سخنان را شنیدند به تدریج پراکنده شدند و راه خانههاى خود را پیش گرفتند.بسیارى از زنان نزد فرزند و برادر خود آمدند و از آنان خواستند که به خانه برگردند و به ایشان گفتند: این جماعت که در اینجا هستند مسلم را کافى است.از یک سو مردانى بودند که دست فرزند و یا برادر خود را مىگرفتند و به وى مىگفتند: چنانچه فردا مردم شام برسند، شما در جنگ با آنان چگونه رفتار خواهید کرد؟ پس مردم همچنان پراکنده مىشدند تا آنکه تعداد یاران مسلم به پانصد نفر کاهش یافت.همین که تاریکى شب فرا رسید باز هم تعداد دیگرى متفرق شدند، تا آنجا که مسلم پس از خواندن نماز مغرب تنها سى نفر بیشتر را در آنجا مشاهده نکرد.هنوز به در مسجد نرسیده بود که دید زیاده از ده نفر با وى همراه نیستند، و چون پاى از در بیرون نهاد، یکه و تنها شد و هیچ کس با او نبود.این ماجرا نشان مىدهد که مسلم بن عقیل رضوان الله علیه، هرگز در این امر کوتاهى نکرد، و سعى و تلاش بسیارى به کار برد تا جنبه تدبیر و دور اندیشى را از دست ندهد.اما بىوفایى مردمان کوفه باعث شد که با شکست روبرو گردد.بدین ترتیب مسلم حیران و سرگردان در کوچههاى کوفه به راه افتاد و نمىدانست که به کجا برود، تا گذرش به خانه زنى به نام طوعه افتاد که پسرى به نام بلال داشت و با دیگر مردم با مسلم همراه شده بود، و مادرش بر در خانه چشم به راه بلال ایستاده بود.پس مسلم به آن زن سلام کرد و او نیز جواب سلام وى را گفت: مسلم از او آب خواست. طوعه به وى آب داد.مسلم همانجا نشست.آن زن به داخل خانه رفت.دیرى نپایید که برگشت و مرد را دید که همچنان نشسته است.به وى گفت: اى بنده خدا، آیا آب نخوردى؟ مرد گفت، چرا، زن گفت، پس به خانهات برو.مسلم پاسخى نداد.آن زن دوباره سخن خود را تکرار کرد .باز هم مسلم پاسخى نداد.بار سوم آن زن گفت، سبحان الله اى بنده خدا برخیز.خداوند تو را تندرستى دهد.به خانه خودت بازگرد، زیرا که نشستن تو در اینجا شایسته نیست و من هرگز خوشنود نیستم.مسلم برخاست و گفت: اى زن، من در این شهر، خانه و فامیلى ندارم.آیا ممکن است مرا پناه دهى؟ امیدوارم که به زودى احسان تو را جبران کنم.زن از او پرسید، تو کیستى؟ وى گفت، من مسلم بن عقیل هستم.زن که وى را شناخت، او را به داخل خانه برد.پس اتاقى غیر از اتاق خودش به او داد و آنجا را براى او فرش کرد و غذا براى او آورد.اما مسلم از خوردن غذا خوددارى کرد.دیرى نپایید که بلال به خانه آمد.وقتى مشاهده کرد که مادرش به اطاق دیگر رفت و آمد مىکند، به این فکر افتاد که امر فوق العادهاى رخ داده است.او همچنان در این اندیشه بود تا سرانجام مادرش ماجراى ورود مسلم به خانه را به وى اطلاع داد.همین که عبید الله دریافت که در اطراف قصر سکوت برقرار شده، دانست که مردم از گرد مسلم پراکنده شدهاند.به اطرافیان خود گفت: بنگرید آیا کسى را مىبینید؟ آنان از بالاى قصر سرکشیدند و کسى را ندیدند.پس از بالاى بام به مسجد آمدند.تختههاى سقف را کشیدند و با شعلههاى آتش که در دست داشتند اطراف قصر را نگاه کردند.همین که عبید الله از متفرق شدن مردم اطمینان یافت به مسجد درآمد و گفت: اعلام کنند، از میان سربازان و سرشناسان و بزرگان شهر و جنگجویان هر کس نماز شام را در مسجد نخواند خونش به گردن خود اوست و مجازات خواهد شد.دیرى نپایید که انبوه جمعیت فراهم آمدند.پس نماز را خواند و در محافظت سربازان خود بر منبر بالا رفت و گفت: (مسلم بن عقیل سفیه نادان در ایجاد اختلاف و دودستگى چنان کرد که دیدید.او از ذمه خدا برى است و جان و مالش مباح است.هر کس که مسلم در خانه او پیدا شود و هر کس او را نزد ما آورد پول خون او را به او خواهیم پرداخت.اى بندگان از خدا بترسید و بر خود راه عقوبت را نگشایید.پس رو کرد به حصین بن تمیم که رئیس محافظین او بود و گفت: اى حصین مادرت به عزایت بنشیند.باید از کوچههاى شهر مراقبت کنى، تا مسلم از این شهر به در نرود و او را نزد من بیاورى، زیرا من تو را بر تمام خانههاى مردم کوفه مسلط کردم، و ریاست پاسبانان با توست.آنگاه ابن زیاد به قصر خویش رفت.در مجلس خویش نشست و اجازه ورود به مردم داد.گروه مردم به دیدن او مىآمدند.همین که محمد بن اشعث از در وارد شد، ابن زیاد با شادى رو کرد به او و گفت: آفرین بر کسى که در دوستى با ما وفادار بوده و از دشمنى با ما دورى کرده است.پس او را در کنار خود نشانید.چون صبح شد بلال پسر آن پیر زن به نزد عبد الرحمن پسر محمد بن اشعث آمد و از محل مسلم بن عقیل که همان خانه خودشان بود او را آگاه ساخت.باید دانست که بلال فرزند طوعه با اولاد محمد بن اشعث ارتباط خویشاوندى داشت.بدین ترتیب که طوعه از کنیزان اشعث بن قیس بود و از او نیز فرزند داشت.وقتى اشعث وى را آزاد کرد، اسید حضرمى او را به ازدواج خود درآورد و از او بلال به دنیا آمد.از این رو همین که عبد الرحمن پدر بلال به محل اقامت مسلم واقف گردید، بلافاصله به طرف قصر آمد و این ماجرا را به اطلاع پدرش رسانید.عبید الله نزدیک محمد بن اشعث نشسته بود.با شنیدن این خبر با شتاب هفتاد نفر از یاران خود را همراه او به طرف جایگاه مسلم فرستاد.آنان به راه افتادند تا بدان خانه که مسلم در آن جاى داشت رسیدند.همین که مسلم صداى سم اسبان و سر و صداى مردان را شنید دانست که براى دستگیرى او آمدهاند.پس با شمشیر خویش بر آنان حمله برد.آنها به خانه ریختند.مسلم کار را بر ایشان سخت گرفت و با شمشیر همچنان آنان را بزد تا از خانه بیرونشان کرد.بار دیگر به آن جناب هجوم بردند و او نیز با شدت بر آنان حمله کرد، تا آنجا که مسلم تعداد بسیارى از آنان را به هلاکت رسانید و بین او و بکر بن حمران جنگ در گرفت.پس بکر شمشیرى به دهان مسلم وارد آورد که لب بالاى او را شکافت و به لب پایین رسید و دندان پیشین او را از جاى کند.مسلم نیز ضربهاى سخت بر او زد و در پى آن شمشیرى بر گردنش وارد آورد چنان که نزدیک بود تا درون او را بشکافد.همین که آنها این دلاوریها را دیدند به بالاى بامها رفتند و سنگ به سویش پرتاب کردند و دستههاى چوب را آتش زده بر سرش ریختند.مسلم با مشاهده این جریان به خود گفت: آیا این هیاهو و بلوا همه براى کشتن مسلم بن عقیل است؟ و ادامه داده گفت: حال که چنین است، پس اى نفس به ناچار به سوى مرگ بشتاب.مسلم با گفتن این سخن از خانه بیرون آمد.با شمشیر برهنه بر دشمن مىتاخت.در این اثنا محمد بن اشعث رو کرد به او گفت: تو در امان هستى.اما او همچنان بر دشمن حمله مىبرد و اشعار زیر را مىخواند :
اقسمت لا اقتل الاحرا
و ان رأیت الموت شیئا نکرا
اخاف ان اکذب او اغرا
او اخلط البارد سخنا مرا
رد شعاع الشمس فاستقرا
کل امرئ یوما ملاق شرا
اضربکم و لا اخاف ضرا
محمد بن اشعث رو کرد به او و گفت: ما تو را فریب نمىدهیم و دروغ نخواهیم گفت.
در اثر پرتاب سنگ و جراحتهاى بسیار از سوى دشمن، ضعف و ناتوانى بر مسلم غالب گردید چنان که توانایى جنگ نداشت.پس اندکى به دیوار تکیه داد.ابن اشعث بار دیگر گفتار خود را تکرار کرد و به وى امان داد.برخى گویند: مسلم در اثر جراحات بسیارى که دشمن بر وى وارد کرده بود، یاراى حرکت را از دست داد، و مردى از پشت نیزهاى بر او بزد و او را بر زمین انداخت .پس دشمن بر وى هجوم بردند و او را دستگیر کردند، و بر استرى نشاندند و محمد بن اشعث شمشیر و سلاح او را گرفت.یکى از شعرا در هجو محمد بن اشعث چنین مىگوید:
و ترکت عمک ان تقاتل دونه
فشلا و لو لا انت کان منیعا
و قتلت وافد آل بیت محمد
و سلبت اسیافا له و دروعا
مسلم در آن حال از حیات خود مأیوس شد و اشک از چشمانش سرازیر گشت و در حالى که مىگریست در پاسخ یکى از افرادى که به وى گفت، گریه تو براى چیست؟ گفت: گریه من براى خودم نیست، و در پاسخ آن کس که به وى گفت: آن مقصد بزرگى که در نظر دارى، این آزارها در تحصیل آن بسیار نیست، وى گفت: به خدا سوگند من هرگز براى خود نمىگریم و در کشته شدن هراسى بر من نیست هر چند که دوست ندارم جان خود را بیهوده تلف کرده باشم.بلکه گریه من بر خاندان من است که روى به این جانب آوردهاند.
آرى گریه من براى حسین و اهل بیت اوست که اینک به طرف کوفه حرکت کردهاند.پس متوجه پسر اشعث گردیده گفت: آیا مىتوانى یک کار خیرى انجام دهى؟ زیرا من چنین مىبینم که امام حسین با خاندانش ترک دیار کرده و امروز یا فردا به سوى شما حرکت خواهد کرد، از این رو از تو مىخواهم کسى را نزد او بفرستى که از زبان من به او بگوید که پسر عمویت مسلم بن عقیل مىگوید که مسلم در دست مردم کوفه گرفتار شده و چنین مىبیند که تا شامگاه زنده نماند و به او بگوید پیغام فرستاده که پدر و مادرم فداى تو باد.با خاندانت از این سفر بازگرد.زیرا مردم کوفه تو را فریب مىدهند.زیرا که آنان همان یاران پدرت بودند که خود جهت دورى از ایشان آرزو مىکرد که مرگ او فرا رسد یا کشته شود.
در اینجا به این نکته بایستى اشاره کرد، که پسر اشعث هر چند که گفته بود: به خدا سوگند این کار را انجام خواهم داد، اما هرگز به عهد خود وفا نکرد.بدین ترتیب محمد بن اشعث مسلم بن عقیل را به قصر ابن زیاد برد.تشنگى بر آن جناب غلبه کرده بود.در کنار قصر، مسلم بن عمرو باهلى پدر قتیبه که والى خراسان بود و ظرف آبى سرد در دست داشت توجه او را جلب کرد.پس از وى خواست جرعه آبى به او بدهد.مسلم بن عمرو گفت: مىبینى چقدر این آب سرد است.به خدا قطرهاى از آن نخواهى نوشید تا حمیم جهنم را بنوشى و از نوشیدن او مانع گردید .مسلم بن عقیل گفت، واى بر تو.مادرت به عزایت بنشیند که تا این اندازه جفا پیشه و سنگدل هستى.اى پسر باهله، تو خود از نوشیدن حمیم جهنم و ماندن در آتش دوزخ از من سزاوارترى .عمرو بن حریث که در آنجا ایستاده بود بر حال مسلم رقت آورد.پس غلام خود را فرستاد کوزه آبى با قدحى آورد.سپس در آن آب ریخت و به مسلم داد.همین که خواست بیاشامد، دهانش پر از خون مىشد و نمىتوانست آب را بیاشامد.یکبار و دو بار قدح را پر کرد.اما بار سوم که خواست آب را بنوشد دندانهاى پیشین آن جناب در قدح افتاد.پس گفت: سپاس خداى را، چنانچه این آب روزى من شده بود، بدون شک مىتوانستم از آن بنوشم.در این اثنا فرستاده ابن زیاد از قصر بیرون آمد و دستور داد او را وارد قصر کنند.مسلم چون به قصر درآمد با این که ابن زیاد امیر بود بر وى سلام نکرد.یکى از پاسبانان گفت: بر امیر سلام کن مسلم گفت: واى بر تو ساکت باش.سوگند به خداى که او بر من امیر نیست.ابن زیاد رو کرد به او و گفت : خواه بر من سلام کنى یا نکنى، من تو را خواهم کشت.مسلم در پاسخ او گفت، تو مرا خواهى کشت، اما بدان که افرادى که به مراتب از تو پستتر و شرورتر بودند افرادى بهتر از مرا کشتهاند.ابن زیاد گفت: اگر تو را نکشم، خداوند مرا بکشد، و من تو را آنچنان خواهم کشت که در اسلام هرگز سابقه نداشته باشد مسلم گفت، بدون شک در بدعت گذارى در اسلام تو از هر کس شایستهترى.تو تنها کسى هستى که دست خود را به زشتترین و پستترین اعمال، یعنى مثله کردن، کشتن به ناحق، آلوده ساخته و از غصب حکومت خوددارى نکردهاى.در این حال ابن زیاد رو کرد به مسلم و گفت: اى کسى که به نفرین گرفتار شدى و میان افراد جدایى افکندى و پیوند مسلمین را از هم گسستى و فتنه برپا ساختى.اما مسلم وى را پاسخ داد و گفت: گفتههاى تو دروغ است. این معاویه و فرزندش یزید بودند که میان مسلمانان را بر هم زدند، و آن کس که فتنه و آشوب برپا ساخت تو و پدرت زیاد بن عبید بودید که او خود از بندگان بنى علاج از قبیله ثقیف بود.ابن زیاد گفت: اى پسر عقیل، آرام باش.تو بودى که رهسپار مردم کوفه گردیدى.افکار آنان را متفرق ساختى، اجتماع مردم را بر هم زدى و هماهنگى میان آنها را به اختلاف کشاندى.مسلم گفت: آمدن من به کوفه هرگز بدین منظور نبود.شما که حکومت را در دست داشتید مرتکب اعمال زشت و ناروا شدید، و امر به معروف و کارهاى نیک را از میان برداشتید .و بى آنکه مردم راضى باشند بر آنان حکومت کردید، و همانند پادشاهان ایران و روم با ایشان رفتار کردید.اما آمدن ما به میان ایشان بدان جهت بود که امر به معروف کنیم و آنان را از اعمال ناروا باز داریم و به حکم کتاب خدا و سنت پیامبر ص دعوت کنیم و در این امور شایستگى ما از هر کس بیشتر است.ابن زیاد که از سخنان مسلم به خشم آمده بود زبان به دشنام گشود، و على و حسن و حسین ع و عقیل را به باد ناسزا گرفت.باز هم مسلم وى را پاسخ داد و گفت: اى ابن زیاد بدان که تو و پدرت از هر کس سزاوارترید که مورد دشنام قرار گیرید .پس اى دشمن خدا هر چه خواهى انجام ده.سپس عبید الله گفت: او را بالاى بام قصر ببرید و گردنش را بزنید و بدنش را به زیر اندازید.همین که مسلم براى کشتن به راه افتاد همچنان به تسبیح و تکبیر مشغول بود و استغفار مىکرد و به رسول الله، درود مىفرستاد.بدین ترتیب سر از تنش جدا کردند و همراه با بدنش از بالا به زیر افکندند.آنگاه محمد بن اشعث برخاست و درباره هانى نزد ابن زیاد شفاعت کرد.اما نتیجهاى نگرفت.ابن زیاد پس از کشتن مسلم هانى را پیش خواند و دستور داد او را به بازار برند و گردنش را بزنند.پس در حالى که دستهاى او را بسته بودند فریاد مىزد، قبیله مذحج کجاست؟ پس چرا امروز به یارى من نمىآیند؟ آنگاه دست خود را کشیده و ریسمان را باز کرد و در پى وسیلهاى بود که از خود دفاع کند سپس مأمورین بر سرش ریختند و محکم او را بستند.در این اثنا یکى از غلامهاى ترک ابن زیاد که رشید نام داشت ضربهاى بر او وارد ساخت و هانى را از پاى درآورد.
مسعودى گوید: هانى فریاد مىکرد، آل مراد کجا هستند.چون او رئیس و بزرگ این قبیله بود .گویند در آن وقت چهار هزار نفر زرهپوش و هشت هزار نفر پیاده با هانى همراه بودند، و چنانچه هم پیمانان او از قبیله کنده و غیر آن دعوت او را مىپذیرفتند و به یاریش مىآمدند، تعداد لشگریانش به سى هزار زره پوش مىرسید.اما در آن روز همه آنان تن به خوارى و سستى دادند و وى را یارى نکردند.درباره هانى و مسلم و مصائبى که بر آنها وارد آمد شاعرى چنین گفته است:
اذا کنت لا تدرین ما الموت فانظرى
الى هانئ فی السوق و ابن عقیل
الى بطل قد هشم السیف وجهه
و آخر یهوى فی طمار قتیل
اصابهما فرخ البغی فاصبحا
احادیث من یسعى بکل سبیل
تری جسدا تدغیر الموت لونه
و نضح دم قد سال کل مسیل
فتى کان احیا من فتاة حییة
و اقطع من ذی شفرتین صقیل
ایرکب اسماء الهما لیج آمنا
و قد طلبته مذحج بذ حول
قیام مسلم در کوفه به روز سه شنبه هشتم ذى حجه که آن را یوم الترویه نیز مىگویند رخ داده است و روز شهادت آن بزرگوار را در روز عرفه یا چهارشنبه نهم ذى حجه نوشتهاند.
******************************
**********************************************************
******************************
ابن زیاد دستور داد پس از کشتن مسلم و هانى بدن آن دو را در محله کناسه به دار آویختند و فرمان داد که سر آنها را به نزد یزید بردند و بدین ترتیب ماجراى کشته شدن آنها را به اطلاع یزید رسانید.پس یزید بىدرنگ پاسخ او را ارسال داشت و قهر و غلبه او را ستایش کرد.و در ضمن نامهاى براى ابن زیاد نوشت: شنیدهام حسین متوجه کوفه گردیده است.همه راهها را زیر نظر بگیر و جاسوسانى را بگمار و هر کس را که به وى بدگمان شده، با کمترین اتهامى دستگیر کن، و هر حادثهاى که روى داد به اطلاع من برسان.
باید دانست که یزید بن معاویه، عمرو بن سعید بن عاص را جهت فرمانروایى همراه با لشگرى عظیم از مدینه به مکه روانه ساخت و امور حج و سرپرستى کلیه حجاج را به وى واگذار کرد .
او که خود در اعمال حج با دیگران شرکت داشت یزید به وى توصیه کرده بود که حسین ع را مخفیانه دستگیر کند و چنانچه به این امر موفق نگردید با برپایى آشوب و جنگ به کشتن آن حضرت اقدام کند و چنانچه حسین ع آماده نبرد گردید با آن حضرت بجنگد.همین که روز هشتم ذى حجه فرا رسید عمرو بن سعید با سپاهى انبوه به مکه وارد شد.حسین بن على که از این امر آگاه شد مصمم گردید که به طرف عراق حرکت کند.و این در حالى بود که آن حضرت براى اعمال حج احرام بسته بود، و پیش از آن نیز نامه مسلم بن عقیل مبنى بر بیعت مردم کوفه به دست آن حضرت رسیده بود.از این رو بلافاصله اعمال طواف خانه و سعى بین صفا و مروه و عمل تقصیر را به جا آوردند.سپس از لباس احرام خارج گردیده و به نیت عمره مفرده اعمال خود را انجام دادند.زیرا که اتمام عمل حج براى آن حضرت امکان پذیر نبود، و بیم آن مىرفت که وى را دستگیر سازند.سرانجام امام حسین ع در روز سهشنبه و برخى گویند در روز چهارشنبه هشتم ذى حجه مکه را ترک کرد و دیگر حجاج در همان روز از مکه به طرف منى مىرفتند.هر چند که مسلم بن عقیل در همان روز به شهادت رسیده بود، اما هنوز این خبر به اطلاع امام نرسیده بود. همین که امام حسین ع از مکه بیرون شد تا راه عراق را در پیش گیرد خطاب به یاران خود سخنانى به این شرح ایراد فرمود: سپاس خداوند را که هر آنچه اراده فرماید به انجام خواهد رسید و همه نیروها از آن اوست.درود خدا بر رسول الله ص رضاى خدا همان رضاى ما اهل بیت پیامبر است.در آزمایشهاى خداوندى شکیبا باشید.امید است که توفیق صبر پیشگان نصیب ما گردد.
من پاره تن رسول الله ص هستم و پاره تن پیامبر هرگز از او جدا نخواهد ماند تا در بهشت مقدس به دیدار یکدیگر نایل آییم، و آن حضرت به وعده خویش وفا کند، و چشمانش به دیدار اهل بیت خویش روشن گردد.از میان شما آن کس که آماده جانبازى و فداکارى است و از ریختن خون خود در راه ما و دیدار با خدا خوشنود خواهد بود، با ما همراه شود.زیرا که من به خواست خداى تعالى فردا صبح حرکت خواهم کرد.همین که سخنان آن حضرت پایان یافت، ابو بکر عمر بن عبد الرحمن بن حارث بن هشام مخزومى نزد امام ع آمد و آن حضرت را از حرکت به سوى عراق منع کرد.پس امام در حالى که از همدردى با او خوشنود گردیده بود در پاسخ او گفت : خداوند تو را پاداش خیر دهد.من در این مورد سعى خواهم کرد.اما آنچه را که اراده خداوندى است انجام خواهد شد.آنگاه عبد الله بن عباس نیز به حضور امام آمد و او نیز حضرت را از خارج شدن از مکه به شدت منع کرد.امام حسین ع وى را نیز پاسخ داد و گفت: من از خداوند طلب خیر مىکنم و درباره امور آینده اندیشه خواهم کرد.ابن عباس بار دیگر به آن حضرت مراجعه کرد و باز هم امام را از رفتن به سوى عراق منع کرد، و گفت چنانچه گریزى نیست جز این که از مکه خارج شوید، پس بهتر است که رهسپار یمن گردید.امام ع در پاسخ او گفت : اى پسر عمو به خدا سوگند که من تو را اندرزگویى مهربان مىدانم.اما من در این مورد اندیشه بسیار کرده و تصمیم خود را گرفته و مسیر خود را انتخاب کردهام.عبد الله بن عباس با شنیدن این سخنان حضرت را ترک کرد.در این اثنا ابن زبیر را ملاقات کرد در حالى که شعر زیر را مىخواند:
یا لک من قبرة بمعمر
خلا لک الجو فبیضی و اصفرى
و نقری ما شئت ان تنقری
هذا حسین خارج فابشرى
سومین نفر که با امام ع ملاقات کرد عبد الله بن زبیر بود.هر چند که او ابتدا پیشنهاد رفتن به سوى عراق را به آن حضرت داد، اما دیرى نپایید که گفته خود را تغییر داد و بیم آن داشت که مبادا مورد اتهام قرار گیرد.پس رو کرد به آن حضرت و گفت: چنانچه مایل باشید که در حجاز اقامت کنید ما هرگز با شما مخالفتى نخواهیم کرد.اما همین که از نزد امام برفت حسین ع فرمود: پسر زبیر بیش از هر کس دوست مىداشت و در این آرزو بود که من از حجاز خارج شوم.سپس عبد الله بن عمر نزد امام ع آمده و به وى پیشنهاد کرد که با اهل ضلال و مردمان گمراه از در سازش درآید و حضرت را از جنگ و کشته شدن بر حذر داشت.اما امام ع در پاسخ او گفت: اى ابا عبد الرحمن، آیا نمىدانى که یکى از مواردى که دنیاى پست و مردمان فرومایه آن را بخوبى نشان مىدهد کشتن یحیى بن زکریا بود.ماجرا از این قرار بود که سر یحیى بن زکریا را براى یکى از ستمکاران بنى اسرائیل به عنوان هدیه فرستادند.آیا نمىدانى که در هر روز قوم بنى اسرائیل بین طلوع فجر و طلوع آفتاب هفتاد پیغمبر را کشته و بى آنکه احساس ناراحتى از خود نشان دهند به بازار مىرفتند و به داد و ستد و تجارت خود مشغول مىشدند، چنان که گویى هیچ اتفاقى رخ نداده و به هیچ جنایتى دست نزدهاند .و هر چند که خداوند به زودى اعمال نارواى آنان را کیفر نکرد، اما پس از چندى آنان را خوار و ذلیل ساخت و در برابر خون پاک پیامبران به انتقام رساند.امام ع در حالى که ابن عمر را ابا عبد الرحمن خطاب مىکرد به وى فرمود: از خدا بترس و در یارى با من کوتاهى مکن.
امام حسین ع به سخن خود ادامه داده و مىگفت: به خدا سوگند اگر در سوراخ جانورانى درنده به سر برم این مردم گمراه مرا رها نخواهند ساخت و این دون صفتان تا مرا به قتل نرسانند دست از من برنخواهند داشت.به خدا سوگند رفتار این جماعت ناسپاس با من به همان گونه است که قوم یهود در روز شنبه مرتکب شدند.مرا نیز مورد ظلم و ستم قرار خواهند داد.آنها هرگز آرام نخواهند شد تا این قلب تپنده را از من بگیرند.
اما بدان که در چنین موقع خداوند، افرادى را بر آنان مسلط خواهد ساخت که کمترین رحمى به دل ندارند و در خوارى و ذلت این مردم تا آنجا مىکوشند که تکه پارچه خون آلود نجس را هم بر آنها ترجیح مىدهند.
محمد بن حنفیه نیز در شبى که امام ع عازم بود که در بامداد آن مکه را ترک کند به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد، اى برادر، شما خوب مىدانید که چگونه اهل کوفه با پدر و برادر شما در رفتار خود ناجوانمردى کردند و مکر و حیله به کار بردند.من از آن بیم دارم که با شما نیز چنین کنند.پس چنانچه رأى شریفت قرار گیرد که در مکه بمانى که حرم خداست، عزیز و مکرم خواهى بود و کسى متعرض تو نخواهد شد.حضرت فرمود: اى برادر، من مىترسم که یزید بن معاویه خون مرا در مکه بریزد، و به این وسیله حرمت این خانه محترم ضایع گردد .محمد بن حنفیه گفت: چنانچه از این جهت بیمناکى پس به طرف یمن یا بلاد دیگرى بروید که در آن نواحى براى شما احترام قائل هستند و کسى نمىتواند به شما آسیبى برساند.امام فرمود، در این مورد فکر خواهم کرد.صبح روز بعد امام همراه با کاروان خود کوچ کرد. محمد بن حنفیه از این امر اطلاع یافت.با شتاب آمد.حضرت حسین ع سوار بر شتر شده بود.زمام ناقه امام را گرفت و عرض کرد، مگر قرار نبود درباره درخواست من فکر کنید؟ چرا با عجله حرکت کردید؟ امام فرمود:
بعد از این که از تو جدا شدم، پیغمبر را در خواب دیدم.فرمود: اى حسین به سوى عراق بشتاب .خواست خداوند است که تو کشته گردى.محمد بن حنفیه گفت، انا لله و انا الیه راجعون.به امام گفت: پس چرا این بانوان را همراه خود مىبرید؟ فرمود: خدا خواسته است که آنها را اسیر ببیند، پس به ناچار ابن حنفیه با برادر خود خداحافظى کرد و برفت.
عبد الله بن عمر با شنیدن این خبر به قصد دیدار با امام به راه افتاد و در یکى از منزلگاهها به حضور آن حضرت رسید.پس رو کرد به امام و گفت، اى فرزند رسول خدا به قصد کجا حرکت کردهاید؟ فرمود، به طرف عراق مىروم.گفت از شما تقاضا دارم از این سفر منصرف شوید و به حرم جد خود بازگردید.امام از این امر ابا فرمود.ابن عمر که امتناع آن حضرت را مشاهده کرد رو کرد به امام و گفت: اى ابا عبد الله، جایگاه بوسه رسول الله را به من نشان دهید.پس سه بار آن را بوسید، و در حالى که اشک از چشمانش جارى بود، گفت، اى ابا عبد الله، من در حالى با شما خداحافظى مىکنم که مىبینم سرانجام به شهادت خواهید رسید، و بدین ترتیب از آن حضرت جدا شد.همین که امام ع مکه را ترک کرد و کاروان آن حضرت به راه افتاد، عدهاى از فرستادگان عمرو بن سعید بن عاص که از جانب یزید حکومت حجاز را داشت، تحت سرپرستى برادرش یحیى بن سعید مورد اعتراض قرار گرفت.امام که با عزمى راسخ راه خود را در پیش گرفته بود هرگز حاضر به بازگشت نشد و از این امر امتناع ورزید، و در نتیجه میان آنها درگیرى شدیدى به وجود آمد و یاران امام به شدت به مقابله با آنان برخواستند.زد و خورد میان آنها همچنان ادامه یافت.اما امام حسین ع بدون اعتنا به مأموران حکومتى راه خود را ادامه مىداد.سرانجام به عنوان اعتراض آن حضرت را مخاطب ساخته گفتند: اى حسین، آیا از خدا نمىترسى؟ اجتماع مردم را رها کرده و میان این امت تفرقه ایجاد مىکنى؟ پس امام فرمود: هر کس پاداش عمل خود را خواهد دید.همان طور که شما از اعمال من دورى مىجویید، من هم هرگز از رفتار شما خوشنود نیستم و از کردار شما بیزارى مىجویم.
از على بن الحسین ع آمده است که گفت: موقعى که همراه با پدرم حسین بن على از مکه خارج شدیم کمتر اتفاق مىافتاد که وى در هر محل که منزل کرده و آنجا را ترک مىکرد نام یحیى بن زکریا و کشتن او را بر زبان جارى نسازد.
عمرو بن سعید حاکم مدینه به امر امام حسین ع نامهاى براى یزید ارسال داشت.یزید با خواندن نامه به یک بیت شعر تمثل جست:
فان لا تزر ارض العدو و تأته
یزرک عدو اویلو منک کاشح
بدین ترتیب کاروان امام ع به راه خود ادامه داد تا آنگاه که به منزل تنعیم رسید.در آنجا کاروانى را مشاهده کردند.این کاروان که انواع زینت و زیورهاى گران قیمت با خود داشت هدایایى بود که بحیر بن ریسان حاکم یمن براى یزید بن معاویه مىفرستاد.پس امام ع از رفتن کاروان مانع شد و هدایا را از آنها بگرفت و به صاحبان شتر فرمود: هر یک از شما که مایل باشد همراه با ما به عراق برویم کرایه او را پرداخته و با او نیکى رفتار خواهیم کرد، و هر کس مىخواهد در راه از ما جدا شود به هر اندازه که همراه ما باشد به همان اندازه کرایه او را مىپردازیم.پس گروهى از آنان با آن حضرت به راه افتادند.و عدهاى نیز از رفتن خوددارى کردند، و هر کس که از آنها جدا شد امام ع حق او را اعطا کرد، و آن که با حضرت همراه مىشد کرایه و لباس نیز از امام مىگرفت.
در اینجا به این نکته بایستى اشاره کرد که چگونه بود که امام ع به این امر اقدام کرد؟ در پاسخ باید گفت: این هدایا از اموال مسلمین بود و پیشوا و مرجع امور مسلمین حسین بن على ع بود که مىبایست در اختیار وى قرار گیرد، و یزید هرگز شایسته خلافت نبود تا بتواند بر اموال مسلمین دست یابد.
امام ع همچنان به راه خود ادامه مىداد تا به منزلگاه صفاح رسید.در این محل بود که فرزدق شاعر عرب با آن حضرت دیدار کرد.سبط ابن جوزى در کتاب تذکرة الخواص محل ملاقات او را با امام منزلگاه ببستان بنى عامر آورده است.فرزدق داستان ملاقات خود را با امام ع تعریف کرده مىگوید: چنین افتاد که در سال شصت هجرى به همراه مادرم جهت انجام مراسم حج به مکه مىرفتم.پس همچنان که مهار شتر او را به دست داشتم، در حرم وارد شدم.در این اثنا حسین بن على ع را دیدار کردم که با شمشیر و سلاح از مکه بیرون مىرود.پرسیدم این کاروان از کیست؟ گفتند از حسین بن على است.پس به نزد آن حضرت آمده پس از سلام عرض کردم.خداوند خواسته که آرزویت را برآورده سازد.پدر و مادرم به فدایت اى فرزند رسول خدا، چه چیز تو را به شتاب واداشت که از انجام حج دست بازدارى؟
فرمود، اگر شتاب نمىکردم، گرفتار مىشدم آنگاه فرمود، تو کیستى؟ .گفتم، مردى از عرب هستم.به خدا سوگند، از خصوصیات من بیش از این از من نپرسیدند.سپس از حال مردم از من جویا شدند، پاسخ گفتم: از مرد آگاهى پرسیدید، اکنون دلهاى مردم با شماست، و شمشیر آنها بر زیان شماست.قضا و سرنوشت را خداوند تعیین مىکند و آنچه را بخواهد انجام شدنى است .فرمود: راست گفتى، کارها به دست خداست، و او که پروردگار ماست، هر روزى در کارى است .پس چنانچه قضاى الهى بر طبق دلخواه ما باشد، بدان خوشنودیم، پس خداى را بر نعمتهایش سپاس گوییم و او خود نیروى شکر گزاریش را عنایت کند و چنانچه قضاى خداوندى بر وفق امید ما نبود آن کس که نیتش حق بوده و پرهیزگار باشد از مرز حقیقت دور نشده است.
من به امام گفتم: چنین است.خداوند شما را به آنچه دوست دارى برساند، و از آنچه دورى مىجویید مصون دارد.سپس درباره نذر و مناسک حج از آن حضرت سؤالاتى کردم.امام پاسخ گفت و مرا آگاه کرد.آنگاه اسب خود را به راه انداخت و فرمود: درود بر تو و از یکدیگر جدا شدیم.
عبد الله بن جعفر نیز پس از شنیدن خروج امام از مکه دو فرزند خود، عون و محمد را نزد آن حضرت فرستاد و نامهاى به وسیله آن دو براى امام ارسال داشت.نامه مزبور به این شرح بود: من شما را به خدا سوگند دهم که از این سفر بازگردى.از آن بیم دارم که در این راه جان خود را از دست بدهى.که در این صورت نور زمین خاموش خواهد شد.زیرا که تو چراغ فروزان راه یافتگان هستى.عبد الله پس از ارسال این نامه خود به نزد عمرو بن سعید امیر مدینه رفت و از او درخواست کرد امان نامهاى براى حسین ع بفرستد و به او اطمینان دهد که به نیکى و احسان با او رفتار کند.عمرو بن سعید این امر را پذیرفت و نامهاى نوشت و به وسیله برادر خود یحیى بن سعید فرستاد.پس یحیى و عبد الله بن جعفر به خدمت آن حضرت رسیدند و در بازگشت امام از این سفر کوشش بسیار کردند.اما امام ع به آن دو فرمود: من رسول خدا ص را در خواب دیدم، و مرا به آنچه را که به دنبال آن مىروم دستور فرمود.آن دو گفتند، آن خواب چه بوده؟ فرمود آن را تا کنون براى کسى نگفته و بعد از این نیز نخواهم گفت تا پروردگار عز و جل را دیدار کنم.پس همین که عبد الله بن جعفر از بازگشت او ناامید شد به دو فرزند خویش، عون و محمد دستور داد، ملازم آن حضرت باشند و در رکاب او به جهاد بپردازند، و خود به مکه بازگشت.
کاروان امام حسین ع بى آنکه به امر دیگرى بیندیشد به سرعت به سوى عراق پیش مىرفت تا به سرزمین، عقیق، وارد شد، و در قسمت ذات عرق اقامت کرد.در این محل بود که فردى از طایفه بنى اسد که بشر بن غالب نام داشت و از عراق مىآمد به خدمت امام رسید، درباره اوضاع مردم عراق از او جویا شد.وى در پاسخ امام گفت: دلهاى مردم با شماست، اما شمشیرهاى آنها همراه با بنى امیه است.حسین بن على ع به همراهان خود فرمود: این برادر اسدى راست گفت .به راستى که هر کار با اراده خداوندى انجام خواهد شد، و حکم هر چیز به خواست و اراده اوست.
همین که امام ع به محل، حاجر، از بخشهاى ذات الرمه رسید، نامهاى براى عدهاى از اهالى کوفه مانند سلیمان بن صرد خزاعى، مسیب بن نجیه، رفاعة بن شداد و چند نفر دیگر از آنها نوشت و این نامه را به وسیله قیس بن مسهر صیداوى به کوفه فرستاد و این در موقعى بود که از شهادت مسلم اطلاع نیافته بود.نامه امام به این شرح بود: بسم الله الرحمن الرحیم .نامهاى است از حسین بن على به برادران مؤمن و مسلمان خود.درود بر شما.حمد و سپاس به درگاه خداوندى که جز او خدایى نیست.اما بعد، نامه مسلم بن عقیل به من رسید.از این نامه که حاکى از نیک اندیشى و اتحاد شما بر یارى و نصرت ما و گرفتن حق از دست رفته ما بود اطلاع یافتم.از خداى مىخواهم که کار ما را نیک گرداند، و بهترین پاداش را به خاطر کردار نیکو به شما عطا فرماید.من در روز سهشنبه هشتم ذى حجه [روز ترویه] از مکه رهسپار دیار شما گردیدم.چون فرستاده من به نزد شما رسید در کار خود بشتابید، کوشش کنید و آماده باشید که من انشاء الله به زودى بر شما وارد مىشوم.درود و رحمت و برکات خداوند بر شما باد .در اینجا به این نکته بایستى اشاره کرد که مسلم بن عقیل بیست و هفت روز پیش از آنکه کشته شود نامهاى به آن حضرت نوشته بود.قیس بن مسهر که نامه حضرت را مىآورد رهسپار کوفه گردید.
همین که ابن زیاد از حرکت امام از مکه به سوى کوفه مطلع شد، حصین بن تمیم را که فرمانده لشگریان او بود، به مقابله با امام روانه ساخت.حصین با سپاه خود به راه افتاد تا به قادسیه رسید، و لشگریان را چنان منظم ساخت که فاصله میان خفان و قادسیه و قطقطانه تا جبل لعلع از افراد او خالى نباشد.با ورود قیس به قادسیه، حصین دستور داد وى را بازداشت و بازرسى کنند.اما قیس نامه را درآورد و آن را پاره کرد.حصین بن تمیم بىدرنگ وى را به نزد ابن زیاد فرستاد.همین که ابن زیاد وى را مشاهده کرد، به او گفت، تو کیستى؟ وى پاسخ داد: من یکى از شیعیان امیر المؤمنین على بن ابى طالب و فرزندش حسین بن على هستم .وقتى علت پاره کردن نامه را از قیس جویا شد وى در پاسخ گفت: براى اینکه نخواستم بدانى که در این نامه چه نوشته شده است.باز از وى پرسید، نامه از چه کسى بود و براى چه کسى نوشته شده بود.گفت، نامه از حسین بن على بود که براى جماعتى از اهالى کوفه فرستاده بود، و من نام آنها را نمىدانم.در اینجا ابن زیاد در غضب شد و گفت، به خدا سوگند تو را آزاد نخواهم کرد، مگر اینکه اسامى آنها را براى من بگویى، و یا به منبر روى و به حسین بن على و پدر و برادرش ناسزا گویى، و گرنه تو را قطعه، قطعه خواهم کرد.قیس گفت نام آن جماعت را به تو نخواهم گفت، اما حاضرم به منبر روم و به حسین و پدر و برادرش دشنام دهم. (منظور او این بود که مطالب نامه امام حسین ع را براى مردم بیان کند). پس قیس بر فراز منبر رفت و حمد و ثناى خداى را به جا آورد و بر رسول خدا درود فرستاد، و براى على بن ابى طالب ع و حسن و حسین ع بسیار طلب رحمت کرد و عبید الله بن زیاد و پدرش و همه سرکشان بنى امیه را مورد لعن و نفرین قرار داد.سپس گفت: اى مردم، این شخص حسین بن على ع بهترین بندگان خدا، پسر فاطمه دخت رسول الله ص است و من فرستاده او به جانب شما هستم.او اکنون در منطقه حاجر اقامت دارد.پس او را بپذیرید و به سخن او پاسخ گویید.ابن زیاد دستور داد او را از بالاى قصر به زیر اندازند، و چون او را بینداختند در هم شکسته شد و از دنیا برفت.همین که این خبر به آگاهى امام حسین ع رسید گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» و بىاختیار اشک از چشمانش جارى شد، و این آیه را تلاوت فرمود: (فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا(
سپس گفت: خداوند پاداش او را بهشت قرار دهد.بارالها براى ما و شیعیان ما مقام والایى تعیین فرما و ما را با آنان در جایگاهى از رحمت خود قرار بده و پاداش بیکران خود را بر ما مقرر دار، که بر هر چیز بىنهایت توانایى.
حسین ع از منزل حاجر به راه افتاد تا به آبى از آبهاى عرب رسید.در آنجا عبد الله بن مطیع عدوى را دید که در کنار آن آب فرود آمده بود.همین که حسین ع را دید به نزد آن حضرت رفت و گفت، اى پسر رسول خدا، پدر و مادرم به فدایت.چه چیز تو را به این سرزمین کشانده است؟ حسین ع فرمود: همانطور که مىدانى معاویه از این جهان رخت بربست.پس از مرگ او مردم عراق به من نوشتند و مرا به سوى خویش خواندند.عبد الله بن مطیع گفت: اى فرزند رسول الله، خداى را در نظر دار تا مبادا حرمت اسلام در معرض تلف قرار گیرد.تو را به خدا سوگند دهم که حرمت قریش و عرب از بین نرود.به خدا سوگند اگر آنچه را که در دست بنى امیه است (از خلافت) بخواهى، تو را خواهند کشت، و چنانچه تو را به قتل رسانند پس از تو از هیچ کس بیم و هراسى نخواهند داشت.به خدا سوگند امروزه حرمت اسلام و قریش و عرب به حرمت تو بستگى دارد.پس این کار را مکن و به کوفه مرو و خود را در برابر جنگ بنى امیه قرار مده.
در این گیر و دار به دستور عبید الله همه راهها را بسته بودند.بخصوص فاصله میان واقصه (که نام محلى است در راه مکه) تا شام و تا راه بصره همه را بستند تا کسى را یاراى ورود یا خروج نباشد.از این رو امام ع بى آنکه از این جریان اطلاعى داشته باشد به راه خویش مىرفت، تا آنگاه که با عدهاى از عربها برخورد و از آنان سؤالاتى کرد.آنان گفتند: نه به خدا، سوگند ما خبرى نداریم.ما همین قدر مىدانیم که همه راهها را بستهاند و رفت و آمد براى ما امکان پذیر نیست.پس حضرت راه خود را در پیش گرفت و برفت.در آن سال زهیر بن قین بجلى که از طرفداران عثمان بود به حج رفته و در بازگشت از این سفر با کاروان امام حسین ع دیدار کرده بود.گروهى از افراد قبیله فزاره و بجیله گویند: آنگاه که ما از مکه بیرون آمدیم با زهیر بن قین بجلى همراه، و با کاروان حسین ع نیز هم سفر بودیم و چیزى نزد ما ناگوارتر از این نبود که در محلى با او هم منزل شویم.امام همچنان به راه خود ادامه داد و سرانجام در جایى فرود آمد که ما نیز ناگزیر در همان جا اقامت کردیم .پس حسین ع در یک سو فرود آمد و ما نیز در سویى دیگر نشستیم.در این میان که به خوردن غذا مشغول بودیم، ناگاه مردى از جانب حسین ع نزد ما آمد و سلام کرد.سپس بر ما وارد شد و رو کرد به زهیر بن قین و گفت: ابا عبد الله الحسین مرا به سوى تو فرستاده و از تو دعوت کرده است که به نزد او بروى.پس هر که با ما نشسته بود، آنچه در دست داشت انداخت و خموش نشستیم و چنان بى حرکت بودیم که گویى پرندهاى بر سر ماست، زیرا رفتن زهیر به خدمت امام براى ما بسیار ناگوار بود.ابو محنف مىگوید: دلهم دختر عمرو، که همسر زهیر بود تعریف کرده گوید: من به زهیر گفتم، آیا فرزند رسول خدا به سوى تو مىفرستد و تو از رفتن امتناع مىورزى؟ سبحان الله، بهتر نیست که به خدمتش بروى و سخنش را بشنوى و سپس بازگردى؟ زهیر بن قین بى آنکه از این امر خوشنود باشد به نزد آن حضرت رفت.دیرى نپایید که با شادى و چهرهاى درخشان بازگشت و دستور داد خیمه او را بکنند و بار سفر او را نزدیک امام حسین ع ببرند.آنگاه به همسر خود گفت: از این پس تو را طلاق مىدهم آزادى.مىتوانى نزد کسان خود بروى زیرا من دوست ندارم به سبب من گرفتار شوى.من تصمیم دارم که نزد امام حسین ع بروم و با دشمنانش به نبرد پردازم و جان خود را در راه او فدا کنم.سپس زهیر، مهر همسر خویش را پرداخت، و او را به یکى از عمو زادههاى خود واگذاشت تا وى را به خانوادهاش برساند.همسر زهیر برخاست و با چشمانى گریان با زهیر خداحافظى کرد و گفت: اى زهیر خداوند تو را پاداش خیر دهد.از تو مىخواهم که در روز قیامت نزد جد حسین بن على ع مرا یاد کنى، سپس زهیر رو کرد به همراهان خود و گفت: هر کس از شما مىخواهد پیروى من کند.در غیر این صورت این آخرین دیدار ما خواهد بود.من براى شما حدیثى بیان کنم، بدین ترتیب که ما در سرزمین، بلنجر، که یکى از بلاد خزر است، جنگ کردیم.خداوند پیروزى بهره ما کرد و غنایم بسیار نصیب ما گردید.از این رو شاد و خرسند بودیم.سلمان فارسى به ما گفت: هنگامى که آقاى جوانان آل محمد را درک کردید و در رکاب او به جنگ پرداختید، مىبایست از امروز که این همه غنایم به دست آوردید به مراتب شادتر باشید.اینک من با شما خداحافظى مىکنم .از آن پس زهیر همچنان در رکاب امام حسین ع به نبرد پرداخت تا همراه آن حضرت به شهادت رسید.
امام ع به راه خود ادامه داد تا آنگاه که کاروان آن حضرت به، خزیمیه، رسید.در آنجا یک شبانه روز اقامت کرد.سپس از آنجا نیز حرکت کرد، تا به سرمنزل ثعلبیه، وارد شد.
آن شب را در همان جا فرود آمد.همین که بامداد شد، مردى از اهالى کوفه که وى را ابا هره ازدى مىگفتند به نزد آن حضرت آمده، سلام کرد و گفت: اى فرزند رسول الله چه شد که از حرم خدا و حرم جد خود محمد ص خارج شدید؟ حسین بن على ع به وى گفت: واى بر تو اى ابا هره، بنى امیه مالم را گرفتند و هتک حرمتم کردند.صبر کردم، و چون خواستند خونم بریزند از آنها گریختم.به خدا سوگند این گروه ظالم و ستم پیشه مرا شهید خواهند کرد و خداوند لباس ذلت و خوارى بر ایشان خواهد پوشانید و شمشیر انتقام بر آنان خواهد کشید، و بر ایشان کسى را مسلط خواهد کرد که از قوم سبأ که زنى بر آنان فرمانروایى داشت به مراتب ذلیلتر و خوارتر خواهند شد.و آنان نیز همانند قوم سبأ خواهند شد. عبد الله بن سلیم و مفدى بن مشمعل که هر دو از طایفه بنى اسد بودند مىگویند: چون ما مراسم حج را به جاى آوردیم در این اندیشه بودیم که هر چه زودتر خود را به کاروان حسین ع برسانیم و بنگریم که سرانجام کارش به کجا خواهد کشید.از این رو با شترهاى خود با سرعت به راه ادامه دادیم تا در منزل زرود به آن حضرت رسیدیم.در آنجا مردى را از اهالى کوفه مشاهده کردیم.وى همین که چشمش به حسین ع افتاد مسیر خود را تغییر داد.امام ع ایستاد و گویى مىخواست وى را ببیند.چون مشاهده کرد که او راه خود را کج کرده رهایش ساخت و به راه افتاد.ما نیز به دنبال آن حضرت حرکت کردیم.پس یکى از افراد ما گفت، نزد این مرد برویم تا از اوضاع کوفه جویا شویم، زیرا که او از اخبار کوفه بخوبى آگاه است.از این رو نزد وى رفتیم و پرسیدیم: از کدام قبیله هستى؟ او گفت: از قبیله بنى اسد.گفتیم ما نیز از بنى اسد هستیم.از وى پرسیدیم که در کوفه چه خبر بود؟ وى پاسخ داد، من کوفه را ترک نکرده بودم که مشاهده کردم.مسلم بن عقیل و هانى بن عروه کشته شدند، و آن دو را در بازار بر زمین مىکشیدند.پس از آن ما برگشتیم تا به حسین ع رسیدیم و با او به راه افتادیم تا شامگاهى به منزل، ثعلبیه، فرود آمدیم.ما نیز به خدمت آن حضرت رسیده، گفتیم: رحمت خداوند بر شما باد.نزد ما خبرى است چنانچه بخواهى آشکارا و یا پنهانى آن را براى تو بازگو کنیم.حضرت نگاهى به ما و به اصحاب خود کرد، سپس فرمود: من چیزى از ایشان پنهان نکردهام.به وى گفتیم، آیا در روز گذشته به هنگام غروب آفتاب آن مرد سوار را ملاحظه کردید؟ فرمود، آرى، و ادامه داده گفت: و من مىخواستم اوضاع و احوال را از او جویا شوم.گفتیم، به خدا سوگند ما به خاطر شما اخبارى را کسب کردیم و براى شما خواهیم گفت.او مردى بود از قبیله ما، خردمند، راستگو و دانا، او به ما خبر داد و گفت: هنوز از کوفه خارج نشده که خود دیده است که مسلم و هانى کشته شدهاند، و پاى آن دو را گرفته بودند و بدنهاشان را در بازار مىکشیدند.حسین ع فرمود «انا لله و انا الیه راجعون» رحمت خدا بر ایشان باد، و این سخن را چند بار بر زبان جارى ساخت.پس ما به او عرض کردیم، ما تو را به خدا و به جان خود و خاندانت سوگند مىدهیم که از همین مکان بازگردى زیرا چنان که مىبینیم در کوفه کسى به یارى شما نخواهد آمد و پیروانى نخواهید داشت، بلکه از آن بیم داریم، که بر زیان شما قیام کنند.آن حضرت نگاهى به پسران عقیل کرد و پرسید: شما چه مىاندیشید؟ مسلم کشته شده است؟ آنان گفتند، به خدا ما بازنگردیم تا انتقام خون او را بگیریم یا همان طور که او به شهادت رسید ما نیز شربت شهادت نوشیم.حسین ع رو کرد به ما و فرمود: پس از اینها هرگز خبرى در زندگى نیست.ما از این سخن دانستیم که امام از تصمیم خود هرگز باز نخواهد گشت، و به سفر خود ادامه خواهد داد.پس، به او عرض کردیم، خداوند آنچه خیر است براى تو پیش آورد.فرمود، خداوند شما را رحمت کند.امام ع در اینجا به یاد مسلم بن عقیل گریست و به شدت اشک از دیدگانش سرازیر گشت.و در آنجا بماند.همین که سحرگاهان فرا رسید، به جوانان و غلامان خود فرمود، آب بسیار بردارید.آنان آب بسیارى کشیدند و همراه برداشتند.سپس از آنجا کوچ کردند، تا به منزلگاه زباله رسیدند.در آنجا به اطلاع آن حضرت رسید که عبد الله بن بقطر که برادر رضاعى امام بود به شهادت رسیده است.طبرى در کتاب خود آورده است: که حسین بن على، عبد الله بن بقطر را نزد مسلم بن عقیل فرستاده بود و این در موقعى بود که هنوز شهادت مسلم به اطلاع امام ع نرسیده بود.لشگریان حصین وى را دستگیر کردند و او را نزد ابن زیاد روانه ساختند.بعضى گویند حسین ع او را با مسلم فرستاده بود.همین که مسلم بى وفایى اهالى کوفه را مشاهده کرد، وى را نزد امام حسین ع فرستاد تا اوضاع دگرگون کوفه را به اطلاع امام برساند.در همین موقع بود که حصین وى را دستگیر کرد و نزد ابن زیاد فرستاد.ابن زیاد به وى گفت، بر بالاى قصر برود و دروغگوى پسر دروغگو را به باد ناسزا گیرد، و به وى گفت، پس از آن نظر خود را درباره تو خواهم گفت.بدین ترتیب، عبد الله بن بقطر بر فراز منبر رفت، و مژده ورود امام حسین ع را به کوفه براى مردم بازگو کرد و ابن زیاد و پدرش را مورد لعن و نفرین قرار داد.ابن زیاد دستور داد او را از بالاى قصر بر زمین انداختند.استخوانهایش شکسته شد، و تنها رمقى از حیات در او باقى بود.پس عبد الملک بن عمیر لخمى که قاضى کوفه بود نزد وى آمد و سرش را از تن جدا کرد.برخى وى را به باد اعتراض گرفتند.اما او گفت: من خواستم با این عمل زودتر آسوده گردد.
همین که این خبر به اطلاع حسین ع رسید، نامهاى بیرون آورد و براى مردم بخواند.به این شرح: (به نام خداى رحمان رحیم، اما بعد، خبر دهشت انگیزى به من رسیده و آن کشته شدن مسلم بن عقیل و هانى بن عروه و عبد الله بن بقطر است.شیعیان ما دست از یارى ما کشیدهاند .هر کس از شما دوست دارد مىتواند بازگردد.هرگز بر او عهدى نیست و مورد سرزنش نخواهد بود.مردم یکباره از کنار او پراکنده شدند و از چپ و راست راه خود را در پیش گرفتند و برفتند.تا آنجا که همان عده از یارانش که از مدینه در رکاب او بودند و عده کمى که در میان راه به آن حضرت پیوسته بودند، بر جاى ماندند.و این هشدار امام ع بدان جهت بود که حضرت مىدانست این عده بسیار که دنبالش آمدهاند پیروى آنان از امام بدین خاطر بوده که گمان کردهاند او به شهرى درخواهد آمد که مردم آن شهر مطیع فرمان او خواهند شد، و حضرت این امر را ناگوار مىدانست و خود مىخواست اینان بدانند به راهى که مىروند سرانجام آن چیست، و ندانسته به کارى اقدام نکنند.و نیز آن حضرت به این واقف بود که تنها کسانى که حاضرند جان خود را در رکاب او نثار کنند در اطراف او باقى خواهند ماند، و دیگران وى را رها خواهند کرد.به گفته بعضى از مورخین امام ع در منزلگاه زباله بود که به وى اطلاع دادند که مسلم و هانى کشته شدهاند.در همین محل بود که فرزدق پس از بازگشت از سفر حج با آن حضرت ملاقات کرده پس از سلام رو کرد به امام و گفت: اى فرزند رسول الله، چگونه است که به اهالى کوفه اعتماد کردهاى، در صورتى که همین مردم کوفه بودند که مسلم و یار فداکار او را به قتل رساندند؟ در اینجا امام ع با اندوه فراوان اشک از دیدگانش جارى گردید.سپس گفت: درود و رحمت خدا بر مسلم باد.او در پناه رحمت و خوشنودى خدا قرار گرفت و به سوى الطاف الهى شتافت.آنچه را که لازم بود او انجام داد.اینک ما نیز بایستى وظایف خود را انجام دهیم.سپس امام ع به سرودن اشعارى به این شرح پرداخت:
لئن تکن الدنیا تعد نفیسة
فان ثواب الله اعلى و انبل
و ان تکن الابدان للموت انشئت
فقتل امرىء بالسیف فی الله افضل
و ان تکن الارزاق قسما مقدرا
فقلة حرص المرء فی السعى اجمل
و ان تکن الاموال للترک جمعها
فما بال متروک به المرء یبخل
همین که وقت سحر شد امام ع به همراهان خود دستور داد آب بسیار بردارند، و به این ترتیب کاروان حضرت به راه خود ادامه داد تا از منزلگاه زباله گذشت و به دره عقبه رسید و در آنجا فرود آمد.در این اثنا مرد پیرى از بنى عکرمه که عموى لوذان بود با امام دیدار کرد .وى از آن حضرت پرسید به کجا مىروى؟ فرمود، کوفه مىروم.مرد پیر گفت، تو را سوگند به خدا مىدهم که بازگردى.به خدا سوگند رفتن به کوفه به این معنى است که به سوى سرنیزه و شمشیرهاى برنده گام برداشتهاى و این مردمى که تو را دعوت کردهاند، چنانچه آماده بودند که با دشمن تو مبارزه و جنگ کنند.آنگاه بر ایشان وارد مىشدى نیکو بود.اما با این وضع که شما بیان مىکنى من هرگز رفتن شما را صلاح نمىبینم.حضرت فرمود: اى بنده خدا، چیزى بر من پوشیده نیست، اما آنچه را که اراده خداوندى است، انجام خواهد شد، و به سخن خود ادامه داده گفت: به خداى تعالى سوگند دست از من برندارند تا خون من بریزند، و چون چنین کردند، خداوند کسى را بر آنان مسلط سازد که آنان را زبون و خوار گرداند تا بدانجا که در میان ملتها از همه خوارتر شوند.
کاروان حسین بن على به راه خود ادامه داد.تا به منزل شراف رسید.شبى را هم در منزل شراف بسر بردند.چون سحرگاه شد، همچنان به جوانان دستور داد هر چه مىتوانند آب همراه خود بردارند.بیش از آنچه که مورد احتیاج کاروان است! !
******************************
**********************************************************
******************************
برخورد امام (ع) با حر بن یزید ریاحى
شهید والا قدر عاشورا.حر از خاندانهاى معروف عراق و از رؤساى کوفیان بود.به درخواست ابن زیاد، براى مبارزه با حسین «ع» فراخوانده شد و به سرکردگى هزار سوار برگزیده گشت .گفتهاند وقتى از دار الأماره کوفه، با مأموریت بستن راه بر امام حسین «ع» بیرون آمد، ندایى شنید که: اى حر! مژده باد تو را بهشت... در منزل «قصر بنى مقاتل» یا «شراف» ، راه را بر امام بست و مانع از حرکت آن حضرت به سوى کوفه شد.کاروان حسینى را همراهى کرد تا به کربلا رسیدند و امام در آنجا فرود آمد .حر وقتى فهمید کار جنگ با حسین بن على «ع» جدى است، صبح عاشورا به بهانه آب دادن اسب خویش، از اردوگاه عمر سعد جدا شد و به کاروان حسین «ع» و جبهه حق پیوست.توبه کنان کنار خیمههاى امام آمد و اظهار پشیمانى کرد، سپس اذن میدان طلبید.این انتخاب شگفت و برگزیدن راه بهشت بر دوزخ، از حر، چهرهاى دوست داشتنى و قهرمان ساخت.حر با اذن امام به میدان رفت و در خطابهاى مؤثر، سپاه کوفه را به خاطر جنگیدن با حسین «ع» توبیخ کرد.چیزى نمانده بود که سخنان او، گروهى از سربازان عمر سعد را تحت تأثیر قرار داده از جنگ با سید الشهدا منصرف سازد، که سپاه عمر سعد، او را هدف تیرها قرار داد.نزد امام بازگشت و پس از لحظاتى دوباره به میدان رفت و با رجز خوانى، به مبارزه پرداخت و پس از نبردى دلیرانه به شهادت رسید.رجز او چنین بود:
انى انا الحر و مأوى الضیف
اضرب فى اعناقکم بالسیف
عن خیر من حل بأرض الخیف
اضربکم و لا أرى من حیف
که حاکى از شجاعت او در شمشیر زنى در دفاع از سید الشهدا و حق دانستن این راه بود.حسین بن على «ع» بر بالین حر حضور یافت و خطاب به آن شهید، فرمود: تو همانگونه که مادرت نامت را «حر» گذاشته است، حر و آزادهاى، آزاد در دنیا و سعادتمند در آخرت! «انت الحر کما سمتک أمک، و انت الحر فى الدنیا و انت الحر فى الآخرة» و دست بر چهرهاش کشید. امام حسین «ع» با دستمالى سر حر را بست.پس از عاشورا بنى تمیم او را در فاصله یک میلى از امام حسین «ع» دفن کردند، همانجا که قبر کنونى اوست، بیرون کربلا در جایى که در قدیم به آن «نواویس» مىگفتهاند. نقل است شاه اسماعیل صفوى قبر حر را گشود و پیکرش را سالم یافت، چون خواست پارچهاى را که بر سرش بسته بود باز کند، خون جارى شد و دوباره آن را بستند، آنگاه بر قبرش قبهاى ساختند.
سرگذشتهاى مربوط به حر و نقش او در حادثه کربلا، از نخستین بر خوردش با کاروان سید الشهدا، سپس توبهاش و پیوستن به جبهه حق و شهادت در رکاب سالار شهیدان، در همه مقتلها و کتابهاى تاریخ عاشورا نگاشته شده است و توبه او شاخصترین بخش نورانى زندگى اوست.
در منزل زباله بشهادت عبدالله بن یقطر آگاه شد و در آنجا این حوادث جانگداز را به سمع یاران رسانید و آنانرا به بازگشت اجازت فرمود، گروه بسیارى از آنان بچپ و راست پراکنده شدند و جز معدودى از اهلبیت و اصحاب خاص بنزد او کس نماند، شب گذشت، بامداد از آنجا کوچ نمود و در مسیر راه بسپاهى برخوردند که حر بن یزید فرمانده آن بود و از پایگاه مرزى که ابن زیاد در کرانه فرات تنظیم کرده بود اعزام شده بودند، این سپاه مأمور ممانعت امام حسین از ورود بعراق بود، حضرت نماز ظهر را بهر دو سپاه امامت کرد و پس از نماز بسخن پرداخت و فرمود: اى مردم! من از سر خود به این دیار نیامدهام بلکه نامههاى فراوانى که از سوى شما بمن رسید و مرا بدین سوى خواندید مرا به این سفر موظف ساخت چه در آن نامهها چنین مرقوم آمده که ما امامى و پیشوائى نداریم بدین دیار بشتاب، باشد که خداوند بوجود تو ما را در راه حق گرد آورد.
حال اگر بدان قرار استوار و بدان عهد پایدارید فبها وگرنه به جاى خویش بازگردم. حر و لشکریان سکوت اختیار کرده چیزى نگفتند، و چون عصر شد حضرت نماز عصر ادا نمود و پس از نماز به این سخنان بپرداخت: اى مردم! اگر شما خداى را بنظر آرید و خشم او را بر خود خطر جدى دانید و بدانید که هر حق را مستحقى و هر راهى را رهبرى است، ما خاندان محمد (ص) بزمامدارى مسلمین از این مدعیان غاصب و ستمگران باطل که با روش ظالمانه خویش بگرده شما سوارند سزاوارتریم، و اگر پذیراى ما نبوده و بر این باشید که همچنان حق ما را نادیده بگیرید و اندیشه و تصمیمى جز آنچه که مضمون نامهها و گفته پیکهاتان بوده دارید و افکارتان دگرگون گشته است ما به میهن خویش بازگشته شما را بحال خود گذاریم.
حر گفت: بخدا سوگند من از این نامهها که تو مىگوئى خبرى و اطلاعى ندارم. حضرت به عقبة بن سمعان که غلام همسرش رباب بود فرمود: آن دو جعبه که محتوى نامههاى کوفیان است بیاور . وى جعبهها را حاضر نمود. حضرت نامهها را به پیش حر پخش ساخت. حر گفت: من از آنان نیستم و ما مأموریم که شما را مراقب باشیم تا بکوفه بنزد عبیدالله زیاد رسانیم. حضرت فرمود: چنین نخواهد شد، و سخنانى میان ایشان رد و بدل گشت و بدین توافق کردند که حر نامهاى به ابن زیاد نویسد و از او اجازت گیرد که امام بموطن خویش بازگردد، ابن زیاد در پاسخ اجابت ننمود و دستور داد بر حسین سخت گیر و او را بنزد من حاضر ساز. امام امتناع نمود و از آنجا حرکت کرد و راهى بسمت غربى کوفه پیش گرفت، حر همچنان ملازم حضرت بود تا در محلى فرود آمد و در آنجا خطاب بیاران خطبهاى ایراد نمود که خلاصهاش این است : چنانکه مىبینید حادثهاى (عظیم( بما فرود آمده، اوضاع جهان دگرگون گشته و دنیا چهره زشتى نشان مىدهد و نیکیهایش پشت کرده و همچنان بدین وضع ادامه مىدهد... مگر نمىبینید که رشته حق از هم گسیخته و بازار باطل رایج شده؟ در چنین شرائطى سزاوار است که مؤمن پیرو حق در آرزوى لقاى پروردگار بوده و بسوى مرگ بشتابد که من مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمگران را جز خوارى و ذلت نمىدانم.
اصحاب چون چنین سخنان از آن حضرت شنیدند همه بپا خاستند و هرآنچه شرط ادب بود ادا نموده آمادگى خویش را در فداکارى و جانبازى در راه آن پیشواى حق و عدالت اعلام داشتند.
حضرت از آنجا کوچ کرد و راه خود را بسمت عذیب و قادسیه به پیش برد و از قصر بنى مقاتل گذشت که در این حال فرمان ابن زیاد به حر رسید که بر حسین سخت گیر.
******************************
**********************************************************
******************************
ابن سعد با چهار هزار کس در فرداى روزى که حسین ع در کربلا فرود آمده بود یعنى روز سوم محرم بدین سرزمین وارد شد.ابن زیاد قبلا حکومت رى را به وى وعده داده و با او چهارهزار سرباز روانه کرده بود، که در جنگ دیلم وارد شود، اما همین که اطلاع یافت حسین ع بدانجا رسیده است، وى را به کربلا روانه ساخت، و به او گفت: وقتى از کار حسین فراغت یافتى به طرف رى حرکت کن.ابن سعد ابتدا به ابن زیاد گفت: مرا از این امر معذور دار.اما ابن زیاد گفت: در این صورت از حکومت رى معزول هستى.ابن سعد در اندیشه فرو رفت و از وى مهلت خواست .با یاران خود به مشورت پرداخت.آنها نیز وى را از این امر بر حذر داشتند.پس آن شب را همچنان در این فکر به سر برد و اشعارى مىخواند که همگى مىشنیدند:
دعانی عبید الله من دون قومه
الى خطة فیها خرجت لحینی
فو الله لا ادرى و انی لواقف
افکر فی امری على خطرین
ا أترک ملک الری و الری رغبة
ام ارجع مذموما بقتل حسین
و فی قتله النار التی لیس دونها
حجاب و ملک الری قرة عین
سپس حمزة بن مغیرة بن شعبه خواهر زاده وى بیامد و گفت: دایى جان تو را به خدا سوگند مىدهم به مقابله حسین ع مرو که گناه پروردگارت کردهاى و رعایت خویشاوندى نکردهاى .به خدا چنانچه از دنیا و مال خویش بگذرى و حکومت همه زمین را داشته باشى و واگذارى، از آن بهتر که با ریختن خون حسین به دیدار خدا روى.ابن سعد گفت: ان شاء الله نمىروم .
سپس عمر بن سعد نزد ابن زیاد رفت و گفت: مگر حکومت رى را به من واگذار نکردهاى؟ مردم نیز از این امر اطلاع دارند.از این رو بهتر نیست که مرا به جانب رى بفرستى و یکى دیگر از اشراف کوفه را براى نبرد با امام حسین روانه سازى؟ آنگاه عدهاى از افراد سرشناس کوفه را براى ابن زیاد نام برد.ابن زیاد در پاسخ او گفت: من در این مورد با تو مشورت نکردم.چنانچه خود مایل هستى، فرماندهى سپاه را به عهده گیر.در غیر این صورت از حکومت رى معزول خواهى بود.
عمر بن سعد گفت: حال که چنین است خواهم رفت و بدین ترتیب نبرد با امام حسین ع را پذیرفت .پس ابن سعد با چهار هزار سرباز جهت مقابله با حسین ع به راه افتاد و حر و یارانش نیز زیر نظر وى قرار گرفتند.از این رو تعداد نظامیان آنها به پنج هزار نفر رسید.دیرى نپایید که شمر نیز با چهار هزار سرباز سررسید.ابن زیاد در پى آنها باز هم دو هزار سرباز به فرماندهى یزید بن رکاب کلبى، حصین بن تمیم سکونى با چهار هزار نفر، فلان مازنى همراه با سه هزار نفر و نصر بن فلان را با دو هزار سرباز روانه کربلا ساخت.و تا روز ششم محرم تعداد نظامیانى که روانه مىساخت همچنان اضافه مىکرد.با کعب بن طلحه سه هزار، و شبت بن ربعى ریاحى با هزار سرباز و حجار بن ابجر نیز با هزار نفر و با این عده جمعا بیست و پنج هزار به کربلا روانه کرده بود.و باز هم تا آنجا که مىتوانست افراد نظامى خود را افزایش مىداد.چنان که مدتى نگذشت که تعداد سواره و پیاده سربازان او را تا سى هزار نوشتهاند.شیخ مفید در کتاب ارشاد به روایت امام صادق ع تعداد نظامیان را سى هزار ذکر کرده، اما در تاریخ طبرى آمده است که: عمر بن سعد با چهار هزار نفر از کوفه به کربلا وارد شد.سبط ابن جوزى در تذکرة الخواص چنین آورده است: ابن زیاد، عمر بن سعد را با چهار هزار سرباز جهت مقابله با حسین ع بفرستاد و با پانصد سوار نیز آنان را جهت نظارت بر آب مجهز ساخت.مسعودى مىگوید: همه افرادى که در نبرد با حسین ع روانه کربلا شدند به خصوص از اهالى کوفه بودند.طبرى در جایى دیگر از کتاب خود جنگ آوران ابن سعد را شش هزار نفر ذکر کرده است.نگارنده معتقد است، نوشته سبط ابن جوزى که مىگوید: همه یاران ابن سعد چهار هزار نفر بودهاند صحیح به نظر نمىرسد، زیرا مطابق همه روایات، عدد چهار هزار همان کسانى بودهاند که همراه با خود او به کربلا آمدند و پس از آن ابن زیاد تعداد بسیارى را به کمک او فرستاد و شیخ مفید نیز این امر را تایید کرده است، و حر نیز با همراهان خود به او پیوسته بود.و روایت شیخ مفید که تعداد آنان را شش هزار آورده نیز مردود خواهد بود.از این رو همان رقم سى هزار صحیحتر به نظر مىرسد.به هر حال ابن زیاد به ابن سعد نوشت: با آن همه کسان و تجهیزات که براى تو فراهم کردهام جاى هیچ گونه بهانهاى باقى نمانده است.پس به شدت در کار خود بکوش تا هر صبح و شام مرا در جریان امر قرار دهى، و این در موقعى بود که شش روز از ماه محرم مىگذشت.
عمر بن سعد ابتدا خواست شخصى را سوى حسین ع فرستد تا از او بپرسد براى چه آمده و چه مىخواهد؟ ، پس این مطلب را به سران لشگر خود عرضه کرد.اما همگى از پذیرفتن این امر خوددارى کردند، زیرا از حسین ع شرم داشتند.چون خود در ردیف کسانى بودند که با نوشتن نامه وى را به کوفه دعوت کرده بودند.در این اثنا کثیر بن عبد الله شعبى که یکه سوارى دلیر بود و از هیچ کارى روى گردان نبود برخاست و گفت: من پیش وى مىروم.سوگند به خدا چنانچه بخواهى به غافلگیرى او را خواهم کشت.ابن سعد گفت: نمىخواهم به غافلگیرى کشته شود.نزد وى برو و بپرس براى چه آمده است؟
پس کثیر به نزد امام شتافت.همین که ابو ثمامه صائدى او را بدید، به حسین ع گفت: اى ابو عبد الله، خدایت قرین صلاح بدارد.شرورترین مردم زمین که به خونریزى و بىپروایى در کشتن از همه جسورتر است سوى تو آمده.پس ابو ثمامه برخاست و نزدیک وى رفت و گفت: شمشیر خویش را بگذار.گفت: نه، من فرستادهام، و براى کسى کرامتى نمىبینم.من پیامى دارم.چنانچه مىشنوید، مىرسانم، و اگر ابا دارید از پیش شما باز مىگردم.
ابو ثمامه گفت: من دسته شمشیرت را مىگیرم.آنگاه سخن خویش را بگوى.
گفت: به این شمشیر هرگز نباید دست بزنى.ابو ثمامه گفت: پس پیامت را به من بگو و من از طرف تو مىرسانم.نمىگذارم به او نزدیک شوى که تو بدکارهاى.پس به یکدیگر ناسزا گفتند و کثیر پیش عمر بن سعد شتافت و قضیه را با وى گفت.سپس عمر بن سعد، قرة بن قیس حنظلى را پیش خواند و او را نزد حسین ع فرستاد.قره سوى امام حرکت کرد.و چون حسین ع او را بدید که مىآید گفت: این مرد را مىشناسید؟
حبیب بن مظاهر گفت: بله، این یکى از طایفه حنظله است از قبیله تمیم، خواهر زاده ماست .من او را در عقیده و رأى نیکو مىپنداشتم و گمان نداشتم در اینجا حاضر شود.قره بیامد و به حسین ع سلام گفت و پیام عمر بن سعد را به وى رسانید.امام بدو گفت: مردم شهر شما به من نوشتهاند و مرا به اینجا دعوت کردهاند.حال چنانچه مرا از آمدن خوش ندارید، باز مىگردم.پس از آن حبیب بن مظاهر گفت: اى قره، واى بر تو.چرا در جمع قوم ستمگر باز مىگردى؟ ، این مرد را که خداوند به وسیله پدرانش ما و تو را کرامت بخشیده است، یارى کن.قره در پاسخ او گفت: نزد یار خود باز مىگردم و پاسخ حسین ع را بیان مىکنم.آنگاه اندیشه مىکنم .پس نزد عمر بن سعد رفت و خبر را با وى بگفت.ابن سعد گفت: امیدوارم، خداوند مرا از پیکار با او معاف بدارد.سپس این جریان را براى ابن زیاد نوشت.همین که ابن زیاد نامه ابن سعد را خواند گفت:
الآن اذا علقت مخالبنا به*یرجو النجاة و لات حین مناص
اینک که پنجههاى ما به او بند شده.
امید رهایى دارد.
اما دیگر مفرى نخواهد بود. دیرى نپایید که به عمر بن سعد نوشت:
به حسین بگو او و همه یارانش با یزید بیعت کنند و چون چنین کرد رأى خویش را خواهیم گفت .همین که نامه به عمر بن سعد رسید گفت: از آن بیم دارم که ابن زیاد راه سلامت را نپذیرد .
******************************
**********************************************************
******************************
امام حسین ع عمرو بن قرظه انصارى را پیش عمر بن سعد فرستاد و گفت: من تصمیم دارم با تو چند کلمه سخن بگویم.امشب میان اردوگاه خودت مرا ببین.پس عمر بن سعد با بیست نفر بیامد .حسین ع نیز آمد.همین که به هم رسیدند امام به یاران خود گفت، دور شوند.تنها عباس و فرزندش على اکبر با وى بودند.عمر بن سعد نیز با یاران خویش چنین کرد و تنها پسر او حفص و یکى از غلامانش با وى بودند.حسین ع به ابن سعد گفت: واى بر تو.آیا از خداى نمىترسى؟ خدایى که سرانجام به سوى او باز خواهى گشت.آیا به قصد پیکار با من آمدهاى در حالى که مرا بخوبى مىشناسى و مىدانى که من فرزند چه کسى هستم.بیا با من همراه شو و این قوم را واگذار، که در این صورت خود را به خداى نزدیک کردهاى.ابن سعد گفت، از آن بیم دارم که خانهام را ویران کنند، امام گفت: من آن را براى تو جبران خواهم کرد.باز گفت املاکم را مىگیرند.امام گفت: از اموال خود در حجاز بهتر از آن را به تو مىبخشم.ابن سعد گفت : خانوادهام چه مىشود؟ بر آنان نیز نگران هستم.امام در اینجا سکوت کرد و دیگر پاسخى نداد و از نزد او بازگشت در حالى که مىگفت، چه فکر مىکنى؟ مىدانى که به زودى در بستر تو را خواهند کشت و در روز قیامت از آمرزش خداوند بهرهمند نخواهى شد.امیدوارم از گندم عراق جز اندکى استفاده نبرى.عمر بن سعد در حالى که لب به تمسخر گشوده بود گفت: اگر به گندم دست نیافتم از جو استفاده خواهم کرد.باز بار دیگر حسین ع شخصى را براى دیدار با ابن سعد فرستاد و گفت من حاضرم بار دیگر با یکدیگر ملاقات کنیم.پس دو اردوگاه شبانگاه با یکدیگر روبرو شدند و میان حسین ع و ابن سعد سخن به درازا کشید.به هر حال این امر سه یا چهار بار اتفاق افتاد.آنگاه عمر بن سعد به عبید الله بن زیاد چنین نوشت: اما بعد .خداوند آتش را خاموش گردانید و اتفاق برقرار شد و کار امت را به صلاح آورد.اکنون پیشنهاد حسین به من این است که از همان جایى که آمده به همان محل دوباره بازگردد، یا او را به هر یک از مرزهاى مسلمانان که وى را بفرستیم برود و در حقوق و تکالیف همانند آنها باشد .
از عقبة بن سمعان روایت است که گفت: سوگند به خداى که امام حسین ع هرگز چنین پیشنهادى نکرد که یا نزد یزید و یا به یکى از سرحدات برود، بلکه سخن آن حضرت چنین بود که: مرا واگذارید از همان سرزمین که آمدهام بازگردم و یا به سرزمینى پهناور بروم.
همین که ابن زیاد نامه را خواند گفت: این نامه مرد خیر خواهى است که بر امیر خویش اندرز گفته و بر قوم خویش دلسوزى کرده است.در این اثنا شمر بن ذى الجوشن برخاست و گفت: اکنون که حسین بن على ع به سرزمین تو فرود آمده و کنار توست، این را از او مىپذیرى؟ به خداى سوگند چنانچه از دیار تو برود و دست در دست تو ننهاده باشد نیرو و عزت از آن وى باشد و ضعف و زبونى از آن تو.این پیشنهاد را مپذیر که مایه ضعف است.باید به حکم تو تسلیم شوند، که اگر مجازات کنى اختیار آن با تو باشد و اگر مىبخشى به اختیار تو باشد.ابن زیاد گفت: چه خوب گفتى.رأى تو درست است.آنگاه ابن زیاد شمر بن ذى الجوشن را پیش خواند و گفت: این نامه را پیش عمر بن سعد ببر که به حسین و یارانش بگوید به حکم من تسلیم شوند .اگر پذیرفتند آنها را به مسالمت پیش من بفرستد و اگر نپذیرفتند با آنها بجنگد، و چنانچه پذیرفت و جنگ را آغاز کرد، میع فرمان او باش و چنانچه ابا کرد تو فرمانرواى سپاه باش و ابن سعد را گردن بزن، و سرش را پیش من بفرست.سپس ابن زیاد به عمر بن سعد نوشت: من تو را سوى حسین نفرستادهام که دست از او بدارى و بیهوده وقت بگذرانى یا به سلامت و بقا امیدوار سازى و یا بنشینى و پیش من از او عذر خواهى و وساطت کنى.
بنگر چنانچه حسین و یارانش تسلیم فرمان من شدند، آنها را به مسالمت نزد من بفرست، و چنانچه دریغ کردند به آنها حمله بر و خونشان بریز و اعضاى بدن آنها را ببر که استحقاق این کار را دارند.چنانچه حسین کشته شد اسب بر سینه و پشت وى بتاز که ناسپاس و مخالف است.منظور من این نیست که این کار پس از مرگ زیانى مىزند، اما قولى دادهام که اگر او را کشتم با وى چنین کنم.چنانچه به دستور ما عمل کردى پاداش فردى را خواهى داشت که مطیع فرمان بوده و اگر از انجام آن ابا کردى از مقام خود و سپاه کنارهگیر و این امر را به شمر بن ذى الجوشن واگذار که دستور خویش را به او دادهایم.و السلام.
همین که نامه ابن زیاد به ابن سعد رسید و بخواند رو کرد به شمر و گفت: آیا مىدانى چه کردى؟ واى بر تو، خدا خانهات را خراب کند و آنچه را که درباره من اندیشیدهاى خداوند آرزویت را برآورده نسازد.به خداى سوگند مىدانم که تو نگذاشتى آنچه را به او نوشته بودم بپذیرد و کارى را که امید داشتم به صلاح آید، تباه کردى.به خدا سوگند حسین ع تسلیم نخواهد شد.سوگند به خدا همان دلى را که على داشت در میان دو پهلوى پسرش قرار دارد.در اینجا شمر بدو گفت: به من بگو چه خواهى کرد.فرمان امیرت را اجرا مىکنى و با دشمن در جنگ مىشوى؟ در غیر این صورت سپاه و اردو را به من واگذار.عمر گفت: نه در تو چنین کرامتى نمىبینم .خودم این کار را بر عهده مىگیرم، و تو همان سردار لشگر پیادگان باش.
پس شامگاه پنجشنبه که نه روز از محرم گذشته بود، عمر بن سعد سوى حسین حمله برد.از طرفى شمر نیز بیامد و نزدیک یاران حسین ایستاد و فریاد کرد: کجایند پسران خواهر ما یعنى عباس و جعفر و عبد الله و عثمان فرزندان على ع؟ پس حسین ع به آنان گفت: وى را پاسخ گویید .هر چند مردى فاسق است، اما با شما نسبت خویشاوندى دارد.به این معنى که مادر آنها ام البتین از قبیله بنى کلاب و شمر نیز از همان طایفه بود.
پس برادران امام پیش شمر آمدند و گفتند: چکار دارى و چه مىخواهى؟ شمر گفت: اى پسران خواهر من شما در امانید.جان خود را در خطر میندازید و به خاطر برادرتان حسین خود را بکشتن مدهید، و خود را فرمانبردار یزید سازید.برادران بدو گفتند: خدایت لعنت کند.امانت را نیز لعنت کند.آیا رواست که ما را امان دهى، در حالى که فرزند رسول الله ص امان ندارد؟
در این موقع عباس بن امیر المؤمنین ع بانگ برآورد که دستهاى تو بریده باد اى دشمن خدا و لعنت بر امانى که تو براى ما آوردهاى.تو ما را امر مىکنى که دست از برادر و مولاى خود حسین فرزند فاطمه ع برداریم و سر به اطاعت افراد نفرین شدهاى که از فرزندان نفرین شده هستند درآوریم؟ !
شمر در خشم و غضب شد و به سوى سپاه بازگشت و این در حالى بود که خاله زاده آنها که نامش عبد الله بن ابى محمل بن حرام و برخى جریر بن عبد الله بن مخلد کلابى را نام بردهاند سوى ابن زیاد رفته و براى این چهار برادر امان گرفته بود و ابن زیاد این امان نامه را به وسیله یکى از غلامان خود براى آنان به کربلا فرستاده بود.
پیش از این نیز اشاره شد که مادر این چهار تن ام البنین همسر على ع عمه عبد الله بود .پس با مشاهده امان نامه یکصدا گفتند: ما هرگز به امان گرفتن از پسر سمیه نیازى نداریم .بهترین امان از جانب خداوند است.
سپس عمر بن سعد فرمان حمله را چنین صادر کرد، اى سپاه خدا، سوار شوید و به بهشت مژده گیرید.پس لشگر سوار شده تا هنگام غروب به حسین و یارانش یورش بردند.حسین ع بر در خیمه نشسته بود و به شمشیر خویش تکیه داشت و به خواب رفته بود.زینب خواهر آن حضرت سر و صدا را شنید و به برادر خود نزدیک شد و گفت: برادر صداها را که هر آن نزدیکتر مىشود نمىشنوى؟ حسین ع سر را بلند کرده گفت: پیمبر خدا را به خواب دیدم که به من گفت، امشب پیش ما مىآیى .زینب به صورت خویش زد و گفت: واى بر من حسین ع گفت: خواهرم واى از تو دور.آرام باش.رحمت خدا بر تو باد.بنا بر روایت دیگر، حسین ع نشسته بود که اندکى خواب بر او چیره شد.همین که سر برداشت، به خواهر خویش گفت: هم اکنون جد خود محمد ص و پدرم على ع و مادرم فاطمه ع و برادرم حسن ع را دیدم، در حالى که مىگفتند: به زودى نزد ما خواهى آمد.در این هنگام عباس بن على پیش آمده گفت: برادر، قوم آمدند.حضرت برخاسته به عباس گفت: برادر، نزد ایشان برو و بگو، چکار دارید و مقصودتان چیست و بپرس براى چه آمدهاند؟ عباس پیش آنها رفت و با عدهاى در حدود بیست سوار که در میان آنها زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر نیز بودند، روبرو شد و گفت: چه اندیشیدهاید و چه مىخواهید؟ آنها گفتند: دستور از امیر رسیده که به شما بگوییم به حکم او تسلیم شوید، یا با شما جنگ مىکنیم.عباس گفت: پس شتاب مکنید تا به نزد ابو عبد الله بروم و آنچه را گفتید به عرض آن حضرت برسانم.آنها باز ایستاده گفتند: او را ببین و این پیام را با وى بگوى.آنگاه با پیام وى نزد ما بیا.عباس نزد حسین ع بازگشت تا خبر را به او بگوید.در این موقع یاران وى ایستاده بودند و با آنان سخن مىگفتند و دشمن را پند و اندرز مىدادند، و از جنگ با حسین ع بازشان مىداشتند.عباس به نزد حسین ع آمد و پیام آنان را به اطلاع حضرت رساند.امام گفت: اگر مىتوانى جنگ را تا فردا به تأخیر بینداز و امشب آنان را از ما بازگردان، تا نماز بخوانیم و دعا کنیم و از حضرتش آمرزش بجوییم.خدا مىداند که من نماز و تلاوت کتابش قرآن و دعاى بسیار و استغفار را دوست دارم.
از طرفى مقصود امام در این موقعیت این بود که دستور خویش را با کسان خود بگوید و با آنان وصیت کند.همین که عباس این ماجرا را از آنان جویا شد ابن سعد پاسخى نگفت و ایستاد .پس عمرو بن حجاج زبیدى رو کرد به آنان و گفت: سبحان الله.به خدا سوگند، چنانچه اینان از مردمان ترک یا دیلم بودند و چنین خواستهاى از ما داشتند، بدون تردید مىپذیرفتیم .پس چگونه رواست که به خاندان محمد ص مهلت ندهیم.قیس بن اشعث در پاسخ گفت: آنچه را خواستهاند بپذیر.اما من یقین دارم که فردا با تو جنگ خواهند کرد.
******************************
**********************************************************
******************************
عبید الله بن زیاد به عمر بن سعد نامه دیگرى نوشت و گفت: میان حسین و یاران وى و آب حایل شو که یک قطره از آن ننوشند، همچنان که با پاکیزهخوى متقى، عثمان بن عفان رفتار کردند.پس بى درنگ عمر بن سعد، عمرو بن حجاج را با پانصد سوار فرستاد که آبگاه را گرفتند و میان حسین ع و یاران وى و آب حایل شدند، تا به این وسیله حسین ع و یاران او نتوانند به آب دست یابند، و این واقعه سه روز پیش از شهادت امام حسین ع بود.
همین که تشنگى بر حسین و یارانش سخت شد، عباس بن على ع برادر خویش را پیش خواند و با بیست نفر همراه با بیست مشک و سى سوار شبانگاه برفتند و نزدیک آب رسیدند.نافع بن هلال جملى با پرچم پیشاپیش مىرفت.عمرو بن حجاج با مشاهده او گفت: کیستى و براى چه آمدهاى؟ گفت: من نافع بن هلال هستم.آمدهایم از این آب که ما را از آن منع کردهاید بنوشیم.گفت : بنوش، نوش جانت.
نافع گفت: نه، به خدا سوگند تا حسین ع و یارانش تشنهاند یک قطره نخواهم نوشید.عمرو گفت: نه، راهى براى آب دادن اینان نیست.ما را اینجا گذاشتهاند که آب را از ایشان منع کنیم.
نافع بلافاصله به یاران خود گفت: مشکها را پر کنید.آنها مشکها را پر کردند.عمرو بن حجاج و یارانش پیش دویدند و مىخواستند راه بازگشت را بر آنان ببندند.عباس بن على ع و نافع بن هلال به آنها حمله بردند که بر جاى خویش بازگشتند و راه را گشودند.یک بار دیگر باز هم عمرو و یارانش جلو آمدند و قصد حمله داشتند، اما عباس و یارانش با آنان مقابله کردند و میان آنها درگیرى شد.به هر حال یاران حسین ع با مشکها آمدند و آب را پیش وى بردند .اما چنان که سبط ابن جوزى مىگوید: بر سر آب میان دو گروه مبارزه در گرفت، و سرانجام نتوانستند به آب دست یابند.
بدین ترتیب، آن قوم، حسین ع را به شدت در سختى و فشار قرار دادند تا آنجا که تشنگى بر امام و یارانش غلبه کرد.در این اثنا بریر بن خضیر همدانى به حسین ع گفت: اى فرزند پیمبر خدا، آیا اجازه مىدهید که نزد این قوم بروم و با آنان گفتگو کنم؟ حضرت وى را اجازه داد.پس نزد قوم رفت و خطاب به آنان گفت: اى گروه مردم، خداى عز و جل، محمد ص را به حق به پیامبر برگزید تا مردم را بشارت دهند و بیم دهنده باشد.او با اذن خدا، مردم را به سوى خداوند دعوت کرد و خود براى همه چراغى فروزان بود.اکنون میان آب فرات و فرزند رسول الله ص حایل شده و آب را بر آنها بستهاند.آبى که بر خوکها و سگهاى بیابان رواست.
مردم با تندى به وى گفتند: اى بریر، زیاد سخن گفتى.ساکت باش.به خدا سوگند همان طور که پیش از حسین از آب محروم شدند اینک حسین نیز تشنه خواهد ماند.
آنگاه امام حسین ع به بریر امر به سکوت فرمود و گفت: اى بریر بنشین.سپس در حالى که بر شمشیر خود تکیه کرده بود رو کرد به قوم و با صداى بلند گفت:
شما را به خدا سوگند مىدهم آیا مرا مىشناسید؟
گفتند: آرى، تو فرزند پیمبر خدا و نواده او هستى.
ـ شما را به خدا آیا مىدانید جد من رسول الله ص است؟
ـ آرى.
ـ شما را به خدا سوگند، آیا مىدانید که مادرم فاطمه دختر محمد ص است؟
ـ آرى مىدانیم.
ـ شما را به خدا آیا مىدانید که پدرم على بن ابى طالب ع است؟
ـ آرى.
ـ شما را به خداى سوگند مىدهم.آیا مىدانید که جده من خدیجه دختر خویلد نخستین بانوى این امت است که اسلام آورد؟
ـ آرى.
امام ادامه داده فرمود:
شما را سوگند به خداى، آیا مىدانید که حمزه سید الشهداء عموى پدرم بوده است؟
قوم گفتند: آرى.
ـ شما را به خدا قسم مىدهم آیا اطلاع دارید که این شمشیر از آن رسول الله ص بوده است؟
ـ آرى.
ـ شما را به خدا، آیا مىدانید که این عمامهاى که بر سر دارم مخصوص پیامبر خدا ص بوده است؟
ـ آرى.
ـ شما را به خدا، آیا مىدانید که على ع نخستین کسى بود که از میان امت به اسلام گروید؟ آیا مىدانید که در علم و دانش و حلم و بردبارى از همه برتر و والاتر بود، و بر هر کس، ولى خواهد بود؟
قوم همگى گفتند: آرى همه را مىدانیم.
امام فرمود: پس از روى چه دلیل خون مرا مباح مىسازید؟ با اینکه پدرم ساقى و پاسدار حوض کوثر است.از بسیارى از افراد حمایت و پشتیبانى خواهد کرد، همچنان که ساربان، شتران را از سراب مىراند، و در قیامت پدرم پیشاپیش کسانى است که حمد و سپاس خداوند را به جا آوردهاند.
گفتند: آرى همه این مطالب را مىدانیم با این وصف دست از تو برنداریم تا با لب تشنه جان دهى.
در این وقت که امام حسین ع به ایراد خطابه خود پرداخته بود، دختران و خواهران آن حضرت با شنیدن سخنان وى به شدت مىگریستند و صداى ناله آنان بالا مىگرفت.چنانچه امام متوجه آنان شد.پس برادر خود عباس و فرزند خود على را پیش خواند و از آن دو خواست که آنان را ساکت سازند و ادامه داده گفت: به جان خودم از این پس آنها بسیار خواهند گریست.
******************************
**********************************************************
******************************
*
یاران امام (ع) از برگزیدهترین افرادى بودند که خانواده و دوستان خود را رها ساختند و در رکاب امام (ع) جانبازى و فداکارى کردند و چون قهرمانانى شجاع به جهاد پرداختند، و براى شرکت در میدان کارزار، گوى سبقت را از یکدیگر ربودند.آنان خطاب به پیشواى خود گفتند: ما به یارى تو آمدهایم، تا جان خود را فدا کنیم و سعى و تلاش ما این است که در راه حفظ جان تو بکوشیم و از شر دشمن تو را در امان داریم.
نه تنها آنان مرگ را به چیزى نمىگرفتند، بلکه از این درجه و مقامى که در پرتو یارى امام (ع) نصیب آنان گشت علائم شادى و سرور در چهره آنها نمایان مىشد.
آنگاه که امام (ع) به آنان گفت: شما آزاد هستید و مىتوانید مرا ترک کنید و از میدان نبرد دور شوید.آنان از این امر خوددارى و به خدا سوگند یاد کردند و گفتند: ما هرگز تو را رها نمىسازیم و این سرزمین را ترک نمىکنیم.آیا درست است که ما شما را تنها گذاریم در حالى که دشمن تو را در محاصره قرار داده است.ما در ایفاى حق و یارى تو به درگاه خداوندى چه عذرى خواهیم داشت؟
یکى از آنها مىگفت: به خدا قسم، من هرگز تو را ترک نخواهم کرد.من به مبارزه و نبرد با دشمنان تو تا آنجا ادامه مىدهم که نیزهام در سینه آنان بشکند، و با شمشیر خود آنقدر زخم به بدنشان وارد سازم که تیغ آن از دسته جدا گردد، و چنانچه سلاحى در دست نداشته باشم با پرتاب سنگ بر دشمن مىتازم.و از تو جدا نخواهم شد، تا آنگاه که در رکاب تو جان به جان آفرین تسلیم کنم.
یکى دیگر مىگفت: چنانچه مىدانستم که در راه تو کشته شده و بار دیگر زنده مىشوم و در حالى که زنده هستم، بدنم را با آتش مىسوزانند و هفتاد بار این امر را درباره من انجام مىدهند، در این صورت باز هم دست از تو بر نخواهم داشت.
دیگرى مىگفت: به خدا سوگند، من دوست دارم در راه تو کشته شوم و دوباره زنده گردم و این امر تا هزار مرتبه تکرار شود، و خداوند به این وسیله تو و خاندان تو را از شر دشمن محفوظ بدارد.
یکى دیگر از یاران امام (ع) رو کرد به آن حضرت و گفت: چنانچه من بخواهم زنده بمانم و از تو جدا شوم.چه بهتر در حالى که زنده هستم طعمه حیوانات درنده گردم.
بدین ترتیب یاران امام حسین (ع) در راه پیشواى خود از هرگونه فداکارى و جانبازى دریغ نکردند.آنان هرگز به خود اجازه ندادند در حالى که زنده هستند کمترین آسیبى به آن حضرت برسد، و تاب جدایى از او را نداشتند و یکپارچه خود را سپر بلا ساختند و تا آنجا هدف تیر و نیزه قرار گرفتند، تا جان خود را فدا کردند.
در روز عاشورا آنچنان با شجاعت و دلیرى به نبرد پرداختند که تاریخ هرگز تا کنون به خاطر ندارد.و در حالى که تعداد سواران آنان از سى و دو نفر بیشتر نمىشد به لشگر بىشمار دشمن تاختند و قهرمانانه جنگیدند.
******************************
**********************************************************
******************************
اسامى شهداى کربلا از یاران حسین ع طبق روایاتى که نگارنده از لابلاى کتب تاریخ به دست آوردهام از بنى هاشم و غیر بنى هاشم بدین شرح ذکر شده است:
)فرزندان امیر المؤمنین ع):
1ـ ابو بکر بن علی ( که شهادت وى با شک و تردید ذکر شده است)
2ـ عمر بن على
3ـ محمد الاصغر بن على
4ـ عبد الله بن على
5ـ عباس بن على
6ـ محمد بن العباس بن على
7ـ عبد الله بن العباس بن على
8ـ عبد الله الاصغر
9ـ جعفر بن على
10ـ عثمان بن على
)فرزندان امام حسن):
11ـ قاسم بن حسن
12ـ ابو بکر بن حسن
13ـ عبد الله بن حسن
14ـ بشر بن حسن
)فرزندان امام حسین ع):
15ـ على بن الحسین الاکبر
16ـ عبد الله الرضیع
17ـ ابراهیم بن الحسین (این نام را ابن شهر آشوب در کتاب خود آورده و تعداد دیگرى نیز بدان اضافه کرده است) .
)فرزندان عبد الله بن جعفر):
18ـ محمد بن عبد الله بن جعفر
19ـ عون بن عبد الله بن جعفر
20ـ عبید الله بن عبد الله بن جعفر
)فرزندان عقیل بن ابى طالب):
21ـ مسلم بن عقیل
22ـ جعفر بن عقیل
23ـ جعفر بن محمد بن عقیل (نام وى را نیز ابن شهر آشوب ذکر کرده است) .
24ـ عبد الرحمن بن عقیل
25ـ عبد الله الاکبر بن عقیل
26ـ عبد الله بن مسلم بن عقیل
27ـ عون بن مسلم بن عقیل
28ـ محمد بن مسلم بن عقیل
29ـ محمد بن ابی سعید بن عقیل
30ـ احمد بن محمد الهاشمى (هر چند که در میان کتب تاریخى نامى از این شخص برده نشده و نه جزء فرزندان عباس و نه غیر او ذکرى به میان نیامده اما وى را نیز ابن شهر آشوب آورده است) .
یاران امام از غیر بنى هاشم که در واقعه کربلا به شهادت رسیدهاند به ترتیب حروف الفبا
1ـ ابراهیم بن الحصین الاسدى
2ـ ابو الحتوف بن الحارث الانصارى
3ـ ابو عامر النهشلی
4ـ ادهم بن امیه العبدى
5ـ اسلم الترکى (آزاد شده حسین ع)
6ـ امیة بن سعد الطایى
7ـ أنس بن الحارث الکاهلی
8ـ أنیس بن معقل الاصبحى
9ـ بریر بن خضیر الهمدانى
10ـ بشر بن عبد الله الحضرمى
11ـ بکر بن حی التیمى
12ـ جابر بن الحجاج التیمى
13ـ جبلة بن علی الشیبانی
14ـ جنادة بن الحارث السلمانى
15ـ جنادة بن کعب الانصارى
16ـ جندب بن حجیر الخولانى
17ـ جون (آزاد شده ابى ذر)
18ـ جوین بن مالک التمیمى
19ـ الحارث بن امرئ القیس الکندى
20ـ الحارث بن نبهان (آزاد شده حمزه)
21ـ الحباب بن الحارث
22ـ الحباب بن عامر الشعبى
23ـ حبشى بن قاسم النهمى
24ـ حبیب بن مظهر الاسدى
25ـ الحجاج بن بدر السعدى
26ـ الحجاج بن مسروق الجعفى
27ـ الحر بن یزید الریاحى
28ـ الحلاس بن عمرو الراسبى
29ـ حنظلة بن اسعد اشبامى
30ـ حنظلة بن عمرو الشیبانى
31ـ رافع (آزاد شده مسلم الازدى)
32ـ زاهر بن عمرو الکندى (آزاد شده عمرو بن حمق)
33ـ زهیر بن لبشر الخثعمى
34ـ زهیر بن سلیم الازدى
35ـ زهیر بن القین البجلى
36ـ زیاد بن عریب الصائدى
37ـ سالم (آزاد شده بنى المدینه الکلبى) 38ـ سالم (آزاد شده عامر عبدى)
39ـ سعد بن الحارث الانصارى
40ـ سعد (آزاد شده على بن ابى طالب ع)
41ـ سعد (آزاد شده عمرو بن خالد صیداوى)
42ـ سعید بن عبد الله الحنفى
43ـ سلمان بن مضارب البجلى
44ـ سلیمان (آزاد شده حسین ع)
45ـ سوار بن منعم النهمى
46ـ سوید بن عمرو بن ابى المطاع
47ـ سیف بن الحارث بن سریع الجابرى
48ـ سیف بن مالک العبدى
49ـ شبیب (آزاد شده حارث جابرى)
50ـ شوذب (آزاد شده بنى شاکر)
51ـ الضرغامة بن مالک
52ـ عائذ بن مجمع العائذى
53ـ عالبس بن ابى شبیب الشاکرى
54ـ عامر بن حسان بن شریح بن سعد بن حارثه بن لام بن عمرو بن طریف بن عمرو بن بشامة بن ذهل بن جدعان بن سعد بن قطرة بن طی
55ـ عامر بن مسلم العبدى
56ـ عباد بن المهاجر الجهنى
57ـ عبد الأعلى بن یزید الکلبى
58ـ عبد الرحمن الارحبی
59ـ عبد الرحمن بن عبد ربه الانصارى
60ـ عبد الرحمن بن عروة الغفارى
61ـ عبد الرحمن بن مسعود التیمى
62ـ عبد الله بن ابى بکر (چنان که جاحظ در کتاب الحیوان آورده وى از کسانى است که در واقعه کربلا به شهادت رسیده است )
63ـ عهد الله بن بشر الخثعمى
64ـ عبد الله بن عروة الغفارى
65ـ عبد الله بن عمیر بن جناب الکلبى
66ـ عبد الله بن یزید العبدى
67ـ عبید الله بن یزید العبدى
68ـ عقبة بن سمعان
69ـ عقبة بن الصلت الجهنى
70ـ عمارة بن صلخب الازدى
71ـ عمران بن کعب بن حارثة الاشجعى
72ـ عمار بن حسان الطائى
73ـ عمار بن سلامة الدالانى
74ـ عمرو بن عبد الله الجندعى
75ـ عمرو بن خالد الازدى
76ـ عمرو بن خالد الصیداوى
77ـ عمرو بن قرظة الانصارى
78ـ عمرو بن مطاع الجعفى
79ـ عمرو بن جنادة الانصارى
80ـ عمرو بن ضبیعة الضبعى
81ـ عمرو بن کعب ابو ثمامة الصائدى
82ـ قارب (آزاد شده حسین ع)
83ـ قاسط بن زهیر التغلبى
84ـ القاسم بن حبیب الازدى
85ـ کردوس التغلبى
86ـ کنانة بن عتیق التغلبى
87ـ مالک بن ذودان
88ـ مالک بن عبد الله بن سریع الجابرى
89ـ مجمع الجهنى
90ـ مجمع بن عبید الله العائذى
91ـ محمد بن بشیر الحضرمى
92ـ مسعود بن الحجاج التیمى
93ـ مسلم بن عوسجه الاسدى
94ـ مسلم بن کثیر الازدى
95ـ مقسط بن زهیر التغلبى
96ـ منجح (آزاد شده امام حسن ع)
97ـ الموقع بن ثمامة الاسدى
98ـ نافع بن هلال الجملى
99ـ نصر (آزاد شده على ع)
100ـ النعمان بن عمرو الراسبى
101ـ نعیم بن عجلان الانصارى
102ـ واضح الرومى (آزاد شده حارث سلمانى)
103ـ وهب بن حباب الکلبى
104ـ یزید بن ثبیط العبدى
105ـ یزید بن زیاد بن مهاصر الکندى
106ـ یزید بن مغفل الجعفى
چنانچه سى تن از بنى هاشم را به این تعداد که ذکر شد اضافه کنیم.تعداد شهداى کربلا به 136 نفر مىرسد و چون قیس بن مسهر صیداوى و عبد الله بن بقطر و هانى بن عروة را نیز جزء آنها قرار دهیم تعداد آنها به 139 نفر خواهد رسید.
******************************
**********************************************************
******************************
بعد از ظهر روز دهم محرم سال 61 هجرى بود که امام حسین (ع) در شهر کربلا از سرزمین عراق، مظلومانه و با لبانى تشنه به شهادت رسید.وى در حالى که در برابر مصائب، صبر و شکیبایى از خود نشان مىداد، از سوى دشمنان خود به شدت در محاصره بود.
شیخ مفید شهادت آن حضرت را در روز شنبه ثبت کرده است.اما چنانکه ابو الفرج در کتاب مقاتل الطالبیین مىنویسد: تاریخ صحیح شهادت امام در روز جمعه بوده است.وى با استفاده از علوم مربوط به تقویم ثابت کرده است که اول محرم آن سال چهار شنبه بوده و بدین ترتیب روز عاشورا جمعه بوده است.اما آنچه در میان عامه مردم شایع است، یعنى این که شهادت امام حسین (ع) در روز دوشنبه بوده، هرگز ریشه صحیحى نداشته و روایتى در این مورد دیده نشده است.
امام (ع) به هنگام شهادت پنجاه و شش سال و پنج ماه و هفت روز یا پنج روز از سن شریفش مىگذشت. [در مورد کسر سال]، عدهاى نه ماه و ده روز و یا هشت ماه و هفت روز یا پنج روز نیز آوردهاند.برخى نیز سن آن حضرت را پنجاه و هفت سال دانستهاند که این روایت کامل نبوده است.گروهى سن او را پنجاه و هشت و یا پنجاه و پنج سال و شش ماه نیز ثبت کردهاند، و این نیز چنان که قبلا اشاره شد بر اثر اختلاف اقوال و روایاتى است که در ذکر میلاد آن حضرت وجود داشته است.
جالب این است که شیخ مفید با این که میلاد امام (ع) را پنجم شعبان سال چهارم هجرى محسوب و هنگام شهادت را دهم محرم سال شصت و یک مىداند، با این وصف سن شریف آن حضرت را پنجاه و هشت سال ذکر کرده است، در صورتى که بنا به گفته خود او عمر شریف آن حضرت بیش از پنجاه و شش سال و پنج ماه و پنج روز نمىگردد.
امام حسین (ع) با جد بزرگوارش رسول الله (ص) شش یا هفت سال و چند ماه زندگى کرده و به گفته شیخ مفید این مدت هفت سال بوده است.با پدرش امیر المؤمنین (ع) سى و هفت سال و پس از رحلت جدش پیامبر (ص) چند ماه کمتر از سى سال مىزیسته است.با برادرش امام حسن (ع) چهل و هفت سال و پس از وفات پدرش با برادر خود در حدود ده سال معاصر بوده است.و برخى این مدت را یازده سال و عدهاى نیز پنج سال و چند ماه دانستهاند، و این اختلاف در اثر روایات گوناگونى است که در تاریخ وفات امام حسن (ع) ذکر شده است.همین مدت نیز دوره خلافت و امامت امام مجتبى (ع) نیز محسوب مىشود.
هلال بن نافع گوید: من با سپاه عمر بن سعد ایستاده بودم.ناگاه کسى فریاد زد: اى امیر بشارت باد تو را که شمر، حسین را کشت.من خود را میان صفوف لشگر رساندم و برابر حسین ایستادم.چنان دیدم که آن حضرت در حال جان دادن است.به خدا هرگز مانند حسین کشتهاى را ندیده بودم که با خون، چهره خویش را خضاب کرده و سیمایى این چنین داشته باشد.انوار درخشان چهره او و زیبایى هیئتش مرا از اندیشه شهادت او بازداشت.حسین ع در این حال طلب آب مىکرد، و من شنیدم کسى را که مىگفت: به خدا هرگز آب نخواهى نوشید، تا آنگاه که به دوزخ وارد شوى و از آب حمیم بنوشى.حسین ع گفت: آیا من به دوزخ وارد مىشوم و از آب آن مىنوشم؟ نه، هرگز چنین نیست.به خدا من بر جدم پیمبر خدا ص و به منزل او در بهشت وارد مىشوم و از آب خوشگوار آن مىنوشم و از ستمهایى که بر من روا داشتید، شکایت به او خواهم برد .
هلال بن نافع گوید: لشگر با شنیدن این سخن به شدت در خشم و غضب فرو رفتند، چندان که گویى خداوند کمترین مهر و محبتى در دل هیچ یک از آنان قرار نداده است.
پس عمر بن سعد رو کرد به مردمى که در طرف راست وى بودند و گفت: به سوى حسین پیش روید و کار او را تمام کنید.همچنین به سنان بن خولى بن یزید گفت: سرش را جدا کن.پس خولى پیش رفت اما ضعف بر وى رو آورد و بلرزید.پس سنان بن انس و یا شمر بدو گفت: خدا بازوهایت را بشکند.چرا مىلرزى؟ آنگاه سنان و به گفته بعضى شمر فرود آمد و حسین ع را بکشت و سر مبارک آن حضرت را از بدن جدا کرد، در حالى که مىگفت: من سر تو را جدا مىکنم در حالى که مىدانم تو سرور امت و فرزند پیمبر خدا و از جهت پدر و مادر بهترین مردم هستى.سپس سر مقدس آن حضرت را به خولى سپرد و از وى خواست سر را نزد امیر عمر بن سعد ببرد.شاعر در این مورد گفته است:
فای رزیة عدلت حسینا
غداة تبیره کفا سنان
در این هنگام یکى از کنیزان از خیمه حسین ع بیرون آمد.پس یکى از افراد سپاه دشمن به وى گفت: مولایت حسین کشته شد.وى مىگوید: در حالى که فریاد مىکردم به سرعت به خیمه شتافتم.همین که خبر شهادت حسین ع را به خاندان آن حضرت بگفتم، در حالى که آنان به شدت در بهت و حیرت فرو رفته بودند و مرا مىنگریستند، فریاد و ناله و صیحه و شیون آنان از هر سو به آسمان رفت..
******************************
**********************************************************
*****************************
برچسبها:
****************************
**********************************************************
******************************
زندگینامه حضرت امام حسن مجتبی ( ع )
******************************
************************************************************
******************************
ولادت تا وفات پیامبر
شدت علاقه رسول خدا(ص) به حسن و برادرش حسین(ع(
چنانکه گفته شد، طبق روایات مشهور، امام حسن(ع)در نیمه رمضان سال سوم هجرت به دنیا آمد و تا روزى که رسول خدا(ص)از دنیا رفت(بیست و هشتم صفر سال یازدهم) هفتسال و شش ماه از عمر شریف خود را در کنار جدش رسول خدا(ص)و دامان پر مهر آن بزرگوار گذراند.
و چنانکه از روایات استفاده مىشود، شاید بهترین دوران زندگى آن امام مظلوم همان چند سال بوده که از هر جهت مورد محبت افراد خانواده و بخصوص جد بزرگوار خود قرار داشته است.
و حتى از برخى روایات استفاده مىشود که محبت و علاقه رسول خدا نسبتبه این کودک و برادرش حسین(ع)از حد عادى گذشته و بیش از حد معمول بود.
ترمذى و نسائى در کتابهاى صحیح خود روایت کردهاند که روزى رسول خدا(ص)در منبر سخنرانى مىفرمود که حسن و حسین(ع)در حالى که هر دو پیراهن سرخ بر تن داشتند آمدند و هم چنان افتان و خیزان به جلو مىآمدند، رسول خدا(ص)که چنان دید سخن خود را قطع کرده، از منبر به زیر آمد و آن دو را بغل کرده و پیش روى خود نهاد و فرمود:
« صدق الله اذ یقول: « انما اموالکم و اولادکم فتنة »لقد نظرت الى هذینالصبیین و هما یمشیان و یعثران فلم اصبر حتى قطعتحدیثى و رفعتهما »
( خدا راست گفته که مىفرماید: «جز این نیست که دارایىها و فرزندان شما فتنه هستند.»من به این دو پسرک نگاه کردم و دیدم که راه مىروند و مىافتند، خوددارى نتوانستم تا اینکه سخنم را قطع کرده و آن دو را برداشتم.)
و در خصوص امام حسن(ع)
روى البراء بن عازب قال« رایت النبى-صلى الله علیه و آله-و الحسن على عاتقه یقول: اللهم انى احبه فاحبه »
( براء بن عازب روایت کرده گوید: « پیغمبر(ص)را دیدم که حسن را بر شانه خود داشت و مىفرمود: خدایا من او را دوست دارم تو هم او را دوستبدار.»)
زهیر بن اقمر گوید: پس از داستان شهادت امیر المؤمنین(ع)هنگامى که فرزندش حسن بن على(ع)سخنرانى مىکرد، مردى گندم گون و بلند قامت از قبیله ازد برخاست و گفت:
« لقد رایت رسول الله واضعه فى حبوته یقول: من احبنى فلیحبه فلیبلغ الشاهد الغائب و لولا عزمة من رسول الله(ص)ما حدثتکم »
( براستى که رسول خدا(ص)را دیدم حسن را بر گردن خود سوار کرده بود و مىفرمود: هر کس مرا دوست دارد، باید او را دوستبدارد، هر که حاضر است این گفتار را به آنکه غایب استبرساند، و اگر این دستورصریح رسول خدا نبود، من براى شما آن را نمىگفتم.)
و از عایشه روایتشده که گوید:
« ان النبى-صلى الله علیه و آله-کان یاخذ حسنا فیضمه الیه ثم یقول: اللهم ان هذا ابنى و انا احبه فاحبه، و احب من یحبه »
( براستى که رسم پیغمبر(ص)چنان بود که حسن را مىگرفت و به خود مىچسباند، سپس مىگفت: خدایا این پسر من است و من او را دوست مىدارم، پس او را دوستبدار و هر کس او را دوست مىدارد دوستبدار.)
و از کشف الغمة مرحوم اربلى و بیش از بیست کتاب از کتابهاى اهل سنت نقل شده که ابو هریره گفته است: من هیچ گاه حسن را ندیدم، جز آنکه اشکانم جارى شده، و جهت آن این است که روزى او را دیدم که آمد و مىدوید تا اینکه در دامان رسول خدا(ص)نشست.
وى دنباله حدیث را ادامه داده چنین گفت:
« و رسول الله یفتح فمه ثم یدخل فمه و یقول: اللهم انى احبه، و احب من یحبه-یقولها ثلاث مرات »
( در آن حال رسول خدا(ص)دهان خود را باز کرده و در دهان حسن برد و مىگفت: خدایا من او را دوست دارم و هر که او را دوست مىدارد نیز دوست مىدارم-سه بار این سخن را گفت.)
دو گل خوشبو و« ریحانه »رسول خدا
و این محبت تا بدان جا رسیده بود که آن دو کودک را ریحانه ( و گل خوشبوى خود ) مىخواند، و به این مضمون نیز روایت زیادى در کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده، مانند این حدیث که از ابو ایوب انصارى و یا سعد بن ابى وقاص[این تردید در خود حدیث است] نقل شده که گفته است:
« دخلت على رسول الله-صلى الله علیه و آله-و الحسن و الحسین رضى الله عنهما یلعبان بین یدیه و فى حجره، فقلت: یا رسول الله اتحبهما؟قال: و کیف لا احبهما و هما ریحانتاى من الدنیا، اشمهما »
( من به نزد رسول خدا(ص)رفتم و حسن و حسین رضى الله عنهما در کنار او و پیش روى آن حضرت بازى مىکردند.من عرض کردم: اى رسول خدا آیا ایشان را دوست دارى؟فرمود: چگونه دوست ندارم ایشان را که آن دو، گلهاى خوشبوى من از دنیا هستند، و من آن دو را مىبویم.)
و در حدیث دیگرى که از ابو بکر نقل شده این گونه است که گوید:
« رایت الحسن و الحسین یثبان على ظهر رسول الله و هو یصلى فیمسکهما بیده حتى یرفع صلبه و یقومان على الارض، فلما انصرف اجلسهما فى حجره و مسح رؤسهما ثم قال: ان ابنى هذین ریحانتاى من الدنیا »
( حسن و حسین را دیدم در حالى که رسول خدا(ص)نماز مىخواند بر پشت آن حضرت مىپریدند و رسول خدا(ص)نماز مىخواند، رسول خدا(ص)آن دو را با دستخود نگه مىداشت تا برخیزد و پشت آن حضرت راستشده و آن دو کودک براحتى روى زمین بایستند، و چون نمازش به پایان رسید، آن دو را در دامان خود نشانید و دستبر سرشانکشید، سپس فرمود: این دو پسر من دو گل خوشبوى من از دنیا هستند.)
و در حدیث دیگرى است که رسول خدا(ص)فرمود:
« الولد ریحانة، و ریحانتى الحسن و الحسین »
( فرزند گل خوشبوست، و گل خوشبوى من حسن و حسین هستند.)
و از ذخایر العقباى محب الدین طبرى از سعید بن راشد روایتشده که گوید:
«جاء الحسن و الحسین یسعیان الى رسول الله-صلى الله علیه و آله-فاخذ احد هما فضمه الى ابطه، و اخذ الآخر فضمه الى ابطه الاخرى و قال: هذان ریحانتاى من الدنیا»
(حسن و حسین آمدند و به طرف رسول خدا(ص)مىدویدند، حضرت یکى از آن دو را گرفت و در بغل خود چسبانید، و آن دیگرى را گرفت و در بغل دیگر خود چسبانید و فرمود: این دو، گلهاى خوشبوى من از دنیا هستند.)
و از کتاب مقتل خوارزمى از جابر بن عبد الله انصارى روایتشده که گوید: از رسول خدا(ص)شنیدم که سه روز پیش از رحلتخود به على(ع)مىفرمود:
«سلام الله علیک ابا الریحانتین، اوصیک بریحانتى من الدنیا، فعن قلیل ینهد رکناک و الله خلیفتى علیک، فلما قبض رسول الله-صلى الله علیه و آله-قال على علیه السلام: هذا احد رکنى الذى قال رسول الله، فلما ماتت فاطمة علیها السلام قال على علیه السلام: هذا الثانى الذى قال لى رسول الله-صلى الله علیه و آله» ( درود بر تو اى پدر دو گل خوشبو، تو را به آن دو گل خوشبوى من از دنیاسفارش مىکنم که بزودى دور کن و اساس و پایه زندگیتشکسته خواهد شد، و خداوند پس از من نگهبان تو، و چون رسول خدا(ص)از دنیا رفت، على(ع)فرمود: این بود یکى از آن دو رکن و پایهاى که رسول خدا(ص)به من فرمود، و چون فاطمه(ع)از دنیا رفت على(ع)فرمود: و این هم دومى بود که رسول خدا(ص)فرموده بود.)
روایات در خصوص امام حسن(ع)
ذهبى در کتاب تذکرة الحفاظ از ابى بکرة روایت کرده که گوید: رسول خدا(ص)چنان بود که هر گاه نماز مىگذارد، حسن مىآمد و بر پشتیا گردن آن حضرت بالا مىرفت و رسول خدا(ص)او را با آرامى بلند مىکرد که نیفتد، و این کار بارها اتفاق افتاد، و چون نماز آن حضرت تمام مىشد عرض مىکردند: اى رسول خدا(ص)ما ندیدیم این کارى را که با حسن کردى با هیچ کس دیگرى بکنى!فرمود:
«انه ریحانتى من الدنیا و ان ابنى هذا سید»
( آرى براستى که او گل خوشبوى من است در دنیا، و براستى که این پسر من سید و آقاست.)
حدیث اول
حاکم در مستدرک، و احمد بن حنبل در مسند، به سند خود از مردى به نام شداد بن هاد، روایت کردهاند که گوید:
«خرج علینا رسول الله(ص)فى احدى صلاتى العشى: الظهر او العصر و هو حامل احد ابنیه الحسن او الحسین فتقدم رسول الله(ص)فوضعه عند قدمه الیمنى فسجد رسول الله(ص) سجدة اطالها قال ابى: فرفعت راسى من بین الناس فاذا رسول الله(ص)ساجد و اذا الغلام راکب على ظهره فعدت فسجدت فلما انصرف رسول الله(ص)قال الناس: یا رسول الله لقد سجدت فى صلاتک هذه سجدة ما کنت تسجدها، افشىء امرت به او کان یوحى الیک؟قال: کل ذلک لم یکن و لکن ابنى ارتحلنى فکرهت ان اعجله حتى یقضى حاجته»
(رسول خدا(ص)در هنگام یکى از دو نماز ظهر یا عصر به نزد ما آمد و یکى از دو فرزندش حسن و حسین(ع)را به همراه خود داشت، پس آن حضرت در جلوى صفوف ایستاد و آن دو کودک را نزد پاى راستخود گذارد، سپس به سجده رفت و سجده را طولانى کرد.
راوى گوید: پدرم گفت: من از میان مردم سرم را از سجده بلند کردم و دیدم که رسول خدا(ص)در سجده است و آن کودک بر پشت آن حضرت سوار شده، من به حال سجده برگشتم و چون نماز آن حضرت تمام شد مردم عرض کردند: اى رسول خدا(ص)در این نمازى که امروز خواندى سجدهاى طولانى داشتى که در نمازهاى دیگر نداشتى، آیا دستورى به شما در این باره رسیده بود یا وحى بر شما نازل گردید؟فرمود: هیچ یک از اینها نبود، بلکه پسرم بر پشت من سوار شده بود و نخواستم او را ناراحت کنم تا هر کارى که مىخواهد انجام دهد. )
یک درس آموزنده
نگارنده گوید: این حدیث و نظایر آن که در باب محبت رسول خدا(ص)نسبتبه حسنین(ع) پیش از این گذشت، و سوار کردن آنها بر دوش خود، و بردن آنها بر فراز منبر، و امثال آن، گذشته از اینکه حکایت از شدت علاقه و محبت رسول خدا(ص)نسبتبه آن دو بزرگوار مىکند، یک درس آموزنده تربیتى هم براى مسلمانان درباره تربیت فرزند و احترام و تکریم نسبتبه کودک و ایجاد شخصیت در وى از این طریق مىباشد، که این خود نیاز به بحثى جداگانه دارد که باید در کتابهاى آموزشى و تربیتى از آن بتفصیل بحث کرد، و از رسول خدا(ص) و فرزندان معصوم آن حضرت در این باره روایت دیگرى هم نقل شده که حتى نسبتبه فرزندان دیگران نیز گاهى بدین گونه رفتار مىکردند، و بزرگان را از تحقیر و اهانت کودکان نهى فرموده و بازمىداشتند، که ما فقط براى تذکر این چند جمله را ذکر کرده و شما را به کتابهاى مفصل دیگرى که در این باره نوشته شده و جنبههاى تربیتى کودک را از نظر اسلام مورد بحث قرار دادهاند، راهنمایى مىکنیم.حدیث دوم محب الدین طبرى در کتاب ذخائر العقبى، و نیز على بن عیسى اربلى در کتاب کشف الغمة از جنابذى به سندشان از ابن عباس روایت کردهاند که گوید:
«بینا نحن ذات یوم مع النبى صلى الله علیه و آله اذ اقبلت فاطمة(ع)تبکى: فقال لها رسول الله صلى الله علیه و آله: فداک ابوک، ما یبکیک؟قالت: ان الحسن و الحسین خرجا، و لا ادرى این باتا؟فقال لها رسول الله صلى الله علیه و آله: لا تبکی فان خالقهما الطف بهما منى و منک، ثم رفع یدیه، فقال: اللهم احفظهما و سلمهما، فهبط جبرئیل، و قال: یا محمد لا تحزن، فانهما فى حظیرة بنى النجار نائمان، و قد وکل الله بهما ملکا یحفظهما، فقام النبى صلى الله علیه و آله و معه اصحابه حتى اتى الحظیرة فاذا الحسن و الحسین علیهما السلام معتنقان نائمان، و اذا الملک الموکل بهما قد جعل احد جناحیه تحتهما و الآخر فوقهما، یظلهما، فاکب النبى صلى الله علیه و آله علیهما یقبلهما، حتى انتبها من نومهما، ثم جعل الحسن على عاتقه الایمن، و الحسین على عاتقه الایسر، فتلقاه ابوبکر، و قال: یا رسول الله! ناولنى احد الصبیین احمله عنک!فقال صلى الله علیه و آله: نعم المطى مطیهما، و نعم الراکبان هما، و ابوهما خیر منهما.
حتى اتى المسجد فقام رسول الله-صلى الله علیه و آله-على قدمیه و هما على عاتقیه ثم قال:
معاشر المسلمین، الا ادلکم على خیر الناس جدا و جدة؟
قالوا: بلى یا رسول الله.
قال: الحسن و الحسین، جدهما رسول الله صلى الله علیه و آله خاتم المرسلین، و جدتهما خدیجة بنتخویلد، سیدة نساء اهل الجنة.
الا ادلکم على خیر الناس ابا و اما؟
قالوا: بلى یا رسول الله.
قال: الحسن و الحسین، ابوهما على بن ابیطالب، و امهما فاطمة بنت محمد.ثم قال صلى الله علیه و آله: الا ادلکم على خیر الناس عما و عمة؟
قالوا: بلى یا رسول الله.
قال: الحسن و الحسین عمهما جعفر بن ابى طالب، و عمتهما ام هانى بنت ابى طالب.
ثم قال: ایها الناس، الا ادلکم على خیر الناس خالا و خالة؟
قالوا: بلى یا رسول الله.
قال: الحسن و الحسین، خالهما القاسم بن رسول الله، و خالتهما زینب، بنت رسول الله.
ثم قال: اللهم انک تعلم ان الحسن و الحسین فى الجنة، و اباهما فى الجنة و امهما فى الجنة، و جدهما فى الجنة و جدتهما فى الجنة، و خالهما فى الجنة و خالتهما فى الجنة، و عمهما فى الجنة و عمتهما فى الجنة، و من احبهما فى الجنة و من ابغضهما فى النار»
(روزى ما در خدمت پیغمبر(ص)بودیم که ناگهان فاطمه(ع)در حالى که مىگریست آمد، رسول خدا(ص)به او فرمود: پدرت به فدایت!چرا مىگریى؟
عرض کرد: حسن و حسین بیرون رفته و نمىدانم کجا آرمیدهاند!
رسول خدا(ص)بدو فرمود: گریه نکن که آفریدگارشان نسبتبه آن دو از من و تو مهربانتر است، آنگاه دستهاى خود را بلند کرده و گفت: بار خدایا آن دو را نگهدارى کن و سالم بدار.
در این وقت جبرئیل نازل شد و گفت: اى محمد محزون مباش که آن دو در باغ بنى النجار خوابیدهاند و خداوند فرشتهاى را بر ایشان موکل ساخته تا ایشان را نگهبانى کند.
آنگاه رسول خدا(ص)در حالى که اصحاب و یاران همراه آن حضرت بودند برخاسته به باغ بنى النجار آمدند و حسن و حسین را در حالىکه دستبه گردن یکدیگر انداخته و در خواب بودند مشاهده کردند، و فرشتهاى که موکل بر ایشان بود یک بال خود را زیر ایشان و بال دیگر را بر سر ایشان گشوده و آنها را سایه مىکرد.
در این وقت رسول خدا(ص)خود را روى آن دو انداخته آنها را مىبوسید تا وقتى که از خواب بیدار شدند، سپس حسن را بر دوش راستخود و حسین را بر دوش چپ خود سوار کرد.پس ابوبکر آن حضرت را دیدار کرده، عرض کرد: اى رسول خدا(ص)یکى از این دو کودک را به من بدهید تا در آوردن آن دو به شما کمک نمایم؟
رسول خدا(ص)فرمود: مرکب این دو مرکب خوبى است، و سواران هم سواران خوبى هستند، و پدرشان بهتر از آن دوست.
پس همچنان آمد تا به مسجد رسید، سپس همان گونه که آن دو کودک روى شانههاى آن حضرت بودند، سر پا ایستاد و فرمود:
اى گروه مسلمانان!آیا شما را به کسى که جد و جدهاش بهترین مردم هستند راهنمایى نکنم؟
عرض کردند: چرا اى رسول خدا(ص! )
فرمود: حسن و حسین هستند، که جدشان رسول خدا(ص)خاتم پیامبران مرسل، و جدهشان خدیجه دختر خویلد سیده زنان بهشت است.
-آیا شما را راهنمایى نکنم به کسى که پدر و مادرش بهترین مردماند؟
عرض کردند: چرا اى رسول خدا!
فرمود: حسن و حسین که پدرشان على بن ابیطالب و مادرشان فاطمه دختر محمد(ص) است.
سپس فرمود: آیا شما را راهنمایى نکنم به کسى که عمو و عمهشان بهترین مردم هستند؟
عرض کردند: چرا اى رسول خدا(ص! )
فرمود: حسن و حسین هستند که عموشان جعفر بن ابیطالب و عمهشان ام هانى دختر ابیطالب است.سپس فرمود: اى مردم آیا شما را راهنمایى نکنم به کسى که دایى و خالهشان بهترین هستند؟
عرض کردند: چرا اى رسول خدا(ص)!
فرمود: حسن و حسین، که داییشان قاسم فرزند رسول خدا(ص)و خالهشان زینب دختر رسول خدایند.
سپس فرمود: بار خدایا تو مىدانى که حسن و حسین در بهشت هستند، و پدرشان در بهشت و مادرشان در بهشت و جدشان در بهشت و جدهشان در بهشت و داییشان در بهشت و خالهشان در بهشت، و عمویشان در بهشت و عمهشان در بهشت هستند.و هر کس ایشان را دوست دارد در بهشت است و هر کس دشمنشان دارد در جهنم است.
و از جمله خاطرات آن حضرت با جدش رسول خدا(ص)در کودکى حدیثى است که علامه مجلسى(ره)از کتاب بشارة المصطفى نقل کرده که به سندش از یعلى بن مرة روایت کرده، گوید:
رسول خدا(ص)را به غذایى دعوت کرده بودند و ما در خدمت آن بزرگوار براى صرف غذا مىرفتیم که ناگاه حسن را دیدیم که در کوچه بازى مىکرد، رسول خدا(ص)که او را دید در جلوى مردم دوید و دستخود را گشود تا آن کودک را بگیرد و کودک نیز از این طرف و آن طرف مىگریخت، و رسول خدا(ص)را مىخنداند تا اینکه کودک را گرفت و یک دستخود را بر چانه حسن گذارد و دست دیگر را بر بالاى سر او نهاد آنگاه صورتش را نزدیک صورت کودک برده و او را بوسید، آنگاه فرمود:
«حسن منى و انا منه احب الله من احبه...»
(حسن از من است و من از اویم، خدا دوست دارد هر کس که او را دوست دارد...) و از کتاب لفتوانى-از علماى اهل سنت-روایت کرده که روزى رسول خدا(ص)فرزندش حسن را طلبید و آن کودک در حالى که گردنبندى از گل میخک در گردنش بود به نزد آن حضرت آمد، و راوى حدیث گوید: من گمان کردم مادرش او را نگهداشته بود تا آن گردنبند را به گردنش بیندازد.
پس رسول خدا(ص)آغوش خود را براى گرفتن آن کودک باز کرد و کودک نیز آغوش خود را باز کرد و چون رسول خدا(ص)او را در بر گرفتسه بار فرمود:
«اللهم انى احبه فاحبه و احب من احبه-ثلاث مرات»
(خدایا من او را دوست دارم پس تو هم او را دوستبدار و دوست دار هر کس که او را دوست دارد.)
و نیز راویان اهل سنت از امام باقر(ع)روایت کردهاند که هنگامى حسن(ع)تشنه شد و تشنگى او سخت گردید و رسول خدا(ص)آبى طلبید ولى فراهم نشد...
«فاعطاه لسانه فمصه حتى روى»
پس رسول خدا(ص)زبان خود را به حسن داد و او زبان آن حضرت را مکید تا سیراب شد.
رسول خدا حسن را مىبوسید و مىبویید
حاکم نیشابورى در مستدرک به سند خود از عروه نقل کرده که گوید: رسول خدا(ص)فرزندش حسن را بوسید و به سینه چسبانید و او را مىبویید و مردى از انصار مدینه نزد آن حضرت بود، آن مرد انصارى که این ماجرا را دید، گفت: من پسرى دارم که به حد بلوغ رسیده و تا کنون هیچ گاه او را نبوسیدهام!
«فقال رسول الله: ارایت ان کان الله نزع الرحمة من قلبک فما ذنبى؟»(رسول خدا(ص) فرمود: اگر خداوند رحم را از دل تو گرفته، گناه من چیست؟)
و در روایت دیگرى که بخارى از ابو هریره در کتاب الادب المفرد روایت کرده، این گونه است:
« قبل رسول الله حسن بن على و عنده الاقرع بن حابس التمیمى جالس فقال الاقرع: ان لى عشرة من الولد ما قبلت منهم احدا؟فنظر الیه رسول الله(ص)ثم قال: من لا یرحم لا یرحم »
(رسول خدا(ص)در حالى که اقرع بن جالس تمیمى-یکى از سران قریش-نزد او نشسته بود(فرزندش)حسن بن على را بوسید، اقرع که آن منظره را دید گفت: من ده فرزند دارم و تاکنون یکى از آنها را نبوسیدهام!رسول خدا(ص)که این سخن را شنید رو بدو کرده فرمود: هر کس رحم نکند مورد ترحم(خدا)واقع نشود!)
و در مناقب ابن شهر آشوب است که در روایتحفص فراء این گونه است که:
«فغضب رسول الله حتى التمع لونه و قال للرجل: ان کان قد نزع الرحمة من قلبک فما اصنع بک؟من لم یرحم صغیرنا و یعزز کبیرنا فلیس منا»
(در این وقت رسول خدا(ص)غضب کرد، به گونهاى که رنگ مبارکش دگرگون شد و به آن مرد فرمود: اگر مهر و محبت از دل تو گرفته شده من باتو چه کنم؟کسى که به کوچک ما رحم نکند و بزرگ ما را محترم نشمارد از ما نیست.)
روایتى که درباره حسنین(ع)آمده است
ترمذى در صحیح خود از انس بن مالک روایت کرده که گوید:
«سئل رسول الله-صلى الله علیه و آله-اى اهل بیتک احب الیک؟قال: الحسن و الحسین و کان یقول لفاطمة: ادعى ابنى، فیشمهما و یضمهما الیه»
(از رسول خدا(ص)پرسیدند: کدام یک از خاندانتان نزد شما محبوبتر هستند؟فرمود حسن و حسین، و رسم آن حضرت این بود که به فاطمه مىفرمود: دو پسرم را نزد من بخوان، پس آن دو را مىبویید و به خود مىچسبانید.)
چه خوب سوارانى و چه خوب مرکبى؟
زرندى در کتاب نظم درر السمطین از امیر المؤمنین على بن ابیطالب(ع)روایت کرده که روزى رسول خدا(ص)از خانه بیرون آمد و حسن بر شانه راست آن حضرت و حسین بر شانه چپ آن حضرت سوار بودند، عمر که چنان دید عرض کرد:
«نعم المطیة لهما انتیا رسول الله؟قال رسول الله: و نعم الراکبان هما»
(چه خوب مرکبى هستى شما براى این دو، اى رسول خدا(ص)؟رسول خدا(ص)نیز فرمود: و چه خوب سوارانى هستند آن دو!)
نگارنده گوید: به این مضمون و با مختصر اختلافى روایتبسیارى در کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده و سید حمیرى نیز این مضمون را به نظمدر آورده و گفته است:
اتى حسنا و الحسین الرسول
و قد برزا ضحوة یلعبان
فضمهما و تغذاهما
و کانا لدیه بذاک المکان
و مرا و تحتهما منکباه
فنعم المطیة و الراکبان
و درباره خصوص امام حسن(ع)نیز آمده است
حاکم در مستدرک به سند خود از ابن عباس روایت کرده که گوید: رسول خدا(ص)به نزد ما آمد در حالى که حسن بن على را بر گردن خود سوار کرده بود، در این وقت مردى آن منظره را دید و به حسن بن على گفت:
«نعم المرکب رکبتیا غلام؟قال: فقال رسول الله(ص): و نعم الراکب هو»!
(اى پسرک!خوب مرکبى سوار شدهاى؟رسول خدا(ص)نیز فرمود: و او نیز سوار خوبى است!)
و به دنبال آن گفته: این حدیثى است که سندهاى آن صحیح و درست است
ارثى را که رسول خدا(ص)به حسنین(ع)عطا فرمود
هیتمى در مجمع الزوائد از ابى رافع روایت کرده که گوید: فاطمه(س)حسن و حسین را در هنگام بیمارى رسول خدا(ص)-همان بیمارى که منجر به رحلت آن بزرگوار گردید-نزد آن حضرت آورد و عرض کرد:
«هذان ابناک فورثهما شیئا.»
(این دو پسران تو هستند به آن دو چیزى به ارث عطا فرما!)رسول خدا(ص)فرمود:
« اما الحسن فله ثباتى و سوددى، و اما الحسین فان له حزامتى وجودى »
(اما به حسن ثبات و سیادت خود را بخشیدم، و اما به حسین دوراندیشى و انضباط و جود و بخشش را دادم.)
و در ربیع الابرار زمخشرى این گونه است که رسول خدا(ص)حسن را در بر گرفت و او را بوسیده روى زانوى راستخود نشانید و فرمود:
«اما ابنى هذا فنحلته خلقى و هیبتى»(اما این پسرم را خوى خود و هیبتم را به او بخشیدم.)
و آنگاه حسین را در بر گرفت و بوسید و روى زانوى چپ خود نشانید و فرمود:
« نحلته شجاعتى و جودى »
(و به او نیز شجاعت وجود و سخاوت خود را بخشیدم)
و در کنز العمال این گونه است که فرمود:
«اما الحسن فله هیبتى و سؤددى و اما الحسین فله جراتى و جودى»
و در حدیث دیگرى فرمود:
« اما الحسن فقد نحلته حلمى و هیبتى، و اما الحسین فقد نحلته نجدتى و جودى »
و بالاخره رسول خدا(ص)آن دو فرزند محبوب خود را به خدا و مؤمنان صالح سپرد.
ابن حجر هیثمى در کتاب الصواعق المحرقة از ابى الدنیا روایت کرده که گوید: زید بن ارقم در مجلس عبید الله هنگامى که مشاهده کرد آن فاسق، قضیب (28) خود را بر لبهاى حسین(ع)مىزند رو بدو کرده گفت:
«ارفع قضیبک فو الله لطالما رایت رسول الله(ص)یقبل ما بین هاتین الشفتین، ثم جعل زید یبکى، فقال ابن زیاد: ابکى الله عینیک لولا انک شیخ قد خرفت لضربت عنقک»(قضیب خود را بردار، که به خدا سوگند چه بسیار زیاد دیدم که رسول خدا(ص)میان این دو لب را مىبوسید، زید این سخن را گفته و گریست.ابن زیاد گفت: خدا چشمت را بگریاند، اگر پیرمردى نبودى که عقلت تباه گشته، هم اکنون گردنت را مىزدم.)
زید بن ارقم این سخنان را گفته، سپس برخاست در حالى که مىگفت:
«ایها الناس انتم العبید بعد الیوم قتلتم ابن فاطمة، و امرتم ابن مرجانة و الله لیقتلن خیارکم و یستعبدن شرارکم، فبعدا لمن رضى بالذلة و العار»(اى مردم شما پس از امروز بردگانى خواهید بود.پسر فاطمه را کشتید و پسر مرجانه را فرمانروا کردید.به خدا سوگند که وى خوبانتان را مىکشد، بدانتان را تحت فرمان گیرد، پس دورى از رحمتحق بر کسى باد که تن به خوارى و ننگ دهد)
آنگاه به ابن زیاد رو کرده و گفت:
«لاحد ثنک بما هو اغیظ علیک من هذا، رایت رسول الله اقعد حسنا على فخذه الیمنى، و حسینا على الیسرى، ثم وضع یده على یا فوخهما ثم قال: اللهم انى استودعک ایاهما و صالح المؤمنین» (29) اکنون براى تو حدیثى گویم که خشم تو را بیش از این برانگیزاند.رسول خدا(ص)را دیدم که حسن را بر زانوى راستخود نشانیده بود و حسین را بر زانوى چپ نهاده بود، آنگاه دستخود را بر جلوى سر آنها نهاده بود و مىگفت: بار خدایا من این دو را به تو و مؤمنان شایسته مىسپارم.)
حدیث ثقلین
و بالاخره در پایان عمر پر برکتخود نیز سفارش آنها را به طور کلى و تحت عنوان«عترت»فرمود و بارها با بیانات گوناگون و در جاهاى مختلف و از آن جمله این گونه فرمود:
«ایها الناس انى اوشک ان ادعى فاجیب و انى تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتى، کتاب الله حبل ممدود من السماء الى الارض، و عترتى اهل بیتى، و ان اللطیف الخبیر اخبرنى انهما لن یفترقا حتى یردا على الحوض فانظروا کیف تخلفونى فیهما»
(اى مردم، من(به دیدار خدا)خوانده شدهام و آن را پذیرفتهام، و من دو چیز سنگین در میان شما مىگذارم: کتاب خدا و عترتم.کتاب خدا ریسمان کشیدهاى است از آسمان به زمین، و عترت من خاندانم هستند، و براستى که خداى لطیف خبیر به من خبر داده که این دو از یکدیگر جدا نشوند تا در کنار حوض(کوثر)بر من وارد شوند، پس بنگرید تا چگونه سفارش مرا پس از من درباره آن دو به جاى آورید.)
و به این مضمون صدها روایت در کتابهاى شیعه و اهل سنت از رسولخدا(ص)به سندهاى مختلف روایتشده، و جمعى از دانشمندان کتابهاى جداگانه و مستقلى در این باره نوشته و تالیف کردهاند، که شاید ما نیز در جاى دیگر با شرح بیشترى برخى از آنها را مجددا نقل کرده و مورد بحث قرار دهیم-انشاء الله تعالى.
ذکاوت و استعداد فوق العاده امام(ع)
این حدیث جالب را نیز در مورد استعداد خارق العاده و ذکاوت این کودک بشنوید:
ابن شهر آشوب در کتاب مناقب آل ابیطالب از فضایل ابو السعادات روایت کرده که حسن بن على(ع)هفتساله بود که در مجلس رسول خدا(ص)حضور مىیافت و آنچه به رسول خدا(ص)وحى مىشد مىشنید و آن را حفظ مىکرد و نزد مادرش فاطمة(س)مىآمد و آنچه را حفظ کرده بود براى مادر باز مىگفت.
و هنگامى که على(ع)به نزد فاطمة(س)مىآمد، آن علوم را از فاطمه مىشنید و چون از آن بانوى بزرگوار مىپرسید: از کجا این علوم را فرا گرفتهاى؟پاسخ مىداد که از فرزندت حسن!
به دنبال این ماجرا روزى على(ع)در خانه پنهان شد، و حسن که قسمتى از وحى را شنیده بود به خانه آمد و همین که خواست آنچه را شنیده بود مانند روزهاى دیگر به مادر خود باز گوید، دچار لکنت زبان شد، و نتوانست آنچه را شنیده بود بیان کند.
فاطمه(س)در شگفتشد، و علت را از او پرسید؟و کودک در جواب گفت:
«لا تعجبین یا اماه فان کبیرا یسمعنى و استماعه قد اوقفنى»(اى مادر تعجب مکن که بزرگى(اکنون)به سخن من گوش مىدهد، و همان گوش دادن اوست که مرا از گفتار بازداشته!)
ابن شهر آشوب دنباله حدیث را این گونه نقل کرده که گوید:
«فخرج على فقبله »
یعنى در این وقت على(ع)از مخفىگاه بیرون آمد و حسن را بوسید.
و در روایت دیگرى است که در پاسخ مادر این گونه گفت:
« یا اماه قل بیانى وکل لسانى، لعل سیدا یرعانى »
(مادرجان!بیانم کوتاه شده، و زبانم از گفتار باز مانده، شاید بزرگى مرا تحت نظر گرفته!)
و به دنبال این حدیثشریف و جالب، این را هم بد نیستبدانید که قوه حافظه و حفظ حدیث در آن بزرگوار به حدى بوده که روایات بسیارى از آن بزرگوار-بدون واسطه-از رسول خدا(ص)نقل شده، و در کتابهاى حدیثى فریقین آمده است، مانند این حدیث که امام حسن(ع)مىفرماید:
«علمنى رسول الله(ص)کلمات اقولهن فى الوتر»
(رسول خدا(ص)کلماتى را به من یاد داد که در نماز وتر مىخوانم)
و آنگاه آن کلمات را این گونه بیان کرد:
«اللهم اهدنى فیمن هدیت، و عافنى فیمن عافیت، و تولنى فیمن تولیت، و بارک لى فیما اعطیت، و قنى شرما قضیت، فانک تقضى و لا یقضى علیک، و انه لا یذل من والیت، تبارکت ربنا و تعالیت»
(خدایا مرا در زمره آنها که هدایت مىکنى هدایتم کن، و در زمره آنها که عافیت مىدهى عافیت ده، و در زمره آنها که دوست مىدارى دوستبدار، و در آنچه به من عطا مىکنى مبارک گردان، و از شر آنچه را مقدر کردهاى مرا نگهدارى فرما، که تو حکم فرمایى و کسى را بر تو حکومتىنیست، و براستى که خوار نگردد کسى که تواش دوست دارى، چه با برکتى تو، اى پروردگار ما و چه برترى!)
و از جمله اینحدیث است که جزرى در اسد الغابة درباره همین دوران کودکى آن حضرت از ابى الحوراء، یکى از اصحاب آن بزرگوار، نقل کرده که به آن حضرت عرض کرد:
«ما تذکر من رسول الله؟»(از رسول خدا(ص)چه چیز به یاد دارى؟)
امام حسن(ع)فرمود:
«اخذت تمرة من تمر الصدقه، فترکتها فى فمى فنزعها بلعابها، فقیل: یا رسول الله ما کان علیک من هذه التمرة؟قال: انا آل محمد لا تحل لنا الصدقة!»
(خرمایى از خرماهاى صدقه برگرفتم و در دهانم گذاردم، و رسول خدا(ص)آن خرما را که مخلوط به لعاب دهانم بود برگرفت!کسى عرض کرد: اى رسول خدا(ص)از این یک دانه خرما چه باکى بر شما بود(و چه مىشد که آن را از دهان کودک بیرون نمىکشیدى؟)فرمود: صدقه بر ما خاندان محمد حلال نیست.)
و در حدیث دیگرى از آن حضرت این گونه نقل شده که راوى گوید:
« قال الحسن: فادخل اصبعه فمى و قال: «کخ کخ»و کانى انظر لعابى على اصبعه »
(حسن(ع)گوید: رسول خدا(ص)انگشتش را در دهانم فرو برد و فرمود: «کخ کخ»
و گویا من هم اکنون لعاب دهانم را بر انگشت آن حضرت مىنگرم.) نگارنده گوید: حدیث مزبور با همین مضمون با مختصر تغییرى در الفاظ از ابى هریره و دیگران نیز نقل شده که در پایان رسول خدا(ص)فرمود:
«انا آل محمد لا ناکل الصدقة»
(ما خاندان محمد صدقة نمىخوریم.)
کار این مرد عرب رسول خدا(ص)را به خنده انداخت
ابن شهر آشوب در کتاب مناقب از اسماعیل بن یزید به سندش از امام باقر(ع)روایت کرده که فرمود: مردى در زمان رسول خدا(ص)مرتکب گناهى شد، و براى جبران آن خود را مخفى کرد تا هنگامى که حسن و حسین(ع)را در کوچه خلوتى مشاهده کرد.
پس نزدیک رفته و آن دو را برگرفت و بر دوش خود سوار کرده به نزد رسول خدا(ص)آورده گفت:
«انى مستجیر بالله و بهما»
(من به خداوند تعالى و به این دو پناهنده شدم!)
رسول خدا(ص)آنقدر خندید که دست مبارکش را جلوى دهان گرفت.
سپس به آن مرد فرمود: «اذهب و انت طلیق»( برو که تو آزادى.)
و به حسن و حسین نیز فرمود: شما را درباره این مرد شفیع قرار دادم!و به دنبال این ماجرا این آیه نازل گردید:
«و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاءوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما»
(و اگر ایشان هنگامى که بر خود ستم مىکنند نزد تو بیایند و از خداوندآمرزش خواسته و رسول خدا براى ایشان آمرزشخواهى کند حتما خداى را توبه پذیر و مهربان خواهند یافت )
******************************
************************************************************
******************************
حسن خلق
همانگونه که در روایت خواندید، منظور از مکارم اخلاق آن اعمالى است که از نظر اخلاقى فوقالعادگى داشته باشد، چون برخى از کارها و اخلاقیات انسان است که به طور عادى براى عموم مردم عادى است مثل آنکه کسى به شما نیکى و احسان کند و شما نیز در برابر به او احسان و نیکى کنید، که این یک امر عادى و طبیعى است، و خلاف این کار غیر طبیعى است که قرآن کریم نیز آن را به عنوان یک اصل طبیعى عنوان کرده و مىفرماید:
« هل جزاء الاحسان الا الاحسان »
اما اگر کسى توانست تا این حد خود را کنترل کند و این اندازه بر نفس خود مسلط گردد که بدى و ظلم را با احسان و نیکى مقابله کند، این کار از نظر اخلاقى یک کار فوق العاده است که هر کس نمىتواند چنین کارى را انجام دهد...
و به قول شاعر مىگوید:
بدى را بدى سهل باشد جزا
اگر مردى «احسن الى من اساء» !
مرحوم شهید آیت الله استاد مطهرى کتابى دارد به نام فلسفه اخلاق که مانند کتابهاى دیگر آن استاد بزرگوار، از تحقیق و عمق بسیارى برخوردار و کتاب بسیار نفیسى است، ایشان در آن کتاب تحقیق جالبى در این باره دارد و پس از آنکه قسمتى از دعاى مکارم الاخلاق صحیفه سجادیه را در این باره نقل کرده که دعا کننده گوید:
«اللهم صل على محمد و آل محمد و سددنى ـ لان اعارض من غشنى بالنصح» .
(پروردگارا، درود فرست بر محمد و آل محمد و به من توفیق ده که معارضهکنم به نصیحت با آن کسانى که با من بظاهر دوستى مىکنند، ولى در واقع مىخواهند با من بدى و دغلى کنند( .
«و اجزى من هجرنى بالبر»
(خدایا، به من توفیق ده که جزا بدهم آن کسانى را که مرا رها کردهاند و سراغ من نمىآیند به احسان و نیکىها(.
«و اثیب من حرمنى بالبذل»
(خدایا، به من توفیق ده که پاداش بدهم آن کسانى را که مرا محروم کردهاند به اینکه من به آنها بخشش کنم(
«و اکافئ من قطعنى بالصلة»
(خدایا، به من توفیق ده که مکافات کنم هر کس که با من قطع صله رحم یا قطع صله مودت مىکند مکافات من این باشد که من پیوند کنم(.
«و أخالف من اغتابنى الى حسن الذکر»
(خدایا، به من توفیق ده که مخالفت کنم با آن کسانى که از من غیبت مىکنند و پشت سر من از من بدگویى مىکنند و اینکه پشت سر آنها همیشه نیکى آنها را بگویم.(
«و ان اشکر الحسنة و اغضى عن السیئة»
(خدایا، به من توفیق ده که نیکىهاى مردم را سپاسگزار باشم و از بدىهاى مردم چشم بپوشم( .
سپس از خواجه عبد الله انصارى که مرد عارف و وارستهاى بوده، این جمله را نقل کرده که گفته است:
«بدى را بدى کردن سگسارى است، نیکى را نیکى کردن خرکارى است، بدى را نیکى کردن کار خواجه عبد الله انصارى است» . و سپس اشعارى از دیوان منسوب به امیر المؤمنین (ع) نقل کرده که مىفرماید:
و ذى سفه یواجهنى بجهل
و اکره ان اکون له مجیبا
یزید سفاهة و ازید حلما
کعود، زاده الاحراق طیبا
(شخص سفیهى از روى جهل با من مواجه مىشود، ولى من از پاسخ او کراهت دارم.او بر جهالت و سفاهت خود مىافزاید و من بر حلم خود، همانند آن عودى که سوزاندنش عطر آن را زیادتر مىکند(.
و در جاى دیگر فرمود:
و لقد امر على اللئیم یسبنى
فمضیت ثمة قلت ما یعنینى
(من بر شخص پست و لئیم مىگذرم که مرا دشنام مىدهد و من از نزد او گذشته و مىگویم من مقصودش نبودم(.
اکنون در زندگانى امام حسن (ع) نمونه این مکارم اخلاق را بخوانید:
1.موفق بن احمد خوارزمى در کتاب مقتل الحسین (ع) روایت کرده که امام حسن (ع) گوسفندى داشت که بدان علاقه داشت، روزى مشاهده کرد که پاى آن گوسفند شکسته شده، به غلامش فرمود : چه کسى پاى این گوسفند را شکسته؟
پاسخ داد: من!
فرمود: چرا؟
گفت: مىخواستم تا شما را غمگین کنم!
امام (ع) فرمود: اما من تو را خوشحال خواهم کرد، و تو در راه خدا آزادى! و در روایت دیگرى است که فرمود:
«لا غمن من امرک بغمى»
(من نیز غمگین مىکنم آن کسى را که به تو دستور داده تا مرا غمگین کنى ـ یعنى شیطان(
و به دنبال آن او را آزاد کرد.
داستان مرد شامى
و داستان مرد شامى هم مشهور است که مبرد در کتاب کامل روایت کرده و ابن شهرآشوب نیز در مناقب از وى نقل نموده و در کتابهاى مقتل الحسین خوارزمى و مطالب السئول محمد بن طلحه شافعى و دیگران نیز چنین روایت شده:
مردى از اهل شام مىگوید: من هنگامى به مدینه رفتم و مردى را دیدم که بر استرى سوار است که زیباتر و خوش لباستر از او ندیده بودم و مرکبى هم بهتر از مرکب او مشاهده نکرده بودم، من از آن مرد خوشم آمد و از شخصى پرسیدم: این مرد کیست؟
گفتند: حسن بن على بن ابیطالب است!
در این وقت سینهام پر از کینه شد و نسبت به على بن ابیطالب رشک و حسد بردم که فرزندى اینگونه داشته باشد، از این رو به نزد او رفته و بدو گفتم: تو پسر ابوطالب هستى؟
فرمود: من پسر فرزند اویم!
در این وقت من شروع کردم به دشنام او و پدرش تا جایى که مىتوانستم! و چون سخن من تمام شد، آن حضرت رو به من کرده، فرمود: «احسبک غریبا» ؟
(بگمانم تو غریب این شهر هستى؟(
گفتم: آرى.
فرمود:
«فان احتجت الى منزل انزلناک، او الى مال آسیناک، او الى حاجة عاوناک» !
(اگر نیازمند خانه و منزل هستى به تو منزل دهیم، و اگر نیاز به مالى دارى به تو بدهیم، و اگر نیاز دیگرى دارى کمکت کنیم؟(
مرد شامى گوید:
«فانصرفت و ما على الارض احد احب الى منه»
(من از نزد آن حضرت رفتم در حالى که احدى در روى زمین نزد من از وى محبوبتر نبود(.
و در مناقب ابن شهرآشوب اینگونه است که چون آن مرد از سخنان خود فراغت یافت، امام (ع) بدو سلام کرده و خندید سپس فرمود:
«ایها الشیخ اظنک غریبا و لعلک شبهت فلو استعتبتنا اعتبناک و لو سألتنا اعطیناک، و لو استرشدتنا ارشدناک، و لو استحملتنا حملناک، و ان کنت جائعا اشبعناک، و ان کنت عریانا کسوناک، و ان کنت محتاجا اغنیناک، و ان کنت طریدا آویناک، و ان کان لک حاجة قضیناها لک، فلو حرکت رحلک الینا و کنت ضیفنا الى وقت ارتحالک کان اعود علیک لان لنا موضعا رحبا و جاها عریضا و مالا کبیرا»
(اى پیرمرد گمان دارم که غریب این شهر هستى، و شاید اشتباه کردهاى، پس اگر در صدد جلب رضایت ما هستى از تو راضى شویم! و اگر چیزى از ما بخواهى به تو مىدهیم، و اگر راهنمایى و ارشاد خواهى ارشادت کنیم، و اگر براى برداشتن بارت از ما کمک خواهى بارت را برداریم، واگر گرسنهاى سیرت کنیم، و اگر برهنهاى بپوشانیمت، و اگر نیازمندى بىنیازت گردانیم، و اگر آوارهاى در پناه خویشت گیریم، و اگر خواستهاى دارى انجامش دهیم، و اگر مرکب و بار و بنهاى را به خانه ما انتقال دهى و تا وقتى که قصد رفتن دارى مهمان ما باشى براى ما آسانتر و محبوبتر است، که ما را جایگاهى وسیع و مقامى منیع و مالى بسیار است( .
و به دنبال آن نقل شده که چون آن مرد سخن آن حضرت را شنید گریست و آنگاه گفت:
«اشهد انک خلیفة الله فى ارضه، الله اعلم حیث یجعل رسالاته، و کنت انت و ابوک ابغض خلق الله الى و الآن انت احب خلق الله الى»
(گواهى دهم که براستى تویى خلیفه خدا بر روى زمین و خدا خود داناتر است که رسالتهاى خود را در چه جایى قرار دهد و تو و پدرت مبغوضترین خلق خدا نزد من بودید و تو اکنون محبوبترین خلق خدا پیش منى!(
و سپس آن مرد به خانه امام حسن (ع) رفت و تا وقتى که در مدینه بود مهمان آن حضرت بود، و از دوستداران آن خاندان گردید.
******************************
************************************************************
******************************
مهربانی با یتیمان
محبت و عطابخشی اهل بیت(ع)به ویژه امام حسن مجتبی(ع)زبانزد عام و خاص گردیده بود. او که دارای قلبی پاک و رؤوف و پرمهر نسبت به دردمندان و تیره بختان جامعه داشت، همانند پدرش علی بن ابی طالب(ع)با خرابه نشینان دردمند و اقشار مستضعف و کم درآمد همراه و همنشین می شد، درد دل آنان را با جان و دل می شنید و به آن، ترتیب اثر می داد و در این حرکت انسان دوستانه جز خدا را نمی دید و اجرش را جز از او نمی طلبید و او بارزترین مصداق آیه شریفه ذیل بود:.
)الَّذینَ یُنْفِقُونَ أمْوالَهُم بِاللَّیْلِ وَالنَّهَارِ سِرّاً وَعَلانِیَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلاخَوْف عَلَیْهِمْ وَلاهُمْ یَحْزَنُونَ؛ آنانی که اموال خود را شب وروز، پنهانی و آشکارا انفاق می کنند، مزدشان در نزد پروردگارشان خواهد بود، نه ترسی و نه غم و اندوهی بر دل آن ها راه پیدا خواهد کرد.(.
از این روی هر ناتوان و ضعیف و درمانده ای درِ خانه آن حضرت را می کوبید. چه بسا افرادی از شهر و دیارهای دیگر به امید دستگیری امام مجتبی(ع)به مدینه منوره می آمدند و از آن دریای جود و کرم بهره می جستند. در میان مستمندان سادات و غیرسادات و درراه ماندگان و از راه رسیدگان و... دیده می شد. گاه بر اساس خواسته آنان، هزینه سفر، ازدواج و زندگى، هزینه مداوای مریض و دیگر نیازمندی های آنان را پرداخت می نمود و گاه بدون هیچ گونه پرسش بر آنان ترحم می کرد.
کمک و دستگیری از مستمندان، سالخوردگان و فقرا از سوی آن حضرت، در دوران حاکمیت امیرالمؤمنین(ع)و حکومت خود در کوفه و مدینه و بعد از آن به دو صورت انجام می گرفت:.
الف) کمک های مستمر و همیشگی که شامل سالمندان، ایتام، خانواده های شهدا، اصحاب صفّه و... می شد و در چهارچوب منظمی به صورت ماهیانه انجام می گرفت. گویا آنان حقوق بگیران دایمی از خاندان اهل بیت(ع)بودند که بخش عمده ای از موقوفات و صدقات رسول خدا(ص)و امیرمؤمنان(ع)و فاطمه اطهر(س)و اموال شخصی حضرت مجتبی(ع)به این امر اختصاص می یافت. امام حسن(ع)پیش از آن از سوی پدر بر این کار بزرگ انتخاب و منصوب شده بود و بعد همچنان ادامه یافت. حکم تاریخی علىّ بن ابی طالب(ع)که در بخش (وظایف امام مجتبی(ع)در زمان حکومت پدرش) آورده ایم، گواه این مطلب است. سیاست و برنامه بر این بوده که اصل موقوفات حفظ گردد و از درآمد آن، فقرا و کسانی که مال بر آنان وقف شده بود (موقوف علیهم) را تأمین نمایند.
ب) کمک های مقطعی آن حضرت به فقرا، بیچارگان و مساکین در همه فرازونشیب های زندگى. این کمک ها به طوری زیاد بود که بخشش و دستگیری آن ها زبانزد عموم مردم شده بود.
از امام مجتبی(ع)پرسیدند: چگونه است هر سائلی که بر در خانه شما می آید، ناامیدش برنمی گردانید.
حضرت فرمود: من هم نیازمند و محتاجی هستم به درگاه خداوند متعال که دوست ندارم او مرا دست خالی برگرداند، خداوندی که نعمت هایش را بر ما ارزانی داشته، هرگز نمی خواهد بندگانش را محروم کنم، می ترسم اگر سائلی را رد کنم، او هم مرا دست خالی برگرداند
******************************
************************************************************
******************************
نمونههایى از کرم و سخاوت امام (ع)
درباره سخاوت امام (ع) روایات زیاد و جالبى نقل شده که برخى از آنها را ذیلا خواهید خواند، و در حدیثى آمده که امام حسن (ع) هیچگاه سائلى را رد نکرد و در برابر درخواست او «نه» نگفت، و چون به آن حضرت عرض شد: چگونه است که هیچگاه سائلى را رد نمىکنید؟ پاسخ داد: «انى لله سائل و فیه راغب و انا استحیى ان اکون سائلا و ارد سائلا و ان الله تعالى عودنى عادة، عودنى ان یفیض نعمه على، و عودته ان افیض نعمه على الناس، فاخشى ان قطعت العادة ان یمنعنی المادة» !
( من سائل درگاه خدا و راغب در پیشگاه اویم، و من شرم دارم که خود درخواست کننده باشم و سائلى را رد کنم، و خداوند مرا به عادتى معتاد کرده، معتادم کرده که نعمتهاى خود را بر من فرو ریزد، و من نیز در برابر او معتاد شدهام که نعمتش را به مردم بدهم، و ترس آن را دارم که اگر عادتم را ترک کنم اصل آن نعمت را از من دریغ دارد(.
امام (ع) به دنبال این گفتار این دو شعر را نیز انشا فرمود:
« اذا ما اتانى سائل قلت مرحبا
بمن فضله فرض على معجل
و من فضله فضل على کل فاضل
و افضل ایام الفتى حین یسئل »
(هنگامى که سائلى نزد من آید بدو گویم: خوش آمدى اى کسى که فضیلت او بر من فرضى است عاجل.و کسى که فضیلت او برتر است بر هر فاضل، و بهترین روزهاى جوانمرد روزى است که مورد سؤال قرار گیرد، و از او چیزى درخواست شود).
این هم داستان جالبى است:
ابن کثیر از علماى اهل سنت در البدایة و النهایة روایت کرده که امام (ع) غلام سیاهى را دید که گرده نانى پیش خود نهاده و خودش لقمهاى از آن مىخورد و لقمه دیگرى را به سگى که آنجا بود مىدهد.
امام (ع) که آن منظره را دید بدو فرمود: انگیزه تو در این کار چیست؟
پاسخ داد:
«انى استحیى منه ان آکل و لا اطعمه »
(من از او شرم دارم که خود بخورم و به او نخورانم!)
امام (ع) بدو فرمود: از جاى خود برنخیز تا من بیایم! سپس به نزد مولاى آن غلام رفت و او را با آن باغى که در آن زندگى مىکرد از وى خریدارى کرد، آنگاه آن غلام را آزاد کرده و آن باغ را نیز به او بخشید!
چه نامه پر برکتى
ابراهیم بیهقى، یکى از دانشمندان اهل سنت، در کتاب المحاسن و المساوى (3) روایت کرده که مردى نزد امام حسن (ع) آمده و اظهار نیازى کرد، امام (ع) بدو فرمود:
«اذهب فاکتب حاجتک فى رقعة و ارفعها الینا نقضیها لک »
( برو و حاجت خود را در نامهاى بنویس و براى ما بفرست ما حاجتت را برمىآوریم!)
آن مرد رفت و حاجت خود را در نامهاى نوشته براى امام (ع) ارسال داشت، و آن حضرت دو برابر آنچه را خواسته بود به او عنایت فرمود.شخصى که در آنجا نشسته بود عرض کرد:
«ما کان اعظم برکة الرقعة علیه یابن رسول الله!»
(براستى چه پر برکت بود این نامه براى این مرد اى پسر رسول خدا!)
امام (ع) فرمود:
«برکتها علینا اعظم حین جعلنا للمعروف اهلا، اما علمت ان المعروف ما کان ابتداءا من غیر مسئلة، فاما من اعطیته بعد مسئلة فانما اعطیته بما بذل لک من وجهه»
(برکت او زیادتر بود که ما را شایسته این کار خیر و بذل و بخشش قرار داد، مگر ندانستهاى که بخشش و خیر واقعى، آن است که بدون سؤال و درخواست باشد، و اما آنچه را پس از درخواست و مسئلت بدهى که آن را در برابر آبرویش پرداختهاى!)
و چه لقمه پر برکتى
قندوزى، از نویسندگان اهل سنت، در کتاب ینابیع المودة از حضرت رضا (ع) روایت کرده که امام حسن (ع) به خلاء (5) رفت و لقمه نانى را در آنجا دید، پس آن را برداشت و با چوبى آن را پاک کرد و به بردهاش داد، و چون بیرون آمد آن را از آن برده مطالبه کرد و برده گفت:
«اکلتها یا مولاى» ؟
(اى آقاى من، من آن را خوردم!)
امام (ع) به او فرمود:
«انت حر لوجه الله» !
(تو در راه خدا آزادى!)
آنگاه فرمود: از جدم رسول خدا (ص) شنیدم که مىفرمود:
«من وجد لقمة فمسحها او غسلها ثم اکلها اعتقه الله تعالى من النار، فلا اکون ان استعبد رجلا اعتقه الله عز و جل من النار»
(کسى که لقمهاى را افتاده ببیند و آن را پاک کرده یا بشوید و بخورد، خداى تعالى او را از آتش دوزخ آزاد کند، و من چنان نیستم که مردى را که خداى عز و جل از آتش دوزخ آزاد کرده به بردگى خود گیرم).
و چه شاخهگل پر برکتى
زمخشرى در کتاب ربیع الابرار از انس بن مالک روایت کرده که گوید: من در خدمت حسن بن على (ع) بودم که کنیزکى بیامد و شاخه گلى را به آن حضرت هدیه کرد.
حسن بن على بدو گفت:
«انت حرة لوجه الله» (تو در راه خدا آزادى!)
من که آن ماجرا را دیدم به آن حضرت عرض کردم: کنیزکى شاخه گل بىارزشى به شما هدیه کرد و تو او را آزاد کردى؟
در پاسخ فرمود:
«هکذا ادبنا الله تعالى «اذا حییتم بتحیة فحیوا باحسن منها» و کان احسن منها اعتاقها»)
(اینگونه خداى تعالى ما را ادب کرده که فرمود: «وقتى تحیهاى به شما دادند، تحیتى بهتر دهید» و بهتر از آن آزادى اوست).
دفع دشمنى خطرناک از مردى به وسیله امام
از کتاب العدد روایت شده که گفتهاند مردى در حضور امام حسن (ع) ایستاده، گفت:
«یابن امیر المؤمنین بالذى انعم علیک بهذه النعمة التى ما تلیها منه بشفیع منک الیه بل انعاما منه علیک، الا ما انصفتنى من خصمى فانه غشوم ظلوم، لا یوقر الشیخ الکبیر و لا یرحم الطفل الصغیر » !
(اى فرزندان امیر مؤمنان سوگند به آنکه این نعمت را به تو داده که واسطهاى براى آن قرار نداده، بلکه از روى انعامى که بر تو داشته آن را به تو مرحمت فرموده، که حق مرا از دشمن بیدادگر و ستمکارم بگیرى که نه احترام پیران سالمند را نگهدارد و نه بر طفل خردسال رحم کند!)
امام (ع) که تکیه کرده بود، برخاست و سر پا نشست و به آن مرد فرمود: این دشمن تو کیست تا من شرش را از سر تو دور کنم؟
عرض کرد: فقر و ندارى!
امام (ع) سر خود را به زیر انداخت و لختى فکر کرد و سپس سربرداشت و به خدمتکار خود فرمود :
«احضر ما عندک من موجود» ؟
(هر چه موجودى دارى حاضر کن!)
خدمتکار رفت و پنجهزار درهم آورد.
امام (ع) فرمود: این پول را به این مرد بده، آنگاه به وى فرمود:
«بحق هذه الاقسام التى اقسمت بها على متى اتاک خصمک جائرا الا ما اتیتنى منه متظلما»
(ه حق همین سوگندهایى که مرا بدانها سوگند دادى که هرگاه این دشمنت براى زورگویى نزد تو آمد حتما براى گرفتن حق خود نزد من آیى!)
دو نمونه از بزرگوارىهاى امام (ع)
محمد بن یوسف زرندى، از دانشمندان اهل سنت، در کتاب نظم درر السمطین روایت کرده که مردى نامهاى به دست امام حسن (ع) داد که در آن حاجت خود را نوشته بود.
امام (ع) بدون آنکه نامه را بخواند بدو فرمود:
«حاجتک مقضیة» !
(حاجتت رواست!)
شخصى عرض کرد: اى فرزند رسول خدا خوب بود نامهاش را مىخواندى و مىدیدى حاجتش چیست و آنگاه بر طبق حاجتش پاسخ مىدادى؟
امام (ع) پاسخى عجیب و خواندنى داد و فرمود:
«اخشى ان یسئلنى الله عن ذل مقامه حتى اقرء رقعته» (8) بیم آن را دارم که خداى تعالى تا بدین مقدار که من نامهاش را مىخوانم از خوارى مقامش مرا مورد موآخذه قرار دهد).
على بن عیسى اربلى در کشف الغمة و غزالى در کتاب احیاء العلوم و ابن شهر آشوب در مناقب و بستانى در دائرة المعارف خود با مختصر اختلافى از ابو الحسن مدائنى و دیگران روایت کردهاند (9) که امام حسن (ع) و امام حسین (ع) و عبد الله بن جعفر (10) شوهر حضرت زینب (ع) به قصد انجام زیارت حج خانه خدا از مدینه حرکت کردند و چون بار و بنه آنها را از پیش برده بودند، دچار گرسنگى و تشنگى شدیدى شدند و در این خلال به خیمه پیرزنى برخوردند و از او نوشیدنى خواستند!
پیرزن گفت: آب و نوشیدنى در خیمه نیست، ولى در کنار خیمه گوسفندى است که مىتوانید از شیر آن گوسفند استفاده کنید، آن را بدوشید و شیرش را بنوشید!
آنها رفتند و شیر گوسفند را دوشیده و خوردند، و سپس از او خوراکى خواستند.
زن گفت: جز همین گوسفند مالک چیزى نیستم و چیز دیگرى نزد من یافت نمىشود، یکى از شما آن را ذبح کنید تا من براى شما غذایى تهیه کنم؟
در این وقت یکى از آنها برخاست و گوسفند را ذبح کرد و پوستش را کند و آماده طبح نموده و آن زن نیز برخاسته براى ایشان غذایى تهیه کرد و آنها خوردند و لختى بیاسودند تا وقتى که گرماى هوا شکسته شد، برخاسته و آمادهرفتن شدند و به آن زن گفتند:
«یا امة الله نحن نفر من قریش نرید حج بیت الله الحرام فاذا رجعنا سالمین فهلمى الینا لنکافئک على هذا الصنع الجمیل»
(اى زن! ما افرادى از قریش هستیم که اراده زیارت حج بیت الله را داریم و چون سالم بازگشتیم، نزد ما بیا تا پاداش این محبت تو را بدهیم!)
آنها رفتند، و چون شوهر آن زن آمد و جریان را شنید، خشمناک شده و او را سرزنش کرده، گفت:
«ویحک تذبحین شاتى لاقوام لا تعرفینهم ثم تقولین: نفر من قریش» ؟ !
(واى بر تو! گوسفند مرا براى مردمانى که نمىشناسى سر مىبرى، آنگاه به من مىگویى: افرادى از قریش بودند؟ !)
این جریان گذشت و پس از مدتى، فقر و نیاز، آن پیرزن و شوهرش را، ناچار به شهر مدینه کشانید و چون سرمایه و کسب و کارى نداشتند به جمعآورى سرگین و پشگل مشغول شده و از این طریق امرار معاش کرده و زندگى خود را مىگذراندند.
در یکى از روزها پیرزن عبورش بر در خانه امام حسن (ع) افتاد و در حالى که امام (ع) بر در خانه بود از آنجا گذشت و چون آن حضرت او را دید شناخت، ولى پیرزن امام را نشناخت .در این وقت امام حسن (ع) به غلامش دستور داد به دنبال آن پیرزن برود و او را به نزد وى بیاورد.
غلام برفت و او را بازگرداند و امام حسن (ع) بدو فرمود: آیا مرا مىشناسى؟
گفت: نه!
فرمود: من همان مهمان تو در فلان روز هستم!
پیرزن گفت: پدر و مادرم بقربانت!
امام حسن (ع) دستور داد هزار گوسفند براى او خریدارى کردند و با هزار دینار پول همه را به او داد، و به دنبال آن نیز وى را به نزد برادرشحسین (ع) فرستاد.
امام حسین (ع) از آن زن پرسید: برادرم حسن چه مقدار بتو داد؟
عرض کرد: هزار گوسفند و هزار دینار!
امام حسین (ع) نیز دستور داد همان مقدار گوسفند و همان مقدار پول به آن پیرزن دادند، و سپس او را به همراه غلام خود به نزد عبد الله بن جعفر فرستاد، و عبد الله از آن پیرزن پرسید:
حسن و حسین (ع) چقدر بتو دادند؟
پاسخ داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دینار!
عبد الله دستور داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دینار به او دادند! و به او گفت: اگر از آغاز به نزد من آمده بودى، من آن دو را به رنج و تعب مىانداختم!
و در کشف الغمه اربلى آمده که گوید:
این قصه در کتابها و داستانهاى ائمه اطهار (ع) مشهور است، و در روایت دیگرى که از طریقى دیگر نقل شده اینگونه است که مرد دیگرى نیز به همراه آنان بود و آن زن در آغاز نزد عبد الله بن جعفر رفت و عبد الله بدو گفت:
«ابدئى بسیدى الحسن و الحسین» (به آقایان من حسن و حسین آغاز کن!)
و چون به نزد امام حسن (ع) رفت آن حضرت یکصد شتر به او داد و امام حسین (ع) نیز یکهزار گوسفند به او عنایت فرمود و چون به نزد عبد الله بن جعفر بازگشت و داستان خود را باز گفت، عبد الله بدو گفت: دو سرور من کار شتر و گوسفند را انجام دادند (و خیال مرا از این بابت آسوده کردند) و سپس دستور داد هزار دینار به او پرداخت کردند...! در اینجا پیرزن به نزد آن مردى که از مردم مدینه بود و در آن سفر همراه آن سه بزرگوار بود رفت، و چون ماجرا را براى آن مرد باز گفت، وى بدان زن گفت:
«انا لا اجارى اولئک الاجواد فى مدى، و لا ابلغ عشر عشیرهم فى الندى، و لکن اعطیک شیئا من دقیق و زبیب...»
(من هرگز به پاى این سخاوتمندان بى بدل در جود نمىرسم و به یک دهم آنها نیز در بخشش نخواهم رسید، ولى مختصرى آرد و کشمش به تو مىدهم!)
و به دنبال این ماجرا آن پیرزن آنها را گرفت و به دیار خود بازگشت.
چه کسى همانند این جوانمردان است؟
از کتاب خصال شیخ صدوق (ره) روایت شده که مردى نزد عثمان بن عفان رفت و از او ـ که بر درب مسجد نشسته بود ـ درخواست بخششى کرد، عثمان دستور داد پنج درهم به او بدهند.
آن مرد گفت: این مقدار دردى را از من دوا نمىکند، پس مرا به شخصى راهنمایى کن که حاجتم را برآورده سازد!
عثمان به گوشهاى از مسجد که امام حسن و امام حسین (ع) و عبد الله بن جعفر در آنجا نشسته بودند، اشاره کرده گفت:
«دونک هؤلاء الفتیة» !
(به نزد این جوانمردان برو!(
آن مرد نیز متوجه آنها شده و حاجت خود را به ایشان معروض داشت!
حسنین (ع) به آن مرد رو کرده گفتند: «ان المسئلة لا تحل الا فى احدى ثلاث، دم مفجع، او دین مقرح، او فقر مدقع ففى ایها تسئل»
(سؤال جز در یکى از سه چیز جایز نیست: خونى فاجعه آمیز، یا بدهکارى دردآور و جانسوز، یا فقرى که انسان را خاکستر نشین کند، اکنون بگو: تو در کدامیک از این سه مورد سؤال مىکنى؟(
پاسخ داد: در یکى از همین سه مورد است!
در اینجا امام حسن (ع) دستور داده پنجاه دینار به او بدهند، و امام حسین (ع) چهل و نه دینار و عبد الله بن جعفر چهل و هشت دینار!
آن مرد پولها را گرفت و از نزد ایشان رفت و عبورش به عثمان افتاد، عثمان از او پرسید : چه کردى؟ و آن مرد داستان خود و کرم و بزرگوارى حسنین (ع) و عبد الله بن جعفر را براى او بازگو کرد و عثمان که دچار شگفتى شده بود گفت:
«من لک بمثل هوءلاء الفتیة؟ ! اولئک فطموا العلم فطما، و حازوا الخیر و الحکمة»
(چه کسى همانند این جوانمردان است، اینان از پستان علم و دانش شیر خورده و خیر و حکمت را نزد خود گرد آوردهاند.(
نگارنده گوید: نظیر این روایت از عیون الاخبار ابن قتیبة نیز نقل شده، با چند تفاوت :
اول ـ آنکه به جاى عثمان، عبد الله بن عمر ذکر شده.
دوم ـ آنکه امام حسن (ع) بدو فرمود:
«ان المسئلة لا تصلح الا فى دین فادح، او فقر مدقع، او حمالة مفظعة »( سؤال شایسته نیست جز در بدهکارى سنگین، یا فقرى که به خاک مذلت نشاند، یا خونبهایى و یا بدهکارى که انسان را درمانده سازد؟ ) و آن مرد در پاسخ گفت: یکى از همین سه چیز است.
سوم ـ اینکه در نقل مزبور آمده که امام حسن (ع) یکصد دینار به او داد و امام حسین (ع) نود و نه دینار به او پرداخت کرد، چون خوش نداشت که در بخشش و عطا همانند برادرش حسن (ع) عمل کرده باشد.
و تفاوت چهارم ـ آنکه در این روایت نامى از عبد الله بن جعفر ذکر نشده است.
******************************
************************************************************
******************************
شهادت پدر
در روز نوزدهم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجرى، توطئه شوم خوارج به اجرا درآمد و مولی الموحدین، امیرالمؤمنین(ع)درحالی که نماز صبح را در مسجد کوفه می خواند، توسط عبدالرحمن بن ملجم مرادی لعنةالله علیه به وسیله شمشیری زهرآلود مورد حمله قرارگرفت و فرق مبارکش شکافته شد و در روز بیست ویکم همین ماه به فیض عظمای شهادت نایل آمد و پس از آن روز، حسن بن على بن ابی طالب(ع)عهده دار مسؤولیت سنگین زعامت و رهبری امت اسلامی در آن موقعیت حسّاس گردید.
ابن ابی الحدید معتزلی از قول هبیرة بن مریم که شاهد و ناظر بر حوادث و قضایای مختلف از جوانب گوناگون بوده است می نویسد:.
پس از شهادت مظلومانه مولای متقیان علی بن أبی طالب(ع)در روز بیست ویکم ماه رمضان چهلم هجرت، بسیاری از مردم کوفه و دیگر ممالک اسلامی متوجه توطئه عظیم خوارج گردیدند، از آن جهت بدون کم ترین تأمل، پس از اعلان شهادت، بزرگ ترین اجتماع در کوفه در جلو خانه آن حضرت به وجود آمد. مردم جهت شنیدن آخرین اخبار و مطالب نسبت به امام شهیدشان در مسجد کوفه اجتماع نمودند، در آن هنگام، فرزند فرزانه اش امام حسن مجتبی(ع)به میان مردم آمد و جهت بیان مطالبى، بر فراز منبر مسجد کوفه رفت، وقتی خواست سخن گفتن آغاز کند، اشگ از دیدگانش سرازیر شد و بغض گلویش را فشرد، اندکی صبرکرد و پس از حمد و ثنای پروردگار فرمود:.
( در شبی که گذشت، مردی از جهان رخت بربست که در میان پیشتازان به اسلام هیچ فردی جز رسول خدا(ص)بر او سبقت نگرفت، او در کنار پیامبر خدا(ص)جهاد کرد و پرچمی را که پیامبر به او داده بود بر دوش کشید، درحالی که جبرئیل(ع)او را از سمت راست و میکائیل(ع)از سمت چپ همراهی و حمایت می نمودند. او از جبهه کارزار روی برنمی گرداند تا این که خداوند پیروزی را نصیبش می کرد. او در شبی به جوار رحمت الهی رفت که قرآن در آن شب بر رسول خدا(ص)فرودآمد و عیسی بن مریم(ع)به آسمان عروج کرد و یوشع بن نون نیز به شهادت رسید.)
امام مجتبی(ع)ضمن تجلیل و ذکر فضایل پدر بزرگوارش از او با لقب های خاتم الوصیین، وصی خاتم النبیین وامیرالصدیقین والشهدا یاد کرد، در ادامه مطالبشان فرمودند:.
( پدر من از دارایی و اموال دنیا (اموال شخصى) دینار و درهمی باقی نگذارد، مگر هفتصد درهمی که از عطاى او کنار گذاشته شده تا برای خانواده خود خدمتگزاری بگیرد. ابن اثیر آن را هفتصد یا هشتصددرهم می نویسد)
سپس بغض گلویش را گرفت، اشگ هایش جاری شد، مردم نیز به همراه او گریستند. بعد چنین فرمود:.
( ای مردم! هرکس مرا می شناسد که می شناسد و اگر کسی نمی شناسد، بداند که من حسن بن علی فرزند رسول خدا(ص)هستم من فرزند بشیر و نذیرم. فرزند کسی هستم که شما را به خدا دعوت می نمود و چراغ راه هدایت بود. رسالت و پیامبری اش رحمت برای جهانیان بود. من از اهل بیتی هستم که خداوند منّان آنان را از هرگونه آلودگی منزه گردانید و طهارت واقعی را نصیب آنان نمود. جبرائیل بر آن خانواده اهل بیت فرودآمد و از آن جا به آسمان ها عروج کرد. من از خانواده ای هستم که خداوند دوستی و ولایتشان را بر هرکسی واجب نمود و فرمود: (قُلْ لاأَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إلاَّ المَوَدَّةَ فِى القُرْبی وَمَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیها حُسْناً ) انجام حسنه، دوستی و پیروی ما اهل بیت(ع)می باشد.
سخنان امام مجتبی(ع)مردم را چنان متأثرنمود که اشگ بر گونه هایشان جاری شد، آنان بر مظلومیت و عظمت علی(ع)می اندیشیدند و بر سرنوشت خویش نگران بودند ولیکن سخنان آن حضرت آنان را دگرگون کرد، همچنین آرامش و اطمینان او به مردم روحیه ای داد که زمزمه بیعت با حسن بن علی بن ابى طالب(ع)در میانشان مطرح گردید.
******************************
************************************************************
******************************
تجهیز پدر
بر اساس وصیت آن حضرت فرزندان ارجمندش به پا خاستند تا شبانه آن نازنین بدن را غسل دهند و کفن کنند و به خاک سپارند.
هنگامى که لباس او را درآوردند، در سراپاى پیکر پاکش اثر زخمهاى بىشمارى دیده مىشد که در میدانهاى گوناگون جهاد بر آن حضرت وارد آمده و پس از بهبود اثر آنها مانده بود .
امام حسن پیکر پاک پدر را مىشست و امام حسین آب مىریخت و آن نازنین بدن به گونهاى شگفت آور به خودى خود مىگردید و نیاز به گردانیدن دیگرى نداشت! چرا که فرشتگان آن را مىگردانیدند و بوى خوش آن پیکر پاک از عطر مشک و عنبر نیز دل انگیزتر بود.
پس از پایان یافتن مراسم غسل، امام مجتبى خواهرش زینب را صدا زد و از او خواست تا باقى مانده حنوط پیامبر را بیاورد. هنگامى که آن را آورد و گشود بوى دل انگیز آن، همه شهر را پر کرد. پس از برنامه حنوط، آن نازنین بدن را با پنج قطعه کفن پوشاندند و بر تابوت قرار دادند و پسران ارجمندش حسن و حسین عقب تابوت را گرفتند، که به ناگاه دیدند، همانگونه که خود فرموده بود، جلو تابوت به وسیله کسانى که دیده نمىشدند، بلند شد و حرکت کرد و از کنار هیچ درختى نگذشتند جز این که دیدند در برابر آن تابوت و آن پیکر پاک به نشان گرامیداشت سر تعظیم فرود مىآورد!
شهر یکپارچه در ماتم فرورفته بود و از آن میان بانوان هاشمى که در جریان کار بودند، در حالى که بر سر و سینه مىزدند و شیون مىکردند به دنبال تابوت حرکت کردند؛ اما حضرت مجتبى از آنان خواست تا آهسته و بىصدا به خانههاى خویش بازگردند، چرا که برنامه این بود که آن نازنین بدن شبانه به خاک سپرده شود و براى مدتى آرامگاه آن حضرت نیز ناشناخته بماند.
با دستور امام حسن، جز فرزندان امیرمؤمنان و شمارى از یاران خاص آن حضرت، همه برگشتند و آن تابوت بر دوش جبرئیل و میکائیل و حسن و حسین از کوفه دور شد و به سوى نجف رهسپار گردید.
در نقطهاى از آن سرزمین، جلو تابوت به زمین آمد و فرزندان آن حضرت نیز عقب آن را بر زمین نهادند و امام حسن همانگونه که پدر سفارش فرموده بود بر آن پیکر پاک نماز خواند .
پس از نماز، تابوت را کنار زدند و با جابهجا کردن خاک، آرامگاهى ساخته و پرداخته یافتند که سنگ نوشتهاى نشان مىداد که آن قبر را حضرت نوح براى بنده برگزیده و شایسته کردار خدا، على (ع) آماده ساخته است.
هنگامى که بر آن شدند تا آن پیکر مقدس را به درون قبر برند، نداى نداگرى را از آسمان شنیدند که مىگفت:
« انزلوه الى التربة الطاهرة، فقد اشتاق الحبیب الى الحبیب »
آن نازنین بدن را به سوى این تربت پاک فرود آورید که دوست در شور و شوق دوست است!
و بدین سان آن پیکر پاک، پیش از سپیده دم به خاک سپرده شد و همان گونه که خود وصیت فرموده بود قبر منورش را نهان ساختند تا از کینه کور گماشتگان تعصب و خرافه و دشمنى ددمنشانه خوارج و دیگر تبهکاران در امان بماند.
در این مورد آوردهاند که «حجاج» در زمان سلطه شرربارش بر عراق، هزاران قبر را در اندیشه یافتن پیکر پاک امیرمؤمنان شکافت، اما آن را نیافت و آن آرامگاه، تا روزگار هارون جز بر فرزندان او و برخى از دوستداران ویژهاش ناشناخته بود.
******************************
************************************************************
****************************
تولیت اوقاف پدر
امام حسن(ع)فرزند بزرگ امیرالمؤمنین، دارای صفات برجسته ای همچون لیاقت، شجاعت، شهامت، صداقت، تقوا، تجربه، آگاهی و بردباری و... بود. او در دامن رسول خدا(ص)تربیت یافته و بیش تر غزوات و درگیری های صدر اسلام را که در آخرین دهه عمر رسول خدا(ص)تحقّق یافت، دیده بود. آن بزرگوار در کنار پدر، با حوادث آن دوران خوی گرفت، بدان جهت در راه پیشبرد اسلام هیچ گونه ترس و وحشت در وجود آن بزرگوار راه نمی یافت و در زمان حیات و حکومت امیرالمؤمنین(ع)دوشادوش آن حضرت در مشکلات شرکت داشت و مسؤولیت های گوناگونی را بر عهده گرفت که به صورت اجمال آن ها را می آوریم:
تولیت موقوفات و صدقات.
امام حسن(ع)طىّ حکمی از سوی امیرالمؤمنین علی(ع)سرپرستی و تولیت اوقاف را بر عهده گرفت.
در یکی از أوامر (و وصایاى) آن بزرگوار آمده است:.
(هَذا ماأَمَرَ بِهِ عَبْدُاللّهِ عَلِىُّ بْنِ أَبِى طالِبٍ أَمِیرِالمُؤْمِنِینَ فِى مالِهِ، ابْتِغاءَ وَجْهِ اللّهِ، لِیُولِجَهَ بِهِ الجَنَّةَ ویُعْطِیَهِ بِهِ الأَمَنَةَ.
منها: فَإِنَّهُ یَقُومُ بِذلکَ الحَسَنُ بْنُ عَلِى یَأْکُلُ مِنْهُ بِالمَعْرُوفِ وَیُنْفِقُ مِنْهُ بِالمَعْرُوفِ، فَإِنْ حَدَثَ بِحَسَنٍ حَدَث وَحُسَیْن حَىّ، قامَ بِالأَمْرِ بَعْدَهُ وَأصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ.
وإِنَّ لأبنَىْ فاطِمَةَ مِنْ صَدَقَةِ عَلِىٍّ مِثْلَ الَّذِى لِبَنى عَلِىٍّ، وَإِنِّی إنَّما جَعَلْتُ القِیامَ بِذلکَ إِلی ابِنْى فاطِمَةَ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللّهِ وقُرْبَةً إلَی رَسُولِ اللّهِ(ص)وَتَکْرِیماً لِحُرْمَتِهِ وتَشْرِیفاً لِوُصْلَتِهِ. وَیَشْتَرِطُ عَلَی الَّذِى یَجْعَلُهُ إلَیْهِ أَنْ یَتْرُکَ المالَ عَلی أُصُولِهِ، وَیُنْفِقَ مِنْ ثَمَرِهِ حَیْثُ أُمِرَ بِهِ وهُدِىَ لَهُ، وأَنْ لایَبِیعَ مِنْ أَوْلادِ نَخِیلِ هذِهِ القُری وَدِیَّةً حَتّی تُشکِلَ أَرْضُها غِراساً؛.
این فرمانی است از بنده خدا، علىّ بن أبی طالب أمیرالمؤمنین، درباره دارایی خود به خاطر به دست آوردن خشنودی خدا. نخستین کسی که این فرمان را انجام می دهد، حسن بن على است. او از این اموال بر اساس مبانی صحیح شرعی بهره می گیرد و انفاق می کند. اگر برای حسن پیش آمدی روی داد و حسین زنده بود، او باید این کارها را انجام دهد و جانشین برادرش گردد. بدانید که بهره فرزندان فاطمه از صدقات علىّ درست مانند بهره سایر فرزندان على است و این که سرپرستی آن را به پسران فاطمه واگذار نمودم، به خاطر خدا و به خاطر تقرب به رسول خدا ذو بزرگداشت حرمت او و احترام پیوند خویشاوندیشان به او می باشد. با کسی که این اموال در دست اوست، شرط می کنم که اصل مال را حفظ کند و تنها از میوه و درآمدش در آن راهی که به او دستور داده ام انفاق کند و از نهال های نخل چیزی نفروشد تا همه سرزمین، یکپارچه زیر پوشش نخل قرار گیرد و آباد شود.)
این فرمان بعد از برگشت از صفین صادرشده و ابلاغ آن، جنبه دستوری و حکمی دارد. و مضمونش می رساند که حکم تصدّی أموال شخصی امیرالمؤمنین(ع)نبوده، بلکه اموال امام و حاکم است که باید برای حفظ امامت و زعامت و خاندان پرفضیلت اهل بیت حفظ شود و حقوق و صدقات به اهلش برسد. باید گفت که این منصب یکی از مسوولیتها و شؤون امامت است که آن را اختصاص به إمام حسن و سپس امام حسین(ع)می دهد، اگر غیر از این باشد، (ابتغاء وجه اللّه) و (تکریماً لحرمته) معنایی ندارد.
سخن دیگر این که معمولاً در بسیاری از صدقات و موقوفات، (موقوف علیهم) یعنی کسانی که صدقات و موقوفات باید برای آن ها مصرف شود، معیّن و مشخّص شده است و این ها سادات و بنی الحسین(ع)بودند و یا فقرا و حجاج بیت الله الحرام و موارد دیگر (که توضیحش خواهد آمد)؛ لذا هیچ تردیدی وجود ندارد که حکم امام(ع)به فرزندش جهت اموال شخصی نبوده، بلکه اموال و موقوفات و صدقات عمومی بوده است که در بحث آینده به آن ها اشاره خواهد شد.
موقوفات و صدقات علىّ بن أبی طالب(ع) و...
با نگاه اولیّه به فرمان امیرالمؤمنین(ع)چنین گمان می رود که این فرمان، همانند وصیت و سفارش شخصی افراد درباره اموال شخصی است تا بعد از مرگ، اختلاف و جدایی در میان ورثه نیفتد، لیکن بعد از تعمق و تأمل بیش تر در مورد صدقات و موقوفات رسول خدا(ص)و على بن ابی طالب و دیگر ائمه(ع)جهت مصالح مسلمین، روشن می شود که خطبه در صدد نصب مدیر امور مالی مطمئن و دقیق برای حفظ و حراست بیت المال مسلمانان است، گرچه در میان صدقات، مقداری از دست رنج های آنان نیز دیده می شود.
فرمایش امام علی(ع)درباره سرزمین (بُغَیْبِغَه)، بعد از باخبرشدن از آن، گواه مطلب فوق است که:.
(یَسُرُّ الوارث، ثم قال: هى صدقة علی المساکین وابن السبیل وذى الحاجة الأقرب؛ وارث را خوشحال می کند. سپس فرمود: این سرزمین صدقه است و وارثان آن، بیچارگان و در راه ماندگان و نیازمندان نزدیک هستند.)
ایوب بن عطیّه گوید: شنیدم امام صادق(ع)فرمود:.
(قَسَّم رسول الله(ص)الفىء فأصاب علیّاً(ع) أرض. فاحتفر فیها عیناً فخرج منها ماء ینبع فی السماء کهیئة عنق البعیر فسمّاها عین یَنْبُعْ. فجاء البشیر یبشره فقال بشّر الوارث، بشر الوارث، هى صدقة بتّاً بتلاً فى حجیج بیت اللّه وعابر سبیله لاتباع ولاتوهب ولاتورث. فمن باعها او وهبها فعلیه لعنة الله والملائکة والناس أجمعین، لایقبل اللّه منه صرفاً ولاعدلاً(4؛.
رسول خدا(ص)غنایم جنگی را تقسیم نمود، در آن هنگام، زمینی به نام علی(ع)افتاد. پس از مدتی چشمه ای را احداث کرد که از آن به اندازه گردن یک شتر آب خارج می شد، آن سرزمین را (یَنْبُعْ) نامید. در آن هنگام، شخصی از یاران آمد و به آن حضرت بشارت و مژدگانی داد. آن حضرت دوبار فرمود: بشارت را به وارثان این زمین بدهید. این صدقه جاریه است، تنها برای حجّاج بیت الله الحرام و مسافران آن مسیر است و به هیچ وجه فروخته نخواهد شد و بخشیده نمی شود و به ارث هم نخواهد رسید، پس هرکس آن را بفروشد و یا به دیگری ببخشد، نفرین خدا و فرشتگان و مردم، همگی بر او باد و خداوند هیچ گونه تصرفی را در جهت ازبین بردن ینبع از او قبول نخواهد کرد.)
و در نقلی دیگر فرمود: یَنْبُعْ و چشمه های جوشان آن را وقف نمودم و صدقه قرار دادم برای فقرا، بیچارگان و در راه ماندگان، چه آنان در نزدیک باشند و یا در نقطه ای دور، در زمان آرامش و یا جهاد و درگیری با دشمنان اسلام؛ سپس فرمود: این صدقه جاریه به کسی بخشیده نخواهد شد و به ارث به کسی نخواهد رسید تا خداوند آن را به وارثان حقیقی واگذار نماید و او (خداوند) بهترین وارث است. در این جا فهرست وار بعضی از صدقات و موقوفات رسول خدا(ص)و علی بن ابی طالب(ع)و فاطمه زهرا(س)را می آوریم تا دایره مسؤولیت امور مالی موقوفات حسن بن علی(ع)و أهمیّت آن در زمان حیات و حکومت پدرش و بعد از آن روشن گردد.
******************************
************************************************************
******************************
خطبه پس از شهادت پدر
عموم راویان حدیث و مورخین نوشتهاند شبى که امیر المؤمنین(ع)به شهادت رسید و حسنین(ع)جنازه پدر را دفن کردند، فرداى آن شب امام مجتبى(ع)به مسجد رفت و براى مردم سخنرانى کرد، و طبق روایت امالى صدوق سخنرانى آن حضرت این گونه بود که پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
« ایها الناس فى هذه اللیلة نزل القرآن، و فى هذه اللیلة، رفع عیسى بن مریم، و فى هذه اللیلة قتل یوشع بن نون، و فى هذه اللیلة مات ابى امیر المؤمنین(ع)، و الله لا یسبق ابى احد کان قبله من الاوصیاء الى الجنة، و لا من یکون بعده، و ان کان رسول الله(ص) لیبعثه فى السریة فیقاتل جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن یساره و ما ترک صفراء و لا بیضاء الا سبعماة درهم فضلت من عطائه کان یجمعها لیشترى بها خادما لاهله »
( اى مردم در این شب قرآن نازل شد، و در این شب عیسى بن مریم را به آسمان بردند، و در این شب یوشع بن نون کشته شد، و در این شب پدرم امیر المؤمنین(ع)از این جهان رحلت کرد، به خدا سوگند هیچ یک از اوصیا بر پدرم در رفتن به بهشت پیشى نجسته، و نه هر کس که پس از اوست، و این گونه بود که رسول خدا(ص)او را در هر ماموریت جنگى که مىفرستاد جبرئیل در سمت راست او و میکائیل در سمت چپ او مىجنگیدند و هیچ درهم و دینارى پس از خود به جاى نگذارد جز هفتصد درهم که از جیره بیت المال او زیاد و اضافه آمده بود و آن را جمع کرده بود تا خادمى براى خانواده خود خریدارى کند.)
و شیخ مفید در ارشاد سخنرانى آن حضرت را این گونه نقل کرده: « و روى ابو محنف لوط بن یحیى، قال: حدثنى اشعثبن سوار، عن ابى اسحق السبیعى و غیره، قالوا: خطب الحسن بن على(ع)فی صبیحة اللیلة التى قبض فیها امیر المؤمنین(ع)فحمد الله و اثنى علیه و صلى على رسول الله(ص)ثم قال:
لقد قبض فى هذه اللیلة رجل لم یسبقه الاولون بعمل و لا یدرکه الآخرون بعمل لقد کان یجاهد من رسول الله فیقیه بنفسه، و کان رسول الله(ص) یوجهه برایته فیکنفه جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن شماله، و لا یرجع حتى یفتح الله على یدیه.
و لقد توفى(ع)فى اللیلة التى عرج فیها بعیسى بن مریم، و فیها قبض یوشع بن نون وصى موسى(ع)و ما خلف صفراء و لا بیضاء الا سبعماة درهم، فضلت عن عطائه اراد ان یبتاع بها خادما لاهله.
ثم خنقته العبرة فبکى و بکى الناس معه.
ثم قال: انا ابن البشیر انا ابن النذیر، انا ابن الداعى الى الله باذنه، انا ابن السراج المنیر، انا من اهل بیت اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، انا من اهل بیت فرض الله مودتهم فى کتابه فقال تعالى: «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فى القربى، و من یقترف حسنة نزد له فیها حسنا» فالحسنة مودتنا اهل البیت »
(ابو محنف(به سندش)از ابى اسحق سبیعى و دیگران روایت کرده که گفتند: امام حسن(ع) در بامداد آن شبى که امیر المؤمنین(ع)در آن شب از دنیا رفتخطبه خواند، و حمد و ثناى خداى را به جاى آورد و بر رسول خدا(ص)درود فرستاد، آنگاه فرمود:
به حقیقت در این شب مردى از دنیا رفت که پیشینیان در کردار از او پیشى نجستند، و آیندگان نیز در کردار به او نرسند، همانا با رسولخدا(ص)جهاد کرد و با جان خویش از آن حضرت دفاع نمود، و رسول خدا(ص)او را با پرچم خود(به جنگها)فرستاد و(جبرئیل و میکائیل)او را در میان مىگرفتند، جبرئیل از سمت راستش، و میکائیل از سمت چپ او، و باز نمىگشت تا به دست تواناى او خداوند(جنگ را)فتح کند.
و در شبى از دنیا رفت که عیسى بن مریم در آن شب به آسمان بالا رفت، و یوشع بن نون وصى حضرت موسى(ع)در آن شب از دنیا رفت، و هیچ درهم و دینارى از خود به جاى نگذاشته جز هفتصد درهم که آن هم از بهرهاش(که بیت المال داشت)زیاد آمده، و مىخواستبا آن پول براى خانواده خود خادمى خریدارى کند، (این سخن را فرمود)سپس گریه گلویش را گرفت و گریست، مردم نیز با آن حضرت گریه کردند، آنگاه فرمود:
منم فرزند بشیر(مژده دهنده به بهشت، یعنى رسول خدا(ص)که از نامهاى آسمانى او بشیر است) منم فرزند نذیر(ترساننده از جهنم)منم فرزند آن کس که به اذن پروردگار مردم را به سوى او مىخواند، منم پسر چراغ تابناک(هدایت) من از خاندانى هستم که خداى تعالى پلیدى را از ایشان دور کرده و به خوبى پاکیزهشان فرموده، من از آن خاندانى هستم که خداوند دوستى ایشان را در کتاب خویش(قرآن)فرض و واجب دانسته و فرموده است: « بگو نپرسم شما را بر آن مزدى جز دوستى در خویشاوندانم و آنکه فراهم کند نیکى را بیفزاییمش در آن نکویى را » پس نیکى در این آیه دوستى ما خاندان است.
و نظیر همین دو سخنرانى با مختصر اختلافى در بسیارى از کتابهاى اهل سنت نیز نقل شده که هر که خواهد مىتواند در ملحقات احقاق الحق بخواند.
******************************
************************************************************
******************************
بیعت با امام
و به دنبال این سخنرانى، عبد الله بن عباس برخاست و مردم را به بیعتبا آن حضرت دعوت کرده گفت:
« معاشر الناس!هذا ابن نبیکم و وصى امامکم فبا یعوه » (اى مردم-این پسر پیغمبر شما و وصى امام شماستبا او بیعت کنید!)
مردم نیز دعوت او را پذیرفته گفتند:
«ما احبه الینا و اوجب حقه علینا»!
(براستى که چقدر نزد ما محبوب است، و چه اندازه حق او بر ما واجب است.)
و به دنبال این گفتار با آن حضرت بیعت کردند.و شیخ مفید(ره)در کتاب ارشاد روایت کرده که این جریان در روز جمعه بیست و یکم رمضان سال چهلم هجرى بود.
و به دنبال آن فرمود: چون کار بیعت تمام شد امام حسن(ع)فرمانداران و استاندارانى براى شهرها تعیین فرموده به شهرها فرستاد، و از آن جمله عبد الله بن عباس را روانه بصره کرد.
و ابن شهر آشوب در مناقب گفته: در روز بیعتسى و هفتسال از عمر آن حضرت گذشته بود.
و از مدائنى نقل شده که گفته است: چون على(ع)از دنیا رفت، عبد الله بن عباس به نزد مردم کوفه آمد و گفت: مردم امیر المؤمنین(ع)از دنیا رفت، ولى جانشینى براى خود گذارده که اگر خواهید به نزد شما بیاید!و اگر نخواستید باکى بر کسى نیست.
مردم گریستند و گفتند: ما آمادهایم تا به نزد ما آید.
و چون امام حسن(ع)بیامد، براى مردم سخنرانى کرده، فرمود:
«ایها الناس اتقوا الله فانا امراؤکم و اولیاؤکم، و انا اهل البیت الذین قال الله تعالى فینا: انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا»(اى مردم از خدا بترسید که امیران شما و سرپرستان شما ما هستیم، و ماییم«اهل بیت»و خاندانى که خدا درباره ما فرمود: «جز این نیست که خداوند اراده فرموده تا پلیدى را از شما خاندان دور کند و به خوبى پاکیزهتان گرداند».)
و به دنبال آن مردم با آن حضرت بیعت کردند.
و در بحار الانوار از کتاب«کفایة النصوص»به سندش از هشام بن محمد از پدرش روایت کرده که چون امیر المؤمنین(ع)به شهادت رسید، حسنبن على(ع)بر فراز منبر رفت و خواستسخن بگوید که گریه گلویش را گرفت و ساعتى نشست، سپس برخاست و چنین گفت:
« الحمد لله الذی کان فی اولیته، وحدانیا فی ازلیته، متعظما بالهیته، متکبرا بکبریائه و جبروته، ابتدا ما ابتدع، و انشاما خلق، على غیر مثال کان سبق مما خلق.
ربنا اللطیف بلطف ربوبیته، و بعلم خبره فتق، و باحکام قدرته خلق جمیع ما خلق، فلا مبدل لخلقه، و لا مغیر لصنعه، و لا معقب لحکمه، و لا راد لامره و لا مستراح عن دعوته، خلق جمیع ما خلق، و لا زوال لملکه، و لا انقطاع لمدته فوق کل شیء علا، و من کل شیء دنا، فتجلى لخلقه من غیر ان یکون یرى و هو بالمنظر الاعلى.
احتجب بنوره، و سما فی علوه، فاستتر عن خلقه، و بعث الیهم شهیدا علیهم و بعث فیهم النبیین مبشرین و منذرین، لیهلک من هلک عن بینة، و یحیى من حی عن بینة، و لیعقل العباد عن ربهم ما جهلوه، فیعرفوه بربوبیته بعد ما انکروه.
و الحمد لله الذی احسن الخلافة علینا اهل البیت، و عنده نحتسب عزانا فی خیر الآباء رسول الله(ص)، و عند الله نحتسب عزانا فی امیر المؤمنین، و لقد اصیب به الشرق و الغرب، و الله ما خلف درهما و لا دینارا الا اربعمائة درهم، اراد ان یبتاع لاهله خادما، و لقد حدثنی حبیبی جدی رسول الله(ص)ان الامر یملکه اثنا عشر اماما من اهل بیته و صفوته، ما منا الا مقتول او مسموم»(ستایش خداى را که در آغاز بوده، و در همیشگیش یکتاست و در معبودیتخود با عظمت، و در کبریا و جبروت خود بزرگمنش، آغاز در نو آفرینى خود کرد، و نو آفرینى در آفرینش، بىآنکه نمونهاى براى آنچه آفریده در گذشته وجود داشته باشد.
پروردگار ما به لطف پروردگاریش لطیف، و با دانش خود(موجودات را)شکافت، و به سختى قدرتش آفرید همه آنچه را که آفرید، هیچ نیرویى نتواند خلقتش را تبدیل کرده و ساختهاش را تغییر داده و حکمش را برگرداند و فرمانش را رد کند و از انجام دعوتش استراحتجویى کند، هر آنچه را آفریده شده او آفریده و فرمانرواییش زوال ندارد و مدت و زمانش پایان نپذیرد، برتر از هر برترى و از هر نزدیکى است و بىآنکه دیده شود بر خلق خود تجلى کرده و در دیدگاه برترى است.
به نور خود در پرده است و در جایگاه بلندش برترى گرفته و از خلق خود مستور گشته و گواهى را بر ایشان مبعوث فرموده، و پیمبرانى مژده دهنده و بیم دهنده برایشان برانگیخته تا هر که نابود شود از روى دلیل و برهان بوده و هر که زنده گردد از روى برهانى آشکار باشد، و تا آنکه بفهمند بندگان خدا از پروردگار خود آنچه را نمىدانند و او را به پروردگاریش بشناسند پس از آنکه انکارش نمودند.
و ستایش خداى را که جانشینى خود را بر ما خاندان نیکو گردانید و سوگ خود را در بهترین پدران رسول خدا(ص)و همچنین در عزاى امیر المؤمنین(ع)به حساب خدا گذارده(و از او پاداش مىخواهیم)و مصیبت او[یعنى امیر المؤمنین(ع)]شرق و غرب را داغدار کرد، و به خدا سوگند درهم و دینارى از خود به جاى نگذارد جز چهارصد درهم که مىخواستبه وسیله آن خدمتکارى براى خاندانش بخرد و براستى که حبیب من و جدم رسول خدا(ص)به من خبر داده که مالک این امر(خلافت)دوازده نفر امام و رهبر از خاندان و برگزیدگان او خواهند شد، و هیچ یک از ما(دوازده نفر)نیست جز آنکه مسموم گردد یا کشته شود.)
و به دنبال آن گفته: امام(ع)از منبر فرود آمد و دستور داد ابن ملجم را حاضر کنند او را به قتل رسانی
******************************
************************************************************
******************************
مکاتبه امام
نامههایى که میان امام(ع)و معاویه رد و بدل شده زیاد نیست و جمعا-طبق آنچه ابو الفرج و دیگران نوشتهاند-از پنج نامه تجاوز نمىکند، و سبب آن نیز همان بود که از آغاز کار روشن بود که معاویه با آن سابقه سویى که داشت، حاضر به تسلیم در برابر حق و واگذارى آن به اهلش نبود، و تازه پس از شهادت امیر المؤمنین(ع)در عناد و لجاجت، و سرپیچى از فرمان خدا جرىتر و بىپرواتر نیز شده بود، و به گرفتن مقامى که کوچکترین لیاقت و اهلیتى را براى آن از نظر اسلام و شرع مقدس نداشت امیدوارتر شده شود...
و این مطلب از نامههایى که به اطراف و به هواداران بىدین همچون خودش نوشته، بخوبى معلوم مىشود، که نامه زیر یکى از آنهاست:
« من معاویة امیر المؤمنین الى فلان بن فلان و من قبله من المسلمین.سلام علیکم، فانى احمد الیکم الله الذى لا اله الا هو.اما بعد، فالحمد لله الذى کفا کم مؤنة عدوکم و قتلة خلیفتکم، ان بلطفه، و حسن صنعه، اتاح لعلى بن ابى طالب رجلا من عباده، فاغتاله فقتله، فترک اصحابه متفرقین مختلفین، و قد جاءتنا کتب اشرافهم و قادتهم یلتمسون الامان لانفسهم و عشائرهم، فاقبلوا الى حین یاتیکم کتابى هذا بجهدکم و جندکم و حسن عدتکم، فقد اصبتم بحمد الله الثار، و بلغتم الامل، و اهلک الله اهل البغى و العدوان».(این نامهاى است از امیر المؤمنین معاویه به فلانى و هر که از مسلمانان که فرمانبردار اویند، درود بر شما.سپاس مىکنم خداى بى همتا را، و همانا حمد براى خدایى سزاست که دشمن شما و کشندگان خلیفه شما(عثمان) را کفایت فرمود، و همان خداوند به لطف و عنایتخاص خویش مردى از بندگان خود را براى على بن ابیطالب برانگیخت تا او را غافلگیر کرده و کشت و یاران او را پراکنده و متفرق کرد، و از طرف بزرگان آنها و رؤساى ایشان نامههایى به نزد من آمده که درخواست امان براى خود و قبیلهشان نمودهاند، و از این رو به محض رسیدن نامه من با لشکر خود و آنچه آماده کارزار کردهاید به سوى من کوچ کنید که بحمد الله انتقام خون خویش را گرفته و به آرزوى خویشتن رسیدید، و خداوند ستمپیشگان و ستیزهجویان را هلاک ساخت.)
و چنین شخصى که توطئه قتل شریفترین مردم روى زمین را به خدا نسبت داده...و بر خلاف آنچه پیش از آن به امام(ع)نوشته بود تا به این حد در مرگ آن حضرت خوشحالى و رقص و پایکوبى مىکند...، مجسمه تقوى و عدالت را که حتى دشمن دربارهاش گفته:
« قتل فى محراب عبادته لشدة عدله »
(او را به خاطر شدت عدل و دادش در محراب عبادتش کشتند.)
در زمره اهل ستم و دشمنى به حساب آورده، و خود را که ظلم و جنایتسراسر وجودش را در طول عمر ننگینش فرا گرفته بود طرفدار حق و عدالتبداند...
و براى چندمین بار این دروغ بزرگ را تکرار نموده و على(ع)و یاران پاکش را قاتل عثمان معرفى کرده و خود و همفکران جنایتکارش را-که عموما دستشان به خون عثمان آلوده بود-خونخواهان عثمان قلمداد نموده است...و اگر نامى هم در نامه از خدا برده، روى همان عادت جاهلیت و یا عوامفریبى و اغفال مسلمانان مقدس مآب و قشرى بود که رشد و درک این گونه مسائل و جریانات خطرناک را نداشتند، و از اسلام و دین همین ظواهر خشک و صورت نماز و روزه و حج و تسبیح و تقدیسهاى بىمحتوا را فهمیده بودند. ..
و بالاخره براى چندمین بار بزرگترین سند تاریخى را براى جرم و گناه خود-یعنى قیام بر ضد حکومت اسلامى را-به نام خویش ثبت کرده...و مردم را بر ضد حکومت اسلامى شورانده و به قیام مسلحانه دعوت کرده است...
و از چنین شخصى بیش از این هم نمىتوان انتظار داشت...
کسى که سر تا پاى عمر ننگینش جز قتل و غارت و تهمت و افترا و دروغ و خدعه و نیرنگ و امثال آن، یادگارى از خود به جاى نگذارده بدان گونه که قسمتى از آن را از زبان دوست و دشمن و موافق و مخالف در شرح زندگانى امیر المؤمنین(ع)(جلد دوم) نوشتهایم، بارى اینچنین جنایتکارى قابل موعظه و اندرز نبود و خیلى سنگدلتر از آن بود که پندهاى سبط اکبر رسول خدا(ص)در او اثر کند.کسى که سخنان حیاتبخش امیر المؤمنین(ع)در دلش اثرى نداشته باشد چگونه سخنان فرزندش حسن(ع)مىتواند او را از انحراف و سرکشى باز دارد؟اگر چه همه آن سخنان همگى از یک منبع سرچشمه گرفته بود.
اما با تمام این احوال، امام حسن(ع)همانند پدر بزرگوارش-و طبق دستور الهى-به منظور اتمام حجت چند نامه به معاویه مرقوم داشته که ما متن یکى از آنها را که مشروحتر و جامعتر از دیگران استبا ترجمهاش براى شما نقل مىکنیم:
بسم الله الرحمن الرحیم
« من الحسن بن علی امیر المؤمنین الى معاویة بن ابى سفیان، سلام علیک، فانى احمد الیک الله الذى لا اله الا هو، اما بعد فان الله جل جلاله بعثمحمدا رحمة للعالمین، و منة للمؤمنین، و کافه للناس اجمعین، «لینذر من کان حیا و یحق القول على الکافرین»، فبلغ رسالات الله، و قام بامر الله حتى توفاه الله غیر مقصر و لا و ان، و بعد ان اظهر الله به الحق، و محق به الشرک، و خص به قریشا خاصة فقال له: «و انه لذکر لک و لقومک».فلما توفى تنازعتسلطانه العرب، فقالت قریش: نحن قبیلته و اسرته و اولیاؤه، و لا یحل لکم ان تنازعونا سلطان محمد و حقه، فرات العرب ان القول ما قالت قریش، و ان الحجة فى ذلک لهم على من نازعهم امر محمد، فانعمت لهم، و سلمت الیهم.ثم حاججنا نحن قریشا بمثل ما حاججتبه العرب، فلم تنصفنا قریش انصاف العرب لها، انهم اخذوا هذا الامر دون العرب بالانتصاف و الاحتجاج، فلما صرنا اهل بیت محمد و اولیاءه الى محاجتهم، و طلب النصف منهم باعدونا و استولوا بالاجماع على ظلمنا و مراغمتنا و العنت منهم لنا، فالموعد الله، و هو الولى النصیر؟
و لقد کنا تعجبنا لتوثب المتوثبین علینا فى حقنا و سلطان نبینا، و ان کانوا ذوى فضیلة و سابقة فى الاسلام، و امسکنا عن منازعتهم مخافة على الدین ان یجد المنافقون و الاحزاب فى ذلک مغمزا یثلموا به، او یکون لهم بذلک سبب الى ما ارادوا من افساده، فالیوم فلیتعجب المتعجب من توثبک یا معاویة على امر لست من اهله، لا بفضل فى الدین معروف، و لا اثر فى الاسلام محمود، و انت ابن حزب من الاحزاب، و ابن اعدى قریش لرسول الله صلى الله علیه و آله و لکتابه، و الله حسیبک، فسترد فتعلم لمن عقبى الدار، و بالله لتلقین عن قلیل ربک، ثم لیجزینک بما قدمتیداک، و ما الله بظلام للعبید.
ان علیا لما مضى لسبیله-رحمة الله علیه یوم قبض و یوم من الله علیه بالاسلام، و یوم یبعثحیا-و لانى المسلمون الامر بعده، فاسال الله الا یؤتینا فى الدنیا الزائلة شیئا ینقصنا به فى الآخرة مما عنده من کرامة، و انما حملنى على الکتاب الیک الاعذار فیما بینى و بین الله عز و جل فى امرک، و لک فى ذلک ان فعلته الحظ الجسیم، و الصلاح للمسلمین، فدع التمادى فى الباطل، و ادخل فیما دخل فیه الناس من بیعتى، فانک تعلم انى احق بهذا الامر منکعند الله و عند کل اواب حفیظ، و من له قلب منیب.و اتق الله ودع البغى، و احقن دماء المسلمین، فو الله مالک خیر فى ان تلقى الله من دمائهم باکثر مما انت لاقیه به، و ادخل فى السلم و الطاعة، و لا تنازع الامر اهله و من هو احق به منک، لیطفىء الله النائرة بذلک، و یجمع الکلمة، و یصلح ذات البین، و ان انت ابیت الا التمادى فى غیک سرت الیک بالمسلمین فحاکمتک، حتى یحکم الله بیننا و هو خیر الحاکمین»
و این هم ترجمه آن که به قلم نگارنده چاپ شده:
بسم الله الرحمن الرحیم
(این نامهاى است از بنده خدا حسن بن على امیر مؤمنان به سوى معاویه پسر ابى سفیان سلام بر تو، خداوندى را سپاس کنم که معبودى جز او نیست، و بعد همانا خداى تعالى محمد(ص)را براى عالمیان رحمتى قرار داده و بر مؤمنین منتى نهاده، و او را به سوى همگى مردم فرستاد«لینذر من کان حیا و یحق القول على الکافرین» ( تا بترساند آن کس را که زنده است و فرو گیرد سختى و عذاب کافران را)، او نیز رسالتهاى خداوند را ابلاغ فرمود و به امر پروردگار قیام نموده تا گاهى که خداوند جانش برگرفت در حالى که هیچ گونه تقصیر و سستى در انجام کار و ماموریت الهى نکرده بود، و تا اینکه خداوند به وسیله او حق را آشکار کرد، و شرک و بتپرستى را از میان برد، و مؤمنان را به وسیله او یارى فرمود، و عرب را به سبب آن حضرت عزیز کرد، و بویژه قریش را شرافتى مخصوص بخشید که فرمود: «و انه لذکر لک و لقومک»(آن یادآوریى استبراى تو و قومت)(سوره زخرف، آیه. ) و چون آن جناب(ص)از دنیا رفت، عرب درباره زمامدارى اختلاف کردند، قریش گفتند: ما فامیل و خانواده و دوستان اوییم و دیگران را جایز نیست که درباره سلطنت و زمامدارى و حقى که حضرتمحمد(ص)در میان مردم داشتبا ما به نزاع و ستیزه برخیزند، عرب که این سخن را از قریش شنیدند دیدند که سخن قریش صحیح است، و در مقابل سایرین که با آنان به نزاع برخاستهاند حق به جانب ایشان است و از همین رو به فرمان آنان گوش داده و در برابرشان تسلیم شدند، پس از اینکه کار بدین صورت خاتمه یافت ما نیز همان سخن را به قریش گفتیم که قریش به سایر اعراب گفته بودند، یعنى به همان دلیل که قریش خود را سزاوارتر به جانشینى و زمامدارى پس از رسول خدا(ص)مىدانستند، ما نیز به همان دلیل خود را از سایر قریش بدین منصب سزاوارتر مىدانستیم، زیرا ما از همه کس به آن حضرت نزدیکتر بودیم.
ولى قریش چنانکه مردم با آنها از روى انصاف رفتار کرده بودند، اینان با ما به انصاف رفتار نکردند، با اینکه قریش به وسیله همین انصاف مردم بود که به حیازت این مقام نایل آمدند، ولى هنگامى که ما خاندان رسول خدا(ص)و نزدیکانش با آن احتجاج کردیم و از ایشان خواستیم انصاف دهند، ما را از نزد خویش رانده و به طور دستهجمعى براى ظلم و سرکوبى ما اقدام نموده و دشمنى خود را با ما اظهار کردند، بازگشت همه به سوى خداست، و در پیشگاه با عظمتش دادخواهى خواهیم نمود، و او بزرگوار و نیکو یاورى خواهد بود.
و ما براستى در شگفتیم از کسانى که در ربودن حق ما بر ما یورش بردند، و خلافت پیامبر را که به طور مسلم حق ماست از چنگ ما ربودند و اگر چه در اسلام داراى فضیلت و سابقه نیز مىباشند، و ما به خاطر اینکه دیدیم اگر در گرفتن حق خویش به منازعه با ایشان اقدام کنیم ممکن است منافقان و سایر احزاب مخالف دین وسیلهاى براى خرابکارى و رخنه در دین به دست آورند و نیتهاى فاسد خویش را عملى سازند، دم فرو بسته، سکوت اختیار کردیم.
ولى امروز اى معاویه براستى جاى شگفت است که تو به کارى دست زدهاى که به هیچ وجه شایستگى آن را ندارى، زیرا نه به فضیلتى در دین معروفى و نه در اسلام داراى اثرى پسندیده مىباشى، تو فرزند دستهاىاز احزاب هستى که در جنگ احزاب به جنگ رسول خدا(ص)آمدند و پسر دشمنترین قریش نسبتبه پیغمبر خدا(ص)مىباشى، ولى بدان که خداوند تو را ناامید خواهد گردانید و بزودى به سوى او بازگشتخواهى کرد، و آنگاه خواهى دانست که عاقبت و فرجام نیکوى آن سراى از آن کیست، به خدا سوگند بزودى پروردگار خویش را دیدار خواهى کرد و تو را به کردار زشتت کیفر خواهد داد و خداوند هیچ گاه نسبتبه بندگان، ستمکار نخواهد بود.
همانا پدرم على رضوان الله علیه-که در روز رحلت، و نیز روزى که به پیروى آیین اسلام مفتخر گردید، و روزى که در قیامتبرانگیخته شود در همه حال رحمتخدا بر او باد-همین که از دنیا رفت مسلمانان امر خلافت را پس از او به من واگذار کردند، و من از خداوند مىخواهم که در این دنیاى ناپایدار چیزى که موجب نقصان نعمتهاى آخرتش گردد به ما ندهد و بدانچه بر ما عنایت کرده چیزى نیفزاید، و اینکه من اقدام به نامهنگارى براى تو کردم چیزى مرا وادار نکرد جز همین که میان خود و خداى سبحان درباره تو عذرى داشته باشم، و این را بدان که اگر دست از مخالفتبا من بردارى بهره و نصیب بزرگى خواهى داشت و مصلحت مسلمانان نیز مراعات شده و از این رو من به تو پیشنهاد مىکنم که بیش از این در ماندن و توقف در باطل خویش اصرار مورزى و دستباز دارى و مانند سایر مردم که با من بیعت کردهاند تو نیز بیعت کنى زیرا تو خود مىدانى که من در پیشگاه خدا و هر مرد دانا و نیکوکارى به امر لافتشایستهتر از تو مىباشم، از خدا بترس و ستمکارى مکن و خون مسلمانان را بدین وسیله حفظ نما چون به خدا سوگند براى تو در روز ملاقات پروردگارت سودى بیش از این خونها که ریختهاى نخواهد داشت.
پس راه مسالمت پیش گیر و سر تسلیم فرود آر، و درباره خلافتبا کسى که شایستگى آن را دارد و از تو سزاوارتر استستیزه مجوى تا بدین وسیله خداوند آتش جنگ و اختلاف را فرو نشاند و تیرگى برداشته و وحدت کلمه پیدا شود و میانه مردمان اصلاح و سازش پدید آید، و اگر درخودسرى و گمراهى خود پافشارى دارى و سر سازش ندارى، ناچار با مسلمانان و لشکر بسیار به سوى تو کوچ خواهم کرد و با تو مخاصمه و پیکار نمایم تا خداوند میان ما حکم فرماید و او بهترین داوران است)
و پاسخ این نامه را بهتر استخودتان در مقاتل الطالبیین و یا در ترجمه آن بخوانید و مشاهده کنید که چگونه معاویه در صدد محاجه و پاسخگویى با امام حسن(ع) در مورد ماجراى خلافتبر آمده و بالاخره در پایان نیز با کمال وقاحت و بىشرمى خود را از فرزند رسول خدا(ص)به خلافتسزاوارتر دانسته و در صدد مدیحهسرایى خویش برآمده گوید:
« ...تو خود مىدانى که من بیش از تو حکومت کرده و تجربهام در کار مردم بیش از تو و سیاستمدارتر و سالمندتر از تو مىباشم، و از این رو تو سزاوارترى که دعوت مرا درباره آنچه مرا بدان خواندهاى بپذیرى، پس بیا و در تحت اطاعت من درآى، و من در عوض، خلافت را پس از خود به تو وا مىگذارم، و از این گذشته هر چه از اموال که در بیت المال عراق استبه هر اندازه که باشد به تو وا مىگذارم، آنها را بردار و به هر جا که مىخواهى برو، و نیز خراج هر یک از استانهاى عراق را که مىخواهى از آن تو باشد که در مخارج و هزینه زندگى خود صرف نمایى که آن را حسابدار و کفیلتان(هر که هست)براى شما ماخوذ دارد، و دیگر آنکه اجازه داده نخواهد شد که کسى بر شما حکومت کند.و نیز کارها جز به فرمان شما انجام نشود و هر کارى که منظور در آن اطاعتخداوند باشد طبق دلخواه شما انجام پذیرد و در آن نافرمانى نشوى...»
و چنانچه مشاهده مىکنید معاویه در اینجا بدون پروا از خدا و خلق خدا، گذشته از اینکه صریحا خود را براى خلافتشایستهتر دانسته و براى خود فضیلتتراشى مىکند، این منصب مقدس و الهى را در حد یک کالاى تجارتىتنزل داده و براى خرید آن از بیت المال مسلمانان بذل و بخشش مىکند، و از کیسه خلیفه مىبخشد و...
و به دنبال آن نیز اهل تاریخ نوشتهاند که معاویه نامه دیگرى به امام نوشتبدین مضمون:
اما بعد همانا خداى عز و جل آن خدایى است که نسبتببندگانش آنچه بخواهد انجام مىدهد لا معقب لحکمه و هو سریع الحساب ( تبدیل کننده براى حکم او نیست و او زود به حساب هر کس مىرسد) بترس از اینکه مرگ تو به دست مردمانى پست و فرومایه باشد، و مایوس باش از اینکه بتوانى بر ما خردهگیرى و اگر از آنچه در سر مىپرورانى(یعنى خلافت)دستبازداشته و با من بیعت کنى، من بدانچه وعده کردم از مال و مقام وفا خواهم کرد و آنچه شرط نمودهام بىکم و کاست ادا خواهم نمود، و من همانند کسى هستم که اعشى شاعر گوید:
و ان احد اسدى الیک امانة
فاوف بها تدعى اذا مت وافیا
و لا تحسد المولى اذا کان ذا غنى
و لا تجفه ان کان فى المال فانیا
و اگر کسى به تو امانتى سپرد آن را به اهلش بازگردان تا چون از این جهان رفتى ترا امانت دار نامند.
بر بزرگتر از خویش که مال دار است رشک مبر، و اگر دیدى در بذل مال بىدریغ استبه او جفا مورز.
و پس از من خلافت از آن تو باشد زیرا تو از هر کس بدین مقام سزاوارتر باشى و السلام.
امام(ع)نیز در پاسخش نوشت
بسم الله الرحمن الرحیم
اما بعد نامهات رسید و از مضمونش اطلاع حاصل شد، و چون از ستمکارى و زورگویى بر تو بیمناک بودم آن را بدون پاسخ گذاردم و من از زورگویى تو به خدا پناه مىبرم، بیا و از حق پیروى کن زیرا تو مىدانى که من اهل و سزاوار آن هستم، و اگر سخن به دروغگویم گناه به گردن من است(و من هرگز دروغ نمىگویم.)
******************************
************************************************************
******************************
اعتراض اصحاب
قیس بن سعد بن عباده
سعد بن عبادة(پدر قیس)در زمان خود از بزرگان مدینه و رئیس قبیله خزرج، و مرد غیور و با شخصیتى بود و شرح شجاعت و خدمات او در اسلام و پس از آن، و مخالفت وى با خلافت ابوبکر در ماجراى سقیفه در تاریخ مضبوط است، که ما نیز شمهاى از آن را در تالیفات گذشته به رشته تحریر در آوردیم.
قیس-فرزند او-نیز مانند پدرش مردى شجاع و غیور بود، و از نظر قامت نیز، بلند قد بوده، به طورى که به گفته ابو الفرج وقتى سوار اسب مىشد، پاهایش روى زمین کشیده مىشد، و در این باره نیز داستانى دارد که ما در شرح حال محمد بن حنفیة در جلد دوم زندگانى امیر مؤمنان(ع)نقل کردهایم .
و نیز مىنویسند که مو در صورت نداشت و به اصطلاح«کوسه»بود، و در کتاب مقاتل الطالبیین آمده که به او«خواجه انصار»مىگفتند.
قیس بن سعد در ارادت به امیر المؤمنین(ع)و خاندان آن حضرت مشهور است و آن حضرت در آغاز خلافتخود حکومت مصر را به او واگذار فرمود به شرحى که در احوال آن حضرت نوشتهایم، و قیس از کسانى بود که حاضر نبود با معاویه بیعت کند و چون قبل از ماجراى صلح معاویه براى او نامه نوشت و خواست تا مانند عبید الله بن عباس او را به طرف خود جذب کند در پاسخ نوشت:
« لا و الله لا تلقانى ابدا الا بینى و بینک الرمح...»
( نه به خدا سوگند هرگز مرا دیدار نخواهى کرد، جز آنکه میان من و تو نیزه باشد...!
و پس از همین پاسخ صریح و قاطع بود که معاویه خشمگین شد وبراى او نوشت:
«سعد بن عباده بر غیر از کمان خویش زه نهاد، و بغیر از نشان خویش تیر افکند، از این رو پارگى و رخنه در کمانش بسیار شد، و تیرش به خطا رفت(یعنى در کارى که نباید وارد بشود وارد شد و بدین جهت موفق نگشت.اشاره به داستان سقیفه بنى ساعده است که سعد بن عباده مدعى خلافت رسول خدا بود و با ابوبکر بیعت نکرد)، پس مردم او را واگذاردند تا مرگش فرا رسید و آواره و غریب وار در حوران(شام)بمرد. (2) و السلام.
قیس بن سعد در پاسخش نوشت:
«اما بعد فانما انت وثن بن وثن من هذه الاوثان-الخ»
«اى آنکه بتى و پسر بتى از این بتها هستى جز این نبود که تو بناچارى و کراهت در دیانت اسلام درآمدى و از روى ترس بدان گردن نهادى و دوباره به میل خود دانسته از دین خارج شدى، و خداوند براى تو در این دین بهرهاى نگذاشت!از قدیم مسلمان نبودى و نفاق تو تازگى ندارد، همواره با خدا و رسولش دشمن بودى، و در میان احزاب مشرکین مقام و منزلتى داشتى، پس تو همان دشمن خدا و رسول و بندگان مؤمن خداوندى!بارى تو پدر مرا به بدى یاد کردى!به خدا سوگند پدر من به کمان خود زه نهاد، و به نشان خویش تیر افکند، ولى کسى براى او شر برانگیخت، که تو به گرد او نخواهى رسید، و به پایه و مقامش دست نخواهى یافت-و خود کارى نابجا و نادرست و غیر مرغوب بود(یعنى خلافت ابىبکر)-و چنین پنداشتى که من یهودى و پسر یهودى هستم ولى تو خود بهتر مىدانى و مردم نیز خوب مىدانند که من و پدرم از انصار و یاران دین بودیم، همان دینى که تو از آن بیرون رفتى، و ما از دشمنان آن دین و آیینى بودیم که تو در آن داخل شده و به سویش رفتى(یعنى شرک)و السلام.)
همین که معاویه این نامه را خواند به خشم آمد و خواست پاسخىبراى آن بنویسد که عمرو بن عاص او را از این کار بازداشته و به او گفت: دست نگهدار زیرا اگر پاسخش را بنویسى او به بدتر از این جواب تو را خواهد داد، معاویه که این سخن را شنید از پاسخ او صرفنظر کرد.
بارى قیس بن سعد وقتى مطلع شد که امام او-یعنى حضرت حسن بن على(ع)-از حکومت کناره گرفته و کار را به معاویه وا گذارده، با شدت ناراحتیى که از این ناحیه پیدا کرده بود، بناچار به کوفه بازگشت و چون معاویه وارد کوفه شد کسى را به سراغ او فرستاد تا براى بیعتحاضر شود.
ولى قیس حاضر نشده و گفت: من قسم خوردهام او را دیدار نکنم، جز آنکه میان من و او نیزه و یا شمشیر باشد...
معاویه دستور داد براى آنکه به قسم او عمل شده باشد، نیزه و شمشیرى بیاورند و در میان او و معاویه بگذارند، و بدین ترتیب قیس بن سعد در آن مجلس حاضر شد و با معاویه بیعت کرد-به شرحى که در کتابهاى تاریخ مذکور است. (3)
حجر بن عدى
و از کسانى که از صلح امام(ع)سخت غمگین و کوفته خاطر گردید، حجر بن عدى است که از بزرگان اصحاب رسول خدا و امیر المؤمنین(ع)و از ابدال روزگار بوده، و به گفته ابن اثیر جزرى در اسد الغابة و دیگران از نظر تقرب به خدا به آن حد و مقام رسید که مستجاب الدعوه بود...
و بالاخره نیز در مرج عذراء (4) به دستور معاویه و به وسیله دژخیمان او به شهادت رسید که شهادت او موجى از اعتراض را علیه معاویه برانگیخت و مورد اعتراض عایشه و دیگران قرار گرفت... (5) و به هر صورت طبق روایت ابن شهر آشوب و ابن ابى الحدید، حجر بن عدى از کسانى بود که از ماجراى صلح بسختى کوفته خاطر گردید تا جایى که-با شدت علاقه و ارادتى که نسبتبه امام حسن(ع)و پدرش على و خاندان آن حضرت داشت-به نزد آن بزرگوار آمده و در حضور معاویه همچون کسى که عنان اختیار از کف او خارج گشته باشد، گفت:
«اما و الله لوددت انک مت فى ذلک الیوم و متنا معک و لم نر هذا الیوم فانا رجعنا راغمین بما کرهنا، و رجعوا مسرورین بما احبوا»
«به خدا سوگند دوست داشتم که در این روز همگى مرده بودیم و چنین روزى را نمىدیدیم که ما بر خلاف آنچه مىخواستیم با اکراه باز گردیم و آنها خوشحال با آنچه دوست داشتند مراجعت کنند!)
و این گفتار حجر امام را نیز ناراحت کرد که به گفته مدائنى رنگ آن حضرت دگرگون شد و چون مجلس خلوت شد، حضرت او را مخاطب ساخته فرمود:
«یا حجر قد سمعت کلامک فى مجلس معاویة، و لیس کل انسان یحب ما تحب و لا رایه کرایک، و انى لم افعل ما فعلت الا ابقاءا علیکم و الله تعالى کل یوم فى شان»
«اى حجر من سخن تو را در حضور معاویه شنیدم، و همه مردم اینگونه مانند تو نیستند که خواسته و راى تو را داشته باشند، و من آنچه کردم و انجام دادم جز به منظور ابقاى شما نبود، و خدا را روزهاى دیگرى نیز هست!)
و مؤلف محترم کتاب قاموس الرجال عذر حجر را در این گستاخى با این جمله خواسته که گوید:
«و لعله لفرط اسفه من تسلط معاویة لم یفهم ما قال» (7) شاید به خاطر شدت تاسفى که از تسلط معاویه به وى دست داده بود، بدان حد ناراحتشده بود که نمىفهمید چه مىگوید!...)
عدى بن حاتم
عدى بن حاتم نیز یکى دیگر از ارادتمندان شجاع و غیور این خاندان بود که شمهاى از رشادتها و شهامتهاى او را در جنگهاى جمل و صفین در زندگانى امیر المؤمنین(ع)نوشتهایم، و بالجمله طبق نقل مؤلف کتاب حیاة الامام الحسن(ع)از دینورى:
عدى بن حاتم پس از ماجراى صلح به نزد امام(ع)آمده و با ناراحتى گفت:
«یابن رسول الله لوددت انى مت قبل ما رایت!اخرجتنا من العدل الى الجور، فترکنا الحق الذى کنا علیه، و دخلنا فى الباطل الذى کنا نهرب منه، و اعطینا الدنیة من انفسنا، و قبلنا الخسیس التى لم تلق بنا»
«اى فرزند رسول خدا، براستى که من دوست داشتم پیش از آنچه دیدم مرده بودم، ما را از عدالتبه بىعدالتى وارد کردى!و حق را که در آن بودیم رها کردیم، و در آن باطلى که از آن مىگریختیم درآمدیم، و ما را به خوارى انداختى و آن پستى را که به ما نرسیده بود پذیرفتیم!)
و امام(ع)در پاسخ او فرمود:
«یا عدى انى رایت هوى معظم الناس فى الصلح، و کرهوا الحرب فلم احب ان احملهم على ما یکرهون، فرایت دفع هذه الحروب الى یوم ما، فان الله کل یوم هو فى شان»
«اى عدى من دیدم خواسته بیشتر مردم صلح است و جنگ را خوش ندارند، و من دوست نداشتم چیزى را که خوش ندارند بر آنها تحمیل کنم، و مصلحت در آن دیدم که این جنگها را براى روز دیگرى بیندازم، که خدارا روزهاى دیگرى نیز هست!)
مسیب بن نجبة و سلیمان بن صرد
ابن شهر آشوب در مناقب خود روایت کرده که مسیب بن نجبة فزارى و سلیمان بن صرد خزاعى (9) نزد امام حسن(ع)آمده و گفتند:
« و ما ینقضى تعجبنا منک!بایعت معاویة و معک اربعون الف مقاتل من الکوفة سوى اهل البصرة و الحجاز!»
« تعجب ما از تو بر طرف نمىشود که چرا با معاویه بیعت کردى! (10) در صورتى که چهل هزار مرد جنگى از اهل کوفه با تو بودند سواى اهل بصره و حجاز! »
امام(ع)به مسیب بن نجبة فرمود: چنین شده اکنون چه نظر دارى؟
عرض کرد: «و الله ارى ان ترجع لانه نقض العهد» !
به خدا نظر من این است که به جنگ او بازگردى زیرا که او پیمانشکنى کرده!
امام(ع)فرمود: «ان الغدر لا خیر فیه و لو اردت لما فعلت..»
«براستى که خیرى در پیمانشکنى و فریبکارى نیست و اگر دنیا را مىخواستم، چنین کارى نمىکردم! »
و در نقل دیگرى است که به او فرمود:
«یا مسیب انى لو اردت-بما فعلت-الدنیا لم یکن معاویة باصبر عند اللقاء و لا اثبت عند الحرب منى، و لکن اردت صلاحکم و کف بعضکم عنبعض »
«اى مسیب من اگر در این کارى که انجام دادم طالب دنیا بودم هیچ گاه معاویه در برخورد جنگى از من پایدارتر نبود و در هنگام جنگ از من ثابتتر نبود، ولى من مصلحتشما را در این کار دیدم، و هدف دیگر من پیشگیرى از برخورد میان شما بود! »
سفیان بن ابى لیلى
و از جمله کسانى که در مورد صلح با معاویه بسختى امام حسن(ع)را مورد نکوهش قرار داد، سفیان بن ابى لیلى است، و در معرفى این شخص نیز در روایات و نوشتهها اختلافى دیده مىشود، که برخى او را از هواداران خوارج و همفکران آنها دانستهاند و در برخى از روایت نیز-مانند روایتى که ذیلا مىخوانید-و برخى از نقلهاى دیگر، وى از دوستان و محبان اهل بیت، و بلکه از حواریان امام حسن(ع)به شمار مىرفته ، و ظاهرا همین نقل دوم صحیحتر باشد، و الله العالم.
و به هر صورت ابو الفرج در کتاب مقاتل الطالبیین از وى نقل مىکند که گفته است: پس از ماجراى صلح به نزد امام حسن(ع)که در جلوى خانهاش نشسته بود و جمعى اطراف او بودند رفته و به آن حضرت گفتم:
«السلام علیک یا مذل المؤمنین»(سلام بر تو اى کسى که مؤمنان را خوار و زبون کردى؟ )
فرمود: علیک السلام اى سفیان پیاده شو.
من پیاده شدم و مرکب خویش را بستم، آنگاه پیش رفته نزدش نشستم.
فرمود: اى سفیان چه گفتى؟
گفتم: سلام بر تو اى آنکه مؤمنان را خوار و سرافکنده نمودى!
فرمود: چه شد که نسبتبه ما چنین مىگویى؟
گفتم: پدر و مادرم فداى تو باد، به خدا ما را با این کار سرافکنده و خوار کردى، با این مرد ستمگر بیعت کردى، و کار خلافت را به این مرد لعین پسر لعین و فرزند(هند)جگر خوار سپردى، در صورتى که صد هزار مرد جنگى مددکار تو بودند و در راه تو از هر گونه فداکارى دریغ نداشتند، و خدا(کار تو را رو به راه کرده)و مردم را در راه فرمانبردارى شما فراهم و آماده ساخته بود!
فرمود: اى سفیان ما خاندانى هستیم که چون حق را تشخیص دادیم بدان تمسک جوییم(و از آن منحرف نخواهیم شد)و من از پدرم على شنیدم که مىفرمود: رسول خدا(ص) مىفرمود: روزگار سپرى نشود(و چیزى نمىگذرد)تا اینکه فرمانروایى این مردم به دست مردى افتد که حنجره و گلویش گشاده و فراخ(پرخور)باشد، مىخورد ولى سیر نمىشود، خدا به او نظر رحمت ندارد، از این جهان بیرون نرود تا(از بسیارى ستم و جنایت) آنچنان شود که نه در آسمان عذر پذیرى براى او به جاى ماند، و نه در زمین یاورى داشته باشد، و این مرد همان معاویه است، و من دانستم که خدا کار را به مراد او خواهد کرد.
در این هنگام مؤذن اذان نماز گفت و ما برخاستیم و کسى در آنجا پستان شترى را مىدوشید، آن جناب ظرف شیر را از او گرفت و سر پا قدرى نوشید و به من نیز داده، نوشیدم و هر دو به سوى مسجد به راه افتادیم، در راه به من فرمود: اى سفیان چه تو را بر آن داشت که به نزد ما بیایى؟عرض کردم: سوگند بدان خدایى که محمد(ص)را به راهنمایى و دین حق مبعوث فرمود، محبت و دوستى شما مرا بدین جا کشانید.فرمود: مژده گیر اى سفیان و شادباش که از پدرم على شنیدم مىفرمود: از رسول خدا(ص)شنیدم که فرمود: اهل بیت من و کسانى از امت من که آنان را دوست دارند، مجموعا در نزد حوض کوثر بر من وارد شوند، (و آنها با هم هستند)همانند این دو انگشتسبابه.و اگر بهتر بود مىگفتم: همانند انگشتسبابه و وسطى که یکى را بر دیگرى برترى است.اى سفیان ترا مژده دهم که دنیا جاى نیکان و بدان است تا آنگاه که خداوند امام بر حق از آل محمد را برانگیزد.
و در حدیثهاى دیگرى که محمد بن حسن و على بن عباس روایت کردهاند همین کلمات هستبا این تفاوت که آنها از خود امام حسن(ع)نقل شده و به رسول خدا(ص)نسبت داده نشده، جز در همان قسمتى که مربوط به معاویه است(که آن قسمت در آنها نیز از رسول خدا(ص)روایتشده است).
و افراد دیگرى هم بودهاند که در این مصالحه امام(ع)را مورد نکوهش و اعتراض قرار مىدادند، مانند ابو سعید عقیصا-که ما داستانش را در بخش هفتم نقل کردیم. و امام(ع)ناچار بود علل و اسرار این مصالحه و کنارهگیرى را با بیانهاى گوناگون و با اجمال و تفصیل براى آنها بازگو کند...
******************************
************************************************************
******************************
بازگشتبه مدینه
با پایان گرفتن مراسم صلح و کنارهگیرى امام حسن(ع)از حکومت، آن بزرگوار بار سفر خود را براى حرکتبه سوى حجاز بست و با خاندان و نزدیکان خود به سمت مدینه حرکت نمود، و به تقاضاى برخى از اهل کوفه نیز-مانند مسیب بن نجبة و دیگران-که خواستار توقف آن حضرت در کوفه شدند پاسخ رد داد، و درخواستشان را نپذیرفت و به مدینه آمد و تا هنگام شهادت آن حضرت، که حدودا در سال پنجاه هجرت اتفاق افتاد، ده سال در مدینه سکونت فرمود.
و چنانچه از روایات استفاده مىشود، در این مدت نیز یکى دو بار با معاویه و درباریان او مانند عمرو بن عاص و مغیرة بن شعبة و مروان حکم و دیگران دیدارهایى داشته و سخنانى از آن حضرت در برخورد با آنها نقل شده است، و در این برخوردها و دیدارها چیزى که همه جا به چشم مىخورد، عناد و دشمنى و اهانت و جسارت آنها به امام مجتبى(ع)است که بوضوح و عیان نقل شده و گویا همه جا خود را موظف مىدانستند تا امام(ع)را در انظار مردم و در حضور دیگران تحقیر نمایند.
و حتى این شیوه ناپسند در هواداران آنها و بنىامیه نیز معمول بوده که هر جا امام(ع)را دیدار مىکردند دشنامى داده و یا زخم زبانى به آن بزرگوار بزنند که از آن جمله ابن شهرآشوب در کتاب مناقب از اسماعیل بن ابان روایت کرده که روزى امام حسن(ع)در مسجد رسول خدا(ص)عبورش به جمعى از بنى امیه افتاد که حلقهوار دور یکدیگر نشسته بودند و چون آن بزرگواررا دیدار کردند به صورت تمسخر و ریشخند با سر و چشم آن حضرت را به یکدیگر نشان داده و پوزخند زدند...
امام(ع)دو رکعت نماز خواند و سپس به آنها فرمود: من تمسخر و اشارت سر و چشم شما را دیدم، و به دنبال آن سخنانى فرمود که خلاصهاش این است که هر مقدار شما حکومت و سلطنت کنید ما دو برابر آن حکومتخواهیم کرد و به دنبال آن فرمود:
« و انا لنا کل فى سلطانکم و نشرب و نلبس و ننکح و نرکب، و انتم لا تاکلون فى سلطاننا و لا تشربون و لا تنکحون » ( و ما با آسایش در دوران حکومتشما زندگى روزمره خود را در خوراک و پوشاک و زن و مرکب داریم، ولى شما در دوران حکومت ما چنین آسایشى در خوراک و زندگى خود ندارید. )
******************************
************************************************************
******************************
وصیّت
صیت امام حسن به برادرش حسین(ع)
و این هم وصیتى است که از امالى شیخ(ره)نقل شده که به برادرش امام حسین(ع) فرمود:
« هذا ما اوصى به الحسن بن على الى اخیه الحسین بن على: اوصى انه یشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له، و انه یعبده حق عبادته، لا شریک له فى الملک، و لا ولى له من الذل، و انه خلق کل شىء فقدره تقدیرا، و انه اولى من عبد، و احق من حمد، من اطاعه رشد، و من عصاه غوى، و من تاب الیهاهتدى.
فانى اوصیک یا حسین بمن خلفت من اهلى و ولدى و اهل بیتک ان تصفح عن مسیئهم، و تقبل من محسنهم، و تکون لهم خلفا و والدا، و ان تدفننى مع رسول الله صلى الله علیه و آله فانى احق به و ببیته، فان ابوا علیک فانشدک الله بالقرابة التى قرب الله عز و جل منک و الرحم الماسة من رسول الله صلى الله علیه و آله ان تهریق فى محجمة من دم، حتى نلقى رسول الله صلى الله علیه و آله فنختصم الیه و نخبره بما کان من الناس الینا بعده» ثم قبض(ع)
(این است آنچه وصیت مىکند بدان حسن بن على به برادرش حسین بن على: وصیت مىکند که گواهى دهد معبودى جز خداى یکتا نیست که شریک ندارد، او پرستش مىکند او را بدان جهت که شایسته پرستش است، شریکى در سلطنت ندارد و سرپرستى از خوارى براى او نیست، و براستى که هر چیزى را او آفریده و بخوبى و به طور کامل اندازهگیرى آن را مقدر فرموده، و شایستهترین معبود، و سزاوارترین کسى است که او را ستایش کنند، هر که فرمانبردارى او کند راه رشد را یافته، و هر کس که نافرمانیش کند به گمراهى و سرگشتگى افتاده و هر کس به سوى او بازگردد راهنمایى گشته است.
من تو را سفارش مىکنم اى حسین به بازماندگانم از خاندان و فرزندان و خانواده خودت که از بدکارشان درگذرى، و از نیکوکارشان بپذیرى، و براى آنها جانشینى و پدرى مهربان باشى، و دیگر آنکه مرا با رسول خدا دفن کنى که من به او و خانه او شایستهتر از دیگران هستم...
و اگر از این کار مانع شدند و جلوگیرى کردند، من تو را به حق قرابت و نزدیکى که خدا براى تو قرار داده و قرابتى که با رسول خدا دارى سوگندت مىدهم که اجازه ندهى در این راه به خاطر من به اندازه خونىکه از حجامت گرفته مىشود خون ریخته شود تا آنگاه که رسول خدا(ص)را دیدار کنیم و شکایتخود به نزد او بریم، و آنچه از این مردم پس از وى بر سر ما رفته به او گزارش کنیم... )
این را فرمود و از دنیا رفت، درود خدا بر او باد.
و در روایت مفید(ره)اینگونه است که پس از جریان مسموم شدن خود فرمود:
« فاذا قضیت فغمضنى و غسلنى و کفنى و احملنى على سریرى الى قبر جدى رسول الله(ص)لا جدد به عهدا، ثم ردنى الى قبر جدتى فاطمة بنت اسد رضى الله عنها فادفنى هناک، و ستعلم یا ابن ام ان القوم یظنون انکم تریدون دفنى عند رسول الله(ص)فیجلبون فى ذلک، و یمنعونکم منه، و بالله اقسم علیک ان تهریق فی امرى محجمة دم»( چون من از دنیا رفتم، چشم مرا بپوشان و مرا غسل ده و کنف نما، و بر تابوتم بنه و به سوى قبر جدم رسول خدا(ص)ببر تا دیدارى با او تازه کنم، سپس به سوى قبر جدهام فاطمة بنت اسد رضى الله عنها ببر و در آنجا دفنم کن، و زود استبدانى اى برادر که مردم گمان کنند شما مىخواهید مرا کنار رسول خدا(ص)به خاک بسپارید، پس در این باره گرد آیند و از شما جلوگیرى کنند، تو را به خدا سوگند دهم مبادا درباره من به اندازه شیشه حجامتى خون ریخته شود. )
******************************
************************************************************
******************************
تاریخ شهادت و مدت عمر آن حضرت در وقتشهادت
در پایان این بخش این را هم بد نیستبدانید که در تاریخ شهادت آن حضرت و مقدار عمر آن بزرگوار در آن روز، در روایات شیعه و اهل سنت اختلاف بسیار است، که عمده آنها اقوال زیر است:
-1آخر ماه صفر سال 49 هجرى در سن 47 سالگى.
-2هفتم ماه صفر سال 49 یا سال 50 در 47 سالگى یا 48 سالگى.
-3بیست و هشتم ماه صفر سال 50 یا 49 هجرى در 47 یا 48 سالگى.
-4 شهادت آن حضرت در سال 49 و در سن 45 سالگى آن حضرت بوده.
5- شهادت آن حضرت در پنجم ربیع الاول سال 49 یا 50 هجرت در سن 47 سالگى بوده است
و چنانکه مىدانیم، مشهورترین اقوال در این باره از نظر تاریخ شهادت، همان قول سوم و دوم است، و ضعیفترین آنها نیز قول پنجم مىباشد، و مشهورترین اقوال در مورد عمر آن حضرت نیز همان چهل و هفتسالگى است، چنانکه از مجلسى(ره)نیز نقل شده است.
******************************
************************************************************
******************************
برچسبها:
******************************
**********************************************************
******************************
زندگینامه حضرت فاطمة الزّهرا ( س )
******************************
************************************************************
******************************
فضائل
خارى در صحیح به سند خویش از رسول خدا (ص) روایت کرده است که فرمود:«فاطمه پاره تن من است هر که او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.»
نسایى در خصایص به سند خود از مسور بن مخرمه روایت کرده است که گفت:«پیامبر (ص) فرمود:فاطمه پاره تن من است، هر که او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.»
مسلم نیز در صحیح خود حدیثى از پیامبر نقل کرده است که فرمود:«همانا فاطمه پاره تن من است، هر آن چه او را بیازارد مرا آزار مىدهد.»
و در روایت مسلم است که:«همانا دخترم پاره تن من است،آن چه وى را ناپسند آید براى من نیز ناپسند است، و آن چه او را مىآزارد مرا نیز آزار دهد.»
در اصابه به نقل از صحیحین از مسور بن مخرمه نقل شده است که گفت:
« از رسول خدا (ص) شنیدم که بر منبر مىفرمود: فاطمه پاره تن من است، آن چه او را بیازارد مرا آزار دهد و آن چه او را ناپسند آید مرا نیز ناپسند آید.»
ابو نعیم در حلیة الاولیا به سند خود از مسور بن مخرمه نقل کرده است که گفت:«شنیدم رسول خدا (ص) مىفرمود:همانا فاطمه، دخترم، پاره تن من است، هر آن چه او را ناپسند آید مرا نیز پسندیده نباشد و هر آن چه او را بیازارد مرا آزارده است.»
ابو نعیم گوید:این روایت را عمرو بن دینار از ابن ابى ملیکه از مسور و نیز ایوب سختیانى آن را از ابن ابى ملیکه از عبد الله بن زبیر روایت کردهاند.
ترمذى نیز در صحیح از قول پیامبر (ص) روایت کرده است که فرمود:«فاطمه پاره تن من است آن چه او را پسند نیاید مرا نیز ناپسند باشد و آن چه او را بیازارد مرا آزارده است.»
آنگاه وى گوید:«این حدیثحسن و صحیح است.»
و نیز در همان جا آمده است:« فاطمه پاره تن من است آن چه او را مىآزارد مرا آزار دهد و آن چه او را به سختى افکند مرا به دشوارى افکنده است.»
ترمذى این حدیث را نیز حسن و صحیح دانسته است.
در شفا آمده است:«فاطمه پاره تن من است آن چه او را به خشم آرد مرا نیز به خشم آورد.»
حاکم در مستدرک به سند خود از مسور بن مخرمه نقل کرده است که گفت:«رسول خدا (ص) فرمود:فاطمه شعبهاى از من است هر آن چه او را گشاده و مسرور مىدارد مرا شاد کند و هر آن چه او را افسرده سازد مرا غمین ساخته است..»
وى گوید:«این حدیث صحیح است.»
همچنین در همان جا به سند خود از مسور بن مخرمه نقل کرده است که گفت:«حسن بن حسن براى خواستگارى دخترش به او پیغام فرستاد، پس او گفت: هیچ نسب و سببى در نزد من محبوبتر از نسب و سبب و خویشاوندى با شما نیست اما رسول خدا (ص) فرمود: فاطمه پاره تن یا پارهگوشت من است آن چه او را فسرده کند مرا فسرده سازد و آن چه او را شاد کند مرا مسرور کرده است و پیوندهاى خویشى در روز قیامتبریده گردد پیوند و خویشى من و دختر او پیش توست.اگر من او را به همسرى تو دهم این پیمان را مىگیرم و (در روز قیامت) پوزش خواهانه به سویش رهسپار مىشوم.»
حاکم گوید:«این حدیث صحیح است.»
ابو الفرج اصفهانى در اغانى نوشته است:«عبد الله بن حسن مثنى بن حسن السبط بر عمر بن عبد العزیز وارد شد، در آن هنگام عبد الله جوانى باوقار و نمکین بود.عمر جاى او را در صدر مجلس قرار داد و احترامش گذاشت و خواستههاى او را روا کرد.یکى از عمر بن عبد العزیز علت این رفتار را جویا شد و وى پاسخ داد:افراد موثق برایم حدیثى نقل کردهاند که گویى خود آن را از دهان رسول خدا (ص) شنیدهام.آن حضرت فرمود:همانا فاطمه پاره تن من است هر آن چه او را شاد دارد مرا خوشحال مىکند و هر آنچه او را به خشم آورد مرا ناراحت کرده است.بنابراین عبد الله نیز پارهاى از پاره تن رسول خداست.»
شدت علاقه پیامبر (ص) به فاطمه (س)
حاکم در مستدرک به سند خود از ابو ثعلبه خشنى نقل کرده است که گفت:«عادت رسول خدا (ص) بر این بود که چون از جنگ یا سفرى بازمىگشتبه مسجد مىرفت و دو رکعت نماز مىگزارد، آنگاه به فاطمه درود مىفرستاد و سپس پیش همسرانش مىرفت.»
همچنین وى به سند خود از ابن عمران نقل کرده است که گفت:«پیامبر (ص) چون قصد مسافرت داشت، آخرین کسى را که وداع مىگفت فاطمه بود و چون از سفرى بازمىگشت نخستین کسى را که مىدید فاطمه بود.»
ابن شهر آشوب در مناقب با چند سند از عایشه نقل کرده است که گفت:«على (ع) از پیامبر-که میان او و فاطمه که در بستر خوابیده بودند،نشسته بود-پرسید:کدام یک از ما پیش تو محبوبتریم من یا او (فاطمه) ؟پیامبر فرمود:او نزد من محبوبتر است و تو عزیزترى.»
در پاسخ به این پرسش،نمىتوان جوابى بهتر از این یافت.فاطمه را از روى مهربانى و شفقت محبوب مىداند و على را به خاطر بزرگى در فضل و جایگاهش عزیز مىشمارد.
******************************
************************************************************
******************************
حاکم در مستدرک به سند خود روایت کرده است که:«رسول خدا (ص) بر فاطمه وارد شد.فاطمه گردنبندى از طلا را که به گردن داشتبه دست گرفت و گفت:این را ابو الحسن به من تحفه داده است.رسول خدا (ص) به او فرمود:فاطمه آیا خوشحال مىشوى که مردم بگویند فاطمه دختر محمد است و در دست تو زنجیرى از آتش است.آنگاه ننشست و از خانه بیرون آمد.فاطمه زنجیر را گرفت و با آن غلامى خرید و آزاد کرد.چون پیامبر را از این امر آگاه کردند،فرمود:خدا را شکر که فاطمه را از آتش رهانید.»حاکم گوید:«این حدیثبنا به شرط شیخین صحیح است.»
احمد بن حنبل در مسند از ثوبان،آزاد کرده رسول خدا (ص) نقل کرده است که گفت:«هنگامى که پیامبر قصد سفر داشت آخرین کسى را که دیدار مىکرد فاطمه بود و چون باز مىگشت نخستبه دیدار فاطمه مىرفت.یکبار از جنگى بازگشت و به خانه فاطمه رفت و دید که بر در خانه پردهاى آویخته شده است.همچنین بر دستحسن و حسین دو دستبند نقرهاى دید.آن حضرت با مشاهده این موارد به خانه داخل نشد و از راه بازگشت.فاطمه دانست که پیامبر به خاطر دیدن پرده و دستبندها به خانه قدم ننهاده.از این رو پرده را پاره کرد و دستبندها را از دست کودکانش به در آورد و قطعه قطعه کرد.حسن و حسین گریستند فاطمه دستبند را میان آن دو تقسیم کرد.آنان هر دو،در هر حالى که گریه مىکردند،به سوى رسول خدا (ص) رفتند.پیامبر دستبند را از آنان گرفت و به ثوبان گفت:اینها را نزد بنى فلان ببر و براى فاطمه گردنبندى از عصب (دندان جانورى دریایى) و دو دستبند از عاج بخر.زیرا اینان اهل بیت من هستند و من دوست ندارم آنان طیبات خود را در زندگى دنیویشان بخورند.»
همچنین احمد بن حنبل از جعفر بن محمد،از پدرش روایت کرده است که گفت:«گروهى از مردم برهنه از روم نزد رسول خدا (ص) آمدند.آن حضرت بر فاطمه وارد شد،فاطمه پردهاى آویخته بود پیامبر به او فرمود:آیا خوشحال خواهى شد اگر خداوند روز قیامت تو را بپوشاند؟این پرده را به من بده.فاطمه پرده را به رسول خدا (ص) داد و آن حضرت آن را به اندازه دو ذراع در یک ذراع برید و به هر یک از برهنگان داد.»
******************************
************************************************************
******************************
شدت علاقه پیامبر (ص) به فاطمه (س)
حاکم در مستدرک به سند خود از ابو ثعلبه خشنى نقل کرده است که گفت: « عادت رسول خدا (ص) بر این بود که چون از جنگ یا سفرى بازمىگشتبه مسجد مىرفت و دو رکعت نماز مىگزارد، آنگاه به فاطمه درود مىفرستاد و سپس پیش همسرانش مىرفت. » همچنین وى به سند خود از ابن عمران نقل کرده است که گفت: « پیامبر (ص) چون قصد مسافرت داشت، آخرین کسى را که وداع مىگفت فاطمه بود و چون از سفرى بازمىگشت نخستین کسى را که مىدید فاطمه بود.»
ابن شهر آشوب در مناقب با چند سند از عایشه نقل کرده است که گفت: «على (ع) از پیامبر-که میان او و فاطمه که در بستر خوابیده بودند، نشسته بود-پرسید: کدام یک از ما پیش تو محبوبتریم من یا او (فاطمه) ؟ پیامبر فرمود: او نزد من محبوبتر است و تو عزیزترى.»
در پاسخ به این پرسش، نمىتوان جوابى بهتر از این یافت. فاطمه را از روى مهربانى و شفقت محبوب مىداند و على را به خاطر بزرگى در فضل و جایگاهش عزیز مىشمارد.
******************************
************************************************************
******************************
قضاى الهى چنان بود که مرگ این زن فداکار-خدیجه نخستین بانوى مسلمان-با مرگ ابو طالب در یکسال اتفاق افتد آنهم در فاصلهاى کوتاه فاطمه (ع) چنانکه از قرآن کریم درس گرفته استباید این آزمایش را هم به بیند مرگ خویشاوندان براى او آزمایش دگرى است.باید برابر این دشوارى بردبارى نشان دهد و منتظر بشارت پروردگار باشد آن آزمایشها آزمایش جسمانى بود و این امتحان،آزمایش قدرت نفسانى است.مادرش تنها غمخوار پدر در خانه بود و ابو طالب او را برابر دشمنان بیرونى حمایت مىکرد.با بودن ابو طالب مشرکان مکه نمىتوانستند قصد جان پدرش را بکنند.زیرا خویشاوندان او-تیره بنى هاشم-تیرهاى بزرگ بودند اگر مکنت و مال آنان در حد بنى زهره،بنى مخزوم و یا بنى حرب نبود،هیچ قبیلهاى در شرافت و بزرگوارى با آنان برابرى نمىکرد.مهتران مکه و ثروتمندان شهر مىدانستند اگر به قصد جان محمد (ص) برخیزند،بنى هاشم خاموش نمىنشینند،و بسا که تیرههاى دیگر نیز به حمایت آنان برخیزند.ناچار درون پر تلاطم خود را با آزار او آرام مىکردند.دشنام،ریشخند،سنگ پرانى، دهن کجى،تهمت:حربههائى که ناتوانان از آن استفاده مىکنند.تقدیر چنین بود که فاطمه (ع) شاهد همه این منظرهها باشد،و پس از تحمل این رنجها آن دو صحنه دلخراش را نیز به بیند.
اکنون فاطمه دیگر دختر خانواده نیست.او جانشین عبد الله،عبد المطلب،ابو طالب و خدیجه است. (ام ابیها) چه کنیه مناسبى! مام پدر.او باید وظیفه مادرش را عهدهدار شود.باید براى پدرش هم دختر و هم مادر باشد.
اگر قبول کنیم زهرا (ع) پنجسال پیش از بعثت متولد شده است،بخاطر همین مادر خانگى است که تا هفده سالگى نتوانست و یا نخواستبخانه شوهر برود.او نمىخواست پدرش را تنها بگذارد.او مىدانست تا آنجا که مىتواند باید در داخل خانه پدر را آرامش دهد.اکنون که پدرش سرپرستى چون ابو طالب و غمخوارى چون خدیجه را ندارد،دشمنان بر او گستاختر شدهاند،و او به دلجوئى نیاز دارد.پدر نیز چون این فداکارى را از او مىدید با نمودن محبت،خشنودى خویش را از وى اعلام مىکرد.سالها پس از این روزگار از عایشه مىپرسند،چرا به جنگ جمل برخاستى؟مىگوید:«این داستان را باز مگوئید بخدا سوگند کسى از مردان جز على و از و نیز مىگوید کسى را راستگوتر از فاطمه ندیدم جز پدرش » ممکن است کسانى که در سیره پیغمبر و خاندان او تتبعى دقیق ندارند،یا روح اسلام و شریعت محمد (ص) را چنانکه باید لمس نکردهاند چنین به پندارند که این محبت مانند دوستى هر پدر به فرزندى ناشى از غریزه انسانى است.این پندار شاید از یک جهت درستباشد.ما نمىگوئیم محبت رسول خدا به فاطمه رنگى از عاطفه پدر نسبتبدختر را نداشت،چه محمد (ص) پدر بود و فاطمه فرزند.اما این روایت و روایتهاى دیگر که با اندک اختلافى در الفاظ از پیغمبر رسیده نشان دهنده حقیقتى دیگر است- بزرگى فاطمه در دیده پیغمبر و بزرگان اسلام در عصر رسول و زمانهاى پس از وى-فاطمه این مقام را نه تنها از آنجهتیافت که دختر پیغمبر است،آنچه او را شایسته این حرمتساخت از خود گذشتگى،پارسائى،زهد،دانش و دیگر ملکات انسانى است که در او به حد کمال بوده است.و همه مورخان شیعه و سنى این امتیازات را براى وى در کتابهاى معتبر خویش نوشتهاند.
از امام صادق (ع) پرسیدند:بعض جوانان حدیثى از شما باز میگویند که باور کردنى نیست.میگویند«خدا از خشم فاطمه بخشم مىآید (»امام صادق فرمود-مگر شما این روایت را در کتابهاى خود ندارید که خدا از خشم بنده مؤمن بخشم مىآید؟
-چرا
-پس چرا باور نمىدارید که فاطمه زنى با ایمان باشد و خدا از خشم او بخشم آید.
مرگ خدیجه و ابو طالب،پیغمبر را نیز سخت آزرده ساخت.او دیگر خود را تنها و بى غمخوار و پشتیبان میدید،اما در همه حال خدا مدد کار او بود.و دعوت به خداپرستى شعار او.سفرى به طائف کرد شاید در آن شهر از میان مردم ثقیف که تیرهاى قدرتمند بودند کسانى را بدین خدا در آورد.ولى مهتران آنجا نه تنها روى خوش بدو نشان ندادند،از آزارش نیز دریغ نکردند.
******************************
************************************************************
******************************
« ابن هشام » مىنویسد: پس از رفتن رسول خدا، على بن ابیطالب سه شبانه روز در مکه باقى ماند، و امانتهائى را که پیغمبر (ص) باو سپرده بود، به صاحبانش برگردانید و آنگاه، روانه مدینه شد.
« یعقوبى » مىنویسد: فاطمه علیها السلام دختر رسول خدا، را على بن ابیطالب از مکه به مدینه آورد، و پس از دو ماه اقامت در مدینه با وى ازدواج کرد.
افراد دیگر هم در مکه خانه و زندگى خود را رها مىکردند، و دسته دسته و بصورت خانوادگى به مدینه هجرت مىکردند، و به قول «ابن اسحاق» هر کس از مسلمانان هم در مکه باقى مانده بود، به بند و زندان دشمنان در آمد.
دیگران هم نوشتهاند: على علیه السلام سه فاطمه را از مکه به طرف مدینه حرکت داد: فاطمه زهراء دختر پیامبر (ص) فاطمه بنت اسد، مادر امیرالمؤمنین و فاطمه دختر « زبیر بن عبدالمطلب » که اتفاقا دشمنان هم که با صد شتر براى ردیابى و دستگیرى پیغمبر (ص) همه راههاى خروجى و اطراف مکه را جستجو مىکردند با على علیه السلام و همراهان او برخورد نمودند و مانع حرکت و هجرت آنان شدند، براى آنان شرائط سخت و هولناکى به وجود آمد و فاطمهها مرعوب و ناراحت شدند، اما عنایت خداوندى و شجاعت و کیاست على علیه السلام آنان را از تعرض دشمنان مصون داشت، و سرانجام فاطمه زهرا و سایر بانوان به سلامت به مدینه رسیدند و در خانه « ابو ایوب انصارى » به رسول خدا ملحق شدند.
بدین ترتیب، فاطمهایکه حدود 10 سال داشت، به عنوان یک عنصر مقاوم و معصوم، و یک الگوى رفتارى سرفراز، هجرت خویش را از مکه به مدینه، با نهایت مقاومت و سربلندى به انجام رسانید، تا در سنگرهاى جدید رسالت، مبارزه و مسئولیت الهى خویش را ادامه دهد.
******************************
************************************************************
******************************
هجرت پیامبر، به عنوان نقطه عطفى در تاریخ اسلام و تاریخ بشر، با همه مسائل و مشکلاتى که داشت انجام گرفت. پیامبر بزودى در حومه مدینه استقرار یافت و مدتى که از استقرار خود و گروهى از یارانش گذشته بود به مکه پیغام فرستاد که على علیه السلام به مدینه حرکت کند و « فاطمهها » را با خود بیاورد. فاطمهها سه تن بودند: فاطمه بنت اسد مادر على علیه السلام، فاطمه دختر زبیر بن عبدالمطلب دختر عموى پیامبر، و فاطمه زهرا علیها السلام دختر رسول الله (ص( ...
على علیه السلام طبق فرمان رسول خدا همراه این قافله بانوان پرده عصمت و عفاف، از مکه حرکت کرد. مشرکین هم که از ماجرا خبر یافته بودند انتظار چنین ساعتى را مىکشیدند تا با حمله به این کاروان کوچک ولى عظیم الشأن کینه و عداوت خود را نشان دهند. این بود که با کمال وقاحت و بىشرمى، و حتى برخلاف اصول جوانمردى که در دوره جاهلى مردان عرب بدان پاىبند بودند، عدهیى را با سلاح و جهازات جنگى به تعقیب آنها فرستادند. وقتى مشرکین رذیلت نهاد و پستنژاد به قافله بانوان شرافت و طهارت نزدیک شدند، على (ع) آن شیر غرنده میدانهاى نبرد کفر و ایمان و پهلوان جنگهاى حق و باطل، آن که از طنین فریادش لرزه بر اندامها مىافتاد و برق شمشیرش چشمها را خیره مىکرد، به طرف دشمنان مهاجم برگشت. یک تنه به مقابله با آن نابکاران رفت. شمشیر هول انگیزش را کشید و چنان به سوى آنها هجوم برد که بیش از چند لحظه تاب مقاومت نیاوردند و بزودى عقب نشینى کرده و پا به فرار گذاشتند. بدینگونه على (ع) با کمال شهامت از ناموس اسلام و مسلمین دفاع کرد و فاطمههاى گرامى را به سلامت از معرکه بیرون برد و به مدینه رسانید.
چه کسى مىتواند آن صحنه را پیش خود مجسم سازد و احساس کند که فاطمههاى گرامى در آن لحظه هولناک چه اضطراب و نگرانى سختى داشتهاند؟ و بویژه چه کسى مىتواند احساس کند که فاطمه خردسال وقتى دیده است دشمنان قسم خورده پدر ارجمندش، به سلاحهاى آخته و در یک گروه چندین نفره به قصد جان آنها حمله کرده و راه را بر آنان بستهاند و آنها جز یک مرد، کسى را همراه ندارند تا از جان و ناموسشان دفاع کند، در چه نگرانى و اضطرابى بسر برده و چه لحظههاى دشوارى را سپرى کرده است؟ ... براستى تاریخ در اینگونه موارد چه زبان قاصرى دارد. زیرا تنها مىتواند وقایع و حوادث را ثبت کند و هرگز قادر نیست احساسها و اندیشههایى را که در حال وقوع آن حوادث بر افراد گذشته است بیان کند...
بهرگونه آن قافله وارد مدینه شد. فاطمه زهرا در منزل ابىایوب انصارى که موقتا قرارگاه پدر گرامىاش بود، چشمش به دیدار جمال جمیل پدر روشن گردید و خود را به آغوش پر مهر پدر سپرد و آرامش و سکون خود را بازیافت. ولى خاطره آن سفر پرخطر هرگز از یادش نرفت و لحظههاى جانکاهى که على (ع) یک تنه در برابر عدهیى مشرک مسلح به دفاع و مبارزه ایستاده بود همواره در نظرش مجسم بود. آرى این خاطره هم روى خاطرات سازنده دیگرش انباشته گردید تا در تکوین شخصیت والاى او نقش خاص خود را ایفاء کند. و مجموعه این حوادث و خاطرات و مصائب و رنجها لازم بود تا از او انسانى کامل و مجرب تلخ و شیرین دیده و تجربه اندوخته بسازد. و به جامعه بشریت و بویژه اجتماع مسلمین هدیه زیادى کند. آرى چنان زن قهرمانى، مىبایست چنان حوادث و مصائبى را پشت سر مىگذاشت تا به آن مقام والا و شخصیت بىنظیر دست یابد، و مادر پیشوایان قهرمان و امامان راستین و رهبران بزرگوار بشریت گردد...
فاطمه زهرا، زندگى در مدینه را در کنف حمایت و عنایت خاص پدر بزرگوارش ادامه مىداد و از تربیتهاى ویژه چنان پدرى برخوردار مىشد. آنهمه اخلاصها و ایثارها را مىدید و از آنهمه شب زندهدارىها و تهجدها و فعالیتهاى خستگى ناپذیر او در راه اسلام و خدا، درس زندگى و ایمان و مقاومت مىآموخت و آنهمه را در زندگى خویش تمرین مىکرد و به کار مىگرفت و بدینسان خود را آماده روزهاى آینده مىساخت...
******************************
************************************************************
******************************
« لقد کان لکم فى رسول الله اسوة حسنة »
دو سال،یا اندکى بیشتر از اقامت مهاجران در مدینه گذشت.در این دو سال دگرگونى چشمگیرى در وضع سیاسى و اجتماعى مسلمانان پدید گردید.نیز بعض سریهها با پیروزى برگشتند.و نتیجه پیروزى آنان گشایشى اندک در کار مسلمانان،و تثبیت موقعیت ایشان در دیده قبیلههاى مخالف بود.نیز قبیلههایى چند که پس از درگیرى مسلمانان با یهودیان،و منافقان مدینه در حالت دو دلى بسر مىبردند،کم و بیش بى طرف ماندند و یا به مسلمانان پیوستند.
مهمتر از همه پیروزى در غزوه بدر بود که قدرت افسانهاى مکه را در هم ریخت،و حشمتخیره کننده سران قریش را از میان برد.و آنانکه هنوز هم نمىخواستند مکه را از خود برنجانند دانستند که قریش و بازرگانان آنان هم شکست پذیرند.
در زندگانى داخلى رسول خدا (ص) نیز تغییرى رخ داد.سوده دختر زمعة بن قیس و عایشه دختر ابو بکر،در خانه او بسر مىبردند. عروسى سوده چند ماه پیش از هجرت و عروسى عایشه در شوال سال نخستین هجرت صورت گرفت.هر چند هیچ یک از این دو زن چه در نظر او و چه در نظر پدرش،جاى خالى خدیجه را پر نمیکردند اما بهر حال هر یک از جهتى مراقب حال پیغمبر بودند و فاطمه (ع) از این نظر دیگر براى پدر نگرانى نداشت. عایشه دخترى نه ساله و سوده بیوه سکران بن عمرو بن عبد شمس بود. سکران با مهاجران دسته دوم به حبشه رفت و در این سفر سوده را نیز همراه خود برد وى پس از بازگشتبه مکه در گذشت و پیغمبر آن بیوه را خواستگارى کرد.حال اگر فاطمه ( ع ) به خانه شوى برود،در خانه پدرش کسانى هستند که نگاهبان حال او باشند.
مسلم است که فاطمه (ع) خواهان بسیارى داشته است.در این باره نیازى بذکر روایات نداریم.پدرش پیش از آنکه به پیغمبرى رسد در دیده همشهریان مقامى ارجمند داشت.دو خواهر فاطمه (س) پیش از ظهور اسلام زن دو پسر مرد سرشناس خاندان هاشم، عبد العزى بن عبد المطلب (ابو لهب) شدند،و نزد شوهران گرامى بودند.اگر سوره تبت در نکوهش پدر شوى آنان نازل نمىشد،و اگر آن مرد لجوج و یا زن او با سرسختى تمام از فرزندانشان نمىخواستند زنان خود را رها کنند،آنان از این پیوند خشنود و شادمان بودند.لیکن باصرار ابو لهب بین آنان جدائى صورت گرفت.
این زنان پس از آنکه از همسران خود جدا شدند و اسلام آوردند،یکى پس از دیگرى به عثمان بن عفان مرد مالدار و ارجمند قریش شوهر کردند.زینب خواهر دیگر او زن پسر خاله خود ابو العاص بن ربیع بود چون محمد ( ص ) به پیغمبرى مبعوث شد،و خدیجه و دخترانش بدو گرویدند،ابو العاص بر دین قریش باقى ماند.بزرگان طائفه وى از او خواستند زن خود را طلاق گوید و آنان هر دخترى را که دوست میدارد بزنى بدو دهند.ابو العاص نپذیرفت و گفت او بهترین همسر است.ابو العاص در جنگ بدر اسیر شد،و پیغمبر دستور آزادى او را داد،بدان شرط که زینب را بمدینه بفرستد.این چند تن همگى مردانى بنام بودند،و نزد کسان خود و دیگران حرمت داشتند.اکنون که محمد (ص) به پیغمبرى رسیده و یثرب در اطاعت اوست و مکه از او در حالتبیم و احتیاط بسر مىبرد،طبیعى است که کسانى با موقعیتبهتر آماده خواستگارى فاطمه ( س)باشند.و اگر زینب و ام کلثوم و رقیه پیش از اسلام به شوى رفتند،تربیت زهرا ( ع ) چنانکه نوشتیم در خانه وحى و مرکز نزول قرآن بود.چنانکه در صفحات این کتاب خواهید دید و سند آن ماخذ دست اول تاریخ اسلام است،عمر و ابو بکر هر یک خواهان فاطمه بودند،لیکن چون خواستخود را با پیغمبر در میان نهادند وى گفت منتظر قضاء الهى هستم نسائى که از محدثان بزرگ اهل سنت است در سنن گوید:پیغمبر (ص) در پاسخ آنان گفت:« فاطمه خردسال است،و چون على (ع) او را از وى خواستگارى کرد،پذیرفت اما نسائى این حدیث را ذیل بابى که بعنوان« برابرى سن زن و مرد »نوشته آورده است.بارى از میان خواستگاران نام این دو تن را از آنجهت نوشتهاند که از لحاظ شخصیتسرشناستر از دیگراناند،نه آنکه خواستگاران دختر پیغمبر تنها این دو مرد سالخورده بودند.یعقوبى نوشته است گروهى از مهاجران فاطمه را از پدرش خواستگارى کردند
******************************
************************************************************
******************************
لیکن پدرش از میان همه پسر عموهاى خود على بن ابى طالب را براى شوهرى او برگزید.و بدخترش گفت ترا به کسى بزنى مىدهم که از همه نیکو خوىتر و در مسلمانى پیش قدمتر است.
ابن سعد نویسد:چون ابو بکر و عمر از پیغمبر پاسخ موافق نشنیدند على را گفتند تو بخواستگارى او برو!و هم او نویسد:تنى چند از انصار على را گفتند:فاطمه را خواستگارى کن!وى بخانه پیغمبر رفت و نزد او نشست،پیغمبر پرسید:
-پسر ابو طالب براى چه آمده است؟
-براى خواستگارى فاطمه!
مرحبا و اهلا!و جز این جمله چیزى نفرمود.
چون على نزد آن چند تن آمد پرسیدند:
-چه شد؟
-در پاسخ من گفت،مرحبا و اهلا.
-همین جمله بس است.به تو اهل و رحب بخشید گویا این اختصاص که نصیب على (ع) گردید و امتیاز قبول که در خواستگارى فاطمه یافتبر تنى چند گران افتاده است.
مجلسى بنقل از عیون اخبار الرضا چنین نوشته است:
پیغمبر (ص) على (ع) را گفت مردانى از قریش از من رنجیدند که چرا دخترم را بآنان ندادم.من در پاسخ آنان گفتم:این کار به اراده خدا بوده است.
کسى جز على شایستگى همسرى فاطمه را نداشت بعض روایتها در خواستگارى دختر پیغمبر (ص) ،ام سلمه را نیز دخالت دادهاند.على بن عیسى اربلى در کشف الغمه بنقل از مناقب خوارزمى ضمن داستانى طولانى مىگوید:ابو بکر و عمر چون در خواستگارى فاطمه (ع) پاسخ موافق نشنیدند،نزد على رفتند و گفتند:
-چرا بخواستگارى فاطمه (ع) نمىروى.
-تنگدستى مانع چنین درخواستى از پیغمبر است.
ابو بکر گفت:
-یا ابو الحسن دنیا و آنچه در آنست نزد خدا و رسول ارزش ندارد.
پس از این گفتگو على شتر آبکش خود را بخانه برد و نعلین پوشید و نزد پیغمبر رفت.
در این وقت پیغمبر در خانه ام سلمه دختر ابى امیه مخزومى بود.على در کوفت.ام سلمه گفت کیست؟پیغمبر گفت ام سلمه بر خیز و در را باز کن و بگو در آید.این مردى است که خدا و رسول را دوست دارد و آنان نیز او را دوست مىدارند.ام سلمه گفت چنان برخاستم که نزدیک بود بر روى در افتم...
این روایت که حدیثى است مرفوع،یعنى سند آن متصل نیست،باحتمال قوى و بلکه مطمئنا بدین صورت درست نیست.زیرا ام سلمه که نام او هند و دختر ابو امیه حذیفة بن مغیرة بن عبد الله بن عمر از تیره بنى مخزوم است،پیش از آنکه بخانه پیغمبر آید زن ابو سلمة عبد الاسد بن هلال بن عبد الله بن عمرو بن مخزوم بود.
ابو سلمه و زنش از مهاجران حبشهاند؟ که هنگام اقامت پیغمبر در مکه،بازگشتند ابو سلمه بمدینه هجرت کرد،در جنگ بدر حاضر بود و در جنگ احد ابو اسامه جشمى تیرى بدو افکند وى از این جنگ جان بدر برد و سى ماه پس از هجرت بفرماندهى سریهاى به قطن رفت و از غنائم بنى نضیر هم بهره برد .سرانجام در جمادى الآخر سال چهارم هجرى در گذشت و پیغمبر (ص) پس از گذشتن عده ام سلمه در شوال سال چهارم با او عروسى کرد .البته ممکن است گفت:ام سلمه در زندگانى شوهرش،بخانه پیغمبر رفت و آمد داشته است اما ظاهر روایت چنانست که وى هنگام آمدن على (ع) براى خواستگارى فاطمه،زن پیغمبر (ص) بوده است و این گفته درست نیست.بارى مجلسى به نقل از امالى شیخ طوسى چنین نویسد:
على (ع) گفت،ابو بکر و عمر نزد من آمدند و گفتند چرا فاطمه را از پیغمبر خواستگارى نمىکنى؟من نزد پیغمبر رفتم.چون مرا دید خندان شد.پرسید ابو الحسن،براى چه آمدهاى؟من پیوندم را با او،و سبقتخود را در اسلام،و جهادم را در راه دین بر شمردم. فرمود راست میگوئى!تو فاضلتر از آنى که بر مىشمارى!گفتم براى خواستگارى فاطمه آمدهام.گفت على!پیش از تو کسانى بخواستگارى او آمده بودند اما دخترم نپذیرفت.بگذار ببینم وى چه مىگوید.سپس به خانه رفت و بدخترش گفت على تو را از من خواستگارى کرده است.تو پیوند او را با ما و پیشى او را در اسلام مىدانى و از فضیلت او آگاهى.زهرا (ع) بى آنکه چهره خود را برگرداند خاموش ماند.پیغمبر چون آثار خشنودى در آن دید گفت الله اکبر.خاموشى او علامت رضاى اوست شیخ طوسى در امالى آورده است که:چون پیغمبر به زناشوئى على و فاطمه رضایت داد،فاطمه (ع) گریان شد پیغمبر گفتبخدا اگر در اهل بیت من بهتر از او کسى بود ترا بدو میدادم.
و نیز مؤلف کشف الغمه و بنقل از او مجلسى نوشته است:على (ع) به پیغمبر گفت:
-پدر و مادرم فداى تو باد تو میدانى که مرا در کودکى از پدرم ابو طالب و مادرم فاطمه بنت اسد گرفتى،و در سایه تربیتخود پروردى،و در این پرورش از پدر و مادر بر من مهربانتر بودى،و از سرگردانى و شک که پدران من دچار آن بودند رهانیدى.تو در دنیا و آخرت تنها مایه و اندوخته من هستى اکنون که خدا مرا به تو نیرومند ساخته است،مىخواهم براى خود سامانى ترتیب دهم و زنى بگیرم.من براى خواستگارى فاطمه آمدهام.آیا دخترت را به من خواهى داد؟
ام سلمه گوید چهره رسول خدا از شادمانى بر افروخت و در روى على خندید و گفت آیا چیزى دارى که مهریه دخترم باشد على گفت:حال من بر تو پنهان نیست.جز شمشیر و شترى آبکش چیزى ندارم.پیغمبر گفت:شمشیر را براى جهاد،و شتر را براى آب دادن خرما بنان خود و بارکشى در سفر مىخواهى همان زره را مهر قرار مىدهم.ولى چنانکه نوشتیم اگر ام سلمه در این ماجرا حاضر بوده حضورش بر حسب اتفاق است چه او در این هنگام زن پیغمبر (ص) نبوده است.
زبیر بکار که کتاب او الموفقیات از مصادر قدیمى بشمار میرود از گفته على (ع) چنین آورده است:
-نزد رسول خدا رفتم و در پیش روى او خاموش نشستم.چرا که حشمت و حرمت او را کسى نداشت.چون خاموشى مرا دید پرسید: -ابو الحسن! چه مىخواهى؟من همچنان خاموش ماندم تا پیغمبر سه بار پرسش خود را مکرر فرمود سپس گفت:
-گویا فاطمه را مىخواهى؟
-آرى!
-آن زره که بتو دادم چه شد؟
-دارم!
-همان زره را کابین فاطمه قرار بده
در بعض روایات ابن سعد،بجاى زره پوست گوسفند و پیراهن یمانى فرسوده نوشته است.
و بعضى گویند که على (ع) شتر خود را فروخت و بهاى آنرا کابین قرار داد.بهاى این زره یا رقم این کابین چه بوده است؟حمیرى مؤلف قرب الاسناد آن را سى درهم نوشته است و دیگران تا چهار صد و هشتاد درهم نوشتهاند.
ابن سعد در یکى از روایات خود بهاى زره را چهار درهم نوشته است،که گمان دارم تصحیفى از چهار صد است.یعنى رقم اربعماة را اربع ضبط کرده است.و ابن قتیبه بهاى زره را سیصد و بروایتى چهار صد و هشتاد درهم مىنویسد.
بارى کابین دختر پیغمبر چهار صد درهم یا اندکى بیشتر و یا کمتر بود همین و همین،و بدین سادگى نیز پیوند برقرار گردید. پیوندى مقدس است که باید دو تن شریک غم و شادى زندگانى یکدیگر باشند. کالائى بفروش نمىرفت تا خریدار و فروشنده بر سر بهاى آن با یکدیگر گفتگو کنند.زره،پوست گوسفند یا پیراهن یمانى هر چه بوده است،بفروش رسید و بهاى آنرا نزد پیغمبر آوردند. رسول خدا بى آنکه آنرا بشمارد،اندکى از پول را به بلال داد و گفتبا این پول براى دخترم بوى خوش بخر!سپس مانده را به ابو بکر داد و گفتبا این پول آنچه را دخترم بدان نیازمند است آماده ساز.عمار یاسر و چند تن از یاران خود را با ابو بکر همراه کرد تا با صوابدید او جهاز زهرا را آماده سازند.فهرستى که شیخ طوسى براى جهاز نوشته چنین است:
پیراهنى به بهاى هفت درهم.چارقدى به بهاى چهار درهم.قطیفه مشکى بافتخیبر،تختخوابى بافته از برگ خرما.دو گستردنى (تشک) که رویهاى آن کتان ستبر بود یکى را از لیف خرما و دیگرى را از پشم گوسفند پر کرده بودند.چهار بالش از چرم طائف که پر شده بود.پردهاى از پشم.یک تخته بوریاى بافت هجر آسیاى دستى.لگنى از مس،مشکى از چرم،قدحى چوبین، کاسهاى گود براى دوشیدن شیر در آن،مشکى براى آب،مطهرهاى اندوده به زفت،سبوئى سبز،چند کوزه گلى.
چون جهاز را نزد پیغمبر آوردند آنرا بررسى کرد و گفت:خدا به اهل بیتبرکت دهد.
هنگام خواندن خطبه زناشوئى رسید.ابن شهر آشوب در مناقب و مجلسى در بحار و جمعى از علما و محدثان شیعه این خطبه را با عبارتهاى مختلف و بصورتهاى گوناگون نوشتهاند.از میان آنها این صورت که بیشتر محدثان آنرا ضبط کردهاند،انتخاب شد. کسیکه تفصیل بیشترى بخواهد باید به بحار الانوار رجوع کند:
سپاس خدائى که او را به نعمتش ستایش کنند،و بقدرتش پرستش،حکومتش را گوش به فرماناند،و از عقوبتش ترسان،و عطائى را که نزد اوستخواهان،و فرمان او در زمین و آسمان روان.
خدائى که آفریدگان را بقدرت خود بیافرید،و هر یک را تکلیفى فرمود که در خود او مىدید و بر دین خود ارجمند ساخت،و به پیغمبرش محمد گرامى فرمود و بنواخت.خداى تعالى زناشوئى را پیوندى دیگر کرد و آنرا واجب فرمود.بدین پیوند،خویشاوندى را در هم پیوست،و این سنت را در گردن مردمان بست.چه مىفرماید،« اوست که آفرید از آب بشرى را،پس گردانیدش نسبى و پیوندى و پروردگار تو تواناست ». همانا خداى تعالى مرا فرموده است که فاطمه را بزنى به على بدهم و من او را به چهار صد مثقال نقره بدو بزنى دادم.
-على!راضى هستى.
-آرى یا رسول الله.
چنانکه نوشتیم ابن شهر آشوب در مناقب خطبه را بدین عبارت آورده و مجلسى نیز آنرا بهمین صورت از کشف الغمه نقل کرده است و پس از آن یک سطر دیگر اضافه دارد.
اما ابن مردویه خطبه را با عبارت دیگر آورده است.آن خطبه و نیز خطبهاى را که على (ع) در پذیرفتن این زناشوئى خوانده است در بحار و مناقب مىتوان دید. خطبه زناشوئى خوانده شد و زهرا (ع) از آن على گردید.جهاز عروسى نیز بدان صورت که نوشتیم آماده گشت.اما مدتى طول کشید تا دختر پیغمبر از خانه پدر بخانه شوهر رفت.مجلسى در روایتخود این مدت را یکماه نوشته است در حالیکه بعضى آنرا تا یکسال و بیشتر هم نوشتهاند.
بارى جستجو و تحقیق در این جزئیات چندان مهم بنظر نمىرسد.یکماه یا یکسال یا هر مدت گذشت،سرانجام روزى عقیل بخانه پیغمبر رفت و از او خواست فاطمه را بخانه على (ع) بفرستد.بعض زنان پیغمبر نیز با وى همداستان گشتند و سرانجام شبى عروس را با جمعى از زنان بخانه على (ع) بردند.شاعران شیعى قرن اول و دوم هجرى چون کمیت،سید اسماعیل حمیرى و نیز دیک الجن که در آغاز قرن سوم هجرى در گذشته است،در باب خواستگارى از دختر پیغمبر و زناشویى او با على علیه السلام و عروسى و مقدار مهریه دختر پیغمبر قصیدههاى غرائى سرودهاند که در کتابهاى تذکره و ترجمه موجود است.
شبى که میخواستند عروس را بخانه شوى برند پیغمبر فرمود:
على!عروسى بى مهمانى نمىشود.
سعد گفت:من گوسفندى دارم.دستهاى از انصار هم چند صاع ذرت فراهم آوردند.
زبیر بکار از طریق عبد الله بن ابى بکر از على (ع) چنین آورده است:
چون خواستم با فاطمه (ع) عروسى کنم پیغمبر (ص) به من آوندى زرین داد و گفتبه بهاى این آوند براى مهمانى عروسى خود طعامى بخر.من نزد محمد بن مسلم از انصار رفتم و از او خواستم به بهاى آن آوندى به من طعامى دهد.او هم پذیرفتسپس از من پرسید.
-کیستى؟
-على بن ابى طالب.
-پسر عموى پیغمبر؟
-آرى!
-این طعام را براى چه مىخواهى؟
-براى مهمانى عروسى!
که را بزنى گرفتهاى؟
دختر پیغمبر را!
این طعام و این آوند زرین از آن تو!
پیغمبر درباره زن و شوهر دعا کرد.خدایا این پیوند را بر این زن و شوهر مبارک گردان!خدایا فرزندان خوبى نصیب آنان فرما!
ابن سعد در روایتى دیگر که سند آن باسماء بنت عمیس منتهى میشود نویسد:
على زره خود را نزد یهودیى به گرو گذاشت و از او اندکى جو گرفت.و این بهترین مهمانى آن روزگار بود .
ابن شهر آشوب از ابن بابویه چنین روایت کرده است:
پیغمبر دختران عبد المطلب و زنان مهاجر و انصار را فرموده تا همراه فاطمه بخانه على (ع) روند و در راه شادمانى نمایند. شعرهائى که نماینده این شادى استبخوانند،لیکن سخنانى نباشد که خدا را خوش نیاید.آنان فاطمه را بر استرى که شهباء نام داشت (یا بر شترى) نشاندند.سلمان فارسى زمام دار استر بود.حمزه و عقیل و جعفر!و دیگر بنى هاشم در پس آن مىرفتند.زنان پیغمبر پیشاپیش عروس بودند و چنین مىخواندند.
ام سلمه:
بروید اى هووهاى من بیارى خداى متعال و سپاس گوئید خدا را در هر حال و بیاد آرید که خداى بزرگ بر ما منت نهاد و از بلاها و آفتها نجات داد کافر بودیم راهنمائیمان نمودشفرسوده بودیم توانامان فرمود و بروید! همراه بهترین زنان. که فداى او باد همه خویشان و کسان اى دختر آنکه خداى جهان برترى داد او را بر دیگران! به پیغمبرى و وحى از آسمان!
و عایشه مىگفت:
اى زنان!خود را پوشیده بدارید! و جز سخنان نیکو بر زبان میارید! بزبان آرید نام پروردگار جهان که به دین خود،گرامى داشت ما را و همه بندگان سپاس خداى بخشنده را پروردگار بزرگ و تواننده را ببرید این دختر را که خدایش کرده محبوب! بداشتن شوى پاکیزه و خوب
و حفصه مىسرود:
تو فاطمه!اى بهترین زنان. که رخسارى دارى چون ماه تابان خدایتبرترى داد بر جهانیان با پدرى که مخصوص ساخت او را بآیتهاى قرآن شوى تو ساخت راد مردى را جوان على که بهتر است از همگان هووهاى من ببرید.او را که بزرگوار است و از خاندان بزرگان
معاذة مادر سعد بن معاذ میگفت:
سخنى جز آنکه باید نمىگویم! و بجز راه نکوئى نمىپویم! محمد بهترین مردمانست! و از لاف و خودپسندى در امانست آموخت ما را راه رستگارى پاداش بادش از لطف بارى براه افتید با دخت پیغمبر! پیغمبر کز شرف دارد افسر خداوند بزرگى و جلال که نه همتا دارد نه همال
و زنان بیت نخستین هر رجز را تکرار مىکردند.چنانکه نوشته شد این روایت را بدین صورت از مناقب ابن شهرآشوب آوردم و او سند خود را کتاب مولد فاطمه و روایت ابن بابویه که از بزرگان علماى امامیه است معرفى میکند.
اما پذیرفتن داستان بدین صورت دشوار است.
نخست چیزى که ما را دچار تردید مىسازد اینست که میگوید:زنان پیغمبر پیشاپیش استر فاطمه راه مىرفتند.این مؤلف خود عروسى زهرا (ع) را در ذو الحجه سال دوم هجرت نوشته است در حالیکه چنانکه نوشتم ام سلمه سال چهارم و حفصه پس از جنگ بدر بخانه پیغمبر آمدند. و در سال عروسى زهرا چنانکه قبلا هم نوشتیم تنها سوده و عایشه در خانه پیغمبر بسر مىبردند دیگر آنکه در رجز عایشه مىبینیم که به هووهاى خود مىگوید خود را به سر بندها بپوشید.
دستور پوشیدن جلباب به زنان پیغمبر (ص) ،ضمن سوره احزاب است و این سوره چنانکه مىدانیم سال پنجم هجرت نازل شده است.
دیگر آنکه جزء مشایعت کنندگان جعفر را مىنویسد و جعفر در این تاریخ در حبشه بوده است.در این باره در صفحات آینده توضیح بیشترى داده خواهد شد.
******************************
************************************************************
******************************
حسن (ع) اولین فرزند خانواده بود که در 15 رمضان سال سوم هجرى قمرى (مطابق 12 اسفند سال سوم هجرى شمسى) متولد شد. (.رسول خدا (ص) برایش گوسفندى عقیقه کرد و به قابله نیز یک ران گوسفند و یک دینار طلا بخشید سپس موى سر او را تراشید و فرمود که هم وزن آن نقره صدقه بدهند. او دوران کودکى را در دامن پیامبر (ص)، على و فاطمه (ع) پرورش یافت و تربیت شد. در دوران امامت على (ع) به فرمان پدر در جبهههاى جهاد و از جمله در نبرد جمل و صفین و نهروان شرکت جست. پس از شهادت پدر، امامت و خلافت به او منتقل گردید، اما جنگ افروزیها و فتنهگریهاى معاویه از یکسو و عدم آمادگى مردم زمانه براى جانفشانى در راه مکتب از سوى دیگر مانع ادامه حکومت عادلانه او بود و از این رو براى حفظ اسلام به آتش بسى قهرمانانه تن درداد که با مظلومیتى غیر قابل وصف همراه بود و عاقبت در سال 49 هجرى به شهادت رسید.
******************************
************************************************************
******************************
پیش از این در تاریخ زندگانى پیامبر بزرگوار اسلام در حوادث سال سوم هجرت ذکر شد که سبط اکبر آن حضرت،امام حسن(ع)،در سال سوم به دنیا آمد،و مشهور آن است که این مولود فرخنده در شب نیمه ماه رمضان بهترین ماههاى خداـمتولد شده،و البته در این باره در کتابهاى شیعه و سنت اقوال دیگرى هم نقل شده که خلاف مشهور است .
داستان ولادت و مراسم نامگذارى
و اما داستان ولادت به گونهاى که در روایات شیخ صدوق(ره)در امالى و علل و عیون اخبار الرضا(ع)و روایات دیگر محدثین شیعه و اهل سنت آمده و از امام سجاد(ع)روایت شده این گونه است که فرمود:
چون فاطمه(س)فرزندش حسن را به دنیا آورد،به پدرش على(ع)عرض کرد:نامى براى او بگذار،على (ع)فرمود:من چنان نیستم که در مورد نامگذارى او به رسول خدا پیشى گرفته و سبقت جویم.در این وقت رسول خدا(ص)بیامد،و آن کودک را در پارچه زردى پیچیده،به نزد آن حضرت بردند.حضرت فرمود:مگر من به شما نگفته بودم که او را در پارچه زردنپیچید؟سپس آن پارچه را به کنارى افکند و پارچه سفیدى گرفته و کودک را در آن پیچید،آنگاه رو به على(ع)کرده فرمود:آیا او را نامگذارى کردهاى؟
عرض کرد:من در نامگذارى وى به شما پیشى نمىگرفتم!
رسول خدا(ص)فرمود:من هم در نامگذارى وى بر خدا سبقت نمىجویم!
در این وقت خداى تبارک و تعالى به جبرئیل وحى فرمود که براى محمد پسرى متولد شده،به نزد وى برو و سلامش برسان و تبریک و تهنیت گوى و به وى بگو:براستى که على نزد تو به منزله هارون است از موسى،پس او را به نام پسر هارون نام بنه!
جبرئیل از آسمان فرود آمد و از سوى خداى تعالى به وى تهنیت گفت و سپس اظهار داشت:خداى تبارک و تعالى تو را مأمور کرده که او را به نام پسر هارون نام بگذارى.رسول خدا(ص)پرسید :نام پسر هارون چیست؟عرض کرد:«شبر».فرمود:زبان من عربى است؟عرض کرد:نامش را«حسن»بگذار،و رسول خدا(ص)او را حسن نامید...
و در برابر این روایت،روایات دیگرى هم در کتابهاى علماى شیعه و اهل سنت آمده که چون حسن(ع)به دنیا آمد،على(ع)او را«حرب»نامید،و چون رسول خدا(ص)اطلاع یافت به على(ع)دستور داد آن نام را به«حسن»تغییر دهد...
و یا اینکه على(ع)نام این نوزاد را« حمزه »گذارد و چون حسین به دنیا آمد نام او را«جعفر»گذارد،و پس از آن رسول خدا(ص)على(ع)راطلبیده و به او فرمود:به من دستور داده شده که نام این فرزند خود را تغییر دهم،سپس به على(ع)دستور داد که نام آن دو را«حسن»و«حسین»بگذارد،و على(ع)نیز به دستور آن حضرت عمل کرد...
ولى همان گونه که صاحب کشف الغمه گفته است،این مطلب بعید به نظر مىرسد،و خلاف مشهور و ضعیف است،و مشهور همان است که در روایت بالا ذکر شد،و باقر شریف در کتاب حیاة الحسن این گونه روایات را از موضوعات و جعلیات دانسته و دلیلهایى بر این مطلب ذکر کرده که بهتر است براى اطلاع بیشتر به همان کتاب مراجعه نمایید.
و در روایات بسیارى از طریق اهل سنت آمده که این دو نام شریف«حسن»و«حسین»در جاهلیت سابقه نداشته و از نامهاى بهشتى است،و متن یکى از آن روایات که طبرى در کتاب ذخائر العقبى روایت کرده،این گونه است که عمران بن سلیمان گفته:
« الحسن و الحسین اسمان من اسماء اهل الجنة،ما سمیت بهما فى الجاهلیة »
( حسن و حسین دو نام از نامهاى اهل بهشت است که در زمان جاهلیت سابقه نداشته است.)
انجام مراسم دینى و سنتهاى مذهبى
از جمله سنتهاى اسلامى درباره نوزاد،گفتن اذان و اقامه در گوش راست و چپ اوست که رسول خدا(ص)این سنت را درباره این نوزاد عزیز انجام داد،و پس از اینکه او را به دست آن حضرت دادند،در گوش راستشاذان و در گوش چپ او اقامه گفت.
و نیز براى نوزاد جدید عقیقه کرد(یعنى گوسفندى براى او قربانى کرد و یک ران آن را به قابله داد،و در برخى از روایات است که این کار را در روز هفتم انجام داد .
و در روایت کلینى (ره) در کافى این گونه است که پس از عقیقه این دعا را خواند:
« ...بسم الله عقیقة عن الحسن » (به نام خدا این عقیقهاى است از حسن...)
و به دنبال آن نیز این دعا را خواند:
« اللهم عظمها بعظمه،و دمها بدمه،و شعرها بشعره،اللهم اجعله وقاءا لمحمد و آله »
( خدایا استخوان آن در برابر استخوان این نوزاد،و گوشتش در برابر گوشت وى،و خونش در برابر خون او،و مویش در برابر موى او،خدایا آن را وسیله حفاظتى براى محمد و خاندانش قرار ده .)
و همچنین رسول خدا(ص)دستور داد موى سر نوزاد را در روز هفتم بتراشند و هم وزن آن نقره صدقه دهند،و سپس بر سر نوزاد
« خلوق »ـکه نوعى عطر مخلوط بودهـمالید،و به دنبال آن به عنوان مذمت از رسم و شیوه معمول آن زمان که خون بر سر نوزاد مىمالیدند به اسماء که راوى حدیث است فرمود:« یا اسماء الدم فعل الجاهلیة »
( اى اسماء مالیدن خون بر سر نوزاد از کارهاى زمان جاهلیت است !)
و در پارهاى از روایات اهل سنت آمده که در روز هفتم مراسم ختنه نوزاد نیز انجام شد، ولى ظاهر روایات شیعه آن است که از جمله مختصات ائمه دین ( ع ) آن بوده که « مختون » ( یعنى ختنه شده )به دنیا مىآمدند،جز آنکه به عنوان استحباب و سنت،صورتى ) از این کار را انجام مىدادند...
و از جمله سنتهاى نوزاد در اسلام تعویذ او به دعاست،یعنى براى سلامتى و حفظ او از چشم زخم و شیاطین جنى و انسى به وسیله خواندن یا نوشتن دعا او را در پناه خدا قرار داده و به خدا مىسپارند.
و طبق روایات بسیارى که در کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده،رسول خدا(ص)دو فرزند خود حسن و حسین(ع)را به این دعا تعویذ فرمود:
« اعیذ کما بکلمات الله التامة من کل شیطان وهامة و من کل عین لامة »
(شما را پناه مىدهم به کلمات تامه و کامله پروردگار از هر شیطان بدخواهى و از هر چشم زخمى.)
و در روایت دیگرى است که این گونه مىفرمود:
« اعیذ کما من عین العاین و نفس النافس »
(شما را پناه مىدهم از چشم چشم زن،و نفس نفس زن.)
کنیه و القاب
و از جمله آداب و سنتهاى ولادت نوزاد پس از نامگذارى،تعیین کنیهبراى اوست که طبق حدیثى،امام باقر(ع)فرمود:
« انا لنکنى اولادنا فى صغرهم مخافة النبز ان یلحق بهم »
(ما براى فرزندانمان در کودکى کنیه قرار مىدهیم،از ترس آنکه مبادا در بزرگى دچار لقبهاى ناخوشایند گردند.)
و کنیه آن حضرت بر طبق روایات بسیارى«ابو محمد»بوده و کنیه دیگرى نداشته است.
و اما القاب آن حضرت بدین شرح است:سبط،زکى،مجتبى،سید،تقى،طیب،ولى...
و مرحوم اربلى در کتاب کشف الغمة پس از نقل کنیه و القاب آن حضرت از روى کتابهاى اهل سنت گفته است:مشهورترین این القاب
« تقى »است و بهترین و شایستهترین آنها همان است که رسول خدا(ص)او را بدان ملقب فرمود و آن« سید »است.
نگارنده گوید:ظاهرا نظر مرحوم اربلى به روایتى است که راویان اهل سنت و دیگران از ابوبکر روایت کردهاند که گوید:شنیدم از رسول خدا(ص)در حالى که بر فراز منبر بود و امام حسن (ع)در کنار او نشسته بود که گاه به مردم نگاه مىکرد و گاه به فرزندش حسن(ع)و سپس مىفرمود :
« ان ابنى هذا سید و لعل الله ان یصلح به ما بین فئتین عظیمتین »
( این پسرم«سید»است و امید است خداوند به وسیله او میان دو گروه بزرگ را اصلاح کند.)
و جالب اینجاست که ابن اثیر جزرى به دنبال ذکر این حدیث گوید:« و اى شرف اعظم من شرف من سماه رسول الله(ص)سیدا »
( چه شرفى بالاتر از شرافت کسى که رسول خدا(ص)او را«سید»بنامد.)
******************************
************************************************************
******************************
به روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت دومین فرزند برومند حضرت على و فاطمه،که درود خدا بر ایشان باد،در خانهى وحى و ولایت،چشم به جهان گشود.
چون خبر ولادتش به پیامبر گرامى اسلام (ص) رسید،به خانهى حضرت على و فاطمه (ع) آمد و اسماء را فرمود تا کودکش را بیاورد.اسماء او را در پارچهیى سپید پیچید و خدمت رسول اکرم (ص) برد،آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت.
به روزهاى اول یا هفتمین روز ولادت با سعادتش،امین وحى الهى،جبرئیل،فرود آمد و گفت:
سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا،این نوزاد را به نام پسر کوچک هارون« شبیر » که به عربى« حسین »خوانده مىشود،نام بگذار. چون على (ع) براى تو بسان هارون براى موسى بن عمران است جز آنکه تو خاتم پیغمبران هستى.
و به این ترتیب نام پر عظمت« حسین »از جانب پروردگار،براى دومین فرزند فاطمه انتخاب شد.
به روز هفتم ولادتش،فاطمهى زهراء که سلام خداوند بر او باد،گوسفندى را براى فرزندش به عنوان عقیقه کشت،و سر آن حضرت را تراشید و هم وزن موى سر او نقره صدقه داد.
حسین و پیامبر (ص)
از ولادت حسین بن على (ع) که در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص) که شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد، مردم از اظهار محبت و لطفى که پیامبر راستین اسلام (ص) در بارهى حسین (ع) ابراز مىداشت،به بزرگوارى و مقام شامخ پیشواى سوم آگاه شدند.
سلمان فارسى مىگوید:دیدم که رسول خدا (ص) حسین (ع) را بر زانوى خویش نهاده او را مىبوسید و مىفرمود:
تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى،تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى،تو حجتخدا و پسر حجتخدا و پدر حجتهاى خدایى که نه نفرند و خاتم ایشان،قائم ایشان (امام زمان عج) مىباشد. )
انس بن مالک روایت مىکند:
وقتى از پیامبر پرسیدند کدامیک از اهل بیتخود را بیشتر دوست مىدارى،فرمود:حسن و حسین را، بارها رسول گرامى حسن و حسین را به سینه مىفشرد و آنان را مىبویید و مىبوسید.
ابو هریره که از مزدوران معاویه و از دشمنان خاندان امامت است در عین حال اعتراف مىکند که:
رسول اکرم (ص) را دیدم که حسن و حسین (ع) را بر شانههاى خویش نشانده بود و به سوى ما مىآمد،وقتى به ما رسید فرمود: هر کس این دو فرزندم را دوستبدارد مرا دوست داشته و هر که با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است.
عالىترین،صمیمىترین و گویاترین رابطهى معنوى و ملکوتى بین پیامبر و حسین را مىتوان در این جملهى رسول گرامى اسلام (ص) خواند که فرمود:
حسین از من و من از حسینم.
******************************
************************************************************
******************************
حسین (ع) نیز در سوم شعبان سال چهارم هجرى ( مطابق 20 دیماه سال چهارم ) زاده شد و بسان برادر برایش عقیقه کردند و صدقه دادند، او نیز در چنین خاندانى پرورش یافت و پس از برادر به امامت رسید تا آنکه بر ضد حکومت جابرانه و ضد اسلامى یزید قیام نمود و در عاشوراى سال 61 هجرى با شهادت خود و یارانش در کربلا، پرشورترین حماسه تاریخ بشریت را آفرید و بزرگترین درس آزادهگى و شرف و استقامت را آموخت.
زینب (ع)، سومین فرزند فاطمه علیها السلام در سال پنجم یا ششم متولد شد. هنگامى که به سن رشد رسید با پسر عمویش «عبد الله بن جعفر» ازدواج کرد. زینب که درس مبارزه و سخنورى را از مادرش فراگرفته بود پس از واقعه کربلا وظیفه ابلاغ پیام خون شهدا را بر عهده گرفت و با رشادتى شگفت آور به افشاگرى علیه رژیم ستمگر یزید پرداخت.
تولد ام کلثوم در سال هشت هجرى بود، تاریخ زندگى و وفات وى بدرستى روشن نیست؛ لیکن در زمان امام حسن مجتبى (ع) یعنى بین سالهاى 40 ـ 49 ه ـ وفات یافت و بنابراین در واقعه کربلا حضور نداشت.
فاطمه زهرا ( علیها السلام ) در تربیت فرزندانش سخت کوشا بود. در زیر این آسمان تنها فاطمه (ع) بود که توانست فرزندانى چون امام حسن علیه السلام قهرمان بزرگ صلح و امام حسین (ع) قهرمان بزرگ جهاد و شهادت و زینب سلام الله علیها قهرمان بزرگ صبر و استقامت را بپرورد.
آرى دامن پاک فاطمه (ع) یاراى پرورش چنین فرزندانى داشت و آغوش پر مهر على چنین شایسته بود.
بجز از على که آرد پسرى ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهداى کربلا را
******************************
************************************************************
******************************
از دیگر اخبار آن حضرت در مدینه آن است که چون پیامبر در روز احد مجروح شد،على (ع) با سپر خویش از چاه آب مىکشید و زخم آن حضرت را مىشست اما خون بند نمىآمد.ناگاه فاطمه از راه رسید و پیامبر را در آغوش کشید و بناى گریه نهاد.او حصیرى سوزاند و خاکستر آن را بر زخم نهاد و بدین ترتیب خونریزى قطع شد.
در روایتى آمده است:
« چون پیامبر به مدینه بازگشت فاطمه به پیشواز او آمد،وى کاسه آبى به دست داشت.پیامبر صورت خود را شست،شمشیر خود را به فاطمه داد و به او فرمود:دخترم خونهاى روى شمشیر را بشوى.على (ع) نیز شمشیر خود را به فاطمه داد و گفت:خونهاى این یکى را هم بشوى،به خدا سوگند این شمشیر امروز مرا تصدیق کرد.پیامبر به فاطمه گفت:شمشیرش را بگیر که شوهرت آن چه را که بر عهده داشتبه انجام رساند.پیامبر شمشیر خود را تنها به فاطمه مىداد در حالى که هیچگاه شمشیرش را به برخى از همسرانش نداد با آن که تعداد آنها هم بیشتر بود.پیامبر در مقابل فاطمه شجاعت على را ستود تا وى از دلیرى همسرش شادکام گردد. » در روز جنگ موته،زمانى که جعفر به شهادت رسید پیامبر (ص) بر فاطمه وارد شد.فاطمه فریاد« وا عماه » سر داده بود.پیامبر (ص) گفت:گریه کنندگان باید بر کسى همانند جعفر،مویه سردهند.فاطمه با پدر و شوهرش در روز فتح مکه خارج شد،در بلندترین نقطه صحرا چادرى براى پیامبر (ص) زدند.پیامبر در آن چادر نشست و در حال شست و شو بود و فاطمه او را مىپوشانید.و على (ع) وقتى شنید که ام هانى گروهى از بستگان همسرش از بنى مخزوم را در خانه خویش پناه داده،به سوى خانه او رفت.ام هانى على را نشناخت چون وى زره در بر کرده بود.ام هانى به وى گفت:اى بنده خدا من ام هانى هستم دختر عموى رسول خدا و خواهر على بن ابى طالب از خانه من دور شو.على (ع) گفت:هر که را پناه دادهاید بیرون کنید.ام هانى گفت:به خدا پیش پیامبر از تو شکایت مىبرم.
پس على (ع) کلاهخودش را برداشت و ام هانى او را شناخت و گفت:فدایتشوم من سوگند خوردم که از تو پیش رسول خدا شکایتبرم.على گفت:برو و به سوگند خود عمل کن.ام هانى نزد پیامبر آمد و ماجرا را بازگفت.پیامبر (ص) گفت:هر کس را که تو پناه دادهاى من پناه مىدهم.فاطمه در دفاع از شوهرش گفت:اى ام هانى آیا آمدهاى از على شکایت کنى که دشمنان خدا و دشمنان رسولش را ترسانده است؟!پس پیامبر گفت:خداوند سپاس سعى على را به جاى آورد و به خاطر نسبت ام هانى با على هر که را که او پناه داده است من نیز پناه مىدهم.در حقیقت پیامبر با اخلاق بزرگوارانه خویش میان مقام على و اکرام به ام هانى را به خاطر على (ع) جمع کرد.
******************************
************************************************************
******************************
در خانه پیامبر ( صلى الله علیه و آله) صداى شیون بلند بود. فرزندان فاطمه ( علیها السلام) حسن و حسین و زینب و ام کلثوم (س) مىگریستند، اما زهرا (س) بیش از هر کس از غم این مصیبت مىسوخت. على ( علیه السلام) در حالى که اشک از چشمانش جارى بود به غسل و کفن پیامبر (ص) مشغول گردید. قطرههاى آب بر پیکر پاک پیامبر (ص) فرو مىغلطید و در آن سوى این ماتمکده، عدهاى در سقیفه گرد آمده بودند تا در مورد جانشین پیامبر (ص) تصمیم بگیرند. هنوز کار شستشوى پیامبر (ص) تمام نشده فریاد الله اکبر برخاست على به عباس فرمود: این تکبیر براى چیست؟
عباس پاسخ داد: یعنى آنچه نباید بشود انجام شد.
دیرى نپایید جماعتى بسوى خانه فاطمه ( علیها السلام) به حرکت در آمدند از بیرون خانه صدایى بلند شد: بیرون بیایید وگرنه همه شما را آتش مىزنیم.
خانه فاطمه ( علیها السلام) خانه وحى بود. خانهاى که پیامبر ( صلى الله علیه و آله) هرگاه مىخواست به آن وارد شود اجازه مىگرفت، جبرئیل بدون اجازه به درون آن خانه وارد نمىشد، اما با کمال تاسف پس از رحلت پیامبر(ص) خانه مورد هجوم واقع شد و اهل آن مورد اهانت و تهدید قرار گرفتند، این حادثهاى نیست که ساخته و پرداخته شیعه باشد زیرا قدیمترین و موثقترین مورخان اهل سنت نظیر طبرى، ابن قتیبه دینورى، بلاذرى و ابن عبد ربه به نقل این واقعه پرداختهاند. هر چند هرگز قصد ما این نیست که با بیان این مطالب احساسات عدهاى از برادران مسلمان خویش را نادیده انگاریم زیرا آنان که در گذر این حادثه بودند اکنون نزد خدایند و او بهترین داورست، لیکن ذکر بیطرفانه حقایق تاریخى امرى است که یک تاریخ نگار امانتدار از بیان آن ناچار است. بلاذرى ـ متوفاى 276 ه. و ابن عبدربه ـ متوفاى 328 ـ پیرامون این حادثه چنین مىنویسند:
پس از ماجراى سقیفه عدهاى بسوى خانه وحى براه افتادند در بیرون خانه عمر فریاد زد بیرون بیایید! بیرون بیایید و گرنه خانه را با اهلش آتش مىزنیم!
فاطمه (ع) به در حجره رفت و در آنجا عمر را دید که آتشى در دست دارد.
فاطمه (ع) فرمود: عمر مگر از خدا نمىترسى چه شده است؟
عمر پاسخ داد: باید على و بنىهاشم به مسجد بیایند و با خلیفه رسول الله بیعت کنند! فاطمه (س) پاسخ داد کدام خلیفه؟ خلیفه رسول الله اکنون در کنار پیکر پیامبر (ص) نشسته است. عمر پاسخ داد: ابوبکر پیشواى مسلمین است. مردم در سقیفه با او بیعت کردهاند. بنى هاشم هم باید با او بیعت کنند. اگر هم نیایند خانه را با اهلش به آتش مىکشم مگر اینکه بیعت را بپذیرند.
فاطمه (س) فرمود: عمر آیا مىخواهى خانه ما را آتش بزنى؟
و او گفت: بله.
طبرى ـ متوفاى 310 ه ـ که برخى او را پیشواى تاریخ نگاران اهل سنت مىدانند با همه احتیاطى که بطور معمول در نگاشتن چنین مطالبى دارد مىنویسد:
عمر بسوى خانه على رفت. در آنجا گروهى از مهاجران و طلحه و زبیر گرد آمده بودند. صدا زد سوگند بخدا اگر براى بیعت با ابوبکر بیرون نیایید شما را آتش خواهم زد. زبیر با شمشیر از نیام برآمده بیرون جهید. اما پایش لغزید و با صورت به زمین خورد مردم بر سرش ریختند و او را گرفتند.
ابن قتیبه دینورى ـ متولد 213 و متوفاى 276 ـ ماجرا را چنین نوشته است: ابوبکر رضى الله عنه سراغ عدهاى را که از بیعتش تخلف کرده و نزد على کرم الله وجهه گرد آمده بودند گرفت، سپس عمر را نزد آنان فرستاد. عمر بر در خانه آمد و اهل خانه را فراخواند اما آنان از خانه بیرون نیامدند. او مقدارى هیزم خواست و گفت: بخدایى که جان عمر بدست اوست بیرون مىآیید یا خانه را با آنکس که در اوست به آتش مىکشم! به او گفتند: اى اباحفص! فاطمه در خانه است؟ پاسخ داد: اگرچه او در خانه باشد.
شهرستانى در کتاب الملل و نحل از قول نظام یکى از علماى بزرگ معتزله ـ متوفاى 231 نقل مىکند: در روز بیعت به شکم فاطمه چنان ضربتى خورد که فرزندش (محسن) را سقط کرد.
در منابع شیعه ماجرا با صراحت بیشترى بیان شده است سلیم بن قیس هلالى ـ متوفاى 90 ه ـ . چنین مىنویسد: وقتى اهلبیت در پاسخ تهدیدها از خانه بیرون نیامدند درب خانه به آتش کشیده شد. فاطمه ( علیها السلام) پشت درب خانه آمد و در این ماجرا بین درب و دیوار قرار گرفت و بر او فشارى سخت وارد شد. قنفذ با تازیانه بر بازوى فاطمه ( علیها السلام) نواخت. طبرى شیعى ـ متوفاى قرن 4 ـ مىنویسد: قنفذ با غلاف شمشیر به او زد محسن فاطمه (س) سقط شد و بدان خاطر به بیمارى سختى دچار گشت.
******************************
************************************************************
******************************
جایگاه وایوانى مسقّف در مدینه که مربوط به قبیله بنى ساعده بوده ومردمان در مشاوراتشان در آن گرد مى آمدند .
این جایگاه به لحاظ حادثه اى که در آن رخ داده ، در تاریخ اسلام معروف است وداستان به طور خلاصه از این قرار بوده :
پیغمبر اسلام در مرض موت خود اسامة بن زید را فرمان داد که هر چه سریعتر در رأس لشکرى انبوه از مهاجرین وانصار ، به سوى موته فلسطین به جنگ رومیان بشتابد، وافرادى را مانند ابوبکر وعمر به همراهى اسامه نام برد وبسیار در بسیج این لشکر تأکید نمود ، وحتّى اسامه گفت : « شما اکنون بیمارید وما دل ندهیم شما را بدین حال رها سازیم » . حضرت فرمود : « خیر ، امر جهاد را نتوان به هیچ عذرى بر زمین نهاد » . کسانى در امر فرماندهى اسامه اعتراض نمودند وحضرت با کمال جدّیّت ، صلاحیّت وى را مورد تایید قرار داد . بالاخره اسامه طبق دستور از مدینه خارج شد وبه یک فرسنگى مدینه ، لشکرگاه ساخت ومنادى پیغمبر ، مدام در شهر ندا مى داد که : « مبادا کسى از لشکر اسامه تخلّف کند وبجا ماند » . ابوبکر وعمر وابوعبیده جرّاح نیز از جمله کسانى بودند که شتابان خود را به لشکر رساندند . رفته رفته بیمارى پیغمبر شدّت یافت وکسانى که در مدینه بودند ، به عیادت حضرت مى رفتند وچون از نزد پیغمبر برمى خاستند ، سرى به سعد بن عباده که آن روز بیمار بود ، مى زدند . وبالجمله دو روز پس از حرکت اسامه ، چاشتگاه دوشنبه بود که پیغمبر دار فانى را وداع گفت وشهر مدینه یک پارچه شیون شد ولشکر به مدینه بازگشت . ابوبکر که بر شترى سوار بود ، یک راست به درب مسجدالرّسول آمد وصدا زد : « اى مردم شما را چه شده که در هم مى جوشید ؟! اگر محمّد مرده ، خداى محمّد که نمرده » . واین آیه تلاوت نمود : (وما محمَّد الاّ رسول قد خلت من قبله الرُّسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابکم ...)در این حال جماعت انصار به سراغ سعد بن عباده رفته ، وى را به سقیفه بنى ساعده آوردند ، وچون عمر شنید ابوبکر را خبر داد وهر دو به اتّفاق ابوعبیده جراح به سوى سقیفه شتافتند ، خلق انبوهى را در آنجا گرد آمده یافتند که سعد در میان آنها به بستر بیمارى خفته بود ، نزاع در گرفت وابوبکر ضمن سخنرانى مفصّلى گفت : « اى مردم ! من چنین صلاح مى دانم که شما با یکى از این دو (عمر یا ابوعبیده) بیعت کنید که این دو از هر جهت به این امر شایسته اند ». ولى عمر وابوعبیده هر دو گفتند : « ما هرگز بر تو که سابقه بیشترى در اسلام دارى ویار غار پیغمبر نیز بوده اى پیشى نگیریم وتو به این امر اولویّت دارى » . انصار گفتند : « ما بیم آن داریم که یک تن اجنبى که نه از ما باشد ونه از شما این سمت را اشغال کند . لذا بهتر آن مى دانیم که امیری از ما باشد و امیری از شما مهاجرین » ابوبکر چون چنین شنید بپاخاست و نخست فصلی مهاجران را ستود و سپس به مدح انصار پرداخت و گفت: « شما گروه انصار، امتیاز و فضیلتتان و حقی که بر اسلام و مسلمین دارید قابل انکار نیست زیرا شما بودید که خداوند، شما را انصار دین و یاران پیغمبر خود خواند و شهرتان را محل هجرت پیغمبر خویش کرد و بعد از مهاجرین پیشین کسی به رتبه و منزلت شما نرسد لذا شایسته چنین باشد که آنها (مهاجرین) امیر بودند و شما وزیر ». حباب بن منذر انصاری بپاخاست و خطاب به انصار ضمن بیاناتی مهیج و احساس برانگیز گفت : « مبادا این پیشنهاد ابوبکر را بپذیرید و به کمتر از این که امیری از ما و امیری از آنها باشد رضا دهید ». در این حال عمر برخاست و گفت: « ابدا چنین نخواهد شد که دو شمشیر در یک غلاف جای گیرد، چگونه عرب بدین تن دهد که پیغمبرش از تباری بود و خلیفه پیغمبرش از تبار دیگر، ما عشیره و تبار پیغمبریم و به این دلیل ما در امر جانشینی او اولویت داریم و جز آشوب طلبان کسی با ما در این مسئله مخالفت نکند » باز هم حباب بپاخاست و گفت: « ای انصار! دست نگه دارید و سخنان این نادان و یارانش گوش مدهید و اگر خواسته ما را نپذیرفتند آنها را از شهر و دیار خویش برانیم. اکنون وقت آن رسیده که شمشیرها از غلاف برون کشیم و اگر یکی از شما سخن مرا رد کند با این شمشیر کارش را بسازم ». عمر گفت: « نظر به اینکه میان من و حباب در حال حیات پیغمبر اختلافی بوده و ازآن زمان عهد کرده ام که با وی سخن نگویم لذا تو ای ابوعبیده پاسخش را بده ».
پس ابوعبیده به سخن آمد وفصلى انصار را ستود ، در این بین بشیر بن سعد که یکى از رؤساى انصار بود ، دید انصار مصمّمند به سعد بن عباده راى دهند حسد بر او غالب گشت وبر این شد که دست از یارى انصار برداشته جانب مهاجرین گیرد لذا به بیاناتى رسا مردم را به ترجیح مهاجران ترغیب نمود . وآن بخش از انصار که وى را از خود میدیدند سخنان او را پذیرا شدند . ابوبکر چون زمینه را مساعد دید گفت : « اى مردم ! این عمر واین ابوعبیده هر دو از بزرگان قریشند به هر یک از آن دو که بیعت کنید شایسته باشد » . عمر وابوعبیده گفتند : « ما هرگز بر تو پیشى نگیریم ، دستت را بده که با تو بیعت کنیم » . بشیر بن سعد که خود رئیس قبیله اوس بود گفت : « من نیز سومین شما باشم » . قبیله اوس که ناظر صحنه بودند همه به تبع رئیس خویش به سوى ابوبکر آمده وبه بیعت با وى پرداختند ، وآنچنان ازدحام شد که نزدیک بود سعد زیر پاها له شود و او فریاد میزد : « مرا کشتید » ! وعمر میگفت : « بکشیدش . خدا او را بکشد » . قیس ـ پسر سعد ـ چون این سخن از عمر شنید برجست وریش عمر بگرفت وگفت : « اى پسر صهاک (نام جدّه حبشیّه عمر) که در جنگ فرار میکنى ودر جاى امن شیرى ! اگر موئى از سعد کم شود سرت را میشکنم» . ابوبکر گفت : «اى عمر آرام باش که مدارا بهتر است » . وبالاخره سعد بیمار را بى آنکه بیعت کند خزرجیان به خانه بردند .
وچون ماجراى سقیفه به پایان رسید وهر کس به خانه خویش بازگشت ابوبکر کس به نزد سعد فرستاد که : « مردم همه بیعت نمودند تو نیز بیا وبیعت کن » . وى امتناع نمود وابوبکر پیوسته اصرار میورزید. بشیر بن سعد گفت : او را رها کنید که وى بر سر لجاجت افتاده بیعت نخواهد کرد ، تا کشته شود وکشته نشود تا هر دو قبیله اوس وخزرج را به کشتن دهد وآسوده باشید که بیعت نکردن او هیچ ضرر وزیانى نخواهد داشت . سخن او را پذیرفتند وسعد بیعت ننمود تا دوران خلافت ابوبکر سپرى گشت وچون نوبت به عمر رسید سعد از خشونت عمر بترسید واز مدینه به شام رفت ودر حوران شام سکنى گزید وپس از چندى بمرد وسبب مرگش آن بود که شب هنگام تیرى به سوى او رها گشت وبه حیاتش خاتمه داد وشایع شد که جنّیان او را کشته اند .
واما على در آن اوان به تجهیز پیغمبر(ص) مشغول بود چه تا سه روز مردم میآمدند وبر جسد حضرت نماز مى گزاردند. پس از دفن پیغمبر على در مسجد نشسته بود وجمعى هم در حضور او بودند که عمر وارد شد وگفت : « چرا اینجا نشسته اید ونمیروید با ابوبکر بیعت کنید که همه انصار وغیر انصار بیعت نمودند » ؟! افرادى که در مسجد بودند همه رفتند ، على وجمعى از بنى هاشم که با او بودند برخاسته به سوى خانه شدند ، عمر به اتفاق چند تن به خانه على رفت وفریاد زد : « که چه نشسته اید چرا نمیروید بیعت کنید » ؟! زبیر دست به شمشیر برد . عمر به همراهان گفت : « این سگ را از من دفع کنید » . سلمة بن سلامه شمشیر از دست زبیر بگرفت وعمر شمشیر را به زمین زد تا شکست ، جماعت بنى هاشم که در آنجا بودند همه بیرون شده رفتند وتک تک با ابوبکر بیعت نمودند ، تنها على ماند ، عمر گفت : « تو نیز بیعت کن . على گفت : به همان دلیل که شما جهت اولویت خویش بر انصار دلیل آوردید که ما خویشان پیغمبریم من بر شما اولایم وشما خود میدانید که من چه در حیات پیغمبر وچه پس از درگذشت او از هر کسى به او نزدیکتر بودم ، ومیدانید که او مرا وصىّ خویش ساخت وهمواره در کارها با من مشورت میکرد و رازدار خاص او من بودم ومن نخستین کس بودم که به او ایمان آوردم وسوابق مرا در جنگ ها وفداکارى ها ونیز آگاهیم را به کتاب وسنت خبر دارید ودانش دینى وبصیرت وپیش بینیم در امور وزبان گویا ودل پر جرأتم را میدانید ، شما به کدام امتیاز خویشتن را بر من مقدم میدانید ؟ اگر از خدا بیم دارید انصاف دهید وگرنه بدانید که به من ستم کرده حق مسلّم مرا پایمال نمودید ». عمر گفت : « آیا بهتر نیست از خویشانت تبعیت کنى ومانند آنها بیعت نمائى » ؟ على گفت: « این را از خودشان بپرسید » . آن دسته از بنى هاشم که بیعت کرده بودند گفتند : « هرگز کار ما ملاک عمل على با آن سوابق وعلم ودین وحقى که بر اسلام دارد نخواهد بود » . عمر گفت : « به هر حال تو خواه ناخواه باید بیعت کنى » . على گفت : « اى عمر ! تو اکنون شیرى میدوشى که خود در آن سهمى دارى ومنتظرى روزگارى نوبت به خودت رسد ، بدان که من از تو نترسم وبه تو وقعى ننهم وبیعت نکنم » . ابوبکر چون حالت خشم در على مشاهده نمود به جبران سخنان عمر از در پوزش در آمد وگفت : « اى اباالحسن ! ناراحت مباش . ما تو را اکراه نکنیم آزادى هر آنچه مصلحت دانى همان کن » .
ابوعبیده برخاست وگفت : « اى پسر عم ! ما منکر فضل تو وعلم وتقواى تو ونیز قرابتت به رسول الله نیستم ولى تو جوانى وابوبکر پیرى از پیران قوم تو میباشد و او بهتر میتواند این بار گران را به دوش کشد . بعلاوه کار هر چه بود تمام شد واگر عمر تو وفا کند روزى نوبت به تو نیز میرسد واین امر بدون هیچگونه اختلافى به تو واگذار میگردد چه تو بى شک سزاوار خلافتى ، از اینها گذشته این مردم کینه هایى از تو به دل دارند ، بیش از این آتش فتنه میفروز » . على گفت : « اى گروه مهاجر وانصار ! خدا را از یاد مبرید وزعامت وسرپرستى مسلمین را که خاص محمّد وخاندان او میباشد وشما خود به این امر از هر کسى آگاه ترید از خانه پیغمبر برون مبرید در صورتى که شما میدانید احاطه من به کتاب خدا ودانش من به علوم دین وبصیرتم در امر رعیت دارى وسرپرستى امور مسلمین از همه بیشتر وبهتر است ، شما سوابق نیکوى خود را به این کار جدیدتان تباه مسازید » . در این حال بشیر بن سعد وگروهى از انصار گفتند : « اى ابوالحسن ! اگر این سخن را پیش از آنکه با ابوبکر بیعت کنیم از تو شنیده بودیم بى شک از تو مى پذیرفتیم وحتى دو نفر هم در باره تو اختلاف نمى نمودند » .
تا اینجاى مطلب را هم ابن قتیبه در الامامة والسیاسة وهم ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه نقل کرده اند .
على گفت : « اى مردم ! آیا شایسته بود که من جنازه پیغمبر (ص) را غسل نداده ودفن نکرده رها سازم وبر سر جانشینى ومقام ریاست او نزاع کنم ؟! من فکر نمى کردم شما به این کار مبادرت ورزیده ، به خود اجازه دهید با ما اهلبیت پیغمبر در این حق مسلّممان نزاع کنید ».
تا اینجا را ابن قتیبه نقل کرده وادامه میدهد که على از آنجا بیرون شد وشب هنگام فاطمه را بر مرکبى سوار کرد و او را به مجالس انصار برد وفاطمه از آنها مدد میخواست وآنها در جواب مى گفتند : « اگر همسر وپسر عمت پیش از اینکه ابوبکر پیشنهاد کند به ما میگفت او را رد نمى کردیم » . وعلى میگفت : « آیا سزاوار بود من جسد پیغمبر را در خانه رها کنم ودفن ناکرده بر سر ریاست نزاع کنم » ؟! وفاطمه میگفت : « ابوالحسن همان که شایسته بوده عمل نموده ولى مردم کارى کردند که خدا از حساب آن نگذرد وباید جواب خدا را بدهند » .
نقل ابن قتیبه تا اینجا به پایان رسید .
پس على به جمع حاضر در مسجد خطاب نمود وگفت : « مگر شما روز غدیر را فراموش کردید ؟ مگر نه پیغمبر در آن روز حجت بر همه تمام کرد ودگر جاى سخنى براى کسى نگذاشت ؟ شما را به خدا سوگند میدهم یکى از شما که این سخن پیغمبر(ص) «من کنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه ...» را شنیده برخیزد وگواهى دهد » . زید بن ارقم گوید : « دوازده نفر از بدریین برخاستند وشهادت دادند ، من نیز به یاد داشتم ولى کتمان نمودم که بر اثر آن چشمم را از دست دادم » .
چون سخن به اینجا رسید سر وصدا بلند شد وغوغا در گرفت وعمر ترسید که طرفداران على زیاد شوند دستور ختم مجلس داد ومردم را پراکنده ساخت وگفت : « آن خداست که دلها را برمى گرداند و تو اى على ! از گفتار این مردم طرفى نخواهى بست » .
ابن قتیبه مطلب را چنین دنبال مى کند که ابوبکر ، شنید جمعى از کسانى که بیعت نکرده اند در خانه على گرد آمده اند ، عمر را به سوى آنها فرستاد ، وى از بیرون خانه فریاد زد که بیرون آئید . آنها بیرون نمیشدند، عمر دستور داد هیزم بیاورید وگفت : سوگند به آنکه جان عمر بدست او است اگر بیرون نیائید خانه بر سرتان به آتش کشم . به وى گفتند : اى ابوحفص فاطمه در این خانه است ! گفت : گرچه او نیز باشد . پس از این تهدید عمر هر که در خانه بود بیرون شدند وبیعت کردند وعلى گفته بود سوگند یاد کرده ام که از خانه برون نیایم وردا به دوش نیفکنم تا اینکه قرآن را جمع کنم . در این حال فاطمه به درب خانه آمد وگفت : من هیچ گروه بد برخوردتر از شما سراغ ندارم که جنازه پیغمبر (ص) را بى غسل وکفن رها ساخته وبدون اینکه با ما خانواده اش مشورت کنید یا ما را ذى حق بدانید به هواى دل خویش به دنبال پست ومقام باشید ! پس عمر به نزد ابوبکر شد وگفت : آیا این متخلّف را همچنان بیعت ناکرده رها میکنى؟! ابوبکر غلام خود قُنفُذ را گفت برو وبه على بگو بیاید . قنفذ به نزد على رفت . على گفت : چه میخواهى ؟ وى گفت : خلیفه پیغمبر (ص) ترا میخواند . على گفت : چه زود به پیغمبر دروغ بستید ! قنفذ پاسخ را به ابوبکر رساند . وى لختى بگریست وعمر باز همان را تکرار کرد وابوبکر باز هم قنفذ را فرستاد وهمان جواب شنید وبه نزد ابوبکر بازگشت وابوبکر باز هم فصلى بگریست . پس عمر برخاست وجمعى را با خود خواند وبه درب خانه فاطمه رفتند ، در زدند ، فاطمه چون صداى آنها بشنید گریه کنان با صداى بلند فریاد زد که اى رسول خدا ما خانواده ات چه ستمها از دست پسر خطاب وپسر ابوقحافه میکشیم؟! آنها چون صداى گریه فاطمه بشنیدند آنچنان بگریستند که نزدیک بود جگرهاشان پاره پاره شود ، عده اى برگشتند ولى عمر وچند تن از همراهان ماندند وعلى را از خانه برون کرده به نزد ابوبکر بردند و او را به بیعت خواندند . على گفت : اگر نکنم ؟ گفتند : به خدا سوگند گردنت بزنیم . على گفت : اگر چنین کنید بنده خدا وبرادر رسول خدا را کشته اید ؟ عمر گفت : بنده خدا آرى اما برادر رسول خدا خیر . ابوبکر ساکت بود وچیزى نمیگفت . عمر به وى گفت : چرا فرمان نمیدهى ؟! وى گفت : تا گاهى که فاطمه در کنار او ایستاده اکراهش نکنم . در این حال على رو به سوى قبر پیغمبر کرد وبا گریه وفریاد همى این جمله تکرار مینمود : «یا ابن ام ان القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی».
پس از چندى فاطمه ارث خود فدک را از ابوبکر مطالبه نمود ، وى ابا کرد ( به « فدک » رجوع شود ) وبالجمله هر چه بود ، بگذاریم وبگذریم ، فاطمه بیمار شد ، همان بیمارى که به حیاتش خاتمه داد . عمر به ابوبکر گفت : بیا به نزد فاطمه رفته از او پوزش بخواهیم که وى را به خشم آورده ایم. پس به اتفاق به درب خانه فاطمه رفته اذن ورود خواستند ، فاطمه اجازه نداد ، على به هر اصرارى که بود فاطمه را به ورود آنها به خانه راضى ساخت وآن دو را به خانه برد وبه درب حجره فاطمه نشستند ، فاطمه روى از آنها برگردانید ، سلام کردند ، فاطمه آنها را پاسخ نداد ، ابوبکر گفت : اى حبیبه رسول ! به خدا سوگند که خویش پیغمبر را از خویش خود بهتر وترا از عایشه دوست تر دارم وآرزو میکردم که روز مرگ پدرت مرده بودم وپس از او زنده نمیماندم ، تو گمان میکنى این من که مقام ومنزلت وفضیلت ترا میدانم بى سببى ارث ترا از تو دریغ دارم ؟! آخر من خود از پیغمبر شنیدم فرمود : ما گروه پیامبران چیزى را به ارث نگذاریم وآنچه از ما بجا ماند صدقه است . فاطمه گفت : اگر حدیثى را از رسول خدا براى شما نقل کنم میپذیرید ؟ گفتند : آرى بگو . فاطمه گفت : شما را به خدا سوگند آیا نشنیدید که پیغمبر ( ص ) فرمود : خوشنودى فاطمه خوشنودى من وخشم فاطمه خشم من است وهر که دخترم فاطمه را دوست دارد مرا دوست داشته وهر که فاطمه را شاد سازد مرا شاد ساخته وهر کس فاطمه را به خشم آرد مرا به خشم آورده ؟ گفتند : آرى این را از پیغمبر شنیدیم . فاطمه گفت خدا وملائکه خدا را گواه میگیرم که شما دو نفر مرا به خشم آورده اید ومرا خوشنود نساخته اید وچون پیغمبر را ملاقات کنم نزد او از شما شکایت خواهم کرد . ابوبکر گفت : بخدا پناه میبرم از خشم او و خشم تو اى فاطمه . پس ابوبکر بگریست آن قدر که نزدیک بود قالب تهى کند وفاطمه همى گفت: پس از هر نماز نفرینت خواهم کرد . ابوبکر گریه کنان از خانه فاطمه بدر آمد ، مردم به گردش جمع شدند ، وى به مردم گفت : آیا سزاوار است که هر یک از شما شب در آغوش همسر خویش آسوده بخسبد ومن در این وضع اسف بار شب را به صبح رسانم؟! مرا به بیعت شما نیازى نباشد هم اکنون بیعت خویش از من بردارید .
مردمان گفتند : اى خلیفه رسول تو خود بهتر دانى ولى اگر قرار باشد که این گونه امور سد راه امثال شما گردد امر زعامت مسلمین سامان نگیرد ودین قرار نیابد . ابوبکر گفت : بخدا سوگند اگر این مسئله نبود همانا یک شب در بستر نمى خفتم که بیعتى از کسى به گردنم باشد با آنچه که از فاطمه دیدم وشنیدم .
******************************
************************************************************
******************************
« فدک، روستایى است که فاصله آن تا مدینه دو روز و بنا بر قولى سه روز است.در آن چشمهاى جوشان و درختان نخل فراوانى است. خداوند در سال هفتم هجرت این زمین را از راه انعقاد صلح به غنیمتبه رسول خدا (ص) داد.و سرزمینى است که از راه صلح فتح شده است.در برخى موارد جان مردم آن سرزمین حفظ مىشود و زمین آنان متعلق به خود آنهاست و در برخى موارد مصالحه مىکنند که تمام یا قسمتى از آن سرزمین از آن پیامبر (ص) باشد.این سرزمینى بود که هیچ مرکب و مرکب سوارى در آن نتاخته بود و تماما و خالصا متعلق به پیغمبر است. »
در این مجلد،ما در دو جا از فدک یاد کردهایم،یکى پس از ذکر«غزوه خیبر»و دیگرى پس از ذکر«سریه ذات السلاسل»،زیرا پیامبر (ص) سریهاى را با على (ع) به فدک اعزام کرد چون پى برده بود که مردم فدک مىخواهند با اهالى خیبر بر ضد پیامبر (ص) همدستشوند.این واقعه پیش از فتح خیبر روى داده است.اهل فدک با شنیدن خبر آمدن على (ع) ،و همراهانش راه گریز در پیش گرفتند.على (ع) ،نیز اموال و داراییهاى آنان را به غنیمت گرفت.اما فدک آن روز توسط مسلمانان فتح نشد.در پى این سریه مردم فدک که ترسیده بودند دست از یارى اهالى خیبر برداشتند و چون خیبر به دست مسلمانان افتاد،مردم فدک بیشتر بیمناک شده به پیامبر (ص) پیغام فرستادند و با او مصالحه کردند.
محدثان و سیره نویسان و مورخان و از جمله محمد بن اسحاق صاحب کتاب المغازى روایت کرده است:
« چون رسول خدا (ص) از کار خیبر فراغ یافت،خداوند در دلهاى ساکنان فدک ترسانداخت.آنان به رسول خدا (ص) پیغام دادند و با او بر نیمى از فدک مصالحه کردند. » وى گوید:« فدک خالصا از آن رسول خدا (ص) بود زیرا هیچ مرکب و مرکب سوارى بر آن نتاخته بود.
پیامبر مردم فدک را در همان دیارشان ابقا کرد و با آنان بر همین نیمه از زمین پیمان مزارعه و مساقات بست.
چون پیامبر (ص) چشم از جهان فروبست فاطمه خواستار میراث خود شد.ابو بکر از پیامبر (ص) روایت کرد که گفت:ما گروه پیامبران،ارث برجاى نمىگذاریم و آن چه باقى گذاریم صدقه است.اصولیون اهل سنت نیز به این حدیث،بنا بر آن که خبر واحد را حجت مىدانند،احتجاج مىکنند. » آنها مىگویند:ابو بکر این حدیث را نقل کرده است و اصحاب آن را پذیرفتهاند پس اجماع شده است.
از طرفى فاطمه خواستار عطا (نحله) خویش شد و گفت که پیامبر فدک را به او بخشیده است.ابو بکر از او شاهد خواست.على و ام ایمن براى فاطمه گواهى دادند اما ابو بکر گفت:اى دختر رسول خدا!مىدانى که جز شهادت دو مرد یا شهادت یک مرد و دو زن مورد قبول نیست.
ابن ابى الحدید گوید:
« از على بن الفارقى مدرس مدرسه غریبه بغداد پرسیدم:آیا فاطمه در ادعاى خود راستگو بود؟گفت:آرى گفتم.پس چرا اگر راست مىگفت ابو بکر فدک را به او باز پس نداد؟!تبسمى کرد و با همه وقار و جدیت و حیاى خود سخن لطیف و نیکویى گفت.وى اظهار داشت:اگر آن روز ابو بکر به مجرد دعوى فاطمه،فدک را به او پس مىداد،فردا دوباره فاطمه پیش او مىرفت و براى همسر خویش خلافت را ادعا مىکرد و ابو بکر را از مقام خلافتخلع مىکرد و آنگاه ابو بکر هیچ عذر و دفاعى از خود نداشت.زیرا ابو بکر به خود قبولانیده بود که فاطمه در آن چه ادعا مىکند راستگوست و براى اثبات ادعاى خود به بینه نیاز ندارد! »
ابن ابى الحدید گوید:
« اگر چه الفارقى این حرف را به طنز و شوخى گفته است اما سخن او را مىتوان درست دانست .»
فاطمه به روایت ابو بکر اذعان نکرد و همچنان بر گرفتن عطاى خویش از پیامبر (ص) پاى فشارى به خرج مىداد.
بخارى در صحیح در باب«فرض الخمس»از عایشه ام المؤمنین نقل کرده است که فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص) پس از وفات پیامبر از ابو بکر خواست میراثش را از آن چه که خداوند به پیامبرش بخشیده بود،برایش تقسیم کند.اما ابو بکر به او گفت:
رسول خدا فرموده است:« ما ارث نمىگذاریم و آن چه پس از ما باقى بماند صدقه است. »فاطمه (س) با شنیدن این جواب خشمگین شد و از ابو بکر تا گاه مرگ کناره جست.او شش ماه پس از رسول خدا زیست.
عایشه گوید:فاطمه خواستار بهره خود از میراث رسول خدا (ص) از خیبر و فدک و صدقهاش در مدینه شد،اما ابو بکر از دادن آنها امتناع کرد.
بخارى همچنین در صحیح همان قولى را که از کتاب المغازى درباره غزوه خیبر نقل کردیم،آورده است تا آن جا که مىگوید:
« وقتى ابو بکر از باز پس دادن فدک امتناع ورزید فاطمه از او به کلى دورى جست و با او سخن نگفت تا آن که از دنیا رفت.چون وفات یافت همسرش شبانه او را به خاک سپرد و ابو بکر را مطلع نساخت و خود بر پیکر او نماز گزارد. »
ابن سعد در طبقات به سند خود از عروة بن زبیر نقل کرده است که عایشه همسر پیامبر (ص) به او خبر داد که فاطمه دختر رسول خدا پس از وفات پیامبر (ص) از ابو بکر خواست تا میراث او را که خداوند به پیامبرش ارزانى داشته بود،برایش تقسیم کند، اما ابو بکر به او گفت که رسول خدا فرمود:
« ما میراث برده نشویم و آن چه بر جاى گذاریم صدقه است. »فاطمه از شنیدن این سخن خشمگین شد،وى شش ماه پس از وفات پیامبر (ص) زیست.
بخارى در باب سخن رسول خدا (ص) که فرمود:«لا نورث،ما ترکناه صدقة»به اسناد خود از معمر از زهرى از عروه از عایشه،نقل کرده است که فاطمه و عباس نزد ابو بکر آمده خواستار میراث خود از رسول خدا شدند.آن دو در آن هنگام براى گرفتن زمین پیامبر از فدک و سهم او از خیبر آمده بودند.ابو بکر به آن دو گفت:از رسول خدا شنیدم که مىفرمود:
« ما ارث برده نشویم آن چه باقى گذاریم صدقه است.که خاندان محمد (ص) از این مال مىخورند. »
وى گوید:
« پس فاطمه از ابو بکر دورى جست و تا زمانى که مرد با ابو بکر سخن نگفت .»
اما احمد نیز از عبد الرزاق از معمر،همین روایت را نقل کرده است.همچنین احمد از یعقوب بن ابراهیم از پدرش از صالح بن کیسان از زهرى از عروه از عایشه،نقل کرده است کهگفت:
فاطمه (س) پس از وفات رسول خدا (ص) از ابو بکر خواست تا میراثش را از آن چه که خداوند بر پیامبر بخشیده بود،تقسیم کند. اما ابو بکر به او گفت:رسول خدا (ص) فرمود:
« ما ارث برده نشویم و آن چه باقى گذاریم صدقه است. » فاطمه خشمگین شد و ابو بکر را ترک کرد و تا زمان مرگ با او سخن نگفت. وى شش ماه پس از پیامبر زندگى کرد.آنگاه وى تمام حدیث را نقل کرده است.ابن کثیر در تاریخ خود از امام احمد نقل کرده است که گفت:چنان که معلوم است على هم به این روایت اذعان نکرده است.او در یکى از خطبههایش گوید:
« بلى در دست ما از آن چه آسمان بر آن سایه افکنده بود تنها فدک بود که نفوس گروهى بر آن بخل به خرج دادند و نفوس گروه دیگرى از آن گذشتند و چه خوب داورى استخداوند. »
******************************
************************************************************
******************************
روزى چند از این ماجرا نگذشته بود که حادثه دیگرى رخ داد.
دهکده فدک ملک شخصى نیست و نباید در دست دختر پیغمبر بماند!حاکم مسلمانان بمقتضاى راى و اجتهاد خود نظر مىدهد: آنچه بعنوان (فىء) در تصرف پیغمبر بود،جزء بیت المال مسلمانان است و اکنون باید در دست خلیفه باشد.بدین جهت عاملان فاطمه (ع) را از دهکده فدک بیرون راندهاند.
فدک چنانکه نوشتیم،چون با نیروى نظامى گرفته نشد،و مردم آن با پیغمبر آشتى کردند،خالصه او بحساب مىآمد.وى نخست در آمد این مستغل را بمصرف مستمندان بنى هاشم،شوى دادن دختران،داماد کردن پسران آنان،و مصرفهاى دیگر مىرسانید. سپس آنرا بدخترش فاطمه داد اکنون خلیفه چنین تشخیص داده است که پیغمبر بعنوان رئیس مسلمانان در آن مال تصرف مىکرده است،نه بعنوان مالک.پس حالا هم حق تصرف در آن با حاکم است،نه با دختر پیغمبر.فاطمه (ع) ناچار نزد ابو بکر رفت و گفتگوئى چنین میان آنان رخ داد:
-ابو بکر!وقتى تو بمیرى ارث تو به چه کسى مىرسد؟
-زنان و فرزندانم!
-چه شده است که حالا تو وارث پیغمبرى نه ما؟
-دختر پیغمبر!پدرت درهم و دینارى زر و سیم بجا نگذاشته!
-اما سهم ما از خیبر و صدقه ما از فدک چه مىشود؟
-از پدرت شنیدم که« من تا زنده هستم در این زمین تصرف خواهم کرد و چون مردم مال همه مسلمانان خواهد بود ».
-ولى پیغمبر در زندگانى خود این مزرعه را به من بخشیده است!
-گواهى دارى؟
-آرى.شوهرم على (ع) و ام ایمن گواهى مىدهند.
-دختر پیغمبر مىدانى که ام ایمن زن است و گواهى او کامل نیست.باید زنى دیگر هم گواهى دهد.
یا مردى را گواه بیاورى.
و بدین ترتیب فدک بتصرف حکومت در آمد.
آیا گفتگو بهمین صورت پایان یافته؟آیا پیغمبر فدک را بدخترش نبخشیده است؟آیا راویان عصر بنى امیه و عباسیان و گروههاى دیگر تا آنجا که توانستهاند،داستان را شاخ و برگ ندادهاند.حدیثها نساخته و عبارتهاى حدیث را فزون و کم نکردهاند؟چنانکه بارها نوشتهام روایتسازى و یا دگرگون ساختن متن روایتها در آن دورهها کارى رایجبوده است. نقادان حدیثشمار روایتهاى ساخته شده را افزون از چهار صد هزار نوشتهاند اینجاست که براى دریافتحقیقتباید از قرینههاى خارجى کمک گرفت.
ما مىدانیم در طول دویستسال پس از این واقعه،فدک چند بار دستبدست گشته است.عثمان آنرا تیول مروان بن حکم کرد و بقولى معاویه آنرا تیول مروان ساخت و همچنان تا پایان حکومت امویان این مزرعه در دست آنان مىبود.
چون عمر بن عبد العزیز به خلافت رسید گفت:فدک از آن پیغمبر بود.خود به قدر نیاز از آن برمىداشت و مانده را به مستمندان بنى هاشم مىبخشید،و یا هزینه عروسى آنان مىکرد.پس از مرگ پیغمبر فاطمه از ابو بکر خواست فدک را بدو دهد وى نپذیرفت. عمر نیز چون ابو بکر رفتار کرد.گواه باشید.من در آمد فدک را به مصرفى که داشته است مىرسانم.
در سال دویست و ده هجرى مامون فدک را به فرزندان فاطمه (ع) برگرداند.فرمانى که از جانب او به قثم بن جعفر عامل مدینه نوشته شده چنین است:
امیر المؤمنین از روى دیانت،و بحکم منصب خلافت،و بخاطر خویشاوندى با رسول خدا صلى الله علیه و سلم،از دیگر مسلمانان به پیروى سنت پیغمبر،و اجراى امر او،و پرداخت عطایا،و صدقات جارى به مستحقان و گیرندگان آن سزاوارترست.خدا امیر المؤمنین را توفیق دهد و از لغزش باز دارد.و او را بکارى که موجب قربت اوست وادارد.
رسول خدا (ص) فدک را به فاطمه دختر خود صدقه داد.این واگذارى در زمان پیغمبر امرى آشکار و شناخته بود،و خاندان پیغمبر در آن اختلافى نداشتند.فاطمه تا زنده بود حق خود را مطالبه مىکرد.امیر المؤمنین لازم دید فدک را به ورثه فاطمه برگرداند،و آنرا بایشان تسلیم نماید،و با اقامتحق و عدالت،و با تنفیذ امر رسول خدا و اجراى صدقه او به پیغمبر تقرب جوید.امیر المؤمنین دستور داد این فرمان را در دیوانها ثبت کنند و به عاملان وى در شهرها بنویسند.هر گاه پس از آنکه رسول خدا از جهان رفت،رسم چنین بوده است که در موسم (ایام حج) در جمع مسلمانان اعلام مىکردهاند:
هر کس صدقهاى یا بینهاى یا عدهاى دارد سخن او را بشنوید و به پذیرید،فاطمه رضى الله عنها سزاوارتر است که گفته او درباره آنچه پیغمبر براى او قرار داده است تصدیق شود.امیر المؤمنین به مولاى خود مبارک طبرى مىنویسد،فدک را هر چه هست و با همه حقوقى که بدان منسوب است،و هر چند برده که در آن کار مىکند،و هر مقدار غله که درآمد آن مىباشد،و نیز دیگر متعلقات آن به ورثه فاطمه دختر پیغمبر برگرداند.
امیر المؤمنین تولیت فدک را به محمد بن یحیى بن حسین بن زید بن على بن حسین بن على بن ابى طالب و محمد بن عبد الله بن حسن بن على بن حسین بن على بن ابى طالب مىدهد،تا در آمد آنرا به مستحقان آن برسانند.تو قثم بن جعفر!از دستور امیر المؤمنین و طاعتى که خدا ویرا بدان ملزم ساخت،و توفیقى که در تقرب خود و پیغمبر خود نصیب او فرمود،آگاه باش و کسان خود را نیز از آن آگاه ساز.و محمد بن یحیى و محمد بن عبد الله را بجاى مبارک طبرى بگمار.و آنانرا در کار افزون کردن محصول فدک و آبادانى نمودن آن یارى کن ان شاء الله.روز چهار شنبه دوم ذو القعده سال دویست و ده
دعبل خزاعى شاعر شیعى مشهور قرن دوم و نیمه اول قرن سوم در این باره گفته است:
اصبح وجه الزمان قد ضحکا
برد مامون هاشم فدکا
در فرمان مامون جملهاى مىبینیم که اهمیتى فراوان دارد:
« واگذارى فدک به فاطمه (ع) در زمان پیغمبر امرى آشکار و شناخته بوده است.و خاندان پیغمبر در آن اختلافى نداشتهاند »
این فرمان در آغاز قرن سوم هجرى یکصد سال پیش از مرگ طبرى و یکصد و سى سال پیش از مرگ بلاذرى نوشته شده.فرمان خلیفهاى استبه مامور خود،یعنى فرمانى رسمى و سندى دولتى است.از مضمون آن جمله که در فرمان آمده است،چنین فهمیده مىشود که آنچه در روزهاى نخستین پس از مرگ رسول خدا رخ داد،مصلحتبینىهاى سیاسى بوده.و این مصلحتبینى سنت جارى را تغییر داده است.اگر غرض مامون تنها دلجوئى از خاندان على (ع) و جلب عواطف شیعیان آنان بود،مىبایست کارى نظیر آنچه عمر بن عبد العزیز کرد انجام دهد.و تنها درآمد فدک را به فرزندان فاطمه (ع) واگذارد،و نیازى نمىبود که خط بطلان بر کردار گذشتگان بکشد.
از این گذشته اگر فدک صدقهاى بوده که پیغمبر به موجب شئون امارت مسلمانان در آن دخالت مىکرده است،چگونه بفاصله ربع قرن پس از مرگ وى خلیفهاى آنرا تیول خویشاوند خود مىکند.بر فرض که به تشخیص عمر بن عبد العزیز (اگر آنچه بلاذرى نوشته است درستباشد) ملکیت دختر پیغمبر بر این مزرعه مسلم نباشد،صدقهاى بوده است که باید باو و پس از او به فرزندان او برسد چنانکه خود وى هم در فرمانى که در این باره صادر کرد چنان نوشت. بارى چنانکه در آغاز کتاب نوشتیم گفتگوئى که در طول تاریخ بر سر این مساله در گرفته،و فصلى از کتابهاى کلامى،تاریخ و سیره بدان اختصاص یافته،بخاطر این نیست که این دهکده باید در دست دختر پیغمبر و فرزندان او باشد یا در دستحکومت وقت.و اگر فاطمه (س) نزد خلیفه وقت رفت و از او حق خود را مطالبه کرد،نه از آنجهتبود که نانخورش براى خود و فرزندانش مىخواست.مشکل او این بود که این اجتهاد مقابل نص نخستین و آخرین اجتهاد نیست.فردا اجتهادى دیگر پیش مىآید و همچنین...آنگاه چه کسى ضمانتخواهد کرد که خلیفه دیگرى با اجتهاد خود دگرگونىهاى اساسى در دین پدید نیاورد؟چنانکه مدعیان او نیز چنین تشخیص دادند،که اگر بموجب ادعا و گذراندن گواه امروز مزرعهاى را که مطالبه مىکند بدو برگردانند،فردا مطالبه دیگر حقوق خود را خواهد کرد.پیش بینى فاطمه (س) درست درآمد.چهل سال پس از این حادثه تغییراتى بنیادى در حکومت پدید آمد که هم مخالف سنت پیغمبر و هم بر خلاف سیرت جارى عصر راشدین بود.
درباره نتیجهگیرى از رفتار مدعیان دختر پیغمبر (ص) ،ابن ابى الحدید معتزلى نکتهاى را با ظرافت طنزآمیز خود چنین مىنویسد:
از على بن فارقى مدرس مدرسه غربى بغداد پرسیدم:
فاطمه راست مىگفت؟
-آرى!
اگر راست مىگفت چرا فدک را بدو برنگرداندند؟
وى با لبخندى پاسخ داد:
-اگر آنروز فدک را بدو مىداد فردا خلافتشوهر خود را ادعا مىکرد و او هم نمىتوانستسخن وى را نپذیرد.چه قبول کرده بود که دختر پیغمبر هر چه مىگوید راست است.
بارى چون دختر پیغمبر دانست که خلیفه از راى و اجتهاد خود نمىگذرد،و آنرا بر سنت جارى مقدم مىدارد،مصمم شد که شکایتخود را در مجمع عمومى مسلمانان مطرح کند.
******************************
************************************************************
******************************
« و انه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى» (على علیه السلام) خانه عایشه ماتم کده است. على (ع)، فاطمه، عباس، زبیر، فرزندان فاطمه حسن، حسین دختران او زینب و ام کلثوم اشک مىریزند. على بهمکارى اسماء بنت عمیس مشغول شست و شوى پیغمبر است. در آن لحظههاى دردناک بر آن جمع کوچک چه گذشته است؟ خدا مىداند. کار شستشوى بدن پیغمبر تمام شده یا نشده، بانگى بگوش مىرسد: الله اکبر.
على به عباس:
-عمو. معنى این تکبیر چیست؟
-معنى آن اینست که آنچه نباید بشود شد. دیرى نمىگذرد که بیرون حجره عایشه همهمه و فریادى بگوش مىرسد. فریاد هر لحظه رساتر مىشود:
-بیرون بیائید! بیرون بیائید! و گرنه همهتان را آتش مىزنیم! دختر پیغمبر بدر حجره مىرود. در آنجا با عمر روبرو مىشود که آتشى در دست دارد. -عمر! چه شده؟ چه خبر است؟
-على، عباس و بنى هاشم باید به مسجد بیایند و با خلیفه پیغمبر بیعت کنند!
-کدام خلیفه؟ امام مسلمانان هم اکنون درون خانه عایشه بالاى جسد پیغمبر نشسته است.
-از این لحظه امام مسلمانان ابو بکر است. مردم در سقیفه بنى ساعده با او بیعت کردند. بنى هاشم هم باید با او بیعت کنند.
-و اگر نیایند؟ .
خانه را با هر که در او هست آتش خواهم زد مگر آنکه شما هم آنچه مسلمانان پذیرفتهاند به پذیرید.
-عمر. مىخواهى خانه ما را آتش بزنى؟
-آرى.
-این گفتگو بهمین صورت بین دختر پیغمبر و صحابى بزرگ و مهاجر و سابق در اسلام صورت گرفته است؟ یا نه خدا مىداند.
اکنون که مشغول نوشتن این داستان هستم، کتاب ابن عبد ربه اندلسى (عقد الفرید) و انساب الاشراف بلاذرى را پیش چشم دارم داستان را چنانکه نوشته شد از آن دو کتاب نقل مىکنم. بسیار بعید و بلکه ناممکن مىنماید چنین داستانى را بدین صورت هواخواهان شیعه یا دستههاى سیاسى موافق آنان ساخته باشند، چه دوستداران شیعه در سدههاى نخستین اسلام نیروئى نداشته و در اقلیتبسر مىبردهاند. چنانکه مىبینیم این گزارش در سندهاى مغرب اسلامى هم منعکس شده است، بدین ترتیب احتمال جعل در آن نمىرود. در کتابهاى دیگر نیز مطالبى از همین دست، ملایمتر یا سختتر، دیده مىشود. طبرى نویسد: انصار گفتند ما جز با على بیعت نمىکنیم. عمر بن خطاب به خانه على (ع) رفت، طلحه و زبیر و گروهى از مهاجران در آنجا بودند. گفتبخدا قسم اگر براى بیعتبا ابو بکر بیرون نیایید شما را آتش خواهم زد. زبیر با شمشیر کشیده بیرون آمد پایش لغزید و برو در افتاد مردم بر سر او ریختند و او را گرفتند.
راستى در آن روز چرا چنین گفتگوهائى بین یاران پیغمبر در گرفت؟ اینان کسانى بودند که در روزهاى سختبیارى دین خدا آمدند. بارها جان خود را بر کف نهاده بکام دشمن رفتند. چه شد که بزودى چنین بجان هم افتادند؟ .
على و خانواده پیغمبر چه گناهى کرده بودند که باید آنانرا آتش زد. بر فرض که داستان غدیر درست نباشد، بر فرض که بگوئیم پیغمبر کسى را بجانشینى نگمارده است، بر فرض که بر مقدمات انتخاب سقیفه ایرادى نگیرند، سر پیچى از بیعت در اسلام سابقه داشت-بیعت نکردن با خلیفه گناه کبیره نیست. حکم فقهى سند مىخواهد. سند این حکم چه بوده است؟ آیا این حدیث را که از اسامه رسیده است مدرک اجتهاد خود قرار داده بودند. لینتهین رجال عن ترک الجماعة اولا حرفن بیوتهم
بر فرض درستبودن روایت از جهت متن و سند، آیا این حدیثبر آن جمع قابل انطباق است؟ این حدیث را محدثان در باب صلوة آوردهاند.
پس مقصود تخلف از نماز جماعت است. از اینها گذشته آنهمه شتاب در برگزیدن خلیفه براى چه بود؟ و از آن شگفتتر، آن گفتگو و ستیز که میان مهاجر و انصار در گرفت چرا؟
آیا انصار واقعه جحفه را نمىدانستند یا نمىپذیرفتند؟ آیا مىتوان گفت از صد هزار تن مردم یا بیشتر که در جحفه گرد آمدند و حدیث غدیر را شنیدند هیچیک از مردم مدینه نبود، و این خبر به تیره اوس و خزرج نرسید؟ .
از اجتماع جحفه سه ماه نمىگذشت. رئیس تیره خزرج که خود و کسان او صمیمانه اسلام و پیغمبر اسلام را یارى کردند، چرا در آن روز خواهان ریاستشدند؟ و چرا به مصالحه با قریش تن در دادند و گفتند از ما امیرى و از شما امیرى؟ مگر امارت مسلمانان را چون ریاست قبیله مىدانستند؟ .
چرا این مسلمانان غمخوار امت و دین، نخستبه شستشو و خاک سپردن پیغمبر نپرداختند؟ شاید چنانکه گفتیم مىترسیدند فتنه برخیزد. ابو سفیان در کمین بود. ولى چرا از بنى هاشم کسى را در آن جمع نخواندند؟ آیا ابو سفیان و توطئه او براى اسلام آن اندازه خطرناک بود که چند ساعت هم نباید از آن غفلت کرد؟ ابو سفیان در آن روز که بود؟ حاکم دهکده کوچک نجران؟ اگر اوس، خزرج مهاجران و تیرههاى هاشمى و بنى تمیم و بنى عدى و دستههاى دیگر با هم یکدست مىشدند، ابو سفیان و تیره امیه چکارى از پیش مىبردند؟ و چه مىتوانستند بکنند؟ هیچ! آیا بیم آن مىرفت که اگر امیر مسلمانان بزودى انتخاب نشود پیش آمد ناگوارى رخ خواهد داد؟ در طول چهارده قرن یا اندکى کمتر صدها بار این پرسشها مطرح شده و بدان پاسخها دادهاند چنانکه در جاى دیگر نوشتهام این پاسخها بیشتر بر پایه مغلوب ساختن حریف در میدان مناظره است، نه براى روشن ساختن حقیقت. بنظر مىرسد در آنروز کسانى بیشتر در این اندیشه بودند که چگونه باید هر چه زودتر حاکم را برگزینند و کمتر بدین مىاندیشیدند که حکومت چگونه باید اداره شود و به تعبیر دیگر از دو پایهاى که اسلام بر آن استوار است (دین و حکومت) بیشتر به پایه حکومت تکیه داشتند. گویا آنان پیش خود چنین استدلال مىکردند: چون تکلیف حکومت مرکزى معین شد و حاکم قدرت را بدست گرفت دیگر کارها نیز درستخواهد شد. درست است و ما مىبینیم چون مدینه توانست وحدت خود را تامین کند، در مقابل مرتدان ایستاد. و آنانرا سر جاى خود نشاند. و پس از فرو نشاندن آشوب داخلى آماده کشور گشائى گردید. ولى آیا اصل حکومت و انتخاب زمامدار را مىتوان از دین جدا ساخت؟ بخصوص که شارع اسلام خود این اصل را تثبیت کرده باشد؟ بهر حال نزدیک به چهارده قرن بر این حادثه مىگذرد. آنان که در آن روز چنان راهى را پیش پاى مسلمانان نهادند، غم دین داشتند یا بیم فرو ریختن حکومت را نمىدانم.
شاید غم هر دو را داشتند و شاید پیش خود چنین مىاندیشیدند که اگر شخصیتى برجسته، عالم پرهیزگار، و از خاندان پیغمبر، آن اندازه تمکن یابد که گروهى را راضى نگاهدارد ممکن است، در قدرت حاکم تزلزلى پدید آید. این اشارت کوتاه که در تاریخ طبرى آمده باز گوینده چنین حقیقتى است:
« پس از رحلت دختر پیغمبر چون على (ع) دید مردم از او روى گرداندند، با ابو بکر بیعت کرد » آرى چنانکه فرزند على گفته است « مردم بنده دنیایند... چون آزمایش شوند، دینداران اندک خواهند بود. »
چنانکه در جاى دیگر نوشتهام، من نمىخواهم عاطفه گروهى از مسلمانان جریحهدار شود، نمىخواهم خود را در کارى داخل کنم که دستهاى از مسلمانان براى خاطر دین یا دنیا خود را در آن در آوردند. آنان نزد پروردگار خویش رفتهاند، و حسابشان با اوست. اگر غم دین داشتهاند و از آن کردارها و رفتارها خدا را مىخواستهاند، پروردگار بهترین داورست. اما سخن شهرستانى سخنى بسیار پر معنى است که « در اسلام در هیچ زمان هیچ شمشیرى چون شمشیرى که بخاطر امامت کشیده شد بر بنیاد دین آهیخته نگردید. ») باز در جاى دیگر نوشتهام که اگر نسل بعد و نسلهاى دیگر، در اخلاص و فداکارى همپایه مهاجران و انصار بودند امروز تاریخ مسلمانان بگونه دیگرى نوشته مىشد.
******************************
************************************************************
******************************
« و انه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى » (على علیه السلام )
خانه عایشه ماتم کده است.على (ع) ،فاطمه،عباس،زبیر،فرزندان فاطمه حسن،حسین دختران او زینب و ام کلثوم اشک مىریزند. على بهمکارى اسماء بنت عمیس مشغول شست و شوى پیغمبر است.در آن لحظههاى دردناک بر آن جمع کوچک چه گذشته است؟ خدا مىداند.کار شستشوى بدن پیغمبر تمام شده یا نشده،بانگى بگوش مىرسد:الله اکبر.
على به عباس:
-عمو.
معنى این تکبیر چیست؟
-معنى آن اینست که آنچه نباید بشود شد.
دیرى نمىگذرد که بیرون حجره عایشه همهمه و فریادى بگوش مىرسد.فریاد هر لحظه رساتر مىشود:
-بیرون بیائید!بیرون بیائید!و گرنه همهتان را آتش مىزنیم!دختر پیغمبر بدر حجره مىرود.در آنجا با عمر روبرو مىشود که آتشى در دست دارد.
-عمر!چه شده؟چه خبر است؟
-على،عباس و بنى هاشم باید به مسجد بیایند و با خلیفه پیغمبر بیعت کنند!
-کدام خلیفه؟امام مسلمانان هم اکنون درون خانه عایشه بالاى جسد پیغمبر نشسته است.
-از این لحظه امام مسلمانان ابو بکر است.مردم در سقیفه بنى ساعده با او بیعت کردند.بنى هاشم هم باید با او بیعت کنند.
-و اگر نیایند؟.
خانه را با هر که در او هست آتش خواهم زد مگر آنکه شما هم آنچه مسلمانان پذیرفتهاند به پذیرید.
-عمر.مىخواهى خانه ما را آتش بزنى؟
-آرى.
-این گفتگو بهمین صورت بین دختر پیغمبر و صحابى بزرگ و مهاجر و سابق در اسلام صورت گرفته است؟یا نه خدا مىداند.
اکنون که مشغول نوشتن این داستان هستم،کتاب ابن عبد ربه اندلسى (عقد الفرید) و انساب الاشراف بلاذرى را پیش چشم دارم داستان را چنانکه نوشته شد از آن دو کتاب نقل مىکنم.بسیار بعید و بلکه ناممکن مىنماید چنین داستانى را بدین صورت هواخواهان شیعه یا دستههاى سیاسى موافق آنان ساخته باشند،چه دوستداران شیعه در سدههاى نخستین اسلام نیروئى نداشته و در اقلیتبسر مىبردهاند.چنانکه مىبینیم این گزارش در سندهاى مغرب اسلامى هم منعکس شده است،بدین ترتیب احتمال جعل در آن نمىرود.در کتابهاى دیگر نیز مطالبى از همین دست،ملایمتر یا سختتر،دیده مىشود.طبرى نویسد:انصار گفتند ما جز با على بیعت نمىکنیم.عمر بن خطاب به خانه على (ع) رفت،طلحه و زبیر و گروهى از مهاجران در آنجا بودند.گفتبخدا قسم اگر براى بیعتبا ابو بکر بیرون نیایید شما را آتش خواهم زد.زبیر با شمشیر کشیده بیرون آمد پایش لغزید و برو در افتاد مردم بر سر او ریختند و او را گرفتند.
راستى در آن روز چرا چنین گفتگوهائى بین یاران پیغمبر در گرفت؟اینان کسانى بودند که در روزهاى سختبیارى دین خدا آمدند.بارها جان خود را بر کف نهاده بکام دشمن رفتند.چه شد که بزودى چنین بجان هم افتادند؟.
على و خانواده پیغمبر چه گناهى کرده بودند که باید آنانرا آتش زد.بر فرض که داستان غدیر درست نباشد،بر فرض که بگوئیم پیغمبر کسى را بجانشینى نگمارده است،بر فرض که بر مقدمات انتخاب سقیفه ایرادى نگیرند،سر پیچى از بیعت در اسلام سابقه داشت-بیعت نکردن با خلیفه گناه کبیره نیست.حکم فقهى سند مىخواهد.سند این حکم چه بوده است؟آیا این حدیث را که از اسامه رسیده است مدرک اجتهاد خود قرار داده بودند.لینتهین رجال عن ترک الجماعة او لاحرفن بیوتهم
بر فرض درستبودن روایت از جهت متن و سند،آیا این حدیثبر آن جمع قابل انطباق است؟این حدیث را محدثان در باب صلوة آوردهاند.
پس مقصود تخلف از نماز جماعت است.از اینها گذشته آنهمه شتاب در برگزیدن خلیفه براى چه بود؟و از آن شگفتتر،آن گفتگو و ستیز که میان مهاجر و انصار در گرفت چرا؟
آیا انصار واقعه جحفه را نمىدانستند یا نمىپذیرفتند؟آیا مىتوان گفت از صد هزار تن مردم یا بیشتر که در جحفه گرد آمدند و حدیث غدیر را شنیدند هیچیک از مردم مدینه نبود،و این خبر به تیره اوس و خزرج نرسید؟.
از اجتماع جحفه سه ماه نمىگذشت.رئیس تیره خزرج که خود و کسان او صمیمانه اسلام و پیغمبر اسلام را یارى کردند،چرا در آن روز خواهان ریاستشدند؟و چرا به مصالحه با قریش تن در دادند و گفتند از ما امیرى و از شما امیرى؟مگر امارت مسلمانان را چون ریاست قبیله مىدانستند؟.
چرا این مسلمانان غمخوار امت و دین،نخستبه شستشو و خاک سپردن پیغمبر نپرداختند؟شاید چنانکه گفتیم مىترسیدند فتنه برخیزد.ابو سفیان در کمین بود.ولى چرا از بنى هاشم کسى را در آن جمع نخواندند؟آیا ابو سفیان و توطئه او براى اسلام آن اندازه خطرناک بود که چند ساعت هم نباید از آن غفلت کرد؟ابو سفیان در آن روز که بود؟حاکم دهکده کوچک نجران؟اگر اوس،خزرج مهاجران و تیرههاى هاشمى و بنى تمیم و بنى عدى و دستههاى دیگر با هم یکدست مىشدند،ابو سفیان و تیره امیه چکارى از پیش مىبردند؟و چه مىتوانستند بکنند؟هیچ!آیا بیم آن مىرفت که اگر امیر مسلمانان بزودى انتخاب نشود پیش آمد ناگوارى رخ خواهد داد؟در طول چهارده قرن یا اندکى کمتر صدها بار این پرسشها مطرح شده و بدان پاسخها دادهاند چنانکه در جاى دیگر نوشتهام این پاسخها بیشتر بر پایه مغلوب ساختن حریف در میدان مناظره است،نه براى روشن ساختن حقیقت.بنظر مىرسد در آنروز کسانى بیشتر در این اندیشه بودند که چگونه باید هر چه زودتر حاکم را برگزینند و کمتر بدین مىاندیشیدند که حکومت چگونه باید اداره شود و به تعبیر دیگر از دو پایهاى که اسلام بر آن استوار است (دین و حکومت) بیشتر به پایه حکومت تکیه داشتند.گویا آنان پیش خود چنین استدلال مىکردند:چون تکلیف حکومت مرکزى معین شد و حاکم قدرت را بدست گرفت دیگر کارها نیز درستخواهد شد.درست است و ما مىبینیم چون مدینه توانست وحدت خود را تامین کند،در مقابل مرتدان ایستاد.و آنانرا سر جاى خود نشاند.و پس از فرو نشاندن آشوب داخلى آماده کشور گشائى گردید.ولى آیا اصل حکومت و انتخاب زمامدار را مىتوان از دین جدا ساخت؟بخصوص که شارع اسلام خود این اصل را تثبیت کرده باشد؟بهر حال نزدیک به چهارده قرن بر این حادثه مىگذرد.آنان که در آن روز چنان راهى را پیش پاى مسلمانان نهادند،غم دین داشتند یا بیم فرو ریختن حکومت را نمىدانم.
شاید غم هر دو را داشتند و شاید پیش خود چنین مىاندیشیدند که اگر شخصیتى برجسته،عالم پرهیزگار،و از خاندان پیغمبر،آن اندازه تمکن یابد که گروهى را راضى نگاهدارد ممکن است،در قدرت حاکم تزلزلى پدید آید.این اشارت کوتاه که در تاریخ طبرى آمده باز گوینده چنین حقیقتى است:
« پس از رحلت دختر پیغمبر چون على (ع) دید مردم از او روى گرداندند،با ابو بکر بیعت کرد»
آرى چنانکه فرزند على گفته است
«مردم بنده دنیایند...چون آزمایش شوند،دینداران اندک خواهند بود.»
چنانکه در جاى دیگر نوشتهام،من نمىخواهم عاطفه گروهى از مسلمانان جریحهدار شود،نمىخواهم خود را در کارى داخل کنم که دستهاى از مسلمانان براى خاطر دین یا دنیا خود را در آن در آوردند. آنان نزد پروردگار خویش رفتهاند،و حسابشان با اوست. اگر غم دین داشتهاند و از آن کردارها و رفتارها خدا را مىخواستهاند،پروردگار بهترین داورست.اما سخن شهرستانى سخنى بسیار پر معنى است که «در اسلام در هیچ زمان هیچ شمشیرى چون شمشیرى که بخاطر امامت کشیده شد بر بنیاد دین آهیخته نگردید.» (8) باز در جاى دیگر نوشتهام که اگر نسل بعد و نسلهاى دیگر،در اخلاص و فداکارى همپایه مهاجران و انصار بودند امروز تاریخ مسلمانان بگونه دیگرى نوشته مىشد.
دختر پیغمبر در بستر بیمارى
« صبت على مصائب لو انها صبت على الایام صرن لیالیا »
منصوب به فاطمه (ع(
مرگ پدر،مظلوم شدن شوهر،از دست رفتن حق،و بالاتر از همه دگرگونىهائى که پس از رسول خدا -بفاصلهاى اندک- در سنت مسلمانى پدید گردید،روح و سپس جسم دختر پیغمبر را سخت آزرده ساخت.چنانکه تاریخ نشان مىدهد،او پیش از مرگ پدرش بیمارى جسمى نداشته است.
نوشته نمىگوید،زهرا (ع) در آنوقتبیمار بود !بعض معاصران نوشتهاند فاطمه اساسا تنى ضعیف داشته است.
نوشته مؤلف کتاب«فاطمة الزهراء»هر چند در بیمار بودن او در چنان روز صراحتى ندارد،لکن بى اشارت نیست.عقاید چنین نویسد:
« زهرا لاغر اندام،گندمگون و رنگ پریده بود.پدرش در بیمارى مرگ،او را دید و گفت او زودتر از همه کسانم به من مىپیوندد (هیچیک از این دو نویسنده سند خود را نیاوردهاند.
ظاهر عبارت عقاید این است،که چون پیغمبر (ص) دخترش را نا تندرست و یا کم بنیه دید بدو چنین خبرى داد.نمىخواهم چون بعض گویندگان قدیم بگویم فاطمه (ع) در هر روزى بقدر یکماه و در هر ماهى بقدر یکسال دیگران رشد مىکرد اما تا آنجا که مىدانم و اسناد نشان مىدهد نه ضعیف بنیه و نه رنگ پریده و نه مبتلا به بیمارى بوده است.بیمارى او پس از این حادثهها آغاز شد. وى روزهائى را که پس از مرگ پدر زیست،رنجور،پژمرده و گریان بود.او هرگز رنج جدائى پدر را تحمل نمىکرد.و براى همین بود که چون خبر مرگ خود را از پدر شنید لبخند زد.او مردن را بر زیستن بدون پدر شادى خود مىدانست.
داستان آنانرا که بدر خانه او آمدند و مىخواستند خانه را با هر کس که درون آنست آتش زنند،نوشتیم.چنانکه دیدیم سندهاى قدیمى چنان واقعهاى را ضبط کرده است.خود این پیش آمد به تنهائى براى آزردن او بس است تا چه رسد که رویدادهاى دیگر هم بدان افزوده شود.آیا راست است که بازوى دختر پیغمبر را با تازیانه آزردهاند؟آیا مىخواستهاند با زور بدرون خانه راه یابند و او که پشت در بوده است،صدمه دیده؟در آن گیر و دارها ممکن است چنین حادثهها رخ داده باشد.اگر درست است راستى چرا و براى چه این خشونتها را روا داشتهاند؟چگونه مىتوان چنین داستانرا پذیرفت و چسان آنرا تحلیل کرد؟.
مسلمانانى که در راه خدا و براى رضاى او و حفظ عقیدت خود سختترین شکنجهها را تحمل کردند،مسلمانانى که از مال خود گذشتند،پیوند خویش را با عزیزترین کسان بریدند،خانمان را رها کردند،بخاطر خدا به کشور بیگانه و یا شهر دور دست هجرت نمودند، سپس در میدان کارزار بارها خود را عرضه هلاک ساختند،چگونه چنین حادثهها را دیدند و آرام نشستند.راستى گفتار فرزند فاطمه سخنى آموزنده است که:
« آنجا که آزمایش پیش آید دینداران اندک خواهند بود »
از نخستین روز دعوت پیغمبر تا این تاریخ بیست و سه سال و از تاریخ هجرت تا این روزها دهسال مىگذشت.در این سالها گروهى دنیاپرست که چارهاى جز پذیرفتن مسلمانى نداشتند خود را در پناه اسلام جاى دادند.دستهاى از اینان مردمانى تن آسان و ریاست جو و اشراف منش بودند.طبیعت آنان قید و بند دین را نمىپذیرفت.اگر مسلمان شدند براى این بود که جز مسلمانى راهى پیش روى خود نمىدیدند.
قریش این تیره سرکش که ریاست مکه و عربستان را از آن خویش مىدانست پس از فتح مکه،در مقابل قدرتى بزرگ بنام اسلام قرار گرفت.و چون از بیم جان و یا بامید جاه مسلمان شد،مىکوشید تا این قدرت را در انحصار خود گیرد.بسیار حقیقت پوشى و یا خوش باورى مىخواهد که بگوئیم اینان چون یک دو جلسه با پیغمبر نشسته و به اصطلاح محدثان لقب صحابى گرفتهاند،در تقوى و پا بر سر هوى نهادن نیز مسلمانى درستبودند.
از همچشمى و بلکه دشمنى عربهاى جنوبى و شمالى در سدههاى پیش از اسلام آگاهیم مردم حجاز بمقتضاى خوى بیابان نشینى،مردم یثرب را که از تیره قحطانى بودند و بکار کشاورزى اشتغال داشتند خوار مىشمردند.قحطانیان یا عربهاى جنوبى ساکن یثرب،پیغمبر اسلام را از مکه به شهر خود خواندند،بدو ایمان آوردند،با وى پیمان بستند.در نبردهاى بدر،احد،احزاب،و غزوههاى دیگر با قریش در افتادند،و سرانجام شهر آنان را گشودند.قریش هرگز این خوارى را نمىپذیرفت.از این گذشته مردم مدینه در سقیفه چشم به خلافت دوختند.تنها با تذکرات ابو بکر که پیغمبر گفته است« امامان باید از قریش باشند »عقب نشستند. اگر انصار چنانکه گرد پیغمبر را گرفتند گرد خانواده او فراهم مىشدند و اگر حریم حرمت این خانواده همچنان محفوظ مىماند، چه کسى تضمین مىکرد که قحطانیان بار دیگر دماغ عدنانیان را بخاک نمالند.اینها حقیقتهائى بود که دست درکاران سیاست آنروز آنرا بخوبى مىدانستند.ما این واقعیت را بپذیریم یا خود را بخوش باورى بزنیم و بگوئیم همه یاران پیغمبر در یک درجه از پرهیزگارى و فداکارى بودهاند و چنین احتمالى درباره آنان نمىتوان داد،حقیقت را دگرگون نمىسازد.دشمنى میان شمال و جنوب پس از عقد پیمان برادرى بین مهاجر و انصار در مدینه موقتا فراموش شد و پس از مرگ پیغمبر نخستین نشانه آن دیده شد.و در سالهاى بعد آشکار گردید.و چنانکه آشنایان به تاریخ اسلام مىدانند،این درگیرى بین دو تیره در سراسر قلمرو اسلامى تا عصر معتصم عباسى بر جاى ماند.
من نمىگویم خداى نخواسته همه یاران پیغمبر این چنین مىاندیشیدند.در بین مضریان و یا قریشیان نیز کسانى بودند که در گفتار و کردار خود خدا را در نظر داشتند نه دنیا را و گاه براى رعایتحکم الهى از برادر و فرزند خود هم مىگذشتند،اما شمار اینان اندک بود.آیا مىتوان بآسانى پذیرفت که سهیل بن عمرو،عمرو بن عاص،ابو سفیان و سعد بن عبد الله بن ابى سرح هم غم دین داشتند؟بسیار سادهدلى مىخواهد که ما بگوئیم آنکس که یک روز یا چند مجلس یا یک ماه یا یکسال صحبت پیغمبر را دریافت،مشمول حدیثى است که از پیغمبر آوردهاند«یاران من چون ستارگانند بدنبال هر یک که رفتید،راه را یافتهاید»من بدین کارى ندارم که این حدیث از جهت متن و سند درست استیا نه،این کار را بعهده محدثان مىگذارم،آنچه مسلم است اینکه در آنروزها یا لا اقل چند سال بعد،اصحاب پیغمبر رو بروى هم قرار گرفتند.چگونه مىتوان گفت هم آنان که بدنبال على علیهالسلام رفتند و هم کسانى که پى طلحه و زبیر و معاویه را گرفتند راه راست را یافتهاند.
خواهند گفتخلیفه و یاران او از نخستین دسته مسلمانان و از طبقه اول مهاجرانند.درست است.اما از خلیفه و یک دو تن دیگر که بگذریم پایه حکومت را چه گروهى جز قریش استوار مىکرد؟و مجریان حکومت کدام طایفه بودند؟براى استقرار حکومتباید قدرت یک پارچه شود.و براى تامین این قدرت باید هر گونه مخالفتى سرکوب گردد و بسیار طبیعى است که با دگرگونى شرایط، منطق هم دگرگون شود.
******************************
************************************************************
******************************
زنان انصار در خانه پیغمبر ( ص )
« الذین ضل سعیهم فى الحیوة الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا »
(الکهف:104)
دختر پیغمبر نالان در بستر افتاد.در مدت بیمارى او،از آن مردان جان بر کف،از آن مسلمانان آماده در صف،از آنان که هر چه داشتند از برکت پدر او بود،چند تن او را دلدارى دادند و یا بدیدنش رفتند؟هیچکس!جز یک دو تن از محرومان و ستمدیدگان چون بلال و سلمان.
اما هر چه باشد زنان عاطفه و احساسى رقیقتر از مردان دارند،بخصوص که در آن روزها،زنان بیرون صحنه سیاستبودند و در آنچه مىگذشت دخالت مستقیم نداشتند.
صدوق باسناد خود که به فاطمه دختر حسین بن على (ع) مىرسد نویسد:
زنان مهاجر و انصار نزد او گرد آمدند.اما در عبارت احمد بن ابى طاهر تنها (زنان) آمده است از مهاجر و انصار نامى نمىبرد.
اگر هم از زنان مهاجران کسى در این دیدار شرکت داشته،مسلما وابسته بگروه ممتاز و دست در کار سیاست نبوده است.اما انصار موقعیت دیگرى داشتهاند.آنان از آغاز یعنى از همان روزها که پیغمبر را به شهر خود خواندند،پیوند خویش را با خویشاوندان او نیز برقرار و سپس استوار ساختند.
و چنانکه اشارت خواهم کرد،بیشتر آنان این دوستى را با على و فرزندان او،و خاندان او به سر بردند.بهر حال پاسخى را که دختر پیغمبر به پرسش آنان داده است،نشان دهنده روحیه رنگ پذیر مردم آن زمان است،که با دیگر زمانها یکسانست.دختر پیغمبر از رفتار مردان آنان گلهمند است.
گفتار زهرا (ع) پاسخ احوال پرسى نیست.خطبهاى بلیغ است که اوضاع آن روز مدینه را روشن مىسازد،و از آنچه پس از یک ربع قرن پیش آمد خبر مىدهد.دیرینهترین متن این گفتار را که نویسنده در دست دارد کتاب«بلاغات النساء»است.اما این گفتار در کتابهایى چون امالى شیخ طوسى کشف الغمه،احتجاج طبرسى و بحار الانوار مجلسى و دیگر کتابها آمده است.من عبارت احمد بن ابى طاهر را بفارسى برگرداندهام و چون این گفتار نیز صنعتهاى لفظى و معنوى را در بر دارد کوشیدهام تا ترجمه نیز از آن زیورها عارى نباشد.لکن:
گر بریزى بحر را در کوزهاى چند گنجد قسمتیک روزهاى.
-دختر پیغمبر چگونهاى؟با بیمارى چه مىکنى؟
-بخدا دنیاى شما را دوست نمىدارم و از مردان شما بیزارم!درون و برونشان را آزمودم و از آنچه کردند ناخشنودم!چون تیغ زنگار خورده نابرا،و گاه پیش روى واپس گرا،و خداوندان اندیشهاى تیره و نارسایند.خشم خدا را بخود خریدند و در آتش دوزخ جاویدند.
ناچار کار را بدانها واگذار،و ننگ عدالت کشى را بر ایشان بار کردم نفرین بر این مکاران و دور بوند از رحمتحق این ستمکاران.
واى بر آنان.چرا نگذاشتند حق در مرکز خود قرار یابد؟و خلافتبر پایههاى نبوت استوار ماند؟
آنجا که فرود آمد نگاه جبرئیل امین است.و بر عهده على که عالم بامور دنیا و دین است.به یقین کارى که کردند خسرانى مبین است.بخدا على را نه پسندیدند،چون سوزش تیغ او را چشیدند و پایدارى او را دیدند.دیدند که چگونه بر آنان مىتازد و با دشمنان خدا نمىسازد.
بخدا سوگند،اگر پاى در میان مىنهادند،و على را بر کارى که پیغمبر بعهده او نهاد مىگذاردند،آسان آسان ایشان را براه راست مىبرد.و حق هر یک را بدو مىسپرد،چنانکه کسى زیانى نبیند و هر کس میوه آنچه کشته استبچیند.تشنگان عدالت از چشمه معدلت او سیر و زبونان در پناه صولت او دلیر مىگشتند.اگر چنین مىکردند درهاى رحمت از زمین و آسمان بروى آنان مىگشود. اما نکردند و بزودى خدا به کیفر آنچه کردند آنانرا عذاب خواهد فرمود . بیایید!و بشنوید!:
شگفتا!روزگار چه ابو العجبها در پس پرده دارد و چه بازیچهها یکى از پس دیگرى برون مىآرد.راستى مردان شما چرا چنین کردند؟و چه عذرى آوردند؟دوست نمایانى غدار.در حق دوستان ستمکار و سرانجام به کیفر ستمکارى خویش گرفتار.سر را گذاشته به دم چسبیدند.پى عامى رفتند و از عالم نپرسیدند.نفرین بر مردمى نادان که تبهکارند.و تبه کارى خود را نیکوکارى مىپندارند.
واى بر آنان.آیا آنکه مردم را براه راست مىخواند،سزاوار پیروى است،یا آنکه خود راه را نمىداند؟در این باره چگونه داورى مىکنید؟ .
بخدایتان سوگند،آنچه نباید بکنند کردند.نواها ساز و فتنهها آغاز شد.حال لختى بپایند!تا بخود آیند،و ببینند چه آشوبى خیزد و چه خونها بریزد!شهد زندگى در کامها شرنگ و جهان پهناور بر همگان تنگ گردد.آنروز زیانکاران را باد در دست است و آیندگان بگناه رفتگان گرفتار و پاى بست .
اکنون آماده باشید!که گرد بلا انگیخته شد و تیغ خشم خدا از نیام انتقام آهیخته.شما را نگذارد تا دمار از روزگارتان بر آرد،آنگاه دریغ سودى ندارد.
جمع شما را بپراکند و بیخ و بنتان را بر کند.دریغا که دیده حقیقتبین ندارید.بر ما هم تاوانى نیست که داشتن حق را ناخوش مىدارید.
این سخنان که در آن روز درد دل و گله و شکوه بانوئى داغدیده و ستمدیده مىنمود،بحقیقت اعلام خطرى بود.خطرى که نه تنها مهاجر و انصار،بلکه رژیم حکومت و آینده نظام اسلامى را تهدید مىکرد.
دیرى نگذشت که آنچه دختر پیغمبر در بستر بیمارى و نیز روزهاى پیش در جمع مسلمانان از آن خبر داد،و مردم را از پایان آن ترساند تحقق یافت.آنروز گفتند پیمبرى و رهبرى نباید در یک خاندان بماند.گفتند قریش،این تیره خودخواه و برترىجو،باید همچنان مهترى کند.آنروز پایان کار را نمىدیدند.ندانستند که مهترى از قریش به خاندان امیه و سپس بفرزندان ابو سفیان و تیره حکم بن عاص و مروانیان مىرسد،ندانستند که تند باد این تصمیم عجولانه گردى را که بر روى اخگر سوزان دشمنى دیرینه عراقى و شامى انباشته استبه یکسو خواهد زد.ندانستند که همچشمى قحطانى و عدنانى از نو آغاز مىشود،دو گروه برابر هم خواهند ایستاد و خلیفههائى جان خود را در این راه خواهند داد و سرانجام آتشى سر مىزند که سراسر شرق و سپس حجاز و شام و مغرب اسلامى را فرا گیرد.که
« ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم »
براى آگاهى بیشتر از این دگرگونىها و نتیجههائى که بر آن مترتب شد فصلى جداگانه با عنوان براى عبرت تاریخ خواهیم آورد.
درآستانهملکوت
« و ان للمتقین لحسن مآب جنات عدن مفتحة لهم الابواب »
( ص 49-50)
دختر پیغمبر چند روز را در بستر بیمارى بسر برده؟درست نمىدانیم،چند ماه پس از رحلت پدر زندگانى را بدرود گفته؟،روشن نیست.کمترین مدت را چهل شب و بیشترین مدت را هشت ماه نوشتهاند و میان این دو مدت روایتهاى مختلف از دو ماه تا هفتاد و پنج روز ،سه ماه ،و شش ماه است.
این همه اختلاف،و این همه روایتهاى گوناگون چرا؟از این پیش نوشتیم که در چنان سالها،تاریخ حادثهها از خاطر یکى بذهن دیگرى انتقال مىیافت.و چه کسى مىتواند ادعا کند که همه این ناقلان از اشتباه بر کنار بودهاند.و این در صورتى است که موجبات دیگر در کار نباشد.اما مىدانیم که در آن روزهاى پرآشوب،از یکسو دستهبندىهاى سیاسى هنوز قوت خود را از دست نداده بود،و از سوى دیگر مسلمانان سرگرم جنگ در داخل سرزمین اسلام بودند در چنین شرایط کدام کس پرواى ضبط تاریخ درستحوادث را داشت؟بر فرض که هیچیک از این دو عامل دخالتى در این روى داد نداشته باشد،بدون شک دستههاى سیاسى که پس از این تاریخ روى کار آمدند تا آنجا که توانستهاند تاریخ حادثهها را دستکارى کردهاند.
بارى به نقل مجلسى از دلائل الامامه در این بیمارى بود که دو تن صحابى پیغمبر ابو بکر و عمر خواستار دیدار او شدند.اما دختر پیغمبر رخصت این دیدار را نمىداد.على (ع) گفت من پذیرفتهام که تو بآنان اجازت ملاقات دهى.فاطمه گفتحال که چنین ستخانه خانه تو است هر چند ابن سعد نوشته است ابو بکر چندان با دختر پیغمبر سخن گفت که او را خشنود ساخت اما ظاهرا از این ملاقات نتیجهاى که در نظر بود بدست نیامد.دختر پیغمبر بآنان گفت نشنیدید که پدرم فرمود فاطمه پاره تن من است هر که او را بیازارد مرا آزرده است؟گفتند چنین است!فاطمه گفتشما مرا آزردید و من از شما ناخشنودم و آنان از خانه او بیرون رفتند.بخارى در صحیح نویسد:پس از آنکه دختر پیغمبر میراث خود را از خلیفه خواست و او گفت از پیغمبر شنیدم که ما میراث نمىگذاریم زهرا دیگر با او سخن نگفت تا مرد .
در واپسین روزهاى زندگى،اسماء دختر عمیس را که از مهاجران حبشه و از نزدیکان وى بود طلبید.چنانکه نوشتیم اسماء نخست زن جعفر بن ابى طالب بود،چون جعفر در نبرد مؤته شهید شد به ابو بکر بن ابى قحافه شوهر کرد.دختر پیغمبر به اسماء گفت:
- من خوش نمىدارم بر جسد زن جامهاى بیفکنند و اندام او از زیر جامه نمایان باشد.
-من در حبشه چیزى دیدم،اکنون صورت آنرا به تو نشان مىدهم.سپس چند شاخه تر خواست.شاخهها را خم کرد.پارچهاى بروى آن کشید.دختر پیغمبر گفت:
- چه چیز خوبى است.نعش زن را از نعش مرد مشخص مىسازد.چون من مردم تو مرا بشوى!و نگذار کسى نزد جنازه من بیاید.
در آخرین روز زندگانى آبى خواست.بدن خود را نیکو شست و شو داد جامههاى نو پوشید و به غرفه خود رفت.خادمه خویش را گفت تا بستر او را در وسط غرفه بگستراند.سپس روى به قبله دراز کشید دستها را بر گونههاى نهاد و گفت من همین اعتخواهم مرد بنقل علماى شیعه،شوهرش على (ع) او را شست و شو داد.ابن سعد نیز همین روایت را اختیار کرده است. لیکن چنانکه نوشتم ابن عبد البر گوید دختر پیغمبر اسماء را گفت تا متصدى شست و شوى او باشد.و گویا اسماء در شست و شوى فاطمه (ع) با على علیه السلام همکارى داشته است.
ابن عبد البر نوشته است چون دختر پیغمبر زندگانى را بدرود گفت،عایشه خواستبه حجره او برود اسماء طبق وصیت او را راه نداد.عایشه شکایتبه پدر برد که:
- این زن خثعمیه میان من و دختر پیغمبر در آمده است و نمىگذارد من نزد جسد او بروم.بعلاوه براى او حجلهاى چون حجله عروسان ساخته است.ابو بکر در حجره دختر پیغمبر آمد و گفت:
- اسماء چرا نمىگذارى زنان پیغمبر نزد دختر او بروند؟چرا براى دختر پیغمبر حجله ساختهاى؟
- زهرا بمن وصیت کرده است کسى بر او داخل نشود-چیزى را که براى نعش او ساختهام،وقتى زنده بود باو نشان دادم و بمن دستور داد مانند آنرا برایش بسازم.
- حال که چنین است هر چه بتو گفته چنان کن.
ابن عبد البر نوشته است نخستین کس از زنان که در اسلام براى او بدین سان نعش ساختند فاطمه (ع) دختر پیغمبر (ص) بود. سپس مانند آنرا براى زینب بنت جحش (زن پیغمبر) آماده کردند.
******************************
************************************************************
******************************
برچسبها:
|
آموزش تصویری غسل |
|
انواع غسل غسل ترتيبي
2- شستن طرف راست بدن
3- شستن طرف چپ بدن
غسل ارتماسي
|
برچسبها:
******************************
************************************************************
******************************
|
آموزش تصویری وضوي جبيره اي |
|
|
1-چيزي كه بر زخم مي بندند و دوايي كه بر آن مي زنند "جبيره" نام دارد.
2- اگر دست يا صورتمان زخم است و آب براي آن ضرر دارد، بايد پارچه پاكي و يا چيز ديگري؛ مثلا چسب بر آن گذاشته و هنگام شستن ديگر جاها، بر آن قسمت هم دست تر بكشيم.
3- اگر روي زخم بسته شده و نمي شود آن را باز كرد، بايد هنگام وضو، دست تر بر آن بكشيم و اگر پارچه يا چيزي كه روي زخم است، نجس باشد، بايد پارچه پاكي رويش بگذاريم و دست تر بر آن بكشيم.
4- اگر سر يا پا (محل مسح) زخم باشد، به گونه اي كه نشود روي آن را مسح كرد؛ چنانچه جايي از محل مسح باقي است بايد همان قسمت را مسح كنيم؛ مثلا دو انگشت پا زخم و ديگر انگشتان سالم است، بايد بر قسمت سالم دست بكشيم و وضو صحيح است، و اگر جاي مسح باقي نيست؛ مثلا تمام پا، باندپيچي شده است، بايد روي همان را مسح كنيم. ****************************** ************************************************************ ******************************
|
برچسبها:






.jpg)
.jpg)
.jpg)

.jpg)
