آپلود عکس

تعداد بازديد :
تاريخ : پنج‌شنبه 02 بهمن 1393

 

سقاخانه خیابان 17 شهریور جدید با نام و تمثال پاسدار شهید امیر علی دردائی

سقاخانه  خیابان 17 شهریور جدید با نام و تمثال  پاسدار شهید امیر علی دردائی

   شهید گرانقدر  8 سال دفاع مقدس   توسط شهرداری منطقه 3 مزین گردید.

 


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
تعداد بازديد :
تاريخ : پنج‌شنبه 02 بهمن 1393

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

زندگینامه حضرت امام محمّد باقر ( ع )

******************************

**********************************************************

******************************

 

******************************

**********************************************************

******************************

 

شناسنامه

امام محمد باقر (ع) در روز جمعه یا دوشنبه یا سه شنبه غره ماه رجب یا سوم ماه صفر سال 57 هجرى یا به روایتى دیگر سال 56 هجرى، در مدینه به دنیا آمد و در روز دوشنبه هفتم ذى حجه یا ربیع الاول و یا ربیع الاخر سال 114 هجرى، در همان شهر بدرود حیات گفت. بنابراین، آن حضرت 57 سال در این جهان زیست. از این مدت چهار سال با جدش امام حسین (ع) و پس از وى 35 سال با پدرش زندگى کرد و هیجده سال بقیه عمرش را به تنهایى به سر برد. بنابر روایتى که در کافى از قول امام صادق (ع) نقل شده است، وى 19 سال و دو ماه بیش از پدرش زیسته است و در همین دوران، مامت‏شیعیان را عهده‏دار بوده است. امام باقر (ع) در مدت امامت‏خود چند صباحى از خلافت ولید بن عبد الملک و نیز خلافت‏سلیمان بن عبد الملک و عمر بن عبد العزیز و یزید بن عبد الملک را درک کرد و سرانجام در روزگار خلافت هشام بن عبد الملک وفات یافت. در کتاب اعلام الورى نیز همین قول آمده که با آنچه بعدا خواهیم گفت، صحیح مى‏نماید. ابن شهر آشوب در مناقب نوشته است:

آن حضرت در سال 114 هجرى، در سن 57 سالگى زندگى را به درود گفته که از این مدت سه یا چهار سال را در جوار جد بزرگوارش امام حسین (ع) و 34 سال و ده ماه یا 39 سال با پدرش و 19 یا مطابق قول دیگر 18 سال پس از پدرش زیسته است که همین مدت دوره امامت آن حضرت محسوب مى‏شود. امام باقر (ع) در طول سالهایى که مامت‏شیعیان را عهده‏دار بود، دوران خلافت ولید بن یزید و سلیمان و عمر بن عبد العزیز و یزید بن عبد الملک و برادرش، هشام، و ولید بن یزید و برادرش. ابراهیم، را درک کرد و در اوایل خلافت ابراهیم، رحلت‏یافت. ابو جعفر بن بابویه گوید که ابراهیم بن ولید بن یزید، امام باقر (ع) را مسموم ساخت. در دو نسخه‏اى که از این کتاب در دسترس بود همین مطلب به چشم مى‏خورد. ولى در این گفته از جانب ابن شهر آشوب یا نساخ و یا هر دو سهوى رخ داده که از دید آگاهان پوشیده نیست. چون در میان خلفاى یاد شده تنها یک تن به نام ولید بن یزید وجود داشته و این همان کسى است که نامش در آخر عبارت ذکر شده. و نام درست کسى که در آغاز وایت‏به او اشاره شده ولید بن عبد الملک است که ولید بن یزید الخ نام، درست آن ولید بن یزید بن عبد الملک و یزید بن ولید بن عبد الملک و ابراهیم و برادرش مى‏باشد. علاوه بر این هشام در سال 125 هجرى، وفات یافت و پس از او ابراهیم به خلافت رسید که او هم در سال 127 هجرى، کشته شد و اگر امام باقر (ع) در سال 114 هجرى، وفات یافته باشد، چنان که ابن شهر آشوب نیز همین سخن را مى‏گوید، مى‏توان به آسانى پى برد که وفات آن حضرت در زمان خلافت هشام روى داده است نه ابراهیم.

در کتاب کشف الغمة آمده است: محمد بن عمرو مى‏گوید، بنابر روایتى که در دست ما است آن حضرت در سال 117 هجرى، وفات یافت و دیگران تاریخ رحلت آن حضرت را در سال 118 هجرى، ذکر کرده‏اند.

امام باقر (ع) در قبرستان بقیع و در کنار آرامگاه على بن حسین، پدرش، و حسن بن على عموى بزرگوارش، به خاک سپرده شده است.

مادر آن حضرت

مادر آن حضرت، فاطمه دختر حسن بن على بود که با کنیه ام عبد الله و بنابر قول دیگر، ام الحسن خوانده شده است. بنابراین امام باقر (ع) از سلاله پدر و مادرى هاشمى علوى و فاطمى به شمار مى‏آید. بدین جهت او نخستین کسى است که از نسل امام حسن (ع) و امام حسین (ع) به دنیا آمده است.

کنیه آن حضرت

کنیه وى را بعضى ابو جعفر و برخى ابو جعفر اول خوانده‏اند.

لقب امام

آن حضرت القاب بسیارى داشت که از آن میان لقب‏«باقر یا باقر العلم‏»از همه مشهورتر است.

چرا آن حضرت را باقر لقب داده بودند؟

در فصول المهمة آمده است: آن حضرت را بدین لقب مى‏خواندند زیرا علوم را مى‏شکافت و باز مى‏کرد. در صحاح آمده است: «تبقر، یعنى توسع در علم‏». و در قاموس گفته شده است: محمد بن على بن حسین را باقر مى‏خواندند چون در علم تبحر داشت. در لسان العرب نیز ذکر شده است: آن حضرت را باقر مى‏خواندند چرا که علم را مى‏شکافت و به اصل آن پى مى‏برد و فروع علم را از آن استنباط مى‏کرد و دامنه علوم را مى‏شکافت و وسعت مى‏داد. ابن حجر در صواعق مى‏نویسد: «او را باقر مى‏خواندند و این کلمه از«بقر الارض‏»اخذ شده است، یعنى آنکه زمین را مى‏شکافد و مکنونات آن را آشکار مى‏کند. زیرا او نیز گنجینه‏هاى نهانى معارف و حقایق احکام و حکمتها و لطایف را که جز از دید کوته نظران و ناپاکان پنهان نبود، آشکار مى‏کرد. »از این رو درباره وى گفته مى‏شد که آن حضرت شکافنده علم و جامع آن و نیز آشکار کننده و بالا برنده علم و دانش است. در تذکرة الخواص نیز آمده است: او را باقر لقب داده بودند زیرا در اثر سجده‏هاى فراوان، پیشانى‏اش شکاف برداشته بود. برخى هم گویند چون آن حضرت از دانش بسیار برخوردار بود او را باقر مى‏خواندند. آنگاه به نقل سخن جوهرى در صحاح مى‏پردازد.

شیخ صدوق در علل الشرایع به نقل از عمرو بن شمر آورده است: از حابر جعفى پرسیدم چرا به امام پنجم، باقر مى‏گفتند؟گفت: «چون علم را مى‏شکافت و اسرار آن را آشکار مى‏کرد». در مناقب ابن شهر آشوب نوشته شده است: گفته‏اند براى هیچ یک از فرزندان حسن و حسین (ع) این اندازه از علوم، از قبیل تفسیر و کلام و فتوا و احکام و حلال و حرام فراهم نشد که براى امام باقر (ع(محمد بن مسلم نقل کرده است که از آن حضرت سى هزار حدیث پرسش کردم.

نقش انگشترى امام باقر (ع(

شیخ صدوق در کتابهاى عیون اخبار الرضا و امالى از قول امام رضا (ع) نقل کرده است که فرمود: «نقش انگشترى امام حسین (ع) «ان الله بالغ امره‏»بود و على بن حسین (ع) انگشترى پدر خود را به دست مى‏کرد. محمد بن على نیز همان انگشترى امام حسین (ع) را خاتم قرار مى‏داد. اما در فصول المهمه آمده است که نقش انگشترى آن حضرت‏«رب لا تذرنى فردا بود»نویسنده این کتاب[فصول المهمه]همچنین اضافه کرده است: ثعلبى در تفسیر خود نوشته است‏بر روى انگشترى امام باقر (ع) این کلمات نقش بسته بود:

ظنى بالله حسن

و بالنبى الموتمن

و بالوصى ذى المنن

و بالحسین و الحسن‏ »

شیخ صدوق نیز مانند این روایت را در کتاب عیون اخبار الرضا از پدرش از امام صادق (ع) نقل کرده است. شیخ طوسى در تهذیب از امام صادق (ع) نقل کرده است که فرمود: نقش انگشترى پدرم این عبارت بود: «العزة لله جمیعا». در کتاب حلیة الاولیا نیز از امام صادق (ع) روایت‏شده که فرمود: نقش انگشترى پدرم‏«القوة لله جمیعا»بود. در کتاب کافى از یونس بن ظبیان و حفض بن غیاث نقل شده است که بر روى انگشترى ابو جعفر محمد بن على (ع) که بهترین کس از سلاله آل محمد (ص) بود، عبارت‏«العزة لله‏»نقش بسته بود. در کتاب مکارم الاخلاق از کتاب العباس از امام صادق (ع) روایت‏شده که فرمود: «نقش انگشترى ابو جعفر (باقر (ع) ) «العزة لله‏»بود»البته بعید نیست که آن حضرت چندین انگشترى داشته که بر روى هر یک عبارتى متفاوت از دیگرى حک شده بوده است.

شاعر آن حضرت، کثیر عزه و کمیت و برادرش ورد، و سید حمیرى بوده‏اند. دربان آن حضرت نیز جابر جعفى نام داشته است.

خلفاى معاصر با امام باقر (ع)

در زمان امام باقر (ع) ولید بن عبد الملک و سلیمان بن عبد الملک و عمر بن عبد العزیز و یزید بن عبد الملک و هشام بن عبد الملک خلافت داشته‏اند. برخى هم نامهاى ولید بن یزید بن عبد الملک و یزید بن ولید بن عبد الملک و ابراهیم بن ولید بن عبد الملک را بر تعداد فوق افزوده‏اند.

فرزندان امام باقر (ع)

شیخ مفید در ارشاد مى‏نویسد: امام باقر (ع) هفت فرزند داشت. ابو عبد الله جعفر بن محمد، [فرزند بزرگ ایشان]، کنیه امام باقر (ع) را به همین علت ابو جعفر مى‏گفتند. فرزند دیگرش عبد الله نام داشت که مادر این دو ام فروه، دختر قاسم بن محمد بن ابو بکر بود. دو فرزند دیگر آن حضرت ابراهیم و عبید الله نام داشتند که از مادرى به نام ام حکیم، دختر اسد بن مغیره ثقفى زاده شدند. از این دو پسر نسلى به وجود نیامده. على و زینب دو فرزند دیگر آن حضرت بودند که از مادرى کنیز به دنیا آمده‏اند. ام سلمه هم فرزند دیگر امام بود که او هم از مادرى کنیز متولد شده بود. برخى گفته‏اند: زینب همان ام سلمه بوده است. در کتاب اعلام الورى نیز همین قول آمده است. ابن شهر آشوب در کتاب مناقب، اولاد امام باقر (ع) ، را هفت تن دانسته و آنها را مانند شیخ مفید برشمرده است مگر با این تفاوت که عبد الله افطح را نیز جزو فرزندان امام باقر (ع) محسوب کرده و گفته است: به جز فرزندان امام صادق (ع) ، اولاد امام باقر (ع) همگى از دنیا رفتند و نسلى از پس خود به یادگار نگذاشتند.

******************************

**********************************************************

******************************

ولادت تا شهادت پدر 

ابو جعفر محمد بن على بن حسین بن على بن ابى طالب (ع) پنجمین امام از اهل بیت طاهرین صلوات الله علیهم

تولد، وفات، طول عمر و مدفن آن حضرت (ع)

امام محمد باقر (ع) در روز جمعه یا دوشنبه یا سه شنبه غره ماه رجب یا سوم ماه صفر سال 57 هجرى یا به روایتى دیگر سال 56 هجرى، در مدینه به دنیا آمد و در روز دوشنبه هفتم ذى حجه یا ربیع الاول و یا ربیع الاخر سال 114 هجرى، در همان شهر بدرود حیات گفت.بنابراین، آن حضرت 57 سال در این جهان زیست.از این مدت چهار سال با جدش امام حسین (ع) و پس از وى 35 سال با پدرش زندگى کرد و هیجده سال بقیه عمرش را به تنهایى به سر برد.بنابر روایتى که در کافى از قول امام صادق (ع) نقل شده است، وى 19 سال و دو ماه بیش از پدرش زیسته است و در همین دوران، امامت شیعیان را عهده‏دار بوده است.امام باقر (ع) در مدت امامت خود چند صباحى از خلافت ولید بن عبد الملک و نیز خلافت سلیمان بن عبد الملک و عمر بن عبد العزیز و یزید بن عبد الملک را درک کرد و سرانجام در روزگار خلافت هشام بن عبد الملک وفات یافت.در کتاب اعلام الورى نیز همین قول آمده که با آنچه بعدا خواهیم گفت، صحیح مى‏نماید.ابن شهر آشوب در مناقب نوشته است:

آن حضرت در سال 114 هجرى، در سن 57 سالگى زندگى را به درود گفته که از این مدت سه یا چهار سال را در جوار جد بزرگوارش امام حسین (ع) و 34 سال و ده ماه یا 39 سال با پدرش و 19 یا مطابق قول دیگر 18 سال پس از پدرش زیسته است که همین مدت دوره امامت آن حضرت محسوب مى‏شود.امام باقر (ع) در طول سالهایى که امامت شیعیان را عهده‏دار بود، دوران خلافت ولید بن یزید و سلیمان و عمر بن عبد العزیز و یزید بن عبد الملک و برادرش، هشام، و ولید بن یزید و برادرش.ابراهیم، را درک کرد و در اوایل خلافت ابراهیم، رحلت یافت.ابو جعفر بن بابویه گوید که ابراهیم بن ولید بن یزید، امام باقر (ع) را مسموم ساخت.در دو نسخه‏اى که از این کتاب در دسترس بود همین مطلب به چشم مى‏خورد.ولى در این گفته از جانب ابن شهر آشوب یا نساخ و یا هر دو سهوى رخ داده که از دید آگاهان پوشیده نیست.چون در میان خلفاى یاد شده تنها یک تن به نام ولید بن یزید وجود داشته و این همان کسى است که نامش در آخر عبارت ذکر شده.و نام درست کسى که در آغاز روایت به او اشاره شده ولید بن عبد الملک است که ولید بن یزید الخ نام، درست آن ولید بن یزید بن عبد الملک و یزید بن ولید بن عبد الملک و ابراهیم و برادرش مى‏باشد.علاوه بر این هشام در سال 125 هجرى، وفات یافت و پس از او ابراهیم به خلافت رسید که او هم در سال 127 هجرى، کشته شد و اگر امام باقر (ع) در سال 114 هجرى، وفات یافته باشد، چنان که ابن شهر آشوب نیز همین سخن را مى‏گوید، مى‏توان به آسانى پى برد که وفات آن حضرت در زمان خلافت هشام روى داده است نه ابراهیم .

در کتاب کشف الغمة آمده است: محمد بن عمرو مى‏گوید، بنابر روایتى که در دست ما است آن حضرت در سال 117 هجرى، وفات یافت و دیگران تاریخ رحلت آن حضرت را در سال 118 هجرى، ذکر کرده‏اند.

امام باقر (ع) در قبرستان بقیع و در کنار آرامگاه على بن حسین، پدرش، و حسن بن على عموى بزرگوارش، به خاک سپرده شده است.

 

******************************

**********************************************************

******************************

نمایى از زندگانى امام محمد باقر (ع)

ابو جعفر، امام محمد باقر (ع) پنجمین آفتابى است که بر افق امامت، جاودانه درخشید.زندگیش سراسر دانش و ارزش بود، از این رو باقر العلوم نامیده شد، یعنى شکافنده دشواریهاى دانش و گشاینده پیچیدگیهاى معرفت.

خصلت آفتاب است که هماره گام بر فرق ظلمت مى‏نهد و در لحظه‏هاى تاریک، بر افق زمان مى‏روید تا ارزشهاى مهجور و نهان شده در سیاهى جهل و جور را، دوباره جان بخشد و آشکار سازد.

او نیز در عصر حاکمیت جور و تشتت اندیشه‏هاى دینى امت اسلام، تولد یافت تا پیام آور معرفت و احیاگر اسلام ناب محمدى (ص) باشد.

ولادت

حضرت ابو جعفر، باقر العلوم، در شهر مدینه تولد یافت.و بر اساس نظریه بیشتر مورخان و کتابهاى روایى، تولد آن گرامى در سال 57 هجرى بوده است این نقل، با روایاتى که نشان مى‏دهد امام باقر (ع) به هنگام شهادت جد خویش ـ حسین بن على (ع) ـ در سرزمین طف حضور داشته و سه سال از عمرش مى‏گذشته است هماهنگى دارد.

در روز و ماه ولادت آن حضرت نیز نقلهاى مختلفى یاد شده است:

الف ـ سوم صفر 57 هجرى

ب ـ پنجم صفر 57 هجرى

ج ـ جمعه اول رجب 57 هجرى

د ـ دوشنبه یا سه شنبه اول رجب 57 هجرى

بیشتر محققان با ترجیح نظریه نخست، یعنى سوم صفر آن را پذیرفته‏اند.

تبار والاى امام باقر (ع)

امام محمد باقر (ع) از جانب پدر و نیز مادر، به شجره پاکیزه نبوت منتهى مى‏گردد.

او نخستین مولودى است که در خاندان علویان از التقاى دو بحر امامت (نسل حسن بن على و حسین بن على علیهما سلام) تولد یافت:

پدر: على بن الحسین، زین العابدین (ع) .مادر: ام عبد الله، فاطمه، دختر امام حسن مجتبى (ع)

مادر گرامى امام باقر (ع) نخستین علویه‏اى است که افتخار یافت فرزندى علوى به دنیا آورد . (9) براى وى کنیه‏هایى چون ام الحسن و ام عبده آورده‏اند، اما مشهورترین آنها، همان ام عبد الله است.

در پاکى و صداقت، چنان نمونه بود که صدیقه‏اش لقب دادند.

امام باقر (ع) مادر بزرگوار خویش را چنین توصیف کرده است:

« روزى مادرم کنار دیوارى نشسته بود، ناگهان دیوار ریزش کرد و در معرض ویرانى قرار گرفت، مادرم دست بر سینه دیوار نهاد و گفت، به حق مصطفى (ص) سوگند، اجازه فروریختن ندارى.دیوار بر جاى ماند تا مادرم از آن جا دور شد.سپس دیوار فرو ریخت.

نام و کنیه

نام آن حضرت محمد است.این نامى است که رسول خدا (ص) از دیر زمان براى وى برگزیده بود .

جابر بن عبد الله انصارى یار دیرین پیامبر (ص) افتخار دارد که سلام رسول خدا را به امام باقر (ع) ابلاغ کرده است.از بیان او ـ که بتفصیل خواهد آمد ـ استفاده مى‏شود که نامگذارى امام باقر (ع) به وسیله پیامبر اکرم ( ص( صورت گرفته است.کنیه آن گرامى ابو جعفر است و جز این کنیه‏اى براى وى نقل نکرده‏اند.

القاب

براى امام باقر (ع) این القاب یاد شده است:

1 ـ باقر.

این لقب مشهورترین القاب آن حضرت بشمار مى‏آید و بیشتر منابع بدان تصریح کرده‏اند.

در بیان فلسفه تعیین این لقب براى وى، آمده است:

ـ شکافنده معضلات علم و گشاینده پیچیدگیهاى دانش بود.

ـ به دلیل گستردگى معارف و اطلاعاتى که در اختیار داشت، باقر نامیده شد.

ـ بدان جهت که در نتیجه سجده‏هاى بسیار، پیشانیش فراخ گشته بود.

ـ احکام را از متن قوانین کلى، استنباط و استخراج مى‏کرد.

2 ـ شاکر

3 ـ هادى

4 ـ امین ـ شبیه، به جهت شباهت آن حضرت به رسول خدا (ص)

همسران

در منابع تاریخى، براى امام باقر (ع) دو همسر و دو «ام ولد» (20) نام برده‏اند.

همسران عبارتند از:

1 ـ ام فروة دختر قاسم بن محمد بن ابى بکر.

او هر چند از نسل ابو بکر بود، اما همانند پدرش قاسم بن محمد حق امامان را مى شناخت و اهل ولایت معصومین (ع) بود، چنان که در روایتى از امام رضا )ع) آمده است که روزى نام قاسم بن محمد نزد آن حضرت برده شد، امام فرمود: او به ولایت و امامت اعتقاد داشت.

2 ـ ام حکیم دختر اسید بن مغیره ثقفى.

فرزندان

براى امام باقر (ع) هفت فرزند یاد کرده‏اند، پنج پسر و دو دختر.

1 ـ جعفر بن محمد الصادق (ع)

وى مشهورترین، ارجمندترین و با فضیلت ترین فرزند امام باقر (ع) مى‏باشد که از ام فروة زاده شد و نسل امامت از طریق او استمرار یافت.

2 ـ عبد الله بن محمد.او یگانه برادر امام صادق (ع) بشمار مى‏آید که هم از ناحیه پدر و هم از ناحیه مادر با آن حضرت متحد است.مورخان وى را صاحب فضل و صلاح دانسته‏اند و متذکر شده‏اند که فردى از بنى امیه به او سم خورانید و او را به شهادت رساند.

3 ـ ابراهیم بن محمد، از ام حکیم.

4 ـ عبید الله بن محمد، از ام حکیم.

5 ـ على بن محمد.

6 ـ زینب بنت محمد، این دو (یعنى زینب و على) از یک مادرند که ام ولد بوده است.

7 ـ ام سلمه، مادر وى را نیز ام ولد دانسته‏اند.

 برخى از منابع، تنها شش فرزند براى امام باقر (ع) نام برده‏اند و بر این باورند که امام باقر فرزندى به نام عبید الله نداشته است.

گروهى دیگر گفته اند: امام باقر (ع) دو دختر نداشته است، بلکه زینب و ام سلمه در حقیقت دو نام براى یک دختر است.

******************************

**********************************************************

******************************

اوصاف بدنى 

ابن شهر آشوب در مناقب مى‏نویسد: امام باقر (ع) میانه بالا و چهارشانه بود. چهره‏اى نورانى و مویى مجعد و سیمایى گندمگون داشت. خال سیاهى بر روى گونه و خال سرخى بر بدنش دیده مى‏شد. میان باریک و صدایش خوش آهنگ بود.

در فصول المهمة آمده است که آن حضرت گندمگون و بهنجار بود.

******************************

**********************************************************

******************************

زندگى اجتماعى امام باقر (ع)

زندگى امام، آینه تمام نماى زندگى شرافتمندانه انسانهاى موحد و متعالى است.یکى از بارزترین ویژگیهاى امام جامعیت اوست.

توجه به علم، او را از اخلاق و فضایل روحى غافل نمى‏سازد و روى آورى به معنویات و عبادت و بندگى، وى را از پرداختن به زندگى مادى و روابط اجتماعى و اصلاح جامعه باز نمى‏دارد .

در حالى که انسانهاى معمولى، در بیشتر زمینه‏ها گرفتار افراط و تفریط مى‏شوند، اگر به زهد و عبادت بپردازند، به عزلت و گوشه‏نشینى کشیده مى‏شوند و اگر به کار و تلاش رو آورند، از انجام بایسته وظایف عبادى و معنوى، دور مى‏مانند!

کار و تلاش در اوج زهد و تقوا

انسانهاى کم ظرفیت و کوته‏اندیش، گمان مى‏کنند که لازمه زهد و تقوا، این است که خرقه‏اى پشمینه بر دوش افکنده و زاویه خلوتى را انتخاب کنند و روى از خلق بگردانند تا به خدا نزدیک شوند!

اینان گمان مى‏کنند که تلاش براى تأمین معاش و کسب روزى، مخالف زهد و توکل است، و وظیفه انسان فقط ذکر گفتن و پرداختن به نماز و روزه مى‏باشد و روزى از هر جا که باشد مى‏رسد ! ولى برنامه امامان (ع)، و از جمله امام باقر (ع) غیر از این بوده است.آنان، در اوج زهد و تقوا و در نهایت عبادت و بندگى خدا، اهل کار و تلاش بوده‏اند، و از این که دیگران روزى آنها را تأمین کنند و خرج زندگى ایشان را بپردازند، بشدت بیزار بوده‏اند.

محمد بن منکدر یکى از زهاد معروف عصر امام باقر (ع) است که همانند طاووس یمانى و ابراهیم بن ادهم و عده‏اى دیگر، داراى گرایشهاى صوفیانه بوده است.او خود نقل مى‏کند:

در یکى از روزهاى گرم تابستان، از مدینه به سمت یکى از نواحى آن، خارج شدم، ناگاه در آن هواى گرم، محمد بن على (ع) را ملاقات کردم که با بدنى فربه و با کمک دو نفر از خدمتکارانش مشغول کار و رسیدگى به امور زندگى است.با خود گفتم: بزرگى از بزرگان قریش، در چنین ساعت گرم و طاقت فرسا و با چنین وضعیت جسمى، به فکر دنیا است! به خدا سوگند، باید پیش رفته و او را موعظه کنم.

به آن حضرت نزدیک شدم و سلام کردم.

او نفس زنان و عرق ریزان، سلامم را پاسخ گفت.

فرصت را غنیمت شمرده، به او گفتم:

خداوند، کارهایت را سامان دهد! چرا بزرگى چون شما در چنین شرایطى به فکر دنیا و طلب مال باشد! براستى اگر مرگ در چنین حالتى به سراغ شما بیاید، چه خواهید کرد!

امام باقر (ع)، دست از دست خدمتکاران برگرفت و ایستاد و فرمود:

به خدا سوگند، اگر در چنین حالتى مرگ به سراغم آید، بحق در حالت اطاعت از خداوند، به سراغم آمده است.این تلاش من خود اطاعت از خداست، زیرا با همین کارهاست که خود را از تو و دیگر مردم بى‏نیاز مى‏سازم (تا دست حاجت و تمنا به کسى دراز نکنم) .

من زمانى از خدا بیمناک هستم که هنگام معصیت و نافرمانى خدا، مرگم فرا رسد!

محمد بن منکدر مى‏گوید:

پس از شنیدن این سخنان، به آن حضرت عرض کردم: خداى رحمتت کند، من‏مى‏خواستم شما را موعظه کنم، اما شما مرا راهنمایى کردید.

حضور سازنده و مؤثر در جامعه

امام باقر (ع) با این که توجه به استغناى نفس و لزوم تلاش براى کسب معاش داشت و عملا در این راستا گام مى‏نهاد، اما هرگز زندگى خود را وقف تأمین معاش نکرده بود، بلکه همت اصلى آن حضرت، حضور سازنده و مؤثر در جامعه بود.

این درست است که نباید براى تأمین زندگى، سربار دیگران بود، ولى این نکته را نیز باید در نظر داشت که هدف اصلى و عالى زندگى، دستیابى به رفاه، و ثروت نیست و نباید در طریق تلاشهاى دنیوى، از ارزشهاى اصیل زندگى غافل بود.

امام باقر (ع) در روزگار خود، بزرگترین تأثیر علمى و عملى را براى جامعه خویش داشت.

حضور در مجامع علمى و تأسیس جلسات فرهنگى، یکى از بهترین و ارزنده‏ترین نوع حضور در جامعه و خدمت به اجتماع مسلمانان بوده و هست، زیرا هر گونه تکامل اجتماعى در ابعاد اخلاقى و معنوى و اقتصادى و...منوط به تکامل فکرى و فرهنگى است.

براى تبیین نقش حیاتى امام باقر (ع) در جامعه اسلامى، یاد همین نکته کافى است که:

جمع عالمان بر این عقیده اتفاق دارند که فقیه‏ترین مردم در آغاز سلسله فقیهان شش نفرند و آن شش نفر از اصحاب و شاگردان امام باقر (ع) و امام صادق(ع) بشمار مى‏آیند. و سخن حسن بن على الوشاء (3) که از معاصران امام رضا (ع) مى‏باشد، خود گواهى روشن بر مدعاى ماست که مى‏گوید: نهصد شیخ و بزرگ راوى حدیث را در مسجد کوفه مشغول تدریس یافتم که همگى از امام صادق (ع) و امام باقر (ع) نقل حدیث مى‏کردند.

محققان بر این عقیده‏اند که امام باقر (ع) و امام صادق (ع) در حقیقت بنیانگذار دانشگاه اهل البیت هستند که حدود شش هزار رساله علمى از فارغ التحصیلان آن به ثبت رسیده است .

اصول اربعمائه همان رساله‏هاى چهار صد گانه‏اى است که در میان محدثان شیعه، به عنوان کتب اصول شناخته مى‏شود و از جمله آن شش هزار رساله به شمار مى‏آید، و چه بسا بیشتر محتویات کتب چهارگانه شیعه (کافى، من لا یحضره الفقیه، تهذیب و استبصار) از همین رساله‏هاى اربعمائه گرفته شده باشد.

مرجعیت و پاسخگویى به پرسشهاى مردم

ابو بصیر مى‏گوید: امام باقر (ع) در مسجد الحرام نشسته بود و گروه زیادى از دوستدارانش برگرد او حلقه زده بودند.در این هنگام طاووس یمانى به همراه گروهى به من نزدیک شد و پرسید: آن مردم در اطراف چه کسى حلقه زده‏اند؟

گفتم: محمد بن على بن الحسین (باقر العلوم علیه السلام) است که نشسته و مردم دور او گرد آمده‏اند.

طاووس یمانى گفت: من نیز به او کار داشتم.آنگاه پیش رفت، سلام کرد و نشست و گفت: آیا اجازه مى‏دهید مطالبى را از شما بپرسم؟

امام باقر (ع) فرمود: آرى بپرس! (6) طاووس یمانى سؤالهایش را مطرح کرد و امام (ع) به او پاسخ بایسته را ارائه داد.ابو حمزه ثمالى نیز مى‏گوید: در مسجد رسول خدا نشسته بودم که مردى پیش آمد، سلام کرد و گفت: تو کیستى؟

به او گفتم: مردى از اهل کوفه‏ام.چه مى‏خواهى و در جستجوى چه هستى؟

مرد گفت: آیا ابو جعفر، محمد بن على (ع) را مى‏شناسى؟

گفتم: بلى، به آن گرامى چه کار و حاجتى دارى؟

گفت: چهل مسأله آماده کرده‏ام تا از وى سؤال کنم و آن چه حق بود بپذیرم.

ابو حمزه مى‏گوید: از آن مرد پرسیدم، آیا تو فرق بین حق و باطل را مى‏دانى؟

مرد گفت: آرى...

در این هنگام امام باقر (ع) وارد شد در حالى که گروهى از اهل خراسان و مردم دیگر در اطراف وى بودند و مسایل حج را از آن حضرت مى‏پرسیدند.

آن مرد نیز نزدیک امام نشست و مطالب خود را با آن حضرت در میان گذاشت و جواب لازم را دریافت داشت.

این نمونه‏ها و موارد دیگر، بروشنى مى‏نمایاند که امام باقر (ع) چگونه مورد رجوع مردم بوده و به نیازهاى مختلف آنان رسیدگى مى‏کرده است.

رسیدگى به محرومان

درباره امام باقر (ع) گفته‏اند: هرگز شنیده نشد که نیازمندى نیازش را به آن حضرت اظهار داشته و با پاسخ منفى، مواجه شده باشد.

امام باقر (ع) همواره توصیه مى‏کرد که وقتى نیازمندان به شما رو مى‏آورند و یا شما مى‏خواهید آنان را صدا بزنید، بهترین نامها و عناوین را درباره آنان به کارگیرید و با عناوین و اوصاف زشت و بى ارزش و با بى احترامى با ایشان برخورد نکنید)

امام صادق (ع) مى‏فرماید: پدرم با این که از نظر امکانات مالى، نسبت به سایر خویشاوندان، در سطح پایینترى قرار داشت و مخارج زندگى وى، سنگینتر از بقیه بود، هر جمعه به نیازمندان انفاق مى‏کرد و مى‏فرمود: انفاق در روز جمعه، داراى ارجى فزونتر است، چنان که روز جمعه، خود بر سایر روزها برترى دارد.

و نیز این سخن را هم امام صادق (ع) فرموده است:

در یکى از روزها به حضور پدرم رسیدم در حالى که میان نیازمندان مدینه، هشت هزار دینار، تقسیم کرده و یازده برده را آزاد ساخته بود.

سخاوت و مروت نسبت به دوستان

عمرو بن دینار و عبد الله بن عبید مى‏گویند: ما هرگز به ملاقات امام باقر (ع) نرفتیم، مگر این که به وسیله هدایا و پوشاک و امکانات مالى، از ما استقبال و پذیرایى کرده، مى‏فرمود : اینها را از قبل براى شما تدارک دیده بودم.

ظاهرا منظور امام از بیان جمله اخیر این بوده است که دوستان و میهمانانش احساس شرم و نگرانى نکنند و گمان نبرند که با دریافت آن هدایا و امکانات، بر زندگى شخصى امام باقر (ع) کم و کاستى را تحمیل کرده‏اند.سلمى یکى از خدمتکاران خانه امام باقر (ع) است.او مى‏گوید:

برخى از دوستان و آشنایان امام باقر (ع) به میهمانى آن حضرت مى‏آمدند و از نزد وى بیرون نمى‏شدند، مگر این که بهترین غذاها را تناول کرده و چه بسا گاهى لباس و پول از آن گرامى دریافت مى‏کردند.

سلمى مى‏گوید: گاهى من با امام در این باره سخن مى‏گفتم که خرج خانواده

شما، خود سنگین است و از نظر در آمد وضع متوسطى دارید (بهتر این است که در پذیرایى از دوستان و مهمانان با احتیاط بیشترى رفتار کنید!) اما امام مى‏فرمود: اى سلمى! نیکى دنیا، رسیدگى به برادران و دوستان و آشنایان است، و گاهى حضرت پانصد و تا هزار درهم هدیه مى‏داد .

اسود بن کثیر مى‏گوید: تهیدست شدم و دوستانم به من رسیدگى نکردند.نزد امام باقر (ع) رفتم و از نیازمندى خود و جفاى برادران شکوه کردم، آن حضرت فرمود:

بد برادرى است آن برادرى که به هنگام ثروت و توانمندى، حالت را بپرسد و تو را در نظر داشته باشد، ولى زمانى که تهیدست و نیازمند شدى، از تو ببرد و به سراغت نیاید! سپس امام به خدمتکارش دستور داد تا هفتصد درهم نزد من گذارد، و فرمود: این مقدار را خرج کن و هر گاه تمام شد و نیاز داشتى باز مرا از حال خود با خبر ساز. (13)

شکیبایى و بردبارى در روابط اجتماعى

شرط اصلى حضور سازنده و مفید در جامعه، برخوردارى فرد از صبر و شکیبایى است.این ویژگى به عالیترین شکل آن در زندگى امام باقر (ع) مشهود است.

براى نمایاندن این ویژگى ارزشمند در زندگى آن حضرت نقل این حدیث کافى است که:

مردى غیر مسلمان (نصرانى) در یکى از روزها با امام باقر (ع) روبرو شد.آن مرد به دلیلى نامشخص نسبت به آن حضرت، کینه داشت، از این رو دهان به بدگویى گشود و با تغییر اندکى در اسم امام باقر (ع) گفت:

تو بقر (گاو) هستى!

امام بدون این که خشمناک شود و عکس العمل شدیدى نشان دهد، با آرامش خاصى فرمود: من باقرم .

مرد نصرانى که از سخن قبل به مقصود نرسیده بود و احساس مى‏کرد نتوانسته است امام را به خشم وادارد، گفت:

تو فرزند زنى آشپز هستى!

امام فرمود: این حرفه او بوده است (و ننگ و عارى براى او نخواهد بود)

مرد نصرانى، پا فراتر نهاد و با گستاخى هر چه تمامتر گفت:

تو فرزند زنى سیاه چرده و زنگى و...هستى!

امام (ع) فرمود: اگر تو راست مى‏گویى و مادرم آن گونه که تو توصیف مى‏کنى بوده است، پس از خداوند مى‏خواهم او را بیامرزد، و اگر ادعاهاى تو دروغ و بى اساس است، از خداوند مى‏خواهم که تو را بیامرزد!

در این لحظه، مرد نصرانى که شاهد حلم و بردبارى اعجاب انگیز امام باقر (ع) بود و مشاهده کرد که این شخصیت اصیل و پر نفوذ، علیرغم پایگاه عظیم اجتماعى و علمى خود که صدها شاگرد از درس او بهره مى‏گیرند و در میان قریش و بنى هاشم از ارج و منزلت و حمایت برخوردار است، به جاى عکس العمل منفى و مقابله به مثل در برابر بد زبانیهاى او، چون کوه صبر و شکیبایى، آرام و مطمئن ایستاده و با او سخن مى‏گوید، ناگهان در دادگاه وجدان خویش، خود را محکوم وشکست خورده یافت، و بى تأمل از گفته‏هاى خود معذرت خواهى کرد و اسلام آورد .

ارزش و اهمیت این گونه شکیبایى و بردبارى، چه بسا براى بسیارى از انسانها، نامفهوم باشد، ولى کسانى چون خواجه نصیر الدین طوسى که از یک سو افضل عالمان عصر خویش در علوم عقلى و نقلى شناخته شده، و از سوى دیگر منصب وزارت را در دستگاه حکومت به وى واگذار کرده‏اند، در اوج موقعیت علمى و اجتماعى، به امام خویش اقتدا کرده و در مقابل بدگویان به صبرى شگفت نایل مى‏شود.

شخصى به او خطاب مى‏کند: اى سگ، و اى سگ زاده!

اما او در پاسخ مى‏گوید، این سخن تو درست نیست، زیرا سگ بر چهار دست و پا راه مى‏رود و من چنین نیستم، سگ چنگال دارد، شعور ندارد، نمى‏اندیشد، ولى من چنین نیستم و...

براستى چنین شکیبایى و تحملى را جز در پیروان مکتب اهل بیت نمى‏توان پیدا کرد.

صمیمیت و محبت با دوستان

یکى از دوستان امام باقر (ع) به نام ابى عبیده مى‏گوید:

در سفر، رفیق و همراه، امام باقر (ع) بودم.در طول سفر همیشه نخست من سوار بر مرکب مى‏شدم و سپس آن حضرت بر مرکب خویش سوار مى‏شد. (و این نهایت احترام و رعایت حرمت بود)

زمانى که بر مرکب مى‏نشستیم و در کنار یکدیگر قرار مى‏گرفتیم، آن چنان با من گرم مى‏گرفت و از حالم جویا مى‏شد که گویى لحظاتى قبل در کنار هم نبوده‏ایم ودوستى را پس از روزگار دورى جسته است.

به آن حضرت عرض کردم:

اى فرزند رسول خدا! شما در معاشرت و لطف و محبت به همراهان و رفیقان به گونه‏اى رفتار مى‏کنید که از دیگران سراغ ندارم، و براستى اگر دیگران دست کم در اولین برخورد و مواجهه، چنین برخورد خوشى با دوستانشان داشته باشند، ارزنده و قابل تقدیر خواهد بود.

امام باقر (ع) فرمود: آیا نمى‏دانى که مصافحه (نهادن دست محبت در دست دوستان و مؤمنان) چه ارزشى دارد؟ مؤمنان هر گاه با یکدیگر مصافحه کنند و دست دوستى بفشارند، گناهانشان همانند برگهاى درخت فرو مى‏ریزد و در منظر لطف خدایند تا از یکدیگر جدا شوند

محبت و عاطفه نسبت به خانواده

محبت و عاطفه نسبت به فرزندان و اعضاى خانواده در اوج رعایت ارزشهاى دینى و الهى، چیزى است که تنها در مکتب اهل بیت به صحیحترین شکل آن دیده مى‏شود.کسانى که از مکتب اهل بیت (ع) دور مانده‏اند، چه آنان که اصولا پایبند به دین نیستند و چه آنان که دین را از طریق غیر اهل بیت دریافت کرده‏اند، در ایجاد تعادل میان عواطف و ارزشها گرفتار افراط و تفریط شده‏اند.

گروهى آنچنان دلبسته به فرزند و زندگى هستند که همه قوانین و ارزشهاى دینى و اجتماعى را فداى آن مى‏کنند، و دسته‏اى آنچنان گرفتار جمود و جهالت شده‏اند که گمان کرده‏اند، توحید و محبت به خدا مستلزم بى‏عاطفگى و بى مهرى نسبت به غیر خداست.این گروه دوستى و محبت زن و فرزند را عار مى‏دانند و در مرگ‏عزیزانشان، حتى از قطره‏اى اشک دریغ دارند، ولى در مکتب امام باقر (ع) خبرى از این افراط و تفریطها نیست.

گروهى نزد امام باقر (ع) شرفیاب شدند و به خانه آن حضرت وارد گشتند.اتفاقا یکى از فرزندان خردسال امام باقر (ع) مریض بود و آنان آثار غم و اندوه فراوانى را در آن حضرت مشاهده کردند.امام باقر از مریضى فرزند به گونه‏اى نگران و ناراحت بود که آرامش نداشت.آن گروه با مشاهده این وضع با خود گفتند که اگر این کودک طورى بشود (بمیرد) ممکن است امام باقر (ع) چنان ناراحت و غمگین شود و از خود عکس العملهایى نشان دهد که ما از ایشان انتظار نداشته باشیم.در همین اندیشه بودند که ناگهان صداى شیون شنیده شد و دانستند که کودک جان سپرده و اطرافیان بر او مى‏گریند، اما همچنان از وضع امام باقر (ع) بیخبر بودند که ایشان با صورتى گشاده بر آنان وارد شد، بر خلاف آنچه قبلا از آن حضرت مشاهده کرده بودند.

میهمانان گفتند: وقتى که ما وارد شدیم و حال مضطرب شما را دیدیم، ما نیز نگران وضع و حال شما شدیم!

امام (ع) فرمود: ما دوست داریم که عزیزانمان سالم و بى رنج و درد باشند، ولى زمانى که امر الهى سر رسید و تقدیر خداوندى محقق شد، خواست خداوند را مى‏پذیریم و در برابر مشیت او تسلیم و راضى هستیم.

این بیان، مى‏نمایاند که برخوردارى از روحیه رضا و تسلیم به معناى کنار نهادن عواطف و احساسهاى طبیعى نیست، بلکه عواطف در جاى خود باید ابراز شود و در اوج ابراز عواطف انسانى، روحیه رضا و تسلیم در برابر حکم الهى را نیز باید حفظ کرد.

احترام به حقوق اجتماعى مؤمنان

زراره گوید: امام باقر (ع) براى تشییع جنازه مردى از قریش، حضور یافت و من هم با ایشان بودم.در میان جمعیت تشییع کننده عطاء نیز حضور داشت.

در این میان، زنى از مصیبت دیدگان فریاد و ناله بر آورد.

عطاء به زن مصیبت زده گفت: یا ساکت مى‏شوى، یا من بازخواهم گشت! و در این تشییع، شرکت نخواهم جست.

اما، آن زن ساکت نشد و به زارى و افغان ادامه داد.و عطاء هم بازگشت و تشییع را ناتمام گذاشت.

من براى امام باقر (ع) قضیه عطاء را باز گفتم (و در انتظار عکس العمل امام بودم) .امام فرمود: به راه ادامه دهیم و جنازه را همچنان تشییع کنیم، زیرا اگر بنا باشد که به خاطر مشاهده یک عمل اشتباه و سر و صداى بیجاى یک زن، حقى را کنار بگذاریم (و به وظیفه اجتماعى خود نسبت به مؤمنى عمل نکنیم)حق مسلمانى را نادیده گرفته‏ایم.

زراره گوید: پس از تشییع، جنازه را بر زمین نهادند و بر آن نماز خواندیم و مراسم تدفین ادامه یافت.در این میان، صاحب عزا پیش آمد، از امام باقر (ع) سپاسگزارى کرد و به ایشان عرض کرد: شما توان راه رفتن زیاد را ندارید، به همین اندازه که لطف کرده و در تشییع جنازه شرکت کرده‏اید، متشکریم و اکنون بازگردید!

زراره مى‏گوید: من به امام گفتم: اکنون که صاحب عزا به شما رخصت بازگشت داده، بهتر است بازگردید، زیرا من سؤالى دارم که مى‏خواهم از محضرتان استفاده کنم.

امام فرمود: به کار خود ادامه بده، ما با اجازه صاحب عزا نیامده‏ایم تا با اجازه او بازگردیم.تشییع جنازه یک مؤمن، فضل و پاداشى دارد که ما به خاطر آن آمده‏ایم.به هر مقدار که انسان به تشییع ادامه دهد و به مؤمن حرمت نهد، از خداوند پاداش مى‏گیرد. (18) در این حدیث، درسهاى چندى نهفته است که از آن جمله به این موارد مى‏توان اشاره کرد:

الف: لزوم وا ننهادن وظیفه و ترک نکردن حق به خاطر مشاهده باطل از دیگران.

ب: لزوم اهتمام به حقوق اجتماعى مؤمنان و ضرورت اجتناب از تنگ نظرى.

ج: حرمت مؤمن، حتى پس از مردن.

د: ضرورت انجام همه وظایف حتى وظایف اجتماعى، براى خدا و نه صرفا رضاى خلق.

اهتمام به حقوق مالى مردم

ابو ثمامه گوید: حضور امام باقر (ع) رسیدم و عرض کردم: فدایت شوم! من مردى هستم که مى‏خواهم در مکه اقامت گزینم، ولى یکى از پیروان مذهب مرجئه از من طلبکار است و من به او مدیون مى‏باشم.نظر شما چیست؟ (آیا بهتر است که به وطنم بازگردم و بدهکاریم را به آن مرد بپردازم، یا با توجه به این که مذهب آن مرد مذهب باطلى است، مى‏توانم پرداخت بدهى خود را به تأخیر انداخته، همچنان در مکه بمانم؟)

امام فرمود: به سوى طلبکار باز گرد و قرضت را ادا کن و مصمم باش به گونه‏اى زندگى کنى که هنگام مرگ و ملاقات خداوند، طلبى از ناحیه دیگر بر عهد تونباشد، زیرا مؤمن هرگز خیانت نمى‏کند.

رعایت حقوق و نیازهاى روحى همسران

زاهد نمایان و تنگ نظرانى که عبادت و تقوا را در انزوا و کسالت و جمود مى‏بینند و با ترک شؤون زندگى و رفتارهاى اجتماعى در صدد راهیابى به مقامات معنوى هستند! واقعیات حیات را نادیده گرفته و به جاى پیروى از تمامیت وحى، تشخیصهاى نادرستشان را، ملاک حق مى‏شمرند، تشکیل زندگى خانوادگى را مانع وصول به حق پنداشته و رعایت حقوق و نیازهاى طبیعى و واقعى همسران را در خور دنیا گرایان مى‏دانند! و در جهت ضدیت با فطرت و طبیعت و نظام هستى بر مى‏خیزند، اما در مکتب اهل بیت (ع) و در زندگى امام باقر (ع) اثرى از این گونه حرکتها نیست، بلکه هر حقیقتى در جاى خود مورد توجه قرار گرفته است.از آن جمله نیازهاى روحى همسران است که معمولا در نگاه انسانهاى سطحى مورد غفلت و بیمهرى قرار مى‏گیرد، ولى در زندگى امامان (ع) به عنوان یک واقعیت مورد توجه بوده است.

گروهى از مردم به حضور امام باقر (ع) رسیدند، در حالى که امام خضاب کرده بود.

تازه واردان، از علت خضاب کردن آن حضرت، جویا شدند.

امام (ع) فرمود: چون زنان از آراستگى شوهر خویش شادمان مى‏شوند، من براى همسرانم خضاب کرده و خود را آراسته‏ام.

عدم تحمیل ایده‏هاى خویش بر همسران

ایده‏هاى انسان بر دو گونه‏اند:

1 ـ ایده‏هاى اصولى و غیر قابل چشمپوشى، مانند پایبندى به اصول دین و واجبات و محرمات شرعى و نیز رعایت اصول اخلاق انسانى و...که انسان نسبت به چنین ایده‏هایى نمى‏تواند بى تفاوت باشد، چه در مورد همسر و چه دیگران.

امر به معروف و نهى از منکر شامل چنین زمینه‏هایى است و همه مردم در قلمرو مکتب وظیفه دارند که در مرحله نخست، اعضاى خانواده خویش را به این ارزشها دعوت کرده و از ضد ارزشها بازدارند و در مرحله بعد همه افراد جامعه را امر به معروف و نهى از منکر نمایند.

2 ـ ایده‏هاى فردى در مورد مسایل مختلفى که فراتر از حد وظایف ضرورى است، مانند رعایت مستحبات و ترک مکروهات، و یا چشمپوشى از مباحات به منظور هدف و آرمانى خاص و ارزشمند .

اهل تقوا و زهد، علاوه بر انجام وظایف واجب و ضرورى، بسیارى از لذتهاى دنیوى را ترک مى‏کنند و حتى از تجملهاى مجاز و مباح نیز اجتناب مى‏ورزند.

گاه موقعیت اجتماعى و سنى یک فرد، مستلزم رعایت مسایلى است که رعایت آنها بر دیگران و حتى همسران وى لازم نیست.در چنین مواردى، معمول انسانها سعى مى‏کنند تا ایده‏هاى خود و شیوه زندگى خویش را بر دیگران و همسر و فرزندشان تحمیل کنند و شرایط و روحیات ایشان را در نظر نگیرند.

در زندگى امام باقر (ع) نه تنها چنین نقطه ضعفهایى دیده نمى‏شود، بلکه خلاف آن قابل مشاهده است.

حسن زیات بصرى مى‏گوید: من به همراه یکى از دوستانم به منزل امام باقر (ع) رفته، بر او وارد شدیم.

برخلاف تصور خویش، آن حضرت را در اتاقى مفروش، آراسته و زینت شده یافتیم و بر دوش وى پارچه‏اى به رنگ گلهاى سرخ مشاهده کردیم.محاسن را قدرى کوتاه کرده و بر چشمان سرمه کشیده بود. (باید توجه داشت که در آن عصر و محیط سرمه کشیدن مردان رایج بوده است)

ما مسایل خود را با آن حضرت در میان گذاشتیم و سؤالهایمان را پرسیدیم و ازجا برخاستیم .هنگام خارج شدن از منزل، امام به من فرمود: همراه با دوستت، فردا هم نزد من بیایید.

گفتم بسیار خوب، خواهیم آمد.

چون فردا شد، با همان دوستم به خانه امام رفتیم، ولى این بار به اتاقى وارد شدیم که در آن، جز یک حصیر، هیچ امکاناتى نبود و امام پیراهنى خشن بر تن داشت.

در این هنگام امام به رفیق من رو کرد و فرمود: اى برادر بصرى! اتاقى که دیشب مشاهده کردى و در آنجا نزد من آمدى از همسرم بود که تازه با او ازدواج کرده‏ام و در واقع آن اتاق، اتاق او بود و لوازم آن نیز، لوازم و امکاناتى است که او آورده است.

او خودش را براى من آراسته بود و من نیز مى‏بایست عکس العمل مناسبى داشته باشم و خودم را براى او بیارایم و بى‏تفاوت نباشم.امیدوارم از آنچه دیشب مشاهده کردى، به قلبت گمان بد راه نداده باشى.

رفیق من در پاسخ امام گفت: به خدا قسم، بدگمان شده بودم، ولى اکنون خداوند آن بد گمانى را از قلبم زدود و حقیقت را دریافتم.

آنچه از این حدیث استفاده مى‏شود، این است که امام از همسرش انتظار ندارد که چون او بر حصیر بنشیند و لباس خشن بر تن کند.

امام با این که در قلمرو اعمال فردى خود، از تجمل پرهیز دارد، ولى در زندگى خانوادگى و حتى اجتماعى، عواطف و نیازهاى روحى همسر و نیز شرایط و مقتضیات زمان را در نظر دارد و تجمل حلال را ممنوع نمى‏شمارد و در مواردى لازم‏هم مى‏داند.

حکم بن عتیبه مى‏گوید: بر امام باقر (ع) وارد شدم در حالى که اتاقش آراسته و لباسش رنگین بود، من همچنان به اتاق و لباس آن حضرت خیره شده بودم و نگاه مى کردم.امام که آثار شگفتى را در من مشاهده کرده بود، فرمود: اى حکم نظرت درباره آنچه مى‏بینى چیست؟

عرض کردم: درباره عمل شما چگونه مى‏توانم داورى کنم (شما امام هستید و جز کار بایسته انجام نمى‏دهید)، ولى در محیط ما، جوانان کم سن و سال چنین مى‏پوشند، نه بزرگسالان!

امام فرمود: اى حکم، چه کسى زینتهاى الهى و خدادادى را ممنوع ساخته است! )پوشیدن این لباس زیبا و شیک، حرمت شرعى ندارد) ولى خوب است بدانى که این اتاق، از آن همسر من است و تازه با او ازدواج کرده‏ام و تو مى‏دانى که اتاق ویژه خود من چگونه اتاقى است.

رعایت جمال و زى شرافتمندانه

ائمه (ع) به تناسب شرایط زمانى و مسؤولیتهاى اجتماعى خود، زندگى مى‏کرده‏اند.

در حالات على (ع) دیده شده است که آن حضرت در دوران حکومت و فرمانروایى خویش، کفشهایش را خود وصله مى‏زد و از ساده‏ترین و کم بهاترین جامه‏ها استفاده مى‏کرد، ولى آن حضرت شیوه زندگى خود را براى همگان تجویز نمى‏نمود و مى‏فرمود: من چون حاکم جامعه هستم، وظیفه خاصى دارم و باید در حد پایین‏ترین طبقات جامعه زندگى کنم تا آنان با مشاهده وضع من، در خوداحساس آرامش و رضایت کنند.

اما سایر امامان، از آنجا که مسؤولیت حکومت را بر عهده نداشته‏اند و در شرایط اجتماعى ویژه‏اى زندگى مى‏کرده‏اند، که چه بسا استفاده از لباسهاى کم بها و وصله‏دار موجب تضعیف موقعیت اجتماعى آنان و توهین به شیعه مى‏شد، و بازتاب منفى داشته است، بر اساس وظیفه، آداب صحیح اجتماعى را رعایت کرده، به جمال و زى شرافتمندانه در جامعه اهتمام مى‏ورزیده‏اند .

امام باقر (ع) حتى در مورد چگونگى اصلاح محاسن خویش به مرد پیرایشگر رهنمود مى‏دهد. و در انتخاب لباس براى خویش، عزت و شرافت و زى شایسته را در نظر دارد! چنان که گاه لباس فاخر و تهیه شده از خز مى‏پوشد. و براى لباس رنگهاى جذاب و پر نشاط انتخاب مى‏کند.

امام باقر (ع) از این که در اندام او آثار رخوت و کسالت و پژمردگى ظاهر باشد، متنفر بود.

حکم بن عتیبه مى‏گوید: امام باقر (ع) را دیدم که حنا بر ناخنها نهاده است.

امام به من فرمود: نظرت درباره این کار چیست؟

عرض کردم: درباره کار شما چه مى‏توانم بگویم (شما خود آگاهتر هستید و جز کار بایسته انجام نمى‏دهید)، ولى در آداب و رسوم اجتماعى ما، جوانان ناخنهایشان را با حنا مى‏آرایند !

امام فرمود: اى حکم! وقتى که انسان تنظیف مى‏کند و با دارو، موهاى زاید بدن را مى‏زداید، دارو بر ناخنها اثر گذاشته و رنگ آن را شبیه ناخن مردگان مى‏سازد.رنگ آن را با حنا مى‏توان تغییر داد. این احادیث در مجموع مى‏رساند که امام باقر (ع) به چگونگى وضع لباس و زى خویش در جامعه توجه داشته، بى قیدى و بد منظرى و بى‏مبالاتى را نمى‏پسندیده است.

******************************

**********************************************************

******************************

فضایل امام باقر (ع)

اول، علم و دانش: در کشف الغمة از حافظ عبد العزیز بن اخضر جنابذى در کتابش موسوم به معالم العترة الطاهرة از حکم بن عتیبه نقل شده است که در مورد آیه ان فى ذلک لایات للمتوسمین گفت: « به خدا سوگند محمد بن على در ردیف همین هوشمندان است » .در صفحات بعد سخن ابو زرعه را نقل خواهیم کرد که گفته است: به جان خودم ابو جعفر از بزرگ‏ترین دانشمندان است.

ابو نعیم در حلیة الاولیاء نوشته است: مردى از ابن عمر درباره مسئله‏اى پرسش کرد.ابن عمر نتوانست او را پاسخ گوید.پس به سوى امام باقر (ع) اشاره کرد و به پرسش کننده گفت : نزد این کودک برو و این مسئله را از او بپرس و جواب او را هم به من بازگوى.آن مرد به سوى امام باقر (ع) رفت و مشکل خود را مطرح کرد.امام نیز پاسخ او را گفت.مرد به نزد ابن عمر بازگشت و وى را از جواب امام باقر (ع) آگاه کرد.آنگاه ابن عمر گفت: اینان اهل بیتى هستند که از همه علوم آگاهى دارند.

در حلیة الاولیاء آمده است: محمد بن احمد بن حسین از محمد بن عثمان بن ابى شیبه، از ابراهیم بن محمد بن ابى میمون، از ابو مالک جهنى، از عبد الله بن عطاء، نقل کرده است که گفت: من هیچ یک از دانشمندان را ندیدم که نسبت به دانشمندى دیگر کم دانش‏تر باشند مگر نسبت به ابو جعفر.من حکم را مى‏دیدم که در نزد او چون شاگردى مى‏کرد.

شیخ مفید در کتاب ارشاد مى‏نویسد: شریف ابو محمد حسن بن محمد از جدم، از محمد بن قاسم شیبانى، از عبد الرحمن بن صالح ازدى، از ابو مالک جهنى، از عبد الله بن عطاء مکى، روایت کرده است که گفت: هرگز دانشمندى را ندیدم که نسبت به دانشمندى دیگر آگاهیهایش کمتر باشد مگر نسبت به ابو جعفر محمد بن على بن حسین.من حکم بن عتیبة را با آن آوازه‏اى که در میان پیروانش داشت مى‏دیدم که در مقابل آن حضرت چونان طفلى مى‏نمود که در برابر آموزگارش قرار گرفته است.

ابن جوزى در تذکرة الخواص، مى‏نویسد: عطاء مى‏گفت هیچ یک از دانشمندان را ندیدم که دامنه دانایى‏اش نسبت به دانشمندى دیگر کمتر باشد مگر نسبت به ابو جعفر.من حکم را دیدم که در نزد آن حضرت چونان پرنده‏اى ناتوان بود.ابن جوزى مى‏گوید: «منظور وى از حکم همان حکم بن عتیبه بود که در روزگار خود دانشمندى بزرگ به شمار مى‏آمد » .

این سخن، چنان که ملاحظه گردید، از عطاء نقل شده و باز به همان گونه که شنیدید ابو نعیم اصفهانى و شیخ مفید آن را از عبد الله بن عطاء روایت کرده‏اند.محمد بن طلحه نیز در کتاب مطالب السؤول، این روایت را به همین نحو نقل کرده است.البته در این باره ملقب شدن آن حضرت به لقب باقر العلم و شهرت وى در میان خاص و عام و در هر عصر و زمان بدین لقب کفایت مى‏کند.

ابن شهر آشوب در کتاب مناقب از محمد بن مسلم نقل کرده است که گفت: من سى هزار حدیث از آن حضرت پرسیدم.شیخ مفید نیز در کتاب اختصاص، به نقل از جابر جعفى آورده است: ابو جعفر امام باقر (ع) هفتاد هزار حدیث برایم گفت که هرگز از کسى نشنیده بودم.

شیخ مفید مى‏نویسد: از هیچ کدام از فرزندان امام حسن (ع) و امام حسین (ع) این اندازه از علم دین و آثار و سنت و علم قرآن و سیره و فنون ادب که از امام باقر (ع) صادر شده، ظاهر نشده است.

ما در صفحات آینده از بزرگان مسلمان از صحابه، تابعان و فقیهان و نویسندگان و بسیارى دیگر که از علم و دانش آن حضرت بهره‏مند گشته‏اند، یاد خواهیم کرد.تحقیقا بسیارى از دانشمندان از آن حضرت کسب علم کرده و بدو اقتدا نموده بودند و گفتار آن حضرت را پیروى مى‏کردند و از فقه و دلایل روشنى بخش حضرتش در توحید و فقه و کلام کمال استفاده را به عمل مى‏آوردند.

گفتار آن حضرت درباره توحید

بنابر نقل مدائنى، روزى یکى از اعراب بادیه به خدمت ابو جعفر محمد بن على آمد و از وى پرسید: آیا به هنگام عبادت خداوند هیچ او را دیده‏اى؟ امام پاسخ داد: من چیزى را که ندیده باشم عبادت نمى‏کنم.اعرابى پرسید: چگونه او را دیده‏اى؟ فرمود: دیدگان نتوانند او را دید اما دلها با نور حقایق ایمان او را مى‏بینند.با حواس به درک نمى‏آید و با مردمان قیاس نمى‏شود.با نشانه‏ها شناخته شود و با علامتها موصوف گردد.در کار خود هرگز ستم روا نمى‏دارد.او خداوندى است که جز او معبودى نیست.اعرابى با شنیدن پاسخ امام باقر (ع) گفت: خداوند خود آگاه‏تر است که رسالتش را کجا قرار دهد.

احتجاج آن حضرت با محمد بن منکدر از زاهدان و عابدان بلند آوازه عصر خویش

شیخ مفید در ارشاد، نویسد: شریف ابو محمد حسن بن محمد از جدم، از یعقوب بن یزید از محمد بن ابى عمیر، از عبد الرحمن بن حجاج، از ابو عبد الله امام صادق (ع) نقل کرده است که فرمود: محمد بن منکدر مى‏گفت: گمان نمى‏کردم کسى مانند على بن حسین، خلفى از خود باقى گذارد که فضل او را داشته باشد، تا اینکه پسرش محمد بن على را دیدم.

مى‏خواستم او را اندرزى گفته باشم اما او به من پند داد.ماجرا چنین بود که من به اطراف مدینه رفته بودم ساعت بسیار گرم مى‏بود.در آن هنگام با محمد بن على مواجه شدم.او هیکل‏مند بود و به دو نفر از غلامانش تکیه داده بود.من با خودم گفتم: یکى از شیوخ قریش در این گرما و با این حال در طلب دنیا کوشش مى‏کند.به خدا او را اندرز خواهم گفت.پس نزدیک او شدم و سلامش دادم او نیز در حالى که عرق مى‏ریخت با گشاده‏رویى جوابم گفت.به وى عرض کردم: خداوند کار ترا اصلاح کناد! یکى از شیوخ قریش در این ساعت و با این حال براى دنیا کوشش مى‏کند! به راستى اگر مرگ فرا رسد و تو در این حال باشى چه مى‏کنى؟ او دستان خود را از غلامانش برگرفت و به خود تکیه کرد و گفت: به خدا سوگند اگر مرگ من در این حالت فرا رسد مرگم فرا رسیده در حالى که من به طاعتى از طاعات الهى مشغولم.در حقیقت من با این طاعت مى‏خواهم خود را از تو و از دیگران بى‏نیاز کنم.بلکه من هنگامى از مرگ باک دارم که از راه برسد در حالى که من مشغول به یکى از معاصى الهى باشم.

محمد بن مکندر گوید: گفتم: «خدا ترا رحمت کند! مى‏خواستم اندرزت گفته باشم اما تو به من اندرز دادى» .

کلینى در کافى، مانند همین روایت را از على بن ابراهیم، از پدرش و محمد بن اسماعیل، از فضل بن شاذان و هم او، از ابن ابى عمیر، از عبد الرحمن بن حجاج، از امام صادق (ع) نقل کرده‏اند.

نگارنده: معناى سخن محمد بن منکدر که گفته بود: «مى‏خواستم اندرزت گفته باشم ولى تو به من اندرز دادى» این است که وى همچون طاووس یمانى و ابراهیم ادهم و...از متصوفه بود و اوقات خود را به عبادت سپرى مى‏کرد و دست از کسب و کار شسته بود و بدین سبب خود را سربار مردم کرده بود.و بار زندگى خود را بر دوش مردم نهاده بود او مى‏خواست امام باقر (ع) را نصیحت کند که مثلا شایسته نیست آن حضرت در آن گرماى روز به طلب دنیا برود.امام (ع) نیز بدو پاسخ مى‏دهد که: بیرون آمدن وى براى یافتن رزق و روزى است تا احتیاج خود را از مردمان ببرد که این خود از برترین عبادات است.اندرزى که این سخن براى ابن منکدر داشت این بود که وى در ترک کسب و کار و انداختن بار زندگیش بر دوش مردم و اشتغالش به عبادت راهى خطا در پیش گرفته است.به همین جهت بود که ابن منکدر گفت: «مى‏خواستم اندرزت گفته باشم...»

بنابر همین اصل است که از صادقین (ع) دستور اشتغال به کسب و کار و نهى از افکندن بار زندگى بر دوش دیگران صادر شده است.از آنان همچنین روایت شده است که اگر کسى به عبادت خداى پردازد و شخص دیگرى در پى کسب و کار روانه شود، عبادت این شخص اخیر بالاتر و برتر از آن دیگرى است.امام صادق (ع) از پیامبر (ص) نقل کرده است که فرمود: «ملعون است ملعون است کسى که خود را سربار مردمان قرار دهد» .

 

******************************

**********************************************************

******************************

احتجاجات آن حضرت 

گرچه دربار هشام براى ابراز عظمت علمى پیشواى پنجم محیط مساعدى‏نبود، ولى از حسن اتفاق، پیش از آنکه پیشواى پنجم شهر دمشق را ترک گوید، فرصت‏بسیار مناسبى پیش آمد که امام براى بیدار ساختن افکار مردم و معرفى عظمت و مقام علمى خود بخوبى از آن استفاده نمود و افکار عمومى شام را منقلب ساخت. ماجرا از این قرار بود: هشام دستاویز مهمى براى جسارت بیشتر به پیشگاه امام پنجم-علیه السلام-در دست نداشت، ناگزیر با مراجعت امام پنجم-علیه السلام-به مدینه موافقت کرد. هنگامى که امام-علیه السلام-همراه فرزند گرامى خود از قصر خلافت‏خارج شدند، در انتهاى میدان مقابل قصر با جمعیت انبوهى روبرو گردید که همه نشسته بودند. امام از وضع آنان و علت اجتماعشان جویا شد. گفتند: اینها کشیشان و راهبان مسیحى هستند که در مجمع بزرگ سالیانه خود گرد آمده‏اند و طبق برنامه همه ساله منتظر اسقف بزرگ مى‏باشند تا مشکلات علمى خود را از او بپرسند. امام-علیه السلام-به میان جمعیت تشریف برده به طور ناشناس در آن مجمع بزرگ شرکت فرمود. این خبر فورا به هشام گزارش داده شد. هشام افرادى را مامور کرد تا در انجمن مزبور شرکت نموده از نزدیک ناظر جریان باشند.

طولى نکشید اسقف بزرگ که فوق العاده پیر و سالخورده بود، وارد شد و با شکوه و احترام فراوان، در صدر مجلس قرار گرفت. آنگاه نگاهى به جمعیت انداخت، و چون سیماى امام باقر-علیه السلام-توجه وى را به خود جلب نمود، رو به امام کرد و پرسید:

-از ما مسیحیان هستید یا از مسلمانان؟

-از مسلمانان.

-از دانشمندان آنان هستید یا افراد نادان؟

-از افراد نادان نیستم!

-اول من سؤال کنم یا شما مى‏پرسید؟

-اگر مایلید شما سؤال کنید. -به چه دلیل شما مسلمانان ادعا مى‏کنید که اهل بهشت غذا مى‏خورند و مى‏آشامند ولى مدفوعى ندارند؟ آیا براى این موضوع، نمونه و نظیر روشنى در این جهان وجود دارد؟

-بلى، نمونه روشن آن در این جهان جنین است که در رحم مادر تغذیه مى‏کند ولى مدفوعى ندارد!

-عجب! پس شما گفتید از دانشمندان نیستید؟ !

-من چنین نگفتم، بلکه گفتم از نادانان نیستم!

-سؤال دیگرى دارم.

-بفرمایید.

-به چه دلیل عقیده دارید که میوه‏ها و نعمتهاى بهشتى که نمى‏شود و هر چه از آنها مصرف شود، باز به حال خود باقى بوده کاهش پیدا نمى‏کنند؟ آیا نمونه روشنى از پدیده‏هاى این جهان مى‏توان براى این موضوع ذکر کرد؟

-آرى، نمونه روشن آن در عالم محسوسات آتش است. شما اگر از شعله چراغى صدها چراغ روشن کنید، شعله چراغ اول به جاى خود باقى است و از آن به هیچ وجه کاسته نمى‏شود! ...

... اسقف هر سؤال مشکلى به نظرش مى‏رسید، همه را پرسید و جواب قانع کننده شنید و چون خود را عاجز یافت، بشدت ناراحت و عصبانى شد و گفت: «مردم! دانشمند والامقامى را که مراتب اطلاعات و معلومات مذهبى او از من بیشتر است، به اینجا آورده‏اید تا مرا رسوا سازد و مسلمانان بدانند پیشوایان آنان از ما برتر و داناترند؟ ! به خدا سوگند دیگر با شما سخن نخواهم گفت و اگر تا سال دیگر زنده ماندم، مرا در میان خود نخواهید دید! » این را گفت و از جا برخاست و بیرون رفت

اتهام ناجوانمردانه

این جریان (مناظره با اسقف مسیحیان) بسرعت در شهر دمشق پیچید و موجى از شادى و هیجان در محیط شام به وجود آورد. هشام، به جاى آنکه از پیروزى افتخار آمیز علمى امام باقر-علیه السلام-بر بیگانگان خوشحال گردد، بیش از پیش از نفوذ معنوى امام-علیه السلام-بیمناک شد و ضمن ظاهر سازى و ارسال هدیه براى آن حضرت پیغام داد که حتما همان روز دمشق را ترک گوید! نیز بر اثر خشمى که به علت پیروزى علمى امام-علیه السلام-به وى دست داده بود، کوشش کرد درخشش علمى و اجتماعى ایشان را با حربه زنگ زده تهمت از بین ببرد و رهبر عالیقدر اسلام را متهم به گرایش به مسیحیت نماید! لذا با کمال ناجوانمردى به برخى از فرمانداران خود (مانند فرماندار شهر مدین) چنین نوشت:

«محمد بن على، پسر ابو تراب، همراه فرزندش نزد من آمده بود، وقتى آنان را به مدینه باز گرداندم، نزد کشیشان رفتند و با گرایش به نصرانیت! ! به مسیحیان تقرب جستند. ولى من به خاطر خویشاوندى‏اى که با من دارند، از کیفر آنان چشم پوشیدم! وقتى که این دو نفر به شهر شما رسیدند، به مردم اعلام کنید که من از آنان بیزارم‏» !

ولى تلاشهاى مذبوحانه هشام براى پوشاندن حقیقت‏به جایى نرسید و مردم شهر مزبور که ابتداءا تحت تاثیر تبلیغات هشام قرار گرفته بودند، در اثر احتجاجها و نشانه‏هاى امامت که از آن حضرت دیده شد، به عظمت و مقام واقعى پیشواى پنجم پى بردند، و بدین ترتیب سفرى که شروع آن با اجبار و تهدید بود، به یکى از سفرهاى ثمر بخش و آموزنده تبدیل شد!

******************************

**********************************************************

******************************

مناظرات امام باقر (ع)

در دوران امامت‏حضرت باقر-علیه السلام-فرقه‏هاى مذهبى و گروههاى سیاسى و مذهبى متعددى مانند: معتزله، خوارج و مرجئه فعالیت داشتند و امام باقر-علیه السلام-همچون سدى استوار در برابر نفوذ عقائد باطل آنان ایستادگى مى‏نمود و طى مناظراتى که با سران این گروهها داشت، پایگاههاى فکرى و عقیدتى آنان را درهم مى‏کوبید و بى‏پایگى عقائدشان را با دلائل روشن ثابت مى‏کرد. در اینجا به عنوان نمونه گفتگوى آن حضرت را با «نافع بن ازرق‏» ، یکى از سران خوارج، از نظر خوانندگان محترم مى‏گذرانیم:

روزى «نافع‏» به حضور امام رسید و مسائلى از حرام و حلال پرسید. امام به سؤالات وى پاسخ داد و ضمن گفتگو فرمود:

به این مارقین (از دین خارج شدگان) بگو: چرا جدایى از امیر مؤمنان-علیه السلام-را حلال شمردید، در صورتى که قبلا خون خویش را در کنار او و در راه اطاعت از او نثار مى‏کردید و یارى او را موجب نزدیکى به خدا مى‏دانستید؟ !

امام افزود: آنان خواهند گفت که او در دین خدا حکم قرار داد. به آنان بگو: خداوند در شریعت پیامبر خود در دو مورد دو نفر را حکم قرار داده است;یکى در مورد اختلاف میان زن و شوهر است که مى‏فرماید:

« و اگر از جدایى و شکاف میان آنها بیم داشته باشید، داورى از خانواده شوهر و داورى از خانواده زن انتخاب کنید (تا به کار آنان رسیدگى کنند) اگر این دو داور تصمیم به اصلاح داشته باشند، خداوند کمک به توافق آنها مى‏کند (زیرا) خداونددانا و آگاه است‏».

دیگرى داورى «سعد بن معاذ» است که پیامبر اسلام او را میان خود و قبیله یهودى «بنى قریظه‏» حکم قرار داد، و او هم طبق حکم خدا نظر داد. آنگاه امام افزود: آیا نمى‏دانید که امیر مؤمنان حکمیت را به این شرط پذیرفت که دو داور بر اساس حکم قرآن داورى کنند و از حدود قرآن تجاوز نکنند و شرط کرد که اگر بر خلاف قرآن راى بدهند، مردود خواهد بود؟ وقتى که به امیر مؤمنان گفتند: داورى که خود تعیین کردى بر ضرر تو نظر داد، فرمود: من او را داور قرار ندادم، بلکه کتاب خدا را داور قرار دادم. پس چگونه مارقین حکمیت قرآن و مردود بودن خلاف قرآن را گمراهى مى‏شمارند، اما بدعت و بهتان خود را گمراهى به حساب نمى‏آورند؟ !

« نافع بن ازرق‏» با شنیدن این بیانات گفت: به خدا سوگند این سخنان را نه شنیده بودم و نه به ذهنم خطور کرده بود، حق همین است ان شاء الله!

******************************

**********************************************************

******************************

زندگى علمى امام باقر (ع)

اکنون امام باقر (ع) در زمانى که افزون بر نیم قرن از رحلت رسول اکرم (ص) گذشته و تنشهاى فکرى و عقیدتى، شدت بیشترى یافته است، مجال مى‏یابد تا با تشکیل حوزه عظیم درسى به تصحیح اندیشه‏ها بپردازد.

مبارزه با اندیشه خوارج

خوارج گر چه پس از جنگ نهروان به شدت تضعیف شدند، ولى با گذشت زمان به تجدید قوا پرداخته و هوا دارانى یافته و بعدها به شورشها و حرکتهاى اجتماعى دامن زدند.

یکى از میدانهاى رویارویى امام باقر (ع) با اندیشه‏هاى منحرف، موضعگیریها و روشنگریهاى آن حضرت در رویارویى با عقاید و مشى خوارج بود.

امام باقر (ع) در برخى از تعالیم خود مى‏فرمود: به این گروه مارقه (1) باید گفت: چرا از على (ع) جدا شدید، با این که شما مدتها سر در فرمان او داشتید و در رکابش جنگیدید و نصرت و یارى وى زمینه تقرب شما را به خداوند، فراهم مى‏آورد.

آنها خواهند گفت: امیر المؤمنین (ع) در دین خدا حکم کرده است (یعنى در جنگ با معاویه حکمیت را پذیرفته است در حالى که نمى‏بایست شرعا حکمیت را بپذیرد)

به آنان باید گفت: خداوند در شریعت پیامبر حکمیت را پذیرفته و آن را به دو مرد از بندگانش وانهاده است.آنجا که فرموده:

فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها ان یریدا اصلاحا یوفق الله بینهما

هر گاه میان زن و شوهر اختلافى رخ نمود که احتمال دارد به جدایى منتهى شود، به انگیزه ایجاد سازش و همدلى میان آنها، یک مرد از جانب شوهر و یک مرد از جانب زن به عنوان حکم فرستاده شوند تا اگر بناى اصلاح باشد، خدا آنان راتوفیق عطا کند.

از سوى دیگر، رسول خدا (ص) در جریان بنى قریظه براى حکمیت، سعد بن معاذ را برگزید و او به آن چه مورد امضا و پذیرش خداوند بود، حکم کرد.

به خوارج باید گفت: آیا شما نمى‏دانید که وقتى امیر المؤمنین (ع) حکمیت را پذیرفت به افرادى که حکمیت بر عهده آنان نهاده شده بود فرمان داد تا بر اساس قرآن حکم کنند و از حکم خداوند فراتر نروند و شرط کرد که اگر حکم آنان خلاف قرآن باشد، آن را نخواهد پذیرفت؟ زمانى که کار حکمیت علیه على (ع) تمام شد، برخى به آن حضرت گفتند: کسى را بر خود حکم ساختى که علیه تو حکم کرد!

امیر المؤمنین (ع) در پاسخ گفت: من به حکمیت کتاب خدا تن دادم، نه به حکمیت یک فرد تا نظر شخصى خودش را اعمال کند.

اکنون باید به خوارج گفت که در کجاى این حکمیت، انحراف از حکم قرآن دیده مى‏شود! با این که آن حضرت بصراحت اعلام کرد که: حکم مخالفت قرآن را رد مى‏کند.

 در روایتى دیگر آمده است: فردى از خوارج مدعى بود که على (ع) در جنگ نهروان به خاطر کشتن خوارج، گرفتار ظلم شده است.وى مى‏گفت اگر بدانم که در پهنه زمین کسى هست که براى من ظالم نبودن على (ع) را ثابت کند به سویش خواهم شتافت.به او گفتند که از میان فرزندان على (ع) شخصى چون ابو جعفر، محمد بن على مى‏تواند تو را پاسخ دهد.

وى که از سردمداران خوارج بود، گروهى از بزرگان یارانش را گرد آورد و به حضور امام باقر (ع) رسید.

به امام باقر (ع) گفته شد اینان براى مناظره آمده‏اند.حضرت فرمود اکنون بازگردند و فردا بیایند.

فرداى آن روز، امام باقر (ع) فرزندان مهاجر و انصار را گرد آورد و گروه خوارج نیز حضور یافتند.

امام باقر (ع) با حمد و ستایش خداوند، سخن آغاز کرد و پس از شهادت به‏وحدانیت خداوند و رسالت پیامبر اکرم (ص) فرمود: سپاس خداى را که با اعطاى نبوت به پیامبر اکرم، ما خاندان را کرامت بخشید و ولایت خویش را به ما اختصاص داد.اى فرزندان مهاجر و انصار! در میان شما هر کس فضیلتى از امیر المؤمنین على (ع) مى‏داند، بر جاى ایستد و آن را بازگوید.

حاضران هر یک ایستادند و در فضیلت على (ع) سخنها ایراد کردند.

با این زمینه و فضایى که امام باقر (ع) پدید آورد آن مرد که بزرگ خوارج آن محفل بشمار مى‏آمد، از جاى برخاست و گفت:

من فضایل و ارزشهاى على (ع) را بیش از این جمع آگاهم و روایتهاى فزونترى را مى دانم، ولى اینها مربوط به زمانى است که على (ع) هنوز حکمیت را نپذیرفته، با پذیرش حکمیت کافر نشده بود.

سخن در فضایل على (ع) به حدیث خیبر رسید، آنجا که پیامبر (ص) فرمود: « لاعطین الرایة غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله، کرارا غیر فرار، لا یرجع حتى یفتح الله على یدیه.»

فردا، پرچم را به فردى خواهم سپرد که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند.بر دشمن هماره مى‏تازد و هرگز از میدان نبرد نمى‏گریزد، او از رزم باز نمى‏گردد مگر با پیروزى و فتح خیبر.

در این هنگام امام باقر (ع) رو به جانب آن مرد کرد و فرمود:

درباره این حدیث چه مى‏گویى؟

خارجى گفت: این حدیث حق است و شکى هم در آن نیست، ولى کفر پس از این مرحله پدید آمد .

امام باقر (ع) فرمود: آیا آن روز که خداوند على را دوست مى‏داشت، مى‏دانست که او در آینده اهل نهروان را خواهد کشت یا نمى‏دانست؟

مرد گفت: اگر بگویم خدا نمى‏دانست، کافر شده‏ام، پس ناگزیر باید اقرار کنم که خداوند مى‏دانسته است.

امام باقر (ع) فرمود: آیا محبت خدا به على (ع) از آن جهت بوده که وى در خط اطاعت خدا حرکت مى‏کرده یا به خاطر عصیان و نافرمانى بوده است!

مرد گفت: بدیهى است که دوستى خداوند نسبت به امیر المؤمنین على (ع) ازجهت اطاعت و بندگى وى بوده است نه عصیان و نافرمانى. (در نتیجه محبت خداوند به على (ع) بیانگر این است که على (ع) تا پایان عمر در راه اطاعت خدا گام نهاده و هرگز از مسیر رضاى او بیرون نرفته است و آنچه کرده وظیفه الهى او بوده است)

سخن که به اینجا رسید، امام باقر (ع) رو به آن مرد کرده و فرمود: اکنون تو در میدان مناظره مغلوب شدى، از جاى برخیز و مجلس را ترک کن.

مرد از جاى برخاست و آیه‏اى از قرآن را که بیانگر آشکار گشتن حق براى او بود زمزمه مى‏کرد و اظهار داشت: «الله اعلم حیث یجعل رسالته».

مبارزه با توهمات قدریه و جبریه

از جمله مسایل بحث انگیز معارف اسلامى که از دیر زمان، ذهن اندیشه وران و حتى عامیان را به پرسشهاى مختلف بر مى‏انگیخته، مسأله جبر و اختیار است.

در قرآن که محور تعالیم اسلامى است از یک سو حاکمیت مطلق الهى بر تمامى ابعاد و زوایاى هستى به انسان یادآورى شده است، و از سوى دیگر اعمال و موضعگیرى آدمیان در صحنه زندگى و در میدان کفر و ایمان، عمل خود آنان بشمار آمده است.

در برخى آیات مى‏خوانیم:

ما شاء الله لا قوة الا بالله

خواست، خواست خداست و نیرویى جز به اتکاى خدا وجود ندارد.

و ما تشاؤون إلا ان یشاء الله...

شما چیزى را نمى‏خواهید مگر این که خداوند بخواهد.

تضل بها من تشاء و تهدى بها من تشاء (7) خداوند آن کس را که بخواهد به وسیله آیات قرآن گمراه مى‏سازد و هر آن کس را که بخواهد هدایت مى‏کند.

و از سوى دیگر در بعضى از آیات مى‏خوانیم:

و ما اصابکم من مصیبة فبما کسبت ایدیکم...

هر ناگوارى که به شما برسد، نتیجه دستاوردهاى خود شماست.

و لتجزى کل نفس بما کسبت و هم لا یظلمون

هر فردى به وسیله آن چه خود کسب کرده و انجام داده است مجازات مى‏شود و آدمیان مورد ستم واقع نخواهند شد.

و لا تزر وازرة اخرى

در نظام داورى حق، هیچ کس سنگینى بار دیگرى را بر دوش نمى‏کشد.

هر یک از این دو دسته آیات، بیانگر بعدى از معرفت جامع دینى است، و نظر به تبیین حقیقتى خاص دارد و در صورتى که جایگاه هر یک از این آیات شناخته نشود، مثلا یک دسته مورد توجه قرار گیرد و دسته دیگر نادیده انگاشته شده، یا توجیه و تأویل شود، معرفت دینى به انحراف مى‏گراید، چنان که در صدر اسلام، دور ماندگان از مکتب اهل بیت (ع) به دلیل عدم آشنایى کامل با منطق وحى و عدم تسلط بر مجموعه آیات قرآن و ناآگاهى از شیوه جمع میان پیامهاى آن، گرفتار افراط و تفریط شدند، گروهى به جبر گراییدند و دسته‏اى به تفویض کامل!

این جریانهاى فکرى هر چند در عصر امام صادق (ع) اوج بیشترى یافت، ولى خیزشهاى آن در عصر امام باقر (ع) نمایان شد.

امام باقر (ع) در رد نظریه جبر مطلق و اختیار مطلق مى‏فرمود:

لطف و رحمت الهى به خلق، بیش از آن است که آنان را به انجام گناهان مجبور سازد، و سپس ایشان را به خاطر کارهایى که به اجبار انجام داده‏اند عذاب کند! از سوى دیگر خداوند قاهرتر و نیرومندتر از آن است که چیزى را اراده کند و تحقق‏نیابد.

از آن حضرت سؤال شد که مگر میان جبر و اختیار، جایگاه سومى وجود دارد؟ امام باقر (ع) فرمود: آرى میان جبر و اختیار مجالسى گسترده‏تر از فضاى آسمانها و زمین هست.

 راوى حدیث همانند این بیان را به امام صادق (ع) نیز نسبت داده است.

موضعگیرى علیه دروغپردازان و غالیان

ضعف فرهنگ جامعه، همواره دو نتیجه تلخ را به همراه دارد: افراط یا تفریط! این دو آفت در حکومت امویان و مروانیان، جامعه را بشدت رنج مى‏داد.

برخى از مردم تحت تأثیر محیط و شگردهاى تبلیغى دستگاه حکومتى، از خاندان رسالت تا آنجا فاصله گرفتند که به ایشان توهین کرده و ناسزا مى‏گفتند.و در مقابل، گروه دیگرى از مردم به انگیزه موضعگیرى علیه حکومت و یا انگیزه‏هاى دیگر، در تعظیم جایگاه اهل بیت (ع)، تا بدان جا افراط مى‏کردند که ائمه معصومین (ع) ناگزیر با آنان به مواجهه و مبارزه مى‏پرداختند .

با توجه به امکانات محدودى که در اختیار امامان (ع) قرار داشت، آنان براى ارتباط با شیعیان و تبیین مواضع حق براى ایشان، دشواریهاى مهمى داشتند و عناصر فرصت طلب از این خلأ در جهت منافع شخصى خود سود جسته، شیفتگان خاندان رسالت را با روایات ساختگى و دروغ به انحراف مى‏کشاندند.

در روایتى از امام صادق (ع) هفت تن به عنوان عناصر فرصت طلب و دروغپرداز معرفى شده‏اند :

1 ـ مغیرة بن سعید 2 ـ بیان 3 ـ صائد 4 ـ حمزة بن عماره بربرى 5 ـ حارث شامى 6 ـ عبد الله بن عمر و بن حارث 7 ـ ابو الخطاب. در روایتى دیگر از امام ابو الحسن الرضا (ع) آمده است: «بیان» ، بر على بن الحسین (ع) دروغ مى‏بست و خداوند حرارت آهن را به او چشانید و کشته شد.مغیرة بن سعید بر امام باقر (ع) دروغ مى‏بست، او نیز کشته شد و به کیفر رسید و...

هشام بن حکم از امام صادق (ع) نقل کرده است:

مغیرة بن سعید از روى عمد و غرض ورزى بر پدرم (امام باقر علیه السلام) دروغ مى‏بست.یاران مغیرة در جمع اصحاب امام باقر (ع) مى‏آمدند و نوشته‏ها و روایات را از ایشان مى‏گرفتند و به مغیره مى‏رساندند، و او در لابلاى آن نوشته‏ها مطالب کفر آمیز و باطل را مى‏افزود و به امام باقر (ع) نسبت مى‏داد و آنان را امر مى‏کرد تا آن مطالب را به عنوان آراى امام در میان شیعه رواج دهند.پس آن چه از مطالب آمیخته به غلو در روایات امام باقر دیده شود، افزوده‏هاى مغیرة بن سعید است.

امام باقر (ع) از وجود چنین عناصر نا سالمى، کاملا آگاهى داشت و در هر فرصت به افشاى چهره آنان و انکار بافته‏هاى ایشان مى‏پرداخت.

وى درباره مغیرة مى‏فرمود: آیا مى‏دانید مغیرة مانند کیست؟ مغیره مانند بلعم است که خداوند در حق وى فرمود:

الذى آتیناه آیاتنا فانسلخ منها فاتبعه الشیطان فکان من الغاوین ما آیات خود را به او عطا کردیم ولى او به عصیان گرایید و پیرو شیطان گشت و در زمره گمراهان جهان قرار گرفت.

از این روایت استفاده مى‏شود که مغیرة در آغاز گمراه نبوده، بلکه در جمع شیعه جایگاهى ارزشمند داشته، ولى در مراحل بعد گرفتار کجروى و غلو شده و فرقه مغیریه را بنیان نهاده است.

مغیرة بن سعید، درباره خداوند قائل به تجسیم بود و سخنان غلو آمیز درباره على (ع) مى‏گفت . درباره او گفته اند که بعد از وفات امام باقر (ع)، مدعى امامت شد و بعدها ادعاى نبوت نیز کرد.

« بیان » از دیگر چهره‏هاى افراطگر و غالى است.

درباره وى گفته‏اند که به الوهیت على بن ابى طالب (ع) و حسن بن على (ع) و حسین بن على (ع) و محمد بن حنفیه و سپس ابو هاشم (فرزند محمد بن حنفیه) قائل بوده، و خود را مصداق آیه

هذا بیان للناس

مى‏دانسته است.

او تا بدان جا به انحراف گراییده که براى خویش مدعى نبوت و رسالت نیز شده است.

امام باقر (ع) درباره او فرمود: «خداوند لعنت کند بیان تبان را، زیرا وى بر پدرم (على بن الحسین، زین العابدین علیه السلام) دروغ مى‏بست.من شهادت مى‏دهم که پدرم (على بن الحسین) بنده صالح خدا بود.

در روایتى دیگر از امام باقر (ع) این سخن نقل شده است: خداوندا! من از مغیرة بن سعید و بیان به درگاه تو تبرى مى‏جویم.

حمزة بن عماره بربرى، از دیگر منحرفانى است که تحت لواى اعتقاد به امامت على (ع) و ائمه، به تحریف اندیشه‏ها پرداخته است.

او از اهل مدینه بود و محمد بن حنفیه را تا مرتبه الوهیت بالا برد، و گروهى از مردم مدینه و کوفه پیرو او شدند.امام باقر (ع) از او تبرى جسته و وى را لعنت کرده است.

ابو منصور عجلى، افراطگر و منحرف دیگرى است که در عصر امام باقر (ع)باافکار غلو آمیز و آراى ساختگى خود، پیروانى براى خویش گرد آورد که با نام «منصوریه» یا «کسفیه» شهرت یافتند.

امام باقر (ع) ابو منصور را به طور رسمى طرد نمود، ولى وى پس از وفات آن حضرت مدعى شد که امامت از امام باقر (ع) به وى منتقل شده است.

غالیان و افترا زنندگان به ائمه، خطوط مختلفى را دنبال مى‏کرده‏اند.

برخى از آنان در پى انگیزه‏هاى سیاسى، تلاش مى‏کرده اند تا امام باقر(ع) را مهدى موعود معرفى کنند.ولى امام باقر (ع) در رد آنان مى‏فرمود:

گمان مى‏کنند که من مهدى موعودم، ولى من به پایان عمر خویش نزدیکترم تا به آنچه ایشان مدعى هستند و مردم را به آنان مى‏خوانند.

گروهى دیگر از این گروهها، راه تندروى و غلو را در امر ولایت و مقام ائمه در پیش گرفته بودند که امام باقر (ع) در رد ایشان مى‏فرمود:

اى گروه شیعیان! خط میانه باشید تا تندروان از تندروى خویش نادم شوند و به شما اقتدا نمایند، و جویندگان راه و حقیقت به شما ملحق گردند.

فردى از انصار به امام عرض کرد: تندروان و غالیان چه کسانى هستند؟

امام فرمود: غالى و تندرو آن کسانى هستند که به ما اوصاف و عناوین و مقاماتى را نسبت مى‏دهند که خودمان آن اوصاف را براى خویش قایل نشده‏ایم.آنان از ما نیستند و ما هم از ایشان نیستیم...

سپس آن حضرت چنین ادامه داد: به خدا سوگند، ما از سوى خدا برائت و آزادى مطلق به همراه نداریم، و میان ما و خدا خویشاوندى نیست، و بر خداوند حجت و دلیلى در ترک تکلیف و وظایف نخواهیم داشت.ما به خداوند تقرب نمى‏جوییم، مگر به وسیله اطاعت و بندگى او.پس هر یک از شما که مطیع خداوند باشد، ولایت و محبت ما به حال او ثمر بخش است، و کسى که اهل معصیت باشد، ولایت ما سودى به حالش نخواهد داشت.هان، دور باشید از گول زدن خویش وگول خوردن به وسیله غالیان!

 

******************************

**********************************************************

******************************

نهضت بزرگ علمى امام باقر (ع)

پس از رسول خدا، ظاهرا قرآن، به عنوان منبع اصلى شناخت مسایل عقیدتى وعبادى و سیاسى، در جامعه اسلامى باقى ماند، اما از آن جا که این منبع ژرف نیاز به مفسرانى آشنا با پیام وحى داشت و دستهاى سیاست، این مفسران واقعى (اهل بیت علیهم السلام) را در جامعه منزوى ساخته بود، با گذشت زمان، نیازهاى اعتقادى و پرسشهاى عبادى و مسایل مستحدث یکى پس از دیگرى رخ نمود و کسانى که در جامعه به عنوان عالم و محدث شناخته مى‏شدند، ناگزیر باید جوابى را براى هر پرسش و مسأله تدارک مى‏دیدند!

عدم احاطه کامل آنان بر مجموعه معارف قرآنى از یک سو، و عدم آشنایى آنان با فرهنگ ویژه وحى از سوى دیگر، سبب گردید تا با قیاس و توجیه گرى و استحسان و تکیه بر آراى شخصى و گاه احادیث بى‏ریشه و اقوال بى‏اساس، عقیده‏اى را ابراز کرده و یا فتوایى دهند.

بنابر این، یکى از راههاى اساسى مبارزه با این مشکل، بازگرداندن مردم به قرآن و هشدار دادن آنان نسبت به آراى ساختگى و غیر مستند به وحى بود.

امام باقر (ع) در این راستا مى‏فرمود:

هر گاه من حدیث و سخنى براى شما گفتم، ریشه و مستند قرآنى آن را از من جویا شوید.سپس آن حضرت در برخى سخنانش فرمود: پیامبر (ص) از قیل و قال (بگو مگو و مشاجره) و هدر دادن و تباه ساختن اموال و پرس و جوى زیاد، نهى کرده است.

به آن حضرت گفته شد: این مطالب در کجاى قرآن آمده است؟

امام باقر (ع) فرمود: در قرآن آمده است

لا خیر فى کثیر من نجواهم الا من امر بصدقة أو معروف أو اصلاح بین الناس

)این آیه دلالت مى‏کند که بیشتر سخنان نجوایى و به درازا کشیده فاقد ارزش است، مگر سخنى که در آن امر به انفاق یا کار نیک و یا اصلاح میان مردم باشد)

و لا تؤتوا السفهاء اموالکم التى جعل الله لکم قیاما

)از این آیه استفاده مى‏شود که اموال را نباید در معرض نابودى و تباهى قرارداد)

لا تسئلوا عن اشیاء ان تبد لکم تسؤکم

 )و این آیه مى‏نمایاند که هر سؤالى شایسته و مفید و مثبت نیست، و چه بسا پرسشهایى که به ناراحتى و نگرانى خود انسان بینجامد) .

امام باقر (ع) با این شیوه، در صدد بود تا روحیه قرآن گرایى را در میان اهل دانش و جامعه اسلامى تقویت نماید، و از این طریق انحراف بینشهاى سطحى و عالم نمایان خود محور را به مردم یادآور شود، چه، در برخى مباحثه‏ها، با صراحتى فزونتر به این نکته پرداخته است :

حسن بصرى نزد امام باقر (ع) آمد و گفت: آمده‏ام تا مطالبى درباره قرآن از شما بپرسم .

امام فرمود: آیا تو فقیه اهل بصره نیستى؟

پاسخ داد: این چنین گفته مى‏شود.

امام فرمود: آیا در بصره شخصى هست که تو مسایل و احکام را از او دریافت کنى؟

پاسخ داد: خیر.

امام فرمود: بنابر این، همه مردم بصره، مسایل دینشان را از تو مى‏گیرند؟

گفت: آرى.

امام باقر (ع) فرمود: سبحان الله! مسؤولیت بزرگى را به گردن گرفته‏اى.از جانب تو سخنى برایم نقل کرده‏اند که نمى‏دانم واقعا تو آن را گفته‏اى یا بر تو دروغ بسته‏اند.

حسن بصرى گفت: آن سخن چیست؟

امام فرمود: مردم گمان کرده‏اند که تو معتقدى خداوند امور بندگان را به خود آنان تفویض کرده است!

حسن بصرى سکوت اختیار کرده و هیچ نمى‏گفت!

امام باقر (ع) براى این که وى را به ریشه اشتباهش متوجه سازد و بنمایاند که‏عامل اصلى کج فهمى او، ناتوانى در فهم معارف قرآن است، برایش نمونه‏اى روشن آورد و گفت:

اگر خداوند در قرآنش به کسى ایمنى داده باشد، آیا براستى پس از این ایمنى تضمین شده از سوى خدا، بر او ترسى هست؟

حسن بصرى گفت: خیر، ترسى بر او نخواهد بود.

امام باقر (ع) فرمود: اکنون آیه‏اى را برایت مى‏خوانم و سخنى با تو دارم، من گمان نمى‏کنم که آن آیه را به گونه صحیح تفسیر کرده باشى، و اگر غلط تفسیر کرده‏اى، هم خودت را هلاک کرده‏اى و هم پیروانت را.

آن آیه این است:

و جعلنا بینهم و بین القرى التى بارکنا فیها قرى ظاهرة و قدرنا فیها السیر سیروا فیها لیالى و ایاما آمنین

شنیده‏ام که گفته‏اى مراد از سرزمین مبارک و امن، سرزمین مکه است؟ آیا کسانى که براى حج به مکه سفر مى‏کنند مورد هجوم راهزنان قرار نمى‏گیرند و در مسیر آن هیچ ترسى ندارند و اموالشان را از دست نمى‏دهند؟

حسن بصرى گفت: چرا.

امام فرمود: پس چگونه ایمن هستند و امنیت دارند؟ ! این آیه مثالى است که خداوند درباره ما اهل بیت رسالت، بیان داشته است.ما سرزمین مبارکیم و سرزمینهاى آشکار (قرى ظاهرة) نمایندگان و فقهاى پیرو ما هستند که میان ما و شیعیانمان قرار دارند و مطالب ما را به آنان مى‏رساندند.

قدرنا فیها السیر

مثالى است از حرکت و کاوش علمى.

سیروا فیها لیالى و ایاما

مثالى است از تهییج مردم براى کسب هماره دانش در زمینه حلال و حرام و واجبات و احکام از اهل بیت (ع(.

هر گاه مردم از این طریق معارف دین را دریافت کنند، ایمن از شک و گمراهى‏اند...

اى حسن بصرى! اگر به تو بگویم جاهل اهل بصره‏اى! سخنى به گزاف نگفته‏ام، از اعتقاد به تفویض، اجتناب کن، زیرا خداوند به دلیل ضعف و سستى، تمام کارخلق را به ایشان وا ننهاده و از سوى دیگر ایشان را بناروا بر گناهان مجبور نساخته است.

نظیر چنین مباحثه‏اى از امام باقر (ع) با قتادة بن دعامة نیز نقل شده است:

قتادة بن دعامة از محدثان و مفسران مشهور اهل سنت است و از فقهاى بصره به شمار مى‏آید .

امام به او فرمود: آیا تو فقیه اهل بصره‏اى؟

قتاده گفت: چنین گمان مى‏کنند.

امام باقر (ع) فرمود: آیا قرآن را بر اساس شناخت و علم تفسیر مى‏کنى یا از روى ناآگاهى؟

قتادة گفت: بر اساس علم و مبانى علمى، قرآن را تفسیر مى‏کنم.

امام فرمود: اگر براستى بر اساس علم تفسیر مى‏کنى، از تو سؤال مى‏کنم که مراد از آیه قدرنا فیها السیر سیروا فیها لیالى و ایاما آمنین چیست؟

قتادة نظریه‏اى همانند سخنان حسن بصرى ابراز داشت، و امام همان پاسخ را به او یاد آور شد.

رویارویى با بدعت و بدعتگذاران

بدعت در نظام عقیدتى و دستورى دین، یکى از نمودهاى بارز انحراف از مسیر وحى مى‏باشد، که عوامل و انگیزه‏هاى مختلفى در پیدایش و شکلگیرى آن مؤثر است، از آن جمله:

الف ـ غرض ورزى و تدابیر حیله گرانه عناصر ضد دین

کسانى که در باطن و اعماق ضمیر خویش با پیام وحى بیگانه‏اند، و با شریعت تضاد دارند، زمانى که قادر به مبارزه صریح و علنى با آن نباشند، مى‏کوشند تا با نفوذ دادن ایده‏هاى غیر دینى و برنامه‏هاى غیر الهى در مجموعه باورها و دستورهاى‏مکتبى، به گونه‏اى خزنده، ماهیت و خاصیت اصلى دین را تضعیف کرده، آن را به انحراف بکشانند.

این حرکت، حرکتى منافقانه است که نسبت به ادیان قبل از اسلام نیز از سوى عناصر مغرض و نا سالم اعمال مى‏شده است، تا راه ایمان را بر رهروان دین مخدوش سازند.

خداوند در افشاى چهره این گروه و نیز تهدید آنان فرموده است:

فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم ثم یقولون هذا من عند الله لیشتروا به ثمنا قلیلا فویل لهم مما کتبت ایدیهم و ویل لهم مما یکسبون

واى بر آنان که با دست خویش مطالبى را نوشته و به دروغ مى‏گویند: این از نزد خداست.هدفشان از این کار دستیابى به پولى اندک است.واى بر آنان از آنچه نوشتند و واى بر آنان از آنچه به دست آوردند!

ب ـ جهل و نارسایى علمى نسبت به مبانى و معارف اصیل دین

پیرایه‏ها و باورهاى خرافى که گاه در محیطهاى مذهبى رخ مى‏نماید و به عنوان دین و باور دینى تلقى مى‏شود، معمولا ناشى از بى‏اطلاعى توده‏ها از مبانى اصیل مکتبى است.

زمانى که نا آگاهان در مصدر قانونگذارى و یا اجرا قرار گیرند، چون از یک سو ناگزیرند کارها را سامان داده، پاسخى براى حل مشکلات و رخدادها بیابند، و از سوى دیگر آشنایى عمیق با روح دین ندارند، با صلاحدید و تشخیص بشرى خویش یا بر اساس منافع مورد نظر خود، به وضع قوانین و ترویج اندیشه‏هاى غیر دینى پرداخته، آنها را به نام دین قلمداد مى‏کنند .

این گونه بدعتها به هر دو انگیزه، پس از رحلت رسول خدا (ص) در اسلام رخ نمود، و یکى از رسالتهاى عمده اهل بیت (ع) پیراستن پیرایه‏ها از دامان معرفت اسلامى و مبارزه با بدعتهایى بود که با انگیزه‏هاى مختلف صورت مى‏گرفت.

على (ع) به وجود این بدعتها هشدار مى‏داد و مردم را از پیروى آنها نهى مى‏کردو مى‏فرمود :

ما احدثت بدعة الا ترک بها سنة، فاتقوا البدع و الزموا المهیع

هیچ بدعتى گذاشته نشده، مگر آن که به وسیله آن سنت و روشى از پیامبر (ص) به فراموشى گراییده است، از بدعتها بپرهیزید و به راه روشن و نداى رساى ارزشهاى اصیل دین پایبند باشید.

امام باقر (ع) در ارائه این مسؤولیت الهى به تبیین مبانى اصیل و سنتهاى محمدى (ص) پرداخته، نفى و طرد بدعتها را در محدوده رسالت علمى و عملى خود قرار داده بود.

براى دور داشتن مردم و عالمان و قضات از بدعت در دین، گاه خود به استدلال مى‏پرداخت و زمانى به روایات معصومان قبل از خود استشهاد مى‏کرد و این خطبه را از على بن ابى طالب (ع) یادآور مى‏شد:

ایها الناس إنما بدء وقوع الفتن اهواء تتبع، و احکام تبتدع، یخالف فیها کتاب الله، یقلد فیها رجال رجالا...

هان اى مردم، سرآغاز شکلگیرى فتنه‏ها و انحرافها، هواها و هوسهایى است که مورد پیروى قرار مى‏گیرد و احکامى است که در شریعت بدعت گذارده مى‏شود.در این هوا پرستیها و بدعتگذاریها، با کتاب خدا مخالفت مى‏شود و مردم (به جاى تبعیت از وحى) از یکدیگر پیروى مى‏کنند!

امام باقر (ع) مى‏فرمود:

کسى که به فرمان انسان گنهکار گردن نهد دین ندارد.

کسى که به بدعت و سخنان باطلى که به دروغ بر خدا بسته شده گردن نهد و پایبند باشد، دین ندارد.

کسى که چیزى از آیات الهى را انکار نماید، بى‏بهره از دین است.

در حقیقت این هر سه عنوان بر کسى که بدعتى را بپذیرد، منطبق شده و صدق‏مى‏کند، زیرا بدعتگذار، معصیتکار و افترا زننده به خداست و کسى که سخنان او را بپذیرد بى‏شک با حکم واقعى الهى که در قرآن و سنت یاد شده، مخالفت کرده است.

امام باقر (ع) در تفسیر آیه:

هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا...

مى‏فرمود: این گروه که زیانکارترین مردمند و سعى و تلاش خویش را در زندگى دنیا به هدر داده و گم کرده‏اند و جاهلانه مى‏پندارند که راه درستى را در پیش گرفته‏اند، نصارا، کشیشان، رهبانان و نیز آن دسته از مسلمانانند که در شبهات و هواهاى نفسانى فرو رفته‏اند و گروههایى چون خوارج و اهل بدعت، در زمره ایشان جاى دارند.

امام باقر (ع) در بیانى دیگر فرموده است:

کسى که با گناه و ارتکاب کبائر، به مبارزه با خدا برخاسته و از خود جرأت نشان دهد، کافر است.کسى که روش و دینى غیر از دین خدا پى نهد، مشرک است.

گرایش مردم به بدعتها، داراى عوامل و انگیزه‏هاى متفاوتى است.گاه بدعتها به منظور تحریف دین صورت مى‏گیرد، و گاه ناشى از جهل به مبانى و معارف مکتب است، و زمانى هم معلول تعصبها و رسوم غلط اجتماعى و یا محاسبه‏هاى شخصى است.

یکى از مسایلى که در عصر پیامبر اسلام (ص) مشروع بوده، ولى در عصر عمر بن خطاب ممنوع و حرام اعلام گردید، متعه (ازدواج موقت) است.

عمر بن خطاب بر اساس باورها و صلاح اندیشى شخصى خود، اعلام کرد:

متعتان کانا على عهد رسول الله (ص) آنهى عنهما و اعاقب علیهما: متعة النساء و متعة الحج .

دو تمتع در روزگار رسول خدا (ص) وجود داشت و جایز بود، ولى من آن دو را ممنوع کرده، کسانى را که مرتکب آن شوند مجازات مى‏کنم.آن دو عبارتند از: متعه زنان و متعه حج.

بى‏شک، عمر در صدور این حکم، از نظر خود دلایلى داشته است، ولى آیا دلایل او و قدرت فهم و تشخیص او مى‏توانسته با حکم الهى و سنت پیامبر (ص(همسطح قرار گیرد، و آیا او چنین حقى را داشته یا خیر؟ موضوعى است که در کتب فقهى بتفصیل مورد بررسى قرار گرفته است.

از نظر شیعه، این دستور مخالف قرآن و سنت پیامبر (ص) است، و بر فرض که شرایط خاص جامعه در مقطعى از زمان، سبب صدور چنین حکمى شده باشد، با تغییر شرایط، باز حکم اولى الهى جارى است.شیعه که خود را بر اساس منابع متقن دینى، موظف به تبعیت از على (ع) و ائمه معصومین (ع) پس از رسول خدا (ص) مى‏داند به پیروى از معصومین (ع) این حکم را مخالف مصالح جامعه اسلامى مى‏شمارد.

در همان منبع حدیثى که سخن فوق از عمر بن خطاب نقل شده، این روایت نیز آمده است که على (ع) فرمود: «لو لا ما سبق من رأى عمر بن الخطاب لامرت بالمتعة، ثم ما زنى الا شقى»

اگر نبود که عمر بن خطاب ازدواج موقت را ممنوع ساخته است، من فرمان مى‏دادم که ازدواج موقت صورت گیرد و جایز باشد، زیرا با تجویز ازدواج موقت، گرایش به زنا و فحشاء کاهش مى‏یافت و جز انسانهاى شقى و دونمایه به زنا روى نمى‏آورند.

در این روایت، فلسفه جواز ازدواج موقت مطرح شده، با بیان آن، اندیشه و باور عمر و نیز حکم او به ممنوعیت ازدواج موقت، از اساس زیر سؤال رفته است، و چون عمر به عنوان خلیفه و حاکم مسلمانان چنین دستورى را داده است و مخالفت رسمى على (ع) در چنین مسأله‏اى، مشکلات بزرگترى را در آن عصربحرانى براى جامعه اسلامى پدید مى‏آورده، آن حضرت سخن خود را با بیانى که نقل شده به توده‏ها رسانده است.

این گونه احکام که توسط شخص عمر بنیان نهاده شد، در نسلهاى بعد به عنوان سنت قطعى و احکام تلقى شد و استمرار یافت.چنان که در زمان امام باقر (ع(برخى از رهروان راه خلفا بر امام (ع) خرده مى‏گرفتند که چرا فرمان عمر را قبول ندارد و مشروع نمى‏داند.

عبد الله معمر لیثى از جمله کسانى است که در این زمینه، با امام باقر (ع) به بحث نشسته است.

او به امام باقر (ع) عرض کرد: شنیده‏ام شما در مورد ازدواج موقت (متعه) فتوا به جواز داده‏اید!

امام فرمود: بلى، خداوند آن را جایز شمرده و سنت رسول خدا بر آن بوده و اصحاب پیامبر (ص) به آن عمل کرده‏اند.

عبد الله معمر گفت: ولى عمر بن خطاب آن را ممنوع ساخته است!

امام فرمود: بنابر این تو بر سخن رفیقت پایدار باش و من هم بر سخن و رأى رسول خدا استوار خواهم بود!

)عبد الله که خود را در میدان بحث به بن بست رسیده یافت، سعى کرد تا با فلسفه بافى و استحسانهاى شخصى و تمسک به ذهنیتها و تعصبهاى قومى راهى بجوید، از این رو) عبد الله گفت: آیا شما خشنود مى‏شوى که ببینى شخصى با زنى از بستگان و خانواده شما چنین عملى را انجام دهد!

امام فرمود: اى بى‏خرد! چرا سخن از زنان به میان مى‏آورى (ما درباره حکم خدا سخن مى‏گوییم) آن خدایى که ازدواج موقت را حلال ساخته از تو و از همه کسانى که به تکلف و اجبار متعه را حرام شمرده‏اند، غیرتمندتر است.

آن گاه امام (ع) براى این که به او بفهماند، شیوه شناخت حلال و حرام الهى، اتکا به ذوق و سلیقه و تعصبهاى شخصى نیست، فرمود:

آیا تو دوست دارى که زنى از خانواده تو به همسرى مردى درآید که جولا و تهیدست است، و در جامعه جایگاهى بس پایین دارد.

عبد الله معمر گفت: خیر.امام فرمود: چرا تو حلال خدا را حرام مى‏شمارى! (خداوند ازدواج با تهیدستان را ممنوع نکرده است( .

عبد الله گفت: من حلال خدا را حرام نمى‏دانم، بلکه معتقدم مرد جولا و بافنده تهیدست کفو و هم سطح ما نیست، از این رو خویشاوندى او را دوست ندارم.

امام فرمود: ولى برنامه خدا جز این است، زیرا خداوند، اعمال نیک همین مرد جولاى تهیدست را مى‏پذیرد، و حوران بهشتى را به ازدواج او در مى‏آورد، اما تو از روى کبر و نخوت، از خویشاوندى با مؤمنى که شایسته همسرى حوران بهشتى است ناخشنود و ناراحتى.

عبد الله از سر تسلیم خندید و گفت: براستى که سینه‏هاى شما رویشگاه درختان تناور دانش است، میوه‏هاى درخت دانش از آن شماست و برگهاى آن در اختیار مردم.

با این بیان، امام باقر (ع) به عبد الله معمر تفهیم کرد که: درستى و نادرستى احکام دین و حلال بودن و حرام بودن امور، با ذوق و سلیقه شخصى مردم و یا آداب و رسوم و تعصبهاى قومى قابل سنجش و محاسبه نیست.

مبارزه با قیاس در میدان اجتهاد

رمز بقاى دین در واقع‏بینى و سازگارى آن با نیازها و شرایط گوناگونى است که در طول زندگى نسلها، یکى پس از دیگرى رخ مى‏نماید.

شریعت و مکتب، آن گاه مى‏تواند در بستر تاریخ تداوم یابد، که قادر به حل معضلات اجتماعى و پاسخگو به پرسشهاى عقیدتى و عملى مردم باشد.

مبانى عقیدتى، همواره ثابت و غیر متغیرند و نیازمند دقت و تلاش براى فهم هر چه عمیقتر آن، اما برنامه‏هاى عملى و قوانین دستورى دین، با این که متکى بر ملاکهاى واقعى است، ولى از آن جا که موضوعات خارجى و مسایل مستحدث در زندگى جوامع، همواره متحول و متغیر است.شناخت حکم هر حادثه نیازمند اجتهاد و استنباط مى‏باشد.استنباط احکام و نسبت دادن آنها به خدا و شریعت، کارى است سنگین و خطر آفرین، زیرا همان‏گونه که حیات دین در صحنه زندگى انسانها، مبتنى بر اجتهاد مى‏باشد، از سوى دیگر، اجتهاد نادرست و نسبت دادن احکام منحط و غیر واقعى به شریعت، خود مایه زوال و نابودى دین خواهد بود.

نقش اجتهاد و مجتهدان در جامعه دینى، همانند نقش طبابت و پزشکان در جامعه بشرى است.اگر طبیبان راه درستى را در مداواى بیماریها در پیش گیرند، عمل آنان شفا بخش و سازنده است، ولى اگر راه نادرست و داروهاى نامناسبى را تجویز نمایند، نه تنها بیماران بهبود نیافته که چه بسا بیمارى آنان شدت مى‏یابد.

فقیهان و مجتهدان نیز در صدد پاسخگویى به مسایل جدید و مورد ابتلاى جامعه خویشند، و چنانچه در این کار از ملاکها و شیوه‏هاى غلط پیروى کنند، چهره دین را مخدوش و نظام عملى آن را معیوب ساخته‏اند.

پس از رحلت رسول خدا (ص)، یکى از نیازهاى مبرم جامعه اسلامى، اجتهاد و شناخت احکام بر اساس قرآن و سنت رسول الله (ص) بود.

ما در مطالب قبل یاد آور شدیم که پیامبر اسلام (ص) با پیش بینى این امر و معرفى على (ع) به عنوان مبین احکام و مفسر قرآن، در جهت رفع نیازهاى آینده جهان اسلام، گام اساسى را برداشت، ولى آنان که على (ع) را نخست از میدان سیاست و به دنبال آن از مرجعیت دینى و فکرى منزوى ساختند، در میدان عمل با بن بستها مواجه شده و دست به کار اجتهاد شدند، اما اجتهادى که با روح دین سازگار نبود و شرایط لازم را در بر نداشت.

به کارگیرى قیاس و استحسان و فهم شخصى در استنباط احکام، از جمله مشکلاتى بود که در امر اجتهاد رخ نمود، و ائمه معصومین (ع) را به عنوان عالمان واقعى دین و وارثان علم پیامبر (ص)، واداشت تا جامعه علمى را به رهیافتن انحراف در فهم احکام هشدار دهند.

بر این اساس، یکى از محورهاى عمده تعلیمات ائمه (ع)، بویژه امام باقر (ع) و امام صادق (ع)، زدایش قیاس و استحسان از محیط فقاهت و اجتهاد بود.

امام باقر (ع) در این زمینه مى‏فرمود: «إن السنة لا تقاس، و کیف تقاس السنة و الحائض تقضى الصیام و لا تقضى الصلوة»

سنت و احکام شرعى از طریق قیاس قابل شناخت نیست، چگونه مى‏توان قیاس را ملاک قرار داد، با این که زن حایض پس از دوران حیض مى‏بایست روزه را قضا کند، ولى قضاى نماز بر او واجب نیست.

در سخنى دیگر به زراره سفارش فرموده است:

« یا زرارة ایاک و اصحاب القیاس فى الدین، فانهم ترکوا علم ما وکلوا به و تکلفوا ما قد کفوه، یتأولون الأخبار و یکذبون على الله عز و جل»...

اى زراره! از کسانى که در کار دین به قیاس پرداخته‏اند، دورى گزین، زیرا آنان از قلمرو تکلیف خود تجاوز کرده‏اند، آن چه را مى‏بایست فراگیرند، کنار نهاده و به چیزى پرداخته‏اند که به آنها وانهاده نشده است، روایات را به ذوق خود تجزیه و تحلیل کرده و تأویل مى‏کنند و بر خدا دروغ مى‏بندند.

و نیز امام باقر (ع) مى‏فرمود:

« ادنى الشرک ان یبتدع الرجل رأیا فیحب علیه و یبغض علیه »

کمترین مرتبه شرک این است که شخص نظریه‏اى را از پیش خود (و بدون حجت شرعى) بنیان نهد و همان نظر را ملاک حب و بغض و داوریها قرار دهد.

محمد بن طیار از اصحاب امام باقر (ع) گوید:

قال لى ابو جعفر (ع) : تخاصم الناس؟ قلت: نعم.قال: و لا یسألونک عن شى‏ء، الا قلت فیه شیئا؟ قلت: نعم، قال: فأین باب الرد إذا؟

امام باقر (ع) به من فرمود: آیا تو با مردم به بحث مى‏پردازى؟ گفتم: بلى.امام (ع) فرمود : آیا هر چه از تو مى‏پرسند، تو به هر حال پاسخى در قبال آن ارائه مى‏کنى؟ گفتم: بلى .

امام (ع) فرمود: پس در چه زمینه سکوت کرده و علم و دانش واقعى آن را به‏اهلش (اهل بیت علیهم السلام) ارجاع مى‏دهى!

در این بیان، امام (ع) به محمد بن طیار یادآور شده است که هیچ فردى جز معصومین (ع) نباید خود را در مرحله‏اى فرض کند که مى‏تواند به اتکاى رأى و اندیشه خود همه پرسشها را پاسخ دهد، و آن جا که نتوانست به تمثیل و تشبیه و قیاس متکى گردد! بلکه همواره در مسایل مورد ابتلا، زمینه‏هاى پیچیده و مبهمى وجود دارد که علم آن صرفا در اختیار مفسران واقعى قرآن و اهل بیت رسالت است و باید به آنان رجوع کرد.

تعلیم فقه و شیوه صحیح اجتهاد

تعلیم مسایل فقهى و پاسخگویى به پرسشها در زمینه احکام شرعى، یکى از زمینه‏هاى مهم زندگى ائمه (ع) بویژه امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بوده است.

عصر امام باقر (ع)، آغاز پیدایش فرصتى بود تا حاملان واقعى علوم قرآن، بتوانند به تعلیم شاگردان و ترویج احکام و تحکیم مبانى فقهى بپردازند.البته این زمینه‏ها در عصر امام صادق (ع) هموارتر گشت و از آن پس دوره سختگیرى فزونتر حاکمان نسبت به ائمه ادامه یافت و این زجر و شکنجه تداوم داشت تا عصر امامت به غیبت انجامید.

امام باقر (ع) در تصحیح اندیشه‏ها و زدایش انحرافها، تنها به مبارزه و رویارویى اکتفا نکرد، بلکه با بیان احکام و گاه تبیین شیوه استنباط احکام از قرآن و سنت پیامبر، پایه‏هاى فقاهت و اجتهاد صحیح را استحکام بخشید.

روایات فقهى نقل شده از امام باقر (ع)، بیش از آن است که بتوان در این مجموعه گرد آورد، زیرا کمتر بابى از ابواب فقهى را مى‏توان یافت که در فروع مختلف آن، سخنى از امام باقر (ع) وارد نشده باشد.مجموعه‏هاى روایى ـ فقهى خود گواه این سخن است.

محمد ابو زهره از پژوهشگران اهل سنت در کتاب تفصیلى خویش الامام الصادق در تبیین جایگاه علمى و معنوى امام باقر (ع) مى‏گوید:

امام محمد باقر (ع) وارث پدر خویش در پیشوایى علمى و مقام شریف هدایتگرى بود.از این جهت عالمان از شهرها و سرزمینهاى اسلامى به جانب وى‏رهسپار مى‏شدند، هیچ فردى ـ از عالمان ـ به مدینه وارد نمى‏شد، مگر این که براى کسب معرفت و دانش به خانه امام محمد باقر (ع) مراجعه مى‏کرد.

در میان کسانى که به خدمت وى مى‏رسیدند، هم چهره‏هاى شیعى و هم سنى دیده مى‏شوند و گاه منحرفان افراطگر نیز خود را به وى نزدیک مى‏کردند ولى امام در برابر آنان موضعى قاطع گرفته و ایشان را طرد مى‏کرد.

بسیارى از پیشوایان فقه و حدیث به حضور وى رسیده‏اند، از آن جمله:

سفیان ثورى، سفیان بن عیینه ـ محدث مکه ـ و ابو حنیفه ـ فقیه اهل عراق.

مرام امام باقر (ع) چنین بود که هر گاه فردى به حضورش مى‏رسید، حقایق ناب را براى او تبیین مى‏کرد.

ابو زهره سپس به نقل گفتگویى که میان امام باقر (ع) و ابو حنیفه در زمینه رد قیاس و نقش آن در تحریف دین صورت گرفته، پرداخته است و در پى آن مى‏گوید:

از این گفتگو ـ که امام باقر در موضع ارشاد و بازجویى از روش ابو حنیفه قرار گرفته ـ استفاده مى‏شود که امام باقر (ع) براى علماى عصر خود، عنوان پیشوایى داشته است، زیرا عالمان به حضور وى مى‏رسیده‏اند و او بر اساس گزارشها و اطلاعاتى که از آنان در اختیار داشته به نقد و محاسبه ایشان مى‏پرداخته است.چونان رئیسى که بر نیروهاى تحت سرپرستى خود حکم مى‏کند تا بر راه حق گام نهند و آنان نیز با کمال میل و رغبت این ریاست و پیشوایى را پذیرفته باشند.

دلایل و قراینى که صحت نظریه ابو زهره را در این زمینه تأیید مى‏کند، فراوان است.از آن جمله روایتى را مى‏توان نام برد که ابو حمزه ثمالى نقل کرده است:

ابو حمزه ثمالى مى‏گوید: در مسجد الرسول (ص) نشسته بودم که مردى پیش آمد، سلام کرد و گفت: تو کیستى؟ گفتم: از مردم کوفه‏ام.

به او گفتم: در جستجوى چه هستى؟

مرد گفت: آیا ابو جعفر محمد بن على (ع) را مى‏شناسى؟

گفتم: آرى مى‏شناسم، به ایشان چه کار دارى؟ مرد گفت: چهل مسأله آماده کرده‏ام تا از او سؤال کنم.آن چه پاسخ داد، حقش را بگیرم و باطلش را وا نهم.

ابو حمزه گوید: به او گفتم: آیا فرق حق و باطل را مى‏دانى و ملاک تشخیص آن را مى‏شناسى !

مرد گفت: آرى مى‏شناسم.

گفتم: اگر حق و باطل را مى‏شناسى و ملاک آن را در دست دارى، پس چه نیازى به امام باقر (ع) خواهى داشت؟ !

مرد گفت: شما کوفیان کم ظرفیت و ناشکیبایید!

در این میان، امام باقر (ع) وارد مسجد شد، در حالى که جمعى از مردم خراسان و افراد دیگر اطراف او را گرفته، درباره مسایل حج از آن حضرت سؤال مى‏کردند.مدتى گذشت تا امام باقر (ع) در جایگاه خود نشست و آن مرد هم نزدیک امام، جایى براى خود جستجو کرد.

ابو حمزه مى‏گوید: من سعى کردم جایى بنشینم که گفتگوى امام با انبوه اطرافیانش را بشنوم، مردم یکى پس از دیگرى مطالب خود را سؤال کردند و پاسخ گرفتند و رفتند، آن گاه امام (ع) رو به جانب آن مرد کرده، پرسیدند، تو کیستى؟

مرد گفت: من قتادة بن دعامه بصرى هستم.

امام فرمود: تو فقیه اهل بصره هستى؟

مرد گفت: آرى.

امام فرمود: واى بر تو، اى قتادة! خداوند بندگان شایسته‏اى را آفریده است تا حجت بر دیگران باشند، آنان «اوتاد» زمین و بر پا دارنده امر الهى و نخبگان علم خدایند و خداوند آنان را قبل از آفرینش دیگر بندگان برگزیده است.

قتادة پس از سکوتى طولانى گفت: به خدا سوگند، من تا کنون، در برابر فقیهان بسیار و نیز پیش روى ابن عباس نشسته‏ام، ولى آن گونه که اکنون در برابر شما مضطرب شده‏ام، در مقابل هیچ کدامشان احساس نگرانى و اضطراب نداشته‏ام.

امام باقر (ع) فرمود: تو مى‏دانى کجا نشسته‏اى؟ تو در مقابل خاندانى هستى که خداوند درباره آن فرموده است:

فى بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه، یسبح‏له فیها بالغدو و الآصال و نیز فرموده است:

رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله، و اقام الصلاة و ایتاء الزکاة »

پس جایگاه تو آن جاست ـ که خود مى‏دانى ـ و ما آن خاندانیم که خدا توصیف کرده است.در این هنگام قتاده گفت: به خدا سوگند، راست گفتى، فدایت شوم، آن خانه‏ها که خدا اجازه داده است نام و یاد و تسبیح او در آنها برده شود، نه خانه‏هاى ساخته شده از سنگ و خاک است، که شما خاندانید.

قتاده گفت: پس اکنون بفرمایید که پنیر چه حکمى دارد؟ !

امام باقر (ع) لبخندى زد و فرمود: آیا آن همه پرسش تو به همین سؤال خلاصه شده است!

قتاده گفت: همه را اکنون فراموش کرده و بیاد نمى‏آورم!

امام فرمود: اشکالى ندارد.

سپس قتاده به پرسش ادامه داد، و امام (ع) پاسخهایى مستدل در جواب وى ارائه داد.

نهضت بزرگ علمى امام باقر(ع)(2)

پیشواى پنجم طى مدت امامت خود، در همان شرائط نامساعد، به نشر و اشاعه حقایق و معارف الهى پرداخت و مشکلات علمى را تشریح نمود و جنبش علمى دامنه دارى به وجود آورد که مقدمات تاسیس یک «دانشگاه بزرگ اسلامى» را که در دوران امامت فرزند گرامیش « امام صادق ع » به اوج عظمت رسید، پى ریزى کرد

امام پنجم در علم، زهد، عظمت و فضیلت سرآمد همه بزرگان بنى هاشم بود و مقام بزرگ علمى و اخلاقى او مورد تصدیق دوست و دشمن بود. به قدرى روایات و احادیث، در زمینه مسائل و احکام اسلامى، تفسیر، تاریخ اسلام، و انواع علوم، از ان حضرت به یادگار مانده است که تا آن روز از هیچ یک از فرزندان امام حسن و امام حسین (ع) به جا نمانده بود.

 رجال و شخصیتهاى بزرگ علمى آن روز، و نیز عده‏اى از یاران پیامبر (ص) که هنوز درحال حیات بودند، از محضر آن حضرت استفاده مى‏کردند

« جابر بن یزید جعفى » و «کیسان سجستانى» (از تابعین) و فقهائى مانند: «ابن مبارک»، «زهرى»، «اوزاعى»، «ابوحنیفه»، «مالک»، «شافعى»، «زیاد بن منذرنهدى» از آثار علمى او بهره‏مند شده سخنان آن حضرت را، بى واسطه و گاه با چند واسطه، نقل نموده‏اند.

کتب و مولفات دانشمندان و مورخان اهل تسنن مانند: طبرى، بلاذرى، سلامى، خطیب بغدادى، ابونعیم اصفهانى، و کتبى مانند: موطا مالک، سنن ابى داود، مسند ابى حنیفه، مسند مروزى، تفسیر نقاش، تفسیر زمخشرى، و دهها نظیر اینها، که از مهمترین کتب جهان تسنن است، پر از سخنان پرمغز پیشواى پنجم است و همه جا جمله: «قال محمد بن على» و یا «قال محمد الباقر» به چشم مى‏خورد.

کتب شیعه نیز در زمینه‏هاى مختلف سرشار از سخنان و احادیث حضرت باقر (ع( است و هر کس کوچکترین آشنایى با این کتابها داشته باشد، این معنا را تصدیق مى‏کند

امام باقر (ع) از نظر دانشمندان

آوازه علوم و دانشهاى امام باقر ع چنان اقطار اسلامى را پر کرده بود که لقب «باقر العلوم» (گشاینده دریچه‏هاى دانش و شکافنده مشکلات علوم) به خود گرفته بود.

«ابن حجر هیتمى» مى‏نویسد:

محمد باقر به اندازه‏اى گنجهاى پنهان معارف و دانشها را آشکار ساخته، حقایق احکام و حکمتها و لطایف دانشها را بیان نموده که جز بر عناصر بى بصیرت یا بد سیرت پوشیده نیست و از همینجاست که وى را شکافنده و جامع علوم، و برافرازنده پرچم دانش خوانده‏اند.

« عبدالله بن عطأ» که یکى از شخصیتهاى برجسته و دانشمندان بزرگ عصر امام بود، مى‏گوید:

« من هرگز دانشمندان اسلام را در هیچ محفل و مجمعى به اندازه محفل محمد بن على (ع) از نظر علمى حقیر و کوچک ندیدم. من «حکم بن عتیبه» را که در علم و فقه مشهور آفاق بود، دیدم که در خدمت محمد باقر مانند کودکى در برابر استاد عالیمقام، زانوى ادب بر زمین زده شیفته و مجذوب کلام و شخصیت او گردیده بود.

امام باقر ع در سخنان خود،اغلب به آیات قرآن مجید استناد نموده از کلام خدا شاهد مى‏آورد و مى‏فرمود: «هر مطلبى گفتم، از من بپرسید که در کجاى قرآن است تا آیه مربوط به آن موضوع را معرفى کنم »

******************************

**********************************************************

******************************

امام باقر (ع) و پیشنهاد ضرب سکه 

کمال الدین دمیرى در کتاب حیاة الحیوان و مقریزى در کتاب شذرات العقود از کسائى نقل کرده‏اند که روزى در مجلس هارون الرشید سخن از اولین نفوذ اسلامى به میان آمد، در آن مجلس تاریخچه نخستین سکه‏هایى که بر آنها شعارهاى اسلامى نقش بسته چنین مطرح شد:

در آغاز، کاغذ از جانب رومیان به مملکت اسلامى وارد مى‏شد، در آن روزگار بیشتر مردم مصر نصرانى بودند و همکیش پادشاه روم به حساب مى‏آمدند.از این رو، بر حاشیه کاغذهایشان با خط رومى این کلمات: (پدر، پسر و روح القدس) نقش بسته بود.

این نوع کاغذها در جامعه اسلامى از آغاز تا عصر عبد الملک مروان رواج داشت تا این که عبد الملک از کسى که زبان رومى مى‏دانست، خواست تا آن کلمات را براى او ترجمه کند.پس از ترجمه کلمات، عبد الملک برآشفت و گفت: این شایسته نیست که در سرزمین اسلام، شعار نصرانیت به وسیله این اوراق در حد وسیعى منتشر شود.

از این‏رو، به عبد العزیز مروان که برادر او و نماینده و کارگزار وى در مصر بود، دستور داد تا این حاشیه‏ها را از بین ببرد و دستور دهد تا سازندگان کاغذ بر حاشیه کاغذها آیاتى از قرآن بنویسند.

دستور از میان بردن حاشیه‏هاى رومى به سایر کارگزاران حکومت در سایر شهرها نیز ابلاغ گردید.

کاغذها با حاشیه‏هاى جدید با گذشت زمان رواج یافت و به سرزمین روم نیز رسید.پادشاه روم از این برنامه ناخشنود شد و به عبد الملک نامه نوشت و از او خواست تا حاشیه‏هاى رومى را دوباره به کارگیرد و رواج دهد.

نامه را همراه با هدایا به سوى عبد الملک گسیل داشت، اما عبد الملک نامه و هدایا را پس فرستاد، این کار دو مرتبه دیگر با هدایاى بیشتر صورت گرفت.در مرتبه آخر، پادشاه روم تهدید کرد که اگر حاشیه‏ها به صورت نخست باز نگردد، بر روى سکه‏ها، دشنام به پیامبر اسلام را نقش خواهد زد.

در این عصر، سکه‏هاى رایج میان مسلمانان، سکه‏هاى رومى بود.و اگر پادشاه روم تهدید خود را عملى مى‏ساخت، ضربه‏اى سیاسى بر حکومت اسلامى وارد مى‏شد و مقدسات مردم مورد اهانت قرار مى‏گرفت.

عبد الملک خود را مواجه با مشکلى بزرگ یافت، براى مشورت و یافتن راه حل به شخصى به نام روح بن زنباع روى آورد.ولى او در پاسخ گفت:

اى عبد الملک! تو خودت خوب مى‏دانى که چه کسى راه حل مشکل تو را مى‏داند، اما بعمد آن را مطرح نمى‏کنى.

عبد الملک: او چه کسى است؟ !

روح بن زنباع: او جز باقر العلوم (ع) ـ از خاندان پیامبر اکرم (ص) ـ فرد دیگرى نمى‏تواند باشد و تو ناگزیر هستى که از او کمک بگیرى.

عبد الملک: آرى تو درست مى‏گویى.ولى...

عبد الملک به والى خود در مدینه دستور داد تا نزد امام باقر رفته و امکانات سفر را در اختیار وى قرار دهد و آن حضرت را براى سفر به سوى شام تجهیز کند.

والى مدینه، چنین کرد و امام رهسپار شام گردید.

عبد الملک به استقبال آن حضرت رفت، خیر مقدم گفت و مشکل سیاسى خود را مطرح ساخت و کمک طلبید.

امام باقر (ع) فرمود: کار را دشوار نگیر.نظر من این است که هم اکنون از اهل فن بخواهى تا برایت درهم و دینارهاى فراوانى را بسازند که بر یک طرف آن شعار توحید و بر طرف دیگر محمد رسول الله نقش زنند و در مدار آن نام شهرى که سکه در آن زده شده و تاریخ ساخت آن نوشته شود.سپس در زمینه برخى خصوصیات دیگر سکه‏ها، رهنمودهایى داد تا تقلب و دخل و تصرف در آنها به آسانى میسرنباشد.و به عبد الملک فرمود: از مردم بخواه تا از این پس با این سکه‏ها معاملات خود را انجام دهند و مبادلات اقتصادى را با سکه‏هاى رومى ممنوع و داراى مجازات اعلام کن.در ظرف چند ماه، رهنمودهاى امام باقر (ع) بخوبى عملى گردید و سکه‏هاى اسلام در روابط اقتصادى به کار گرفته شد.آن گاه عبد الملک به پادشاه روم نوشت، اگر مى‏خواهى تهدیدهایت را عملى کن!

پادشاه روم که از رواج سکه‏هاى اسلامى مطلع شده بود، عملى ساختن تهدیدهاى خود را بى‏ثمر یافت و از آن صرف نظر کرد.

******************************

**********************************************************

******************************

مسائل علمى در آن زمان 

در فصول المهمة آمده است: آن حضرت را بدین لقب (باقر) مى‏خواندند زیرا علوم را مى‏شکافت و باز مى‏کرد.در صحاح آمده است:

« تبقر، یعنى توسع در علم » .و در قاموس گفته شده است : محمد بن على بن حسین را باقر مى‏خواندند چون در علم تبحر داشت.در لسان العرب نیز ذکر شده است: آن حضرت را باقر مى‏خواندند چرا که علم را مى‏شکافت و به اصل آن پى مى‏برد و فروع علم را از آن استنباط مى‏کرد و دامنه علوم را مى‏شکافت و وسعت مى‏داد.ابن حجر در صواعق مى‏نویسد: «او را باقر مى‏خواندند و این کلمه از «بقر الارض» اخذ شده است، یعنى آنکه زمین را مى‏شکافد و مکنونات آن را آشکار مى‏کند.زیرا او نیز گنجینه‏هاى نهانى معارف و حقایق احکام و حکمتها و لطایف را که جز از دید کوته نظران و ناپاکان پنهان نبود، آشکار مى‏کرد.» از این رو درباره وى گفته مى‏شد که آن حضرت شکافنده علم و جامع آن و نیز آشکار کننده و بالا برنده علم و دانش است.در تذکرة الخواص نیز آمده است: او را باقر لقب داده بودند زیرا در اثر سجده‏هاى فراوان، پیشانى‏اش شکاف برداشته بود.برخى هم گویند چون آن حضرت از دانش بسیار برخوردار بود او را باقر مى‏خواندند.آنگاه به نقل سخن جوهرى در صحاح مى‏پردازد.

شیخ صدوق در علل الشرایع به نقل از عمرو بن شمر آورده است: از حابر جعفى پرسیدم چرا به امام پنجم، باقر مى‏گفتند؟ گفت: «چون علم را مى‏شکافت و اسرار آن را آشکار مى‏کرد» .در مناقب ابن شهر آشوب نوشته شده است: گفته‏اند براى هیچ یک از فرزندان حسن و حسین (ع) این اندازه از علوم، از قبیل تفسیر و کلام و فتوا و احکام و حلال و حرام فراهم نشد که براى امام باقر (ع) .محمد بن مسلم نقل کرده است که از آن حضرت سى هزار حدیث پرسش کردم.

******************************

**********************************************************

******************************

داستان مسابقه تیراندازى 

امام صادق (ع) مى‏فرماید:

در یکى از سالها که هشام بن عبد الملک براى انجام مراسم حج به مکه آمده بود، امام باقر (ع) نیز در مکه حضور داشت.

در آن سفر امام باقر (ع) براى مردم سخنرانى کرد و از جمله سخنان آن حضرت چنین بود:

سپاس مخصوص خداوندى است که محمد (ص) را به پیامبرى مبعوث کرد و ما ـ خاندان نبوت ـ را به وسیله او کرامت بخشید.ما برگزیدگان خدا بر خلق اوییم و انتخاب شده از میان بندگان وى هستیم و ما خلفاى الهى مى‏باشیم.پس آن کس که از ما پیروى کند، سعادتمند است و کسى که ما را دشمن بدارد و با ما مخالفت کند، شقى و نگونبخت خواهد بود.

این سخنان به هشام گزارش شد و زمینه خشم شدید او را فراهم آورد، اما در چنان شرایطى صلاح ندید که متعرض امام باقر (ع) شود.زمانى که به دمشق بازگشت و ما هم به مدینه بازگشتیم، به وسیله نامه از کارگزار خویش در مدینه خواست تا من و پدرم (محمد بن على علیه السلام) را به دمشق بفرستد.

زمانى که وارد دمشق شدیم هشام تا سه روز اجازه نمى‏داد که نزد او برویم.تا این که سرانجام، روزچهارم به ما اجازه ورود داد.وقتى که ما در آستانه ورود قرار داشتیم، هشام ـ که نفرین خدا بر او باد ـ به اطرافیانش دستور داده بود تا پس از او، هر یک به امام باقر (ع) ناسزا بگویند و وى را سرزنش کنند!

امام باقر (ع) وارد محفل هشام شد، و بدون این که توجه خاصى به هشام داشته باشد و احترام ویژه‏اى براى او قایل شود، در جمله‏اى عام که شامل همه اهل مجلس مى‏شد گفت: السلام علیکم، سپس بدون اجازه خواستن از هشام، در مکان مناسب بر زمین نشست.

هشام بشدت خشمگین مى‏نمود، زیرا اولا به شخص او سلام ویژه‏اى که به خلفا داده مى‏شد، داده نشد، و ثانیا امام باقر (ع) براى نشستن از او اجازه نخواست! هشام گفت: اى محمد بن على! همواره یک نفر از شما خاندان، وحدت مسلمانان را شکسته و مى‏شکند و مردم را به سوى خود فرا مى‏خواند و از روى سفاهت و جهل، گمان دارد که امام است.

هشام شروع به سرزنش کرد و چون او ساکت شد، یکایک مجلسیان او، سخنان توهین آمیز و نیش آلود او را پى گرفتند.چون سخنانشان پایان یافت، امام باقر از مکانى که نشسته بود برخاست و ایستاده چنین سخن گفت: اى مردم به کدامین سو مى روید! و شما را به کجا مى‏برند! خداوند نسل پیشین شما را به وسیله ما خاندان هدایت کرد و نسلهاى آینده شما نیز باید به وسیله ما راه یابند.اگر شما پادشاهى زود گذر دنیا را دارید، ما در آینده فرمانروایى خواهیم داشت.پس از فرمانروایى ما، هیچ حاکمیتى و پادشاهى نیست، زیرا ما اهل فرجامیم و خداوند فرموده است: « والعاقبة للمتقین » .

سخن که بدین جا انجامید، هشام دستور داد تا پدرم امام باقر را به زندان ببرند و محبوس سازند.اما امام در زندان ساکت نبود و زندانیان را مورد انذار و بیدار باش قرار داده، مطالب بایسته را با ایشان در میان مى‏گذاشت، به گونه‏اى که همگان به او دلبسته شدند .

زندانبان از این جریان بر آشفت و وقایع را به هشام گزارش کرد.

هشام دستور داد تا امام را از زندان رها سازند و نزد او بفرستند.

امام صادق (ع) مى‏فرماید: در این ماجرا من همراه پدرم وارد دربار هشام شدیم، او بر تخت نشسته بود و درباریان و ارتشیانش با سلاح ایستاده بودند.

تابلو هدف را در برابر جمع نصب کرده و بزرگان قوم مشغول هدف گیرى و تیر اندازى بودند .

با ورود ما به آن جمع ـ در حالى که پدرم جلوتر حرکت مى‏کرد و من پشت سر وى بودم ـ نگاه هشام به پدرم افتاد و گفت: اى محمد! تو هم با بزرگان قوم من وارد مسابقه شو و تیر اندازى کن.

امام باقر فرمود: من دیگر سنم از این کارها گذشته است، اگر صلاح بدانى من معاف باشم .هشام گفت: به حق کسى که ما را با دینش عزت بخشید و محمد (ص) را مبعوث‏کرد تو را معاف نخواهم داشت.سپس به یکى از بزرگان بنى امیه اشاره کرد تا کمانش را به پدرم بدهد.

پدرم کمان را گرفت.تیرى در چله کمان نهاد و نشانه گرفت و رها کرد، تیر در نقطه وسط هدف نشست، پدرم تیر دوم را نشانه گرفت، تیر دوم در وسط تیر اول فرود آمد و همین طور تا نه تیر...!

هشام بشدت مضطرب شده بود و قرار نداشت و نمى‏توانست خویشتندارى کند.تا این که گفت: اى ابو جعفر! تو مى‏گفتى که سنت از این کارها گذشته! در حالى که تو قهرمان تیر اندازان عرب و عجم هستى.

این سخن را گفت، ولى بسرعت از گفته خویش پشیمان شد.

هشام سعى داشت که خود را به عواقب ریختن خون پدرم گرفتار نسازد، (زیرا دریافته بود که کشتن اهل بیت بهاى سنگینى براى حکومتها داشته است.(

هشام به زمین خیره شده بود در حالى که من و پدرم در مقابلش ایستاده بودیم.ایستادن ما به طول انجامید و پدرم خشمگین شد، هشام از نگاههاى غضب‏آلود پدرم به آسمان، شدت خشم او را دریافت و گفت: اى محمد! نزدیکتر بیا...پدرم به طرف تخت او رفت، من هم همراه پدرم بودم.

هشام از جاى برخاست و با پدرم معانقه کرد و او را در سمت راست خود جا داد.سپس با من معانقه کرد و من هم سمت راست پدرم نشستم.

هشام با تمام توجه مشغول گفتگو با پدرم شد و گفت: اى محمد! قریش هماره بر عرب و عجم پیشوایى خواهد داشت، تا زمانى که چون تویى در میان قریش باشد.

براستى چه نیک تیر مى‏اندازى.

چه مدت تمرین کرده‏اى تا چنین مهارتى به دست آورده‏اى؟

پدرم گفت: مى‏دانى که مردم مدینه در کار تیر اندازى دستى دارند.من هم در دوره جوانى گاهى تیر اندازى داشته‏ام، اما مدتهاست که ترک کرده‏ام.و از آن پس، این نخستین بار بود که در حضور تو تیر انداختم.

هشام گفت: هرگز مانند کار تو را از کسى ندیده بودم و گمان نمى‏کنم روى زمین کسى بتواند این گونه تیر اندازى کند.آیا جعفر هم مى‏تواند همین گونه هدف بگیرد؟

امام باقر (ع) فرمود: ما کمالها و حقایق دین را به ارث مى‏بریم، همان دین کاملى‏که خداوند درباره آن فرموده است:

« الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دینا »

امروز دینتان را کامل کردم و نعمت را بر شما تمام ساختم و اسلام را به عنوان دین برایتان رضا دادم.و زمین هیچگاه خالى از انسان کامل نخواهد بود.

هشام با شنیدن این سخنان، چهره‏اش سرخ و حالش دگرگون شد و سؤالها و اشکالهاى متعددى را مطرح کرد و امام هم به هر یک پاسخ داد...

******************************

**********************************************************

******************************

امام باقر (ع) و قیام زید بن على (ع)

هر چند قیام زید بن على بن الحسین (ع) در عصر امام صادق (ع) صورت گرفت، و از زمان وفات امام باقر (ع) تا زمان نهضت زید حدود هشت سال مى‏گذشت، اما چنین قیامى از سالها قبل مطرح بود و بارها و بارها امام باقر (ع) درباره آن اظهار نظر فرموده بود.

در بررسى زندگى سیاسى امام باقر (ع)، توجه به موضع آن حضرت در قبال قیامى که زید بن على هماره از آن سخن مى‏گفت و مترصد تحقق آن بود، ضرورى‏است.روایات در زمینه شخصیت زید و موضعگیرى امام باقر و سایر ائمه در قبال قیام او به سه دسته قابل تقسیم است:

1 ـ روایاتى که زید بن على را شخصیتى مثبت، ارجمند و معتقد به ائمه اثنى عشر  و نیز امامت باقر العلوم (ع ( و جعفر بن محمد (ع) معرفى مى‏کند، و قیام او را در راستاى اهداف ائمه و بر اساس رضایت آنان مى‏شناساند و شهادت او و یارانش را فوزى بزرگ بشمار مى‏آورد.

2 ـ روایاتى که بظاهر موهم قدح است، ولى پس از تأمل و دقت نمى‏توان آن را به صورت قطعى، بیانگر مذمت دانست.از این گونه روایات وجود نوعى اختلاف نظر میان زید با امام باقر و امام صادق (ع) و اصحاب خاص ایشان استفاده مى‏شود.

3 ـ روایاتى که آشکارا زید را به ادعاى امامت براى خود متهم مى‏کند و چنین مى‏نماید که قیام او به اجازه ائمه (ع) نبوده، بلکه علیرغم نهى آنان و با نفى امامت ایشان صورت گرفته است!

جرح و تعدیل و داورى درباره این احادیث نیازمند مجالى جداگانه است، و در اینجا فقط به نکات اصلى و تعیین کننده اشاره مى‏شود.

توجه به چند نکته مى‏تواند در بررسى این روایات مؤثر باشد:

1 ـ سیاست کلى ائمه بر دفاع از ولایت و امامت و نفى حکومت غاصبان و حاکمان جور بوده است، و هیچکدام از آنان در اصل این موضوع اختلاف نظر نداشته‏اند و اگر برخى از آنان عملا به قیام مسلحانه روى آورده و بعضى راه تقیه رادر پیش گرفته اند به جهت شرایط و مقتضیات و امکانات زمان بوده است.

2 ـ پس از شهادت حسین بن على (ع) سایر ائمه هرگز زمینه اجتماعى را براى قیامى علنى و گسترده مناسب نیافتند، و با این که با تعالیم خویش، بغض ظالمان و حاکمان غاصب را در قلب شیعیان خود تقویت مى‏کردند، ولى از اقدامهاى علنى که شالوده نظام حیاتى شیعه را در معرض متلاشى شدن قرار مى‏داد و بنیاد معارف شیعى را تهدید مى‏کرد، جلوگیرى مى‏نمودند .

3 ـ مبارزه با حاکمان مستبد و فسادگر در هر شکلى که مایه زیان به موجودیت تشکیلات شیعى نمى‏شد مورد منع آنان نبود، بلکه خود عملا در آن راستا قدم بر مى‏داشتند.

4 ـ شهادت و کشته شدن در راه خدا و ارزشهاى الهى از والاترین سعادتها در مکتب اهل بیت بشمار مى‏آید، و هرگز وظیفه‏اى را به خاطر حفظ جان و فرار از مرگ ترک نکرده و ترک آن را اجازه نداده‏اند.

5 ـ شرایط سخت تقیه، در موارد بسیارى سبب مى‏شده است که ائمه در محافل عمومى یا نزد جاسوسان حکومت و عناصر منافق یا کم ظرفیت، احکام فقهى یا اعتقادى و سیاسى را به گونه‏اى بیان کنند که موافق شرایط تقیه است، نه آنگونه که خود اعتقاد داشته‏اند، (البته با رفع شرایط تقیه، نظریه حق را به اصحاب و شیعیان خود ابلاغ کرده و مى‏رسانده‏اند) .

اگر نکات یاد شده مورد توجه قرار گیرد مى‏توان از یک سو به علت وجود نقلها و آراى مختلف در زمینه قیام زید بن على (ع) پى برد، و از سوى دیگر ملاکى در ترجیح یک نظریه بر نظریه دیگر به دست آورد.

از جمله این که مقام تقیه همواره مقتضى آن بوده است که ائمه خود را از جریانهاى سیاسى و خطوطى که علیه حکومتها فعال بوده‏اند، دور نشان دهند و لازمه چنین خط مشیى چنین بوده است که ائمه حرکت زید بن على (ع) را هر چند به لحاظ ماهیت و هدف صحیح مى‏دانسته‏اند، اما درباره آن به گونه‏اى داورى کنند که قیام او موجب هجوم دستگاه خلافت به تشکیلات شیعى نشود، و چه بسا امتناع برخى از اصحاب امام صادق (ع) از پیوستن به زید در جهت همین سیاست بوده است، اما تأیید شخصیت معنوى و قیام زید که در بیان معصومین آمده، هرگز قابل‏حمل بر تقیه نیست، زیرا هیچ نیرویى ایشان را ناگزیر به تقیه در جهت بزرگداشت مقام زید نمى‏کرده است تا آنان نظر به ملاحظات سیاسى از زید و قیام او دفاع کنند.

بنابر این، دفاع ائمه از قیام زید و شخصیت وى، علتى جز والایى و ارجمندى او نزد ایشان نداشته است.

از آنجا که خط مشى تقیه سبب شده بود امام باقر و امام صادق (ع) حمایت علنى از قیام زید نکنند و نیز قیام او تنشهاى عقیدتى‏اى را به دنبال داشت، برخى از شیعیان به گمان این که زید بن على از نظر امام صادق، داراى شخصیتى منفى است و امام حرکت او را باطل مى‏داند، نزد آن حضرت لب مى‏گشایند تا از زید به بدى یاد کنند! اما امام صادق جلو ایشان را مى‏گیرد و مى‏فرماید:

« لا تفعل رحم الله عمى زیدا...» یعنى، اقدام به چنین کارى نکن و سرزنش منماى! خداوند عمویم ـ زید ـ را مورد رحمت قرار دهد.

تصریح ائمه به شخصیت والاى زید و درستى قیام وى آنگاه صورتى علنى پیدا مى‏کند که بنى امیه از میان رفته و دیگر تأیید زید خطرى را متوجه تشکیلات شیعى نمى‏سازد.

زید بن موسى بن جعفر از کسانى است که در عصر خلافت مأمون در بصره خروج کرد و خانه‏هاى بنى العباس را آتش زد، او را دستگیر کردند و نزد مأمون فرستادند، مأمون گفت او را به حرمت برادریش با على بن موسى مى‏بخشم و سپس به على بن موسى گفت: اگر برادر شما خروج کرد و چنین و چنان کرد، قبل از او زید بن على نیز قیام نمود و کشته شد.و اگر به خاطر شما نبود او را مى‏کشتم، زیرا عملى که مرتکب شده است، کوچک نیست.

حضرت رضا (ع) در پاسخ مأمون فرمود: برادر مرا با زید بن على قیاس مکن! زیرا زید بن على از دانشمندان خاندان پیامبر (ص) بود، براى خدا غضب کرد و با دشمنان خدا جنگید تا در راه خدا کشته شد.پدرم از پدر خویش ـ جعفر بن محمد ـ نقل کرد که آن گرامى مى‏فرمود: خداوند عمویم زید را مورد رحمت قرار دهد، زیرا او در طلب خشنودى و رضاى آل محمد بود و اگر در قیام خود پیروز مى‏شد به آن چه دعوت کرده بود وفا مى‏کرد...مأمون پرسید: مگر زید بن على از جمله کسانى نیست که بدون حق ادعاى امامت کرده است.؟

حضرت رضا (ع) فرمود: خیر! زید ادعاى امامت نداشت و به چیزى دعوت نمى کرد که صلاحیت آن را دارا نباشد، او داراى تقوا بود و مى‏گفت: من شما را به آن چه مورد رضاى خاندان رسالت است فرا مى‏خوانم.

از این حدیث استفاده مى‏شود که آن چه در محافل خصوصى ائمه نسبت به حقانیت قیام زید مطرح مى‏شده است، حتى به گوش بنى العباس که در آن روز مخالف حکومت بنى امیه بشمار مى‏آمدند نرسیده و فردى چون مأمون از آن بى اطلاع بوده است و زمانى امام رضا (ع) صریحا آن را اعلام مى‏دارد که دوران آن تقیه گذشته است.

روایاتى که زید را متهم به ادعاى امامت مى‏کند، از نظر کمى اندک و از نظر سند ضعیف و غیر قابل اعتماد است و آن روایات نمى‏تواند با روایات مدح او مقابله نماید.

فلسفه نهى از قیام زید

سؤالى که در این میان باقى مى‏ماند این است که اگر اصل قیام زید مورد امضاى ائمه بوده و حرکت او صحیح و بایسته بشمار مى‏آمده است پس نهیهاى مکررى که از سوى امام باقر و امام صادق (ع) نسبت به قیام او صورت گرفته است، چیست؟ پاسخ این است که اگر روایات مدح را بپذیریم و روایات قدح را ضعیف و ناتوان بشناسیم، در این صورت لازمه جمع میان نهى از قیام زید و ستایش مقام علمى و عملى او این است که بگوییم: نهى ائمه، به جهت دلسوزى و شفقت و ارشادى بوده است.

نهضت زید از نظر خود او امرى بایسته و ضرورى بود، او دیگر طاقت نداشت که شاهد بى حرمتى بنى امیه به ساحت رسول خدا و نظاره گر ظلم و بى‏عدالتى آنان باشد، و تنها راه را در جهاد مسلحانه علیه آنان مى‏دید، اما ائمه (ع) از سوى دیگر، بااین که در اصل ضرورت مبارزه با کفر و ظلم با او هم نظر بودند، ولى بر اساس اطلاعاتى که تنها در اختیار آنان بود و بینشى که نسبت به شرایط سیاسى داشتند، حرکت نظامى و نهضت مسلحانه را تنها راه ممکن و ضرورى تشخیص نمى‏دادند.در نگاه ائمه (ع) زید به گونه واجب، موظف به قیام نبود زیرا اگر او براستى چنین وظیفه‏اى داشت، هرگز او را به ترک تکلیف الهى دعوت نمى‏کردند.از سوى دیگر قیام او ممنوع و باطل نیز نبود، زیرا اگر حرکت او باطل و حرام بود، هرگز ائمه وى را به نیکى یاد نمى‏کردند. در نتیجه تنها راهى که مى‏توان فرض کرد این است که زید براى مقابله با کفر و فساد حاکمان بنى امیه، میان دو راه مخیر بوده است: راه قیام علنى و راه مبارزه پنهانى.

او راه اول را ضروریتر مى‏دانست و ائمه راه دوم را شایسته‏تر مى‏شمردند.از این رو، براى راهنمایى وى، سعى داشتند تا او را از قیام مسلحانه منع کنند.چنین است که گاه، کشته شدن سریع او و عدم پیشرفت نظامى را به او متذکر مى‏شدند و زمانى بیوفایى مردم را.

سرانجام، زید راه خویش را انتخاب کرد و در پى بى حرمتیهاى مضاعف هشام به خاندان رسول الله (ص) و به شخص وى، دست به قیام زد و به فرموده حضرت رضا )ع)، براى خدا و در راه خدا به شهادت رسید.و بر اساس روایاتى که از رسول خدا (ص) نقل شده است:

زید و یارانش در قیامت گام برگردن مردمان مى‏نهند و به بهشت وارد مى‏شوند. با این همه، نهى ائمه (ع) از قیام زید، نیز بى حکمت نبود.اگر درک جوانب این نهى براى معاصران میسر نبود، براى ما که از این فاصله تاریخى مى‏توانیم شاهد بازتابها و نتایج و پیامدهاى آن قیام باشیم، درک آن دشوار نیست.

قیام زید براى او به صورت یک تکلیف شناخته شد و او با انگیزه‏اى مقدس به‏آنچه تشخیص داده بود عمل کرد، ولى حرکت او بشدت و بسرعت سرکوب شد، و آن چه با بدن و سر او انجام دادند، بر رعب و وحشت مردم و سکوت و خفقان فضاى سیاسى افزود و منحرفان و سست باوران با تبلیغ نادرست اندیشه‏ها و اهداف وى، جریانهاى فکرى و عقیدتى نادرستى را پدید آوردند و در جبهه متشکل شیعه، انشعاب زیدیه شکل گرفت!

قیام و شهادت زید هر چند در خراسان بازتاب وسیع و گسترده‏اى پیدا کرد و شیعیان خراسان به جنبش آمدند و حرکتهاى نهانى خود را علیه دستگاه خلافت آشکار ساختند (13) و این جریان همواره گسترش یافت تا به اضمحلال خلافت امویان انجامید، اما سوگمندانه زوال خلافت امویان، مشکلى را از جامعه اسلامى نگشود و از شدت جور و استبداد نکاست، چه، عباسیان بر جاى امویان تکیه زدند و راه ایشان را پى گرفتند!

هر چند این مشکلات و انحرافها از ناحیه زید بن على صورت نگرفت و او تنها به آنچه تکلیف خویش مى‏دانست عمل کرد، ولى امامان (ع) افقهایى را مى‏دیدند که از دید زید بن على که فاقد بینش امامت بود قابل پیش بینى نبود!

 

******************************

**********************************************************

******************************

شهادت امام باقر (ع)

امام باقر (ع) پس از عمرى تلاش در میدان بندگى خدا و احیاى دین و ترویج‏علم و خدمات اجتماعى به جامعه اسلامى، در روز هفتم ماه ذو الحجه سال 114رحلت کرد.

در سال رحلت و شهادت آن حضرت آراى دیگرى نیز وجود دارد.دسته‏اى از مورخان سال 117 و بعضى سال 118  و گروه اندکى سالهاى 116  و 113  و 115  و 111  را یاد کرده‏اند، اما بیشترین منابع تاریخى سال 114 را متذکر شده‏اند.

منابع روایى و تاریخى علت وفات آن حضرت را مسمومیت دانسته‏اند، مسمومیتى که دستهاى حکومت امویان در آن دخیل بوده است.

از برخى روایات استفاده مى‏شود که مسمومیت امام باقر (ع) به وسیله زین آغشته به سم، صورت گرفته است، به گونه‏اى که بدن آن گرامى از شدت تأثیر سم‏بسرعت متورم گردید و سبب شهادت آن حضرت شد.

در این که چه فرد یا افرادى در این ماجراى خائنانه دست داشته‏اند، نقلهاى روایى و تاریخى از اشخاص مختلفى نام برده‏اند.

بعضى از منابع، شخص هشام بن عبد الملک را عامل شهادت آن حضرت دانسته‏اند.

بخشى دیگر، ابراهیم بن ولید را وسیله مسمومیت معرفى کرده‏اند.

برخى از روایات نیز زید بن حسن را که از دیر زمان کینه‏هاى عمیق نسبت به امام باقر (ع) داشت، مجرى این توطئه به شمار آورده‏اند.

به طور مسلم وفات امام باقر (ع) در دوران خلافت هشام بن عبد الملک رخ داده است، زیرا خلافت هشام از سال 105 تا سال 125 هجرى استمرار داشته، و آخرین سالى که مورخان در وفات امام باقر (ع) نقل کرده‏اند 118 هجرى مى‏باشد.

با این که نقلها بظاهر مختلف است، اما با اندکى تأمل در منابع روایى و تاریخ، بعید نمى‏نماید که همه آنها به گونه‏اى صحیح باشد زیرا عامل شهادت آن حضرت لازم نیست یک نفر باشد بلکه ممکن است افراد متعددى در شهادت امام باقر (ع) دست داشته‏اند که هر روایت و نقل، به یکى از آنان اشاره کرده است.

با توجه به برخوردهاى خشن و قهر آمیز هشام با امام باقر (ع) و عداوت انکار ناپذیر بنى امیه با خاندان على (ع) شک نیست که او در از میان بردن امام‏باقر (ع) ـ اما بشکلى غیر علنى ـ انگیزه‏اى قوى داشته است.

بدیهى است که هشام براى عملى ساختن توطئه خود، از نیروهاى مورد اطمینان خویش بهره جوید، از این رو ابراهیم بن ولید

را که عنصرى اموى و دشمن اهل بیت (ع) است به استخدام مى‏گیرد و او امکانات لازم را در اختیار فردى که از اعضاى داخلى خاندان على (ع) بشمار مى‏آید و مى‏تواند در محیط زندگى امام باقر (ع) بدون مانع راه یابد و کسى مانع او نشود، قرار دهد، تا به وسیله او برنامه خائنانه هشام عملى گردد و امام به شهادت رسد.

امام باقر (ع) این چنین به شهادت رسید و به ملاقات الهى شتافت و در بقیع، کنار مرقد پدر بزرگوارش امام سجاد (ع) و عموى پدرش حسن بن على (ع) مدفون گشت

******************************

**********************************************************

******************************

شهادت امام باقر (ع) با توطئه هشام 

در بررسى زندگى سیاسى امام باقر (ع) نباید از اختلاف درونى برخى علویان با آن حضرت غافل بود، زیرا این اختلافها هر چند بظاهر رنگ سیاسى نداشت، ولى در نهایت به مسایل سیاسى انجامید.

آن چه این اختلافها را به امر سیاست گره مى‏زند، این بود که خلفا همواره در صدد یافتن راهى آسان براى از میان بردن خط امامت و جریان اندیشه شیعى بودند و در این میان بدیهى است که دامن زدن به اختلافهاى درونى آل على و استفاده از عناصر ناراضى علیه آنان، مى‏توانست شیوه‏اى راحت و کم پیامد براى حکومت باشد.

هشام بن عبد الملک، از همین شیوه استفاده کرد و با تدابیرى زید بن حسن را که نسبت به امام باقر (ع) بر سر میراث رسول الله و امر امامت عداوت داشت، علیه آن حضرت به کار گرفت تا این امر به شهادت امام باقر (ع) منتهى گردید!

ابو بصیر از امام صادق (ع) نقل کرده است:

زید بن حسن همیشه با امام باقر (ع) در مورد میراث رسول خدا، درگیرى داشت و مدعى بود که او براى دریافت آن میراث سزاوارتر است به این دلیل که از نسل فرزند بزرگتر است ـ زیرا زید از نسل حسن بن على و امام باقر از نسل حسین بن على (ع) بود ـ این اختلاف حتى به محکمه قاضى نیز کشیده شد.

در یکى از همین محاکم زید بن حسن به زید بن على بن الحسین ـ برادر امام باقر (ع) ـ توهین کرد و زید بن على بن الحسین سوگند خورد که دیگر با زید بن حسن‏روبرو نشود.

از روایت استفاده مى‏شود که در این محکمه‏ها، شخص امام باقر (ع) حضور نمى یافته، بلکه برادر خود (زید بن على) را مأمور پاسخگویى به ادعاهاى زید بن حسن مى‏نموده است.از این رو، پس از مشاجره یاد شده، زید بن على از امام باقر (ع) خواهش مى‏کند که دیگر او را از حضور در محکمه‏اى که زید بن حسن در آن مدعى است معاف دارد.امام باقر هم مى‏پذیرد .

زید بن حسن که گویى در انتظار چنین فرصتى بود از این که مى‏تواند از آن پس با شخص امام باقر (ع) رویارو شود، خرسند شد، زیرا امید داشت که در این رویارویى مى‏تواند امام را تحت فشار و مورد اذیت و بى حرمتى قرار دهد!

زید بن حسن نزد امام باقر آمد تا آن حضرت را به محکمه قضا ببرد.امام عازم شد، ولى به او فرمود: اى زید تو اکنون در زیر لباسهایت خنجرى را پنهان کرده‏اى و...

امام در این هنگام گوشه‏هایى از قدرت امامت را به وى نمایاند و با کرامتهاى خویش به او اثبات کرد که امامت امرى الهى است و نه میراثى بشرى و قراردادى اجتماعى.زید با مشاهده کرامتها، گاه مدهوش مى‏شد و بشدت شگفت زده مى‏گردید، ولى هرگز از غفلت و هواپرستى بیرون نیامد.

زید بن حسن با مشاهده آن کرامتها، سوگند یاد کرد که دیگر به نزاع با امام باقر (ع) بر نخیزد! او از امام جدا شد ولى همان روز به سوى هشام بن عبد الملک حرکت کرد.

وقتى که به حضور هشام رسید گفت: من از نزد ساحرى دروغگو مى‏آیم که براى تو سزاوار نیست او را به حال خود واگذارى.

زید بن حسن آنچه را دیده بود براى هشام باز گفت.

هشام بن عبد الملک به کارگزار خویش در مدینه دستور داد: محمد بن على رادر بند بکش و نزد من بفرست! .

آنگاه به زید بن حسن گفت: اگر محمد بن على را در اختیار تو قرار دهم، آیا حاضرى او را به قتل رسانى؟

زید بن حسن گفت: آرى.

والى مدینه با دریافت فرمان هشام به عواقب آن اندیشید و به هشام نوشت:

من فرمان تو را رد نمى‏کنم و این نامه به معناى مخالفت با تو نیست، ولى دوست دارم از سر خیرخواهى با تو سخنى بگویم: مردى را که از من خواسته‏اى تا در بند کشیده، نزد تو بفرستم، عفیفترین و زاهدترین کس در روى زمین است و من به صلاح حکومت تو نمى‏بینم که متعرض وى شوى...

این حدیث طولانى است، ولى به هر حال، زید بن حسن از این طریق به خواسته خود دست نیافت .پس از بازگشت از شام به مدینه، سر انجام با تدبیرى زین اسب را آغشته به سم کرد و از این طریق امام باقر (ع) را مسموم ساخته، به شهادت رسانید.در این راه دست هشام پنهان است، زیرا آنچه هشام از آن بیم داشت و براى حکومت خود از آن نگران بود، از یک سو وجود امام، و از سوى دیگر درگیرى علنى با آن حضرت بود، اما از میان بردن امام باقر (ع) به صورت مخفى و به وسیله فردى از خاندان على مى‏توانست او را از هر دو مشکل برهاند!

******************************

**********************************************************

******************************

وصیت امام(ع)

شیخ کلینى در کتاب کافى به سند خود از امام رضا (ع) روایت کرده است که امام باقر (ع) به هنگام احتضار فرمود: هنگامى که به‏درود حیات گفتم زمین را برایم بشکافید و قبرى مهیا کنید پس اگر به شما گفتند براى رسول خدا (ص) لحد بوده است، تصدیق کنید.

نگارنده: این فرمایش بدان دلیل بوده است که امام باقر (ع) شکافتن زمین را از برخى جهات بهتر مى‏دانسته اگر چه فضیلت لحد بالاتر بوده است.

کلینى به سند خود از امام صادق (ع) نقل کرده است که فرمود: پدرم هر آنچه از کتب و سلاح و آثار و امانات انبیاء در نزد خود داشت، به من به ودیعت‏سپرد. پس چون لحظه وفاتش فرارسید به من گفت: چهار شاهد فرابخوان. من چهار تن از قریش را دعوت کردم که یکى از آنان نافع مولاى عبد الله بن عمر بود. پس به من فرمود: «بنویس این چیزى است که یعقوب فرزندانش را بدان وصیت کرد که اى فرزندانم خداوند دین را براى شما برگزید، پس نمیرید مگر آنکه تسلیم رضاى خداوند باشید. »و وصیت کرد محمد بن على به جعفر بن محمد و به وى فرمان مى‏دهد که او را به جامه بردى که هر جمعه در آن نماز مى‏خواند کفن کند و عمامه‏اش را بر سرش بندد و قبر او را چهار گوش و با فاصله چهار انگشت از زمین بلندتر قرار دهد و در موقع دفن بندهاى کفن او را باز کند. سپس به شهود فرمود: بازگردید خداوند شما را رحمت کند!امام صادق (ع) گفت: به پدرم گفتم: اى پدر!در این وصیت چه بود که بر آن شاهد طلب کردى؟فرمود: پسرم!خوش نداشتم پس از من با تو به نزاع برخیزند به این بهانه که به تو وصیت نکرده‏ام و مى‏خواستم بدین وسیله حجت و دلیلى براى تو قرار داده باشم. در حقیقت امام (ع) مى‏خواست به این وسیله همگان بدانند که جعفر بن محمد (ع)، وصى و جانشین و امام بعد از اوست.

کلینى در کافى به سند خود از امام صادق (ع) روایت کرده است که فرمود: پدرم روزى در ایام بیماریش به من گفت: پسرم گروهى از قریشیان ساکن مدینه را بدینجا فراخوان تا آنها را گواه بگیرم. من نیز چنین کردم. پس امام در حضور آنان به من فرمود: اى جعفر هنگامى که من دنیا را وداع گفتم مرا بشوى و کفن کن و قبرم را چهار انگشت‏بالاتر از زمین قرار ده و بر آن آب بپاش. چون گواهان رفتند به پدرم عرض کردم: اگر مرا (در خلوت هم) به این کارها امر مى‏کردى، انجام مى‏دادم. چرا درخواستى تا عده‏اى را به عنوان شاهد به نزدت بیاورم؟ فرمود: پسرم مى‏خواستم با تو نزاع نکنند. (یعنى در امامت و خلافت از پس من با تو نزاع نکنند و بدانند که تو وصى منى( .

کلینى در کافى به سند خود از امام صادق (ع) نقل کرده است که فرمود: پدرم در وصیتش نوشته بود که وى را در سه جامه کفن کنم. یکى رداى جمره‏اى او بود که در روز جمعه با آن نماز مى‏خواند و دو پیراهن دیگر. پس به وى عرض کردم: چرا اینها را مى‏نویسى؟فرمود: مى‏ترسم مردم با تو از در نزاع وارد شوند و بگویند او را در چهار یا پنج جامه کفن کن اما تو به گفتار آنان راه مرو. عمامه خودم را بر سرم بند و البته عمامه را جزو کفن محسوب مکن بلکه عمامه از چیزهایى است که بدن را به آن مى‏پوشانند.

شیخ کلینى در کافى به سند خود نقل کرده است که امام باقر (ع) وصیت کرد که هشتصد درهم براى برگزارى مراسم سوگوارى او اختصاص دهند و این کار را از سنت مى‏دانست. زیرا پیامبر مى‏فرمود: براى خاندان جعفر طعامى فراهم آرید، آنان نیز به وصیتش عمل کردند.

******************************

**********************************************************

******************************

شاگردان امام محمد باقر (ع)

خاندان رسالت و اهل بیت رسول الله (ص)، از آن جا که به گواهى قطعى وانکار ناپذیر پیامبر اسلام (ص)، عدل و همپا و هماواى قرآنند با حقیقت، محتوا و پیام قرآن، همگونى و سنخیت دارند.

حدیث ثقلین از جمله احادیث مهم مورد پذیرش اهل سنت و امامیه است.

در این حدیث، رسول خدا، ثمره تلاشهاى طاقت فرساى خود در مسیر ایفاى رسالت و هدایت خلق را، در دو یادگار گرانبها که پس از خود برجا گذاشته خلاصه کرده و گفته است: من دو شی‏ء گرانبها در میان شما باقى مى‏گذارم: قرآن و اهل بیتم را، این دو هرگز از یکدیگر جدا نشوند تا در قیامت بر حوض کوثر، بر من وارد شوند...

با توجه به مقام معنوى و الهى پیامبر (ص) که کمترین خود خواهى و هوا و هوس در او راه نداشته و آنچه او مى‏گفته در حقیقت مورد تأیید خداوند بوده و رأى و سخنى جز به اشاره و تأیید وحى اظهار نمى‏داشته است، مى‏توان بیقین اقرار کرد که پیامبر (ص)، خاندانش را بر اساس ملاحظات خویشاوندى و روابط نسبى و علایق مادى بشرى، در کنار قرآن، بزرگترین معجزه خویش ننهاده است، بلکه قرین ساختن اهل بیت، با پیام وحى، از آن جهت بوده که میان آن دو هماهنگى و سنخیت وجود داشته است .

اگر خداوند قرآن را بدور از کمترین ضعف و کاستى و کجى و نادرستى فرو فرستاده، اهل بیت را نیز از هر انحراف و گناه، پاک گردانیده و مصونیت بخشیده است.

اگر قرآن، داراى حقایقى اصولى و محکم و نیز مسایلى متشابه است که براى‏فهم آنها باید به منبعى الهى و آگاه به رموز وحى مراجعه کرد، اهل بیت، همان آگاهان و عالمانى هستند که مفسر قرآن و مبین احکام و پیامهاى آنند.

هر چند آیات قرآن، روشن و روشنگر است، ولى معناى روشنى مفاهیم قرآن، این نیست که تمامى مطالب و مفاهیم آن براى همه اندیشه‏ها آشکار و بى‏نیاز از توضیح باشد، چه، خداوند به پیامبر (ص) فرمان داده تا آیات وحى را براى مردم توضیح و تبیین کند.

با این بیان، اهل بیت از آن جهت، قرین قرآن و جدایى ناپذیر از آن معرفى شده‏اند که پس از رسول خدا (ص) به تبیین مفاهیم وحى و حقایق قرآن، براى توده‏ها بپردازند و این توان و شایستگى در همه اهل بیت رسالت (معصومین علیهم السلام) بوده است.چنانکه على (ع) به سینه‏اش اشاره مى‏کرد و مى‏گفت: در اینجا دانشهاى فراوانى است که کاش شاگردان شایسته‏اى مى‏یافتم و این حقایق را بدانها مى‏آموختم.

آن چه پس از وفات رسول اسلام (ص) براى جامعه اسلامى و خاندان پیامبر ( ص )، رخ نمود هرگز به آنان، مجال نداد تا آن گونه که مى‏خواستند و مى‏بایست، به نشر معارف قرآنى بپردازند .

جریانهاى سیاسى حاکم بر جامعه، پس از رحلت رسول خدا (ص)، سبب تفکیک قرآن از عترت در باور و اندیشه بخش عظیمى از مردم شد.قرآن بظاهر محور نظام دستورى دین و حکومت گردید، ولى چون نیازمند مفسر و مبین بود، باعث شد تا میدان تفسیر و تأویل بشدت گسترش یابد و چهره‏هایى در محافل علمى و دینى مطرح شدند که هرگز آیه‏اى در تطهیر آنان نازل نشده و سفارشى از ناحیه رسول خدا در تمسک به آنان نرسیده بود.از سوى دیگر، کسانى چون على بن ابى طالب ( ع ) که با صداى رسا فریاد بر مى‏آورد: سلونى قبل از تفقدونى، یعنى هر چه مى‏خواهید از من بپرسید، قبل از این که مرا از دست بدهید، مهجور وناشناخته ماندند.

حسن بن على (ع)، از سوى حکومت معاویه، تحت شدیدترین فشارهاى روحى و اجتماعى قرار داشت و هرگز به او فرصت نشر معارف واقعى داده نشد.

حسین بن على (ع) تحت فشار قرار گرفت که حکومت ضد دینى و ضد بشرى یزید را بپذیرد و از آنجا که پذیرش حکومت وى را مایه نابودى اساس شریعت مى‏دانست، از آن اجتناب کرد و در این راه به شهادت رسید.

بنى امیه بر جان و مال و ناموس و دین مردم مسلط شدند.و زمینه چنان شد که فردى چون زین العابدین ناگزیر، معارف حقه را در قالب دعا و نیایش اظهار مى‏کرد.در این میان، در عصر امام باقر (ع)، شرایط سیاسى جامعه به گونه‏اى تغییر یافت که آن حضرت توانست، مجمعى علمى تشکیل داده، به تعلیم و تربیت مردانى دانشمند و متعهد به ارزشهاى شریعت بپردازد.

این است که وقتى صفحات تاریخ صدر اسلام مرور شود، در زندگى علمى امام باقر (ع) نام بسیارى از شاگردان آن حضرت و شخصیتهاى ممتاز علمى جهان اسلام جلب نظر مى‏کند.

با این همه، نباید تصور کرد که امام باقر (ع) آسوده و ایمن از محدودیتها و ممنوعیتهایى بوده است که حکومتها براى اهل بیت (ع) فراهم مى‏آورده‏اند، بلکه بى‏تردید، جو حاکم بر زندگى امام باقر (ع) به شدت جو تقیه بوده است، زیرا با فرهنگ خاصى که در نتیجه حکومتهاى ناصالح بر جامعه حاکم شده بود، کنار نهادن تقیه به منزله دست کشیدن از فعالیت علمى و دور ماندن از ترویج معارف اصولى دین بشمار مى‏رفت.

بارى، شرایط زمان، براى امام باقر (ع) و نیز امام صادق (ع) زمینه‏اى را فراهم آورد که سایر ائمه (ع) هرگز برایشان آماده نشد.آن شرایط مساعد، معلول سستى پایه‏هاى حکومت امویان بود.بحرانهاى درونى نظام سیاسى در آن عصر، به حاکمان مجال نمى‏داد تا بر خاندان رسالت مانند حاکمان پیشین، فشار آورند و ایشان را منزوى سازند.بى‏تردید اگر همین زمینه براى هر یک از امامان (ع) فراهم مى‏آمد، آنان قادر به تأسیس حوزه‏هاى بزرگ درسى بودند و عالمان و فقیهان بیشترى را پرورش مى‏دادند.این زمینه مساعد، سبب شد تا امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بیشترین آراى فقهى، تفسیرى و اخلاقى را در کتب فقهى و حدیثى از خویش بر جاى گذارند.

این چنین است که فردى چون محمد بن مسلم مى‏تواند سى هزار حدیث از امام باقر (ع( نقل کند.و شخصیتى چون جابر جعفى هفتاد هزار حدیث.

در نزد عالمان امامیه، فقیه ترین فقیهان صدر اسلام شش نفرند که همه آنان از اصحاب امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بوده‏اند.آنان عبارتند از: زرارة بن اعین، معروف بن خربوذ المکى، ابو بصیر الاسدى، فضیل بن یسار، محمد بن مسلم الطائفى و برید بن معاویة العجلى .

شیخ الطائفة، ابو جعفر محمد بن حسن طوسى در کتاب رجال خویش، اصحاب و شاگردان امام باقر (ع) را که از آن حضرت نقل حدیث کرده‏اند 462 مرد و دو زن دانسته است.

در میان اصحاب و شاگردان امام باقر (ع) برخى از نظر اعتبار و وثاقت مورد اتفاق اهل سنت و امامیه اند، و دسته‏اى به دلیل گرایشهاى عمیق شیعى، در دایره رجال اهل سنت قرار نگرفته، بلکه تنها مورد اعتماد امامیه مى‏باشند.

براى ارائه نمودارى فهرست گونه از شاگردان امام باقر (ع) با استفاده از چند منبع رجالى، نام گروهى از آنان را یادآور مى‏شویم، بى این که ادعاى استقصا داشته باشیم.

1 ـ ابان بن ابى عیاش فیروز، تابعى

2 ـ ابان بن تغلب ابو سعید البکرى الجریرى

3 ـ ابراهیم بن الأزرق الکوفى

4 ـ ابراهیم الجزیرى (الجریرى(

5 ـ ابراهیم بن جمیل، برادر طربال الکوفى

6 ـ ابراهیم بن حنان الأسدى الکوفى

7 ـ ابراهیم بن صالح الانماطى

8 ـ ابراهیم بن عبد الله الاحمرى

9 ـ ابراهیم بن عبید أبو غرة الانصارى

10 ـ ابراهیم بن عمر الصنعانى الیمانى

11 ـ ابراهیم بن مرثد الکندى الأزدى ـ ابراهیم بن معاذ

13 ـ ابراهیم بن معرض الکوفى

14 ـ ابراهیم بن نصر بن القعقاع الجعفى

15 ـ ابراهیم بن نعیم العبدى الکنانى

16 ـ احمد بن عائد

17 ـ احمد بن عمران الحلبى

18 ـ اسحاق بن بشیر النبال

19 ـ اسحاق بن جعفر بن على

20 ـ اسحاق بن عبد الله بن ابى طلحة المدنى

21 ـ اسحاق بن الفضل بن یعقوب بن عبد الله بن الحرث...

22 ـ اسحاق القمى

23 ـ اسحاق بن نوح الشامى

24 ـ اسحاق بن واصل الضبى

25 ـ اسحاق بن یزید بن اسماعیل الطائى

26 ـ اسحاق بن یسار مولى قیس بن مخرمة

27 ـ اسرائیل بن غیاث المکى

28 ـ اسلم بن ایمن التمیمى المنقرى الکوفى

29 ـ اسلم المکى القواس

30 ـ اسماعیل بن ابى خالد

31 ـ اسماعیل بن جابر الخثعمى

32 ـ اسماعیل بن زیاد البزاز الکوفى الأسدى

33 ـ اسماعیل بن سلمان الأزرق معروف به ابو خالد

34 ـ اسماعیل بن عبد الخالق الجعفى

35 ـ اسماعیل بن عبد الرحمان الجعفى الکوفى

36 ـ اسماعیل بن عبد العزیز

37 ـ اسماعیل بن الفضل بن یعقوب بن الفضل بن عبد الله

38 ـ اسماعیل ابو احمد الکاتب الکوفى

39 ـ اسماعیل معروف به ابو العلا از بنى قیس بن ثعلبه

40 ـ اسید بن القاسم

41 ـ اعین الرازى، معروف به ابو معاذ

42 ـ انس بن عمرو الأزدى

43 ـ ایوب بن ابى تمیة کیسان السجستانى العنبرى البصرى

44 ـ ایوب بن بکر بن أبى علاج الموصلى

45 ـ ایوب بن شهاب بن زید البارقى الأزدى

46 ـ ایوب بن وشیکة

47 ـ بدر بن الخلیل الأسدى، ابو خلیل الکوفى

48 ـ برد الاسکاف الأزدى الکوفى

49 ـ برد الخیاط ـ برید بن معاویة العجلى، معروف به ابو القاسم.

51 ـ بسام بن عبد الله الصیرفى، معروف به ابو عبد الله

52 ـ بشار الاسلمى

53 ـ بشار بن زید بن النعمان

54 ـ بشر بن أبى عقبة المداینى

55 ـ بشر، بیاع

56 ـ بشر بن جعفر الجعفى، ابو الولید

57 ـ بشر بن خثعم

58 ـ بشر الرحال

59 ـ بشر بن عبد الله بن سعید الخثعمى

60 ـ بشر بن عبد الله الخثعمى الکوفى

61 ـ بشر بن میمون الوابشى الهمدانى النبال الکوفى

62 ـ بشر بن یسار

63 ـ بشیر، ابو عبد الصمد بن بشر الکوفى

64 ـ بشیر معروف به ابو محمد المستنیر الجعفى الأزرق

65 ـ بشیر بن سلیمان المدنى

66 ـ بکر بن أبى حبیبه

67 ـ بکر بن حبیب الأحمسى البجلى الکوفى

68 ـ بکر بن خالد الکوفى

69 ـ بکر بن صالح

70 ـ بکر بن کرب

71 ـ بکرویة الکندى الکوفى

72 ـ بکیر بن اعین بن سنسن الشیبانى الکوفى

73 ـ بکیر بن جند بن الکوفى

74 ـ بکیر بن حبیب الکوفى

75 ـ تمیم بن زیاد

76 ـ ثابت بن أبى ثابت

77 ـ ثابت بن دینار ابو صیفه الأزدى

78 ـ ثابت بن زائدة العکلى

79 ـ ثابت بن هرمز ابو المقدام العجلى

80 ـ ثویر بن أبى فاخته سعید بن جهمان غلام ام هانى

81 ـ جابر بن عبد الله بن عمر بن حرام ابو عبد الله الانصارى

82 ـ جابر بن یزید بن الحرث بن عبدیغوث الجعفى

83 ـ جارود، معروف به ابو المنذر

84 ـ جارود بن السرى التمیمى السعدى الکوفى

85 ـ جراح المداینى

86 ـ جعدة بن ابى عبد الله

87 ـ جعفر بن ابراهیم الجعفى

88 ـ جعفر الأحمس

89 ـ جعفر بن حکیم بن عباد الکوفى

90 ـ جعفر بن عمرو بن ثابت أبى المقدام بن هرمز الحداد العجلى

91 ـ جعفر بن محمد بن على بن‏الحسین (امام صادق علیه السلام(

92 ـ الحارث بن حصین الأزدى

93 ـ الحارث بن شریح المنقرى

94 ـ الحارث بن المغیرة النصرى

95 ـ حبیب بن أبى ثابت الأسدى الکوفى

96 ـ حبیب ابو عمرة الاسکاف

97 ـ حبیب بن بشار الکندى

98 ـ حبیب بن جرى العبسى الکوفى

99 ـ حبیب بن حسان بن الأشرس الأسدى

100 ـ حبیب السجستانى

101 ـ حبیب العبى الکوفى

102 ـ حبیب بن المعلى السجستانى

103 ـ حجاج بن ارطاة ابو ارطاة النخعى الکوفى

104 ـ حجاج بن دینار الواسطى

105 ـ حجاج بن کثیر الکوفى

106 ـ حذیفة بن منصور بن کثیر ابو محمد الخزاعى

107 ـ حسان بن مهران

108 ـ الحسن بن أبى سارة النیلى الانصارى

109 ـ الحسن بن حبیش الأسدى

110 ـ الحسن الجعفى الکوفى

111 ـ الحسن بن الحسن بن الحسن بن على بن أبى طالب (ع(

112 ـ الحسن بن رباط

113 ـ الحسن بن زیاد البصرى

114 ـ الحسن بن زیاد الصیقل ابو محمد الکوفى

115 ـ الحسن بن زیاد الصیقل

116 ـ الحسن بن السرى الکاتب

117 ـ الحسن بن شهاب بن یزید البارقى الأزدى

118 ـ الحسن بن صالح بن حى الهمدانى الثورى الکوفى

119 ـ الحسن بن على الأحمرى الکوفى

120 ـ الحسن بن عمار

121 ـ الحسن بن عمار عامى

122 ـ الحسن بن المغیرة

123 ـ الحسن بن منذر

124 ـ الحسن بن یوسف

125 ـ الحسین بن ابتر الکوفى

126 ـ الحسین بن أبى العلاء الخفاف

127 ـ الحسین بن احمد المنقرى

128 ـ الحسین بن بنت ابى حمزة الثمالى

129 ـ الحسین الجعفى ابو احمد الکوفى

130 ـ الحسین بن حماد

131 ـ الحسین بن عبد الله الأرجانى

132 ـ الحسین بن عبد الله بن عبید الله بن العباس بن عبد المطلب

133 ـ الحسین بن على بن الحسین بن‏على بن ابى طالب (ع) (برادر امام باقر علیه السلام(

134 ـ الحسین بن مصعب

135 ـ الحسین بن منذر

136 ـ حفص الأعور الکوفى

137 ـ حفص بن غیاث

138 ـ حفص بن وهب الأفرعى

139 ـ الحکم بن الصلت الثقفى

140 ـ الحکم بن عبد الرحمان بن أبى نعیم البجلى

141 ـ الحکم بن عتیبة ابو محمد الکوفى الکندى

142 ـ الحکم بن المختار بن ابى عبیده

143 ـ حکیم بن صهیب ابو صهیب الصیرفى ابو شبیب

144 ـ حکیم بن معاویة

145 ـ حماد بن ابى سلیمان الأشعرى

146 ـ حماد بن ابى العطارد الطائى الکوفى

147 ـ حماد بن بشر الطنافى الکوفى

148 ـ حماد بن بشر اللحام

149 ـ حماد بن راشد الأزدى البزاز ابو العلاء الکوفى

150 ـ حماد بن المغیرة

151 ـ حمران بن أعین الشیبانى

152 ـ حمزة، ابو الحسین اللیثى داماد ابو حمزة الثمالى

153 ـ حمزة بن حمران بن أعین

154 ـ حمزة الطیار

155 ـ حمزة بن عطا الکوفى

156 ـ خازم الاشل الکوفى

157 ـ خالد بن ابى کریمة

158 ـ خالد بن أوفى ابو الربیع العنزى الشامى

159 ـ خالد بن بکار ابو العلاء الخفاف الکوفى

160 ـ خالد بن طهمان الکوفى

161 ـ خیثمة بن عبد الرحمان الجعفى الکوفى ابو عبد الرحمان

162 ـ داود الأبزارى

163 ـ داود بن ابى هند القشیرى السرخى

164 ـ داود بن حبیب ابو غیلان الکوفى

165 ـ داود بن الدجاجى الکوفى

166 ـ داود بن زید الهمدانى الکوفى

167 ـ دلهم بن صالح الکندى الکوفى

168 ـ دینار ابو عمرو الأسدى الکوفى

169 ـ ربیع بن صبیح

170 ـ ربیع العبسى الکوفى

171 ـ ربیعة بن ابى عبد الرحمان، معروف به ربیعة الرأى

172 ـ ربیعة بن ناجد بن کثیر ابو صادق الکوفى

173 ـ رشید بن سعد المصرى ـ رفید بن مصقلة العبدى الکوفى

175 ـ رفید غلام بنو هبیرة

176 ـ زایدة بن قدامه

177 ـ زرارة بن اعین الشیبانى

178 ـ زرین الأبزارى

179 ـ زرین الأنماطى

180 ـ زکریا برادر المستهل، معروف به ابو یحیى

181 ـ زکریا بن عبد الله النقاض الکوفى

182 ـ زهیر المدائنى

183 ـ زیاد بن أبى الحلال

184 ـ زیاد بن أبى زیاد المنقرى التمیمى

185 ـ زیاد الأحلام، غلامى کوفى

186 ـ زیاد الأسود

187 ـ زیاد بن الأسود النجار

188 ـ زیاد بن سوقه البجلى الکوفى

189 ـ زیاد بن صالح الهمدانى الکوفى

190 ـ زیاد بن عیسى ابو عبیدة الحذاء

191 ـ زیاد المحاربى الکوفى

192 ـ زیاد بن المنذر ابو الجارود الهمدانى العوفى الکوفى

193 ـ زیاد غلام امام باقر علیه السلام

194 ـ زیاد الهاشى

195 ـ زید الآجرى

196 ـ زید بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب (ع) (برادر امام باقر علیه السلام(

197 ـ زید بن محمد بن یونس ابو اسامة الشحام الکوفى

198 ـ زید الهاشى

199 ـ سالم بن ابى حفصة

200 ـ سالم الأشل

201 ـ سالم الجعفى

202 ـ سالم المکى

203 ـ سدیف بن حکیم الصیرفى

204 ـ سعد بن أبى عمرو الجلاب

205 ـ سعد الحداد

206 ـ سعد بن الحسن الکندى

207 ـ سعد بن طریف

208 ـ سکین المعدنى

209 ـ سلام الجعفى

210 ـ سلام بن سعد الأنصارى

211 ـ سلام بن المستنیر

212 ـ سلم بن بشر

213 ـ سلمان بن خالد طلحى قمى (شاعر(

214 ـ سلمة بن الاهثم

215 ـ سلمة بن قیس الهلالى

216 ـ سلمة بن کهیل

217 ـ سلمة بن محرز

218 ـ سلیمان بن محرز

219 ـ سلیمان بن مروان عجلى

220 ـ سلیمان، غلام طربال

221 ـ سلیمان بن هارون العجلى ـ سنان ابو عبد الله بن سنان

223 ـ سورة بن کلیب بن معاویة الاسدى

224 ـ شجرة، برادر بشیر النبال

225 ـ صالح بن سهل الهمدانى

226 ـ صالح بن عقبة

227 ـ صالح بن میثم الکوفى

228 ـ صامت

229 ـ صلت بن الحجاج

230 ـ ضریس

231 ـ طاهر، غلام امام باقر (ع(

232 ـ طربال

233 ـ طلحة بن زید بترى

234 ـ ظریف بن ناصح

235 ـ عامر بن أبى الأحوص

236 ـ عباد بن صهیب

237 ـ عبد الجبار بن اعین الشیبانى، برادر زرارة بن اعین

238 ـ عبد الحمید بن عواض الطائى

239 ـ عبد الحمید الواسطى

240 ـ عبد الرحمان، معروف به ابو خینمة

241 ـ عبد الرحمان بن أعین برادر زرارة

242 ـ عبد الرحمان بن سلیمان الأنصارى

243 ـ عبد الرحیم القصیر

244 ـ عبد الغفار بن القاسم الأنصارى، معروف به ابو مریم

245 ـ عبد الله بن بکیر الهجرى

246 ـ عبد الله بن الجارود

247 ـ عبد الله بن جریح

248 ـ عبد الله بن الحسن بن الحسن بن على بن ابى طالب (ع(

249 ـ عبد الله بن زرعه

250 ـ عبد الله بن دینار

251 ـ عبد الله بن سلیمان

252 ـ عبد الله بن شریک العامرى

253 ـ عبد الله بن عجلان

254 ـ عبد الله بن عطاء المکى

255 ـ عبد الله بن عمرو

256 ـ عبد الله بن الغالب الأسدى (شاعر(

257 ـ عبد الله بن محمد الأسدى

258 ـ عبد الله بن محمد الجعفى

259 ـ عبد الله بن المختار

260 ـ عبد الله بن الولید الوصافى

261 ـ عبد المؤمن بن القاسم، برادر ابو مریم الأنصارى

262 ـ عبد الملک بن اعین الشیبانى برادر زرارة

263 ـ عبد الکریم بن مهران

264 ـ عبد الواحد بن المختار الأنصارى

265 ـ عبید الله بن محمد بن عمر بن أمیر المؤمنین (ع(

266 ـ عبیدة الخثعمى ـ عبیدة السکسکى

268 ـ عذافر بن عبد الله

269 ـ عطیة أخو عرام

270 ـ عطیة بن ذکوان

271 ـ عطیة الکوفى

272 ـ عقبة بن بشیر الأسدى

273 ـ عقبة بن شعبة، معروف به ابو شبیة الأسدى

274 ـ عقبة بن قیس مثیلة

275 ـ عکرمة، معروف به ابو اسحاق

276 ـ العلاء بن الحسین

277 ـ العلاء بن عبد الکریم

278 ـ علباء بن دراع الاسدى

279 ـ علقمة بن محمد الحضرمى، برادر ابو بکر الحضرمى

280 ـ على بن أبى المغیرة الزبیدى الأزرق

281 ـ على بن حنظلة العجلى

282 ـ على بن رباط

283 ـ على بن سعید بن بکیر

284 ـ على بن عبد العزیز

285 ـ على بن عطیة

286 ـ على بن میمون، معروف به ابو الحسن الصایغ

287 ـ عمار بن أبى الأحوص

288 ـ عمر بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب (ع) أبو حفص الأشراف

289 ـ عمر بن شمر

290 ـ عمر بن حنظلة

291 ـ عمر بن هلال

292 ـ عمران بن أبى خالد الفزارى

293 ـ عمران

294 ـ عمر و بن ابى بتان

295 ـ عمر و بن ثابت

296 ـ عمر و بن جمیع

297 ـ عمر و بن خالد

298 ـ عمر و بن خالد الواسطى

299 ـ عمر و بن دینار المکى

300 ـ عمرو بن رشید

301 ـ عمرو بن سعید بن هلال الثقفى

302 ـ عمرو بن عبد الله الثقفى

303 ـ عمرو بن قیس الماصر

304 ـ عمرو بن معمر بن أبى و شیکة

305 ـ عمرو بن یحیى

306 ـ عنبسة بن بجاد

307 ـ عنبسة بن مصعب

308 ـ عیسى بن أبى منصور القرسى

309 ـ عیسى بن حمزة

310 ـ عیسى بن اعین الشیبانى، برادر زرارة

311 ـ عیسى الطحان

312 ـ عیسى بن عمر

313 ـ غالب أبو هذیل (شاعر کوفى) ـ غالب جهنى

315 ـ غیاث بن ابراهیم

316 ـ فرات بن احنف

317 ـ فضیل بن الزبیر الرسان

318 ـ فضیل بن سعدان

319 ـ فضیل بن شریح

320 ـ فضیل بن عثمان الأعور المرادى

321 ـ فضیل بن غیاث

322 ـ فضیل بن میسرة

323 ـ فضیل بن یسار بصرى

324 ـ فلیح بن أبى بکر الشیبانى

325 ـ قاسم بن عبد الملک

326 ـ قاسم بن محمد

327 ـ قدامة بن سعید بن ابى زائدة

328 ـ قیس بن الربیع

329 ـ قیس بن رمانة الأشعرى

330 ـ کامل صاحب السابرى

331 ـ کامل بن العلاء

332 ـ کامل النجار

333 ـ کامل الوصافى

334 ـ کثیر بن اسماعیل (النواء(

335 ـ کمیت بن زید الأسدى

336 ـ کیسان بن کلیب

337 ـ کلیب بن معاویة الأسدى

338 ـ کلیب بن معاویة الصیداوى

339 ـ لیث بن أبى سلیم

340 ـ لیث بن البخترى المرادى

341 ـ مالک بن أعین الجهنى

342 ـ مالک بن عطیة

343 ـ محمد بن أبى حمزة

344 ـ محمد بن أبى سارة

345 ـ محمد بن أبى منصور

346 ـ محمد بن اسحاق المدنى

347 ـ محمد بن أسلم الجبلى

348 ـ محمد بن حمید

349 ـ محمد بن رستم

350 ـ محمد بن زید

351 ـ محمد بن السایب الکلبى

352 ـ محمد بن سعید بن غزوان

353 ـ محمد بن سلیمان القرا

354 ـ محمد بن شر الحضرمى

355 ـ محمد الطیار غلام فزارة

356 ـ محمد بن عجلان

357 ـ محمد بن عجلان المدنى

358 ـ محمد بن قیس الانصارى

359 ـ محمد بن مروان البصرى

360 ـ محمد بن مروان الکلبى

361 ـ محمد بن مسعود

362 ـ محمد بن مسلم الثقفى الطحان الطائفى

363 ـ محمد بن على الحلبى

364 ـ محمد بن الفضل الهاشمى

365 ـ محمد بن یزید

366 ـ محمد بن الیسع بن حمزة القمى ـ مستهل بن عطاء الکوفى

368 ـ مسعدة بن زیاد

369 ـ مسعدة بن صدقة

370 ـ مسکین

371 ـ مسکین بن عبد الله

372 ـ مسمع کردین، معروف به ابو یسار

373 ـ معروف به خربوذ المکى

374 ـ معمر بن رشید

375 ـ معمر بن عطاء

376 ـ معمر بن یحیى بن بسام دجاجى

377 ـ المفضل بن ابى قرة

378 ـ المفضل بن زید

379 ـ المفضل بن قیس بن رمانة

380 ـ المفضل بن مزید

381 ـ مقاتل بن سلیمان

382 ـ مقرن السراج

383 ـ منهال بن عمرو الأسدى

384 ـ منصور بن الولید الصیقل

385 ـ منصور بن حازم

386 ـ منذر بن أبى طریفة

387 ـ منصور بن المعتبر

388 ـ معاذ بن مسلم الهراء

389 ـ موسى أبو الحسن الأشعرى

390 ـ موسى بن اشیم

391 ـ موسى التمار

392 ـ موسى بن خلیفة

393 ـ موسى الخیاط

394 ـ موسى بن زیاد

395 ـ مهزم الأسدى

396 ـ میسر بن عبد العزیز النخعى المدائنى

397 ـ میمون البان

398 ـ میمون القداح غلام بنى محزوم

399 ـ ناحیة بن أبى عماره

400 ـ نجم بن الحطیم (أبو حطیم العبدى(

401 ـ نجم الطائى

402 ـ نجیح بن مسلم

403 ـ نصر بن مزاحم

404 ـ نضر بن قراوش الخزاعى

405 ـ نعمان الاحمسى

406 ـ وردان أبو خالد الکابلى الأصغر

407 ـ ورد بن زید الأسدى، برادر کمیت بن زید

408 ـ ولید بن بشیر

409 ـ ولید بن عروة الهجرى

410 ـ ولید بن القاسم

411 ـ هارون الجبلى

412 ـ هارون بن حمزة الغنوى

413 ـ هاشم بن أبى هاشم

414 ـ هاشم الرمانى

415 ـ هلقام

416 ـ هیثم النهدى، ابن أبى مسروق

417 ـ یحیى بن أبى العلاء الرازى

418 ـ یحیى بن أبى القاسم، معروف به‏ابو بصیر

419 ـ یحیى بن السابق

420 ـ یحیى بن القاسم الحذاء

421 ـ یزید، معروف به ابو خالد الکناسى

422 ـ یزید بن زیاد الکوفى

423 ـ یزید بن عبد الملک الجعفى

424 ـ یزید بن عبد الملک النوفلى

425 ـ یزید بن محمد النیسابورى

426 ـ یزید، غلام حکم بن أبى الصلت الثقفى

427 ـ یعقوب بن شعیب الأزرق

428 ـ یعقوب بن شعیب بن میثم الأسدى

429 ـ یعقوب بن یونس پدر یونس بن یعقوب

430 ـ یونس بن أبى یعقوب

431 ـ یوسف بن الحارث

432 ـ یونس بن خال أبى المستهل

433 ـ یونس بن جناب

434 ـ یونس بن المغیرة

باب الکنى (شاگردان امام باقر (ع) که نامشان با کنیه ثبت شده است(

435 ـ ابو البلاد

436 ـ ابو بشر

437 ـ ابو حارم

438 ـ ابو جعفر المدائنى

439 ـ ابو الحجاج

440 ـ ابو حسان الانماطى

441 ـ ابو حسان العجلى

442 ـ ابو خالد الفزارى

443 ـ ابو شبیة الفزارى

444 ـ ابو الصحارى

445 ـ ابو صامت الحلوانى

446 ـ ابو العلاء الخفاف

447 ـ ابو عروة الأنصارى

448 ـ ابو عمار

449 ـ ابو عمر البزار

450 ـ ابو عیینة

451 ـ ابو لبید الهجرى

452 ـ ابو المأمون

453 ـ ابو محمد

454 ـ ابو مخلد الخیاط

455 ـ ابو مرهف

456 ـ ابو مسکین السمان

457 ـ ابو موسى

458 ـ ابو النعمان العجلى

459 ـ ابو هارون

460 ـ ابو هارون المکفوف

******************************

**********************************************************

******************************

 

******************************

**********************************************************

******************************

 

 


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
تعداد بازديد :
تاريخ : پنج‌شنبه 02 بهمن 1393

******************************

**********************************************************

******************************

 

زندگینامه حضرت زینب کبری ( س )

******************************

**********************************************************

******************************

ولادت

حضرت زینب كبرى علیها السلام در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم یا ششم هجرى قمرى در شهر مدینه منوّره متولّد گردیده، و جهان را به قدوم خویش مزین فرمودند.

نام، لقب و كنیه آن حضرت: نام مبارك آن بزرگوار زینب، و كنیه گرامیشان ام الحسن و ام كلثوم و القاب آن حضرت عبارتند از: صدّیقة الصغرى، عصمة الصغرى، ولیة اللّه العظمى، ناموس الكبرى، شریكة الحسین علیهالسّلام و عالمه غیر معلّمه، فاضله، كامله و ...

پدر بزرگوار آن حضرت، اوّلین پیشواى شیعیان حضرت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیهماالسّلام، و مادر گرامى آن بزرگوار، حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها مىباشد.

همسر گرامى آن حضرت، عبداللّه فرزند جعفر بن ابیطالب، بود. در كتاب اعلام الورى براى آن بانوى بزرگوار سه پسر به نامهاى على، عون، و جعفر و یك دختر به نام ام كلثوم ذكر شده است.

فرزندان حضرت زينب  )س  (

 سبط بن جوزى درتذكرة الخواص گويد: عبدالله بن جعفر را فرزندان متعدد بوده است . از آن جمله ، على و عون الاكبر و محمد و عباس و ام كلثوم مى باشند كه مادر آنان حضرت زينب (س) بوده است .

پرستارى مادر

 روزهايى بر حضرت فاطمه زهرا (س) گذشت كه بر اساس دردهاى فراوان از جمله : شكسته شدن پهلو، ورم بازو، صورت سيلى خورده و سقط جنين ، حدود90 روز بسترى بود. ناگفته پيداست كه چنين بيمارى نياز به پرستار دارد، لذا حضرت زينب در سن 5 سالگى از مادر پذيرايى و پرستارى مى كرد و متاءسفانه طولى نكشيد كه به فراق مادر مبتلا گرديد.

القاب حضرت زينب   )س  (

 عالمه غير معلمه : داناى نياموخته فهمة غير مفهمه : فهميده بى آموزگار كعبة الرزايا: قبله رنجها.

نائبة الزهراء: جانشين و نماينده حضرت زهرا (س) نائبة الحسين : جانشين و نماينده حضرت حسين (ع) مليكة الدنيا: ملكه جان ، شهبانوى گيتى

عقيلة النساء: خردمند بانوان .

عديلة الخامس من اهل الكساء: همتاى پنجمين نفر از اهل كساء.

شريكة الشهيد: انباز شهيد.

كفيلة السجاد: سرپرست حضرت سجاد.

ناموس رواق العظمه : ناموس حريم عظمت و كبريايى .

سية العقائل : بانوى بانوان خردمند.

سر ابيها: راز پدرش على (ع)

سلالة الولاية : فشرده و خلاصه و چكيده ولايت .و ليدة الفصاحة : زاده شيوا سخنى .

شقيقة الحسن : دلسوز و غمخوار حضرت حسن (ع)

عقيلى خدر الرسالة : خردمند پرده نشينان رسالت .

رضيعة ثدى الولاية : كسى كه از پستان ولايت شير خورده .

بليغة : سخنور رسا.

فصيحة : سخنور گويا.

صديقة الصغرى : راستگوى كوچك (در مقابل صديقه كبرى).

الموثقة : بانوى مورد اطمينان .

عقيلة الطالبين : بانوى خردمند از خاندان حضرت ابوطالب (و در بين طالبيان )

الفاضلة : بانوى با فضيلت .

الكاملة : بانوى تام و كامل .

عابدة آل على : پارساى خاندان على

عقلية الوحى : بانوى خردمند وحى

شمسة قلادة الجلالة : خورشيد منظومه بزرگوارى و شكوه .

نجمة سماء النبالة : ستاره آسمان شرف و كرامت .

المعصومة الصغرى : پاك و مطهره كوچك .

قرينة النوائب : همدم و همراه ناگوارى ها.

محبوبة المصطفى : مورد محبت و محبوب حضرت رسول (ص)

قرة عين المرتضى : نور چشم حضرت على (ع)

صابرة محتسبة : پايدارى كننده به حساب خداوند براى خداوند.

عقيلة النبوة : بانوى خردمند پيامبرى .

ربة خدر القدس : پرونده پرده نشينان پاكى و تقديس .

قبلة البرايا: كعبه آفريدگان .

رضيعة الوحى : كسى كه از پستان وحى شير مكيده است .

باب حطة الخطايا: دروازه آمرزش گناهان .

حفرة على و فاطمه : مركز جمع آورى دوستى و محبت على (ع) و فاطمه  )س  (

ربيعة الفضل : پيش زاده فضيلت و برترى .

بطلة كربلاء: قهرمان كربلا.

عظيمة بلواها: بانويى كه امتحانش بس بزرگ بود.

عقلية القريش : بانوى خردمند از قريش .

الباكية : بانوى گريان .

سليلة الزهراء: چكيده و خلاصه حضرت زهرا  )س  (

امنية الله : امانت دار الهى .

آية من آيات الله : نشانى از نشانه هاى خداوند.

مظلومة و حيدة : ستمديده بى كس .

هوش و ذكاوت

صاحب كتاب اساور من ذهب درباره حافظه و ذكاوت آن بانوى بزرگوار چنین مىنویسد:

در اهمیت هوش و ذكاوت آن بانوى بزرگوار همین بس كه خطبه طولانى و بلندى را كه حضرت صدیقه كبرى فاطمه زهرا صلوات اللّه و سلامه علیها در دفاع از حق امیرالمؤمنین علیهالسّلام و غصب فدك در حضور اصحاب پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ایراد فرمودند، حضرت زینب علیها السلام روایت فرموده است.

و ابن عباس با آن جلالت قدر و علو مرتبه در حدیث و علم، از آن حضرت روایت نموده و از آن حضرت به عقیله تعبیر مىكند. چنانچه ابوالفرج اصفهانى در مقاتل مىنویسد: ابن عباس خطبه حضرت فاطمه سلام اللّه علیها را از حضرت زینب سلام اللّه علیها روایت كرده و مىگوید: حدثتنى عقیلتنا زینب بنت على علیهالسّلام..»

دقت كنیم كه حضرت زینب علیها السلام با اینكه دخترى خردسال (یعنى هفت ساله و یا كمتر) بود، این خطبه عجیب و غرّاء كه محتوى معارف اسلامى و فسلفه احكام و مطالب زیادى است را با یك مرتبه شنیدن حفظ كرده، و خود یكى از راویان این خطبه بلیغه و غراء مىباشد.اساور من ذهب: .

فصاحت و بلاغت

كلمات دربار و فرمایشات گهربار آن حضرت در خطبههایى كه از آن حضرت روایت شده خود قوىترین دلیل بر كمال فصاحت و بلاغت آن بانوى بزرگوار مىباشد. همان بانویى كه امام سجاد علیهالسّلام در حق ایشان فرمودند: «اَنْتِ بِحَمدِ اللّهِ عالِمَةٌ غَیرَ مُعَلَّمَة وَ فَهِمَةٌ غَیرَ مُفَهَّمَة» یعنى:

« اى عمّه! شما الحمد للّه بانوى دانشمندى هستید كه تعلیم ندیده، و بانوى فهمیدهاى هستى كه بشرى تو را تفهیم ننموده است ».

در اینجا مرورى كوتاه به قسمتى از خطبه آن حضرت در مجلس یزید كه یكى از بزرگترین حركتهاى آن حضرت، در واقعه كربلا بود كه دستگاه حكومت بنى امیه را به شدّت لرزاند مىكنیم:

« به خدا قسم اى یزید، هر چه كردى بازگشت آن به سوى خودت خواهد بود، چرا كه تو جز پوست خود نشكافتى و جز گوشت خود ندریدى.

اى یزید! در آن روزى كه خداوند بدنهاى پاك شهیدانمان را حاضر مىكند تا حقوق خود را از ستمگر بستاند، تو بر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم وارد خواهى شد، امّا مىدانى در چه حالى؟ در حالیكه خون عزیزان او را ریخته و حرمت ذرّیه او را از بین بردهاى. آرى اى یزید! از این پیروزى ظاهرى كه به دست آوردهاى، غرق شادى مشو، و آن عزیزان را كه در كربلا به خاك و خون كشیدهاى، مغلوب و مرده مپندار. كه خداوند مىفرماید: ( كسانى را كه در راه خدا شهید شدهاند مرده مپندارید. بلكه آنان زندهاند و در نزد خداى خود روزى مىخورند ).آل عمران: 169

و اى یزید! براى تو همین بس كه حاكم در آن روز خداوند، و دشمن تو پیامبر خدا، و یاور و پشتیبان اهل بیت جبرئیل باشد. و به زودى كسى كه این مقام را براى تو زینت داده و تورا بر گردن مسلمین سوار كرده است ( یعنى معاویه )، خواهد دانست كه چه جانشین بدى براى خود تعیین كرده و در روز جزا درخواهید یافت كه بدترین مكان از آنِ كیست؟ و بدبختى و ضعف و زبونى شامل چه افرادى خواهد شد.

كرامات

به غیر از انوار مقدسه چهارده معصوم علیهمالسّلام، در میان خاندان رسالت و اهل بیت گرامى پیامبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، افرادى هستند كه در نزد خداوند متعال داراى رتبه و منزلت رفیع و والایى مىباشند و توسل به ایشان، موجب گشایش مشكلات و معضلات امور دیگران است. مانند حضرت اباالفضل علیه السلام كه حتى در موارد زیادى مسیحیان به آن حضرت متوسل شده و به بركت توسل به آن حضرت مشكلاتشان حل گردیده و به حوائج و خواستههاى خویش نائل گردیدهاند.

حضرت زینب سلام اللّه علیها نیز بانویى بزرگوار از این دودمان پاك است كه توسل به آن حضرت براى حل مشكلات بزرگ بسیار تجربه شده است و كرامات بسیارى از آن بانوى گرامى نقل شده است.

به عنوان مثال شبلنجى یكى از علماى اهل تسنّن در نورالابصار مىنویسد:

«شیخ عبدالرحمن اجهورى مقرى در كتابش مشارق الانوار مىگوید: در سال هزار و صد و هفتاد دجار مشكلى بسیار سختى شدم و به روضه (قبر مطهر و نوراین) حضرت زینب علیها السلام متوسل شدم و قصیدهاى در مدح آن حضرت سرودم كه مطلع آن چنین بود:

آلِ طاها لَكُمْ عَلَینَا الْوِلاءُ لا سِواكُمْ بِما لَكُمْ آلآء

و خدا به بركت آن بانوى گرامى مشكل مرا حل كرد.

زينب  )س  (عالمه بود

 امام سجاد (ع) خطاب به عقيله بنى هاشم ، زينب كبرى (س) مى فرمايند:

( يا عمة انت بحمد الله عالمة غير معلمة ، و فهمة غير مفهمة ) .

عمه جان ! تو عالمه اى هستى بدون اينكه معلم داشته باشى ، و فهميده اى هستى بى آن كه كسى مطالب را به تو فهمانده باشد.

زينب  )س  (محدثه بود

 از سخنان فاضل دربندى (متوفى به سال 1286 هجرى ) و جز او از عالمان ديگر - رحمهم الله - ظاهر و هويدا است كه آن خاتون دو سرا حضرت زينب كبرى (س) علم منايا و بلايا (مرگ ها و پيشامدهاى سخت ) را مى دانسته ، و فرمايش امام سجاد (ع) به او:

( يا عمة انت بحمد الله عالمة غير معلمة ، و فهمة غير مفهمة ) ؛ اى خواهر پدرم ! خداى را شكر و سپاس ، تو دانايى هستى كه كسى به تو نياموخته ، و فهميده و درك كننده اى هستى كه كسى به تو نفهمانده است .

دليل و راهنما است به اين كه زينب دختر اميرالمؤ منين ( س ) محدثه بوده ، يعنى همه چيز (از جانب خداى تبارك و تعالى ) به او الهام مى شده و در دلش آشكار مى گشته است . همچنين علم و دانش او از علوم لدنية (علومى كه از استاد فرا نگرفته ، بلكه از جانب خداى عزوجل ) بوده است .

عقيله بنى هاشم

 در برخى روايات است كه او را مجلس علمى بود و زنان به قصد آموختن احكام دين نزد او مى رفتند. اين صفات برجسته كه براى هيچ يك از زنان معاصر او فراهم نشده است ، زينب را از ديگران ممتاز ساخت ؛ چنان كه او را (( عقيله بنى هاشم )) مى گفتند و از وى حديث فرا مى گرفتند.

ابن عباس از او حديث كند و گويد: ( عقيله ما، زينب دختر على (ع) حديث كرد... و اين لقب بر او ماند؛ چنان كه به عقيله معروف گشت و فرزندان وى را بنى عقيله گفتند.)

ازدواج با عبدالله بن جعفر

وقتى كه زینب به سن ازدواج رسید، على براى او كسى را كه در شرافت‏خانوادگى‏شایستگى همسرى او را داشت ‏برگزید، خواستگاران فراوانى از جوانان محترم وثروتمند بنى‏هاشم و قریش براى زینب مى‏آمدند، ولى براى نوگل خاندان پیغمبر وبانوى خردمند بنى‏هاشم، عبدالله‏بن جعفر از همه شایسته ‏تر بود.

پدر عبدالله، جعفربن ابى‏طالب است كه ذوالجناحین ( داراى دو بال ) وابوالمساكین ( پدر بینوایان ) لقب یافت. جعفر، برادر تنى على و محبوب پیغمبر بود،ابوهریره در باره جعفر مى‏گوید:

پس از رسول خدا( ص )، بهتر از جعفربن ابى‏طالب كسى نبود.

جعفر هنگام ستمگرى و سختگیرى قریش، براى حفظ دینش به حبشه‏هجرت كرد، و وقتى كه از حبشه با عده‏اى از مسلمانان به مدینه بازگشت، رسیدن اوبه مدینه با فتح خیبر مصادف شد، رسول خدا، جعفر را در بغل گرفت و بوسید وچنین گفت:

« نمى‏دانم از آمدن جعفر دل‏شادترم و یا از فتح خیبر »

و نیز از رسول خدا شنیده شد كه مى‏فرمود:

« مردم از ریشه‏هاى گوناگون هستند، و من و جعفر از یك ریشه هستیم‏ »

جعفر با سپاهى كه در سال هشتم هجرت به سوى روم مى‏رفت، عازم جهاد بارومیان شد.

رسول خدا چنین قرار داده بود كه فرماندهى سپاه با زیدبن حارثه باشد و اگر اوكشته شود فرماندهى با جعفربن ابى‏طالب خواهد بود.

سپاهیان اسلام رفتند، تا به‏حدود بلقاء رسیدند، در آن جا با سپاهیان هرقل روبه‏روشدند.

مسلمانان در دهكده موته جاى گرفتند و جنگ خونینى در گرفت و زیددر حالى كه پرچم رسول خدا را در دست داشت و جنگ مى‏كرد، رومیان او را بانیزه‏هاى خودشان قطعه قطعه كردند.

جعفر، پرچم را به دست گرفت و به نبرد پرداخت. تااین كه دست راستش از تن‏جدا شد. جعفر علم را به‏دست چپ گرفت و به نبرد ادامه داد، دست چپش هم جداشد. علم را در بغل گرفت و آن قدر پاى‏دارى كرد تا كشته شد. جعفر نخستین فرزندابوطالب است كه در راه اسلام كشته شده.

مادر عبدالله‏بن جعفر، اسماء دخت عمیس است، وى خواهر میمونه ام‏المؤمنین‏و سلمى همسر حمزة‏بن عبدالمطلب و لبابه همسر عباس ابن عبدالمطلب است.

جعفر با اسماء ازدواج كرد و او مادر همه فرزندان جعفر است. اسماء پس ازشهادت جعفر به‏همسرى ابوبكر درآمد و براى او محمدبن ابى بكررا آورد و پس ازمرگ ابوبكر، على‏بن ابى‏طالب او را گرفت، اسماء براى على، یحیى و محمد اصغر راآورد.

واقدى در تاریخش مى‏گوید كه عون و یحیى را بیاورد.

شوهر زینب، عبدالله‏بن جعفر، در حبشه متولد شد، عبدالله، نخستین نوزاد است ‏از مسلمانان مهاجر به حبشه كه در آن دیار به دنیا آمده است.

ابن حجر در اصابه  نقل مى‏كند كه رسول خدا فرمود:

« خوى و خلقت عبدالله به‏من مى‏ماند» سپس دست راست عبدالله راگرفته وچنین فرمود:

« بارالها! خاندان جعفر را برقرار بدار و كسب و كار را براى عبدالله مبارك گردان ‏».

این جمله را سه بار مكرر مى‏كند. و سپس مى‏فرماید: « من در دنیا و آخرت سرورآن ها هستم ‏‏».

عبدالله مردى بود بزرگ، جوان مرد، دلیر، پاك‏دامن، و مركز جود و سخا نامیده‏شد; احسان فروشى نمى‏كرد و نیكى را نمى‏فروخت و هیچ مستمندى را از درخانه‏اش ناامید بر نمى‏گردانید. محمدبن‏سیرین مى‏گوید:

بازرگانى شكرى به مدینه آورد و به فروش نرفت. این خبر به عبدالله بن جعفررسید. به پیش‏كارش فرمان داد كه آن شكر را بخرد و به مردم ببخشد.

یزیدبن معاویه مال گزافى به طور هدیه براى او فرستاد. موقعى كه مال به دست‏ عبدالله رسید، آن را میان اهل مدینه قسمت كرد و از آن به منزل خود هیچ نبرد.

این شعر عبدالله‏بن قیس رقیات است كه مى‏گوید:

من مانند فرزند نامدار و سفید بخت جعفر هستم. او چون مى‏دانست كه مال باقى‏نخواهد ماند، به مستمندان و بى‏چارگان ببخشید و نام خود را جاویدان كرد.

و این سخن عبدالله‏بن ضرار است كه در ستایش عبدالله‏مى گوید:

اى فرزند جعفر، تو بهترین جوان مردان هستى و براى هر كس كه در خانه‏ات رابزند و فرود آید بهترین میزبانى.

میهمانانى بسیار در نیمه شب به خانه تو آمدند، هر غذایى كه خواستند آماده بود وچه سخنان شیرینى از تو شنیدند و چه گشاده رویى‏هایى از تو بدیدند.

ابن قتیبه در عیون‏الاخبار نقل مى‏كند  كه هنگامى‏كه معاویه از مكه باز مى‏گشت،به مدینه آمد و هدایا ومال بسیارى براى حسن و حسین و عبدالله‏بن‏جعفر و محترمان‏دیگر قریش فرستاد.

به فرستادگان سفارش كرد كه پس از رسانیدن مال، قدرى درنگ كنند و ببینندهركدام با هدایاى خود چه مى‏كنند. وقتى كه فرستادگان رفتند كه هدایا را برسانند،معاویه به اطرافیان خود روى كرده، چنین گفت:

اگر بخواهید، به‏شما مى‏گویم كه هر كس با هدیه‏اش چه خواهد كرد.

اما حسن، مقدارى از عطریات هدیه‏اش را به زنان خود داده و بقیه را به هر كس‏كه نزد او بود، مى‏بخشد.

اما حسین، از كسانى كه پدرانشان در صفین كشته شده و یتیم شده‏اند، شروع‏مى‏كند، اگر چیزى بماند، شترهایى قربانى كرده و تقسیم مى‏كند و شیر تهیه كرده‏به مردم مى‏دهد.

اما عبدالله‏بن جعفر، به غلام خود مى‏گوید: بدیح، قرض‏هاى مرا ادا كن و اگرچیزى ماند وعده‏هایى كه به مردم داده‏ام انجام بده.

و اما فلان...تا آخر.

فرستادگان كه بازگشتند و هر چه دیده بودند گزارش دادند، همان‏طور بود كه‏معاویه گفته بود.

عبدالله در بخشش‏هاى خود اسراف مى‏كرد، و از آن كه مالش از میان برود و یابه‏دشمنانش برسد ابایى نداشت.

اگر در كفش به‏جز جانش نباشد، همان را خواهد بخشید، حاجتمند باید از خداى‏بپرهیزد كه آن را تقاضا نكند.

زناشویى مبارك بارور شد; زینب دختر زهرا براى عبدالله بن جعفر چهار پسرآورد: على، محمد، عون اكبر، عباس، هم چنان كه دو دختر آورد كه یكى از آن دوام‏كلثوم است كه معاویه با زیركى سیاسى خود مى‏خواست او را به همسرى یزیددر آورد، تا از پشتیبانى بنى‏هاشم استفاده كند. عبدالله، اختیار دختر را به‏دست‏خالوى‏او امام حسین داد، آن حضرت هم دختر را به پسر عمویش قاسم‏بن محمدبن‏جعفربن‏ابى‏طالب تزویج كرد.

ازدواج زینب میان او و پدر و برادرانش جدایى نینداخت، محبت امام على‏به دختر و برادر زاده‏اش به اندازه‏اى بود كه آن دو را هم‏چنان نزد خود نگاه داشت تاوقتى كه على زمام‏دار مسلمانان شد و كوفه را پایتخت قرار داد، آن دو با آن حضرت‏به كوفه آمدند و در مركز خلافت زیر سایه امیرالمؤمنین مى‏زیستند.

در جنگ‏هاى آن حضرت، عبدالله در كنار عموى خود ایستاده و نبرد مى‏كردویكى از سرداران آن حضرت در صفین بود.

مردم كه مى‏دانستند عبدالله نزد دودمان پیغمبر ارزش واحترامى دارد، اوراوسیله‏اى پیش امیرالمؤمنین و دو فرزندش حسن و حسین قرار مى‏دادند; چون كه‏خواهش او رد نمى‏شد و امیدش ناامید نمى‏گردید.

در اصابه از محمدبن سیرین نقل مى‏كند كه یكى از دهقانان اراضى سواد ازعبدالله خواست كه در باره حاجتى باعلى سخن گوید، على حاجت آن مرد را برآورد.آن مرد چهل هزار براى عبدالله فرستاد، عبدالله آن را نپذیرفت و چنین‏گفت: مانیكوكارى را نمى‏فروشیم. (7)

ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبیین نقل مى‏كند:

وقتى كه حسن‏بن على‏از دنیا رفت، اهل بیت پیغمبر بنابر وصیتى كه امام حسن‏نموده بود خواستند كه آن حضرت را در كنار رسول خدا به‏خاك سپارند،بنى‏امیه اسلحه پوشیده و مانع شدند و مروان حكم چنین مى‏گفت:

چه جنگ‏هایى كه از صلح بهتر است؟ آیا عثمان را در دورترین نقاط بقیع دفن‏كنند، ولى حسن در خانه رسول خدا (ص) دفن شود؟ تا من بتوانم شمشیر بردارم،هرگز این كار نخواهد شد.

حسین نپذیرفت و گفت: چاره‏اى نیست جز آن كه برادرش در كنار جدش‏به خاك سپرده شود. نزدیك بود فتنه‏اى روى دهد، اگر عبدالله جعفر پا در میان‏نمى‏گذاشت.

او به پسر عمویش حسین عرض كرد:

تو را به حق من كه كلمه‏اى برزبان نیاورى.

عبدالله، عمو زاده خود حسن را به سوى بقیع برد و در همان جایى كه مادرش‏زهرا به‏خاك سپرده شده بود دفن گردید و مروان حكم بازگشت.

زینب در آغاز جوانى چگونه بوده است؟

مراجع تاریخى از وصف رخساره زینب در این اوقات خوددارى مى‏كنند; زیراكه او در خانه و روبسته زندگى مى‏كرده و ما نمى‏توانیم مگر از پشت پرده وى رابنگریم.

ولى پس از گذشتن ده‏ها سال از این تاریخ، زینب از خانه بیرون مى‏آید و مصیبت‏جانگداز كربلا او را به ما نشان مى‏دهد و كسى‏كه او را به چشم دیده براى ما وصفش‏مى‏كند و چنین مى‏گوید - چنان كه طبرى نقل كرده است: گویا مى‏بینم زنى را كه مانندخورشید مى‏درخشید و با شتاب از خیمه‏گاه بیرون مى‏آمد.

پرسیدم: او كیست؟ گفتند: زینب دختر على‏است.

هنگامى كه زینب پس از شهادت امام حسین به مصر مى‏رود، عبدالله بن ایوب‏انصارى در وصفش مى‏گوید:

...به خدا كه من صورتى مانند آن ندیدم، گویا پاره‏اى از ماه بود.

در صورتى كه این بانوى بزرگ در آن وقت در پنجاه و پنجمین سال زندگى خودبود، غریب بود، خسته و كوفته بود، مصیبت‏زده و داغ دیده بود، پس جمال زینب درآغاز جوانى پیش از آن كه سالمند بشود، و مصایب جانگداز خوردش كند و جام‏داغ دیدگى را تا پایان بدو بنوشاند، چگونه بوده؟!

اما شخصیت زینب، بهتر است كه - در این جا نیز - منتظر شویم تا این كه حوادث‏از دلیرى و پاى‏دارى او پرده بردارد، و او را در بهترین نمونه از دلاورى و زیربار ظلم‏نرفتن و بزرگ منشى به ما بنمایاند.

به همین زودى تعجب مورخان از ایستادگى زینب واستقامت او در برابر یزیدبن‏معاویه آشكار مى‏شود.

ابن حجر در اصابه براى ما مطلبى نقل مى‏كند كه از قدرت زینب در سخن ونیرومندى‏اش در استدلال خبر مى‏دهد. (12)و در آینده نزدیكى مردم آن عصر در كربلا و در مجلس استان‏دار كوفه و مجلس‏یزیدبن معاویه سخنانى از زینب مى‏شنوند كه فصاحت و بلاغتش همه را متعجب‏مى‏كند، به همان اندازه‏اى كه امروز ما را به تعجب مى‏اندازد و همگى به فوق‏العادگى‏او و سخنورى او و سحر بیانش گواهى مى‏دهند.

جاحظ در كتاب البیان والتبیین از خزیمه اسدى نقل مى‏كند:

پس از شهادت امام حسین وارد كوفه شدم و سخنان پر مغز و شیواى زینب راشنیدم، من ناطق‏تر و گوینده‏تر از او زنى را ندیدم. گویا از زبان امیرالمؤمنین على‏بن‏ابى‏طالب سخن مى‏گفت.

این شمایل زینب است‏به طورى كه او را در كربلا دیده‏ایم، و چنان كه در زمان‏جوانى‏اش نمونه‏اى از فضایل براى ما نمایان شده، زیرا مى‏شنویم كه او در مهربانى ورقت قلب به مادرش و در دانش و پرهیزگارى به پدر مانند بوده.

و چنان كه بعضى از روایات مى‏گوید: زینب داراى مجلس علمى ارجمندى بوده‏كه زنانى كه مى‏خواستند احكام دین را بیاموزند، در آن مجلس حاضر مى‏شده و كسب‏دانش مى‏كرده‏اند.

صفات برجسته‏اى در زینب جمع بوده كه هیچ یك از زنان عصر او دارا نبوده‏اند،لذاست كه « بانوى خردمند بنى‏هاشم ‏» گردید. ابن‏عباس كه از او روایت مى‏كند،مى‏گوید: « بانوى خردمند ما زینب دختر على چنین گفت‏ ».

زینب، بدین لقب به طورى معروف شده بود كه وقتى « بانوى خردمند » مى‏گفتند،زینب فهیمده مى‏شد. فرزندان او به چنین لقبى افتخار مى‏كردند و به « زادگان بانوى‏خردمند » شناخته شده بودند.

شهادت آن حضرت

حضرت زینب سلام الله علیها در شب یك شنبه 15 رجب سال 63 هجرى قمرى در ضمن سفرى كه به همراه همسر گرامیشان عبداللّه بن جعفر به شام رفته بودند، شهادت رسیده و بدن مطهر آن بانوى بزرگوار در همانجا دفن گردید.

و مزار ملكوتى آن حضرت اینك زیارتگاه عاشقان وارادتمندان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام مىباشد.

******************************

**********************************************************

******************************

 

 


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
تعداد بازديد :
تاريخ : پنج‌شنبه 02 بهمن 1393

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

زندگینامه حضرت قاسم علی اصغر( ع )

******************************

**********************************************************

******************************

حضرت قاسم بن الحسن ‏عليه السلام فرزند امام حسن مجتبى ‏عليه السلام است در مورد تاريخ ولادت ايشان اطلاع دقيقى در دست نيست ولى عموما در پنجم رمضان شهرت يافته است. مادر او بانويى بزرگوار به نام ام ولد است كه نام ايشان نجمه بوده است. حضرت قاسم‏ عليه السلام حدود 2-3 سال قبل از شهادت پدر بزرگوارش ديده به جهان گشود. از اين رو با عموى مهربان خويش حضرت اباعبدالله الحسين‏ عليه السلام خو گرفته بود. و در دامان امام حسين ‏عليه السلام پرورش يافت. ظاهراً شكل و شمايل ظاهرى و خصوصيات ديگر حضرت قاسم ‏عليه السلام شباهت بسيارى به پدر بزرگوارش امام حسن ‏عليه السلام داشته به گونه ‏اى كه امام حسين ‏عليه السلام با ديدار او از برادر محبوب خويش ياد مى ‏كرد و فرزند برادرش را در آغوش مى‏ گرفت و نوازش مى ‏كرد. چهره ‏ى آن حضرت چنان زيبا و دل ‏انگيز بود كه او را به پاره‏ ى ماه يا ستاره‏ ى زيبا تشبيه كردند .

در سال 50 ( ه.ق ) وقتی کار سمّ جعده ملعونه( همسر امام حسن (ع) ) به آنجا کشید که پاره های جگر امام در اثر آن، از دهان مبارکش، بیرون آمد، در لحظه های آخر، امام حسن ( ع ) همه اهل و عیال خود را به امام حسین (ع) واگذاشت. یکی از فرزندان امام حسن (ع) که در این لحظات، شاهد ماجرا بود و چشم از چشم عمو، بر نمی داشت، قاسم (ع) بود. کودکی که حدود سه بهار از عمر شریفش سپری نگردیده بود.

با نقشه ای که معاویه بن ابوسفیان کشید تا یزید را به جای خود بنشاند، حضرت حسین (ع)، برای بیعت نکردن با یزید مجبور به ترک مدینه شد. در قافله ای که به سوی حجاز رهسپار بود، اهل و عیال امام مجتبی (ع) هم بودند. مکه، برای امام حسین (ع) امن نبود بنابراین بر اساس نامه دعوت کوفیان – که مسلم بن عقیل (ع) هم آن را تایید کرده بود روز هشتم ذیحجه که حجاج، در تدارک رفتن به عرفات بودند، از مکه بیرون آمد.

کار کاروان سرگردان حسینی به کربلا کشید و در محاصره قرار گرفت تا شب عاشورا فرا رسید.

اینک قاسم بن الحسن (ع)، سیزده ساله شده و در مدتی که پدرش را از دست داده بود، امام حسین (ع) چنان در تربیت قاسم کوشیده و با او انس داشت که او را )یا بنیّ ) ( ای پسرکم ) خطاب می کرد.

ابوحمزه ثمالی (ره) می گوید، از حضرت زین العابدین (ع) شنیدم که می فرمود: چون شب عاشورا فرا رسید، پدرم تمامی اصحاب و یاران خود را جمع کرد و به آن ها فرمود: ای یاران و پیروان من، تاریکی شب را مرکب خود قرار داده و جان خود را نجات دهید که مطلوب این قوم ، جز من کسی نیست و ...

پس از امتناع آنان، آن حضرت فرمود: همانا فردا من کشته می شوم و همه کسانی که با من هستند، نیز کشته خواهند شد. و از شما احدی باقی نخواهد ماند ...

قاسم ابن الحسن (ع) که در این جمع حاضر بود، مشتاقانه پرسید: آیا من هم کشته خواهم شد.
امام حسین (ع) با محبتی پدرانه به او فرمود: یا بنیّ، کیف الموت عندک (پسرم، مرگ در نزد تو چگونه است؟(
و قاسم، بدون لحظه ای درنگ، پاسخ داد: یا عمّ احلی من العسل (عمو جان از عسل شیرین تر است. (

امام حسین (ع) هم فرمود: عمویت فدایت شود آری والله، تو یکی از مردانی هستی که در رکاب من به شهادت خواهی رسید.
روز عاشورا ، پس از آن که نوبت به قاسم ابن الحسن رسید، در خیمه ها ولوله ای دیگر بود و میدان رفتن او تماشایی

ابومخنف به سندش از حميد بن مسلم (كه خبرنگار لشكر عمر بن سعد است (. روايت كرده كه گفت: از ميان همراهان حسين عليه السلام پسرى كه گويا پاره ماه بود به سوى لشکر شمر بيرون آمد، و شمشيرى در دست و پيراهن و جامه اى بر تن داشت و نعلينى بر پا كرده بود؟ بند يك از آن دو بريده شده بود، و فراموش نمى كنم كه آن نعل پای چپش بود.

عمرو بن سعيد بن نفيل ازدى كه او را ديد گفت : به خدا سوگند هم اكنون بر او حمله آرم . بدو گفتم : سبحان الله تو از اين كار چه مى خواهى ؟ همانهايى كه مى نگرى از هر سو اطرافشان را گرفته اند، تو را از كشتن او كفايت كنند، گفت : به خدا سوگند من شخصا بايد به او حمله كنم ، اين را گفت و بى درنگ بدان پسر حمله برد و شمشير را بر سرش فرود آورد، قاسم به رو درافتاد و فرياد زد: عمو جان ! و عموى خود را به يارى طلبيد.

حميد گويد: به خدا سوگند حسين (كه صداى او را شنيد) چون باز شكارى رسيد و لشكر دشمن را شكافت و به شتاب خود را به معركه رسانيد و چون شير خشمناكى حمله افكند و شمشيرش را حواله عمرو بن سعيد كرد، عمرو دست خود را سپر كرد، ابوعبدالله دستش را مرفق بيفكند و به يك سو رفت ، لشكر عمر بن سعد (براى رهايى آن پست خبيث ) هجوم آورده و او را از جلوى شمشير حسين عليه السلام به يك سو برده نجاتش دادند، ولى همان هجوم سواران سبب شد كه آن نتوانست خود را از زمين حركت دهد و زير دست و پاى اسبان لگد كوب گرديد و از اين جهان رخت بيرون كشيد - خدايش لعنت كند و دچار رسوايى محشرش گرداند.

گرد و غبار فرو نشست ، حسين عليه السلام را ديدم كه بالاى سر قاسم بود و او پاشنه پا بر زمين مى سود، در آن حال آن جناب مى فرمود: از رحمت حق به دور باشند گروهى كه تو را كشتند، و رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز قيامت درباره تو خصم ورزد و طرف آنها باشد.


سپس فرمود: به خدا سوگند ناگوار و گران است بر عموى تو كه او را بخوانى و پاسخت را ندهد، يا پاسخت بدهد ولى سودى به تو نبخشد، روزى است كه دشمنش بسيار و ياورش اندك است ، سپس قاسم را بر سينه گرفت و از زمين بلند كرد و گويا هم اكنون مى نگرم به پاهاى آن جوان كه بر زمين كشيده مى شد، و همچنان او را بياورند تا در كنار جسد فرزند على بن الحسين افكند. من پرسيدم : اين پسر كه بود؟ گفتند: قاسم ابن حسن بن على بن ابيطالب بود. صلوات الله عليهم اجمعين .

 


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
تعداد بازديد :
تاريخ : پنج‌شنبه 02 بهمن 1393

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

زندگینامه حضرت سجّاد ( ع )

******************************

**********************************************************

******************************


******************************

**********************************************************

******************************
حلـم

مؤمنان چنین‏اند، اگر ببینند مردم نادان سخن زشت گویند، آنان راه مسالمت پویند، بزرگوارانه پاسخ دهند، تا از شر ایشان برهند. گفتار آنان استوار است و پذیرفته گردکار، بر جاهلان نمى‏تازند، و با مهربانى درونشان را آرام مى‏سازند. ادب قرآن چنین است و دستور پیغمبر این، و خاندان رسول این ادب را از جد خود میراث بردند که « و انک لعلى خلق عظیم ».

روزى به مردمى گذشت که از او بد مى‏گفتند فرمود:

اگر راست مى‏گویید خدا از من بگذرد و اگر دروغ مى‏گوئید خدا از شما بگذرد

روزى مردى برون خانه او را دید و بدو دشنام داد. خادمان امام بر آن مرد حمله بردند.

ـ على بن الحسین گفت:

ـ او را بگذارید. سپس بدو گفت:

آنچه از ما بر تو پوشیده مانده بیشتر از آنست که میدانى. آیا حاجتى دارى؟ مرد شرمنده شد و امام گلیمى را که بر دوش داشت بر او افکند و فرمود هزار درهم به او بدهند.

مرد از آن پس میگفت گواهى میدهم که تو فرزند پیغمبرى از زهرى پرسیدند،

على بن الحسین را دیدى؟ گفت:

ـ آرى. و کسى را از او فاضلتر ندیدم. بخدا ندیدم در نهان دوستى و در آشکارا دشمنى داشته باشد.

ـ چگونه چنین چیزى ممکن است؟

ـ چون هر کس دوست او بود، از دانستن فضیلت بسیار وى بر او حسد مى‏برد و اگر کسى با او دشمن بود بخاطر روش مسالمت‏آمیز وى دشمنى خود را آشکار نمیکرد.

هشام بن اسماعیل که از جانب عبدالملک حاکم مدینه بود بر مردم ستم بسیار کرد چون از کار برکنارش کردند، مقرر شد براى تنبیه وى او را برابر مردم برپا بدارند تا هر کس هر چه میخواهد بدو بگوید. هشام میگفت جز على بن الحسین از کسى نمى‏ترسم. هشام از تیره بنى‏مخزوم است و این تیره از دیرزمان با بنى‏هاشم دشمن بودند و این مرد در مدت حکومت خود در مدینه على بن الحسین (ع) را فراوان آزار میکرد و بخاندان پیغمبر (ص) سخنان زشت مى‏گفت. روز عزل او امام کسان خود را گفت مبادا به هشام سخن تلخى بگوئید و چون خود بدو رسید بر وى سلام کرد هشام گفت: « الله اعلم حیث یجعل رسالته » .

روزى مردى او را دشنام گفت. على بن الحسین خاموش ماند و بدو ننگریست. مرد گفت:

ـ با توام! و امام پاسخ داد:

ـ و من سخن تو را ناشنیده میگیرم!

روزى مردى از خویشاوندانش نزد وى رفت و چندانکه توانست او را دشنام داد. امام در پاسخ او خاموش ماند چون مرد بازگشت به کسانى که نزد او نشسته بودند گفت:

ـ شنیدید این مرد چه گفت؟ مى‏خواهم با من بیائید و پاسخى را که بدو میدهم بشنوید! گفتند :

ـ مى‏آئیم و دوست میداشتیم همین‏جا پاسخ او را میدادى.

امام نعلین خود را پوشید و براه افتاد و میگفت: « و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین »  همراهان او دانستند امام سخن زشتى بدان مرد نخواهد گفت چون بخانه وى رسید گفت:

ـ بگوئید على بن الحسین است. مرد بیرون آمد و یقین داشت امام به تلافى نزد او آمده است . چون نزد او رسید على بن الحسین گفت:

ـ برادرم! ایستادى و چنین و چنان گفتى! اگر راست گفتى خدا مرا بیامرزد. اگر دروغ گفتى خدا ترا بیامرزد.

مرد برخاست و میان دو چشم او را بوسید و گفت:

ـ آنچه درباره تو گفتم از آن مبرائى. و من بدان سزاوارم! و راوى حدیث گوید، آن مرد حسن بن الحسن بود میگفت هیچ خشمى را گواراتر از آن خشم که بدنبال آن شکیبائى باشد ندیدم. و آنرا با شتران سرخ مو عوض نمیکنم.

مردى که پیشه مسخرگى داشت و با خنداندن مردم از آنان چیزى مى‏ستد به گروهى گفت: على بن حسین مرا عاجز کرد. هر کار میکنم نمیتوانم او را بخندانم و من باید او را بخندانم !

روزى امام با دو بنده خود براهى مى‏رفت آن مرد پیش رفت و رداى امام را از دوشش برداشت . امام برجاى خود ایستاد و دیده از زمین برنمى‏داشت. بندگان او در پى مسخره دویدند و ردا را از او گرفتند و برگرداندند. امام پرسید:

ـ این مرد که بود؟

ـ مرد مسخره‏اى است که مردم را مى‏خنداند و از آنان چیزى میگیرد.

ـ بدو بگوئید خدا را روزى است که در آن روز مسخره‏پیشگان زیانکارانند و جز این چیزى نگفت.

از یکى از موالى خود ده هزار درهم وام خواست. مرد گروگان طلبید. على بن الحسین پرزه‏اى از رداى خود کند و بدو داد و گفت این گروگان تو!

مرد چهره درهم کشید. على بن الحسین پرسید:

من بیشتر پاى بند گفته خود هستم یا حاجب بن زراره؟

ـ تو!

چگونه است که کافرى چون حاجب بن زراره کمان خود را که پاره چوبى است گروگان میدهد و به وعده خود وفا میکند و من به وعده خود وفا نمیکنم؟

مرد پذیرفت و مال را باو داد پس از چندى گشایشى در کار امام پدید آمد. وامى را که بعهده داشت نزد آن مرد برد و گفت:

ـ این طلب تو. گروگان مرا بده!

ـ فدایت شوم آنرا گم کردم!

ـ در این صورت حقى بمن ندارى آیا ذمه چون منى را خوار میشمارى؟

ـ مرد آن پرزه را از حقه‏اى که داشت بیرون آورد و بدو داد. على بن الحسین پرزه را گرفت و مال را بدو سپرد.

و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین.

خشم خود را بر خود چیره نکردن، بخشودن خطاکاران و شفقت بر ناتوانان از خصلت خاص و شناخته رسول خدا بود، تا آنجا که قرآن او را بدین خوى نیکو ستود و إنک لعلى خلق عظیم همه فرزندان او که پیشوایان امت‏اند، ازین مزیت برخوردارند، و على بن الحسین (ع) چهره درخشان این صفت عالى انسانى است.

روزى کنیزک او آفتابه‏اى داشت و بر دست او آب مى‏ریخت. ناگاه آفتابه از دستش افتاد و جراحتى بر امام وارد ساخت کنیزک گفت:

ـ خدا مى‏فرماید آنانکه خشم خود را مى‏خورند!

ـ خشم خود را فرو خوردم!

ـ و بر مردم مى‏بخشایند.

ـ خدا از تو بگذرد!

ـ و خدا نیکوکاران را دوست میدارد!

ـ و تو را در راه خدا آزاد کردم

روزى چند تن مهمان او بودند. خادم وى سیخ کبابى را بر دست داشت و با شتاب مى‏آمد پایش لغزید و سیخ بر سر فرزندى از امام که زیر پلکان ایستاده بود افتاد و طفل کشته شد. غلام سرآسیمه ماند. امام بدو گفت:

ـ تو در این کار قصدى نداشتى! تو در راه خدا آزادى! سپس بدفن طفل پرداخت.

مزرعه‏اى از آن خود را به یکى از بندگانش سپرده بود. پس از چندى دانست آنمرد بدان مزرعه زیان فراوانى رسانده است. در خشم شد و تازیانه‏اى را که در دست داشت بر او زد.

چون بخانه بازگشت بنده را طلبید. وى نزد او رفت امام را دید که تازیانه بر دست دارد و برهنه است. سخت ترسید. على بن الحسین تازیانه را برداشت و به سوى او دراز کرد و گفت :

ـ اى مرد! کارى کردم که پیش از این نکرده‏ام. خطائى از من سرزد اکنون این تازیانه را بگیر و از من قصاص کن! بنده گفت:

ـ بخدا گمان مى‏کردم مى‏خواهى مرا کیفر بدهى من سزاوار عقوبت هستم چگونه از تو قصاص کنم؟

ـ زود باش قصاص کن!

ـ پناه بر خدا من از تو گذشتم چون این گفتگو بدراز کشید و غلام نپذیرفت فرمود:

ـ حال که چنین است آن مزرعه صدقه تو باشد.

امام باقر گوید:

پدرم روزى غلامى را پى‏کارى فرستاده بود. غلام دیر برگشت. پدرم تازیانه‏اى بدو زد غلام گریست و گفت:

ـ على بن الحسین! از خدا بترس! مرا پى‏کارى میفرستى سپس مرا میزنى؟ ! پدرم بگریه افتاد و گفت پسرکم! نزد قبر رسول خدا برو! دو رکعت نماز بکن و بگو خدایا روز رستاخیز گناه على بن الحسین را ببخش سپس به غلام گفت تو در راه خدا آزادى او نه تنها بر انسانها، بر جانداران نیز مهربان بود.

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

 

اخلاق امام سجاد (ع (

 

و عباد الرحمن الذین یمشون على الأرض هونا

و إذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما.و الذین یبیتون لربهم سجدا و قیاما.و الذین یقولون ربنا اصرف عنا عذاب جهنم إن عذابها کان غراما.ساءت مستقرا و مقاما.إذا أنفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قواما...و الذین لا یشهدون الزور و إذا مروا باللغو مروا کراما.

آیه‏هایى که نوشتیم در پایان سوره فرقانست.خدا در این آیات صفت مؤمنان گزیده را شمرده است.از آنچه در فصل‏هاى آینده خواهید خواند، مى‏بینید همه نشانه‏هایى را که براى بندگان کامل پروردگار «عباد الرحمن» معین شده در على بن الحسین (ع) آشکار است.در چنان دوره تاریک براى جویندگان انسانیت بحقیقت چراغى روشن بود.با رفتار و گفتار خود سیرت فراموش شده جد و پدر و خاندان رسالت را زنده کرد.و مردمى که سالها با عصر نبوت فاصله داشتند نمونه تربیت اسلامى را بچشم خود دیدند.پرستش خدا، نرم خوئى، محاسبه نفس تا حد ریاضت .خود شکنى براى حق، دستگیرى مستمندان، بخشش، پرهیزگارى.و...

جاحظ در رساله‏اى که در فضائل بنى هاشم نوشته در باره او گفته است:

اما على بن الحسین (ع)، در باره او خارجى را چون شیعه و شیعه را چون معتزلى ومعتزلى را چون عامى و عامى را چون خاص دیدم و کسى را ندیدم که در فضیلت او شک داشته باشد و یا در مقدم بودن او سخنى گوید

او نه تنها با خویشان، دوستان، آشنایان، بزرگوارانه رفتار مى‏کرد، مهربانى وى بدان درجه بود که بر دشمنان درمانده نیز شفقت داشت، و بر جانوران سایه مرحمت مى‏افکند.داستان پناه بردن مروان پسر حکم بدو و پذیرفته شدن خواهش وى از جانب امام در فصل گذشته نوشته شد .

طبرى نوشته است چون خبر مرگ یزید به حصین بن نمیر رسید، به شام بازگشت.سر راه خود خسته و کوفته و نگران به مدینه آمد.اسب او ناتوان و سوار از اسب ناتوان‏تر.در مدینه على بن الحسین (ع) از او پذیرائى کرد

مجلسى از سید بن طاوس و او باسناد خود از امام صادق (ع) آورده است که چون ماه رمضان مى‏رسید على بن الحسین (ع) خطاهاى غلامان و کنیزان خود را مینوشت که فلان غلام یا فلان کنیز چنین کرده است.در آخرین شب ماه رمضان آنان را فراهم مى‏آورد و گناهان آنانرا برایشان مى‏خواند که تو چنین کردى و من تو را تأدیب نکردم و آنان مى‏گفتند درست است.سپس خود در میان آنان مى‏ایستاد و مى‏گفت بانگ خود را بلند کنید و بگوئید: على بن الحسین (ع) ! چنانکه تو گناهان ما را نوشته‏اى پروردگار تو گناهان تو را نوشته است.و او را کتابى است که بحق سخن میگوید.گناهى خرد یا کلان نکرده‏اى که نوشته نشده باشد.چنانکه گناهان ما بر تو آشکارست، هر گناه که تو کرده‏اى بر پروردگارت آشکار است، چنانکه از پروردگار خود امید بخشش دارى ما را به بخش و از خطاى ما در گذر.و چنانکه دوست دارى خدا تو را عفو کند از ما عفو کن تا عفو و رحمت او را در باره خود به بینى!

على بن الحسین (ع) ! خوارى خود را در پیشگاه پروردگارت بیاد آر! پروردگارى که باندازه خردلى ستم نمیکند.

على بن الحسین (ع) ! به بخش! و در گذر تا خدا تو را به بخشد و از تو در گذرد چه او مى‏گوید

و لیعفوا و لیصفحوا ألا تحبون أن یغفر الله لکم (4) این چنین مى‏گفت ومى‏گریست و نوحه میکرد و آنان گفته او را تکرار میکردند.سپس مى‏گفت پروردگارا ما را فرموده‏اى بر کسى که بر ما ستم کرده است به بخشیم.ما چنین کردیم و تو از ما بدین کار سزاوارترى.فرموده‏اى خواهنده را از در خانه خود نرانیم.ما خواهنده و گدا بدر خانه تو آمده‏ایم و بر آستانه تو ایستاده‏ایم و ملازم درگاه تو شده‏ایم و عطاى ترا مى‏خواهیم.بر ما منت گذار و محروممان مساز که تو بدین کار از ما سزاوارترى.خدایا مرا در زمره آنان در آور که بدانها انعام فرموده‏اى.سپس به کنیزان و غلامان خود مى‏گفت من از شما گذشتم.آیا شما هم از رفتار بدى که با شما کرده‏ام در میگذرید؟ من مالک بد کردار و پست ستمکارى هستم که مالک من بخشنده و نیکوکار و منعم است.آنان مى‏گفتند آقاى ما تو بما بد نکرده‏اى و ما از تو گذشتیم.میگفت بگوئید خدایا چنانکه على بن الحسین (ع) از ما گذشت از او در گذر و چنانکه ما را آزاد کرد از آتش دوزخ آزادش کن.

ـ مى‏گفتند آمین!

ـ بروید من از شما گذشتم و بامید بخشش و آزادى شما را در راه خدا آزاد کردم و چون روز عید مى‏شد بدانها پاداش گران مى‏بخشید.

در پایان هر رمضان دست کم بیست تن برده و یا کنیز را که خریده بود در راه خدا آزاد میکرد .چنانکه خادمى را بیش از یکسال نزد خود نگاه نمیداشت و گاه در نیمه سال او را آزاد مى‏ساخت مجلسى به سند خود آورده است که: على بن الحسین (ع) روزى یکى از بندگان خود را تازیانه زد، سپس بخانه رفت و تازیانه را آورد و خود را برهنه کرد و خادم را گفت بزن على بن الحسین (ع) را.خادم نپذیرفت و او ویرا پنجاه دینار بخشید

روزى گروهى در مجلس او نشسته بودند، از درون خانه بانگ شیونى شنیده شد.امام بدرون رفت بازگشت و آرام بر جاى خود نشست حاضران پرسیدند: مصیبتى بود؟

ـ آرى! بدو تسلیت دادند و از شکیبائى او به شگفت درماندند.امام گفت: ـ ما اهل بیت، خدا را در آنچه دوست میداریم اطاعت میکنیم و در آنچه ناخوش میداریم سپاس میگوئیم.

فرزندى از او مرد و از وى جزعى ندیدند پرسیدند چگونه است که در مرگ پسرت جزعى نمیکنى ! امام گفت چیزى بود که منتظر آن بودیم (مرگ) و چون در رسید آنرا ناخوش نداشتیم

چنانکه نوشتیم در آن سالها چند تن از بزرگان تابعین به فقاهت و زهد مشهور بودند و در مدینه مى‏زیستند چون: ابن شهاب سعید بن مسیب  ابو حازم همه اینان فضیلت و بزرگوارى على بن الحسین (ع) را بمردم گوشزد میکردند.سعید بن مسیب میگفت : على بن الحسین (ع) سید العابدین است  زهرى مى‏گفت هیچ هاشمى را فاضل‏تر از على بن الحسین (ع) ندیدم  از عبد العزیز بن خازم نیز همین اعتراف را نقل کرده‏اند  روزى در مجلس عمر بن عبد العزیز، که در آن سالها حکومت مدینه را بعهده داشت حاضر بود .چون بر خاست و از مجلس بیرون رفت عمر از حاضران پرسید:

ـ شریف‏ترین مردم کیست؟ حاضران گفتند:

ـ تو هستى!

ـ نه چنین است.شریف‏ترین مردم کسى است که هم اکنون از نزد من بیرون رفت همه مردم دوست دارند بدو پیوسته باشند و او دوست ندارد به کسى پیوسته باشد

این سخنان کسانى است که تنها فضیلت ظاهرى او را مى‏دیدند، و از درک عظمت معنوى وى و شناسائى مقام ولایت او محروم بودند.ساده‏تر این که اینان که او رااین چنین ستوده‏اند، على بن الحسین (ع) را امام نمیدانستند، و مى‏بینیم که تا چه حد برابر ملکات نفسانى او خاضع بوده‏اند.

على بن الحسین (ع) کنیزکى را آزاد کرد سپس او را به زنى گرفت.عبد الملک پسر مروان از ماجرا آگاه شد و این کار را براى وى نقصى دانست.بدو نامه نوشت که چرا چنین کردى؟ او بوى پاسخ داد:

« خداوند هر پستى را با اسلام بالا برده است.و هر نقصى را با آن کامل ساخته و هر لئیم را با اسلام کریم ساخته.رسول خدا کنیز و زن بنده خود را بزنى گرفت.

عبد الملک چون این نامه را خواند گفت:

آنچه براى دیگران موجب کاهش منزلت است براى على بن الحسین (ع) سبب رفعت است

روزى یکى از بندگان خود را براى کارى خواست و او پاسخ نداد و بار دوم و سوم نیز، سرانجام از او پرسید:

ـ پسرم آواز مرا نشنیدى؟

ـ چرا.

ـ چرا پاسخ مرا ندادى؟

ـ چون از تو نمى‏ترسم.

ـ سپاس خدا را که بنده من از من نمى‏ترسد

از او پرسیدند چرا ناشناس با مردم سفر میکنى؟ گفت:

خوش ندارم بخاطر پیوند با رسول خدا چیزى بگیرم که نتوانم مانند آنرا بدهم و روزى بر گروهى از جذامیان گذشت بدو گفتند:

ـ بنشین و با ما نهار بخور گفت:

ـ اگر روزه نبودم با شما مى‏نشستم.چون بخانه رفت سفارش طعامى براى‏آنان داد و چون آماده شد براى ایشان فرستاد و خود نزدشان رفت و با آنان طعام خورد

چون میخواست به مستمندى صدقه دهد نخست او را مى‏بوسید، سپس آنچه همراه داشت بدو میداد

نافع بن جبیر او را گفت:

تو سید مردمى و نزد این بنده ـ زید بن اسلم ـ میروى و با او مى‏نشینى؟ گفت:

ـ علم هر جا باشد باید آنرا دنبال کرد در روایت مجلسى از مناقب است که:

ـ من نزد کسى مى‏نشینم که همنشینى او براى دین من سود داشته باشد

و چون او براى خدا و طلب خشنودى خدا با بندگان خدا چنین رفتار میکرد،

خدا حشمت و بزرگى او را در دیده و دل مردم مى‏افزود.

او را گفتند تو از نیکوکارترین مردمى.ندیدیم با مادرت هم خوراک شوى.گفت میترسم دست من به لقمه‏اى دراز شود که او چشم بدان دارد و مرا عاق کند

او براى خدا و تحصیل رضاى پروردگار، با آفریدگان خدا، این چنین با فروتنى رفتار میکرد، و خدا حرمت و حشمت او را در دیده بندگان خود مى‏افزود.دشمنان وى

ـ اگر دشمنى داشته است ـ مى‏خواستند قدر او پنهان ماند و مردم او را نشناسند، اما برغم آنان شهرت وى بیشتر مى‏گشت، که خورشید را بگل نمیتوان اندود و مشک را هر چند در ظرفى بسته نگاهدارند، بوى خوش آن دماغ‏ها را معطر خواهد کرد.»

 

 

******************************

**********************************************************

******************************

مدارا با حیوان 

شترى داشت که با آن به مکه مى‏رفت. در میان راه هیچگاه آن شتر را نزد.

کلینى نویسد: بیست و دو بار بر پشت آن شتر حج کرد و هرگز شتر را آزار نرساند.

مجلسى از ابراهیم بن على و او از پدرش روایت کند که با على بن الحسین به حج رفتم. روزى شتر او در راه ماند، چوبدستى را برداشت که به شتر بزند سپس گفت آه اگر قصاصى نمى‏بود . (

******************************

**********************************************************

******************************

شجاعت 

امام سجاد - علیه السلام - در شرایطى عهده دار امر امامت گردید که سنگین ترین غمها و جراحتهاى روحى و عاطفى بر قلبش وارد شده بود. شهادت مظلومانه یک قبیله یار پاکباخته ، یک کاروان خویشاوند و همراه و هم پیمان !
برجاى ماندن دهها مادر داغدیده و فرزندان یتیم و پدر کشته و آواره .
تنها ماندن در بیابانى تفتیده ، در حصار نیزه هایى بى عاطفه و شمشیرهایى تشنه به خون مظلومان !
امام سجاد - علیه السلام - مى بایست در چنین شرایطى ، وظیفه بزرگ امامت و رهبرى را ایفا کند و با توجه به سه مشکل اساسى ، برنامه هایش را دنبال نماید.
الف : فقدان صادق ترین و مخلصترین نیروهاى مدافع و عناصر حمایتگر.
ب : مواجه با حکومتى که با اقدام به ریختن خون فرزندان پیامبر (ص ) نشان داده است که از انجام زشت ترین و خشونت بارترین کارها باکى ندارد و با عملکرد خویش نفس ها را در سینه ها حبس کرده و جراءت اعتراض و انتقاد را از توده ها سلب نموده است .
ج : عدم امکان کمترین اعتماد به مدعیان هوادارى از حریم امامت و کسانى که خویش را طرفدار اهل بیت - علیه السلام - و دشمن دستگاه جبارى امورى معرفى کرده ولى در یک بحران سیاسى و احساس خطر جدى ترین دشوارى به حساب آورد.
زیرا تنهایى رهبر در سطح رهبرى ، به هر حال کار رهبرى را فلج نمى کند و حمایت پیروان ، مى تواند جبران کننده آن باشد. چنان که بیشتر انبیا، یک تنه به هدایت مردم پرداخته اند. جباریت سلطه هاى اجتماعى نیز، مانع جدى به شمار نمى آید، زیرا با وجود حمایت مردمى ، مى توان در برابر استبدادها مقاومت ورزید.
اما اگر رهبرى ، از پیروان صادق و وفادار و آگاه برخوردار نباشد، با همه توان معاونان و مشاوران ، قادر به ایفاى رسالت خویش نخواهد بود.
خوارج در جنگ صفین این واقعیت تلخ را آشکار ساختند و نشان دادند که ناآگاهى و جمود آنان تا چه حدى مى تواند شکننده باشد.
نیروهاى فرماندهى و رزمى سپاه حسن بن على - علیه السلام - در مقابله با معاویه ، براى دومین مرتبه این صحنه غمبار را پدید آوردند و با بى وفایى به رهبرى خود، او را در برابر دشمن تنها گذاشتند.
تخلف کوفیان از حمایت حسین بن على - علیه السلام - این تراژدى دهشتبار را به اوج فضاحت رساند و براى همیشه سست عنصرى آن نسل را قلم زد.
ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه و مرحوم مجلسى در بحار النوار روایتى را نقل کرده اند که بروشنى ، مطلب فوق را مى نمایاند.
رواى در حدیث مى گوید از امام على بن الحسین (ع ) شنیدم که مى فرمود:
در مکه و مدینه بیست مرد وجود ندارند که که ما را براستى دوست داشته باشند. امام سجاد - علیه السلام - در حالى این سخن را فرمود که هزاران نفر داعیه پیروى از ائمه و محبت اهل بیت را داشته اند ولى امام سجاد - علیه السلام - در پس این ادعاها، واقعیت را به گونه دیگرى مى بیند.

******************************

**********************************************************

******************************

 

در مجلس عبیدالله بن زیاد

با توجه به این که امام سجاد - علیه السلام - در جمع کاروانیان شهادت ، متمایز از دیگران بود، با ورود آنان به مجلس عبیدالله - والى کوفه - نخستین چیزى که نظر عبیدالله را جلب کرد وجود مرد جوانى درمیان آن کاروان بود.
عبید الله که گمان مى کرد در کاروان حسین (ع ) مردى باقى نمانده و همه آنان به قتل رسیده اند از ماءموران خود درباره امام سجاد - علیه السلام - استفسار کرد و توضیح خواست .
کینه و ناپاکى او عمیق عبیدالله به او اجازه نمیداد که شاهد زنده بودن جوانى از نسل حسین - علیه السلام - باشد، چنین مى نمود که تصمیم گرفته است تا على بن الحسین (ع ) را نیز به شهادت رساند.
امام سجاد (ع ) که نیت و عزم عبیدالله را دریافته بود، به عبیدالله فرمود:
اگر براستى عزم کشتن مرا دارید، شخص امینى را ماءمور کنید تا از زنان و کودکان سرپرستى کند.
عبیدالله با شنیدن این سخن ، از تصمیم خویش منصرف شد و گفت نه : تو خود همراه قافله خواهى بود.
ابن جریر طبرى ، در نقلى دیگر، واقعه را با تفصیل بیشترى یاد کرده ، مى نویسد:
با ورود قافله حسینى به مجلس تشریفاتى عبیدالله ، عبیدالله به جانب على بن الحسین - علیه السلام - رو کرد و پرسید: نامت چیست ؟
امام سجاد - علیه السلام - فرمود: نامم على بن الحسین است .
عبیدالله گفت : مگر خداوند على بن الحسین را در کربلا نکشت ؟
عبیدالله با این تعبیر مانند همه جباران سعى کرد تا عمل وحشیانه خود را مستند به دین کند و دشمنان خود را دشمن خدا قلمداد نماید و علاوه بر این مى خواست تا با زهر زبان قلبهاى رنجیده یتیمان و زنان داغدیده آن محفل را آزرده تر کند.
على بن الحسین ، لختى سکوت کرد.
اما عبیدالله خشن تر و مستبدتر از آن است که سکوت را از امام سجاد - علیه السلام - بپذیرد ، از این رو گفت : چرا پاسخ نمى دهى !
على بن الحسین - علیه السلام - فرمود:
الله یتوفى الانفس حین موتها .
یعنى : خداوند جانها را به هنگام مرگ دریافت مى کند.
کنایه از این که خداوند کسى را به قتل نمى رساند، قتل مظلومان و کسانى چون تو است اى عبیدالله ! بلى آن کس که جانها را به هنگام مرگ دریافت مى کند خداست چه آن مرگ به صورت طبیعى صورت گرفته باشد و چه به وسیله ظلم ظالمان .
و ما کان لنفس ان تموت الا باذن الله .
یعنى : هیچ انسانى نمى میرد مگر به اذن مگر به اذن الهى .
کنایه از این که نه تنها خداوند روح پاکمردان را دریافت مى کند، بلکه مرگ همه انسانها به اذن و اجازه خداست و این اذن و اجازه بدان معنا نیست که خداوند انسانها را مى کشد.
عبیدالله با مشاهده آن حضور ذهن و دریافت آن جواب کوبنده ، از جوانى که زنجیر اسارت بر تن و جراحتهاى انبوه در قلب دارد! خشمگین شد و دستور داد تا على بن الحسین را نیر به شهادت برسانند. ولى زینب کبرا علیها السلام فریاد بر آورد.
یا بن زیاد حسبک من دمائنا اسالک بالله ان فتلته الا قتلتنى معه ..
یعنى ؛ اى ابن زیاد! آن همه از خونها ما که ریخته اى برایت کافى نیست ! سوگند به خدا! اگر مى خواهى او را بکشى مرا هم بکش ...
به هر حال سوز و گداز سخنان زینت و شرایط محفل به گونه اى بود که ابن زیاد از کشتن امام سجاد - علیه السلام - چشم پوشید.

******************************

**********************************************************

******************************

حوادث کربلا 

کاروان پس از بیرون شدن از شهر مکه بترتیب، در منزلهاى تنعیم -  صفاح -  ذات عرق -  حاجز- بطن رمه – زرود – ثعلبیه – زباله - بطن عقبه – شراف – ذوحسم- عذیب الهجانات - قصر بنى مقاتل - فرود آمده و در نینوى بار افکنده است.

در این مسافت دراز گاهگاه بمناسبت رسیدن اخبار از کوفه و برخوردهاى بین راه، چند تن از خویشاوندان و یاران امام طرف گفتگوى آن حضرت قرار گرفته‏اند، امابهیچوجه نامى از على بن الحسین (ع) دیده نمیشود.پس از گذشتن از قصر بنى مقاتل در بین پیمودن راه، امام را خوابگونه‏اى مى‏رباید، و پس از بیدارى استرجاع میکند، على بن الحسین (الاکبر) از او سبب میپرسد، و امام میگوید بخواب دیدم کسى میگفت: این کاروان باستقبال مرگ میرود .آیا این نیز قرینه‏اى دیگر نیست که امام سجاد در این سفر دوازده و یا سیزده ساله بوده است؟

بارى شخصیت مورد بحث ما در کدامیک از این منزل‏ها به بیمارى گرفتار شده معلوم نیست.تنها از شب دهم محرم است که خبرى از او در دست داریم بدین‏سان:

شبى که بامداد آن پدرم کشته شد من بیمار بودم و عمه‏ام زینب پرستار من بود.پدرم در حالیکه این بیت‏ها را زمزمه میکرد نزد من آمد:

یا دهر اف لک من خلیل‏ 
کم لک فى الإشراق و الأصیل

من طالب و صاحب قتیل‏ 
و الدهر لا یقنع بالبدیل

و انها الأمر الى الجلیل‏ 
و کل حى سالک سبیل

من مقصود او را از خواندن این بیت‏ها دریافتم، و گریه گلویم را گرفت، اما گریه خود را باز داشتم، و دانستم مصیبت فرود آمده است، لیکن عمه‏ام زینب چون بیت‏ها را شنید طاقت نیاورد و بانگ برداشت (17) اما در سندى دیگرى نوشته‏اند که این بیت‏ها را امام روز دوم ورود به کربلا خواند

آنچه را در آن روزهاى دردناک بر خاندان پیغمبر و دوستداران آنان رفته است، در کتاب زندگانى سید الشهداء که جزء همین سلسله کتاب است خواهید خواند.پسین روز دهم محرم پس از آنکه دیوانگان کوفه دیگر مقاومتى پیش روى خود ندیدند، به سر وقت زنان و کودکان رفتند و دست به غارت گشودند.

حمید بن مسلم که یکى از گزارش نویسان حادثه و از شاهدان عینى روى دادهاست چنین گوید : لشکریان به سر وقت على بن الحسین رفتند.او بیمار افتاده بود.شمر خواست ویرا بکشد، بدو گفتم سبحان الله.شما کودکان را هم مى‏کشید؟ .در این هنگام عمر بن سعد رسید و گفت کسى به چادر زنها نرود، و این کودک بیمار را آسیب نرساند...هر که چیزى از مال اینان ربوده برگرداند و پیداست که کسى به قسمت اخیر گفته او ترتیب اثر نداده است.نیز حمید بن مسلم گوید:

على ابن الحسین بمن گفت: خیر ببینى.بخدا سوگند که خدا با گفته تو شرى را از سر من باز کرد طبرى نویسد عمر سعد على بن الحسین را که بیمار بود همراه اسیران به کوفه روانه کرد

تاریخ نویسان و نویسندگان سیره و فراهم آورندگان اسناد دست اول، از گفتگوها و آنچه روز دهم محرم رفته، جز فقره‏هاى کوتاه ثبت نکرده‏اند، اما در نوشته‏هاى محدثان و تذکره نویسان شیعى گزارشهاى بیشترى دیده میشود.قسمتى از این گزارش‏ها را در کتاب زندگانى سید الشهدا علیه السلام خواهید خواند.آنچه با این کتاب مناسبت دارد اینستکه ابن قولویه در کامل الزیاره از امام على بن الحسین آورده است: چون مصیبت‏هاى روز عاشورا را ـ از کشته شدن پدر و خویشاوندان، تا اسیرى خود و کسان خود ـ دیدم سینه‏ام تنگ شد.عمه‏ام زینب پرسید :

ـ برادر زاده تو را چه میشود؟

ـ چرا نالان نباشم کشته‏هاى ما این چنین در بیابان افتاده است.عمه‏ام زینب از ام أیمن حدیثى روایت کرد که بزودى مردمى مى‏آیند که از حکومت‏هاى خود نمى‏ترسند.آنان بر مزار پدرت علامتى بر پا خواهند کرد که با گذشت روزگار از میان نمى‏رود بارى اسیران را بکوفه روان کردند.

نوشته‏اند هنگام بردن اسیران از کربلا بکوفه برگردن على بن الحسین (ع) غل و جامعه نهادند و چون بیمار بود، و نمیتوانست خود را بر پشت شتر نگاهدارد هر دوپاى او را بر شکم شتر بستند.

در بیت‏هاى زیر از دعبل خزاعى شاعر مشهور نیز از بسته بودن امام در غل و نیز بیمار بودن او سخن رفته است:

یا جد ذانجل الحسین معلل‏ 
و مغلل فى قیده و مصفد

یرنوا لوالده و یرنوا حاله‏ 
و بنو امیة فى العمى لم یهتدوا

خوارزمى نیز نوشته است:

على بن الحسین را که بیمارى تن او را لاغر کرده بود دست و گردن به آهن بسته بکوفه در آوردند.چون مردم کوفه را دید که گریه مى‏کنند، گفت:

ـ اینان بخاطر ما مى‏گریند؟ پس چه کسى ما را کشته است  اما بلاذرى در یکى از روایت‏هاى خود چنین نویسد:

پسر زیاد براى آوردن على بن الحسین جایزه‏اى معین کرده بود.چون او را یافتند و نزد وى بردند از او پرسید:

ـ نامت چیست؟

ـ على بن الحسین؟

ـ مگر خدا على بن الحسین را نکشت؟

ـ برادرى داشتم او را على مى‏گفتند.مردم او را کشتند!

ـ نه.خدا او را کشت! این را بکشید! در این هنگام زینب بانگ بر آورد که آنچه از خون ما ریختى براى تو بس است و اگر مى‏خواهى او را بکشى مرا هم با او بکش! .پسر زیاد دست از او باز داشت.

خوارزمى مى‏نویسد:

پسر زیاد به على بن الحسین نگریست و گفت: ـ کى هستى؟

ـ على بن الحسین!

ـ مگر خدا على بن الحسین را نکشت؟ على ساکت ماند.

ـ چرا پاسخ نمیدهى؟

ـ برادرى داشتم که او را على مى‏گفتند مردم او را کشتند (یا آنکه گفت شما او را کشتید) .و روز رستاخیز از شما بازخواست خواهد کرد.

ـ نه خدا او را کشت! على در پاسخ خواند:

الله یتوفى الانفس حین موتها.و ما کان لنفس إلا أن تموت بإذن الله کتابا مؤجلا  تو هم از آنان هستى.بنگرید که بالغ شده است؟ مروان بن معاذا حمرى گفت: آرى.

او را بکش.على در این وقت پرسید؟ پس این زنان را چه کسى سر پرستى میکند و زینب خود را بدو آویخت و گفت: پسر زیاد خونى که از ما ریختى براى تو بس است.از خون ما سیر نشدى؟ و بگردن على آویخت و گفت:

پسر زیاد تو را بخدا سوگند میدهم اگر او را میکشى مرا نیز با او بکش.على بن الحسین گفت :

عمه خاموش باش تا من با او سخن بگویم سپس گفت پسر زیاد مرا از کشتن مى‏ترسانى نمیدانى که کشته شدن شعار ما و شهادت کرامت ماست؟

پسر زیاد گفت: او را بگذارید همراه زنان خود باشد و ابن اثیر دنباله گفتگو را چنین آورده است: على خاموش ماند پسر زیاد پرسید چرا خاموشى؟ وى گفت:

ـ خدا هر کسى را بهنگام رسیدن اجل او، مى‏کشد.هیچ انسانى جز بامر خدا نمى‏میرد  ـ بخدا سوگند تو هم از آنان هستى به بینید این پسر بالغ است یا نه گمان دارم مردى شده است.

مرى بن معاذ احمرى گفت آرى بالغ است. ـ او را بکش! على بن الحسین گفت: ـ پس چه کسى سر پرست زنان خواهد بود؟ و زینب خود را بدو آویخت و گفت اگر بخدا ایمان دارى از تو مى‏خواهم مرا با او بکشى.و على گفت:

ـ اگر ترا با این زنان خویشى است مرد پرهیزگارى را همراه آنان کن که رفتار مسلمانى داشته باشد.

پسر زیاد لختى نگریست و چنین گفت:

پیوند خویشى چه پیوندى است! بخدا دوست دارد با او کشته شود.این کودک را بگذارید همراه زنان باشد .

اما زبیرى که نوشته او قدیمتر از سندهاى یاد شده است داستان را چنین آورده است:

على بن الحسین گوید: پس از آنکه عمر سعد گفت کسى متعرض این بیمار نشود، مردى از آنان مرا پنهان کرد و گرامى داشت و هر گاه که بر من در مى‏آمد و یا بیرون مى‏شد مى‏گریست، چندانکه گفتم اگر در کسى خیرى هست، در این مرد است.تا اینکه جارچى پسر زیاد بانگ برداشت : هر کس على بن الحسین را بیاورد، بدو سى صد درهم مى‏دهیم.همین مرد نزد من آمد و مى‏گریست .پس دستهاى مرا به گردنم بست و میگفت مى‏ترسم.آنگاه مرا دست بگردن بسته نزد آنان برد و سیصد درهم گرفت.و مرا نزد پسر زیاد بردند.پرسید نامت چیست؟ ....

و شمس الدین محمد ذهبى در این باره روایتى دارد که خواندنى است:

على بن الحسین گوید: چون به کوفه در آمدیم مردى ما را دید و بخانه خود برد و مرا با لحاف پوشاند من بخواب رفتم تا بانگ سواران در کوچه بیدارم کرد.پس ما را نزد یزید بردند .یزید چون ما را چنان دید گریست پس هر چه مى‏خواستیم به ما داد.و مراگفت بزودى مردم شهر تو دست بکارى خواهند زد (وقعة حره) تو با آنان همراه مباش

این نوشته‏هاى مکرر را براى آن مى‏آورم که خوانندگان بدانند گزارش گران، روى دادى را بچند گونه باز گفته‏اند.نیز بدانند در طول زمان چگونه سندها به سود خاندان اموى دستکارى شده است. «على بن الحسین گفت چون به کوفه در آمدیم مردى ما را دید و بخانه خود برد و با لحاف پوشید» این سیره نویس هیچ بدین نمى‏اندیشید که چگونه اسیرى که پایش در زنجیر و گردنش در غل بسته است میتواند بخانه کسى برود و در آنجا زیر لحاف بخوابد.بر فرض که بگوئیم او را زنجیر نکرده بودند، مأموران همراه وى که از کربلا به کوفه آمدند چگونه بدو رخصت میدادند تا هر کجا مى‏خواهد برود.از اینها گذشته چگونه ممکن است اسیران را از خانه این مرد یکسره نزد یزید برده باشند.مضحک‏تر از اینها غیب گوئى یزید است که گفت : «بزودى مردم شهر تو دست بکارى خواهند زد تو با آنان مباش» یزید از نابخردى بکار سیاست روزانه کشور خود نا آشنا بود و اگر نا آشنا نبود دست بچنان کارهاى بى نتیجه نمیزد، این سیره نویس او را سیاستمدارى روشن بین مى‏شناسد که حادثه سال بعد را هم پیش بینى میکند .

از میان این گزارشهاى گوناگون چنانکه اشارت شد، داستان پنهان شدن على بن الحسین (ع) در خانه مردى از شهر کوفه بهر صورت که باشد، پذیرفتنى نیست.زیرا پسر سعد و سپاهیان او با خاندان امام حسین (ع) کارى کردند که حکم اسلام درباره کافر حربى مقرر داشته است! : « کسانى را که بحد بلوغ رسیده‏اند باید کشت و زنان و کودکان آنانرا اسیر باید کرد» .آنان بهنگام حرکت از کربلا اسیران را دست و گردن بسته کوچ دادند و سربازان را بر آنان گماردند.مبادا کسى بگریزد، و همچنان آنانرا به کاخ پسر زیاد بردند.

در مجلس پسر زیاد ـ چنانکه نوشتیم ظاهرا گفتگوى کوتاهى میان او و امام على بن الحسین (ع) رفته است، زیرا این گفتگو در چند سند ـ هر چند کلمات آن یکسان نیست دیده میشود ـ .

اما بهنگام در آمدن اسیران به شهر کوفه و از مدخل شهر تا قصر پسر زیاد چه‏حادثه‏هائى رخ داده سندهاى دست اول چون طبرى، یعقوبى، و دیگران در این باره اطلاعات فراوانى بما نمیدهند.

براستى هم از آنان نباید متوقع بود، چه اولا این رویدادها را جزئى میدانسته و در خور نوشتن نمیدیده‏اند! دیگر اینکه تاریخ‏هاى دست اول در دوره حکومت عباسیان و شدت سختگیرى آنان به خاندان على (ع) نوشته شده و این خود موجبى براى نانوشتن بسیارى از گفتگوهاست، مگر آنجا که موافق خواست حکومت باشد و نیز طبیعى است که با گذشت سالیان دراز بسیارى حادثه‏ها که در حافظه راویان انباشته بوده فراموش گردد.

******************************

**********************************************************

******************************

خطبه تاریخى امام سجاد علیه السلام 

در این اثناء امام زین العابدین علیه السلام از سراپرده خود بیرون آمد و با اشاره مردم را به سکوت، دعوت کرد، نفسها در سینه‏ها ماند و سکوت مطلق همه جا را فرا گرفت، آنگاه امام سجاد علیه السلام اینگونه خطبه تاریخى خود را ایراد فرمود: پس از حمد و ثناى الهى، از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم یاد کرد و بر او درود فرستاد و خطاب به‏مردم گفت:

ایها الناس! من عرفنی فقد عرفنی، و من لم یعرفنی فانا علی بن الحسین المذبوح بشط الفرات من غیر ذحل و لا ترات، انا ابن من انتهک حریمه و سلب نعیمه و انتهب ماله و سبی عیاله، انا ابن من قتل صبرا، فکفى بذلک فخرا.

ایها الناس! ناشدتکم بالله هل تعلمون انکم کتبتم الى ابی وخدعتموه، و اعطیتموه من انفسکم العهد و المیثاق والبیعة ثم قاتلتموه و خذلتموه؟ فتبا لکم ما قدمتم لانفسکم و سوء لرأیکم، بایة عین تنظرون الى رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم یقول لکم: قتلتم عترتی و انتهکتم حرمتی فلستم من امتی.

اى مردم! هر کس مرا مى‏شناسد، مى‏داند که من کیستم، و آن که مرا نمى‏شناسد (بداند که) من على فرزند حسین هستم که او را در کنار فرات (با کامى خشکیده و عطشناک) بدون هیچ گناهى، از دم شمشیر گذراندند، من فرزند آن کسى هستم که پرده حریم حرمت او را دریدند، و اموال او را به غارت بردند، و افراد خانواده او را به زنجیر اسارت کشیدند، من فرزند آن کسى هستم که او را به زارى کشتند، و همین افتخار ما را بس است.

اى مردم! شما را بخدا سوگند آیا به خاطر دارید که به پدرم نامه‏ها نوشتید (و او را دعوت کردید) ولى با او نیرنگ باختید؟ ! به خاطر دارید که با او پیمان (وفادارى) بستید و با او (و نماینده او) بیعت کردید، ولى (به هنگام حادثه) او را تنها گذاردید؟ ! ( و به این هم بسنده نکردید) و با او به پیکار برخاستید؟ !

شما را هلاکت و نابودى باد! چه (بد) توشه‏اى (از پیش) براى خود فرستادید! و رأى شما (چه) زشت و ناپسند بود.به من بگوئید که با کدام چشم مى‏خواهید به روى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بنگرید هنگامى که به شما بگوید: عترت مرا کشتید، حریم حرمت مرا شکستید، پس شما دیگر از امت من به حساب نمى‏آیید؟ ! .

وقتى سخن امام بدین جا رسید، از هر طرف صداى آن جماعت بیشمار به گریه بلند شد و به همدیگر مى‏گفتند: (دیدید) که نابود شدید و درنیافتید؟

امام سجاد علیه السلام در دنباله سخنان خود فرمود: رحمت خدا بر آنکس باد که پند مرا بپذیرد و سفارش مرا در رابطه با خدا و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و دودمان او به خاطر بسپارد، چرا که من به نیکى از رسول خدا علیه السلام پیروى مى‏کنم و رفتار او را در پیش مى‏گیرم.

مردم یکصدا بانگ برداشتند که: اى پسر پیامبر خدا! ما فرمانبردار (فرامین) توایم! و پیمان تو را محترم و دلهاى خود را به جانب تو معطوف مى‏داریم! و هواى تو را در سر مى‏پروریم ! رحمت خدا بر تو باد! تو فرمان بده تا با هر آنکه با تو در آمیزد، بستیزیم! و با هر کس که تسلیم فرامین تو باشد، از در آشتى درآییم! و یزید را (از اریکه قدرت به زیر کشیم و او را) اسیر کنیم! و از کسانى که بر شما و خاندان ستم روا داشتند، بیزارى جسته و انتقام خون پاکان شما را از آنان بگیریم! !

امام سجاد علیه السلام فرمود:

هیهات! ایها الغدرة المکرة! حیل بینکم و بین شهوات انفسکم، اتریدون ان تأتوا الی کما اتیتم الى آبائی من قبل، کلا و رب الرقصات الى منى، فان الجرح لما یندمل، قتل ابی بالامس و اهل بیته معه، فلم ینسنی ثکل رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم وثکل ابی و بنی ابی وجدی شق لها زمی و مرارته بین حناجری و حلقی، و غصصه تجری فی فراش صدری، و مسالتی ان لا تکونوا لنا و لا علینا.

هیهات! اى بیوفایان نیرنگباز! در میان شما و خواسته‏هاى شما پرده‏اى کشیده‏شده است، آیا برآنید که با من نیز به همان گونه که با پدران من رفتار کردید، عمل کنید؟ ! (مطمئن باشید که به یاوه‏هاى شما ترتیب اثر نمى‏دهم و) هرگز چنین نخواهد شد (که شما مرا به راهى که مى‏خواهید سوق دهید) !

بخداى راقصات  بسوى منى سوگند، که هنوز آن زخم عمیقى که دیروز از قتل عام و کشتار پدرم و فرزندان و (اصحاب) او در قلب من پدید آمده است، التیام نیافته و هنوز داغ رحلت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را فراموش نکرده بودم که آلام و مصیبتهاى پدرم و فرزندان پدر و جد بزرگوارم، موى سر و صورت مرا سپید کرد و هنوز مزه تلخ آن را در گلوگاه خود احساس مى‏کنم، و اندوه این آلام جانفرسا هنوز در قفسه سینه من مانده است! خواسته من از شما این است که (حداقل بى تفاوت باشید!) نه از ما طرفدارى کنید و نه با ما از در جنگ و دشمنى درآیید ! پس امام سجاد علیه السلام خطبه خود را با این ابیات پایان داد:

لا غرو ان قتل الحسین و شیخه‏ 
قد کان خیرا من حسین و اکرما

فلا تفرحوا یا اهل کوفة بالذی‏ 
اصیب حسین کان ذلک اعظما

قتیل بشط النهر نفسی فداءه‏ 
جزاء الذی ارداه نار جهنما

******************************

**********************************************************

******************************

فرمان قتل امام سجاد علیه السلام 

آنگاه عبید الله بن زیاد بسوى على بن الحسین علیه السلام نگاه کرد و گفت: این کیست؟ !

گفته شد: على بن الحسین است.

ابن زیاد گفت: مگر خدا على بن الحسین را نکشت؟ !

على بن الحسین علیه السلام فرمود: مرا برادرى بود که نام او نیز على بن الحسین بود و مردم او را کشتند.

عبید الله گفت: بلکه خدا او را کشت! !

على بن الحسین علیه السلام فرمود:

الله یتوفى الانفس حین موتها و التى لم تمت فى منامها « خدا، جانها را به هنگام مرگشان مى‏گیرد » !

ابن زیاد خشمگین شد و گفت: در پاسخ من با جسارت سخن مى‏گویى؟ ! او را برده گردن بزنید !

زینب علیها السلام چون چنین دید، امام سجاد علیه السلام را در آغوش خود کشید و گفت: اى پسر زیاد! هر چه از ما خون ریختى، تو را بس است، بخدا از او جدا نخواهم شد، اگر قصد کشتن او را دارى مرا نیز با او بکش!

ابن زیاد لحظه‏اى به زینب و على بن الحسین علیهما السلام نگریست و گفت: «عجبا للرحم » « خویشى چه شگفت انگیز است؟ !» بخدا سوگند که این زن دوست دارد با برادر زاده‏اش کشته شود، گمان مى‏کنم که این جوان به همین بیمارى درگذرد!

على بن الحسین علیه السلام روى به عمه‏اش زینب علیها السلام کرد و گفت: اى عمه! بگذار تا من صحبت کنم؛ آنگاه روى به ابن زیاد کرد و گفت: « ابالقتل تهددنی یابن زیاد؟ ! اما علمت‏ان القتل لنا عادة و کرامتنا الشهادة» «از مرگ مرا مى‏ترسانى؟ ! مگر نمى‏دانى که کشته شدن عادت ماست و شهادت در راه خدا براى ما کرامت است » ؟ !

ابن زیاد دستور داد که امام سجاد علیه السلام و اهل بیت را به خانه‏اى که جنب مسجد اعظم کوفه قرار داشت، جاى دهند.

******************************

**********************************************************

******************************

 

خطبه حضرت سجاد علیه السلام در مسجد شام 

حضرت على بن الحسین علیه السلام از یزید درخواست نمود که در روز جمعه به او اجازه دهد در مسجد خطبه بخواند، یزید رخصت داد؛ چون روز جمعه فرا رسید یزید یکى از خطباى مزدور خود را به منبر فرستاد و دستور داد هر چه تواند به على و حسین علیهما السلام اهانت نماید و در ستایش شیخین و یزید سخن براند، و آن خطیب چنین کرد.

امام سجاد علیه السلام از یزید خواست تا به وعده خود وفا نموده و به او رخصت دهد تا خطبه بخواند، یزید از وعده‏اى که به امام علیه السلام داده بود پشیمان شد و قبول نکرد .

معاویه پسر یزید به پدرش گفت: خطبه این مرد چه تأثیرى دارد؟ بگذار تا هر چه مى‏خواهد، بگوید.

یزید گفت: شما قابلیتهاى این خاندان را نمى‏دانید، آنان علم و فصاحت را از هم به ارث مى‏برند، از آن مى‏ترسم که خطبه او در شهر فتنه بر انگیزد و وبال آن گریبانگیر ما گردد.

به همین جهت یزید از قبول این پیشنهاد سرباز زد و مردم از یزید مصرانه خواستند تا امام سجاد علیه السلام نیز به منبر رود.

یزید گفت: اگر او به منبر رود، فرود نخواهد آمد مگر اینکه من و خاندان ابوسفیان را رسوا کرده باشد!

به یزید گفته شد: این نوجوان چه تواند کرد؟ !

یزید گفت: او از خاندانى است که در کودکى کامشان را با علم برداشته‏اند.

بالاخره در اثر پافشارى شامیان، یزید موافقت کرد که امام به منبر رود.

آنگاه حضرت سجاد علیه السلام به منبر رفته و پس از حمد و ثناى الهى خطبه‏اى ایراد کرد که همه مردم گریستند و بیقرار شدند.فرمود:

ایها الناس! اعطینا ستا و فضلنا بسبع: اعطینا العلم و الحلم و السماحة والفصاحة و الشجاعة و المحبة فی قلوب المؤمنین، و فضلنا بان منا النبی المختار محمدا و منا الصدیق و منا الطیار و منا اسد الله و اسد رسوله و منا سبطا هذه الامة.من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی انبأته بحسبی و نسبی.

ایها الناس! انا ابن مکة و منى، انا ابن زمزم و الصفا، انا ابن من حمل الرکن باطراف الردا، انا ابن خیر من ائتزر و ارتدى، انا ابن خیر من انتعل و احتفى، انا ابن خیر من طاف وسعى، انا ابن خیر من حج ولبى، انا ابن خیر من حمل على البراق فی الهواء، انا ابن من اسری به من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى، انا ابن من بلغ به جبرئیل الى سدرة المنتهى، انا ابن من دنا فتدلى فکان قاب قوسین او ادنى، انا ابن من صلى بملائکة السماء، انا ابن من اوحى الیه الجلیل ما اوحى، انا ابن محمد المصطفى، انا ابن علی المرتضى، انا ابن من ضرب خراطیم الخلق حتى قالوا: لا اله الا الله.

انا ابن من ضرب بین یدی رسول الله بسیفین و طعن برمحین و هاجر الهجرتین و بایع البیعتین و قاتل ببدر و حنین و لم یکفر بالله طرفة عین، انا ابن صالح المؤمنین و وارث النبیین و قامع الملحدین و یعسوب المسلمین و نور المجاهدین و زین العابدین و تاج البکائین و اصبر الصابرین و افضل القائمین من آل یاسین رسول رب العالمین، انا ابن المؤید بجبرئیل، المنصور بمیکائیل.

انا ابن المحامی عن حرم المسلمین و قاتل المارقین و الناکثین و القاسطین و المجاهد اعداءه الناصبین، و افخر من مشى من قریش اجمعین، و اول من اجاب و استجاب لله و لرسوله من المؤمنین، و اول السابقین، و قاصم المعتدین و مبید المشرکین، و سهم من مرامى الله على المنافقین، و لسان حکمة العابدین و ناصر دین الله و ولى امر الله و بستان حکمة الله و عیبة علمه، سمح، سخی، بهى، بهلول، زکی، ابطحی، رضی، مقدام، همام، صابر، صوام، مهذب، قوام، قاطع الاصلاب و مفرق الاحزاب، اربطهم عناناو اثبتهم جنانا، و امضاهم عزیمة و اشدهم شکیمة، اسد باسل، یطحنهم فی الحروب اذا ازدلفت الاسنة و قربت الاعنة طحن الرحى، و یذرؤهم فیها ذرو الریح الهشیم، لیث الحجاز و کبش العراق، مکی مدنی خیفی عقبی بدری احدی شجری مهاجری .

من العرب سیدها، و من الوغى لیثها، وارث المشعرین و ابو السبطین: الحسن و الحسین، ذاک جدی علی بن ابى طالب.

اى مردم! خداوند به ما شش خصلت عطا فرموده و ما را به هفت ویژگى بر دیگران فضیلت بخشیده است، به ما ارزانى داشت علم، بردبارى، سخاوت، فصاحت، شجاعت و محبت در قلوب مؤمنین را، و ما را بر دیگران برترى داد به اینکه پیامبر بزرگ اسلام، صدیق (امیر المؤمنین على علیه السلام)، جعفر طیار، شیر خدا و شیر رسول خدا صلى الله علیه و آله (حمزه)، و امام حسن و امام حسین علیه السلام دو فرزند بزرگوار رسول اکرم صلى الله علیه و آله را از ما قرار داد.

( با این معرفى کوتاه ) هر کس مرا شناخت که شناخت، و براى آنان که مرا نشناختند با معرفى پدران و خاندانم خود را به آنان مى‏شناسانم.

اى مردم! من فرزند مکه و منایم، من فرزند زمزم و صفایم، من فرزند کسى هستم که حجر الاسود را با رداى خود حمل و در جاى خود نصب فرمود، من فرزند بهترین طواف و سعى کنندگانم، من فرزند بهترین حج کنندگان و تلبیه گویان هستم، من فرزند آنم که بر براق سوار شد، من فرزند پیامبرى هستم که در یک شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصى سیر کرد، من فرزند آنم که جبرئیل او را به سدرة المنتهى برد و به مقام قرب ربوبى و نزدیکترین جایگاه‏مقام بارى تعالى رسید، من فرزند آنم که با ملائکه آسمان نماز گزارد، من فرزند آن پیامبرم که پروردگار بزرگ به او وحى کرد، من فرزند محمد مصطفى و على مرتضایم، من فرزند کسى هستم که بینى گردنکشان را به خاک مالید تا به کلمه توحید اقرار کردند.

من پسر آن کسى هستم که برابر پیامبر با دو شمشیر و با دو نیزه مى‏رزمید، و دو بار هجرت و دو بار بیعت کرد، و در بدر و حنین با کافران جنگید، و به اندازه چشم بر هم زدنى به خدا کفر نورزید، من فرزند صالح مؤمنان و وارث انبیا و از بین برنده مشرکان و امیر مسلمانان و فروغ جهادگران و زینت عبادت کنندگان و افتخار گریه کنندگانم، من فرزند بردبارترین بردباران و افضل نمازگزاران از اهل بیت پیامبر هستم، من پسر آنم که جبرئیل او را تأیید و میکائیل او را یارى کرد، من فرزند آنم که از حرم مسلمانان حمایت فرمود و با مارقین و ناکثین و قاسطین جنگید و با دشمنانش مبارزه کرد، من فرزند بهترین قریشم، من پسر اولین کسى هستم از مؤمنین که دعوت خدا و پیامبر را پذیرفت، من پسر اول سبقت گیرنده‏اى در ایمان و شکننده کمر متجاوزان و از میان برنده مشرکانم، من فرزند آنم که به مثابه تیرى از تیرهاى خدا براى منافقان و زبان حکمت عباد خداوند و یارى کننده دین خدا و ولى امر او، و بوستان حکمت خدا و حامل علم الهى بود.

او جوانمرد، سخاوتمند، نیکوچهره، جامع خیرها، سید، بزرگوار، ابطحى، راضى به خواست خدا، پیشگام در مشکلات، شکیبا، دائما روزه‏دار، پاکیزه از هر آلودگى و بسیار نمازگزار بود .

او رشته اصلاب دشمنان خود را از هم گسیخت و شیرازه احزاب کفر را از هم پاشید.

او داراى قلبى ثابت و قوى و اراده‏اى محکم و استوار و عزمى راسخ بود وهمانند شیرى شجاع که وقتى نیزه‏ها در جنگ به هم در مى‏آمیخت آنها را همانند آسیا خرد و نرم و بسان باد آنها را پراکنده مى‏ساخت.

او شیر حجاز و آقا و بزرگ عراق است که مکى و مدنى و خیفى و عقبى و بدرى و احدى و شجرى و مهاجرى است، که در همه این صحنه‏ها حضور داشت.او سید عرب است و شیر میدان نبرد و وارث دو مشعر ، و پدر دو فرزند: حسن و حسین.

آرى او، همان او ( که این صفات و ویژگیهاى ارزنده مختص اوست ) جدم على بن ابى طالب است .

ثم قال: انا ابن فاطمة الزهراء، انا ابن سیدة النساء.

فلم یزل یقول: انا انا، حتى ضج الناس بالبکاء و النحیب، و خشی یزید ان یکون فتنة فأمر المؤذن فقطع الکلام، فلما قال المؤذن: الله اکبر الله اکبر، قال علی: لا شی‏ء اکبر من الله، فلما قال المؤذن: اشهد ان لا اله الا الله، قال علی بن الحسین: شهد بها شعری و بشری و لحمی و دمی، فلما قال المؤذن: اشهد ان محمدا رسول الله، التفت من فوق المنبر الى یزید فقال: محمد هذا جدی ام جدک یا یزید؟ فان زعمت انه جدک فقد کذبت و کفرت و ان زعمت انه جدی فلم قتلت عترته؟

آنگاه گفت: من فرزند فاطمه زهرا بانوى بانوان جهانم.و آنقدر به این حماسه مفاخره آمیز ادامه داد که شیون مردم به گریه بلند شد! یزید بیمناک شد و براى آنکه مبادا انقلابى صورت پذیرد به مؤذن دستور داد تا اذان گوید تا بلکه امام سجاد علیه السلام را به این نیرنگ ساکت کند! !

مؤذن برخاست و اذان را آغاز کرد، همین که گفت: الله اکبر، امام سجاد علیه السلام فرمود : چیزى بزرگتر از خداوند وجود ندارد.

و چون گفت: اشهد ان لا اله الا الله، امام علیه السلام فرمود: موى و پوست و گوشت و خونم به یکتائى خدا گواهى مى‏دهد.

و هنگامى که گفت: اشهد ان محمدا رسول الله، امام علیه السلام به جانب یزید روى کرد و فرمود: این محمد که نامش برده شد، آیا جد من است و یا جد تو؟ ! اگر ادعا کنى که جد توست پس دروغ گفتى و کافر شدى، و اگر جد من است چرا خاندان او را کشتى و آنان را از دم شمشیر گذراندى؟ !

سپس مؤذن بقیه اذان را گفت و یزید پیش آمد و نماز ظهر را گزارد.

در نقل دیگرى آمده است که: چون مؤذن گفت: اشهد ان محمدا رسول الله، امام سجاد علیه السلام عمامه خویش از سر برگرفت و به مؤذن گفت: تو را بحق این محمد که لحظه‏اى درنگ کن، آنگاه روى به یزید کرد و گفت: اى یزید! این پیغمبر، جد من است و یا جد تو؟ اگر گویى جد من است، همه مى‏دانند که دروغ مى‏گوئى، و اگر جد من است پس چرا پدر مرا از روى ستم کشتى و مال او را تاراج کردى و اهل بیت او را به اسارت گرفتى؟ ! این جملات را گفت و دست برد و گریبان چاک زد و گریست و گفت: بخدا سوگند اگر در جهان کسى باشد که جدش رسول خداست، آن منم، پس چرا این مرد، پدرم را کشت و ما را مانند رومیان اسیر کرد؟ ! آنگاه فرمود : اى یزید! این جنایت را مرتکب شدى و باز مى‏گویى: محمد رسول خداست؟ ! و روى به قبله‏مى‏ایستى؟ ! واى بر تو! در روز قیامت جد و پدر من در آن روز دشمن تو هستند.

پس یزید فریاد زد که مؤذن اقامه بگوید! در میان مردم هیاهویى برخاست، بعضى نماز گزاردند و گروهى نماز نخوانده پراکنده شدند.

و در نقل دیگرى آمده است که امام سجاد علیه السلام فرمود:

انا ابن الحسین القتیل بکربلا، انا ابن على المرتضى، انا ابن محمد المصطفى، انا ابن فاطمة الزهراء، انا ابن خدیجة الکبرى، انا ابن سدرة المنتهى، انا ابن شجرة طوبى، انا ابن المرمل بالدماء، انا ابن من بکى علیه الجن فی الظلماء، انا ابن من ناح علیه الطیور فی الهواء.

من فرزند حسین شهید کربلایم، من فرزند على مرتضى و فرزند محمد مصطفى و پسر فاطمه زهرایم، و فرزند خدیجه کبرایم، من فرزند سدرة المنتهى و شجره طوبایم، من فرزند آنم که در خون آغشته شد، و پسر آنم که پریان در ماتم او گریستند، و من فرزند آنم که پرندگان در ماتم او شیون کردند.

بازتاب خطبه امام سجاد علیه السلام

هنگامى که امام سجاد علیه السلام آن خطبه رسا را ایراد فرمود، مردم حاضر در مسجد را سخت تحت تأثیر قرار داد و انگیزه بیدارى را در آنان برانگیخت و به آنان جرأت و جسارت بخشید.یکى از علماى بزرگ یهود که در مجلس یزید حضور داشت، از یزید پرسید: این نوجوان کیست؟ !

یزید گفت: على بن الحسین است.سؤال کرد: حسین کیست؟

یزید گفت: فرزند على بن ابى طالب است.

باز پرسید: مادر او کیست؟

یزید گفت: دختر محمد.

یهودى گفت: سبحان الله! ! این فرزند دختر پیامبر شماست که او را کشته‏اید؟ ! شما چه جانشین بدى براى فرزندان رسول خدا بودید؟ ! بخدا سوگند که اگر پیامبر ما موسى بن عمران در میان ما فرزندى مى‏گذاشت، ما گمان مى‏کردیم که او را تا سر حد پرستش باید احترام کنیم، و شما دیروز پیامبرتان از دنیا رفت و امروز بر فرزند او شوریده و او را از دم شمشیر خود گذراندید؟ ! واى بر شما امت! !

یزید در خشم شد و فرمان داد تا او را بزنند، آن عالم بزرگ یهودى بپاى خاست در حالى که مى‏گفت: اگر مى‏خواهید مرا بکشید، باکى ندارم! من در تورات یافته‏ام کسى که فرزند پیامبر را مى‏کشد او همیشه ملعون خواهد بود و جایگاه او در آتش جهنم است.

سپس یزید دستور داد تا سر مقدس امام حسین علیه السلام را بر سر درب کاخ خود بیاویزند .

هند ـ دختر عبد الله بن عامر ـ همسر یزید، چون شنید که یزید سر امام حسین علیه السلام را بر سر در خانه‏اش آویخته است، پرده‏اى که یزید را از حرمسراى او جدا مى‏کرد، پاره کرد و بدون روسرى بسوى یزید دوید، در آن هنگام یزید در مجلس عمومى نشسته بود، هند به یزید گفت: اى یزید! سر فرزند فاطمه دختر رسول خدا باید بر سر در خانه من آویخته شود؟ ! یزید از جاى خود برخاست و او را پوشاند و گفت: آرى براى حسین ناله کن! و بر فرزند دختر پیامبر اشک بریز! که همه قبیله قریش بر اوگریه مى‏کنند! عبید الله بن زیاد در کشتن او شتاب کرد که خدا او را بکشد!

 

******************************

**********************************************************

******************************

کاروان اسیران کربلا از شام تا مدینه 

بهر حال پس از هفت روز که اهل بیت در شام بودند، به دستور یزید نعمان بن بشیر وسائل سفر آنان را فراهم نمود و به همراهى مردى امین آنان را روانه مدینه منوره کرد.

در هنگام حرکت، یزید امام سجاد علیه السلام را فرا خواند تا با او وداع کند، و گفت: خدا پسر مرجانه را لعنت کند! اگر من با پدرت حسین ملاقات کرده بودم، هر خواسته‏اى که داشت، مى‏پذیرفتم! و کشته شدن را به هر نحوى که بود، گرچه بعضى از فرزندانم کشته مى‏شدند از او دور مى‏کردم! ولى همانگونه که دیدى شهادت او قضاى الهى بود! ! چون به وطن رفتى و در آنجا استقرار یافتى، پیوسته با من مکاتبه کن و حاجات و خواسته‏هاى خود را براى من بنویس!آنگاه دوباره نعمان بن بشیر را خواست و براى رعایت حال و حفظ آبروى اهل بیت به او سفارش کرد که شبها اهل بیت را حرکت دهد و در پیشاپیش آنان خود حرکت کند و اگر على بن الحسین را در بین راه حاجتى باشد برآورده سازد؛ و نیز سى سوار در خدمت ایشان مأمور ساخت؛ و به روایتى خود نعمان بن بشیر را و به قولى بشیر بن حذلم را با آنان همراه کرد.

و همانگونه که یزید سفارش کرده بود به آهستگى و مدارا طى مسافت کردند و به هنگام حرکت، فرستادگان یزید بسان نگهبانان گرداگرد آنان را مى‏گرفتند، و چون در مکانى فرود مى‏آمدند از اطراف آنان دور مى‏شدند که به آسانى بتوانند وضو سازند.

اربعین

اهل بیت علیهم السلام به سفر خود ادامه دادند تا به دو راهى جاده عراق و مدینه رسیدند، چون به این مکان رسیدند، از امیر کاروان خواستند تا آنان را به کربلا ببرد، و او آنان را بسوى کربلا حرکت داد، چون به کربلا رسیدند، جابر بن عبد الله انصارى (5) را دیدند که با تنى چند از بنى هاشم و خاندان پیامبر براى زیارت حسین علیه السلام آمده بودند، همزمان با آنان به کربلا وارد شدند و سخت گریستند و ناله و زارى کردند و بر صورت خود سیلى زده و ناله‏هاى جانسوز سر دادند و زنان روستاهاى مجاور نیز به آنان پیوستند (6) ، زینب علیها السلام در میان جمع زنان آمد و گریبان چاک زد و با صوتى حزین که‏دلها را جریحه‏دار مى‏کرد مى‏گفت: «وا اخاه! و احسیناه! و احبیب رسول الله و ابن مکة و منى! و ابن فاطمة الزهراء! و ابن علی المرتضى! آه ثم آه!» پس بیهوش گردید.

آنگاه ام کلثوم لطمه به صورت زد و با صدایى بلند مى‏گفت: امروز محمد مصطفى و على مرتضى و فاطمه زهرا از دنیا رفته‏اند؛ و دیگر زنان نیز سیلى به صورت زده و گریه و شیون مى‏کردند .

سکینه چون چنین دید، فریاد زد: وا محمداه! و اجداه! چه سخت است بر تو تحمل آنچه با اهل بیت تو کرده‏اند، آنان را از دم تیغ گذراندند و بعد عریانشان نمودند!

عطیه عوفى مى‏گوید: با جابر بن عبد الله به عزم زیارت قبر حسین علیه السلام بیرون آمدم و چون به کربلا رسیدیم جابر نزدیک شط فرات رفته و غسل کرد و ردائى همانند شخص محرم بر تن نمود و همیانى را گشود که در آن بوى خوش بود و خود را معطر کرد و هر گامى که بر مى‏داشت ذکر خدا مى‏گفت تا نزدیک قبر مقدس رسید و به من گفت: دستم را بر روى قبر بگذار! چون چنین کردم، بر روى قبر از هوش رفت.

من آب بر روى جابر پاشیدم تا به هوش آمد، آنگاه سه مرتبه گفت: یا حسین! سپس گفت: «حبیب لا یجیب حبیبه!» ، و بعد اضافه کرد: چه تمناى جواب دارى که حسین در خون خود آغشته و بین سر و بدنش جدائى افتاده است! ! و گفت:

فاشهد انک ابن خیر النبیین و ابن سید المؤمنین و ابن حلیف التقوى و سلیل الهدى و خامس اصحاب الکساء و ابن سید النقباء و ابن فاطمة سیدة النساء، و مالک لا تکون هکذا و قد غذتک کف سید المرسلین و ربیت فی حجر المتقین و رضعت من ثدی الایمان و فطمت بالاسلام فطبت حیا وطبت میتا غیر ان قلوب المؤمنین غیر طیبة لفراقک و لا شاکة فی الخیرة لک فعلیک سلام الله و رضوانه و اشهد انک مضیت على ما مضى علیه اخوک یحیى بن زکریا.

من گواهى مى‏دهم که تو فرزند بهترین پیامبران و فرزند بزرگ مؤمنین مى‏باشى، تو فرزند سلاله هدایت و تقوایى و پنجمین نفر از اصحاب کساء و عبایى، تو فرزند بزرگ نقیبان و فرزند فاطمه سیده بانوانى، و چرا چنین نباشد که دست سید المرسلین تو را غذا داد و در دامن پرهیزگاران پرورش یافتى و از پستان ایمان شیر خوردى و پاک زیستى و پاک از دنیا رفتى و دلهاى مؤمنان را از فراق خود اندوهگین کردى پس سلام و رضوان خدا بر تو باد، تو بر همان طریقه رفتى که برادرت یحیى بن زکریا شهید گشت.

آنگاه چشمش را به اطراف قبر گردانید و گفت:

السلام علیک ایتها الارواح التی حلت بفناء الحسین و اناخت برحله، اشهد انکم اقمتم الصلوة و آتیتم الزکوة و امرتم بالمعروف و نهیتم عن المنکر و جاهدتم الملحدین و عبدتم الله حتى اتاکم الیقین.

سلام بر شما اى ارواحى که در کنار حسین نزول کرده و آرمیدید، گواهى مى‏دهم که شما نماز را بپا داشته و زکوة را ادا نموده و به معروف امر و از منکر نهى کردید، و با ملحدین و کفار مبارزه و جهاد کرده، و خدا را تا هنگام مردن عبادت نمودید.

و اضافه نمود: به آن خدائى که پیامبر را به حق مبعوث کرد ما در آنچه شما شهدا در آن وارد شده‏اید شریک هستیم.

عطیه مى‏گوید: به جابر گفتم: ما کارى نکردیم! اینان شهید شده‏اند.گفت: اى عطیه! از حبیبم رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که مى‏فرمود: « من احب قوما حشر معهم و من احب عمل قوم اشرک فی عملهم » « هر که گروهى را دوست داشته باشد با همانان محشور گردد، و هر که عمل جماعتى را دوست داشته باشد در عمل آنها شریک خواهد بود» .

اربعین و اختلاف اقوال

در تاریخ حبیب السیر آمده است: یزید بن معاویه سرهاى مقدس شهدا را در اختیار على بن الحسین علیه السلام قرار داد، و آن بزرگوار در روز بیستم ماه صفر آن سرها را به بدنهاى پاکشان ملحق نمود و آنگاه عازم مدینه طیبه گردید.

ابو ریحان بیرونى در آثار الباقیه گفته است: در روز بیستم ماه صفر، سر مقدس حسین علیه السلام به بدن مطهرش باز گردانیده و دفن شد به هنگامى که اهل بیت امام حسین علیه السلام بعد از بازگشت از شام در روز اربعین جهت زیارت آمده بودند.

سید ابن طاووس در اقبال مى‏گوید: چگونه روز بیستم ماه صفر، روز اربعین است در حالى که حسین صلوات الله علیه روز دهم محرم به شهادت رسید، بنابر این اربعین، روز نوزدهم ماه صفر باید باشد .

آنگاه سید مى‏گوید: محتمل است ماه محرم سال 61 کم بوده است، یعنى 29 روز بوده که طبعا بیستم ماه صفر، روز اربعین است، و احتمال دارد که ماه محرم تمام بوده ولى چون امام حسین علیه السلام در پایان روز عاشورا شهید گردیده لذا روز عاشورا را به حساب نیاورده‏اند .و در مصباح آمده است: حرم حسین علیه السلام در روز بیستم ماه صفر بهمراه على بن الحسین به مدینه رسیدند، و شیخ مفید همین قول را اختیار کرده است، و در غیر مصباح آمده است که ایشان در روز بیستم ماه صفر بعد از مراجعت از شام به کربلا رسیدند .

همانگونه که در نقلهاى ذکر شده مشهود است اهل بیت علیهم السلام در همان سالى که حادثه کربلا رخ داد ـ سال 61 ـ پس از مراجعت از شام و در روز اربعین به کربلا آمدند، و یا اینکه در سنه 62 یعنى یک سال بعد از شهادت رهسپار کربلا شده‏اند؛ و ما در اینجا به صورت اختصار عینا آنچه در این رابطه گفته و یا نوشته شده است ذکر مى‏کنیم:

قول اول : اهل بیت در همان سال 61 پس از مراجعت از شام و در روز بیستم صفر به کربلا وارد شدند، و این همان قول صاحب تاریخ حبیب السیر است که قبلا بازگو کردیم، و در الآثار الباقیه ابو ریحان نیز همین قول آمده و ظاهر عبارت سید ابن طاووس در الملهوف هم همین مطلب را مى‏رساند و ابن نما در مثیر الاحزان نیز همین قول را نقل کرده است.

قول دوم : اهل بیت علیه السلام همان سال در روز بیستم صفر به کربلا و قبل از رفتن به شام از کربلا عبور نمودند و بر مزار شهیدان خود عزادارى کردند، و سپهر مؤلف ناسخ التواریخ بر این قول است.و این احتمال گرچه بعید به نظر مى‏رسد، زیرا در نقلى بدان اشاره نشده است ولى احتمالى است که ثبوتا مانعى ندارد و دلیلى براى اثبات آن نیست.

قول سوم : آل البیت در سال 62، یعنى یک سال بعد و در روز بیستم صفر به کربلا آمده‏اند .صاحب قمقام زخار مى‏گوید: مسافت و عادت تشریف فرمائى به حرم حضرت سید الشهداء علیه السلام در روز اربعین سال 61 هجرى به کربلاى معلى مشکل، بلکه خلاف عقل است؛ زیرا امام حسین علیه السلام در روز عاشورا به درجه رفیعه شهادت نائل آمد و عمر بن سعد یک روز براى دفن کشتگان خود در آنجا توقف و روز یازدهم به جانب کوفه حرکت کرد و از کربلاى معلى تا کوفه به خط مستقیم تخمینا هشت فرسخ است، و چند روزى هم عبید الله بن زیاد اهل عصمت را در کوفه براى معرفى آنان و کار بزرگى که صورت گرفته و ارعاب قبایل عرب نگاه داشت تا از یزید خبر رسید که پردگیان حرم را به دمشق اعزام دارد و او هم اسیران را از راه حران و جزیره و حلب به شام فرستاد که مسافت دورى است و فاصله کوفه تا دمشق به خط مستقیم تقریبا صد و هفتاد و پنج فرسخ است و پس از ورود به شام به روایتى تا شش ماه اهل بیت را نگاه داشتند تا آتش شعله‏ور غضب یزید خاموش شد و پس از حصول اطمینان از عدم شورش مردم موافقت کرد که حضرت سجاد با پردگیان حرم به مدینه بازگردد، پس چگونه اینهمه وقایع مى‏تواند در چهل روز صورت گرفته باشد، قطعا ورود اهل بیت علیه السلام به کربلا در سال دیگر بوده است که سال شصت و دو هجرى‏باشد و هر کس به نظر تدبر در این مسأله بیندیشد نامه نگار را تصدیق خواهد کرد، و جابر بن عبد الله هم در اربعین شصت و دو به زیارت مشرف شده است و شرافت جابر در این است که او اولین کسى است که از صحابه کبار و مخلصین سوگوار که شد رحال کرده و به این سعادت نایل آمده است، کفى به فخرا، و نامه‏نگار در این قول منفرد است: مى‏گویم و مى‏آیمش از عهده برون! و الله ولى التوفیق.

قول چهارم : احتمال دیگرى وجود دارد که اهل بیت ابتدا به مدینه آمدند و از مدینه عازم کربلا شدند و سر مقدس امام را نیز در این سفر با خود برده و به بدن مطهر حسین علیه السلام ملحق نموده‏اند، اما نه در اربعین سال 61 هجرى بلکه پس از مراجعت به مدینه به کربلا رفته‏اند.ابن جوزى از هشام و بعضى دیگر نقل کرده است که سر مقدس حسین علیه السلام با اسیران به مدینه آورده شد، و سپس به کربلا حمل گردیده است و با بدن مطهر دفن شده است.

و از بعضى از مورخان نقل شده است که: صورت حال جریان اقتضاء مى‏کند که اهل بیت در مدتى بیش از چهل روز از زمان شهادت امام حسین علیه السلام به عراق یا به مدینه رفته باشند، و بازگشت آنها به کربلا، ممکن است، ولى روز بیستم صفر نبوده است زیرا جابر بن عبد الله انصارى هم از حجاز آمده بود و رسیدن خبر به حجاز و حرکت جابر از آنجا قهرا زمانى بیش از چهل روز را مى‏طلبد.یا اینکه باید بگوئیم جابر از مدینه نیامده بود بلکه از کوفه و یا از شهرى دیگر عازم کربلا شده بود.

توقف در کربلا

خاندان داغدیده رسالت پس از ورود به کربلا براى شهیدان خود به عزادارى پرداختند، چون هنگام حرکت بسوى کوفه اجازه عزادارى به آنان نداده بودند، و همانگونه که سید ابن طاووس در الملهوف نقل کرده است که « و اقاموا المآتم المقرحة للاکباد » « ماتمهاى جگرخراش بپا داشتند » ، و تا سه روز امر بدین منوال سپرى شد.

حرکت از کربلا

اگر زنان و کودکان در کنار این قبور مى‏ماندند، خود را در اثر شیون و زارى و گریستن و نوحه کردن هلاک مى‏نمودند، لذا على بن الحسین علیه السلام فرمان داد تا بار شتران را ببندند و از کربلا به طرف مدینه حرکت کنند.چون بارها را بستند و آماده حرکت شدند، سکینه علیها السلام اهل حرم را با ناله و فریاد به جانب مزار مقدس امام جهت وداع حرکت داد و جملگى در اطراف قبر مقدس گرد آمدند.سکینه قبر پدر را در آغوش گرفت و شدیدا گریست و به سختى نالید و این ابیات را زمزمه کرد:

الا یا کربلا نودعک جسما 
بلا کفن و لا غسل دفینا

الا یا کربلا نودعک روحا 
لاحمد و الوصی مع الامینا

بازگشت به مدینه

ام کلثوم علیها السلام در حالى که همراه کاروان کربلا عازم شهر مدینه گردید مى‏گریست و این اشعار را مى‏خواند :

مدینة جدنا لا تقبلینا 
فبالحسرات و الاحزان جینا

خرجنا منک بالاهلین جمعا 
رجعنا لا رجال و لا بنینا

و کنا فی الخروج بجمع شمل‏ 
رجعنا حاسرین مسلبینا

و کنا فى امان الله جهرا 
رجعنا بالقطیعة خائفینا

و مولانا الحسین لنا انیس‏ 
رجعنا و الحسین به رهینا

فنحن الضائعات بلا کفیل‏ 
و نحن النائحات على اخینا

و نحن السائرات على المطایا 
نشال على الجمال المبغضینا؟

و نحن بنات یس و طه‏ 
و نحن الباکیات على ابینا

و نحن الطاهرات بلا خفاء 
و نحن المخلصون المصطفونا

و نحن، الصابرات على البلایا 
و نحن الصادقون الناصحونا

الا یا جدنا بلغت عدانا 
مناها و اشتفى الاعداء فینا

لقد هتکوا النساء و حملوها 
على الاقتاب قهرا اجمعینا

مدینه! کاروانى سوى تو با شیون آوردم‏ 
ره آوردم بود اشکى که، دامن دامن آوردم

مدینه! در به رویم وا مکن! چون یک جهان ماتم‏ 
ولى اکنون گلاب حسرت از آن گلشن آوردم!

اگر موى سیاهم شد سپید از غم، ولى شادم‏ 
که مظلومیت خود را گواهى روشن آوردم

اسیرم کرد اگر دشمن، بجان دوست خرسندم‏ 
به پایان خدمت خود را به نحو احسن آوردم

مدینه! یوسف آل على را بردم، و اکنون‏ 
اگر او را نیاوردم، از و پیراهن آوردم!

مدینه! از بنى هاشم نگردد با خبر یک تن؟ !  
که من از کوفه، پیغام سر دور از تن آوردم!

مدینه! اگر به سویت زنده برگشتم، مکن منعم‏ 
که من این نیمه جان را هم به صد جان کندن آوردم!

مدینه! این اسیریها نشد سد رهم، بنگر!  
چها با خطبه‏هاى خود به روز دشمن آوردم؟ !.

پاداش همراهى خوب

حارث بن کعب مى‏گوید: فاطمه دختر على بن ابى طالب، علیه السلام به من گفت: به خواهرم زینب علیها السلام گفتم: این مرد شامى که از شام به همراه ما آمد، شرائط خدمت را نیکو بجاى آورد، بجاست که او را صلتى و یا پاداشى دهیم.

زینب علیها السلام گفت: بخدا سوگند چیزى نداریم که به او هدیه کنیم بجز همین زیورها ! گفتم: همین‏ها را به او خواهیم داد!

فاطمه دختر على علیه السلام مى‏گوید: من دست بند و بازوبند خود را بیرون آوردم و خواهرم نیز چنین کرد! و آنها را براى آن مرد شامى فرستادیم و عذر خواسته و براى او پیغام فرستادیم که این پاداش همراهى خوب تو با ما است.

آن مرد شامى زیورهاى ما را باز پس فرستاد و گفت: اگر من براى دنیا هم این خدمت را کرده بودم پاداشى کمتر از این نیز سزاوار من بود، ولى بخدا سوگند که آنچه کرده‏ام براى خشنودى خدا بوده و به پاس خویشاوندى شما با رسول خدا بوده است .

بشیر در مدینه

کاروان آل البیت به جانب شهر مدینه رهسپار شد.

بشیر بن جذلم مى‏گوید: به آرامى مى‏رفتیم تا به شهر مدینه نزدیک شدیم، حضرت سجاد علیه السلام فرمود تا بار از شتران برداشته خیمه‏ها را برافراشتند و اهل حرم در آن خیمه‏ها فرود آمدند، امام على بن الحسین مرا طلبید و فرمود: خداى تعالى پدرت جذلم را رحمت کند که شاعرى نیکو بود، آیا تو را از شعر بهره‏اى هست؟ !

عرض کردم: آرى یابن رسول الله!

فرمود: هم اکنون وارد شهر مدینه شو! و خبر شهادت ابى عبد الله علیه السلام و ورود ما را به مردم ابلاغ کن!

بشیر گوید: بر اسب خویش سوار شدم و با شتاب وارد شهر مدینه شدم و به جانب مسجد نبوى رفتم، چون بدانجا رسیدم با صدایى بلند و رسا این اشعار را که مرتجلا سروده بودم، خواندم :

یا اهل یثرب لا مقام لکم بها 
قتل الحسین و ادمعى مدرار

الجسم منه بکربلا مضرج‏ 
و الرأس منه على القناة یدار

سپس روى به مردم کردم و گفتم: این على بن الحسین علیهما السلام است که با عمه‏ها و خواهرانش در بیرون شهر مدینه فرود آمده‏اند و من فرستاده اویم که شما را از ماجرایى که بر آنان رفته است آگاه سازم.

وقتى این خبر را به مردم رساندم، در مدینه هیچ زنى نماند مگر اینکه از خانه خود بیرون آمد در حالى که زارى مى‏کرد و مى‏گریست، و من همانند آن روز را به یاد ندارم که گروه بسیارى از مردم یکدل و یکزبان گریه کنند و بر مسلمانان تلختر از آن روز را ندیدم.

در آن هنگام شنیدم که بانویى براى حسین علیه السلام چنین نوحه سرائى مى‏کرد:

نعى سیدی ناع نعاه فاوجعا 
و امرضنی ناع نعاه فافجعا

فعینی جودا بالدموع و اسکبا 
وجودا بدمع بعد دمعکما معا

على من وهى عرش الجلیل فزعزعا 
فاصبح هذا المجد و الدین اجدعا

على ابن نبی الله و ابن وصیه‏ 
و ان کان عنا شاحط الدار اشسعا

پس از خواندن این ابیات، آن بانو به من گفت: اى مرد! مصیبت و اندوه ما را در سوگ حسین تازه کردى و زخمهایى را که هنوز التیام نیافته بود از نو چنان خراشیدى که دیگر امید بهبودى نیست، خداوند تو را بیامرزد، تو کیستى؟ !

گفتم: بشیر بن جذلم، مولایم على بن الحسین مرا فرستاد تا خبر ورودشان را به‏اهل مدینه بدهم، و او با اهل بیت ابى عبد الله در فلان نقطه فرود آمده است.

استقبال از کاروان کربلا

بشیر گوید: مردم مدینه یکپارچه بسوى کاروان حرکت کردند، و من نیز اسبم را بسرعت راندم و دیدم مردم همه راهها را با حضور خود سد کرده‏اند، بناچار از اسب

پیاده شدم و با زحمت از میان مردم گذشتم و خود را به خیمه‏هاى آل البیت رساندم.

على بن الحسین علیه السلام داخل خیمه بود، بیرون آمد و دستمالى در دست آن حضرت بود که اشک از رخسار مبارکش پاک مى‏کرد، مردى منبرى آورد و آن حضرت بر آن نشست و اشک از دیدگانش جارى بود، صداى مردم به گریه بلند شد و زنان ناله و زارى مى‏کردند و مردم از هر طرف به آن حضرت دلدارى و تسلیت مى‏گفتند، آن منطقه پر از شیون و فریاد شده بود، تا آنکه حضرت سجاد علیه السلام با دست خویش اشاره کرد که ساکت شوند و سپس این خطبه را ایراد فرمود:

خطبه امام سجاد علیه السلام

الحمد لله رب العالمین، مالک یوم الدین، بارى‏ء الخلائق اجمعین، الذی بعد فارتفع فی السموات العلى و قرب فشهد النجوى، نحمده على عظائم الامور و فجائع الدهور و الم الفجائع و مضاضة اللواذع و جلیل الرزء و عظیم المصائب الفاظعة الکاظة الفادحة الجائحة.

ایها القوم! ان الله و له الحمد ابتلانا بمصائب جلیلة و ثلمة فی الاسلام عظیمة، قتل ابو عبد الله الحسین علیه السلام و عترته و سبی نساؤه وصیته و داروا برأسه فی البلدان من فوق عالی السنان و هذه الرزیة التی لا مثلهارزیة.

ایها الناس! فای رجالات منکم تسرون بعد قتله؟ ! ام اى فؤاد لا یحزن من اجله؟ ام ایة عین منکم تحبس دمعها و تضن عن انهمالها؟ ! فلقد بکت السبع الشداد لقتله و بکت البحار بامواجها و السموات بارکانها و الارض بارجائها و الاشجار باغصبانها و الحیتان و لجج البحار و الملائکة المقربون و اهل السموات اجمعون.

یا ایها الناس! ای قلب لا ینصدع لقتله؟ ! ام ای فؤاد لا یحن الیه؟ ! ام ای سمع یسمع هذه الثلمة التی ثلمت فی الاسلام و لا یصم.

ایها الناس! اصبحنا مطرودین مشردین مذودین و شاسعین عن الامصار کأنا اولاد ترک و کابل من غیر جرم اجترمناه و لا مکروه ارتکبناه و لا ثلمة فی الاسلام ثلمناها، ما سمعنا بهذا فی آبائنا الاولین

ان هذا الا اختلاق .

و الله لو ان النبی صلى الله علیه و آله تقدم الیهم فی قتالنا کما تقدم الیهم فی الوصایة بنا لما ازدادوا على ما فعلوا بنا، فانا لله و انا الیه راجعون من مصیبة ما اعظمها و اوجعها و افجعها و اکظها و افظعها و امرها و افدحها فعند الله نحتسب فیما اصابنا و ما بلغ بنا فانه عزیز ذوانتقام.

حمد و سپاس خداوندى را سزاست که پروردگار عالمیان و مالک روز جزا و آفریننده همه خلایق است، آن خدایى که مقامش آنقدر رفیع است که گویا در بلندترین مرتبه آسمانها قرار گرفته ( و از دسترس عقل و فکر بلند پروازان بشرى بسیار دور است ) و آنقدر به آدمى نزدیک است که حتى زمزمه‏ها را مى‏شنود، او را بر سختیهاى بزرگ و آسیبهاى زمانه و آزار و حوادث ناگوار و مصائب‏دلخراش و بلاهاى جانسوز و مصیبتهاى بزرگ و سخت و رنج آور و بنیان سوز سپاسگزارم.

اى مردم! خداوند تبارک و تعالى، که حمد مخصوص اوست، ما را به مصیبتهاى بزرگى مبتلا کرد و شکاف بزرگى در اسلام پدید آمد، ابو عبد الله الحسین و عترتش کشته شدند! اهل حرم و کودکان او را اسیر کردند و سر مبارک او را در شهرها و بر نیزه گردانیدند! و این مصیبتى است که همانندى ندارد.

اى مردم! کدامیک از مردان شما بعد از شهادت او مى‏تواند شادى کند؟ ! یا کدام دلى است که به خاطر او محزون نباشد؟ ! و یا کدام چشمى است که بتواند اشک خود را نگاه دارد و آن را از ریختن باز دارد؟ ! هفت آسمان که داراى بنائى شدید است  در شهادت او گریستند، دریاها با امواجشان و آسمانها با ارکانشان و زمین از همه جوانب و درختان و شاخه‏هاى درختان و ماهیان و لجه‏هاى دریاها و فرشتگان مقرب و نیز ساکنان آسمانها تمام بر او گریستند.

اى مردم! کدامین دل است که از کشته شدن او از هم نشکافد؟ ! و یا کدامین دل است که براى او ننالد؟ ! یا کدامین گوش است که صداى شکافى را که در اسلام پدید آمده بشنود و کرد نشود؟ !

اى مردم! ما صبح کردیم در حالى که رانده شدیم، از هم پراکنده شدیم و از وطن خود دور افتادیم، گویا ما فرزندان ترک و کابل بودیم، بدون آنکه جرمى کرده یا ناپسندى مرتکب شده باشیم با ما چنین کردند، حتى چنین چیزى را در مورد نیاکان بزرگوار پیشین خود نشنیده‏ایم، « و این بجز تزویر نیست » .

بخدا سوگند که اگر رسول خدا به جاى آن سفارشها، به جنگ با ما فرمان مى‏داد، بیش از این نمى‏توانستند کارى انجام دهند! ! انا لله و انا الیه راجعون.چه مصیبت بزرگ و دردناک و دلخراشى و چه اندوه تلخ و بنیان کنى؟ ! از خدا اجر این مصیبت را که به ما روى آورده است، خواهانم که او پیروز و منتقم است.

صوحان بن صعصعه

در این هنگام، صوحان بن صعصعة بن صوحان عبدى از جاى برخاست ـ او مردى زمین گیر بود ـ و از امام عذر خواهى کرد که: پاهاى من علیل و ناتوان است.امام سجاد علیه السلام عذر او را پذیرفت و خشنودى خود را از او ابراز داشت و بر پدرش صعصعه درود فرستاد.

محمد بن حنفیه

بشیر مى‏گوید: محمد بن حنفیه از آمدن اهل بیت و شهادت برادرش حسین اطلاعى نداشت، پس از شنیدن، صیحه‏اى زد و گفت: بخدا سوگند که همانند این زلزله را ندیده‏ام مگر روزى که رسول خدا از دنیا رفت، این صیحه و شیون چیست؟ !

و چون سخت بیمار بود، کسى را قدرت آن نبود که ماجرا را به او بگوید، زیرا بر جان او بیمناک بودند.

محمد بن حنفیه در پرسش خود پافشارى کرد، یکى از غلامانش به او گفت: اى فرزند امیر مؤمنان ! برادرت حسین به کوفه رفت و مردم با او نیرنگ کردند و پسر عموى او مسلم بن عقیل را کشتند و هم اکنون او و اهل حرم و بازماندگانش بازگشته‏اند!

از آن غلام پرسید: پس چرا به نزد من نمى‏آیند؟ !

گفت: در انتظار تو هستند!

از جاى برخاست و در حالى که گاه مى‏ایستاد و گاهى مى‏افتاد و مى‏گفت: « لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم » ، و گویا این مصیبت را احساس کرده بود گفت: بخدا سوگند که من مصائب آل یعقوب را در این کار مى‏بینم.و مى‏گفت: « این اخی؟ این ثمرة فؤادی؟ این الحسین؟ » « برادرم کجاست؟ میوه دلم کجاست؟ حسین کجاست؟ » .

به او گفتند که: برادرت حسین علیه السلام در بیرون مدینه و در فلان مکان بار انداخته است، او را بر اسب سوار کردند و در حالى که خادمان او در جلو حرکت مى‏کردند او را به بیرون مدینه بردند، چون نگاه کرد و بجز پرچمهاى سیاه چیزى را ندید، پرسید:

این پرچمهاى سیاه چیست؟ ! بخدا قسم که فرزندان امیه، حسین را کشتند! !

پس صیحه‏اى زد و از روى اسب به زمین افتاد و از هوش رفت.

خادم او نزد امام زین العابدین علیه السلام آمد و گفت: اى مولاى من! عموى خود را دریاب پیش از آنکه روح از بدن او جدا شود.

امام سجاد علیه السلام به راه افتاد در حالى که پارچه‏اى سیاه در دست داشت و اشک دیدگان خود را با آن پاک مى‏کرد.امام، بر بالین عمویش محمد بن حنفیه نشست و سر او را به دامن گرفت.

چون محمد بن حنفیه به هوش آمد، به امام گفت: « یابن اخی! این اخی؟ ! این قرة عینی؟ ! این نور بصری؟» ! این ابوک؟ ! این خلیفة ابی؟ ! این اخی الحسین علیه السلام؟ !» «اى پسربرادرم ! برادرم کجاست؟ نور چشمم کجاست؟ پدرت کجاست؟ جانشین پدرم کجاست؟ برادرم حسین کجاست؟ » .

امام على بن الحسین علیه السلام پاسخ داد: « یا عماه! اتیتک یتیما »«عمو جان! به مدینه یتیم بازگشتم » و بجز کودکان و بانوان حرم که مصیبت دیده و گریانند دیگر کسى را بهمراه نیاورده‏ام.اى عمو! اگر برادرت حسین را مى‏دیدى چه مى‏کردى در حالى که طلب کمک مى‏کرد ولى کسى به یارى او نمى‏شتافت و با لب تشنه شهید شد؟ ! !

محمد بن حنفیه باز فریادى زد و از هوش رفت.

ورود به مدینه

اهل بیت علیهم السلام در روز جمعه هنگامى که خطیب سرگرم خواندن خطبه نماز جمعه بود، وارد مدینه شدند و مصائب حسین علیه السلام و آنچه را بر او وارد شده بود براى مردم بازگو کردند.

داغها تازه شد و باز حزن و اندوه آنان را فرا گرفت و در سوگ شهیدان کربلا نوحه سرایى کرده و مى‏گریستند و آن روز همانند روز رحلت نبى اکرم صلى الله علیه و آله بود که تمام مردم مدینه اجتماع کرده و به عزادارى پرداختند.

ام کلثوم علیها السلام در حالى که مى‏گریست وارد مسجد پیامبر صلى الله علیه و آله شد و روى به قبر پیامبر صلى الله علیه و آله کرد و گفت: سلام بر تو اى جد بزرگوار من، خبر شهادت فرزندت حسین علیه السلام را براى تو آورده‏ام!

پس ناله بلندى از قبر مقدس رسول خدا صلى الله علیه و آله برخاست! و چون مردم این ناله را شنیدند بشدت گریستند و ناله و شیون همه جا را گرفت.

سپس على بن الحسین علیه السلام به زیارت قبر پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و صورت بر روى قبر مطهر نهاده گریست .

راوى گوید: زینب علیها السلام آمد و دو طرف در مسجد را گرفت و فریاد زد: یا جداه! من خبر مرگ برادرم حسین را آورده‏ام.و اشک زینب هرگز نمى‏ایستاد و گریه و ناله او کاستى نمى‏گرفت و هر گاه نگاه به على بن الحسین علیه السلام مى‏کرد، حزن و اندوه او تازه و غمش افزوده مى‏شد.

برخیز و حال زینب خونین جگر بپرس‏ 
از دختر ستمزده حال پسر بپرس

همراه ما به دشت بلاگر نبوده‏اى‏ 
من بوده‏ام، حکایتشان سر بسر بپرس

******************************

**********************************************************

******************************

گریه حضرت سجاد علیه السلام در مصائب شهید کربلا 

امام صادق علیه السلام فرمود: امام زین العابدین علیه السلام، چهل سال در مصائب پدر بزرگوارش گریست در حالى که روزها، روزه، و شبها بیدار بود و خدا را عبادت‏مى‏کرد، و گاهى وقتى خادم او افطار آماده مى‏کرد و نزد آن بزرگوار مى‏نهاد، حضرت در حالى که بشدت مى‏گریست به او مى‏فرمود: چگونه آب بنوشم در حالى که پدرم را با لب تشنه شهید کردند؟ !

خادم امام سجاد علیه السلام نقل مى‏کند: روزى دنبال حضرت به صحرا رفتم، امام علیه السلام روى تخته سنگى مشغول عبادت شد و سر به سجده گذارده فرمود: « لا اله الا الله حقا حقا لا اله الا الله تعبدا ورقا لا اله الا الله ایمانا و صدقا » و من شمردم که حضرت هزار بار این ذکر را در حالى که مى‏گریست در سجده تکرار فرمود، و چون از سجده سر برداشت به ایشان عرض کردم: مولاى من! آیا وقت آن نرسیده که کمتر گریه کنید؟

فرمود: واى بر تو! یعقوب پیامبر علیه السلام دوازده پسر داشت، یکى از آنها از جلوى چشم او پنهان شده بود، آنقدر گریست که مویش سپید، قدش خمیده و چشمش نابینا شد، حال آنکه من پدر و برادران و عموها و دیگر عزیزانم را روى زمین قطعه قطعه دیدم در حالى که سر به بدن نداشتند.

یک پسر گم کرد یعقوب از فراقش کور شد*چون نگریم من که یک عالم پدر گم کرده‏ام

و به قولى فرمود: من هرگاه یاد فرزندان فاطمه علیها السلام در روز عاشورا مى‏افتم و یا عمه‏ها و خواهرانم را مى‏بینم، داغم تازه مى‏شود و اشکم سرازیر مى‏گردد.

******************************

**********************************************************

******************************

امام سجاد (ع) و قیام مختار 

درباره مختار و انگیزه او در این قیام قضاوت‏هاى گوناگون شده است.تا آنجا که بعضى دانشمندان طبقه اول و دوم از شیعه در باره او نظر مساعدى ندارند.اما متأخران او را به نیکویى ستوده‏اند .مختار پس از قیام نافرجام سلیمان بن صرد (رئیس پشیمانان) شیعیان را فراهم ساخت.او میدانست اگر بخواهد جنبش شیعه به نتیجه برسد، باید یکى از خاندان پیغمبر آنرا رهبرى کند یا لا اقل جنبش به نام او آغاز شود.چه کسى براى این کار مناسب است؟ على بن الحسین ـ (ع) فرزند شهید آل محمد ـ و اگر او نپذیرد؟ محمد فرزند على بن ابى طالب عموى على بن الحسین (ع) .

مختار بهر دو تن نامه نوشت.امام على بن الحسین (ع) که بى وفائى عراقیان و رنگ پذیرى آنان را دیده بود و مى‏دانست بگفته پدر بزرگوارش این مردم « دین را تا آنجا مى‏خواهند که زندگانى خود را بدان سرو سامان دهند و هنگام آزمایش پاى پس مى‏نهند » به مختار پاسخ مساعد نداد و تنها تا آنجا که کار او با کیفر قاتلان پدرش مربوط مى‏شد کردار او را تصویب فرمود، چنانکه چون مختار سر عبید الله بن زیاد و عمر بن سعد را نزد او فرستاد امام به سجده رفت و گفت:

الحمد لله الذى ادرک لى ثارى من أعدائى و جزى الله المختار خیرا .یعقوبى نویسد: مختار سر عبید الله بن زیاد را نزد على بن الحسین (ع) به مدینه فرستاد و فرستاده خود را گفت: بر در خانه او بنشین، همینکه دیدى در خانه گشوده شد و مردم بدرون رفتند، بدان که هنگام غذا خوردن اوست، تو هم بدرون خانه برو!

فرستاده چنان کرد، و چون داخل خانه شد بانگ برداشت: اى خانواده نبوت و معدن رسالت و فرود آمد نگاه فرشتگان و منزل وحى! من فرستاده مختار پسر ابو عبیده هستم و این سر پسر زیاد است، براى شما آورده‏ام.با شنیدن این بانگ، فریاد از زنان بنى هاشم برخاست و چون امام سر عبید الله را دید، گفت دوزخ جاى او باد! بعضى گفته‏اند على بن الحسین (ع) را پس از مرگ پدرش جز آن روز خندان ندیدند.

و ابن عبدریه نوشته است: سر عبید الله را هنگامى نزد على بن الحسین (ع) آوردند که نیم روز بود و او ناهار مى‏خورد.چون سر را دید گفت: سبحان الله، کسى فریفته دنیا نمى‏شود مگر آنکه حق نعمت خدا در گردنش نباشد وقتى سر پدرم را نزد ابن زیاد آوردند غذا میخورد .

اما مسعودى نوشته است مختار نامه‏اى به على بن الحسین (ع) السجاد نوشت.در آن نامه او را امام دانست و خواست تا با آن حضرت بیعت کند و از او رخصت خواست تا دعوت خویش را آشکار سازد.مالى فراوان هم با نامه فرستاد.على بن الحسین (ع) مال را نپذیرفت و نامه او را پاسخ نداد و در مسجد پیغمبر او را ناسزا گفت. ممکن است قسمت اخیر را ناخشنودان از مختار افزوده باشند، ولى آنچه مسلم است امام در مورد دعوت براى رهبرى شیعیان، روى خوش به مختار نشان نداده است.

در روایتى که از منهال بن عمرو است گوید: سالى به حج رفتم و على بن الحسین (ع) را دیدم .پرسید:

ـ حرملة بن کاهل چگونه به سر مى‏برد؟

ـ او را در کوفه زنده دیدم.امام دستهاى خود را بالا برد و گفت:

خدایا گرمى آهن را بدو بچشان! خدایا گرمى آتش را بدو بچشان! چون بکوفه‏رسیدم حرمله را نزد مختار آوردند.وى فرمود تا دست و پاى او را بریدند، سپس او را بآتش سوزاندند.

******************************

**********************************************************

******************************

امام سجاد (ع) و واقعه حره 

ظهر الفساد فى البر و البحر بما کسبت أیدى الناس

چنانکه دیدیم واکنش حادثه کربلا نخست با آمدن اسیران به کوفه پدید گردید.با همه سختگیرى پسر زیاد در حوزه حکومت خود، و ترساندن مردمان از مخالفت با یزید، باز از آن مردم نیمه مرده، و ستم پذیرنده خرده گیرى دیده شد.روزى که پسر زیاد در مسجد، خطبه خواند و ضمن گفته‏هاى خود یزید و تبار او را ستود و حسین (ع) و پدران او را دشنام داد، عبد الله بن عفیف از مردم أزد که مردى پارسا ولى نابینا بود بر خاست و سخن را در دهان او شکست .دشنام‏هائى را که بخاندان پیغمبر داد بدو و آنکه او را به حکومت گماشته است، بر گرداند .مأموران دولت خواستند عبد الله را خاموش و دستگیر سازند، تیره ازد به حمایت وى در آمد و جنگى در گرفت  هر چند این درگیرى سرانجام به سود عبید الله پایان یافت، ولى بهر حال مقدمه‏اى براى اعتراض‏هاى دیگر گشت.

در شام نیز چنانکه دیدیم آثار ناخشنودى پدید گشت، تا آنجا که یزید از روى ناچارى بظاهر خود را یکى از ناخشنودان از کشته شدن پسر دختر پیغمبر نشان داد، و گناه را به گردن عبید الله پسر زیاد افکند.اما واکنش حادثه در حجاز بیشتر از عراق بود.عبد الله پسر زبیر که از آغاز حکومت یزید خود را به مکه رسانیده این شهر را پایگاه خویش ساخته بود، و مردم را به بیعت خود مى‏خواند، فاجعه محرم را دستاویزى استواربراى نکوهش یزید دید.وى در خطبه‏اى عراقیان را پیمان شکن و نامردم خواند و حسین علیه السلام را به بزرگوارى و تقوى و عبادت ستود.

مدینه نیز با آنکه در این سال در اداره ولید بن عتبة بن ابو سفیان بود، خاموش نماند، طبرى چنانکه روش اوست در باره ناآرامى این شهر چیزى ننوشته است.اما عوض شدن سه حاکم آن در ظرف دو سال وضع غیر عادى را نشان میدهد.

طبرى نوشته است: پسر زبیر از درشت خوئى حاکم مدینه ـ ولید بن عتبه ـ به یزید شکایت کرد و از او خواست تا حاکمى نرم خو بدانجا بفرستد و یزید، عثمان بن محمد بن ابو سفیان را به حکومت آن شهر فرستاد اما بعید بنظر میرسد پسر زبیر در چنان موقعیتى با یزید نامه نگارى کند آن هم بر سر عوض کردن حاکم مدینه.آنچه به حقیقت نزدیکتر مى‏نماید اینستکه یزید به شیوه پادشاهان خود کامه جوان نمى‏خواست مردان کار آزموده را بر سر کار بگذارد بدینجهت جوانان نورس را بحکومت مى‏فرستاد و آنان چون مردم را چنانکه باید نمى‏شناختند، در اداره حکومت در مى‏ماندند .و عثمان چنانکه طبرى نویسد جوانى نورس و کار نیازموده بود.

بهر حال سبب هر چه بوده است، مقدم حاکم تازه بر او و مردم شهر مبارک نیفتاد، عثمان به گمان خویش خواست کفایتى نشان دهد، و بزرگان مدینه را از خود و یزید خشنود و حوزه حکومت را آرام سازد.

گروهى از فرزندان مهاجر و انصار را بدمشق فرستاد تا خلیفه جوان را از نزدیک ببینند و از بخشش‏ها و مرحمت‏هاى وى برخوردار گردند.

یزید چنانکه نوشته‏ایم تربیت دینى نداشت، بلکه میتوان گفت تربیت نیافته بود.پدرش در کودکى وى بخاطر خشمى که بر مادر او گرفت، مادر و فرزند را به بیابان فرستاد و یزید در قبیله و درون خیمه بزرگ شد.

آنچه در آنجا آموخت همان بود که صحرانشینان عرب مى‏آموزند، گشاده زبانى، شعر نیکو سرودن و بشکار رفتن.پس از آنکه بحکومت رسید و دستگاه پر تجمل معاویه را صاحب شد، بجاى اندوختن معلومات به نگاهدارى سگ و یوز و بوزینه‏ پرداخت.میگسارى و قمار نیز سرگرمى دیگر او بود .گذشته از این عیب‏ها چنانکه طبیعت چنین حکومت‏ها مى‏خواهد، سالمندان تجربه آموخته گرد او را خالى کردند، و گروهى جوان چاپلوس و مال اندوز او را در میان گرفتند که آنچه میگفت و میکرد بر او آفرین مى‏خواندند.

در سندها از سرجون مشاور رومى او نامى به میان آمده است.آیا این مرد ترسا در نهان، واژگون شدن حکومت یزید را که نام مسلمانى داشت مى‏خواست، که او را چنان بد آموزى میکرد...؟ خدا میداند.

آنچه با اطمینان خاطر میتوان گفت اینست که یزید از کار اداره حوزه پهناور مسلمانى چیزى نمیدانسته است.آن شتاب و سخت گیرى در بیعت گرفتن از پسر دختر پیغمبر، آن فاجعه دلخراش در محرم سال شصت و یک از آن زشت‏تر باسیرى گرفتن خاندان رسول (ص) و بردن آنان بکوفه و در آوردن به شام، همه اینها رفتارى است که ناپختگى بلکه نابخردى او را نشان میدهد .

بدتر از همه، اینکه چون حاکم مدینه فرزندان مهاجر و انصار را نزد او فرستاد یزید آنان را چنان پذیره شد که گوئى گروهى از همسالان خود و یا هم بازیان دوره کودکیش را نزد او آورده‏اند.او اگر اندک خردى داشت یا اگر مشاورانى کار آزموده نزد او مى‏بودند، باید در مدتى که مهمانان در کاخ او و در مهمانى او هستند رفتارى سنجیده داشته باشد.آنچه خلاف آئین مسلمانى است نکند، بلکه بظاهر خود را مسلمانى پاى بند دین نشان دهد.اما او نه دین را مى‏شناخت نه مردم را.

مدینه پس از هجرت پیغمبر اسلام بدان شهر، مرکز حکومت اسلامى شد.پس از پیغمبر تا سال سى و پنجم هجرى پایگاه خلافت بود و سه خلیفه زندگانى خود را در آن شهر بسر بردند.چون على علیه السلام کوفه را مقر حکومت خود ساخت، مدینه باز هم رونق علمى و دینى خود را از دست نداد.گروهى از بزرگان مهاجر و انصار در آنجا زیستند و مردند، و سپس فرزندان آنان جاى ایشان را گرفتند.از آغاز هجرت موجى از پرهیزگارى شهر را فرا گرفت و بیش و کم همچنان پایدار بود.

یزید مى‏بایست این مردم را بشناسد و روزى چند خویشتن دار شود.اما چنین‏نکرد.نمیدانم رخت پوشانیدن بر بوزینه و سوار کردن او بر خر و بمسابقه فرستادن او با اسبان، در همین روزها بود و یا نه، بهر حال داستانى است که سبک سرى او را نشان میدهد.چنانکه مسعودى نوشته است یزید را بوزینه‏اى بود پلید، که در مجلس شراب او حاضر مى‏شد و بر بالش تکیه میداد.این بوزینه خرى وحشى داشت که رام وى کرده بودند.روزى بوزینه را بر خر نشاندند و با اسبان بمسابقه فرستادند، و خر بوزینه از اسبان یزید پیش افتاد و برنده مسابقه گردید یکى از شاعران شام در این باره گفته است:

تمسک أبا قیس بفضل عنانها*فلیس علیها إن سقطت ضمان

ألا من رأى القرد الذى سبقت به*جیاد أمیر المؤمنین إتان

نوشته‏اند این شعرها را یزید خود سروده است و باید چنین باشد چه غرس النعمه، در پایان داستان گفتگوى ابن هبیره و زیاد بن عبید حارثى نویسد:

زیاد گفت چون نزد مروان رفتم از من پرسید گفتگوى تو و ابن هبیره بر سر چه بود؟ گفتم در اینکه آیا کنیه بوزینه ابو قیس است یا الیمن.مروان خندید و گفت درست است مگر این نیست که امیر المؤمنین یزید گفته است «تمسک أبا قیس بفضل عنانها...

یزید نمایندگان شهر مدینه را حرمت نهاد و به آنان بخشش فراوان کرد و به یکى از ایشان (منذر بن زبیر) صد هزار درهم بخشید، اما تربیت پست و کردار زشت او از دیده مهمانان پوشیده نماند.آنان چون به شهر خود باز گشتند در مسجد پیغمبر فریاد برداشتند و به بد گوئى از یزید پرداختند و گفتند ما از نزد کسى مى‏آئیم که دین ندارد، مى‏مینوشد.طنبور مى‏نوازد و سگ بازى مى‏کند، شب را با مردمان پست و کنیزکان آوازه خوان بسر میبرد.ما شما را گواه مى‏گیریم که او را از خلافت خلع کردیم.

مردم شهر با عبد الله بن حنظله (غسیل الملائکه) بیعت کردند و بنى امیه راکه شمار آنان به هزار تن مى‏رسید، نخست در خانه مروان پسر حکم بمحاصره افکندند، سپس از شهر بیرون راندند.در این روزهاى پر گیر و دار مروان نزد عبد الله بن عمر رفت و از او خواست تا خانواده وى را نزد خود نگاهدارد، عبد الله نپذیرفت .مروان چون از حمایت او مأیوس شد پناه به على بن الحسین (ع) برد و گفت من خویشاوند توام، مى خواهم که خانواده من با خانواده تو باشد.على بن الحسین با بزرگوارى خاص خود خواهش او را قبول فرمود و کسان مروان را همراه با زن و فرزند خود به ینبع فرستاد و مروان همیشه از این کرامت سپاسگزار بود.اینکه طبرى نوشته است:

على بن الحسین با مروان دوستى قدیمى داشت  بر اساسى نیست.مروان ـ هیچگاه به بنى هاشم روى خوش نشان نداده است.بنابر این جائى براى دوستى او با على بن الحسین نبوده، طبرى میخواهد جوانمردى را که خاندان هاشم از حد اعلاى آن بر خوردار بوده‏اند نادیده بگیرد و آنرا بحساب دوستى شخصى بگذارد.

بارى خبر شورش مردم مدینه به دمشق رسید و یزید را سخت خشمگین ساخت.نخست خواست کار این شهر و کار مکه و سر کوبى پسر زبیر را بعهده عبید الله بن زیاد واگذارد، اما عبید الله نپذیرفت و گفت بخاطر این فاسق نمیتوانم قتل حسین و شکستن حرمت کعبه را در گردن بگیرم.

اگر این گفتار از پرداخته‏هاى داستان سرایان نباشد، و براستى عبید الله چنین سخنى بر زبان آورده، باید گفت، او چون از یزید دور اندیشى بیشترى داشت، میدانست که پایان حکومت سفیانیان نزدیک است و گرنه عبید کسى نبوده است که از گناه (هر چند هم بزرگ باشد) بیمى بخود راه دهد.یزید انجام مأموریت را از عمرو بن سعید حاکم پیشین مدینه طلبید، او نپذیرفت و گفت من دست خود را بخون قریش آلوده نمیکنم.بگذار کسى که بیگانه است این کار را عهده‏دار شود.

یزید ناچار مسلم بن عقبه را که پیرى ناتوان بود و در بیمارى بسر مى‏برد با لشکرى روانه مدینه ساخت.مسلم شهر را محاصره کرد و از سوى حره واقم  بر سر مردم‏شهر رفت و گفت: شما را سه روز مهلت میدهم اگر تسلیم شدید مدینه را میگذارم و به سر وقت ابن زبیر به مکه میروم و گرنه معذور خواهم بود.

مردم شهر ایستادگى کردند ولى سرانجام شکست خوردند و تسلیم شدند.مسلم سه روز شهر را باختیار سپاهیان خونخوار شام گذاشت تا آنچه خواهند بکنند.سپس مردم مدینه را میان دو چیز آزاد گذاشت: 1ـ اقرار کنند که بنده زر خرید یزیدند و او هر اختیارى درباره آنان دارد.2ـ کشته شوند.

گروهى شرط او را نپذیرفتند و کشته شدند، و بسیارى نیز پذیرفتند.تنها کسانى که بدون شرط از گزند وى ایمن ماندند على بن الحسین (ع) و على بن عبد الله عباس بودند.چرا مسلم على بن الحسین را نکشت؟ یا از او بدان صورت که خود گفته بود بیعت نگرفت؟ اسناد در این باره هم‏آهنگ نیست.

طبرى نوشته است هنگامى که یزید، مسلم بن عقبه را به مدینه مى‏فرستاد بدو گفت: على بن الحسین (ع) در کار شورشیان دخالتى نداشته است، دست از او بازدار و با وى به نیکوئى رفتار کن! و نویسد چون على بن الحسین (ع) نزد مسلم رفت، مسلم گفت: أهلا و مرحبا، سپس وى را بر تخت و مسند خود نشاند و گفت این خبیث‏ها (مردم مدینه!) نگذاشتند بکار تو برسم.امیر المؤمنین سفارش تو را بمن کرده است.پس از لختى درنگ گفت: شاید کسان تو ترسیده باشند؟ على بن الحسین (ع) گفت آرى!

مسلم دستور داد چهارپاى او را زین کردند و او را سوار کرد و به خانه باز گرداند

مؤلف کشف الغمة نیز نوشته است: مسلم على بن الحسین (ع) را حرمت نهاد و استر خویش را براى او زین کرد و گفت ترا ترسانیدیم؟ ! على بن الحسین (ع) او را سپاس گفت و چون از خانه وى بیرون رفت، مسلم گفت: این مرد علاوه بر خویشاوندى که با رسول خدا دارد خیرى است که در او شرى نیست

ابن ابى الحدید نویسد: مسلم از مردم مدینه بیعت گرفت که برده یزیدند، جز على بن الحسین (ع) که او را حرمت کرد و بر تخت خود نشاند و همچون برادر امیر المؤمنین از او بیعت گرفت  عبارت شیخ مفید نیز چنین است و اضافه دارد که مسلم گفت امیر المؤمنین مرا سفارش کرده است که حساب تو را از دیگران جدا سازم و نیز نوشته است که بدو گفت اگر در دست ما چیزى بود چنانکه سزاوار هستى ترا صله میدادم

اما طبرى در روایت دیگر آورده است که: « چون على بن الحسین خواست نزد مسلم برود عبد الملک و پدرش مروان را در دو سوى خود قرار داد و نزد وى رفت، چون بر مسلم در آمد مروان نوشیدنى خواست و اندکى نوشید سپس آنرا به على بن الحسین (ع) داد چون على ظرف را در دست گرفت مسلم گفت:

ـ از نوشیدنى ما میاشام!

على بن الحسین (ع) لرزان قدح را نگاه داشت، مسلم گفت:

ـ با این دو تن آمده‏اى؟ .بخدا اگر واسطه تو آنان بودند ترا میکشتم.اما امیر المؤمنین سفارش تو را بمن کرده است و بمن گفت تو بدو نامه نوشته‏اى، حال اگر مى‏خواهى بیاشام

و ابن اثیر نیز همین روایت را از آن مأخذ یا مأخذ دیگر برداشته است.

یعقوبى نوشته على بن الحسین (ع) به مسلم گفت: یزید مى‏خواهد با تو بچه شرطى بیعت کنم؟

ـ بیعت برادر و پسر عمو!

ـ اگر مى‏خواهى بیعت کنم که برده او هستم بیعت خواهم کرد!

ـ چنین تکلیفى را بتو نمى‏کنم!

و چون مردم دیدند على بن الحسین (ع) چنین گفت، گفتند او که فرزند رسول خداست چنین مى‏گوید چرا ما با او به چنین شرط بیعت نکنیم

این گزارش و گزارش‏هاى آخر که از طبرى نوشتیم بطور قطع دروغ است و احتمالا سالها بعد کسانى از بزرگزادگان مدینه که پدرانشان از بیم جان با مسلم با چنان شرطى بیعت کردند آنرا برساخته‏اند تا کار گذشتگان خویش را نزد مردمان موجه جلوه دهند.چرا دروغ است؟ چون رفتارى که على بن الحسین درباره خانواده مروان کرد از چشم بنى امیه و شخص یزید و مأمور او مسلم، پوشیده نبود.

نیز على بن الحسین (ع) از آغاز شورش خود را کنار کشید و با مردم همداستان نگشت، چون پایان کار را میدانست.بنابر این مسلم دستور نداشته است که او را آزار دهد، بلکه مأمور بوده است بدو نیکوئى کند.از آن گذشته چنانکه نوشتیم یزید از کشتن حسین بن على (ع) پشیمان شده بود و بهیچوجه نمى‏خواست خود را بد نام‏تر سازد.پس مسلما در باره على بن الحسین (ع) سفارش کرده است.بنابر این آنچه مفید و ابن شهر آشوب و طبرى در روایت نخستین خود نوشته‏اند درست مى‏نماید.

مسعودى نوشته است: مسلم از مردم مدینه بیعت گرفت که برده یزید هستند و هر کس نپذیرفت کشته شد.جز على بن الحسین (ع) و على بن عبد الله بن عباس

ابن اثیر نویسد: چون نوبت بیعت به على بن عبد الله بن عباس رسید حصین بن نمیر گفت خواهرزاده ما نیز باید مانند على بن الحسین بیعت کند

نیز مسعودى نوشته است على بن الحسین (ع) به قبر پیغمبر پناه برده بود و دعا میکرد و او را در حالى نزد مسلم بردند که بر وى خشمگین بود و از او و پدرانش بیزارى مى‏جست.چون على بر او در آمد و چشم مسلم بدو افتاد، لرزید و برخاست و او را نزد خود نشاند و گفت حاجت خود را بخواه، و هر کسى را على بن الحسین (ع) شفاعت کرد نکشت این گفته نیز درست بنظر نمیرسد چه از خونخوارى مسلم بعید است به شفاعت على بن الحسین (ع) از کشتن کسى چشم بپوشد.آنچه مسلم است اینکه مسلم بدستور یزید نه تنها امام را تکلیفى دشوار نکرده بلکه او را حرمت نهاده است.اما حصین بن نمیر چنانکه یزید گفته بود همراه لشکر میرفت تا اگر مسلم از بیمارى جان نبرد او فرمانده لشکر باشد. ـ و سرانجام هم چنین شد ـ بنابر این دور نیست که وى میانجى على بن عبد الله بن عباس شده باشد.نوشته‏اند در حادثه حره امام على بن الحسین (ع) چهار صد خانواده از عبد مناف را در کفالت خود گرفت و تا وقتى که لشکر مسلم در مدینه بود هزینه آنانرا مى‏پرداخت.

و ما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم على أعقابکم و من ینقلب على عقبیه فلن یضر الله شیئا

واقعه حره را باید یکى از حادثه‏هاى شگفت و در عین حال اسف ناک در تاریخ اسلام دانست، و برگى سیاه است که امویان بر دفتر کار خود افزودند.مردى که خود را جانشین پیغمبر میداند رخصت مى‏دهد شهر پیغمبر، مدفن او، و مرکز حکومت اسلام و محل سکونت مردم پارسا و شب زنده‏دار، براى مدت سه روز در اختیار لشکریان دیوسیرت وى قرار گیرد، تا هر چه میخواهند ببرند و هر کار که مى‏خواهند بکنند.چه مردان پرهیزکار در آن چند روز کشته شد؟ چه حرمت‏ها بر باد رفت، چه بى حرمتى‏ها که از آن درنده خویان سر زد، قلم از نوشتن آن شرم دارد، بى دینى امیر و مأمور بجاى خود، راستى جامعه مسلمان آنروز چگونه آن نامسلمانى و بلکه نامردمى را دید و خاموش ماند؟

یزید چنانکه نوشتیم از مسلمانى چیزى نمیدانست، در این سخن تردیدى نباید کرد، سربازان او هم همینکه شنیدند فرمانده اعزامى دست آنان را گشوده است شهر و آنچه را در آن بود مفت خود دانستند، اما مسلمانان اطراف چرا خاموش ماندند؟ پس از حادثه مدینه، شام، مصر و عراق تکانى نخوردند و عکس العملى جز نفرین نشان ندادند آنهم در گوشه و کنار و پنهان از دیده مأموران دولت و سپاهیان شام.گروهى بسیار ازتابعین (طبقه بعد از صحابه) از پسران مهاجر و انصار در مکه بسر میبردند، اینان چرا بر نخاستند و مردم را بریزید نشوراندند؟ و بیارى مسلمانان مدینه نیامدند؟ گیریم که مردم مدینه حق بر خاستن علیه حکومت را نداشتند، گیریم که حکومت اسلامى بر طبق اختیارات خود اجازه داشته که شورشیان را بر جاى خود بنشاند، اما قتل عام شهر با کدامیک از ابواب فقه اسلامى تطبیق میکند؟ هنوز از مرگ پیغمبر بیش از پنجاه سال نگذشته بود، گروهى از مردم هفتاد ساله که در شهرهاى مسلمان‏نشین بسر مى‏بردند محضر او را دیده و سیرت او را پیش چشم داشتند.هنوز حرمت شهر پیغمبر در چشم زمامداران پس از وى از خاطر پنجاه سالگان نرفته بود و سى سالگان به بالا زهد و تقواى على را فراموش نکرده بودند.اینان چرا حادثه کربلا را در سال پیش و قتل عام مدینه را در آن سال دیدند .و لب فرو بستند؟ چرا باید چنین رویدادهاى غم‏انگیز یکى پس از دیگرى رخ دهد؟ کشتن فرزندزاده پیغمبر و اسیرى زنان و فرزندان او، ویران ساختن مدینه و بى‏حرمتى بزنان و دختران مسلمان، این حادثه‏ها بنظر شگفت و بلکه ناممکن میرسد.و شاید کسانى باشند که بگویند که بگویند تاریخ نویسان عصر عباسى خواسته‏اند چهره حکومت فرزند ابو سفیان را هر چه زشت‏تر نشان دهند.اما حقیقت اینست که در مدت این پنجاه سال جامعه اسلامى رنگ مسلمانى را از دست داد و خصلت و خوى جامعه عربى پیش از اسلام را گرفت.چرا چنین شد؟ علت یا علت‏هاى آنرا در کتاب پس از پنجاه سال نوشته‏ام و چنانکه در کتاب دیگر گفته‏ام (27) ، این انگیزه‏ها در طول پنجاه سال اثر یا اثرهایى در جامعه حجاز، عراق و شام بجاى گذاشت که پدید آمدن چنین حادثه‏ها براى مردم طبیعى مینمود.

در این لشکر کشى امیر و مأمور هیچیک از فقه اسلام آگاهى نداشتند، و اگر داشتند خود را برعایت آن ملزم نمى‏دانستند.اسلام براى این مردم افزار قدرت بود نه قانون اجراى احکام خدا و اگر بظاهر خود را مسلمان نشان میدادند براى فریفتن مسلمانان بود، شگفت‏تر اینکه نوشته‏اند مسلم پس از پایان کار مدینه گفته است:

« خدایا.پس از شهادت به یگانگى تو و نبوت محمد (ص) هیچیک از کارهایم را که کرده‏ام، باندازه کشتار مردم مدینه دوست نمى‏دارم و در آخرت بمزد هیچ عملى چون‏این کار چشم نخواهم دوخت

مسلم در این مأموریت نود و اند سال داشت و به اصطلاح پایش لب گور رسیده بود، چنانکه کار خود را به پایان نرساند و به مکه نارسیده مرد.او از کسانى است که از مسلمانى تنها به نام آن بسنده کرده‏اند، و ظاهر قرآن و حدیث را به سود خود بر میگردانند تا مجوزى براى زشت کارى آنان باشد.وى از اخلاص کیشان معاویه بود و در صفین فرماندهى پادگان او را بر عهده داشت

محتملا او این حدیث را شنیده بود که پیغمبر (ص) فرموده است: خدایا! کسیکه بر مردم مدینه ستم کند و آنانرا بترساند او را بترسان و لعنت خدا و فرشتگان و همه مردمان بر او و در باره مدینه مى‏فرمود: خدایا هر کس درباره مردم این شهر قصدى بد کند، او را همچون نمک در آب بگذار  و یا اینکه فرمود که در مدینه کسى، کسى را نکشد، براى جنگ سلاح ندارد، و یا اینکه فرمود بار خدایا ابراهیم مکه را حرم قرار داد و من مدینه را حرم قرار میدهم .که خونى در آن ریخته نشود و براى پیکار جنگ افزار بر ندارند و برگ درخت آنرا جز براى خوردن دام نریزند

آرى شنیده بود ولى هنگامیکه میدید، کسى که خود را جانشین پیغمبر میداند، فرزند او را مى‏کشد و دختران او را گرد شهرها میگرداند و کسى بر او خرده نمیگیرد چرا او از ویران ساختن شهر پیغمبر بیمى بخود راه دهد؟

مسلم پس از سرکوبى مردم مدینه و فرونشاندن آشوب، رو به مکه نهاد تا کار پسر زبیر را نیز پایان دهد، لیکن در بین راه مرد.و چنانکه یزید دستور داده بود حصین بن نمیر فرماندهى لشکر او را بعهده گرفت.حصین مکه را محاصره کرد.منجنیق‏ها را نصب کردند و شهر را زیر پرتاب سنگ گرفتند.در این گیرودار آتش در خانه کعبه افتاد و علت آن آتش سوزى را گوناگون نوشته‏اند.در حالیکه مکه در محاصره بسر مى‏برد، خبرمردن یزید بمردم شهر و محاصره کنندگان رسید.فرمانده سپاه شام که نمیدانست براى چه کسى باید بجنگد، با پسر زبیر بگفتگو پرداخت، که آماده است بیعت او را بپذیرد، بدان شرط که با او به شام برود.چون عبد الله شرط او را نپذیرفت، حصین با سپاهیان خویش به شام بازگشت.

گویا وى میخواست پسر زبیر را به شام بکشاند تا اگر کار او سامانى یافت، در کنار وى باشد و گرنه در آنجا او را بکشند و شر مخالفى را از سر خود باز کند.

در پایان این فصل مناسب است حدیثى را که مجلسى از روضه کافى آورده است بنویسم.

این حدیث از طریق ابن محبوب از ابو ایوب از یرید بن معاویه از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود:

یزید بن معاویه در سفر حج به مدینه رفت.در آنجا مردى از قریش را خواست و بدو گفت: آیا اقرار میکنى که بنده من هستى؟ اگر بخواهم ترا مى‏فروشم و اگر نه نگاهدارم؟ مرد گفت:

ـ یزید! بخدا سوگند تو در قریش از من شریف‏تر نیستى پدرت نیز چه در جاهلیت و چه در اسلام از من گرامى‏تر نبود چگونه چنین اقرار کنم؟

ـ اگر اقرار نکنى تو را خواهم کشت.

ـ کشتن من از کشتن حسین مهم‏تر نیست.یزید دستور کشتن او را داد.سپس على بن الحسین (ع) را طلبید و با او همان سخنان را گفت، على بن الحسین (ع) پاسخ داد:

ـ اگر چنان اقرار نکنم مرا مانند مردى که امروز کشتى خواهى کشت، ـ آرى!

ـ چنانکه مى‏خواهى اقرار میکنم مى‏خواهى مرا بفروش و مى‏خواهى نگاه دار!

ـ این براى تو بهتر بود خونت ریخته نشد و از شرافتت نکاست

اگر در انتساب روضه به کلینى تردید نکنیم، تردید در این حدیث بجاست.بلکه این حدیث بى گمان دروغ است.مجلسى نیز به نقطه ضعف آن توجه کرده است.یزید مدت سه سال حکومت کرد و از شام بیرون نرفت تا به سفر حج و رفتن بمدینه و گفتگوى او با على بن الحسین (ع) چه رسد.

بودن چنین حدیث و مانند آن در کتاب‏هاى دانشمندان طبقه اول از محدثان نشان میدهد که آنان بیشتر به نقد روایتى حدیث‏ها توجه داشته‏اند و کمتر به نقد آن از جهت درایت پرداخته‏اند .به نظر مى‏رسد این حدیث را نیز فرزندان کسانى ساخته‏اند، که پدرانشان از بیم جان با پسر عقبه چنان بیعتى کردند اما یکى از راویان عمدا یا سهوا جاى مسلم بن عقبه را با یزید عوض کرده است.

******************************

**********************************************************

******************************

******************************

**********************************************************

******************************

 

 


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
تعداد بازديد :
تاريخ : چهارشنبه 01 بهمن 1393

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

زندگینامه حضرت امام حسین ( ع )

******************************

**********************************************************

******************************

نمایى از زندگانى امام (ع)

ابو عبد الله حسین بن على بن ابى طالب علیهم السلام

سومین امام از اهل بیت طاهرین و دومین نواده رسول خدا (ص) و یکى از دو سرور جوانان اهل بهشت و دو گل خوشبوى محمد مصطفى و یکى از پنج نفر اصحاب کساست.او سرور شهیدان نام داشت و مادرش فاطمه دخت رسول الله (ص) بود.

میلاد شریف امام

در سوم ماه شعبان در شهر مدینه به دنیا آمد.برخى گویند تولد آن حضرت در پنجم شعبان سال سوم یا چهارم هجرى بوده است.

حاکم در کتاب مستدرک، از محمد بن اسحاق ثقفى به سند خود از قتاده آورده است که آن حضرت در نیمه اول ماه پنجم از سال ششم هجرى تولد یافته است.

گروهى تولد امام را در اواخر ربیع الاول دانسته‏اند و گروهى دیگر در سوم یا پنجم جمادى الاولى، اما قول مشهور تولد آن حضرت را در ماه شعبان و مدت حمل آن حضرت را شش ماه ذکر مى‏کند.در سیره امام حسن (ع) به این روایت اشاره کردیم که میان ولادت امام حسن و حمل امام حسین یک طهر فاصله و مدت حمل امام حسین شش ماه بوده است، و این نکته را نیز یادآور شدیم که این روایت با قول مشهورى که در تاریخ ولادت آنها ذکر گردیده هماهنگ نبوده است، زیرا ولادت امام حسن در پانزدهم ماه رمضان، و امام حسین بنا بر قول مشهور در پنجم ماه شعبان بوده و با این حساب فاصله میان میلاد دو برادر همان ده ماه و بیست روز بوده است .

از یک سو مى‏توان این روایت را چنین توجیه کرد که ولادت امام حسین (ع) در اواخر ربیع الاول بوده و از سوى دیگر روایتى است که از تاریخ ولادت امام حسن (ع) و مدت حمل امام حسین (ع) استنباط شده است.به این ترتیب که فاصله میان تولد امام حسن و حمل امام حسین یک طهر و مدت حمل امام حسین شش ماه بوده است.و الله اعلم.اما حاکم در مستدرک از محمد بن اسحاق به سند خود از قتاده آورده است که فاطمه (س) یک سال و ده ماه پس از تولد امام حسن (ع) امام حسین (ع) را به دنیا آورد.

همین که امام حسین به دنیا آمد وى را نزد جدش رسول الله (ص) بردند و تولد وى را به ایشان مژده دادند.آن حضرت نیز در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت.و پس از گذشت هفت روز او را حسین نامید.براى او گوسفندى عقیقه کرد، و به مادر این کودک دستور داد که موى سر فرزند خود را بتراشد و همانند برادرش امام حسن براى او نیز هموزن موى سرش نقره به مستمندان بدهند.فاطمه (س) این دستور را به مرحله اجرا درآورد.

زبیر بن بکار در کتاب انساب قریش آورده است که رسول الله (ص) امام حسن و امام حسین را در روز هفتم نامگذارى کرد و اسم حسین را از نام حسن گرفت.

حاکم در کتاب، مستدرک، به سند صحیح از ابى رافع روایت کرده است که پیامبر (ص) را مشاهده کردم که وقتى فاطمه (س) حسین را به دنیا آورد، در گوش او اذان گفت.و در جاى دیگر از جعفر بن محمد و او از پدر خود و او نیز از پدر خود و او نیز از على (ع) به سند صحیح روایت کرده است که رسول الله (ص)به فاطمه (س) امر کرد وزن موى سر امام حسین را تعیین کند و به اندازه آن نقره صدقه دهد، و به وى فرمود: ران گوسفند عقیقه را به قابله ببخش .

و نیز در روایت دیگرى مى‏نویسد: رسول خدا (ص) در روز هفتم میلاد حسن و حسین براى آن دو عقیقه و در همان روز آنها را نامگذارى کرد، و از خدا خواست که رنج و آزار را از آنان دور گرداند.

در روایت دیگرى به سند خود از محمد بن على بن حسین و او نیز از جد خود على بن ابى طالب (ع) آورده است که رسول الله (ص) گوسفندى را براى امام حسین عقیقه کرد، و به دختر خود فاطمه (س) دستور داد موى سرش را بتراشند و آن را وزن کنند.اگر به اندازه یک درهم بود، مطابق آن نقره صدقه دهند.

حاکم در جاى دیگر به سند خود مى‏نویسد: پیامبر (ص) براى هر یک از امام حسن و امام حسین دو گوسفند که هر دو شبیه یکدیگر و هموزن بودند عقیقه کرد.

کنیه و لقب و نقش انگشترى امام

کنیه آن حضرت را ابو عبد الله و القاب وى را الرشید، الوفى، الطیب، السید، الزکى، المبارک، التابع لمرضاة الله، الدلیل على ذات الله، و السبط، نوشته‏اند.اما بالاترین لقب همان است که جد بزرگوارش پیامبر (ص) بر او و برادرش امام حسن نهاده و فرمود: حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتند.و در جاى دیگر رسول الله (ص) امام حسین (ع) را به نام سبط خواند .

در کتاب، الفصول المهمة، نقش انگشترى وى، لکل اجل کتاب آمده، اما در کتاب وافى و غیر آن که از امام صادق (ع) نقل گردیده، حسبى الله، و از امام رضا (ع) (ان الله بالغ امره) ذکر شده است و چنین به نظر مى‏رسد که براى آن حضرت چند انگشترى با عباراتى که بدانها اشاره شد وجود داشته است.

شاعر آن حضرت یحیى بن حکم و جماعتى دیگر را ذکر کرده‏اند.

دربان امام را اسعد هجرى نوشته‏اند.

در زمان آن حضرت معاویه و یزید سلطنت داشتند.

اولاد امام

فرزندان امام حسین (ع) را نه نفر ذکر کرده‏اند، که شش نفر از آنها پسر و سه نفر دختر بوده‏اند.به این ترتیب:

1ـ على اکبر، که در کربلا به شهادت رسید.مادرش، لیلى، دختر ابى مرة بن عروة بن مسعود ثقفى نام داشت.2ـ على اوسط.3ـ على اصغر زین العابدین، که مادرش به نام شاهزنان یا ملکة النساء دختر کسرى یزدگرد پادشاه ایران بود.به گفته شیخ مفید، على اکبر زین العابدین بوده و على اصغر در کربلا به شهادت رسیده است.اما روایت اول که مى‏گوید على اکبر به شهادت رسیده مشهورتر است.

4ـ محمد.5ـ جعفر که در حیات پدرش از دنیا رفت، و فرزندى از خود برجاى نگذاشت.مادرش از قبیله قضاعیه بود.6ـ عبد الله شیر خوار که در دامان پدر خود به وسیله تیر به شهادت رسید .7ـ سکینة، که نام مادر او و مادر عبد الله، رباب، دختر امرئ القیس بن عدی بن اوس بن جابر بن کعب بن علیم که از قبیله کلبیه معدیه بوده است.

8ـ فاطمه، که مادرش ام اسحاق دختر طلحة بن عبد الله از قبیله تیمیه بود.9ـ زینب.

درود و ثنا بر امام زین العابدین (ع) که از میان فرزندان امام حسین (ع)که نسل آن حضرت از وى باقى مانده و نامش جاوید و سرمدى خواهد بود.

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

اخلاق حضرت (ع)

روزى امام حسین (ع) بر اسامة بن زید وارد شد.وى بیمار بود و به شدت اظهار غم و اندوه مى‏کرد.امام علت آن را پرسید؟ وى در پاسخ گفت: شش هزار درهم بدهکار هستم.آن حضرت فرمود : من بر عهده مى‏گیرم که این مبلغ را بپردازم.وى گفت: من بیم دارم که قبل از پرداخت بدهى خود از دنیا بروم.امام فرمود قبل از آنکه مرگت فرا رسد، وام تو را پرداخت خواهم کرد .پس آن حضرت پیش از آنکه مرگ او فرا رسد وام او را ادا کردند.

آنگاه که مروان دستور داد، فرزدق شاعر معروف از مدینه خارج شود، وى به خدمت امام حسین (ع) رسید.آن حضرت چهارصد دینار به او بخشید.یکى از حاضرین رو کرد به امام و گفت: به شاعرى فاسق بخشش مى‏کنى؟ فرمود: بهترین بخشش از مال آن است که با آن آبروى خود را نگاهدارى . رسول خدا (ص) به کعب بن زهیر بخشش فرمود. و درباره عباس بن مرداس فرمود: او را از من دور سازید، تا زبانش از بدگویى به من قطع گردد.

ابن عساکر در کتاب، تاریخ دمشق، آورده است که شخص فقیرى از اطراف به مدینه آمده بود .در حالى که قدم مى‏زد خود را به خانه حسین بن على (ع) رسانید.حلقه در را به صدا درآورد، و به گفتن شعر پرداخت:

لم یخب الیوم من رجاک و من

حرک من خلف بابک الحلقه

فأنت ذو الجود انت معدنه

ابوک قد کان قاتل الفسقه

امام حسین (ع) که به نماز ایستاده بود، با شنیدن صداى او نماز را کوتاه کرد، و خود را به مرد عرب رسانید.همین که در را گشود، مردى را مشاهده کرد که فقر و ناتوانى در چهره‏اش نمایان بود.پس بازگشته قنبر را صدا زد و از وى پرسید: از پول مخارج خانه چقدر نزد تو موجود است؟ قنبر گفت: اى فرزند رسول خدا، دویست درهم باقى مانده که آن هم به امر شما مى‏بایست بین افراد خانواده شما تقسیم کنم.سپس فرمود، آن را نزد من بیاور تا به آنکه از دیگران سزاوارتر است بپردازیم.بدین ترتیب، هر چه بود به شخص فقیر بخشید و اشعارى به شرح زیر بگفت:

خذها فانی الیک معتذر

و اعلم بأنی علیک ذو شفقه

لو کان فی سیرنا الغداة عصا

کانت سمانا علیک مندفقه

لکن ریب الزمان ذو نکد

و الکف منا قلیلة النفقه

مرد اعرابى پس از گرفتن عطاى امام بى درنگ اشعارى سرود و گفت:

مطهرون نقیات جیوبهم

تجری الصلوة علیهم اینما ذکروا

و أنتم أنتم الأعلون عندکم

علم الکتاب و ما جاءت به السور

من لم یکن علویا حسین تنسبه

فماله فی جمیع الناس مفتخر

اما خبرى را که در کتاب، لواعج الاشجان، از این بخشش ذکر کرده‏ایم با این خبر متفاوت بوده و در این جا مشخص نیست که روایت مزبور از چه منبعى آورده شده است به این ترتیب در روایت مزبور آمده است که: امام (ع) از قنبر پرسید، آیا از مال حجاز چیزى برجاى مانده؟ قنبر گفت: بلى چهار هزار دینار.آن حضرت پس از آنکه دو بیت شعر بخواند، مبلغ مزبور را با اضافه کردن چیزى بر آن به مرد اعرابى بخشید.برخى نیز اشعار مزبور را به ابو نواس نسبت داده‏اند که در مدح امام رضا (ع) سروده است.و الله اعلم.

روزى ابو عبد الرحمن عبد الله بن حبیب سلمى به یکى از فرزندان امام حسین (ع) سوره حمد را بیاموخت.همین که وى این سوره را براى پدر خود بخواند، آن حضرت به ابو عبد الرحمن هزار دینار و هزار جامه نو عطا کرد، و دهانش را پر از در ساخت، و آنگاه که علت این امر را از وى جویا شده و گفتند، در برابر این کار چگونه بخشش مى‏کنى؟ ، امام (ع) گفت: آنچه را که من به وى بخشیدم، در برابر این امر یعنى تعلیم سوره حمد بسیار ناچیز است.آنگاه شعرى سروده و گفت:

اذا جادت الدنیا علیک فجد بها

على الناس طرا قبل ان تتفلت

فلا الجود یفنیها اذا هی اقبلت

و لا البخل یبقیها اذا ما تولت

روزى کنیزى بر امام حسین (ع) وارد شد و دسته گلى به وى هدیه کرد.پس آن حضرت، فرمود: تو در راه خداى تعالى آزادى.یکى از حاضرین گفت: چگونه است که در برابر دسته گلى ناچیز، کنیزى را آزاد مى‏سازى؟ ، آن حضرت فرمود: این روشى است که خدا ما را بر آن تربیت کرده است، چنان که در قرآن کریم خداى تعالى مى‏فرماید: (و اذا حییتم بتحیة فحیوا باحسن منها او ردوها) (1)

و بهترین هدیه براى این کنیز آزادى وى بود.

مردى اعرابى به خدمت آن حضرت آمد و گفت: اى فرزند رسول الله (ص) دیه کاملى بر عهده من است و قادر به پرداخت آن نیستم.پیش خود گفتم، باید نزد کسى بروم که در میان مردم از همه کریم‏تر باشد، و کسى را بالاتر از اهل بیت رسول الله (ص) نیافتم.حضرت فرمود:

اى برادر عرب من سه موضوع از تو مى‏پرسم چنانچه یک پرسش را جواب گفتى، یک سوم آن را به تو مى‏بخشم.اگر دو سؤال را پاسخ دهى دو سوم مال را خواهى گرفت و اگر هر سه را جواب گفتى تمام آن را اعطا خواهم کرد.مرد اعرابى گفت، اى فرزند رسول خدا چگونه روا باشد که شخصى همانند شما که خود اهل علم و فضیلت هستید، از فردى مانند من سؤال کند.امام (ع) فرمود، از جد خود رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: المعروف بقدر المعرفة: نیکى و بخشش بایستى به اندازه معرفت و شناسایى هر کس انجام گیرد.

مرد عرب گفت، هر چه خواهید بپرسید.چنانچه بدانم جواب خواهم گفت، و اگر ندانم از شما فرا مى‏گیرم و همه نیروها از آن خداست.

حضرت فرمود، افضل اعمال چیست؟

اعرابى عرض کرد، ایمان به خداوند.

ـ چه چیز، مردم را از هلاکت رهایى مى‏بخشد؟

ـ توکل و اعتماد بر خداى تعالى.

ـ زینت آدمى در چیست؟

ـ دانشى که همراه با حلم و بردبارى باشد.

امام (ع) فرمود، چنانچه به این فضیلت دست نیابد؟

وى پاسخ داد، مالى که توأم با مروت و جوانمردى باشد.

فرمود، چنانچه از این زینت نیز محروم باشد؟ عرض کرد، فقر و پریشانى، همراه با صبر و شکیبایى.فرمود، اگر این صفت در وجود وى نباشد؟ مرد عرب گفت، در این صورت، صاعقه‏اى از آسمان فرود آید و او را بسوزاند، که شایسته بیش از آن نیست.

پس حضرت بخندید و کیسه‏اى که هزار دینار داشت همراه با انگشترى خود که ارزش نگین آن به دویست درهم مى‏رسید به وى عطا کرد و به او فرمود: هزار دینار براى اداى قرض خود و دویست درهم را براى هزینه زندگى خود صرف کن.

مرد اعرابى آنها را بگرفت در حالى که این آیه را تلاوت مى‏کرد: (الله اعلم حیث یجعل رسالته)، خدا بهتر داند که پیغمبرى خود را چگونه قرار دهد.

در، تحف العقول، آمده است که: مردى به خدمت امام حسین (ع) آمد و از وى کمک خواست.آن حضرت به وى گفت، سؤال تنها در سه مورد ممکن است جایز باشد، و آن به وقتى است که وام سنگینى بر عهده شخص بوده یا بسیار فقیر باشد و دیگر در موقعى که شخص دیه‏اى را بر عهده گرفته است.

و نیز در کتاب مزبور آمده است که: مردى از انصار به ملاقات امام (ع) آمد و درخواست حاجت کرد.حضرت فرمود، اى مرد انصارى به خاطر بیان حاجت آبروى خود را مریز.نیاز خود را در نامه‏اى بنویس و براى من بفرست.انشاء الله خواسته تو را بر خواهم آورد.مرد سائل در نامه‏اى حاجت خود را به این شرح بیان داشت:

اى ابا عبد الله، من به فلان شخص پانصد دینار بدهکارم و او همچنان درخواست طلب خود را دارد.از او بخواهید به من فرصت دهد تا گشایشى در کارم پیدا شود.

همین که امام حسین (ع) نامه او را بخواند به خانه رفت و کیسه‏اى که محتوى هزار دینار بود، بیاورد و به وى بخشید و فرمود: پانصد دینار براى اداى قرض خود و پانصد دینار دیگر را در جهت مخارج زندگى خود استفاده کن.در نظر داشته باش که به هنگام اظهار حاجت جز به سه کس مراجعه مکن.: مردى که به دین معتقد، یا جوانمرد و با مروت و یا داراى حسب و نسب باشد.اما شخص دیندار با توجه به دین خود تو را از انجام خواسته‏ات محروم نمى‏سازد.و آن کس که داراى مروت و جوانمردى است خود شرم دارد که نیاز تو را انجام ندهد.و آنکه داراى اصل و نسب باشد، به این امر آگاهى دارد که تو به اراده خود جهت بیان حاجتى آبروى خود را از دست نمى‏دهى.از این رو در حفظ آبروى تو مى‏کوشد و حاجت تو را برآورده مى‏سازد .

بخارى در کتاب صحیح خود و دیگران آورده‏اند که اسامة بن زید خدمتکار خود را که نامش حرمله بود، از مدینه به کوفه روانه ساخت تا از على (ع) بخواهد که مقدارى از مال براى او ارسال دارد، و به وى گفت: مسلما از تو مى‏پرسد که چرا با او همکارى نکرده‏ام.به او بگو، هر چند که من مایل به همراهى با شما بودم، اما در عین حال معتقد نبودم که در جنگ شرکت داشته باشم.امیر المؤمنین عذر او را نپذیرفت و از بخشش به او خوددارى کرد.پس حرمله نزد امام حسن (ع) و امام حسین (ع) و عبد الله بن جعفر رفت.آنان خواسته او را انجام دادند و مبلغ زیادى به او بخشیدند.

اما طبق نوشته ابن حجر در کتاب فتح البارى که در شرح بر صحیح بخارى تالیف گردیده، چنین است که: علت عدم شرکت اسامه در جنگهاى على (ع) این بود که وى اعتقادى به نبرد با مسلمین نداشت.از این رو امیر المؤمنین که دید وى در جنگ شرکت نکرده، از یارى با او خوددارى کرد.امام فرزندان آن حضرت، و عبد الله بن جعفر از اموال خود به او اعطا کردند تا رهسپار مدینه شود.

به نظر نگارنده، عذر خواهى اسامه قابل قبول نخواهد بود، زیرا که خداى تعالى در قرآن کریم مى‏فرماید: ( فقاتلوا التى تبغى حتى تفی‏ء الى امر الله ) ، با آنکه تجاوز مى‏کند جنگ کنید تا به فرمان خدا باز آید.

پس بدین جهت که اسامه از یارى و نصرت با على (ع) خوددارى کرده و از فرمان او سر باز زده بود شایسته بود که از آن حضرت شرم مى‏کرد و کمک مالى از بیت المال مسلمین نمى‏خواست .حتى در برخى روایات آمده است که وى اصولا با امام (ع) بیعت نکرد، و چنانچه این روایت که امیر المؤمنین (ع) از پرداخت مال به وى امتناع کرده درست باشد، خود امرى کاملا صحیح بوده و اسامه نیز بیش از این شایسته نبوده است.

اما کمک فرزندان على (ع) و عبد الله بن جعفر خود حاکى از کرم و بخشش بنى هاشم و روح بزرگوارى آنهاست که همواره هر عمل ناروایى را با نیکى و احسان جبران مى‏کردند.و هر چند که اسامه شایسته کمک نبود و على (ع) نیز از این امر خوددارى کرد، اما آنان در عوض طبق شیوه کریمانه‏اى که در خاندان رسالت وجود دارد از دارایى خود به جبران این امر به کمک وى پرداختند.

احمد بن سلیمان بن على بحرانى در کتاب، عقد اللآن فى مناقب الآل، مى‏نویسد: چنین اتفاق افتاد که روزى امام حسین (ع) پس از رحلت برادر خود امام حسن (ع) در مسجد جدش رسول الله (ص) حضور یافته بود.در یک گوشه عبد الله بن زبیر، و در گوشه دیگرى عتبة بن ابى سفیان نیز نشسته بودند.ناگاه مردى عرب که بر شترى سوار بود به نزدیک مسجد رسیده، شتر خود را بست و وارد مسجد شد.ابتدا نزد عتبة بن ابى سفیان رفت.پس بر وى سلام کرد و گفت، من پسر عموى خود را کشته‏ام و اکنون بایستى دیه او را بپردازم.آیا مى‏توانى مرا در این امر یارى و کمک دهى؟ عتبه رو کرد به خدمتکار خود و گفت، صد درهم به وى بپرداز.مرد عرب گفت، این پول کافى نیست و من دیه کامل مى‏خواهم.پس او را ترک کرده، به سراغ عبد الله بن زبیر رفت و آنچه را که براى عتبه گفته بود براى او نیز بیان داشت.عبد الله نیز به خدمتکار خود دستور داد دویست درهم به وى پرداخت کند.اما مرد عرب ماجراى خود را تکرار کرد و گفت، من دیه تمام مى‏خواهم این مبلغ کافى نیست و او را ترک کرد.

سپس خود را به امام حسین (ع) رسانید و پس از سلام گفت: اى فرزند رسول خدا، من پسر عم خود را کشته‏ام و اینک از من مطالبه دیه دارند.آیا مى‏توانید پول آن را به من اعطا کنید؟ پس حسین بن على (ع) به وى گفت: ما خاندانى هستیم که به اندازه شناسایى و آگاهى هر کس بخشش مى‏کنیم.

مرد عرب گفت، هر چه مى‏خواهید از من بپرسید؟ امام حسین (ع) فرمود، اى اعرابى راه رهایى از هلاکت چیست؟

مرد عرب پاسخ داد، توکل بر خداى عز و جل.

ـ همت چیست؟

ـ اتکا به خداوند.

در اینجا امام حسین (ع) سؤالات دیگرى از اعرابى کردند و او نیز پاسخ داد.

آنگاه امام (ع) دستور داد ده هزار درهم براى پرداخت دیه او و ده هزار درهم نیز براى گشایش حال و رفع مشکلات و مخارج خانواده‏اش به اعرابى بپردازند.

پس مرد عرب بى‏درنگ به سرودن اشعارى به این شرح پرداخت:

طربت و ما هاج لی معبق

و لا لی مقام و لا معشق

و لکن طربت لآل الرسول

فلذ لی اشعر و المنطق

هم الاکرمون هم الانجبون

نجوم السماء بهم تشرق

سبقت الانام الى المکرمات

فقصر عن سبقک السبق

بکم فتح الله باب الرشاد

و باب الفساد بکم مغلق

مهربانى و احسان امام حسین (ع) نسبت به فقرا و مساکین

در واقعه کربلا هنگامى که آثار زخم را بر دوش آن حضرت مشاهده کردند از امام زین العابدین (ع) علت آن را جویا شدند.امام فرمود: پدرم، همواره انبانى از غذا بر دوش خود مى‏کشید و به منزل بیوه زنان و یتیمان و مساکین مى‏رسانید.

تواضع و فروتنى امام

روزى امام (ع) بر گروهى از فقرا گذشت که تکه نانهایى بر عبایى نهاده و مى‏خوردند.آن حضرت بر آنها سلام کرد.آنان از وى خواستند که با آنها هم سفره شود.امام دعوتشان را پذیرفت، و در کنار آنها نشست و گفت: چنانچه نانى که مى‏خورید، صدقه نبود، من هم با شما همغذا مى‏شدم.آنگاه آنها را به خانه خود دعوت کرد.همین که به خانه رسیدند، به آنها غذا و لباس و مبلغى پول داد.

ابن عساکر در تاریخ دمشق آورده است که: امام (ع) روزى بر عده‏اى از مسکینان گذشت که در کلبه‏اى نشسته و چیزى مى‏خوردند.از امام حسین (ع) دعوت کردند که با آنها در غذا شرکت کند.آن حضرت دعوتشان را پذیرفت و گفت خداوند متکبران را دوست ندارد.پس از خوردن غذا، امام رو کرد به آنها و گفت: من دعوت شما را پذیرفتم.اکنون نوبت شماست.آنان نیز پذیرفتند و به خانه امام رفتند.آن حضرت به خدمتکار خود رباب دستور داد هر چه در خانه اندوخته دارند به آنان ببخشد.

حلم امام

یکى از غلامان امام (ع) کار ناروایى را مرتکب شده که مستوجب کیفر گردیده بود.آن حضرت دستور داد وى را تازیانه بزنند.وى گفت اى مولاى من، خداوند مى‏فرماید: و الکاظمین الغیظ

امام او را عفو کرده، گفت، او را رها کنید.

غلام آیه مزبور را ادامه داده گفت:

و العافین عن الناس،

امام (ع) گفت، از گناه تو گذشت کردم.

باز هم غلام در ادامه آیه گفت:

و الله یحب المحسنین،

در اینجا امام (ع) فرمود:

( انت حر لوجه الله ) تو را به خاطر خدا آزاد کردم، و ادامه داده گفت: از این پس آنچه را که به تو بخشش مى‏کردم دو برابر خواهد شد.

******************************

**********************************************************

******************************

تواضع امام (ع)

ابن اثیر در کتاب اسد الغابه مى‏نویسد:

« کان الحسین رضى الله عنه فاضلا کثیر الصوم و الصلوة و الحج و الصدقة و افعال الخیر جمیعها »

حسین (ع) بسیار روزه مى‏گرفت و نماز مى‏گذارد و به حج مى‏رفت و صدقه مى‏داد و همه‏ى کارهاى پسندیده را انجام مى‏داد.شخصیت حسین بن على (ع) آنچنان بلند و دور از دسترس و پر شکوه بود که وقتى با برادرش امام مجتبى (ع)، پیاده به کعبه مى‏رفتند، همه‏ى بزرگان و شخصیت‏هاى اسلامى باحترامشان از مرکب پیاده شده، همراه آنان راه پیمودند.

احترامى که جامعه براى حسین (ع) قائل بود بدان جهت بود که او با مردم زندگى مى‏کرد ـ از مردم و معاشرتشان کناره نمى‏جست ـ با جان جامعه هماهنگ بود، چونان دیگرها از مواهب و مصائب یک اجتماع برخوردار بود و بالاتر از همه ایمان بى تزلزل او به خداوند او را غمخوار و یاور مردم ساخته بود.

و گرنه، او نه کاخ‏هاى مجلل داشت و نه سربازان و غلامان محافظ و هرگز مثل جباران راه آمد و شد را به گذرش بر مردم نمى‏بستند و حرم رسول الله (ص) را براى او خلوت نمى‏کردند ...این روایت یک نمونه از اخلاق اجتماعى اوست، بخوانیم:

روزى از محلى عبور مى‏فرمود، عده‏اى از فقرا بر عباهاى پهن شده‏اشان نشسته بودند و نان پاره‏هاى خشکى مى‏خوردند، امام حسین (ع) مى‏گذشت که تعارفش کردند و او هم پذیرفت، نشست و تناول فرمود و آنگاه بیان داشت:

ان الله لا یحب المتکبرین.

خداوند متکبران را دوست نمى‏دارد.

سپس فرمود: من دعوت شما را اجابت کردم، شما هم دعوت مرا اجابت کنید.آنها هم دعوت آن حضرت را پذیرفتند و همراه جنابش به منزل رفتند، حضرت دستور داد هر چه در خانه موجود است به ضیافتشان بیاورند، و بدین ترتیب پذیرایى گرمى از آنان به عمل آمد و نیز درس تواضع و انسان دوستى را با عمل خویش به جامعه آموخت.

شعیب بن عبد الرحمن خزاعى مى‏گوید:

چون حسین بن على (ع) به شهادت رسید، بر پشت مبارکش آثار پینه مشاهده کردند علتش را از امام زین العابدین (ع) پرسیدند، فرمود: این پینه‏ها اثر کیسه‏هاى غذایى است که پدرم شبها به دوش مى‏کشید و به خانه‏ى زنهاى شوهر مرده و کودکان یتیم و فقرا مى‏رسانید.

شدت علاقه امام حسین (ع) را به دفاع از مظلوم و حمایت‏از ستم دیدگان مى‏توان در داستان ارینب و همسرش عبد الله بن سلام دریافت، که اجمال و فشرده‏اش را در اینجا متذکر مى‏شویم :

یزید به زمان ولایت عهدى، با اینکه همه نوع وسائل شهوترانى و کام جوئى و کامروایى از قبیل پول، مقام، کنیزان رقاصه و...در اختیار داشت چشم ناپاک و هرزه‏اش را به بانوى شوهردار عفیفى دوخته بود.

پدرش معاویه به جاى اینکه در برابر این رفتار زشت و ننگین عکس العمل کوبنده‏اى نشان دهد، با حیله‏گرى و دروغ پردازى و فریبکارى، مقدماتى فراهم ساخت تا زن پاکدامن مسلمان را از خانه‏ى شوهر جدا ساخته به بستر گناه آلوده‏ى پسرش یزید بکشاند.حسین بن على (ع) از قضیه با خبر شد در برابر این تصمیم زشت ایستاد و نقشه‏ى شوم معاویه را نقش بر آب ساخت و با استفاده از یکى از قوانین اسلام، زن را به شوهرش عبد الله بن سلام باز گرداند و دست تعدى و تجاوز یزید را از خانواده‏ى مسلمان و پاکیزه‏یى قطع نمود و با این کار همت و غیرت الهى‏اش را نمایان و علاقمندى خود را به حفظ نوامیس جامعه‏ى مسلمان ابراز داشت و این رفتار داستانى شد که در مفاخر آل على (ع) و دنائت و ستمگرى بنى امیه، براى همیشه در تاریخ به یادگار ماند.

علائلى در کتاب «سمو المعنى» مى‏نویسد: ما در تاریخ انسان به مردان بزرگى برخورد مى‏کنیم که هر کدام در جبهه و جهتى عظمت و بزرگى خویش را جهانگیر ساخته‏اند یکى در شجاعت، دیگرى در زهد، آن دیگر در سخاوت، و...اما شکوه و بزرگى امام حسین (ع) حجم عظیمى است که ابعاد بى نهایتش هر یک مشخص کننده‏ى یک عظمت فراز تاریخ است، گویا او جامع همه‏ى والایى‏ها و فرازمندى‏هاست.

آرى مردى که وارث بى کرانگى نبوت محمدى است، مردى که وارث عظمت عدل و مروت پدرى چون حضرت على (ع) است و وارث جلال و درخشندگى فضیلت مادرى چون حضرت فاطمه (ع) است، چگونه نمونه‏ى برتر و والاى عظمت انسان و نشانه‏ى آشکار فضیلت‏هاى خدایى نباشد.

درود ما بر او باد که باید او را سمبل اعمال و کردارمان قرار دهیم.

امام حسین (ع) و حکایت زیستنش و شهادتش و لحن گفتارش و ابعاد کردارش نه تنها نمونه‏ى یک بزرگ مرد تاریخ را براى ما مجسم مى‏سازد، بلکه او با همه‏ى خویشتن، آیینه‏ى تمام نماى فضیلت‏ها، بزرگ منشى‏ها، فداکاریها، جان بازى‏ها، خداخواهى‏ها و خدا جویى‏ها مى‏باشد، او به تنهایى مى‏تواند جان را به لاهوت راهبر باشد و سعادت بشریت را ضامن گردد.

بودن و رفتنش، معنویت و فضیلت‏هاى انسان را ارجمندنمود.

******************************

**********************************************************

******************************

فضایل و مناقب حضرت (ع)

امام حسین (ع) در سایه عنایت و تربیت رسول الله (ص)، فصیح‏ترین مرد عرب قرار گرفت.پدرش امیر المؤمنین (ع)، کسى که سخن او پس از پیامبر (ص) بالاتر از کلام مخلوق و پایین‏تر از کلام خالق بود.مادرش فاطمه زهرا (س) که خود از چشمه نطق و بیان پدرش رسول خدا (ص) سیراب گشته بود.بنابراین جاى شگفتى نیست، که بگوییم هیچ کس در فصاحت و بلاغت به پایه آن حضرت نمى‏رسید.خطابه او در روز عاشورا که مصائب و مشکلات سراسر وجودش را احاطه کرده و غم و اندوه از هر سو وى را در تنگنا قرار مى‏داد، با این وصف هرگز نلرزید و اضطراب و پریشانى به خود راه نداد، و این خود نشانگر آن است که بیان او فصیح‏تر و سخن او بلیغ‏تر از هر کس بوده است، و در اجتماع مردم کوفه با دلى قوى و قلبى ثابت و بیانى گویا به سخن پرداخت، چنان که گویى بیانش چون سیلى است خروشان که دشمن را از پا در مى‏آورد.سخنى که در بلاغت و رسایى کلام تا آن زمان هرگز شنیده نشده و بعدا نیز شنیده نخواهد شد.تا آنجا که دشمن او با شنیدن سخنان کوبنده او مردم را از این امر بازداشت و گفت: واى بر شما .او فرزند همان پدر است.به خدا قسم، چنانچه یک بار دیگر بدین ترتیب براى شما سخن بگوید، هرگز قادر به آزار و یا محاصره او نخواهید بود.

قهرمان مبارزه با ظلم و ستم

امام حسین (ع) تنها قهرمانى است که در مبارزه با ستم و مقاومت در برابر ظلم و آسان شمردن مرگ در راه حق و عزت و شرافت انسانى گوى سبقت را از دیگران ربوده است، و درباره او ضرب المثلها ساخته و در یاد او قهرمانانى به وجود آمده است.در بزرگى و بلندى مقام والاى او، کتابها طبع و نشر شده و خطابه‏ها ایراد گردیده و اشعار بسیارى سروده‏اند.

او بزرگ مردى است که هر فرد آزاده‏اى که داراى همتى بلند باشد و در هر عصر و زمان بخواهد در برابر ظلم و بیدادگرى ایستادگى کند شایسته است که از آن حضرت پیروى نماید و در مکتب وى درس زندگى بیاموزد، و آن کس که از ذلت و خوارى گریزان و پذیراى ظلم و ستم نیست مى‏بایست در جاده آن حضرت گام سپارد.

فداکارى و از خود گذشتگى امام حسین (ع) چنان بود که عقول را به حیرت واداشت و دلها را به دهشت انداخت و نفوس بشرى را از خود بى خود ساخت و قلبها را اسیر خود کرد.

کدام قهرمانى را مى‏شناسید که در بزرگى و بلندى مقام و در مبارزه با ستم این گونه در برابر ظلم بایستد و هرگز سستى به خود راه ندهد.کدام بزرگ‏مردى را سراغ دارید که این چنین عقول و ارواح و قلوب جهانیان را مسخر خود سازد.در میان ملل جهان هرگز همانند او و حتى مشابه این پیشواى بزرگ دیده نشده است.

چنان که مى‏بینیم، در قرنهاى عدیده و نسلهاى متوالى عظمت امام حسین بن على (ع) جهانیان را به شگفتى و حیرت واداشته، تا آنجا که نداى الهى او همچنان جاوید و سرمدى باقى مانده است.او که به تاریخ مبارزه و جهاد مردان حق جلوه ابدى و شکوه جاودانى بخشید، از بیعت با یزید بن معاویه امتناع ورزید، بدین علت که وى را مردى میگسار و سرگرم کنیزان و رامشگران و بازى با میمونها مى‏دانست و امام معتقد بود کسى که به کفر و الحاد تظاهر کند و دین را مورد تحقیر و تمسخر قرار دهد، هرگز شایسته حکومت بر مسلمانان نخواهد بود.چنان که به مروان بن حکم مى‏فرماید: زمانى که امت اسلامى به این مصیبت گرفتار آید و مردى چون یزید حکومت مسلمین را در دست گیرد با اسلام باید خداحافظى کرد، و در جاى دیگر به برادر خود محمد بن حنفیه مى‏گوید:

به خدا سوگند، چنانچه در تمام جهان براى من هیچ گونه جایگاه و پناهگاهى وجود نداشت، باز هم اعلام مى‏کردم که زیر بار بیعت با یزید بن معاویه نخواهم رفت.

ذکر این نکته لازم است که آن حضرت، موقعى این سخن را بیان داشت که اگر با یزید بیعت مى‏کرد، امکانات فراوان و لذایذ بى‏شمارى در اختیارش قرار مى‏دادند و به تعظیم و تکریم وى مى‏پرداختند.ایادى حکومت وى را گرامى مى‏داشتند و هرگز با اراده و فرمان او مخالفت نمى‏کردند، و این، بدان جهت بود که یزید، به مقام و منزلت او در میان مسلمین به خوبى آگاه بود.از یک سو از مخالفت با او به شدت در هراس بود، و از سوى دیگر هشدار معاویه که قبلا به فرزند خود یزید درباره امام حسین (ع) داده و وى را از مخالفت با امام بر حذر داشته بود، او را نگران مى‏ساخت.

امام حسین بن على (ع) که بر تمام علایق و لذایذ حیات پانهاده و هدفش مبارزه با ظلم بود، از این امر امتناع ورزید و زیر بار بیعت با یزید نرفت و فرمود:

ما اهل بیت پیامبر و منبع وحى و رسالت هستیم و خاندان ما مرکز رفت و آمد فرشتگان است .خداوند ما را در آفرینش بر دیگران مقدم داشت، و ختم نبوت را در خانواده ما قرار داد .در حالى که یزید مردى فاسق و شرابخوار و قاتل است، و هرگز کسى همانند من با یک چنین فردى بیعت نخواهد کرد.

بدین ترتیب امام حسین (ع) با خانواده، همسر و فرزندان خود از مدینه خارج گشت و راه اصلى را در پیش گرفت.اهل بیت آن حضرت به وى گفتند، بهتر است از راه دیگرى حرکت کنید تا از دستیابى دیگران مصون باشید.امام (ع) از این امر خوددارى کرد.بزرگوارى او بالاتر از این بود که ناتوانى و هراسى از خود نشان دهد.پس در پاسخ آنها گفت: به خدا قسم، هرگز از راه اصلى خارج نخواهم شد، تا آنچه را که اراده خداوندى است انجام گیرد.

زمانى که حر بن یزید ریاحى در برابر امام حسین (ع) ایستاد و گفت: من به تو هشدار مى‏دهم، چنانچه جنگ را آغاز کنى، ما نیز مبارزه خواهیم کرد، و جان خود را از دست خواهى داد، آن حضرت قاطعانه پاسخ مى‏دهد و به وى خاطر نشان مى‏سازد که مرگ در راه حق و رسیدن به عزت و شرف از هر چیز آسان‏تر است، و ادامه داده به وى مى‏گوید: تو مرا به مرگ تهدید مى‏کنى.آیا کار شما بدینجا کشیده که به کشتن من اقدام کنید؟

باز هم مى‏گویم پاسخ من همان است که برادر اوس گفته است.به این ترتیب که وى تصمیم گرفت به یارى رسول الله ص برود.در این اثنا پسر عمویش وى را از کشته شدن بیم داد و گفت: به کجا مى‏روى؟ تو در این راه کشته خواهى شد.پس در پاسخ پسر عموى خود اشعارى به این شرح گفت:

سامضى و ما بالموت عار على الفتى

اذا ما نوى حقا و جاهد مسلما

اقدم نفسی لا ارید بقاءها

لتلقى خمیسا فی الوغى و عرمرما

فان عشت لم اندم و ان مت لم الم

کفى بک ذلا ان تعیش فترغما

به من مى‏گویید، مرو، اما خواهم رفت.مى‏گویید کشته مى‏شوم.مگر مردن براى یک جوانمرد ننگ است؟ مردن آن وقت ننگ است که هدف انسان پست باشد و بخواهد براى آقایى و ریاست کشته بشود که مى‏گویند به هدفش نرسید.اما براى آن کسى که به منظور اعلاى کلمه حق و در راه حق کشته مى‏شود که ننگ نیست.زیرا در راهى قدم برمى‏دارد که صالحین و بندگان شایسته خدا قدم برداشته‏اند.پس چون در راهى قدم برمى‏دارد که با یک آدم هلاک شده بدبخت و گناهکار مانند یزید مخالفت مى‏کند بگذار کشته بشود.

من جان خود را فدا مى‏کنم و هرگز بقاى آن را خواستار نیستم، و به زودى در میدان جنگ شرکت خواهم کرد.شما مى‏گویید کشته مى‏شوم یکى از این دو حال بیشتر نیست، یا زنده مى‏مانم یا کشته مى‏شوم.چنانچه زنده ماندم پشیمان نیستم و کسى نمى‏گوید، تو چرا زنده ماندى.و اگر در این راه کشته بشوم، احدى در دنیا مرا ملامت نخواهد کرد، اگر بداند که در چه راهى رفته‏ام.در حالى که براى بدبختى و ذلت تو کافى است که زندگى بکنى اما دماغت را به خاک بمالند.

حسین بن على (ع) فرمود: با صراحت مى‏گویم.وحشت و ترس از مرگ براى من هرگز معنى و مفهومى ندارد و به خاطر پایدار ماندن مبانى شرف و فضیلت و پیروز گرداندن حق و عدل چیزى را آسان‏تر از مرگ نمى‏یابم.

مرگ در راه عزت و شرف را حیات جاوید مى‏بینم و زندگى با ذلت و خوارى چیزى جز مرگ نخواهد بود.

و باز ادامه داده مى‏گوید: آن کس که مرا از کشته شدن بیم مى‏دهد چه خطا و اشتباه بزرگى مرتکب شده و چه گمان نابجایى دارد.شرافت و عزت و همت من بالاتر از آن است که با ترس و وحشت از مرگ تن به ذلت و خوارى دهم، و خود را از میدان مبارزه با ظلم و ستم دور سازم .و باز بدانها خاطر نشان مى‏سازد که بالاترین اقدامى که مى‏توانید انجام دهید کشتن من است، و من مى‏گویم، مرگ در راه خدا چه گوارا و شیرین است، اما نابودى مجد و بزرگوارى و عزت من، براى شما هرگز امکان پذیر نخواهد بود.پس بدین ترتیب مرا از کشته شدن چه باک؟

او کسى است که مى‏فرماید: «موت فی عز خیر من حیاة فى ذل»

مردن با عزت و شرافت از زندگى با ذلت به مراتب بهتر است.

از شعارهاى روز عاشوراى امام حسین (ع) در واقعه کربلا یکى این است:

الموت خیر من رکوب العار

و العار اولى من دخول النار

و الله من هذا و ذا جارى

مرگ بهتر از ننگ و ننگ نیز به مراتب بهتر از آتش است، خداوند بر هر یک از این دو ناظر خواهد بود.

و آنگاه که در کربلا وى را از هر طرف به محاصره درآورده و به او پیشنهاد مى‏کنند که تسلیم حکومت شود و بیعت با یزید را گردن نهد.وى با تندى مى‏گوید: به خدا قسم که من هرگز بیعت با یزید را نمى‏پذیرم.من هرگز نه دست ذلت به شما مى‏دهم و نه مانند بردگان فرار مى‏کنم.

آرى این حسین بن على است که مرگ را بر زندگى با ذلت ترجیح مى‏دهد، و براى رهایى از ننگ کشته شدن را انتخاب مى‏کند.او در مقابل لشگر دشمن مى‏ایستد و فریاد مى‏زند این زنازاده پسر زنا زاده (عبید الله زیاد) مرا بر سر دوراهى نگاه داشته است.مرگ یا ذلت.آیا من تن به ذلت بدهم؟ هیهات که ما زیر بار ذلت برویم! هرگز من تن به خوارى نمى‏دهم.خدا و رسول و کسانى که در دامانهاى پاکیزه تربیت یافته‏اند، پستى را نمى‏پسندند.دور باد ذلت از کسانى که صاحب روح منیع و بینى غیرتمندند.ما هرگز بندگى فرومایگان را بر قتلگاه کریمان و رادمردان اختیار نمى‏کنیم و مرجح نمى‏داریم.

امام حسین (ع) با فداکارى و جانبازى به سوى مرگ مى‏رود.فرزندان و کودکان و خانواده خود را همراه مى‏برد، تا با جانبازى و وفادارى به عهد خود از دین جدش با آغوشى باز و روحى بخشنده و گذشت و بى آنکه کمترین تردیدى به خود راه دهد، پاسدارى و نگهبانى کند.و چنان که گویى سخنش از دل برمى‏خیزد در برابر دشمن مى‏ایستد و مى‏گوید:

ان کان دین محمد لم یستقم الا بنفسى فیا سیوف خذینى

چنانچه دین محمد ص جز با کشتن من پایدار نمى‏ماند، پس اى شمشیرها بر فرق من فرود آیید .

مداینى مى‏گوید: موقعى که امام حسن (ع) با معاویه پیمان صلح را امضا کرد.امام حسین (ع) رو کرد به او و گفت: این قرار داد براى من سخت ناگوار است.بهتر آن بود که همان روش پدرم على (ع) را به اجرا در مى‏آوردى.تا آنجا که برادرم به ناچار به این امر تن در داد .و صلح با معاویه را پذیرفت.و من هرگز خوشنود نبوده و همانند کسى که بینى او را ببرند و او درد و رنج را تحمل کند، از برادر خود اطاعت و پیروى کردم و از جان و دل پذیرفتم .ابن ابى الحدید مى‏نویسد:

سرور آزادگان و قهرمان مبارزه با ظلم و ستم و تنها کسى که درس بزرگوارى و علو همت به همه انسانها بیاموخت، و در برابر زندگى توأم با ذلت، مرگ در سایه شمشیر را انتخاب کرد، ابو عبد الله حسین بن على بن ابى طالب (ع) بود.هر چند که به وى پیشنهاد کردند و گفتند که خود و یارانش در امان خواهند بود.اما او زیر بار این ذلت نرفت و ننگ را از خود دور ساخت.او با اینکه به خوبى مى‏دانست که ابن زیاد وى را نخواهد کشت.با این وصف بکوشید تا از دیدار با ابن زیاد، همراه با خوارى به شدت دورى جوید.و این تنها حسین بن على (ع) بود که زیر بار ستم نرفت و مرگ را برگزید.و من از یحیى بن زید علوى بصرى که خود عالمى وارسته بود شنیدم که مى‏گفت: اشعار ابى تمام که گویند درباره محمد بن حمید طائى سروده بایستى اذعان کرد که حسین بن على (ع) را در نظر داشته است:

و قد کان فوت الموت سهلا فرده

الیه الحفاظ المر و الخلق الوعر

و نفس تعاف الضیم حتى کأنه

هو الکفر یوم الروع او دونه الکفر

فأثبت فی مستنقع الموت رجله

و قال لها من تحت اخمصک الحشر

تردى ثیاب الموت حمرا فما اتى

لها اللیل الا و هی من سند س خضر

ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه نیز آورده است:

کدام قهرمانى را مى‏شناسید که همانند حسین بن على (ع) این گونه از خود شجاعت و شهامت نشان داده باشد.چنان که درباره‏اش گفته‏اند، در واقعه کربلا آنگاه که همه برادران و فرزندان و یاران خود را از دست داد، با این وصف چون شیر مى‏غرید و سواران نامى را به خاک هلاکت مى‏انداخت.کدام قهرمانى را مى‏شناسید که اندکى زیر بار ستم نرفته باشد و همانند او در برابر ستمگران تسلیم نگردد.و با اینکه به وى امان دادند، باز هم جهت نابودى ستم و ستمگران در میدان نبرد بر دشمن بتازد.فرزندان و برادران و یاران خود را در این راه فدا کند، و سرانجام خود نیز به شهادت برسد.

حسین بن على (ع) بزرگ مردى است که باید قوم عرب وى را پیشواى خود قرار دهند و همه کس درس شهامت و مبارزه با ظلم را از آن حضرت بیاموزند.

شجاعت امام حسین (ع)

اما درباره شجاعت و دلیرى امام حسین (ع) همین بس که نه تنها تا کنون نظیر آن از هیچ سردار جنگى و هیچ قائد و پیشوایى دیده نشده بلکه در آینده و الى الابد نیز دیده نخواهد شد.

او کسى بود که در میدان نبرد همچنان با پایدارى و استقامت به مبارزه پرداخت و در نبردى عظیم با ظلم و کفر و تحمل رنج و ناراحتى بسیار دشمن را نابود ساخت و سرانجام خود نیز به شهادت رسید.برخى از راویان درباره او گفته‏اند: در بلندى مقام و شخصیت انسانى در هیچ دوره و زمانى مانند حسین بن على (ع) دیده نشده است.وى با اینکه فرزندان و خاندان و یارانش به شهادت رسیده و از هر سو درمانده گشته بود، با این وصف خود با قلبى استوار و روحى قوى و شهامتى بى نظیر جنگ را ادامه مى‏داد.به خدا قسم هرگز در گذشته و حال همانند او دیده نشده است.

هر چه افراد دشمن وى را محاصره مى‏کردند و کار را بر او سخت‏تر مى‏ساختند، او نیز با شمشیر بران خود از چپ و راست به آنان هجوم مى‏برد و بر قلب دشمن مى‏تاخت، چنان که گویى همه آنها چون گوسفندانى از برابر آن حضرت مى‏گریختند او بر صفوف دشمن حمله مى‏برد، و آنها نیز همچون دسته‏هاى ملخ به اطراف میدان نبرد مى‏گریختند.

او بود که در لحظات پایان جنگ در حالى که سراسر بدنش مجروح گشته و از اسب بر زمین افتاده بود، باز هم با پاى پیاده همچون سوارى شجاع نبرد را ادامه و افراد دشمن را به شدت در فشار و سختى قرار داد و پهلوانان را ناتوان ساخت.در این اثنا رو کرد به سپاه دشمن و گفت: آیا این همه جمعیت سزاوار است که بر یک نفر حمله برید؟

اوست که در لحظات بین مرگ و زندگى، چنان بیم و هراسى در میان پهلوانان انداخت، و آنگاه که خولى، تصمیم گرفت که سر مبارک آن حضرت را از تن جدا سازد، ترس و وحشت وى را فرا گرفت و لرزه بر اندامش افتاد و ضعف و ناتوانى بر وجودش مستولى شد.

شاعر معروف، سید حیدر حلى درباره او چنین مى‏گوید:

عفیرا متى عاینته الکماة

یحتطف الرعب الوانها

فما اجلت الحرب عن مثله

قتیلا یجبن شجعانها

امام حسین (ع) تنها کسى است که هرگونه رنج و مصیبت را با شکیبایى و صبر تحمل کرد و در برابر نیزه‏ها و شمشیرها و خنجرها بایستاد.زره آن حضرت از شدت پرتاب تیرها همچون پوست خار پشت گشته بود، تا آنجا که گویند یکصد و بیست نیزه بر لباس آن حضرت وجود داشت و بر بدن مطهرش سى و سه تیر و سى و چهار زخم در اثر ضربت شمشیر دیده مى‏شد.

******************************

**********************************************************

******************************

نامه امام (ع) و معاویه

ابن قتیبه در کتاب، الامامة و السیاسة، و کشى در کتاب، الرجال، آورده‏اند:

مروان بن حکم در حالى که از طرف معاویه حاکم مدینه بود، نامه‏اى خطاب به معاویه به این شرح ارسال داشت.اما بعد، چنان که عمرو بن عثمان به من اطلاع داده، گویا عده‏اى از مردان اهل عراق و گروهى از بزرگان حجاز با حسین بن على در رفت و آمد هستند، و من هرگز در این مورد در امان نخواهم بود.با تحقیق و بررسى براى من معلوم گردیده که وى در این اندیشه است که با حکومت مخالفت ورزد.از نظر خود در این مورد مرا مطلع ساز.

پس معاویه در پاسخ مروان نامه‏اى به این شرح برایش ارسال داشت.نامه تو را دریافت کردم و از امر حسین بن على در این مورد اطلاع یافتم.من به تو سفارش مى‏کنم که هرگز در هیچ امرى وى را مورد اعتراض قرار ندهى.تا آنگاه که او با تو کارى نداشته و بر حکومت ما اعتراضى نکند تو نیز از این امر خوددارى کن، و تا موقعى که او بر بیعت خود با ما پایبند باشد و بر حکومت ما اعتراضى نکند تصمیم نداریم که به آزار او بپردازیم.از این رو مراقب اعمال او باش و در عین حال سعى کن که بین تو و او نزاعى پیش نیاید.

معاویه نامه‏اى به حضور امام (ع) ارسال داشت و گفت:

اما بعد، از شما گزارشهایى به من مى‏رسد، که چنانچه درست باشد، هرگز سزاوار نیست به شما نسبت داده شود، و من تو را از این امر بر حذر مى‏دارم.به خدا سوگند، آن کس که پیمانى را امضا مى‏کند، و قرارى را به میان مى‏گذارد شایسته است به پیمان و قرار خود پایدار بماند، و در میان مردم از لحاظ شرافت و بزرگوارى و وفاى به عهد و پیمان چه کسى را بالاتر از تو مى‏توان یافت.مقام و منزلت تو در نزد خداوند، سزاوار آن است که در پیمانها ثابت و استوار و به عهد خدا وفادار باشى.پس بدان هر موقع که بر ضد من اقدام کنى، من نیز تو را انکار خواهم کرد و از هر راهى به من حمله آورید، از همان راه تو را هدف حمله خود قرار خواهم داد.از این رو از ایجاد اختلاف و آشوب در میان این امت بپرهیز و زنهار، مگذار که با دست تو جنگى به وجود آید و خونى ریخته شود.تو که مردم را به خوبى آزمایش کرده‏اى، بنابراین درباره خودت و دین و امت محمد (ص) بیندیش و از فتنه‏ها اجتناب کن، و به گفتار سفها و مردم جاهلى که فتنه و آشوب را دوست مى‏دارند گوش مدار.

همین که امام حسین (ع) نامه معاویه را دریافت کرد در پاسخ نامه‏اى به این شرح براى معاویه ارسال داشت.

اما بعد، نامه‏ات به دستم رسید.نوشته بودى که درباره ما گزارشات نامطلوبى دریافت کرده‏اى و گفته‏اى که به نظر تو این گونه اعمال را براى من سزاوار نمى‏دانى.و یادآورى کرده‏اى که تنها خداى تعالى مردم را به نیکیها راهنمایى کرده و پشتیبان نیکى است.اما باید بدانى که این گزارشهاى نامطلوب و ناروا را مردمى دروغگو و کرنش کار و فرومایه به تو مى‏فرستند .همان مردمان تملق پیشه و سخن چین که میان مردم تفرقه و جدایى مى‏افکنند، این گمراهان فتنه‏گر براى تو دروغ گفته‏اند.نه مى‏خواستم تدارک جنگى با تو ببینم و نه در فکر قیامى علیه تو بودم.اما نه چنان پندارى که من از سکوت خود خوشنودم، بلکه در برابر حکومت باطل تو و ترک قیام و جهاد با تو از خداى خود بیم دارم.به هر حال هیچ‏گونه عذرى براى من باقى نمانده، و بایستى این حقیقت را براى تو و یارانت که حزب ستمکاران و دوستداران شیاطینند بازگو کنم.آیا تو قاتل حجر بن عدى برادر کنده و یاران نمازگزار او که خداى را پرستش مى‏کردند نیستى؟ ایشان با ستمکارى و بدعتهاى ناپسند مخالف بودند و امر به معروف و نهى از منکر مى‏کردند، و در راه حق از سرزنش و ملامت هراسى نداشتند.اما تو با شمشیر ستم و کینه ایشان را کشتى بعد از آنکه پیمانهاى محکم و استوار با آنان بستى و امان دادى .تو از خدا نترسیدى و پیمان او را سست شمردى و در کمال جرأت و جسارت آنان را به قتل رساندى؟

آیا تو قاتل عمرو بن حمق یار و مصاحب رسول خدا (ص)، آن بنده صالح که کثرت عبادت او را فرسوده و پیکرش را نحیف و رنگ از رخسارش برده بود نیستى؟ در حالى که امانش دادى و چنان عهد و پیمانها برایش بستى که اگر براى بزهاى وحشى بسته مى‏شد از قله کوهها به زیر مى‏آمدند .

اى معاویه آیا تو ادعا نکردى که زیاد پسر سمیه که در فراش عبید از قبیله ثقیف به دنیا آمده فرزند پدر تو است؟ گمان بردى که او پسر ابو سفیان است و او را برادر خود خواندى در حالى که پیغمبر (ص) فرموده است که هر طفل نوزادى متعلق به همان خانه و فراشى است که به دنیا مى‏آید و زناکار را جز سنگباران نصیبى نباشد.و تو عملا سنت رسول خدا (ص) را ترک گفتى و از روى گمراهى مطابق هوا و هوس خویش گام برداشتى.

آنگاه زیاد را بر اهل اسلام مسلط ساختى تا مردم را بکشد و دست و پا و گوش آنان را قطع کند و چشمها را از حدقه بیرون آورد و مردم را بر درختان خرما به دار آویزد.

رفتارت آنچنان وحشیانه و ناهنجار است که گویى اصلا از این امت نیستى و این امت را با تو ربطى نیست.

مگر تو قاتل حضرمیین آن مرد با ایمان نیستى که همین زیاد درباره او شرحى به تو نوشت و گفت حضرمیین پیرو على بن ابى طالب (ع) است و تو پاسخ دادى هر کس را که بر دین على است بکشد.او نیز فرمان تو را اطاعت کرد و دوستداران على را کشت.و جسد مطهرشان را مثله کرد.

مگر دین على همان دین پسر عمش رسول الله (ص) نیست، که امروزه تو به نام همین دین بر جاى پیامبر (ص) تکیه زده‏اى؟ اگر دین على و دین پیامبر نبود شرافت تو و پدرانت در همان زحمات طاقت فرساى بیابانگردى و کوچهاى زمستانى و تابستانى بود.

به هر حال آنچه باید بگویم گفتم.پس تو به خود و به دین خود و بر امت محمد (ص) بنگر.آگاه باش که کشانیدن این مردم به فتنه و فساد، خود بزرگترین گناه و سرپیچى از اوامر الهى است.و من فتنه‏اى را بزرگتر از اینکه تو بر این مردم حکومت کنى نمى‏بینم، و بزرگترین وظیفه‏اى که در برابر دین و امت محمد (ص) دارم این است که کار تو را آشکار کنم.پس اگر چنین کردم نزدیکى به خداست و اگر قصور کنم، از کوتاهى و قصور خود در پیشگاه الهى استغفار، و استمداد مى‏کنم که مرا ارشاد و رهبرى فرماید تا در کار و مهم خود موفق گردم.و نیز در نامه‏ات گوشزد کرده‏اى که اگر من برخیزم، تو هم برخواهى خواست.هر نقشه و حیله‏اى دارى به کار بند.اما آگاه باش که ضربات تو بر وجود من کارگر نیست، و مکر و حیله‏هاى تو بر من زیانى نیست و بر هیچ کس هم جز بر خودت ضرر نخواهى زد.تو بر مرکب جهل و نادانى سوار شده‏اى.از عهد بستن و عهد شکستن یاد کرده‏اى.بدان که خصلت پیمان شکنى و نقض عهد شیوه خاص توست.آن عهدها و پیمانها که با ما بستى به کدامین عهدت پایبند ماندى؟ تو امانها دادى و هم خویشتن امان نامه خود را به زیر پاى افکندى، و با کشتن این پاکمردان پیمان خود را شکستى و سوگندها و عهدها را زیر پا گذاشتى.بى آنکه این افراد با کسى سر جنگ داشته و یا کسى را کشته باشند آنان را بکشتى.آنها کشته شدند، بى آنکه کسى را کشته باشند.تنها گناهشان این بود که فضایل و حق ما را به عظمت یاد مى‏کردند.تو آنان را از بیم آنکه شورش و انقلاب کنند بکشتى، و در ریختن خون این مردان خدا چه زود شتاب کردى.چه بسا اگر آنان را نمى‏کشتى پیش از آنکه انقلابشان به ثمر برسد، مرگ تو مى‏رسید و یا آنها پیش از آنکه دست به کارى بزنند خود به خود به مرگ طبیعى مى‏مردند.اى معاویه تو را به قصاص بشارت مى‏دهم، و یقین داشته باش که حساب و کتاب در کار است و خداوند بزرگ هیچ امر کوچک و بزرگى را بدون حساب نخواهد گذاشت.

مردم بى‏گناه را تهمت زدى و بکشتن دادى و پاره‏اى از ایشان را از خانه‏هاى خود دور ساختى و به دیار غربت فرستادى و از مردم براى پسرت که جوانى شراب‏خوار و سگ باز بود به زور بیعت گرفتى.اما بدان که خداوند از این جنایات آگاه است، و فجایع تو را فراموش نخواهد کرد.چنان مى‏بینم که در تمام این احوال جز بر خودت هیچ کس را ضرر نرسانده‏اى و خود را به هلاکت مى‏افکنى.دین خود را از دست داده‏اى و به امت اسلام خیانت ورزیده‏اى و در امانت خیانت روا داشتى.از فرومایگان و سفیهان سخن شنیدى و به دلخواه آنان مردان پارسا و متقى را بیازردى.و السلام.

کشى مى‏گوید: معاویه که با خواندن نامه امام حسین (ع) در اندیشه فرو رفته بود گفت: از نامه او چنین برمى‏آید که وى حقد و کینه شدیدى در دل دارد و من تا کنون نمى‏دانستم.پسرش یزید رو کرد به او و گفت: چرا وى را پاسخ نمى‏گویى، و ادامه داده گفت: نامه او را طورى بنویس که موجب تحقیر وى گردد و اعمال ناپسند پدرش را نیز براى او بیان کن.

در این اثنا عبد الله بن عمرو بن عاص نیز وارد شد.معاویه نامه را به دست عبد الله سپرد و گفت: مى‏دانى، حسین بن على براى من چه نوشته است؟ بگیر و بخوان.عبد الله بن عمرو بن عاص نیز پس از مطالعه نامه جهت خوشایند معاویه رو کرد به او و گفت: پس چرا نامه تحقیر آمیزى براى او نمى‏نویسى.در اینجا یزید به پدرش گفت: ملاحظه کردید که نظر عبد الله نیز همان است که من گفتم.معاویه خنده‏اى سر داد و گفت، شما هر دو اشتباه کرده‏اید.آیا درست است که من على را مورد انتقاد و سرزنش قرار دهم؟ من هرگز این کار را صحیح نمى‏دانم.به نظر من سزاوار نیست که به این چنین اعمال دست زنم و به ناحق به سرزنش و عیبجویى کسى بپردازم و اعمالى را انجام دهم که خوشایند مردم نیست.من به این حقیقت واقف شده‏ام که چنانچه کارى ناصحیح انجام دهم بدون تردید مردم آن را تکذیب و از تأیید آن خوددارى مى‏کنند، و درباره حسین بن على نیز تا کنون چنین بوده و به خدا سوگند هیچ گونه موضعى براى انتقاد و عیبجویى او نمى‏یابم.اما در این فکر بودم که در ضمن نامه‏اى وى را مورد ارعاب و تهدید قرار دهم و از این اندیشه نیز منصرف گشتم.

معاویه در مدینه جاسوسى داشت که هر اتفاقى در میان مردم رخ مى‏داد به اطلاع وى مى‏رسانید .روزى براى معاویه نوشت، که حسین بن على یکى از کنیزان خود را پس از اینکه وى را آزاد ساخته به ازدواج خود درآورده است.معاویه بى‏درنگ نامه‏اى براى امام حسین به این شرح ارسال داشت.

از معاویه به حسین بن على، اما بعد، براى من گزارش کرده‏اند که با یکى از کنیزان خود ازدواج کرده‏اید، در حالى که در میان قریش افرادى همردیف شما بوده‏اند که براى همسرى مناسب‏تر، و براى آوردن فرزند و دامادى شما شایسته‏تر بودند.پس بدین ترتیب موقعیت و منزلت خود را فراموش کرده و براى پاکى و صلاحیت فرزند توجه نکرده‏اید.آنگاه امام حسین (ع) در نامه‏اى پاسخ معاویه را چنین نوشت:

اما بعد، نامه تو را ملاحظه کردم.مرا مورد انتقاد و سرزنش قرار داده‏اى به این عذر که کنیز خود را به همسرى انتخاب، و از ازدواج با افراد هم طراز خود از قریش خوددارى کرده‏ام .اما بدان که از لحاظ شرف و بزرگوارى و نسب هیچ کس به پایه رسول الله (ص) نخواهد رسید .او کنیز و ملک شخصى من بوده است.وى را آزاد کردم و به این وسیله به ثواب و پاداش خداوند دست یافتم.و سپس مطابق سنت پیامبر (ص) او را به خود بازگردانیدم.بایستى بدانى که اسلام این گونه صفات پست و نژاد پرستى و نقایص را برطرف ساخته و امرى ناپسند دانسته است.از این رو براى هر مرد مسلمانى این گونه اعمال مورد سرزنش و انتقاد نخواهد بود و تنها ملامت و سرزنش به وقتى است که شخص مرتکب گناه گردد و یا به اعمالى که مربوط به دوران جاهلیت است دست بزند.

همین که معاویه نامه حسین بن على را خواند آن را در دست یزید قرار داد.یزید پس از قرائت نامه رو کرد به پدرش و گفت: ببین تا چه اندازه حسین بر تو فخر و مباهات کرده است.معاویه گفت: خیر، چنین نیست.بلکه این زبان گویاى بنى هاشم است و چنان تند و برنده است که گویى سنگ را مى‏شکافد، و آب دریا را به طرف خود مى‏کشاند.

******************************

**********************************************************

******************************

مخالفت امام (ع) با بیعت یزید

از نظر زمانى، نخستین عامل، درخواست بیعت از امام حسین (ع) از طرف حکومت یزید و مخالفت آن حضرت با این بیعت است. چنانکه مورخان مى‏گویند، پس از مرگ معاویه در نیمه ماه رجب سال 60 هجرى (16)یزید به «ولید بن عتبه بن ابى سفیان»، حاکم مدینه، نوشت که از حسین بن على براى خلافت او بیعت بگیرد و به وى فرصت تأخیر در این کار را ندهد. با رسیدن نامه یزید، حاکم مدینه حسین بن على (ع) را خواست و موضوع را با او در میان گذاشت. حسین (ع) که از زمان حیات معاویه با ولیعهدى یزید بشدت مخالفت کرده بود، این بار نیز از بیعت سرباز زد. زیرا بیعت با یزید، نه تنها به معناى صحه گذاشتن بر خلافت شخص ننگینى مانند او بود، بلکه به معناى تأیید بدعت بزرگى همچون تاسیس رژیم سلطنتى بود که معاویه آن را پایه گذارى کرده بود. چند روز فشار از طرف حاکم مدینه ادامه داشت، ولى حسین بن على (ع) در برابر آن مقاومت مى‏کرد. بر اثر تشدید فشار، حضرت در 28 رجب با اعضاى خانواده و گروهى از بنى هاشم، مدینه را به سوى مکه ترک گفت و در سوم شعبان وارد این شهر شد

انتخاب مکه از میان شهرهاى مختلف، به این دلیل بود که مکه، حرم امن بود، و علاوه بر آن موسم حج در پیش بود و با توجه به اجتماع قریب الوقوع حجاج در مکه، این شهر بهترین جا براى ابلاغ پیام امام و رساندن اهداف او به اطلاع مسلمانان بود

نهضت امام حسین (ع) تا اینجا ماهیت عکس العملى داشت،آنهم عکس العمل منفى در برابر یک تقاضاى نامشروع، زیرا حکومت یزید از او با فشار و اصرار بیعت مى‏خواست و او خوددارى مى‏ورزید؛ ولى در هر حال این موضوع روشن است که امام پیش از آنکه دعوت کوفیان پیش آید، در برابر فشار حکومت یزید، از خود مخالفت نشان داد و اگر دعوت آنان نیز نبود، باز امام با یزید بیعت نمى‏کرد

ابن قتیبه در کتاب، الامامة و السیاسة، روایت کرده مى‏نویسد:

هنگامى که معاویه تصمیم گرفت براى یزید بیعت بگیرد، وارد مدینه شد.امام حسین و ابن عباس با وى ملاقات کردند.پس معاویه از فرزندان برادرش امام حسن (ع) جویا شد.امام وى را پاسخ گفت.معاویه در اینجا آغاز سخن کرد، و از پیامبر (ص) یاد کرده و در پایان خطابه خود گفت : شما از چندى پیش از امر یزید به خوبى آگاهید.خدا مى‏داند که منظور من از ولایت عهدى یزید تنها این است که شکافها پر شود و نابرابریها برطرف گردد.به نظر من این اقدام بهترین عملى است که انجام گرفته است، و هر چشم بینایى آن را مى‏پذیرد.

این نظر من درباره یزید است.حال با توجه به اینکه شما هم به زینت علم و دانش و کمال مروت و جوانمردى آراسته‏اید و هم با من نسبت خویشاوندى دارید، از هر کس در تأیید این نظریه سزاوارتر خواهید بود.من در موارد بسیارى یزید را مورد آزمایش قرار داده و در او اختصاصاتى دیده‏ام که در وجود شما و دیگران دیده نشده است.علاوه بر این او به سنت آگاه است و به قرائت قرآن آشناست.او داراى حلم و بردبارى است، تا آنجا که گویى بر شیران سرسخت ترجیح دارد.

شما خوب مى‏دانید که رسول خدا (ص) به وسیله رسالت خود از هر خطا و اشتباهى مصون خواهد بود.در غزوه السلاسل بى آنکه توجهى به ابو بکر صدیق و عمر فاروق و دیگر بزرگان صحابه و مهاجرین اولیه داشته باشد پرچم سپاه خود را به کسى سپرد که هیچ گونه نسبتى با قریش نداشت و او را بر دیگران ترجیح‏داد، و شما مى‏دانید که بهترین نمونه و الگوى ما رسول خداست. شما اى پسران عبد المطلب در این موقعیت نیک بنگرید، و بدانید که در هر حال ما و شما دو طایفه‏اى بوده‏ایم که در میان جامعه سودمند بوده و سعى و کوشش فراوانى به کار برده‏ایم .

اکنون شما دو نفر از روى انصاف بیندیشید، و بدون تردید هر کس سخنى بر زبان بیاورد بر پایه گفتار شما خواهد بود.به خصوص که نزدیکان و خویشان بیش از همه در انتظار یارى شما بوده و در هر حال هر چشم بینا و آگاهى نظریات شما را مورد تحسین قرار خواهد داد.از درگاه خداوند براى خود و براى شما طلب آمرزش مى‏کنم.

همین که سخن معاویه بدینجا رسید، ابن عباس خود را آماده ساخت که به سخن پردازد، اما حسین بن على (ع) رو کرد به او و گفت: آرام باش.بدان که سخن او بیش از همه متوجه من بوده و بیش از هر کس او مرا به باد انتقاد و تهمت گرفته است.ابن عباس نیز از این امر خوددارى کرد.پس امام حسین (ع(  برخاست.حمد و سپاس خداى را به جا آورد.بر پیامبر (ص) درود فرستاد و سپس سخن خود را چنین آغاز کرد.

اما بعد، اى معاویه بدان که گوینده هر اندازه سخن خود را طولانى سازد، باز هم هرگز یاراى برشمردن همه صفات رسول الله (ص) را نخواهد داشت، و تنها ممکن است به گوشه‏اى از صفات نیک آن حضرت اشاره کند.من خوب مى‏دانم که ملت اسلام پس از پیامبر (ص) چگونه رفتار کردند، و در برابر صفات و فضایل رسول خدا ستم روا داشتند.و درباره جانشین او از بیعت خود سرباز زدند.هیهات، هیهات، که سپیده صبح تاریکى شب را رسوا ساخت، و انوار درخشان خورشید بر نور ناچیز چراغها پیروز گردید.تو در برترى‏جویى در جاده افراط گام نهادى.در خودخواهى خود و نیز در برترى افراد ناشایست بر دیگران راه افراط و اجحاف پیمودى، و چنان خود را برتر شمردى که مانندى براى خود نیافتى.تو به تجاوز پرداختى و حقوق انسانها را هرگز مراعات نکردى، تا آنجا که شیطان به نصیب کامل و بهره فراوان خویش رسید.به آنچه که از یزید و شایستگى و تدبیر و سیاستش در میان امت محمد (ص) یادآور شدى آگاه گشتم.

تو بر این اندیشه‏اى که یزید را به مردم معرفى کنى، و چنان از او یاد مى‏کنى که مى‏پندارى چهره او بر مردم پوشیده است.و یا از امرى پرده برمى‏دارى که با دانش مخصوصى به کشف آن نایل شده‏اى.یزید موقعیت و هدفهاى خویشتن را به مردم نشان داده است.بهتر آن است که براى یزید همان راهى را پیش گیرى که خود رفته است.راه سگ بازى و تماشاى نبرد و ستیز سگها، و کبوتر بازى و تماشاى بازى کبوتران نر و ماده و زنان خواننده و نوازنده و انواع و اقسام بازیها.آرى یزید در این فنون بصیرت کامل دارد.از این خیال درگذر.راستى آیا این همه وزر و وبال و بار گناه که از مردم به دوش گرفته‏اى در پیشگاه خداوند براى تو کافى نیست، که باز هم مى‏کوشى با گمراهى این مردم بر دیگر گناهان خود بیفزایى؟ به خدا قسم اى معاویه تو دائم در این اندیشه به سر مى‏برى که به امور ناشایست پرداخته و جز ظلم و ستم به کار دیگرى سرگرم نبوده‏اى، و بیدادگرى تو در همه جا شایع است، اما خود با مرگ، چندان فاصله‏اى ندارى.در روز قیامت بر اعمالى وارد خواهى شد که ثبت و ضبط گردیده و روزى است که هرگز از آن گریزى نیست.

تو با این اعمال خود نسبت به ما ستم روا داشتى و ما را از میراث پدرى خود منع کردى.میراثى که پیامبر (ص) از همان آغاز ولادت براى ما فرزندانش مقرر فرموده بود.تو در غصب حق ما به همان دلیل متوسل گشتى که به هنگام وفات پیامبر (ص) براى جانشینى او استدلال مى‏کردند .او نیز این دلیل را پذیرفت و با ایمان به آن انصاف داد.پس به این ترتیب شما به ارتکاب هر کارى دست زدید و دلایل گوناگونى آوردید، و گفتید، چنین و چنان خواهد شد.تا سرانجام، اى معاویه سررشته کار به دست تو رسید.اما خلافت را از راهى به دست آوردى که هدف آن شخص دیگرى غیر از تو بود.در این مورد، اى دانایان عبرت گیرید.تو یادآور شدى که در عهد رسول خدا (ص) آن مرد فرماندهى سپاه را به عهده داشته و حضرت وى را امارت داده بود.باید بدانى که در آن هنگام عمرو بن عاص به این فضیلت مفتخر بوده که با پیامبر (ص) همنشین و با او بیعت کرده بود.تا اینکه خود در این امر کوتاهى کردند و مردم نیز از وى روى بگردانیدند و از حکومت او آزرده شدند و از همراهى با او خوددارى کردند، و رفتار نارواى او را برشمردند .سرانجام پیامبر (ص) فرمود: اى گروه مهاجرین از این روز به بعد او دیگر در میان شما مقامى ندارد و جز خودم کسى بر شما حکومت نمى‏کند.

تو چگونه به یک عمل منسوخ رسول خدا (ص) که در شرایطى خاص و سخت انجام گرفته استدلال مى‏کنى؟ ، و آن کس که مورد تأیید آن حضرت بوده برکنار کرده‏اى؟ تو چگونه به خود جرأت مى‏دهى که صحابى پیامبر (ص) را با تابعین مقایسه کنى و آنان را برابر بدانى؟ در حالى که خوب مى‏دانى که اطراف تو کسانى هستند که با رسول خدا (ص) همنشین‏اند و از افراد قابل اعتماد و دیندارى مى‏باشند.!

آیا درست است که این افراد را به طرف جوانى اسراف گر و فریفته دنیا سوق مى‏دهى.تا به این وسیله مردم را در شبهه انداخته و گرفتار خطا کنى؟ و به واسطه آن، دیگرى به لذایذ دنیا نایل گردد.اما بدان که به این وسیله آخرت خویشتن را بر باد مى‏دهى.و این براى تو جز زیانى آشکار امر دیگرى نخواهد بود.من از درگاه خداوندى براى خویشتن و براى شما آمرزش مى‏طلبم.

بیانات امام حسین (ع) در اینجا پایان یافت.پس معاویه رو کرد به ابن عباس و گفت: شنیدى، منظور او از این سخنان چه بود؟ حتما تو نیز سخنانى شدیدتر و تلخ‏تر از آنها خواهى گفت .ابن عباس گفت: به خدا سوگند، او ذریه رسول خدا (ص) و یکى از اصحاب کساء و از خاندانى پاک و مطهر است، و هر چه مى‏خواهى از وى بپرس و در میان مردم در انتظار باش و بدان که حکم خداوند جارى خواهد شد، که او بهترین داوران است.

******************************

**********************************************************

******************************

خروج امام (ع) از مدینه 

شیخ مفید در کتاب، ارشاد، مى‏نویسد: کلبى و مداینى و دیگر مورخین روایت کرده گویند:

همین که امام حسن (ع) از دنیا رفت شیعیان عراق به جنبش درآمدند، و در پى آن نامه‏اى به امام حسین (ع) نوشتند و یادآور شدند که معاویه را از خلافت خلع کرده و با آن حضرت بیعت خواهند کرد.

امام (ع) از این امر خوددارى کرده و فرمود: میان من و معاویه پیمانى است که تا پایان مدت آن شکستن آن روا نیست، و چون معاویه از دنیا رفت در این کار اندیشه خواهم کرد.

معاویه که پسرش یزید را به جانشینى خود انتخاب کرده بود در نیمه رجب سال شصت هجرى از دنیا برفت.در این موقع فرماندار مدینه ولید بن عتبة بن ابى سفیان بود.حکومت مکه نیز در دست عمرو بن سعید بن عاص معروف به اشدق از بنى امیه قرار داشت.در کوفه نعمان بن بشیر انصارى و در بصره عبید الله بن زیاد حاکم بودند.

یزید به پسر عموى خود، ولید بن عتبه، که در آن هنگام از طرف معاویه والى مدینه بود نامه‏اى نوشت و به وسیله یکى از خدمتکاران معاویه به نام ابن ابى زریق براى او ارسال داشت.در این نامه یادآور شده بود که از همه مردم براى او بیعت بگیرد.به خصوص سفارش بسیار کرده بود که از حسین بن على (ع) بیعت بگیرد، و گفته بود.براى او کمترین مهلتى روا مدار.چنانچه پذیرفت که به هدف رسیده‏ایم، در غیر این صورت سر از بدنش جدا کن و براى من بفرست.

معاویه پیش از مرگ خود به یزید گفته بود: از روبرو شدن با چهار نفر سخت بپرهیز.یکى از این چهار نفر حسین بن على بود.دوم عبد الله بن زبیر، سوم عبد الله بن عمر، و چهارمین نفر عبد الرحمن بن ابى بکر بود.به خصوص درباره امام حسین و عبد الله بن زبیر سفارش بیشترى کرده بود.اما فرزند زبیر همراه با برادرش جعفر بى آنکه شخص سومى از این امر آگاه باشد، از بیراهه رهسپار مکه گردید.در این اثنا ولید هشتاد و یک سوار در تعقیب او فرستاد، اما به دستیابى او موفق نشد.عبد الله بن عمر نیز پیش از آنها عازم مکه شده بود.

ولید در پى مروان بن حکم فرستاد و با وى در این امر به مشورت پرداخت.مروان رو کرد به ولید و گفت: بدون شک حسین بن على هرگز بیعت با یزید را قبول نخواهد کرد.چنانچه من به جاى تو بودم گردن او را مى‏زدم.ولید گفت: اى کاش من در این دنیا نبودم و این صحنه را مشاهده نمى‏کردم.پس ولید شبانه کسى را نزد حسین (ع) فرستاد و او را خواست.آن حضرت بى درنگ جریان را دانست و با گروهى از خویشان و نزدیکان که عده آنها به سى نفر مى‏رسید حرکت کرد، و به آنان دستور داد سلاحهاى خویش را بردارند، و فرمود: ولید در چنین وقتى مرا خواسته و بیم آن مى‏رود، مرا مجبور به کارى کند که من نتوانم آنرا بپذیرم و از ولید نیز ایمن نمى‏توان بود.پس همراه من باشید و در کنار در خانه ولید بنشینید، چنانچه فریاد مرا شنیدید، بر او هجوم برید تا از من دفاع کنید.

امام حسین (ع) وارد خانه ولید شد.مروان بن حکم نیز در کنار ولید نشسته بود.قبل از هر چیز مروان خبر مرگ معاویه را به آن حضرت اطلاع داد.امام (ع) گفت: انا لله و انا الیه راجعون آنگاه نامه یزید و دستورى که براى گرفتن بیعت از او داده بود براى آن حضرت بخواند .پس امام بر آن شد که از گفتن پاسخ خوددارى کند و این موضوع را با طرحى مسالمت آمیز خاتمه دهد.و از مجلس او خارج شود.از این رو به ولید گفت: من اطمینان دارم که تو به بیعت پنهانى من قانع نخواهى شد.و خواهى گفت که بیعت با یزید را آشکارا انجام دهم.ولید گفت: آرى، چنین است.پس امام حسین (ع) فرمود: تا بامداد، منتظر باش و چنان که خواهى در این مورد اندیشه کن.ولید این سخن را پذیرفت و گفت به نام خدا بازگرد، تا فردا با گروهى از مردم به نزد ما بازگردى.

همین که امام (ع) از خانه ولید بیرون آمد، مروان رو کرد به ولید و گفت: به خدا سوگند، چنانچه حسین در این ساعت از تو جدا شود و بیعت نکند، دیگر هرگز بر او دست نخواهى یافت، تا مگر میانه تو و او کشتار بسیارى روى دهد.پس بهتر این است که او را زندان کنى تا اینکه یا بیعت کند و یا گردنش را بزنى.

همین که امام (ع) این گفتار را از شخص سنگدلى چون مروان (وزغ پسر وزغ ( شنید در حالى که به شدت در خشم فرو رفته بود، فریاد برآورد من هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد.در این هنگام از جا برخاست و به مروان گفت: واى بر تو اى پسر زرقاء، تو مرا به قتل تهدید مى‏کنى .به خدا دروغ گفتى و نابجا سخن راندى سپس خطاب به ولید فرمود: اى امیر، ما اهل بیت نبوت و معدن رسالت هستیم.خاندان ما محل رفت و آمد فرشتگان است.خداوند، اسلام را از خاندان ما آغاز کرد، و ختم رسالت را بر ما قرار داد.اما یزید مردى است فاسق و شراب‏خوار.دستش به خون نفوس محترم آلوده گردیده و آشکارا مرتکب فسق و فجور گشته است.از این رو انسانى همچون من هرگز با فردى چون او بیعت نخواهد کرد.بهتر است که ما و شما در آینده به این امر بنگریم و سرانجام معلوم خواهد شد که کدام یک از ما سزاوار رهبرى خلافت و بیعت خواهد بود.

امام حسین (ع) پس از این سخن بى درنگ به راه افتاد و خانه ولید را ترک فرمود.در بین راه در حالى که شعرى از یزید بن مفرع را مى‏خواند همراه با یاران خود به خانه بازگشت .

لا ذعرت السوام فی غسق الصبح

مغیرا و لا دعیت یزیدا

یوم أعطی مخافة الموت ضیما

و المنایا یرصدننی ان احیدا

بعضى گویند، امام (ع) موقعى که از مسجد الحرام به طرف عراق حرکت کرده بود این شعر را مى‏خواند، و اقوال دیگرى نیز در این مورد آمده است.

پس از اینکه امام (ع) برفت، مروان رو کرد به ولید و گفت: تو خطا کردى و به سخن من اعتنا نکردى.به خدا دیگر هرگز قادر به دست یابى بر او نخواهى بود.ولید در پاسخ به او گفت:

واى بر تو، از من مى‏خواهى که دین و دنیاى خود را به این وسیله بفروشم؟ به خدا قسم چنانچه تمام دنیا را در اختیار من گذارند تا در برابر آن دست خود را به کشتن حسین بن على آلوده سازم هرگز براى من پذیرفته نخواهد بود.سبحان الله، به خدا پناه مى‏برم از اینکه حسین را به این بهانه که از بیعت با یزید خوددارى کرده به قتل رسانم؟ به خدا سوگند، هر کس آلوده به خون حسین گردد، بدون تردید به هنگامى که خداى را ملاقات کند نامه اعمالش سبک خواهد بود و در قیامت هرگز خداوند به وى نظر نکرده و او را از گناهش پاک نخواهد کرد، و به عذاب دردناکى گرفتار خواهد شد.

مروان که این سخنان را از ولید شنید گفت: حال که عقیده تو چنین است، کار به جایى کرده‏اى، این را به زبان گفت، اما در دل کار او را خوش نداشت و رأى او را نمى‏پسندید.

مورخین درباره ولید گویند: وى جنگ طلب نبود، بلکه دوستدار عافیت و سلامت بود.اما در حقیقت از رفتار سویى نسبت به امام حسین (ع) دورى مى‏جست، زیرا به مقام و منزلت آن حضرت به خوبى واقف بود.بنابراین تنها بدین خاطر نبود که وى در پى عافیت بوده است.

همین که یزید از رفتار ولید اطلاع یافت به جاى او عمرو بن سعید بن عاص را والى مدینه قرار داد.حسین بن على به خانه بازگشت و آن شب که شب شنبه بیست و هفتم رجب سال شصت هجرى بود در منزل خود اقامت گزید.فرداى آن روز به میان مردم رفت تا از اخبار جارى آگاهى یابد .در این اثنا مروان را ملاقات کرد.مروان رو کرد به آن حضرت و گفت: اى ابا عبد الله، من به شما توصیه‏اى دارم، چنانچه بپذیرى راه درست را یافته‏اى.امام (ع) فرمود، بگو ببینم سخن تو چیست؟ پس مروان گفت: من به شما سفارش مى‏کنم بیعت با یزید بن معاویه را قبول کنى، و این هم براى دین و هم براى دنیاى شما بهتر است.امام فرمود: انا لله و انا الیه راجعون چنانچه اسلام به این مصیبت گرفتار گردیده و فردى مانند یزید حکومت اسلامى را در اختیار خود قرار دهد دیگر با اسلام بایستى خداحافظى کرد.

سخن آن حضرت با مروان به طول انجامید و امام در حالى که در خشم فرو رفته بود وى را ترک کرد.ساعات آخر روز شنبه ولید عده‏اى را نزد امام فرستاد تا او را جهت بیعت با یزید فراخوانند .امام فرمود: بهتر است تا فردا صبر کنم و ببینم فردا چه خواهد شد.آنان نیز در این امر پافشارى از خود نشان نداده و او را ترک کردند.

همین که شب فرا رسید مدینه را به قصد مکه ترک کرد.برخى گفته‏اند، صبح روز بعد از مدینه خارج گشت.به هر حال خروج امام شب یک‏شنبه بیست و هشتم رجب بوده که به سوى مکه حرکت فرمود .محمد بن حنفیه از خروج امام از مدینه اطلاع یافت، اما نمى‏دانست که آن حضرت به کجا مى‏رود .پس رو کرد به امام و گفت: اى برادر شما محبوب‏ترین و عزیزترین مردم در نزد من هستید .به خدا سوگند که من از نصیحت کردن به هیچ کس دریغ ندارم، و چه کسى والاتر از شما که در این امر از همه سزاوارتر خواهید بود.شما برادر من و از یک خانواده هستید.شما روح و جان و نور چشم و بزرگ خاندان ما هستید.اطاعت و پیروى از شما بر من واجب گردیده است، زیرا خداوند شما را بر من فضیلت و برترى بخشیده و سرور جوانان بهشت قرار داده است.برادر ! توصیه من به شما این است که با یزید بیعت نکنى و تا آن‏جا که امکان پذیر است از شهرهایى که زیر نظر اوست دورى گزینى.نمایندگانى به سوى مردم گسیل دارى و از آنها بخواهى که بیعت با تو را بپذیرند.چنانچه با تو بیعت کردند، خداى را سپاس مى‏گذارى و چنانچه سرپیچى کرده و دست بیعت به دیگران دادند باز هم زیانى به دین و عقل تو وارد نگردیده است، و جوانمردى و فضیلت تو از میان نخواهد رفت، و چنانچه به یکى از این شهرها وارد شوى بیم آن دارم که میان مردم اختلاف به وجود آید.گروهى از تو پشتیبانى کرده و عده‏اى دیگر بر علیه تو قیام کنند و کار به نبرد و جنگ و جدال منجر گردد، و در این میان تو هدف تیر بلا گردى .آن وقت است که خون بهترین افراد این امت از نظر خود و اصالت خانوادگى ضایع گردد و خانواده‏ات به خوارى نشانده شود.

امام فرمود: به عقیده تو به کدام ناحیه بروم؟ محمد حنفیه گفت: بهتر این است که وارد شهر مکه شوى، چنانچه در آن شهر اطمینان یافتى که محیط امنى است، در همان جا اقامت گزین و اگر از اهالى شهر بى‏وفایى مشاهده کردى، به سوى یمن حرکت کن.بدون تردید اهالى یمن یاران پدر و جد شما هستند و دلهاى رئوف و قلبهاى پر محبت دارند و سرزمین وسیع و گسترده‏اى در اختیارشان است.و اگر در آن شهر نیز اطمینان نبود از راه بیابان، ریگزارها و کوهستانها از شهرى به شهر دیگر حرکت کن، تا وضع مردم و سرانجام آنها را در نظر بگیرى، و خداوند میان شما و گروه ستمکار داورى فرماید، امیدوارم با نظر صایبى که دارى بهترین روش را در این امر انتخاب کنى.

امام (ع) فرمود: چنانچه در تمام این دنیا ملجأ و مأوایى نیابم باز هم با یزید بیعت نخواهم کرد.در این هنگام، محمد حنفیه که اشک از چشمانش سرازیر گشته بود سخن آن حضرت را قطع کرد و امام نیز همراه با او به گریه افتاد و مدتى مى‏گریستند، امام حسین (ع) به گفتار خویش چنین ادامه داد: اى برادر، خداوند تو را جزاى خیر دهد.به حقیقت خیر خواهى و دلسوزى کردى.امیدوارم که رأى تو محکم و با موفقیت قرین باشد، اما من اکنون تصمیم دارم به طرف مکه حرکت کنم.من و برادرانم و فرزندان برادرم و گروهى از شیعیانم آماده این سفر هستیم، زیرا آنها با من هم عقیده بوده و رأى و نظر آنان نیز همان رأى و نظر من است.اما وظیفه تو این است که در مدینه اقامت گزینى، و گزارش همه امور را در نظر گیرى و بى آنکه امرى را از من پوشیده دارى اطلاعات لازم را در اختیار من قرار دهى.

همین که زنان بنى عبد المطلب اطلاع یافتند که امام حسین (ع) تصمیم دارد مدینه را ترک کند، در اطراف او اجتماع کردند و به گریه و زارى پرداختند.پس امام (ع) به میان آنها آمده رو کرد به آنها و گفت: شما را به خدا سوگند مى‏دهم که از این امر خوددارى کنید، زیرا که خداوند و رسول او هرگز از این امر خوشنود نخواهند شد.زنان به حضرت گفتند پس در چه موقع نوحه و زارى کنیم؟ در نظر ما این روز همانند روزى است که در آن، رسول الله (ص) و على و فاطمه و حسن (ع) و رقیه و زینب و ام کلثوم از دنیا برفتند.خداوند جان ما را فداى تو گرداند، اى کسى که محبوب قلوب همه نیکان و مؤمنان خواهى بود.

امام حسین (ع) که در تاریکى شب آماده حرکت از مدینه گردیده بود، ابتدا نزد قبر مادر گرامى خود رفت و با او وداع کرد.آنگاه رهسپار آرامگاه برادرش امام حسن (ع) گردید و با او نیز خداحافظى کرد.در این سفر غیر از محمد بن حنفیه و عبد الله بن جعفر، فرزند برادر و برادران و عده بسیارى از اهل بیت او همراه با آن حضرت مدینه را ترک کردند.بدین ترتیب امام (ع) در تاریکى شب از مدینه خارج شد در حالى که این آیه را مى‏خواند: « فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنى من القوم الظالمین » .

پس آن حضرت راه بزرگ و اصلى را انتخاب و به طرف مکه حرکت کرد.خاندان امام (ع) گفتند، همان طور که پسر زبیر از بیراهه رفت بهتر است که شما هم از بیراهه بروید و مانند او مورد تعقیب قرار نگیرید.حضرت فرمود: من هرگز چنین نخواهم کرد و از راه راست به در نروم، تا خداوند آنچه را که اراده اوست میان ما حکم فرماید.در همین مواقع بود که عبد الله بن مطیع او را ملاقات کرده رو کرد به آن حضرت و گفت: جانم فداى شما باد قصد کجا دارید؟

امام فرمود: اکنون به مکه مى‏روم، و پس از آن از خداوند طلب خیر مى‏کنم.ابن مطیع گفت : خداى شما را خیر دهد، و ما را فدایى شما قرار دهد.به نظر من چنانچه به مکه مى‏روید بهتر است که هرگز رهسپار کوفه نگردید.کوفه شهرى است که هرگز خیرى در آن وجود نداشته و براى کسى مبارک نبوده است.در همین سرزمین بود که پدر بزرگوارت به شهادت رسید و برادرت نیز خوار شد، و از سوى دشمن هدف تیر قرار گرفت تا آنجا که نزدیک بود جان خود را از دست بدهد.من به شما توصیه مى‏کنم که هرگز مکه را ترک نکنید.زیرا که شما سرور عرب هستید و در بزرگى میان مردم حجاز هیچ یک به پایه شما نمى‏رسد.پس مردم از هر سو به جانب شما رو مى‏آورند.جانم فداى شما باد بار دیگر سفارش من به شما این است که از مکه و حرم شریف دور نگردید.سوگند به خداى چنانچه شما را آسیبى رسد و از میان ما بروید، آن وقت است که ما به دستبرد راهزنان گرفتار خواهیم شد.بدین ترتیب ورود امام حسین (ع) به مکه در روز جمعه سوم شعبان بوده است و چنان که قبلا اشاره شد خروج آن حضرت از مدینه در بیست و هشتم رجب اتفاق افتاد.بنابراین فاصله این دو شهر را در مدت پنج روز طى کردند.امام (ع) به مکه وارد شد در حالى که این آیه را مى‏خواند: (و لما توجه تلقاء مدین قال عسى ربی ان یهدینی سواء السبیل، ) هنگام ورود امام (ع) به مکه، در سوم شعبان بود.بقیه این ماه و همچنین ماههاى رمضان و شوال و ذیقعده را در مکه اقامت کرده و هنگام خروج آن حضرت از مکه هشتم ذى حجه بوده است.طى این مدت که امام (ع) در مکه اقامت داشت، مردم از اطراف به خانه او رو مى‏آوردند و بزرگان قوم از نقاط دور دست و شهرهاى مختلف به دیدارش نایل مى‏شدند.پسر زبیر که در مکه پیوسته کنار خانه کعبه به نماز و طواف پرداخته بود، به همراه مردم گاه دو روز متوالى و گاه دو روز یک بار به دیدار آن حضرت مى‏شتافت، و به مشورت با امام (ع) مى‏پرداخت.اما وجود آن حضرت در مکه از همه کس بر او گرانتر بود، زیرا که خود مى‏دانست که تا حسین (ع) در مکه هست مردم حجاز با او بیعت نخواهند کرد، چون امام حسین (ع) نزد مردم محبوب‏تر و مقامش والاتر است.و مردم نیز به وى میل و رغبت بیشترى دارند.

******************************

**********************************************************

******************************

دعوت اهالى کوفه از امام (ع)

وقتى مردم کوفه از مرگ معاویه آگاه شدند و دانستند که امام حسین (ع) با یزید بیعت نکرده است، بیدرنگ درباره یزید به جستجو پرداختند.آنگاه بر در خانه سلیمان بن صرد خزاعى گرد آمدند.همین که اجتماع آنان کامل شد، سلیمان برخاست و به ایراد سخن پرداخت.وى در پایان گفتار خود گفت: شما اطلاع یافته‏اید که معاویه به هلاکت رسیده و به سوى پروردگار رفته است تا به سزاى اعمال خود برسد.فرزندش یزید به جاى او به حکومت رسیده است.حسین بن على ضمن مخالفت با او و بدان جهت که از چنگال طاغوتیان آل ابو سفیان اموى در امان باشد رهسپار مکه شده است.شما که از شیعیان او و قبلا نیز از پیروان پدرش بوده‏اید، امروز نیازمند یارى شماست.چنانچه مى‏دانید و آماده هستید وى را یارى دهید و با دشمنانش به مبارزه پردازید، آن حضرت بنویسید و آمادگى خود را جهت دعوت به کوفه اعلام دارید.اما چنانچه از پراکندگى و سستى در یارى او بیم دارید، وى را فریب ندهید.همه یک صدا گفتند: ما با دشمن او خواهیم جنگید و در راه او جانفشانى و خود را فداى او خواهیم کرد.بدین ترتیب اهالى کوفه نامه‏اى براى حسین بن على (ع) نوشتند و به وسیله عده‏اى همراه با ابو عبد الله جدلى ارسال داشتند .نامه مزبور به این شرح بود: بسم الله الرحمن الرحیم، نامه‏اى است به حسین بن على از سلیمان بن صرد، مسیب بن نجبه، رفاعة بن شداد بجلى، حبیب بن مظاهر و عبد الله بن وال، و شیعیان او از مؤمنین و مسلمین از اهالى کوفه.سلام بر تو، اما بعد، سپاس خداوندى را که دشمن سرکش و ستمکار و دشمن پدر شما را در هم شکست و نابود کرد.دشمنى که به این امت یورش برد و به ستمکار خلافت و زمامدارى آنان را به چنگ خود درآورد، و اموال آنان را به زور بگرفت و بى آنکه رضایت آنان را فراهم آورد، خود را فرمانرواى آنان کرد.نیکان و برگزیدگان آنان را بکشت، و بدکاران و اشرار را به جاى نهاد، و مال خدا را دست به دست در میان گردنکشان و ثروتمندان قرار داد.همچنان که قوم ثمود از رحمت خدا دور گشتند، دورى و نابودى نیز بر او باد.

شما خود مى‏دانى که براى ما پیشوایى نیست.پس به سوى ما روى آور.امید است که خداوند به وسیله تو افراد ما را به گرد هم فراهم آورد و به سوى حق راهبرى فرماید.اینک نعمان بشیر در قصر فرماندارى اقامت کرده است، و ما هرگز در جمع او شرکت نکرده و در نماز جمعه و عید با او همراهى نمى‏کنیم.چنانچه ما بدانیم که شما به سوى کوفه حرکت خواهى کرد، او را از شهر کوفه بیرون ساخته، و انشاء الله تعالى او را به شام خواهیم فرستاد.درود و رحمت خداوند بر تو اى فرزند رسول الله (ص) و بر پدر ارجمند تو باد.و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم.

برخى گویند: این نامه را به وسیله عبد الله بن مسمع همدانى و عبد الله بن وال براى امام فرستاده و به آن دو دستور دادند، نامه را با سرعت به آن حضرت برسانند.پس آن دو با شتاب برفتند تا در دهم ماه رمضان به مکه وارد شدند و نامه را به امام تسلیم کردند، مردم کوفه دو روز پس از فرستادن نامه مزبور، قیس بن مسهر صیداوى، عبد الرحمن بن عبد الله بن شداد ارحبى و عمارة بن عبد الله سلولى را همراه با صد و پنجاه نامه که هر یک از آنها امضاى یک یا دو یا چهار نفر را داشت نزد امام (ع) روانه ساختند.هر چند که امام (ع) به هیچ یک از آنان پاسخ ندادند و سکوت کردند، اما همچنان نامه‏هاى بسیارى براى او ارسال مى‏شد، و در یک روز ششصد نامه به دست آن حضرت رسید، و این امر همچنان ادامه داشت تا آنجا که جمع نامه‏هاى وارده به دوازده هزار مى‏رسید.سپس دو روز دیگر سپرى شد.هانى بن هانى سبیعى و سعید بن عبد الله حنفى را که آخرین فرستادگان کوفیان بودند روانه مکه ساختند و نامه‏اى به وسیله آن دو به این شرح براى امام ارسال داشتند:

بسم الله الرحمن الرحیم: نامه‏اى است به حسین بن على (ع) از جانب شیعیان آن حضرت از مؤمنین و مسلمین.اما بعد، اى امام، هر چه زودتر به نزد ما بیایید که مردم در انتظار شمایند و اندیشه‏اى جز تو ندارند.پس با شتاب، و باز هم با شتاب به سوى کوفه حرکت کنید، با شتاب، با شتاب، والسلام.

همچنین، شبث بن ربعى تمیمى، حجار بن ابجر عجلى، یزید بن حارث بن یزید بن رویم شیبانى، عزرة بن قیس احمسى، عمرو بن حجاج زبیدى و محمد بن عطارد بن حاجب بن زراره تمیمى نامه‏اى نوشتند و با همان گروه براى آن حضرت ارسال داشتند بدین مضمون:

پس از حمد و سپاس به درگاه خداوندى، باغها سرسبز و میوه‏ها رسیده‏اند.پس هرگاه مایل باشید به سوى ما بیایید که لشگر بسیار و مجهز جهت یارى شما آماده‏اند، سلام و رحمت خداوند و برکات او بر شما و بر پدر بزرگوارت باد.

در روایت دیگر چنین آمده است که اهالى کوفه در نامه‏هاى خود که به آن حضرت ارسال داشتند یادآور شده بودند: صد هزار شمشیر نزد ما آماده است، پس بى‏درنگ به سوى کوفه حرکت کنید .

فرستادگان مردم کوفه یکى پس از دیگرى نزد آن حضرت گرد آمدند.امام حسین (ع) از هانى و سعید اخبارى را جویا شدند و گفتند: به وسیله چه کسانى نامه شما نوشته شده است؟

آن دو گفتند: اى فرزند رسول خدا، کسانى که این نامه را ارسال داشته‏اند عبارتند از: شبث بن ربعى، حجار بن ابجر، یزید بن حارث بن یزید بن رویم، عزرة بن قیس، عمرو بن حجاج و محمد بن عمیر بن عطارد.

)هر چند که این عده از افراد مشهور کوفه بودند، اما هیچ یک به عهد خود وفا نکردند و بر خلاف وعده‏هاى خود بر علیه آن حضرت قیام کردند و با امام ع جنگیدند(.

سپس امام حسین ع از جاى خود برخاست و بین رکن و مقام دو رکعت نماز به جاى آورد و از خداى در این مورد طلب خیر کرد.سرانجام نامه‏اى به وسیله هانى بن هانى و سعید بن عبد الله براى اهالى کوفه فرستادند.مضمون نامه چنین بود:

بسم الله الرحمن الرحیم، نامه‏اى است از حسین بن على ع به گروه بسیار مؤمنین و مسلمین .اما بعد، نامه‏هاى شما را آخرین فرستادگان شما یعنى هانى و سعید براى من آوردند.آنچه که براى من شرح داده و یادآور شده‏اید دریافتم.سخن اکثریت شما این بود که: براى ما امام و پیشوایى نیست و گفته‏اید که به سوى شما حرکت کنم، و به این وسیله خداوند ما را بر حق و هدایت گرد آورد، و من هم اکنون برادر و پسر عمو و کسى که در خاندانم مورد اطمینان بوده، یعنى مسلم بن عقیل را به سوى شما گسیل مى‏دارم.چنانچه وى در گزارش خود اطلاع دهد که اکثریت مردم و افراد آگاه و صاحب نظر بر آنچه که در نامه‏هاى شما آمده و فرستادگان شما گفته‏اند مطابق باشد، انشاء الله تعالى به زودى به نزد شما خواهم آمد.به جان خودم سوگند، امام و پیشوا کسى است که در میان مردم به کتاب خدا حکم کند و رفتارش توأم با عدل و داد باشد.از دین حق پیروى، و خود را در آنچه مربوط به خدا و رضاى اوست نگهدارى کند.و السلام.

پس امام حسین ع مسلم بن عقیل را خواستند و به گفته بعضى نامه‏اى در پاسخ نامه‏هاى کوفیان نوشتند و او را همراه با قیس بن مسهر صیداوى و دو نفر دیگر رهسپار کوفه ساختند.امام ع وى را به تقوى و پوشیده داشتن امر خود و عطوفت و مهربانى با مردم توصیه فرمود، و به وى گفت: چنانچه مردم را مشاهده کند که گرد آمده و هماهنگ هستند به زودى به آن حضرت اطلاع دهد.پس مسلم که رحمت خدا بر او باد به راه افتاد، ابتدا به مدینه رفت و دو نفر راهنما براى خود انتخاب کرد و راه کوفه را در پیش گرفت.آن دو مسلم را از بیراهه بردند و راه را گم کردند.تشنگى شدیدى بر آنان غلبه کرد و از ادامه راه بازماندند.پس از آنکه راه را پیدا کردند با اشاره علایم راه را به مسلم نشان دادند و خود در اثر تشنگى جان سپردند .مسلم پس از پیمودن راه به محلى که معروف به مضیق بوده و آب فراوانى داشت که قبیله بنى کلب از آن سیراب مى‏شدند، رسید و نامه‏اى به امام نوشت و به وسیله قیس بن مسهر ارسال داشت.متن نامه چنین بود: اما بعد، من از مدینه با دو تن راهنما به کوفه رهسپار شدم.آن دو از راه کناره گرفته و راه را گم کردند.تشنگى بر ایشان سخت شد.دیرى نپایید که از دنیا برفتند.ما به راه خود ادامه دادیم، تا آنگاه که به آب رسیدیم جز رمقى مختصر براى ما نمانده بود و این آب در دره خبث است و به نام مضیق خوانده مى‏شود و من این راه را به واسطه این جریان به فال بد گرفتم از این رو چنانچه اجازه دهید مرا از رفتن بدین سفر معذور دارید، و دیگرى را به جاى من بفرستید.و السلام.

امام حسین ع در پاسخ او نوشت: اما بعد، من از آن بیم دارم که چیزى جز ترس نباشد که تو را وادار به استعفا کرده است.پس اندیشه مکن و همان راهى که تو را فرستاده‏ام در پیش گیر.همین که مسلم نامه حضرت را خواند گفت: من هرگز از جان خود بیمناک نیستم.پس بیدرنگ راه کوفه را در پیش گرفت.در میان راه به محلى رسید که آب فراوانى داشت و نزدیک قبیله طى بود.سپس از آنجا نیز گذشت مردى را دید که مشغول تیراندازى است و آهویى را شکار کرده است.مسلم رو کرد به او و گفت: امیدوارم انشاء الله تو نیز با ما هماهنگ شوى تا دشمن را از پاى درآوریم.سرانجام وارد کوفه شد، و در خانه مختار اقامت کرد.مردم دسته دسته به دیدن او آمدند، همین که گروهى در آنجا فراهم شدند، مسلم نامه حسین بن على ع را بر ایشان خواند و آنان گریستند و با او بیعت کردند.سرانجام تعداد کسانى که با وى بیعت کردند به هیجده هزار نفر رسید.مسلم بیدرنگ نامه‏اى به امام ع نوشت: رهبر یک گروه هرگز به همراهان خود دروغ نمى‏گوید.اکثر مردم کوفه با شما دست بیعت داده‏اند.و هیجده هزار نفر تا کنون بیعت خود را اعلام کرده‏اند.با وصول این نامه هر چه زودتر به طرف کوفه حرکت فرمایید .و السلام.

مردم همچنان به خانه مسلم رفت و آمد مى‏کردند تا آنجا که محل اقامت او آشکار گردید.نعمان بن بشیر که از طرف معاویه فرماندار کوفه بود، و یزید نیز او را بر همان منصب به جاى نهاده بود از این امر آگاه شد. ( نعمان که از اصحاب رسول الله ص بود در نبرد صفین با معاویه همراه شده و در ردیف پیروان او درآمد.اما سرانجام در فتنه ابن زبیر اهالى حمص وى را به قتل رساندند.در حالى که خود والى این شهر بود(.

پس نعمان بر منبر رفت و خطاب به مردم گفت: از فتنه و آشوب بر حذر باشید.در این اثنا عبد الله بن مسلم بن سعید حضرمى هم پیمان بنى امیه از جاى برخاست و با تندى به نعمان گفت: کار ناروایى مرتکب شده‏اى و آنچه تو در این مورد مى‏پندارى سخن کسانى است که از روى ضعف و ناتوانى مى‏گویند.نعمان به او گفت: چنانچه من در اطاعت و پیروى از خدا ناتوان باشم بهتر از آن است که در موضع قدرت باشم، اما در برابر خداوند به گناه و معصیت آلوده گردم.این را بگفت و از منبر به زیر آمد.آنگاه عبد الله بن مسلم ضمن نامه‏اى، ورود مسلم به شهر کوفه و بیعت مردم را با او براى یزید گزارش کرد.و در نامه خود به وى اطلاع داد و گفت: چنانچه بخواهى کوفه در فرمان تو باشد، مرد نیرومندى را به طرف کوفه روانه ساز تا فرمان تو را به انجام رساند، و مانند خودت درباره دشمنت رفتار کند.زیرا که نعمان بن بشیر مردى ضعیف و ناتوان است و یا خود را به ناتوانى مى‏زند.

پس از او عمارة بن ولید بن عقبه و عمر بن سعد نیز شبیه به نامه عبد الله بن مسلم براى یزید ارسال داشتند.همین که نامه‏ها به یزید رسید، وى سرجون رومى غلام معاویه را خواست . (هر چند که این فرد از خدمتگذاران معاویه بود، اما در زمان حیات معاویه بر او چیرگى داشت) پس یزید به وى گفت: درباره والى کوفه رأى تو چیست؟ یزید در آن هنگام بر عبید الله بن زیاد که حاکم بصره بود خشمناک شد.معاویه پیش از مرگ خود با صدور حکمى فرماندارى کوفه را نیز به وى سپرده بود اما پیش از آن که این حکم به دست وى برسد، معاویه خود به هلاکت رسیده بود.در اینجا سرجون به یزید گفت:

چنانچه معاویه زنده بود و در این مورد رأى مى‏داد آن را مى‏پذیرفتى؟ یزید گفت: آرى، سرجون حکم فرماندارى عبید الله بن زیاد را براى کوفه به یزید نشان داد.بدین ترتیب یزید حکومت بصره و کوفه را به عبید الله واگذار کرد، و ضمن نامه‏اى که به وسیله مسلم بن عمر و باهلى براى عبید الله فرستاد به وى گوشزد کرد و گفت: پیروان من از کوفه به من اطلاع داده‏اند که مسلم بن عقیل در کوفه مردم را گرد آورده تا در میان مسلمانان ایجاد اختلاف کند.از این رو با خواندن این نامه به طرف کوفه حرکت کن، و به هر طریق که مى‏دانى در جستجوى او باش تا بر او دست یابى.پس او را در بند کن، یا به قتل رسان و یا از شهر بیرونش کن.و السلام.

مسلم بن عمرو به راه افتاده تا در بصره به عبید الله رسید.عبید الله بى درنگ دستور داد توشه سفر بردارند و آماده حرکت شوند فرداى آن روز به جانب کوفه روان شدند.

 

******************************

**********************************************************

******************************

نامه امام (ع) به اهالى بصره 

حسین بن على ع نامه‏اى نیز به سران قبایل و اشراف بصره مانند مالک بن مسمع بکرى، احنف بن قیس، یزید بن مسعود نهشلى، منذر بن جارود عبدى و مسعود بن عمر ازدى مرقوم داشت و آن را به وسیله یکى از یاران خود که نامش سلیمان و کنیه‏اش ابا رزین بود براى مردم بصره فرستاد.متن نامه به این شرح بود:

اما بعد، خداوند محمد ص را از میان بندگانش انتخاب فرمود و او را با اعطاى مقام نبوت گرامى داشت.سپس در حالى که وى وظیفه پیامبرى خویش را به نیکى انجام داد و بندگان خدا را از هدایت و راهنمایى بهره‏مند ساخت به سوى خویش فراخواند و ما خاندان، اولیاء، وارثان و جانشینان وى بوده و نسبت به مقام او از هر کس شایسته‏تر بوده‏ایم.اما عده‏اى بر ما سبقت گرفته و این حق را از ما گرفتند و ما نیز به خاطر دورى از فتنه و فساد و اختلاف میان مسلمانان و طلب عافیت و آرامش تن به رضا دادیم و سکوت کردیم.هر چند که خود مى‏دانستیم که ما بر آنان که بر مسند حکومت تکیه زده‏اند برترى داریم.

اینک من پیک خود را همراه این نامه براى شما مى‏فرستم و شما را به کتاب خدا و سنت رسول الله دعوت مى‏کنم، زیرا که دیگر سنت پیامبر از میان رفته و جاى آن را بدعت گرفته است .چنانچه دعوت مرا بپذیرید و از من پیروى کنید شما را به راه رشد و هدایت راهبرى خواهم کرد.

یزید بن مسعود که نامه امام ع را خواند از افراد قبایل بنى تمیم و بنى حنظله و بنى سعد دعوت کرد و همین که در اطراف او حاضر شدند آنان را مخاطب ساخته گفت: اى بنى تمیم، منزلت و موقعیت من نزد شما چگونه است؟ پس همگى به وى گفتند، مبارک باد بر تو.سوگند به خداى که تو بالاترین یاور ما هستى و از لحاظ انسانیت و عزت از هر کس والاتر و از نظر شرافت و فخر بالاترین مقام را دارا مى‏باشى و بر همه پیشى گرفته‏اى.سپس گفت: من شما را فراخواندم تا درباره امرى با شما به مشورت پردازم و کمک و یارى شما را خواستار شوم.مردم در پاسخ او گفتند ما در مصالح و نصایح تو هرگز کوتاهى نخواهیم کرد و آنچه را که خود صلاح بدانیم تو را در جریان امر قرار خواهیم داد.از این رو هر چه خواهى بگو ما نیز گوش خواهیم کرد .

یزید بن مسعود به سخن پرداخت و گفت: بدانید که معاویه از دنیا رفت و با مرگ او رشته جور و گناه گسیخته شد و پایه‏هاى ظلم و ستم فروریخت و معاویه پیش از آنکه به هلاکت برسد براى پسرش بیعت گرفت.او چنان مى‏پنداشت که با این کار بنیان خلافت محکم مى‏گردد و هیهات از این اندیشه باطل که رشته آن بریده شد.و از این خیال هرگز طرفى نبست و با تمام سعى و تلاش خود در این راه جز سستى و خوارى نتیجه‏اى نگرفت.اینک فرزندش یزید شرابخوار و فاسد ادعاى خلافت و امارت بر مسلمانان را داشته و بى آنکه مردم از وى راضى و خوشنود باشند حکومت را در اختیار خود گرفته است.در حالى که نه از حلم و بردبارى بهره‏اى دارد و نه به زیور علم آراسته است و از تشخیص حق پیش پاى خود را نیز نمى‏بیند.

سوگند به خداى که امروز نبرد با یزید از جهاد با مشرکین افضل است.اکنون اى مردم این شخص، حسین بن على فرزند رسول خداست.او از شرافتى اصیل و رأى و اندیشه‏اى متین برخوردار است.بیان فضایل او از توان ما خارج است و علم و دانش او به توصیف نیاید، و از هر کس براى خلافت شایسته‏تر است.بر خردان عطوفت ورزد و پیران را ملاطفت و مهربانى کند.او انسان بزرگوارى است که رعایت حقوق رعیت را مى‏کند و امت را پیشوایى نیکو خواهد بود.خداوند او را بر خلق حجت فرستاد و موعظت او را ابلاغ فرمود.شما خوب مى‏دانید که احنف که به نام صخر بن قیس خوانده مى‏شد چگونه در نبرد جمل شما را از یارى با امیر المؤمنین بازداشت و ذلت و خوارى بخشید.اکنون آن آلودگى را با نصرت و همکارى با پسر رسول خدا ص بشویید .سوگند به خداى که هر کس از نصرت فرزند پیامبر ص کوتاهى کند، خداوند تعالى اولاد او را در چاه مذلت و خوارى اندازد و افراد عشیره و خاندانش را کاهش دهد.اکنون من زره مبارزه در بر کرده‏ام و جوشن نبرد بر خود پوشیده‏ام و بدانید آن کس که کشته نشود هم سرانجام جان دهد و آنکه از مرگ بگریزد عاقبت به چنگ او گرفتار آید.رحمت خداوند بر شما باد.مرا پاسخ دهید و جواب نیکو در میان آرید.پیش از همه، افراد قبیله بنى حنظله بانک برداشتند و گفتند: اى ابا خالد، ما تیرهاى خود را در کمان نهاده‏ایم و رزم آوران قبیله تو و سواران عشیره تو هستیم.چنانچه ما را از کمان بگشایى بر نشان زنیم و اگر بر نبرد و قتال فرمایى نصرت کنیم.چون به دریاى آتش زنى واپس نمانیم و اگر که سیلاب بلا بر تو روى کند روى نگردانیم .با شمشیرهاى خود به یارى تو مى‏شتابیم و جان و تن را در پیش تو سپر سازیم و به فرمان تو فدا مى‏شویم.آنگاه افراد قبیله بنى سعد بن یزید پیش آمدند و ندا دادند که اى ابا خالد، ما هیچ چیز را زشت‏تر و بدتر از مخالفت تو ندانیم، و خارج از فرمان تو گام نزنیم .صخر بن قیس ما را وادار ساخت که از شرکت در نبرد جمل بازمانیم و ما رأى او را پسندیدیم و از وى پیروى کردیم.اکنون ما را فرصت ده تا با یکدیگر به مشاوره پردازیم.آنگاه نظر خود را بازگو خواهیم کرد.

سپس بنو عامر بن تمیم آغاز سخن کردند و گفتند: اى ابا خالد ما از خاندان تو و فرزندان پدر تو و هم پیمان تو هستیم.ما از چیزى که تو را به خشم آورد خوشنود نخواهیم بود.هرگز در جایى که میل تو نباشد اقامت نمى‏کنیم و دعوت تو را اجابت خواهیم کرد.دستور تو را به کار بندیم و فرمان تو را اطاعت کنیم.

ابو خالد گفت: اى بنى سعد، به خدا سوگند چنانچه گفتار شما با کردار شما راست آید خداوند همواره شما را محفوظ دارد و در پناه نصرت خود یارى فرماید.

همین که یزید بن مسعود تمیمى به نظریات آن جماعت آگاه شد نامه‏اى براى امام حسین ع ارسال داشت به این شرح: نامه شما را ملاحظه کردم و از مضمون آن آگاه شدم و اطلاع یافتم که مرا به اطاعت از خود و به یارى خویش فراخوانده‏اى.به راستى که خداوند هرگز جهان را از انسانى که اعمال نیک انجام مى‏دهد و یا مردم را به راه رشد و صلاح فرا مى‏خواند خالى نمى‏گذارد، و شما حجت خدا بر خلق، و امانت پروردگار در روى زمین، و شاخه‏هاى درخت زیتونه احمدیه هستید و ریشه آن درخت، پیامبر خداست.حال به فال نیک گیرید رهسپار دیار ما شوید، که من بنى تمیم را در خدمت تو فراخوانده‏ام و همان طور که شترى تشنه به آبگاه شایق است، آنان نیز به اطاعت از شما مشتاقند.افراد بنى سعد را چنان آماده ساختم که همگى در خدمت شما گردن نهند و در برابر شما خاضع و خاشع باشند و به زلال پند و نصیحت آنان را آلایش دادم و سستى را از قلوبشان پاک و صاف ساختم.

همین که نامه مزبور به حضرت حسین ع رسید فرمود: و خداوند تو را در روز دهشت و ترس در پناه خود محفوظ دارد و در روز تشنه کامى سیراب فرماید.

چون یزید بن مسعود خود را براى حرکت به خدمت امام ع آماده ساخت، به وى خبر رسید که آن حضرت به شهادت رسیده است از این رو به شدت در غم و اندوه فرو رفت و آه و ناله سرداد و از محرومیت حضور خود در رکاب امام به شدت افسوس خورد.

در اینجا این نکته قابل ملاحظه است که از سخنان افراد بنى حنظله و بنى عامد چنین برمى‏آید که آنان فرمان یزید بن مسعود را براى قیام پاسخ مثبت دادند.اما کمترین اشاره‏اى به این مطلب نکردند که قیام آنان براى نصرت و یارى حق بوده و هرگز نگفتند که حضرت حسین ع پیشواى حقى است که جهاد در رکاب او امرى واجب است.بلکه از مجموع گفته‏هاى آنها چنین برمى‏آید که تنها از یزید بن مسعود که رئیس قبیله آنان بوده فرمانبردارى کرده و منظور دیگرى نداشته‏اند .افسوس که اکثر مردم نیز چنین‏اند و حق را نمى‏شناسند.هر چند که گفته‏هاى یزید بن مسعود نشانگر آن است که خود به این امر واقف است که امام حسین ع بر حق، و قیام آن حضرت جهت دفاع از حق و یارى از دین بوده است.اما از گفته‏هاى افراد قبیله بنى حنظله و بنى عامر چنین برمى‏آید که بیم و ترس آنان را وادار ساخته که در برابر رئیس قبیله خود خضوع کنند .

اما احنف بن قیس، همان طور که قبلا نیز اشاره کردیم یکى از کسانى بود که امام حسین ع براى او نامه‏اى ارسال داشته بود.وى در پاسخ آن حضرت چنین نوشت: اما بعد، (فاصبر ان وعد الله حق و لا یستخفنک الذین لا یقنون) منظور احنف از ایراد این آیه مبارکه اشاره‏اى بوده است به بى وفایى اهالى کوفه که هرگز به وعده‏هاى سست آنان نمى‏توان امیدوار بود .

اما چون نامه امام حسین ع به منذر بن جارود رسید بیمناک شد که مبادا این نامه از نیرنگهاى عبید الله بن زیاد باشد و همى خواهد که اندیشه‏هاى مردم را بازداند و هر کس را به کیفر عمل خود رساند.از طرفى دختر منذر که نامش بحریه و همسر عبید الله بود، پس ناگزیر منذر آن نامه را با فرستاده آن حضرت به نزد ابن زیاد آورد.همین که ابن زیاد نامه را خواند، فرستاده امام را دستگیر کرد و به دار کشید.پس بر منبر رفت و مردم بصره را تهدید کرد که از حکومت نافرمانى نکنند.آنگاه برادرش عثمان را جانشین خود ساخت و خود بصره را ترک کرد و رهسپار کوفه گشت.

******************************

**********************************************************

******************************

ابن زیاد در کوفه 

عبید الله بن زیاد که مسلم بن عمرو باهلى فرستاده یزید و شریک بن اعور حارثى با وى همراه بودند رهسپار کوفه شد.گویند همراهان او که تعداد آنها به پانصد مى‏رسید اندکى توقف کردند و دیرتر به راه افتادند.آنها چنین مى‏پنداشتند که ابن زیاد منتظر آنان گشته و امام حسین ع زودتر از وى به کوفه خواهد رسید.اما او بدون اعتنا به آنها خود حرکت کرد.همین که به نزدیکى شهر رسید اندکى درنگ کرد تا هوا تاریک شود و شب هنگام از راه نجف به کوفه وارد شد.دهان خود را با پارچه‏اى بسته بود و عمامه سیاهى بر سر داشت. لباس اهالى حجاز را بر تن کرده بود تا به این وسیله مردم او را به جاى امام حسین ع اشتباه بگیرند.چون مردم اطلاع یافته بودند که حسین بن على ع به طرف کوفه حرکت کرده است.از این رو مردم که در انتظار آن حضرت بودند با مشاهده عبید الله گمان کردند امام حسین است.پس زنى فریاد کرد : الله اکبر این فرزند رسول الله ص است.مردم به استقبال او مى‏رفتند.از میان جمعیت فریاد برآمد، جمعیت ما که چهل هزار نفر هستیم به یارى تو خواهیم شتافت.ابن زیاد به میان جمعیت رفت.مردم همه به وى سلام مى‏کردند و ورودش را به کوفه خوش آمد مى‏گفتند.ازدحام شدیدى میان انبوه مردم بر پا شد.ابن زیاد که احساس کرد، وى را به جاى حسین ع گرفته‏اند به شدت ناراحت شد.در این اثنا عبد الله بن مسلم باهلى که ازدحام مردم را دید فریاد برآورد به یکسو روید.این مرد امیر کوفه عبید الله بن زیاد است.ابن زیاد نقاب از روى خود برداشت و گفت: من عبید الله هستم.مردم به سرعت از گرد او پراکنده شدند و یکدیگر را لگد مى‏کردند .ابن زیاد برفت تا در تاریکى شب به قصر دار الاماره رسید.نعمان بن بشیر درهاى قصر را به روى او و همراهانش بست.یکى از همراهان عبید الله بانک زد که در را به روى او باز کنند.

نعمان که گمان مى‏کرد او حسین ع است، از بالاى قصر سرکشیده گفت: تو را به خدا سوگند دهم که از این قصر دور شو زیرا من امانتى که در دست دارم به تو نخواهم سپرد، و به جنگ با تو نیز نیازى نیست.عبید الله خاموش بود.آنگاه خود را نزدیک قصر ساخت.نعمان نیز از بالاى قصر به زیر آمد و دانست که وى ابن زیاد است.سپس در را گشود.ابن زیاد به سخن پرداخت و گفت: در را باز کن خدا کارت را نگشاید که شبت به درازا کشید.پس ابن زیاد و همراهانش وارد قصر شدند.اما از ورود مردم مانع گردید.مردم نیز بازگشتند و پراکنده شدند.ابن زیاد آن شب را در قصر دار الاماره به سر برد.همین که بامداد شد مردم را به نماز جماعت فراخواند .پس مردم گرد آمدند و ابن زیاد به سخن پرداخت و آنان را از نافرمانى بیم داد و گفت هر کس که فرمان وى را اطاعت کند به او پاداش نیک خواهد داد، و به آنان گفت: تنها وعده‏هاى شما کافى نیست بلکه صدق و راستى بسته به اعمال شماست.آنگاه از منبر به زیر آمد و دستور داد بزرگان شهر و سرشناسان را با شدت هر چه بیشتر دستگیر کنند، و خطاب به مردم گفت: نام هر یک از افراد ناشناس و هواخواهان یزید را که در میان شما هستند براى من بنویسید چنانچه شخصى از این دستور سرپیچى کند جان و مالش در امان نبوده و خون و مالش بر ما مباح خواهد بود و هر کس از سرشناسان هر محل که در میان مردم آشناى خود که دشمنان یزید را مى‏شناسد، از معرفى او خوددارى کند بر در خانه خود به دار آویخته خواهد شد.و از بیت المال نیز بى بهره خواهد بود.

همین که مسلم بن عقیل آمدن عبید الله را به کوفه دانست و سخنان تهدید آمیز وى را شنید از خانه مختار بیرون رفت و در تاریکى شب به خانه هانى بن عروه درآمد.پس یاران او دور از چشم مأمورین عبید الله به نزد او رفت و آمد مى‏کردند، و به یکدیگر سفارش مى‏کردند که جاى مسلم را به کسى نشان ندهند.پس عبید الله که از محل او بى اطلاع بود، با گماشتن مأمورانى به جستجوى او پرداخت.در این موقع شریک بن حارث همدانى که همراه عبید الله از بصره حرکت کرده بود، بیمار گشته و در خانه هانى اقامت کرده بود.از این رو شخصى را نزد هانى فرستاد به این نام که عبید الله تصمیم دارد به عیادت شریک برود.شریک که به خانه هانى آمده بود به مسلم گفت: از این فرصت استفاده، و به عبید الله حمله کن و او را به قتل برسان.اما هانى وى را از این امر بازداشت و همسر هانى نیز وى را سوگند داد که از این عمل خوددارى کند.بدین ترتیب ابن زیاد پس از ملاقات با شریک خانه هانى را ترک گفت و شریک نیز دیرى نپایید که به دنبال همان بیمارى از دنیا رفت.پس از چندى که عبید الله یاراى دستیابى به مسلم را پیدا نکرده بود، یکى از غلامان خود را که معقل نام داشت پیش خواند.و چهار هزار درهم به وى سپرد و به وى دستور داد که با نیرنگ و به هر طریق که مى‏داند خود را به یاران مسلم نزدیک و چنین وانمود کند که من از اهالى حمص، و از یاران مسلم هستم و جهت یارى او مبلغى پول در اختیار آنان گذارد.تا شاید به این وسیله بتواند بر مسلم دسترسى پیدا کند.پس معقل ابتدا خود را به مسلم بن عوسجه رسانید، و او را با گفتار خود فریب داد و همراه با او رهسپار خانه هانى گردید و مسلم بن عقیل را به وى نشان داد .بدین ترتیب از اوضاع مسلم بن عقیل و خانه هانى آگاه شد و اخبار را براى ابن زیاد گزارش کرد.

در این اثنا تعداد کسانى که با مسلم دست بیعت داده بودند به بیست و پنج هزار نفر مى‏رسیدند .از این رو مسلم بر آن شد که بر ضد حکومت قیام کند.اما هانى به وى گفت: در این امر شتاب مکن، زیرا هانى از ابن زیاد نسبت به جان خود بیم داشت.پس خود را بیمار نشان داده و از رفتن به مجلس او خوددارى کرد.ابن زیاد سه تن از یاران خویش را به نام محمد بن اشعث، حسان بن اسماء بن خارجه و عمرو بن حجاج زبیدى و دخترش که همسر هانى نیز بود، و رویحه نام داشت پیش خواند و از آنان پرسید، چرا هانى بن عروه به دیدن ما نیامد؟ آنها گفتند او بیمار است.ابن زیاد گفت: من شنیده‏ام که بهبودى یافته و روزها بر در خانه‏اش مى‏نشیند .پس به دیدار او بروید، و دستورش دهید حق ما را وانگذارد.زیرا من دوست ندارم فردى مانند او که از بزرگان عرب است حقش نزد من تباه گردد.پس این چند تن نزد هانى آمدند و به او گفتند: چرا به دیدن امیر نیامدى.او نام تو را برد و از تو جویا شد.هانى گفت: بیمارم .آنها گفتند: امیر شنیده است که سلامت هستى.آنگاه وى را سوگند دادند که همراه با آنان نزد ابن زیاد برود.وى نیز موافقت کرد و با آنان رهسپار قصر امیر شد.حسان بن اسماء از مخفى بودن مسلم در خانه هانى اطلاعى نداشت.اما محمد بن اشعث از ماجرا با خبر بود.همین که بر ابن زیاد وارد شد از وى پرسید: اى هانى، این کارها چیست که در خانه خود به زیان یزید و همه مسلمانان تهیه مى‏بینى؟ مسلم بن عقیل را به خانه خود مى‏برى و لشگر و سلاح جنگ در خانه‏هاى اطراف خود فراهم مى‏کنى و چنین مى‏پندارى که این کارها بر من پوشیده مى‏ماند؟

هانى گفت، من چنین کارى نکرده‏ام.اما عبید الله بى درنگ معقل را پیش خواند.هانى در این هنگام دانست که او جاسوس ابن زیاد بوده است.پس ساعتى سر به زیر افکند و دیگر نتوانست سخنى بگوید.سپس به خود آمده از وى عذرخواهى کرد و گفت: من مسلم را به خانه خود دعوت نکردم.بلکه او خود از من خواست به خانه‏ام درآید و من شرم کردم از پذیرفتن او مانع گردم و او را پناه دادم.و اکنون وى مهمان من است.چنانچه امیر موافقت کند به خانه مى‏روم و از وى مى‏خواهم که به محل دیگرى برود.ابن زیاد گفت به خدا قسم که دست از تو برندارم تا او را به نزد من حاضر گردانى.هانى گفت، به خدا سوگند هرگز چنین نخواهم کرد من میهمان خود را به دست تو دهم که او را به قتل رسانى؟ در این اثنا مسلم بن عمرو باهلى برخاست و هانى را به کنارى برد و با او به سخن پرداخت تا شاید بتواند هانى را قانع کند.اما هانى از این امر امتناع مى‏ورزید.ابن زیاد با شنیدن این سخنان به هانى گفت: به خدا سوگند، چنانچه در این وقت مسلم را حاضر نکنى فرمان دهم که سر از تنت جدا کنند.هانى پاسخ داد و گفت: چنانچه به این امر دست زنى در این هنگام، با شمشیرهاى برهنه اطراف خانه تو را محاصره خواهند کرد.هانى گمان مى‏کرد که قوم و قبیله‏اش با وى همراهى دارند و در حمایت از او کوتاهى نخواهند کرد.ابن زیاد گفت: مرا از شمشیرهاى کشیده مى‏ترسانى، و امر کرد که هانى را نزدیک آوردند.پس به آن چوب که در دست داشت بر روى او بسیار زد تا بینى وى شکست و خون بر جامه‏هاى او سرازیر شد و گوشت صورت او فروریخت تا آنجا که چوب شکست و هانى دلیرى کرد و دست به شمشیر یکى از یاران ابن زیاد برد و خواست آن شمشیر را بر ابن زیاد زند، اما آن مرد طرف دیگر شمشیر را گرفت و از این امر مانع شد.عبید الله که چنین دید بانگ بر غلامان زد که هانى را بگیرید.و بر زمین کشیده ببرید.غلامان او را بگرفتند و بر زمین کشیدند، و در حالى که ابن زیاد به وى گفت: خون تو بر من مباح گردیده دستور داد هانى را در یکى از اطاقهاى خانه خود زندانى کنند و مامورى نیز بر او گماشتند و در را بروى او بستند.حسان بن خارجه با مشاهده این حالت از جاى برخاست روى به ابن زیاد آورد و گفت: تو ما را امر کردى و ما این مرد را با حیله و نیرنگ نزد تو آوردیم.اکنون که نزد تو آمد این چنین با وى رفتار کردى.ابن زیاد از سخن او در غضب شد و امر کرد بر سینه‏اش زدند و به ضرب مشت و سیلى او را نشانیدند.سپس محمد اشعث برخاست و گفت: امیر به ما مى‏آموزد ما بر آنچه را که مورد پسند امیر باشد خوشنودیم، چه به سود ما باشد و چه به زیان ما .

از سوى دیگر به عمرو بن حجاج خبر رسید که هانى کشته شده است.پس با قبیله مدحج حرکت کرد و قصر ابن زیاد را به محاصره درآورد.عبد الله با مشاهده این ماجرا به شریح قاضى گفت، به نزد هانى برو و با او دیدار کن.آنگاه مردم را خبر ده که او زنده است.پس شریح از نزد هانى بیرون شد و مردم را آگاه ساخت که هانى زنده است.همین که قبیله او بدانستند که او زنده است خداى را سپاس گفتند و پراکنده شدند.

بدین ترتیب مى‏بینیم که چگونه شخص ظالم و ستمکار به دست کسانى مانند محمد بن اشعث که خود حامى مردمان ستمکار، و فردى نابکار همانند شریح است، سمت قضاوت و داورى دارد، اما خود ریشه‏هاى ظلم را پى‏ریزى مى‏کند، و در نتیجه حق را زیر پا مى‏گذارد و ستم پیشه‏گان از قهر مردم به دور مى‏مانند.از یک سو شریح خود تظاهر به دین مى‏کند اما با فرمانروایان ستمکار همکارى مى‏نماید، چنان که گویى گرگى است در لباس میش.و از سوى دیگر مى‏بینیم که چگونه قبیله مذحج با گفتار شریح فریب خوردند و خود نیز جنبه احتیاط و دور اندیشى را رعایت نکردند.

ابن زیاد پس از آنکه هانى را دستگیر و زندانى کرد، از آن بیم داشت که مردم بر ضد او قیام کنند.از این رو از قصر بیرون آمد و در حالى که بزرگان مردم و پاسبانان و نزدیکانش نیز با او بودند به منبر رفت و با گفتارى کوتاه مردم را تهدید کرد و آنان را بر حذر داشت که مبادا به صف مخالفین او درآیند.

******************************

**********************************************************

******************************

قیام مسلم در کوفه 

مسلم که از اوضاع هانى بى اطلاع بود، یکى از یاران خود را به دار الاماره فرستاد.همین که دانست وى مورد ضرب و شتم قرار گرفته و زندانى شده است، به منادى خود گفت، شعار یا منصور امت (اى کسى که مردم به یارى او مى‏شتابند) در میان مردم سر دهد، و این شعارى بود که در مواقع جنگى به کار برده مى‏شد.دیرى نپایید که چهار هزار نفر در اطراف خانه هانى فراهم آمدند.مسعودى در کتاب مروج الذهب آورده است که ساعتى نگذشت که هیجده هزار مرد گرد او جمع شدند.مسلم به طرف قصر ابن زیاد حرکت کرد. عبید الله که از مسجد بازمى‏گشت مأمورین به وى اطلاع دادند که مسلم قیام کرده است.ابن زیاد بلافاصله خود را به داخل قصر رسانید و درها را بست و خود را در گوشه‏اى پنهان داشت، مسلم قبل از هر چیز در جمع آورى مردم بکوشید و آنان را همانند سپاهى منظم درآورد، و به آراستن آنان از چپ و راست پرداخت.و خود در میان آنان جاى گرفت.او همچنان به سوى قصر به راه افتاده بود و از مردم مى‏خواست که به یارى او بشتابند.دیرى نپایید که انبوه مردم در بازار و مسجد فراهم آمدند .کار بر ابن زیاد تنگ شد.پس ناگزیر کسى را فرستاد تا بزرگان مردم کوفه را فراخوانند.اما تعداد افرادى که نزد او آمدند بیش از پنجاه نفر نشد.سى نفر محافظین او و بیست نفر مردمان سرشناس کوفه و نزدیکان او بودند.

ابن زیاد با آنها که در قصر بودند که از بالا سر مى‏کشیدند و لشگر مسلم را زیر نظر داشتند یاران مسلم به سوى آنها که در قصر بودند سنگ پرتاب مى‏کردند و آنان را دشنام مى‏گفتند و مادر و پدرش را به باد ناسزا مى‏گرفتند.پس ابن زیاد کثیر بن شهاب را فراخواند و به او دستور داد به همراه آن دسته از قبیله مذحج که فرمانبردار او هستند بیرون رود و مردم را از یارى مسلم بن عقیل باز دارد و آنان را از جنگ بترساند.محمد بن اشعث را نیز مأمور ساخت با آن دسته از قبیله کنده و حضرموت که فرمان او را پیروى مى‏کردند به میان مردم بروند و آنان را از گرد مسلم پراکنده سازند، و پرچم امان براى پناهندگان ترتیب دهد، و براى عده‏اى از اشرار مانند همین دستور را صادر کرد.و بقیه سران و مردم کوفه را نزد خود نگه داشت.زیرا که شماره مردمى که با او در قصر بودند اندک بود.بدین جهت به شدت در هراس بود، مردم که در اطراف مسلم بودند و هر آن بر تعدادشان افزوده مى‏شد تا شامگاه درنگ کردند، و هر چه مى‏گذشت کار بر آنان سخت‏تر مى‏شد.عبید الله به عده‏اى از اشراف که با وى بودند گفت که به میان مردم بروند و به آنان وعده امتیازات و بخشش بسیارى را بدهند، و آنها را که از فرمان وى سرپیچى کنند از محرومیت و عقوبت بترسانند.کثیر بن شهاب در این باره بسیار سخن گفت، و آنان را از خطر ورود لشگر از شام بیم داد.مردم نیز همین که این سخنان را شنیدند به تدریج پراکنده شدند و راه خانه‏هاى خود را پیش گرفتند.بسیارى از زنان نزد فرزند و برادر خود آمدند و از آنان خواستند که به خانه برگردند و به ایشان گفتند: این جماعت که در اینجا هستند مسلم را کافى است.از یک سو مردانى بودند که دست فرزند و یا برادر خود را مى‏گرفتند و به وى مى‏گفتند: چنانچه فردا مردم شام برسند، شما در جنگ با آنان چگونه رفتار خواهید کرد؟ پس مردم همچنان پراکنده مى‏شدند تا آنکه تعداد یاران مسلم به پانصد نفر کاهش یافت.همین که تاریکى شب فرا رسید باز هم تعداد دیگرى متفرق شدند، تا آنجا که مسلم پس از خواندن نماز مغرب تنها سى نفر بیشتر را در آنجا مشاهده نکرد.هنوز به در مسجد نرسیده بود که دید زیاده از ده نفر با وى همراه نیستند، و چون پاى از در بیرون نهاد، یکه و تنها شد و هیچ کس با او نبود.این ماجرا نشان مى‏دهد که مسلم بن عقیل رضوان الله علیه، هرگز در این امر کوتاهى نکرد، و سعى و تلاش بسیارى به کار برد تا جنبه تدبیر و دور اندیشى را از دست ندهد.اما بى‏وفایى مردمان کوفه باعث شد که با شکست روبرو گردد.بدین ترتیب مسلم حیران و سرگردان در کوچه‏هاى کوفه به راه افتاد و نمى‏دانست که به کجا برود، تا گذرش به خانه زنى به نام طوعه افتاد که پسرى به نام بلال داشت و با دیگر مردم با مسلم همراه شده بود، و مادرش بر در خانه چشم به راه بلال ایستاده بود.پس مسلم به آن زن سلام کرد و او نیز جواب سلام وى را گفت: مسلم از او آب خواست. طوعه به وى آب داد.مسلم همانجا نشست.آن زن به داخل خانه رفت.دیرى نپایید که برگشت و مرد را دید که همچنان نشسته است.به وى گفت: اى بنده خدا، آیا آب نخوردى؟ مرد گفت، چرا، زن گفت، پس به خانه‏ات برو.مسلم پاسخى نداد.آن زن دوباره سخن خود را تکرار کرد .باز هم مسلم پاسخى نداد.بار سوم آن زن گفت، سبحان الله اى بنده خدا برخیز.خداوند تو را تندرستى دهد.به خانه خودت بازگرد، زیرا که نشستن تو در اینجا شایسته نیست و من هرگز خوشنود نیستم.مسلم برخاست و گفت: اى زن، من در این شهر، خانه و فامیلى ندارم.آیا ممکن است مرا پناه دهى؟ امیدوارم که به زودى احسان تو را جبران کنم.زن از او پرسید، تو کیستى؟ وى گفت، من مسلم بن عقیل هستم.زن که وى را شناخت، او را به داخل خانه برد.پس اتاقى غیر از اتاق خودش به او داد و آنجا را براى او فرش کرد و غذا براى او آورد.اما مسلم از خوردن غذا خوددارى کرد.دیرى نپایید که بلال به خانه آمد.وقتى مشاهده کرد که مادرش به اطاق دیگر رفت و آمد مى‏کند، به این فکر افتاد که امر فوق العاده‏اى رخ داده است.او همچنان در این اندیشه بود تا سرانجام مادرش ماجراى ورود مسلم به خانه را به وى اطلاع داد.همین که عبید الله دریافت که در اطراف قصر سکوت برقرار شده، دانست که مردم از گرد مسلم پراکنده شده‏اند.به اطرافیان خود گفت: بنگرید آیا کسى را مى‏بینید؟ آنان از بالاى قصر سرکشیدند و کسى را ندیدند.پس از بالاى بام به مسجد آمدند.تخته‏هاى سقف را کشیدند و با شعله‏هاى آتش که در دست داشتند اطراف قصر را نگاه کردند.همین که عبید الله از متفرق شدن مردم اطمینان یافت به مسجد درآمد و گفت: اعلام کنند، از میان سربازان و سرشناسان و بزرگان شهر و جنگجویان هر کس نماز شام را در مسجد نخواند خونش به گردن خود اوست و مجازات خواهد شد.دیرى نپایید که انبوه جمعیت فراهم آمدند.پس نماز را خواند و در محافظت سربازان خود بر منبر بالا رفت و گفت: (مسلم بن عقیل سفیه نادان در ایجاد اختلاف و دودستگى چنان کرد که دیدید.او از ذمه خدا برى است و جان و مالش مباح است.هر کس که مسلم در خانه او پیدا شود و هر کس او را نزد ما آورد پول خون او را به او خواهیم پرداخت.اى بندگان از خدا بترسید و بر خود راه عقوبت را نگشایید.پس رو کرد به حصین بن تمیم که رئیس محافظین او بود و گفت: اى حصین مادرت به عزایت بنشیند.باید از کوچه‏هاى شهر مراقبت کنى، تا مسلم از این شهر به در نرود و او را نزد من بیاورى، زیرا من تو را بر تمام خانه‏هاى مردم کوفه مسلط کردم، و ریاست پاسبانان با توست.آنگاه ابن زیاد به قصر خویش رفت.در مجلس خویش نشست و اجازه ورود به مردم داد.گروه مردم به دیدن او مى‏آمدند.همین که محمد بن اشعث از در وارد شد، ابن زیاد با شادى رو کرد به او و گفت: آفرین بر کسى که در دوستى با ما وفادار بوده و از دشمنى با ما دورى کرده است.پس او را در کنار خود نشانید.چون صبح شد بلال پسر آن پیر زن به نزد عبد الرحمن پسر محمد بن اشعث آمد و از محل مسلم بن عقیل که همان خانه خودشان بود او را آگاه ساخت.باید دانست که بلال فرزند طوعه با اولاد محمد بن اشعث ارتباط خویشاوندى داشت.بدین ترتیب که طوعه از کنیزان اشعث بن قیس بود و از او نیز فرزند داشت.وقتى اشعث وى را آزاد کرد، اسید حضرمى او را به ازدواج خود درآورد و از او بلال به دنیا آمد.از این رو همین که عبد الرحمن پدر بلال به محل اقامت مسلم واقف گردید، بلافاصله به طرف قصر آمد و این ماجرا را به اطلاع پدرش رسانید.عبید الله نزدیک محمد بن اشعث نشسته بود.با شنیدن این خبر با شتاب هفتاد نفر از یاران خود را همراه او به طرف جایگاه مسلم فرستاد.آنان به راه افتادند تا بدان خانه که مسلم در آن جاى داشت رسیدند.همین که مسلم صداى سم اسبان و سر و صداى مردان را شنید دانست که براى دستگیرى او آمده‏اند.پس با شمشیر خویش بر آنان حمله برد.آنها به خانه ریختند.مسلم کار را بر ایشان سخت گرفت و با شمشیر همچنان آنان را بزد تا از خانه بیرونشان کرد.بار دیگر به آن جناب هجوم بردند و او نیز با شدت بر آنان حمله کرد، تا آنجا که مسلم تعداد بسیارى از آنان را به هلاکت رسانید و بین او و بکر بن حمران جنگ در گرفت.پس بکر شمشیرى به دهان مسلم وارد آورد که لب بالاى او را شکافت و به لب پایین رسید و دندان پیشین او را از جاى کند.مسلم نیز ضربه‏اى سخت بر او زد و در پى آن شمشیرى بر گردنش وارد آورد چنان که نزدیک بود تا درون او را بشکافد.همین که آنها این دلاوریها را دیدند به بالاى بامها رفتند و سنگ به سویش پرتاب کردند و دسته‏هاى چوب را آتش زده بر سرش ریختند.مسلم با مشاهده این جریان به خود گفت: آیا این هیاهو و بلوا همه براى کشتن مسلم بن عقیل است؟ و ادامه داده گفت: حال که چنین است، پس اى نفس به ناچار به سوى مرگ بشتاب.مسلم با گفتن این سخن از خانه بیرون آمد.با شمشیر برهنه بر دشمن مى‏تاخت.در این اثنا محمد بن اشعث رو کرد به او گفت: تو در امان هستى.اما او همچنان بر دشمن حمله مى‏برد و اشعار زیر را مى‏خواند :

اقسمت لا اقتل الاحرا

و ان رأیت الموت شیئا نکرا

اخاف ان اکذب او اغرا

او اخلط البارد سخنا مرا

رد شعاع الشمس فاستقرا

کل امرئ یوما ملاق شرا

اضربکم و لا اخاف ضرا

محمد بن اشعث رو کرد به او و گفت: ما تو را فریب نمى‏دهیم و دروغ نخواهیم گفت.

در اثر پرتاب سنگ و جراحتهاى بسیار از سوى دشمن، ضعف و ناتوانى بر مسلم غالب گردید چنان که توانایى جنگ نداشت.پس اندکى به دیوار تکیه داد.ابن اشعث بار دیگر گفتار خود را تکرار کرد و به وى امان داد.برخى گویند: مسلم در اثر جراحات بسیارى که دشمن بر وى وارد کرده بود، یاراى حرکت را از دست داد، و مردى از پشت نیزه‏اى بر او بزد و او را بر زمین انداخت .پس دشمن بر وى هجوم بردند و او را دستگیر کردند، و بر استرى نشاندند و محمد بن اشعث شمشیر و سلاح او را گرفت.یکى از شعرا در هجو محمد بن اشعث چنین مى‏گوید:

و ترکت عمک ان تقاتل دونه

فشلا و لو لا انت کان منیعا

و قتلت وافد آل بیت محمد

و سلبت اسیافا له و دروعا

مسلم در آن حال از حیات خود مأیوس شد و اشک از چشمانش سرازیر گشت و در حالى که مى‏گریست در پاسخ یکى از افرادى که به وى گفت، گریه تو براى چیست؟ گفت: گریه من براى خودم نیست، و در پاسخ آن کس که به وى گفت: آن مقصد بزرگى که در نظر دارى، این آزارها در تحصیل آن بسیار نیست، وى گفت: به خدا سوگند من هرگز براى خود نمى‏گریم و در کشته شدن هراسى بر من نیست هر چند که دوست ندارم جان خود را بیهوده تلف کرده باشم.بلکه گریه من بر خاندان من است که روى به این جانب آورده‏اند.

آرى گریه من براى حسین و اهل بیت اوست که اینک به طرف کوفه حرکت کرده‏اند.پس متوجه پسر اشعث گردیده گفت: آیا مى‏توانى یک کار خیرى انجام دهى؟ زیرا من چنین مى‏بینم که امام حسین با خاندانش ترک دیار کرده و امروز یا فردا به سوى شما حرکت خواهد کرد، از این رو از تو مى‏خواهم کسى را نزد او بفرستى که از زبان من به او بگوید که پسر عمویت مسلم بن عقیل مى‏گوید که مسلم در دست مردم کوفه گرفتار شده و چنین مى‏بیند که تا شامگاه زنده نماند و به او بگوید پیغام فرستاده که پدر و مادرم فداى تو باد.با خاندانت از این سفر بازگرد.زیرا مردم کوفه تو را فریب مى‏دهند.زیرا که آنان همان یاران پدرت بودند که خود جهت دورى از ایشان آرزو مى‏کرد که مرگ او فرا رسد یا کشته شود.

در اینجا به این نکته بایستى اشاره کرد، که پسر اشعث هر چند که گفته بود: به خدا سوگند این کار را انجام خواهم داد، اما هرگز به عهد خود وفا نکرد.بدین ترتیب محمد بن اشعث مسلم بن عقیل را به قصر ابن زیاد برد.تشنگى بر آن جناب غلبه کرده بود.در کنار قصر، مسلم بن عمرو باهلى پدر قتیبه که والى خراسان بود و ظرف آبى سرد در دست داشت توجه او را جلب کرد.پس از وى خواست جرعه آبى به او بدهد.مسلم بن عمرو گفت: مى‏بینى چقدر این آب سرد است.به خدا قطره‏اى از آن نخواهى نوشید تا حمیم جهنم را بنوشى و از نوشیدن او مانع گردید .مسلم بن عقیل گفت، واى بر تو.مادرت به عزایت بنشیند که تا این اندازه جفا پیشه و سنگدل هستى.اى پسر باهله، تو خود از نوشیدن حمیم جهنم و ماندن در آتش دوزخ از من سزاوارترى .عمرو بن حریث که در آنجا ایستاده بود بر حال مسلم رقت آورد.پس غلام خود را فرستاد کوزه آبى با قدحى آورد.سپس در آن آب ریخت و به مسلم داد.همین که خواست بیاشامد، دهانش پر از خون مى‏شد و نمى‏توانست آب را بیاشامد.یکبار و دو بار قدح را پر کرد.اما بار سوم که خواست آب را بنوشد دندانهاى پیشین آن جناب در قدح افتاد.پس گفت: سپاس خداى را، چنانچه این آب روزى من شده بود، بدون شک مى‏توانستم از آن بنوشم.در این اثنا فرستاده ابن زیاد از قصر بیرون آمد و دستور داد او را وارد قصر کنند.مسلم چون به قصر درآمد با این که ابن زیاد امیر بود بر وى سلام نکرد.یکى از پاسبانان گفت: بر امیر سلام کن مسلم گفت: واى بر تو ساکت باش.سوگند به خداى که او بر من امیر نیست.ابن زیاد رو کرد به او و گفت : خواه بر من سلام کنى یا نکنى، من تو را خواهم کشت.مسلم در پاسخ او گفت، تو مرا خواهى کشت، اما بدان که افرادى که به مراتب از تو پست‏تر و شرورتر بودند افرادى بهتر از مرا کشته‏اند.ابن زیاد گفت: اگر تو را نکشم، خداوند مرا بکشد، و من تو را آنچنان خواهم کشت که در اسلام هرگز سابقه نداشته باشد مسلم گفت، بدون شک در بدعت گذارى در اسلام تو از هر کس شایسته‏ترى.تو تنها کسى هستى که دست خود را به زشت‏ترین و پست‏ترین اعمال، یعنى مثله کردن، کشتن به ناحق، آلوده ساخته و از غصب حکومت خوددارى نکرده‏اى.در این حال ابن زیاد رو کرد به مسلم و گفت: اى کسى که به نفرین گرفتار شدى و میان افراد جدایى افکندى و پیوند مسلمین را از هم گسستى و فتنه برپا ساختى.اما مسلم وى را پاسخ داد و گفت: گفته‏هاى تو دروغ است. این معاویه و فرزندش یزید بودند که میان مسلمانان را بر هم زدند، و آن کس که فتنه و آشوب برپا ساخت تو و پدرت زیاد بن عبید بودید که او خود از بندگان بنى علاج از قبیله ثقیف بود.ابن زیاد گفت: اى پسر عقیل، آرام باش.تو بودى که رهسپار مردم کوفه گردیدى.افکار آنان را متفرق ساختى، اجتماع مردم را بر هم زدى و هماهنگى میان آنها را به اختلاف کشاندى.مسلم گفت: آمدن من به کوفه هرگز بدین منظور نبود.شما که حکومت را در دست داشتید مرتکب اعمال زشت و ناروا شدید، و امر به معروف و کارهاى نیک را از میان برداشتید .و بى آنکه مردم راضى باشند بر آنان حکومت کردید، و همانند پادشاهان ایران و روم با ایشان رفتار کردید.اما آمدن ما به میان ایشان بدان جهت بود که امر به معروف کنیم و آنان را از اعمال ناروا باز داریم و به حکم کتاب خدا و سنت پیامبر ص دعوت کنیم و در این امور شایستگى ما از هر کس بیشتر است.ابن زیاد که از سخنان مسلم به خشم آمده بود زبان به دشنام گشود، و على و حسن و حسین ع و عقیل را به باد ناسزا گرفت.باز هم مسلم وى را پاسخ داد و گفت: اى ابن زیاد بدان که تو و پدرت از هر کس سزاوارترید که مورد دشنام قرار گیرید .پس اى دشمن خدا هر چه خواهى انجام ده.سپس عبید الله گفت: او را بالاى بام قصر ببرید و گردنش را بزنید و بدنش را به زیر اندازید.همین که مسلم براى کشتن به راه افتاد همچنان به تسبیح و تکبیر مشغول بود و استغفار مى‏کرد و به رسول الله، درود مى‏فرستاد.بدین ترتیب سر از تنش جدا کردند و همراه با بدنش از بالا به زیر افکندند.آنگاه محمد بن اشعث برخاست و درباره هانى نزد ابن زیاد شفاعت کرد.اما نتیجه‏اى نگرفت.ابن زیاد پس از کشتن مسلم هانى را پیش خواند و دستور داد او را به بازار برند و گردنش را بزنند.پس در حالى که دستهاى او را بسته بودند فریاد مى‏زد، قبیله مذحج کجاست؟ پس چرا امروز به یارى من نمى‏آیند؟ آنگاه دست خود را کشیده و ریسمان را باز کرد و در پى وسیله‏اى بود که از خود دفاع کند سپس مأمورین بر سرش ریختند و محکم او را بستند.در این اثنا یکى از غلامهاى ترک ابن زیاد که رشید نام داشت ضربه‏اى بر او وارد ساخت و هانى را از پاى درآورد.

مسعودى گوید: هانى فریاد مى‏کرد، آل مراد کجا هستند.چون او رئیس و بزرگ این قبیله بود .گویند در آن وقت چهار هزار نفر زره‏پوش و هشت هزار نفر پیاده با هانى همراه بودند، و چنانچه هم پیمانان او از قبیله کنده و غیر آن دعوت او را مى‏پذیرفتند و به یاریش مى‏آمدند، تعداد لشگریانش به سى هزار زره پوش مى‏رسید.اما در آن روز همه آنان تن به خوارى و سستى دادند و وى را یارى نکردند.درباره هانى و مسلم و مصائبى که بر آنها وارد آمد شاعرى چنین گفته است:

اذا کنت لا تدرین ما الموت فانظرى

الى هانئ فی السوق و ابن عقیل

الى بطل قد هشم السیف وجهه

و آخر یهوى فی طمار قتیل

اصابهما فرخ البغی فاصبحا

احادیث من یسعى بکل سبیل

تری جسدا تدغیر الموت لونه

و نضح دم قد سال کل مسیل

فتى کان احیا من فتاة حییة

و اقطع من ذی شفرتین صقیل

ایرکب اسماء الهما لیج آمنا

و قد طلبته مذحج بذ حول

قیام مسلم در کوفه به روز سه شنبه هشتم ذى حجه که آن را یوم الترویه نیز مى‏گویند رخ داده است و روز شهادت آن بزرگوار را در روز عرفه یا چهارشنبه نهم ذى حجه نوشته‏اند.

******************************

**********************************************************

******************************

حرکت امام (ع) به طرف عراق 

ابن زیاد دستور داد پس از کشتن مسلم و هانى بدن آن دو را در محله کناسه به دار آویختند و فرمان داد که سر آنها را به نزد یزید بردند و بدین ترتیب ماجراى کشته شدن آنها را به اطلاع یزید رسانید.پس یزید بى‏درنگ پاسخ او را ارسال داشت و قهر و غلبه او را ستایش کرد.و در ضمن نامه‏اى براى ابن زیاد نوشت: شنیده‏ام حسین متوجه کوفه گردیده است.همه راهها را زیر نظر بگیر و جاسوسانى را بگمار و هر کس را که به وى بدگمان شده، با کمترین اتهامى دستگیر کن، و هر حادثه‏اى که روى داد به اطلاع من برسان.

باید دانست که یزید بن معاویه، عمرو بن سعید بن عاص را جهت فرمانروایى همراه با لشگرى عظیم از مدینه به مکه روانه ساخت و امور حج و سرپرستى کلیه حجاج را به وى واگذار کرد .

او که خود در اعمال حج با دیگران شرکت داشت یزید به وى توصیه کرده بود که حسین ع را مخفیانه دستگیر کند و چنانچه به این امر موفق نگردید با برپایى آشوب و جنگ به کشتن آن حضرت اقدام کند و چنانچه حسین ع آماده نبرد گردید با آن حضرت بجنگد.همین که روز هشتم ذى حجه فرا رسید عمرو بن سعید با سپاهى انبوه به مکه وارد شد.حسین بن على که از این امر آگاه شد مصمم گردید که به طرف عراق حرکت کند.و این در حالى بود که آن حضرت براى اعمال حج احرام بسته بود، و پیش از آن نیز نامه مسلم بن عقیل مبنى بر بیعت مردم کوفه به دست آن حضرت رسیده بود.از این رو بلافاصله اعمال طواف خانه و سعى بین صفا و مروه و عمل تقصیر را به جا آوردند.سپس از لباس احرام خارج گردیده و به نیت عمره مفرده اعمال خود را انجام دادند.زیرا که اتمام عمل حج براى آن حضرت امکان پذیر نبود، و بیم آن مى‏رفت که وى را دستگیر سازند.سرانجام امام حسین ع در روز سه‏شنبه و برخى گویند در روز چهارشنبه هشتم ذى حجه مکه را ترک کرد و دیگر حجاج در همان روز از مکه به طرف منى مى‏رفتند.هر چند که مسلم بن عقیل در همان روز به شهادت رسیده بود، اما هنوز این خبر به اطلاع امام نرسیده بود. همین که امام حسین ع از مکه بیرون شد تا راه عراق را در پیش گیرد خطاب به یاران خود سخنانى به این شرح ایراد فرمود: سپاس خداوند را که هر آنچه اراده فرماید به انجام خواهد رسید و همه نیروها از آن اوست.درود خدا بر رسول الله ص رضاى خدا همان رضاى ما اهل بیت پیامبر است.در آزمایشهاى خداوندى شکیبا باشید.امید است که توفیق صبر پیشگان نصیب ما گردد.

من پاره تن رسول الله ص هستم و پاره تن پیامبر هرگز از او جدا نخواهد ماند تا در بهشت مقدس به دیدار یکدیگر نایل آییم، و آن حضرت به وعده خویش وفا کند، و چشمانش به دیدار اهل بیت خویش روشن گردد.از میان شما آن کس که آماده جانبازى و فداکارى است و از ریختن خون خود در راه ما و دیدار با خدا خوشنود خواهد بود، با ما همراه شود.زیرا که من به خواست خداى تعالى فردا صبح حرکت خواهم کرد.همین که سخنان آن حضرت پایان یافت، ابو بکر عمر بن عبد الرحمن بن حارث بن هشام مخزومى نزد امام ع آمد و آن حضرت را از حرکت به سوى عراق منع کرد.پس امام در حالى که از همدردى با او خوشنود گردیده بود در پاسخ او گفت : خداوند تو را پاداش خیر دهد.من در این مورد سعى خواهم کرد.اما آنچه را که اراده خداوندى است انجام خواهد شد.آنگاه عبد الله بن عباس نیز به حضور امام آمد و او نیز حضرت را از خارج شدن از مکه به شدت منع کرد.امام حسین ع وى را نیز پاسخ داد و گفت: من از خداوند طلب خیر مى‏کنم و درباره امور آینده اندیشه خواهم کرد.ابن عباس بار دیگر به آن حضرت مراجعه کرد و باز هم امام را از رفتن به سوى عراق منع کرد، و گفت چنانچه گریزى نیست جز این که از مکه خارج شوید، پس بهتر است که رهسپار یمن گردید.امام ع در پاسخ او گفت : اى پسر عمو به خدا سوگند که من تو را اندرزگویى مهربان مى‏دانم.اما من در این مورد اندیشه بسیار کرده و تصمیم خود را گرفته و مسیر خود را انتخاب کرده‏ام.عبد الله بن عباس با شنیدن این سخنان حضرت را ترک کرد.در این اثنا ابن زبیر را ملاقات کرد در حالى که شعر زیر را مى‏خواند:

یا لک من قبرة بمعمر

خلا لک الجو فبیضی و اصفرى

و نقری ما شئت ان تنقری

هذا حسین خارج فابشرى

سومین نفر که با امام ع ملاقات کرد عبد الله بن زبیر بود.هر چند که او ابتدا پیشنهاد رفتن به سوى عراق را به آن حضرت داد، اما دیرى نپایید که گفته خود را تغییر داد و بیم آن داشت که مبادا مورد اتهام قرار گیرد.پس رو کرد به آن حضرت و گفت: چنانچه مایل باشید که در حجاز اقامت کنید ما هرگز با شما مخالفتى نخواهیم کرد.اما همین که از نزد امام برفت حسین ع فرمود: پسر زبیر بیش از هر کس دوست مى‏داشت و در این آرزو بود که من از حجاز خارج شوم.سپس عبد الله بن عمر نزد امام ع آمده و به وى پیشنهاد کرد که با اهل ضلال و مردمان گمراه از در سازش درآید و حضرت را از جنگ و کشته شدن بر حذر داشت.اما امام ع در پاسخ او گفت: اى ابا عبد الرحمن، آیا نمى‏دانى که یکى از مواردى که دنیاى پست و مردمان فرومایه آن را بخوبى نشان مى‏دهد کشتن یحیى بن زکریا بود.ماجرا از این قرار بود که سر یحیى بن زکریا را براى یکى از ستمکاران بنى اسرائیل به عنوان هدیه فرستادند.آیا نمى‏دانى که در هر روز قوم بنى اسرائیل بین طلوع فجر و طلوع آفتاب هفتاد پیغمبر را کشته و بى آنکه احساس ناراحتى از خود نشان دهند به بازار مى‏رفتند و به داد و ستد و تجارت خود مشغول مى‏شدند، چنان که گویى هیچ اتفاقى رخ نداده و به هیچ جنایتى دست نزده‏اند .و هر چند که خداوند به زودى اعمال نارواى آنان را کیفر نکرد، اما پس از چندى آنان را خوار و ذلیل ساخت و در برابر خون پاک پیامبران به انتقام رساند.امام ع در حالى که ابن عمر را ابا عبد الرحمن خطاب مى‏کرد به وى فرمود: از خدا بترس و در یارى با من کوتاهى مکن.

امام حسین ع به سخن خود ادامه داده و مى‏گفت: به خدا سوگند اگر در سوراخ جانورانى درنده به سر برم این مردم گمراه مرا رها نخواهند ساخت و این دون صفتان تا مرا به قتل نرسانند دست از من برنخواهند داشت.به خدا سوگند رفتار این جماعت ناسپاس با من به همان گونه است که قوم یهود در روز شنبه مرتکب شدند.مرا نیز مورد ظلم و ستم قرار خواهند داد.آنها هرگز آرام نخواهند شد تا این قلب تپنده را از من بگیرند.

اما بدان که در چنین موقع خداوند، افرادى را بر آنان مسلط خواهد ساخت که کمترین رحمى به دل ندارند و در خوارى و ذلت این مردم تا آنجا مى‏کوشند که تکه پارچه خون آلود نجس را هم بر آنها ترجیح مى‏دهند.

محمد بن حنفیه نیز در شبى که امام ع عازم بود که در بامداد آن مکه را ترک کند به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد، اى برادر، شما خوب مى‏دانید که چگونه اهل کوفه با پدر و برادر شما در رفتار خود ناجوانمردى کردند و مکر و حیله به کار بردند.من از آن بیم دارم که با شما نیز چنین کنند.پس چنانچه رأى شریفت قرار گیرد که در مکه بمانى که حرم خداست، عزیز و مکرم خواهى بود و کسى متعرض تو نخواهد شد.حضرت فرمود: اى برادر، من مى‏ترسم که یزید بن معاویه خون مرا در مکه بریزد، و به این وسیله حرمت این خانه محترم ضایع گردد .محمد بن حنفیه گفت: چنانچه از این جهت بیمناکى پس به طرف یمن یا بلاد دیگرى بروید که در آن نواحى براى شما احترام قائل هستند و کسى نمى‏تواند به شما آسیبى برساند.امام فرمود، در این مورد فکر خواهم کرد.صبح روز بعد امام همراه با کاروان خود کوچ کرد. محمد بن حنفیه از این امر اطلاع یافت.با شتاب آمد.حضرت حسین ع سوار بر شتر شده بود.زمام ناقه امام را گرفت و عرض کرد، مگر قرار نبود درباره درخواست من فکر کنید؟ چرا با عجله حرکت کردید؟ امام فرمود:

بعد از این که از تو جدا شدم، پیغمبر را در خواب دیدم.فرمود: اى حسین به سوى عراق بشتاب .خواست خداوند است که تو کشته گردى.محمد بن حنفیه گفت، انا لله و انا الیه راجعون.به امام گفت: پس چرا این بانوان را همراه خود مى‏برید؟ فرمود: خدا خواسته است که آنها را اسیر ببیند، پس به ناچار ابن حنفیه با برادر خود خداحافظى کرد و برفت.

عبد الله بن عمر با شنیدن این خبر به قصد دیدار با امام به راه افتاد و در یکى از منزلگاهها به حضور آن حضرت رسید.پس رو کرد به امام و گفت، اى فرزند رسول خدا به قصد کجا حرکت کرده‏اید؟ فرمود، به طرف عراق مى‏روم.گفت از شما تقاضا دارم از این سفر منصرف شوید و به حرم جد خود بازگردید.امام از این امر ابا فرمود.ابن عمر که امتناع آن حضرت را مشاهده کرد رو کرد به امام و گفت: اى ابا عبد الله، جایگاه بوسه رسول الله را به من نشان دهید.پس سه بار آن را بوسید، و در حالى که اشک از چشمانش جارى بود، گفت، اى ابا عبد الله، من در حالى با شما خداحافظى مى‏کنم که مى‏بینم سرانجام به شهادت خواهید رسید، و بدین ترتیب از آن حضرت جدا شد.همین که امام ع مکه را ترک کرد و کاروان آن حضرت به راه افتاد، عده‏اى از فرستادگان عمرو بن سعید بن عاص که از جانب یزید حکومت حجاز را داشت، تحت سرپرستى برادرش یحیى بن سعید مورد اعتراض قرار گرفت.امام که با عزمى راسخ راه خود را در پیش گرفته بود هرگز حاضر به بازگشت نشد و از این امر امتناع ورزید، و در نتیجه میان آنها درگیرى شدیدى به وجود آمد و یاران امام به شدت به مقابله با آنان برخواستند.زد و خورد میان آنها همچنان ادامه یافت.اما امام حسین ع بدون اعتنا به مأموران حکومتى راه خود را ادامه مى‏داد.سرانجام به عنوان اعتراض آن حضرت را مخاطب ساخته گفتند: اى حسین، آیا از خدا نمى‏ترسى؟ اجتماع مردم را رها کرده و میان این امت تفرقه ایجاد مى‏کنى؟ پس امام فرمود: هر کس پاداش عمل خود را خواهد دید.همان طور که شما از اعمال من دورى مى‏جویید، من هم هرگز از رفتار شما خوشنود نیستم و از کردار شما بیزارى مى‏جویم.

از على بن الحسین ع آمده است که گفت: موقعى که همراه با پدرم حسین بن على از مکه خارج شدیم کمتر اتفاق مى‏افتاد که وى در هر محل که منزل کرده و آنجا را ترک مى‏کرد نام یحیى بن زکریا و کشتن او را بر زبان جارى نسازد.

عمرو بن سعید حاکم مدینه به امر امام حسین ع نامه‏اى براى یزید ارسال داشت.یزید با خواندن نامه به یک بیت شعر تمثل جست:

فان لا تزر ارض العدو و تأته

یزرک عدو اویلو منک کاشح

بدین ترتیب کاروان امام ع به راه خود ادامه داد تا آنگاه که به منزل تنعیم رسید.در آنجا کاروانى را مشاهده کردند.این کاروان که انواع زینت و زیورهاى گران قیمت با خود داشت هدایایى بود که بحیر بن ریسان حاکم یمن براى یزید بن معاویه مى‏فرستاد.پس امام ع از رفتن کاروان مانع شد و هدایا را از آنها بگرفت و به صاحبان شتر فرمود: هر یک از شما که مایل باشد همراه با ما به عراق برویم کرایه او را پرداخته و با او نیکى رفتار خواهیم کرد، و هر کس مى‏خواهد در راه از ما جدا شود به هر اندازه که همراه ما باشد به همان اندازه کرایه او را مى‏پردازیم.پس گروهى از آنان با آن حضرت به راه افتادند.و عده‏اى نیز از رفتن خوددارى کردند، و هر کس که از آنها جدا شد امام ع حق او را اعطا کرد، و آن که با حضرت همراه مى‏شد کرایه و لباس نیز از امام مى‏گرفت.

در اینجا به این نکته بایستى اشاره کرد که چگونه بود که امام ع به این امر اقدام کرد؟ در پاسخ باید گفت: این هدایا از اموال مسلمین بود و پیشوا و مرجع امور مسلمین حسین بن على ع بود که مى‏بایست در اختیار وى قرار گیرد، و یزید هرگز شایسته خلافت نبود تا بتواند بر اموال مسلمین دست یابد.

امام ع همچنان به راه خود ادامه مى‏داد تا به منزلگاه صفاح رسید.در این محل بود که فرزدق شاعر عرب با آن حضرت دیدار کرد.سبط ابن جوزى در کتاب تذکرة الخواص محل ملاقات او را با امام منزلگاه ببستان بنى عامر آورده است.فرزدق داستان ملاقات خود را با امام ع تعریف کرده مى‏گوید: چنین افتاد که در سال شصت هجرى به همراه مادرم جهت انجام مراسم حج به مکه مى‏رفتم.پس همچنان که مهار شتر او را به دست داشتم، در حرم وارد شدم.در این اثنا حسین بن على ع را دیدار کردم که با شمشیر و سلاح از مکه بیرون مى‏رود.پرسیدم این کاروان از کیست؟ گفتند از حسین بن على است.پس به نزد آن حضرت آمده پس از سلام عرض کردم.خداوند خواسته که آرزویت را برآورده سازد.پدر و مادرم به فدایت اى فرزند رسول خدا، چه چیز تو را به شتاب واداشت که از انجام حج دست بازدارى؟

فرمود، اگر شتاب نمى‏کردم، گرفتار مى‏شدم آنگاه فرمود، تو کیستى؟ .گفتم، مردى از عرب هستم.به خدا سوگند، از خصوصیات من بیش از این از من نپرسیدند.سپس از حال مردم از من جویا شدند، پاسخ گفتم: از مرد آگاهى پرسیدید، اکنون دلهاى مردم با شماست، و شمشیر آنها بر زیان شماست.قضا و سرنوشت را خداوند تعیین مى‏کند و آنچه را بخواهد انجام شدنى است .فرمود: راست گفتى، کارها به دست خداست، و او که پروردگار ماست، هر روزى در کارى است .پس چنانچه قضاى الهى بر طبق دلخواه ما باشد، بدان خوشنودیم، پس خداى را بر نعمتهایش سپاس گوییم و او خود نیروى شکر گزاریش را عنایت کند و چنانچه قضاى خداوندى بر وفق امید ما نبود آن کس که نیتش حق بوده و پرهیزگار باشد از مرز حقیقت دور نشده است.

من به امام گفتم: چنین است.خداوند شما را به آنچه دوست دارى برساند، و از آنچه دورى مى‏جویید مصون دارد.سپس درباره نذر و مناسک حج از آن حضرت سؤالاتى کردم.امام پاسخ گفت و مرا آگاه کرد.آنگاه اسب خود را به راه انداخت و فرمود: درود بر تو و از یکدیگر جدا شدیم.

عبد الله بن جعفر نیز پس از شنیدن خروج امام از مکه دو فرزند خود، عون و محمد را نزد آن حضرت فرستاد و نامه‏اى به وسیله آن دو براى امام ارسال داشت.نامه مزبور به این شرح بود: من شما را به خدا سوگند دهم که از این سفر بازگردى.از آن بیم دارم که در این راه جان خود را از دست بدهى.که در این صورت نور زمین خاموش خواهد شد.زیرا که تو چراغ فروزان راه یافتگان هستى.عبد الله پس از ارسال این نامه خود به نزد عمرو بن سعید امیر مدینه رفت و از او درخواست کرد امان نامه‏اى براى حسین ع بفرستد و به او اطمینان دهد که به نیکى و احسان با او رفتار کند.عمرو بن سعید این امر را پذیرفت و نامه‏اى نوشت و به وسیله برادر خود یحیى بن سعید فرستاد.پس یحیى و عبد الله بن جعفر به خدمت آن حضرت رسیدند و در بازگشت امام از این سفر کوشش بسیار کردند.اما امام ع به آن دو فرمود: من رسول خدا ص را در خواب دیدم، و مرا به آنچه را که به دنبال آن مى‏روم دستور فرمود.آن دو گفتند، آن خواب چه بوده؟ فرمود آن را تا کنون براى کسى نگفته و بعد از این نیز نخواهم گفت تا پروردگار عز و جل را دیدار کنم.پس همین که عبد الله بن جعفر از بازگشت او ناامید شد به دو فرزند خویش، عون و محمد دستور داد، ملازم آن حضرت باشند و در رکاب او به جهاد بپردازند، و خود به مکه بازگشت.

کاروان امام حسین ع بى آنکه به امر دیگرى بیندیشد به سرعت به سوى عراق پیش مى‏رفت تا به سرزمین، عقیق، وارد شد، و در قسمت ذات عرق اقامت کرد.در این محل بود که فردى از طایفه بنى اسد که بشر بن غالب نام داشت و از عراق مى‏آمد به خدمت امام رسید، درباره اوضاع مردم عراق از او جویا شد.وى در پاسخ امام گفت: دلهاى مردم با شماست، اما شمشیرهاى آنها همراه با بنى امیه است.حسین بن على ع به همراهان خود فرمود: این برادر اسدى راست گفت .به راستى که هر کار با اراده خداوندى انجام خواهد شد، و حکم هر چیز به خواست و اراده اوست.

همین که امام ع به محل، حاجر، از بخشهاى ذات الرمه رسید، نامه‏اى براى عده‏اى از اهالى کوفه مانند سلیمان بن صرد خزاعى، مسیب بن نجیه، رفاعة بن شداد و چند نفر دیگر از آنها نوشت و این نامه را به وسیله قیس بن مسهر صیداوى به کوفه فرستاد و این در موقعى بود که از شهادت مسلم اطلاع نیافته بود.نامه امام به این شرح بود: بسم الله الرحمن الرحیم .نامه‏اى است از حسین بن على به برادران مؤمن و مسلمان خود.درود بر شما.حمد و سپاس به درگاه خداوندى که جز او خدایى نیست.اما بعد، نامه مسلم بن عقیل به من رسید.از این نامه که حاکى از نیک اندیشى و اتحاد شما بر یارى و نصرت ما و گرفتن حق از دست رفته ما بود اطلاع یافتم.از خداى مى‏خواهم که کار ما را نیک گرداند، و بهترین پاداش را به خاطر کردار نیکو به شما عطا فرماید.من در روز سه‏شنبه هشتم ذى حجه [روز ترویه‏] از مکه رهسپار دیار شما گردیدم.چون فرستاده من به نزد شما رسید در کار خود بشتابید، کوشش کنید و آماده باشید که من انشاء الله به زودى بر شما وارد مى‏شوم.درود و رحمت و برکات خداوند بر شما باد .در اینجا به این نکته بایستى اشاره کرد که مسلم بن عقیل بیست و هفت روز پیش از آنکه کشته شود نامه‏اى به آن حضرت نوشته بود.قیس بن مسهر که نامه حضرت را مى‏آورد رهسپار کوفه گردید.

همین که ابن زیاد از حرکت امام از مکه به سوى کوفه مطلع شد، حصین بن تمیم را که فرمانده لشگریان او بود، به مقابله با امام روانه ساخت.حصین با سپاه خود به راه افتاد تا به قادسیه رسید، و لشگریان را چنان منظم ساخت که فاصله میان خفان و قادسیه و قطقطانه تا جبل لعلع از افراد او خالى نباشد.با ورود قیس به قادسیه، حصین دستور داد وى را بازداشت و بازرسى کنند.اما قیس نامه را درآورد و آن را پاره کرد.حصین بن تمیم بى‏درنگ وى را به نزد ابن زیاد فرستاد.همین که ابن زیاد وى را مشاهده کرد، به او گفت، تو کیستى؟ وى پاسخ داد: من یکى از شیعیان امیر المؤمنین على بن ابى طالب و فرزندش حسین بن على هستم .وقتى علت پاره کردن نامه را از قیس جویا شد وى در پاسخ گفت: براى اینکه نخواستم بدانى که در این نامه چه نوشته شده است.باز از وى پرسید، نامه از چه کسى بود و براى چه کسى نوشته شده بود.گفت، نامه از حسین بن على بود که براى جماعتى از اهالى کوفه فرستاده بود، و من نام آنها را نمى‏دانم.در اینجا ابن زیاد در غضب شد و گفت، به خدا سوگند تو را آزاد نخواهم کرد، مگر اینکه اسامى آنها را براى من بگویى، و یا به منبر روى و به حسین بن على و پدر و برادرش ناسزا گویى، و گرنه تو را قطعه، قطعه خواهم کرد.قیس گفت نام آن جماعت را به تو نخواهم گفت، اما حاضرم به منبر روم و به حسین و پدر و برادرش دشنام دهم. (منظور او این بود که مطالب نامه امام حسین ع را براى مردم بیان کند). پس قیس بر فراز منبر رفت و حمد و ثناى خداى را به جا آورد و بر رسول خدا درود فرستاد، و براى على بن ابى طالب ع و حسن و حسین ع بسیار طلب رحمت کرد و عبید الله بن زیاد و پدرش و همه سرکشان بنى امیه را مورد لعن و نفرین قرار داد.سپس گفت: اى مردم، این شخص حسین بن على ع بهترین بندگان خدا، پسر فاطمه دخت رسول الله ص است و من فرستاده او به جانب شما هستم.او اکنون در منطقه حاجر اقامت دارد.پس او را بپذیرید و به سخن او پاسخ گویید.ابن زیاد دستور داد او را از بالاى قصر به زیر اندازند، و چون او را بینداختند در هم شکسته شد و از دنیا برفت.همین که این خبر به آگاهى امام حسین ع رسید گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» و بى‏اختیار اشک از چشمانش جارى شد، و این آیه را تلاوت فرمود: (فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا(

سپس گفت: خداوند پاداش او را بهشت قرار دهد.بارالها براى ما و شیعیان ما مقام والایى تعیین فرما و ما را با آنان در جایگاهى از رحمت خود قرار بده و پاداش بیکران خود را بر ما مقرر دار، که بر هر چیز بى‏نهایت توانایى.

حسین ع از منزل حاجر به راه افتاد تا به آبى از آبهاى عرب رسید.در آنجا عبد الله بن مطیع عدوى را دید که در کنار آن آب فرود آمده بود.همین که حسین ع را دید به نزد آن حضرت رفت و گفت، اى پسر رسول خدا، پدر و مادرم به فدایت.چه چیز تو را به این سرزمین کشانده است؟ حسین ع فرمود: همانطور که مى‏دانى معاویه از این جهان رخت بربست.پس از مرگ او مردم عراق به من نوشتند و مرا به سوى خویش خواندند.عبد الله بن مطیع گفت: اى فرزند رسول الله، خداى را در نظر دار تا مبادا حرمت اسلام در معرض تلف قرار گیرد.تو را به خدا سوگند دهم که حرمت قریش و عرب از بین نرود.به خدا سوگند اگر آنچه را که در دست بنى امیه است (از خلافت) بخواهى، تو را خواهند کشت، و چنانچه تو را به قتل رسانند پس از تو از هیچ کس بیم و هراسى نخواهند داشت.به خدا سوگند امروزه حرمت اسلام و قریش و عرب به حرمت تو بستگى دارد.پس این کار را مکن و به کوفه مرو و خود را در برابر جنگ بنى امیه قرار مده.

در این گیر و دار به دستور عبید الله همه راهها را بسته بودند.بخصوص فاصله میان واقصه (که نام محلى است در راه مکه) تا شام و تا راه بصره همه را بستند تا کسى را یاراى ورود یا خروج نباشد.از این رو امام ع بى آنکه از این جریان اطلاعى داشته باشد به راه خویش مى‏رفت، تا آنگاه که با عده‏اى از عربها برخورد و از آنان سؤالاتى کرد.آنان گفتند: نه به خدا، سوگند ما خبرى نداریم.ما همین قدر مى‏دانیم که همه راهها را بسته‏اند و رفت و آمد براى ما امکان پذیر نیست.پس حضرت راه خود را در پیش گرفت و برفت.در آن سال زهیر بن قین بجلى که از طرفداران عثمان بود به حج رفته و در بازگشت از این سفر با کاروان امام حسین ع دیدار کرده بود.گروهى از افراد قبیله فزاره و بجیله گویند: آنگاه که ما از مکه بیرون آمدیم با زهیر بن قین بجلى همراه، و با کاروان حسین ع نیز هم سفر بودیم و چیزى نزد ما ناگوارتر از این نبود که در محلى با او هم منزل شویم.امام همچنان به راه خود ادامه داد و سرانجام در جایى فرود آمد که ما نیز ناگزیر در همان جا اقامت کردیم .پس حسین ع در یک سو فرود آمد و ما نیز در سویى دیگر نشستیم.در این میان که به خوردن غذا مشغول بودیم، ناگاه مردى از جانب حسین ع نزد ما آمد و سلام کرد.سپس بر ما وارد شد و رو کرد به زهیر بن قین و گفت: ابا عبد الله الحسین مرا به سوى تو فرستاده و از تو دعوت کرده است که به نزد او بروى.پس هر که با ما نشسته بود، آنچه در دست داشت انداخت و خموش نشستیم و چنان بى حرکت بودیم که گویى پرنده‏اى بر سر ماست، زیرا رفتن زهیر به خدمت امام براى ما بسیار ناگوار بود.ابو محنف مى‏گوید: دلهم دختر عمرو، که همسر زهیر بود تعریف کرده گوید: من به زهیر گفتم، آیا فرزند رسول خدا به سوى تو مى‏فرستد و تو از رفتن امتناع مى‏ورزى؟ سبحان الله، بهتر نیست که به خدمتش بروى و سخنش را بشنوى و سپس بازگردى؟ زهیر بن قین بى آنکه از این امر خوشنود باشد به نزد آن حضرت رفت.دیرى نپایید که با شادى و چهره‏اى درخشان بازگشت و دستور داد خیمه او را بکنند و بار سفر او را نزدیک امام حسین ع ببرند.آنگاه به همسر خود گفت: از این پس تو را طلاق مى‏دهم آزادى.مى‏توانى نزد کسان خود بروى زیرا من دوست ندارم به سبب من گرفتار شوى.من تصمیم دارم که نزد امام حسین ع بروم و با دشمنانش به نبرد پردازم و جان خود را در راه او فدا کنم.سپس زهیر، مهر همسر خویش را پرداخت، و او را به یکى از عمو زاده‏هاى خود واگذاشت تا وى را به خانواده‏اش برساند.همسر زهیر برخاست و با چشمانى گریان با زهیر خداحافظى کرد و گفت: اى زهیر خداوند تو را پاداش خیر دهد.از تو مى‏خواهم که در روز قیامت نزد جد حسین بن على ع مرا یاد کنى، سپس زهیر رو کرد به همراهان خود و گفت: هر کس از شما مى‏خواهد پیروى من کند.در غیر این صورت این آخرین دیدار ما خواهد بود.من براى شما حدیثى بیان کنم، بدین ترتیب که ما در سرزمین، بلنجر، که یکى از بلاد خزر است، جنگ کردیم.خداوند پیروزى بهره ما کرد و غنایم بسیار نصیب ما گردید.از این رو شاد و خرسند بودیم.سلمان فارسى به ما گفت: هنگامى که آقاى جوانان آل محمد را درک کردید و در رکاب او به جنگ پرداختید، مى‏بایست از امروز که این همه غنایم به دست آوردید به مراتب شادتر باشید.اینک من با شما خداحافظى مى‏کنم .از آن پس زهیر همچنان در رکاب امام حسین ع به نبرد پرداخت تا همراه آن حضرت به شهادت رسید.

امام ع به راه خود ادامه داد تا آنگاه که کاروان آن حضرت به، خزیمیه، رسید.در آنجا یک شبانه روز اقامت کرد.سپس از آنجا نیز حرکت کرد، تا به سرمنزل ثعلبیه، وارد شد.

آن شب را در همان جا فرود آمد.همین که بامداد شد، مردى از اهالى کوفه که وى را ابا هره ازدى مى‏گفتند به نزد آن حضرت آمده، سلام کرد و گفت: اى فرزند رسول الله چه شد که از حرم خدا و حرم جد خود محمد ص خارج شدید؟ حسین بن على ع به وى گفت: واى بر تو اى ابا هره، بنى امیه مالم را گرفتند و هتک حرمتم کردند.صبر کردم، و چون خواستند خونم بریزند از آنها گریختم.به خدا سوگند این گروه ظالم و ستم پیشه مرا شهید خواهند کرد و خداوند لباس ذلت و خوارى بر ایشان خواهد پوشانید و شمشیر انتقام بر آنان خواهد کشید، و بر ایشان کسى را مسلط خواهد کرد که از قوم سبأ که زنى بر آنان فرمانروایى داشت به مراتب ذلیل‏تر و خوارتر خواهند شد.و آنان نیز همانند قوم سبأ خواهند شد. عبد الله بن سلیم و مفدى بن مشمعل که هر دو از طایفه بنى اسد بودند مى‏گویند: چون ما مراسم حج را به جاى آوردیم در این اندیشه بودیم که هر چه زودتر خود را به کاروان حسین ع برسانیم و بنگریم که سرانجام کارش به کجا خواهد کشید.از این رو با شترهاى خود با سرعت به راه ادامه دادیم تا در منزل زرود به آن حضرت رسیدیم.در آنجا مردى را از اهالى کوفه مشاهده کردیم.وى همین که چشمش به حسین ع افتاد مسیر خود را تغییر داد.امام ع ایستاد و گویى مى‏خواست وى را ببیند.چون مشاهده کرد که او راه خود را کج کرده رهایش ساخت و به راه افتاد.ما نیز به دنبال آن حضرت حرکت کردیم.پس یکى از افراد ما گفت، نزد این مرد برویم تا از اوضاع کوفه جویا شویم، زیرا که او از اخبار کوفه بخوبى آگاه است.از این رو نزد وى رفتیم و پرسیدیم: از کدام قبیله هستى؟ او گفت: از قبیله بنى اسد.گفتیم ما نیز از بنى اسد هستیم.از وى پرسیدیم که در کوفه چه خبر بود؟ وى پاسخ داد، من کوفه را ترک نکرده بودم که مشاهده کردم.مسلم بن عقیل و هانى بن عروه کشته شدند، و آن دو را در بازار بر زمین مى‏کشیدند.پس از آن ما برگشتیم تا به حسین ع رسیدیم و با او به راه افتادیم تا شامگاهى به منزل، ثعلبیه، فرود آمدیم.ما نیز به خدمت آن حضرت رسیده، گفتیم: رحمت خداوند بر شما باد.نزد ما خبرى است چنانچه بخواهى آشکارا و یا پنهانى آن را براى تو بازگو کنیم.حضرت نگاهى به ما و به اصحاب خود کرد، سپس فرمود: من چیزى از ایشان پنهان نکرده‏ام.به وى گفتیم، آیا در روز گذشته به هنگام غروب آفتاب آن مرد سوار را ملاحظه کردید؟ فرمود، آرى، و ادامه داده گفت: و من مى‏خواستم اوضاع و احوال را از او جویا شوم.گفتیم، به خدا سوگند ما به خاطر شما اخبارى را کسب کردیم و براى شما خواهیم گفت.او مردى بود از قبیله ما، خردمند، راستگو و دانا، او به ما خبر داد و گفت: هنوز از کوفه خارج نشده که خود دیده است که مسلم و هانى کشته شده‏اند، و پاى آن دو را گرفته بودند و بدن‏هاشان را در بازار مى‏کشیدند.حسین ع فرمود «انا لله و انا الیه راجعون» رحمت خدا بر ایشان باد، و این سخن را چند بار بر زبان جارى ساخت.پس ما به او عرض کردیم، ما تو را به خدا و به جان خود و خاندانت سوگند مى‏دهیم که از همین مکان بازگردى زیرا چنان که مى‏بینیم در کوفه کسى به یارى شما نخواهد آمد و پیروانى نخواهید داشت، بلکه از آن بیم داریم، که بر زیان شما قیام کنند.آن حضرت نگاهى به پسران عقیل کرد و پرسید: شما چه مى‏اندیشید؟ مسلم کشته شده است؟ آنان گفتند، به خدا ما بازنگردیم تا انتقام خون او را بگیریم یا همان طور که او به شهادت رسید ما نیز شربت شهادت نوشیم.حسین ع رو کرد به ما و فرمود: پس از اینها هرگز خبرى در زندگى نیست.ما از این سخن دانستیم که امام از تصمیم خود هرگز باز نخواهد گشت، و به سفر خود ادامه خواهد داد.پس، به او عرض کردیم، خداوند آنچه خیر است براى تو پیش آورد.فرمود، خداوند شما را رحمت کند.امام ع در اینجا به یاد مسلم بن عقیل گریست و به شدت اشک از دیدگانش سرازیر گشت.و در آنجا بماند.همین که سحرگاهان فرا رسید، به جوانان و غلامان خود فرمود، آب بسیار بردارید.آنان آب بسیارى کشیدند و همراه برداشتند.سپس از آنجا کوچ کردند، تا به منزلگاه زباله رسیدند.در آنجا به اطلاع آن حضرت رسید که عبد الله بن بقطر که برادر رضاعى امام بود به شهادت رسیده است.طبرى در کتاب خود آورده است: که حسین بن على، عبد الله بن بقطر را نزد مسلم بن عقیل فرستاده بود و این در موقعى بود که هنوز شهادت مسلم به اطلاع امام ع نرسیده بود.لشگریان حصین وى را دستگیر کردند و او را نزد ابن زیاد روانه ساختند.بعضى گویند حسین ع او را با مسلم فرستاده بود.همین که مسلم بى وفایى اهالى کوفه را مشاهده کرد، وى را نزد امام حسین ع فرستاد تا اوضاع دگرگون کوفه را به اطلاع امام برساند.در همین موقع بود که حصین وى را دستگیر کرد و نزد ابن زیاد فرستاد.ابن زیاد به وى گفت، بر بالاى قصر برود و دروغگوى پسر دروغگو را به باد ناسزا گیرد، و به وى گفت، پس از آن نظر خود را درباره تو خواهم گفت.بدین ترتیب، عبد الله بن بقطر بر فراز منبر رفت، و مژده ورود امام حسین ع را به کوفه براى مردم بازگو کرد و ابن زیاد و پدرش را مورد لعن و نفرین قرار داد.ابن زیاد دستور داد او را از بالاى قصر بر زمین انداختند.استخوانهایش شکسته شد، و تنها رمقى از حیات در او باقى بود.پس عبد الملک بن عمیر لخمى که قاضى کوفه بود نزد وى آمد و سرش را از تن جدا کرد.برخى وى را به باد اعتراض گرفتند.اما او گفت: من خواستم با این عمل زودتر آسوده گردد.

همین که این خبر به اطلاع حسین ع رسید، نامه‏اى بیرون آورد و براى مردم بخواند.به این شرح: (به نام خداى رحمان رحیم، اما بعد، خبر دهشت انگیزى به من رسیده و آن کشته شدن مسلم بن عقیل و هانى بن عروه و عبد الله بن بقطر است.شیعیان ما دست از یارى ما کشیده‏اند .هر کس از شما دوست دارد مى‏تواند بازگردد.هرگز بر او عهدى نیست و مورد سرزنش نخواهد بود.مردم یکباره از کنار او پراکنده شدند و از چپ و راست راه خود را در پیش گرفتند و برفتند.تا آنجا که همان عده از یارانش که از مدینه در رکاب او بودند و عده کمى که در میان راه به آن حضرت پیوسته بودند، بر جاى ماندند.و این هشدار امام ع بدان جهت بود که حضرت مى‏دانست این عده بسیار که دنبالش آمده‏اند پیروى آنان از امام بدین خاطر بوده که گمان کرده‏اند او به شهرى درخواهد آمد که مردم آن شهر مطیع فرمان او خواهند شد، و حضرت این امر را ناگوار مى‏دانست و خود مى‏خواست اینان بدانند به راهى که مى‏روند سرانجام آن چیست، و ندانسته به کارى اقدام نکنند.و نیز آن حضرت به این واقف بود که تنها کسانى که حاضرند جان خود را در رکاب او نثار کنند در اطراف او باقى خواهند ماند، و دیگران وى را رها خواهند کرد.به گفته بعضى از مورخین امام ع در منزلگاه زباله بود که به وى اطلاع دادند که مسلم و هانى کشته شده‏اند.در همین محل بود که فرزدق پس از بازگشت از سفر حج با آن حضرت ملاقات کرده پس از سلام رو کرد به امام و گفت: اى فرزند رسول الله، چگونه است که به اهالى کوفه اعتماد کرده‏اى، در صورتى که همین مردم کوفه بودند که مسلم و یار فداکار او را به قتل رساندند؟ در اینجا امام ع با اندوه فراوان اشک از دیدگانش جارى گردید.سپس گفت: درود و رحمت خدا بر مسلم باد.او در پناه رحمت و خوشنودى خدا قرار گرفت و به سوى الطاف الهى شتافت.آنچه را که لازم بود او انجام داد.اینک ما نیز بایستى وظایف خود را انجام دهیم.سپس امام ع به سرودن اشعارى به این شرح پرداخت:

لئن تکن الدنیا تعد نفیسة

فان ثواب الله اعلى و انبل

و ان تکن الابدان للموت انشئت

فقتل امرى‏ء بالسیف فی الله افضل

و ان تکن الارزاق قسما مقدرا

فقلة حرص المرء فی السعى اجمل

و ان تکن الاموال للترک جمعها

فما بال متروک به المرء یبخل

همین که وقت سحر شد امام ع به همراهان خود دستور داد آب بسیار بردارند، و به این ترتیب کاروان حضرت به راه خود ادامه داد تا از منزلگاه زباله گذشت و به دره عقبه رسید و در آنجا فرود آمد.در این اثنا مرد پیرى از بنى عکرمه که عموى لوذان بود با امام دیدار کرد .وى از آن حضرت پرسید به کجا مى‏روى؟ فرمود، کوفه مى‏روم.مرد پیر گفت، تو را سوگند به خدا مى‏دهم که بازگردى.به خدا سوگند رفتن به کوفه به این معنى است که به سوى سرنیزه و شمشیرهاى برنده گام برداشته‏اى و این مردمى که تو را دعوت کرده‏اند، چنانچه آماده بودند که با دشمن تو مبارزه و جنگ کنند.آنگاه بر ایشان وارد مى‏شدى نیکو بود.اما با این وضع که شما بیان مى‏کنى من هرگز رفتن شما را صلاح نمى‏بینم.حضرت فرمود: اى بنده خدا، چیزى بر من پوشیده نیست، اما آنچه را که اراده خداوندى است، انجام خواهد شد، و به سخن خود ادامه داده گفت: به خداى تعالى سوگند دست از من برندارند تا خون من بریزند، و چون چنین کردند، خداوند کسى را بر آنان مسلط سازد که آنان را زبون و خوار گرداند تا بدانجا که در میان ملتها از همه خوارتر شوند.

کاروان حسین بن على به راه خود ادامه داد.تا به منزل شراف رسید.شبى را هم در منزل شراف بسر بردند.چون سحرگاه شد، همچنان به جوانان دستور داد هر چه مى‏توانند آب همراه خود بردارند.بیش از آنچه که مورد احتیاج کاروان است! !

******************************

**********************************************************

******************************

 برخورد امام (ع) با حر بن یزید ریاحى 

شهید والا قدر عاشورا.حر از خاندانهاى معروف عراق و از رؤساى کوفیان بود.به درخواست ابن زیاد، براى مبارزه با حسین «ع» فراخوانده شد و به سرکردگى هزار سوار برگزیده گشت .گفته‏اند وقتى از دار الأماره کوفه، با مأموریت بستن راه بر امام حسین «ع» بیرون آمد، ندایى شنید که: اى حر! مژده باد تو را بهشت... در منزل «قصر بنى مقاتل» یا «شراف» ، راه را بر امام بست و مانع از حرکت آن حضرت به سوى کوفه شد.کاروان حسینى را همراهى کرد تا به کربلا رسیدند و امام در آنجا فرود آمد .حر وقتى فهمید کار جنگ با حسین بن على «ع» جدى است، صبح عاشورا به بهانه آب دادن اسب خویش، از اردوگاه عمر سعد جدا شد و به کاروان حسین «ع» و جبهه حق پیوست.توبه کنان کنار خیمه‏هاى امام آمد و اظهار پشیمانى کرد، سپس اذن میدان طلبید.این انتخاب شگفت و برگزیدن راه بهشت بر دوزخ، از حر، چهره‏اى دوست داشتنى و قهرمان ساخت.حر با اذن امام به میدان رفت و در خطابه‏اى مؤثر، سپاه کوفه را به خاطر جنگیدن با حسین «ع» توبیخ کرد.چیزى نمانده بود که سخنان او، گروهى از سربازان عمر سعد را تحت تأثیر قرار داده از جنگ با سید الشهدا منصرف سازد، که سپاه عمر سعد، او را هدف تیرها قرار داد.نزد امام بازگشت و پس از لحظاتى دوباره به میدان رفت و با رجز خوانى، به مبارزه پرداخت و پس از نبردى دلیرانه به شهادت رسید.رجز او چنین بود:

انى انا الحر و مأوى الضیف

اضرب فى اعناقکم بالسیف

عن خیر من حل بأرض الخیف

اضربکم و لا أرى من حیف

که حاکى از شجاعت او در شمشیر زنى در دفاع از سید الشهدا و حق دانستن این راه بود.حسین بن على «ع» بر بالین حر حضور یافت و خطاب به آن شهید، فرمود: تو همانگونه که مادرت نامت را «حر» گذاشته است، حر و آزاده‏اى، آزاد در دنیا و سعادتمند در آخرت! «انت الحر کما سمتک أمک، و انت الحر فى الدنیا و انت الحر فى الآخرة» و دست بر چهره‏اش کشید. امام حسین «ع» با دستمالى سر حر را بست.پس از عاشورا بنى تمیم او را در فاصله یک میلى از امام حسین «ع» دفن کردند، همانجا که قبر کنونى اوست، بیرون کربلا در جایى که در قدیم به آن «نواویس» مى‏گفته‏اند. نقل است شاه اسماعیل صفوى قبر حر را گشود و پیکرش را سالم یافت، چون خواست پارچه‏اى را که بر سرش بسته بود باز کند، خون جارى شد و دوباره آن را بستند، آنگاه بر قبرش قبه‏اى ساختند.

سرگذشتهاى مربوط به حر و نقش او در حادثه کربلا، از نخستین بر خوردش با کاروان سید الشهدا، سپس توبه‏اش و پیوستن به جبهه حق و شهادت در رکاب سالار شهیدان، در همه مقتلها و کتابهاى تاریخ عاشورا نگاشته شده است و توبه او شاخص‏ترین بخش نورانى زندگى اوست.

برخورد امام با حر(س)

در منزل زباله بشهادت عبدالله بن یقطر آگاه شد و در آنجا این حوادث جانگداز را به سمع یاران رسانید و آنانرا به بازگشت اجازت فرمود، گروه بسیارى از آنان بچپ و راست پراکنده شدند و جز معدودى از اهلبیت و اصحاب خاص بنزد او کس نماند، شب گذشت، بامداد از آنجا کوچ نمود و در مسیر راه بسپاهى برخوردند که حر بن یزید فرمانده آن بود و از پایگاه مرزى که ابن زیاد در کرانه فرات تنظیم کرده بود اعزام شده بودند، این سپاه مأمور ممانعت امام حسین از ورود بعراق بود، حضرت نماز ظهر را بهر دو سپاه امامت کرد و پس از نماز بسخن پرداخت و فرمود: اى مردم! من از سر خود به این دیار نیامده‏ام بلکه نامه‏هاى فراوانى که از سوى شما بمن رسید و مرا بدین سوى خواندید مرا به این سفر موظف ساخت چه در آن نامه‏ها چنین مرقوم آمده که ما امامى و پیشوائى نداریم بدین دیار بشتاب، باشد که خداوند بوجود تو ما را در راه حق گرد آورد.

حال اگر بدان قرار استوار و بدان عهد پایدارید فبها وگرنه به جاى خویش بازگردم. حر و لشکریان سکوت اختیار کرده چیزى نگفتند، و چون عصر شد حضرت نماز عصر ادا نمود و پس از نماز به این سخنان بپرداخت: اى مردم! اگر شما خداى را بنظر آرید و خشم او را بر خود خطر جدى دانید و بدانید که هر حق را مستحقى و هر راهى را رهبرى است، ما خاندان محمد (ص) بزمامدارى مسلمین از این مدعیان غاصب و ستمگران باطل که با روش ظالمانه خویش بگرده شما سوارند سزاوارتریم، و اگر پذیراى ما نبوده و بر این باشید که همچنان حق ما را نادیده بگیرید و اندیشه و تصمیمى جز آنچه که مضمون نامه‏ها و گفته پیکهاتان بوده دارید و افکارتان دگرگون گشته است ما به میهن خویش بازگشته شما را بحال خود گذاریم.

حر گفت: بخدا سوگند من از این نامه‏ها که تو مى‏گوئى خبرى و اطلاعى ندارم. حضرت به عقبة بن سمعان که غلام همسرش رباب بود فرمود: آن دو جعبه که محتوى نامه‏هاى کوفیان است بیاور . وى جعبه‏ها را حاضر نمود. حضرت نامه‏ها را به پیش حر پخش ساخت. حر گفت: من از آنان نیستم و ما مأموریم که شما را مراقب باشیم تا بکوفه بنزد عبیدالله زیاد رسانیم. حضرت فرمود: چنین نخواهد شد، و سخنانى میان ایشان رد و بدل گشت و بدین توافق کردند که حر نامه‏اى به ابن زیاد نویسد و از او اجازت گیرد که امام بموطن خویش بازگردد، ابن زیاد در پاسخ اجابت ننمود و دستور داد بر حسین سخت گیر و او را بنزد من حاضر ساز. امام امتناع نمود و از آنجا حرکت کرد و راهى بسمت غربى کوفه پیش گرفت، حر همچنان ملازم حضرت بود تا در محلى فرود آمد و در آنجا خطاب بیاران خطبه‏اى ایراد نمود که خلاصه‏اش این است : چنانکه مى‏بینید حادثه‏اى (عظیم( بما فرود آمده، اوضاع جهان دگرگون گشته و دنیا چهره زشتى نشان مى‏دهد و نیکیهایش پشت کرده و همچنان بدین وضع ادامه مى‏دهد... مگر نمى‏بینید که رشته حق از هم گسیخته و بازار باطل رایج شده؟ در چنین شرائطى سزاوار است که مؤمن پیرو حق در آرزوى لقاى پروردگار بوده و بسوى مرگ بشتابد که من مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمگران را جز خوارى و ذلت نمى‏دانم.

اصحاب چون چنین سخنان از آن حضرت شنیدند همه بپا خاستند و هرآنچه شرط ادب بود ادا نموده آمادگى خویش را در فداکارى و جانبازى در راه آن پیشواى حق و عدالت اعلام داشتند.

حضرت از آنجا کوچ کرد و راه خود را بسمت عذیب و قادسیه به پیش برد و از قصر بنى مقاتل گذشت که در این حال فرمان ابن زیاد به حر رسید که بر حسین سخت گیر.

******************************

**********************************************************

******************************

 

ورود سپاه ابن سعد به کربلا 

ابن سعد با چهار هزار کس در فرداى روزى که حسین ع در کربلا فرود آمده بود یعنى روز سوم محرم بدین سرزمین وارد شد.ابن زیاد قبلا حکومت رى را به وى وعده داده و با او چهارهزار سرباز روانه کرده بود، که در جنگ دیلم وارد شود، اما همین که اطلاع یافت حسین ع بدانجا رسیده است، وى را به کربلا روانه ساخت، و به او گفت: وقتى از کار حسین فراغت یافتى به طرف رى حرکت کن.ابن سعد ابتدا به ابن زیاد گفت: مرا از این امر معذور دار.اما ابن زیاد گفت: در این صورت از حکومت رى معزول هستى.ابن سعد در اندیشه فرو رفت و از وى مهلت خواست .با یاران خود به مشورت پرداخت.آنها نیز وى را از این امر بر حذر داشتند.پس آن شب را همچنان در این فکر به سر برد و اشعارى مى‏خواند که همگى مى‏شنیدند:

دعانی عبید الله من دون قومه

الى خطة فیها خرجت لحینی

فو الله لا ادرى و انی لواقف

افکر فی امری على خطرین

ا أترک ملک الری و الری رغبة

ام ارجع مذموما بقتل حسین

و فی قتله النار التی لیس دونها

حجاب و ملک الری قرة عین

سپس حمزة بن مغیرة بن شعبه خواهر زاده وى بیامد و گفت: دایى جان تو را به خدا سوگند مى‏دهم به مقابله حسین ع مرو که گناه پروردگارت کرده‏اى و رعایت خویشاوندى نکرده‏اى .به خدا چنانچه از دنیا و مال خویش بگذرى و حکومت همه زمین را داشته باشى و واگذارى، از آن بهتر که با ریختن خون حسین به دیدار خدا روى.ابن سعد گفت: ان شاء الله نمى‏روم .

سپس عمر بن سعد نزد ابن زیاد رفت و گفت: مگر حکومت رى را به من واگذار نکرده‏اى؟ مردم نیز از این امر اطلاع دارند.از این رو بهتر نیست که مرا به جانب رى بفرستى و یکى دیگر از اشراف کوفه را براى نبرد با امام حسین روانه سازى؟ آنگاه عده‏اى از افراد سرشناس کوفه را براى ابن زیاد نام برد.ابن زیاد در پاسخ او گفت: من در این مورد با تو مشورت نکردم.چنانچه خود مایل هستى، فرماندهى سپاه را به عهده گیر.در غیر این صورت از حکومت رى معزول خواهى بود.

عمر بن سعد گفت: حال که چنین است خواهم رفت و بدین ترتیب نبرد با امام حسین ع را پذیرفت .پس ابن سعد با چهار هزار سرباز جهت مقابله با حسین ع به راه افتاد و حر و یارانش نیز زیر نظر وى قرار گرفتند.از این رو تعداد نظامیان آنها به پنج هزار نفر رسید.دیرى نپایید که شمر نیز با چهار هزار سرباز سررسید.ابن زیاد در پى آنها باز هم دو هزار سرباز به فرماندهى یزید بن رکاب کلبى، حصین بن تمیم سکونى با چهار هزار نفر، فلان مازنى همراه با سه هزار نفر و نصر بن فلان را با دو هزار سرباز روانه کربلا ساخت.و تا روز ششم محرم تعداد نظامیانى که روانه مى‏ساخت همچنان اضافه مى‏کرد.با کعب بن طلحه سه هزار، و شبت بن ربعى ریاحى با هزار سرباز و حجار بن ابجر نیز با هزار نفر و با این عده جمعا بیست و پنج هزار به کربلا روانه کرده بود.و باز هم تا آنجا که مى‏توانست افراد نظامى خود را افزایش مى‏داد.چنان که مدتى نگذشت که تعداد سواره و پیاده سربازان او را تا سى هزار نوشته‏اند.شیخ مفید در کتاب ارشاد به روایت امام صادق ع تعداد نظامیان را سى هزار ذکر کرده، اما در تاریخ طبرى آمده است که: عمر بن سعد با چهار هزار نفر از کوفه به کربلا وارد شد.سبط ابن جوزى در تذکرة الخواص چنین آورده است: ابن زیاد، عمر بن سعد را با چهار هزار سرباز جهت مقابله با حسین ع بفرستاد و با پانصد سوار نیز آنان را جهت نظارت بر آب مجهز ساخت.مسعودى مى‏گوید: همه افرادى که در نبرد با حسین ع روانه کربلا شدند به خصوص از اهالى کوفه بودند.طبرى در جایى دیگر از کتاب خود جنگ آوران ابن سعد را شش هزار نفر ذکر کرده است.نگارنده معتقد است، نوشته سبط ابن جوزى که مى‏گوید: همه یاران ابن سعد چهار هزار نفر بوده‏اند صحیح به نظر نمى‏رسد، زیرا مطابق همه روایات، عدد چهار هزار همان کسانى بوده‏اند که همراه با خود او به کربلا آمدند و پس از آن ابن زیاد تعداد بسیارى را به کمک او فرستاد و شیخ مفید نیز این امر را تایید کرده است، و حر نیز با همراهان خود به او پیوسته بود.و روایت شیخ مفید که تعداد آنان را شش هزار آورده نیز مردود خواهد بود.از این رو همان رقم سى هزار صحیح‏تر به نظر مى‏رسد.به هر حال ابن زیاد به ابن سعد نوشت: با آن همه کسان و تجهیزات که براى تو فراهم کرده‏ام جاى هیچ گونه بهانه‏اى باقى نمانده است.پس به شدت در کار خود بکوش تا هر صبح و شام مرا در جریان امر قرار دهى، و این در موقعى بود که شش روز از ماه محرم مى‏گذشت.

عمر بن سعد ابتدا خواست شخصى را سوى حسین ع فرستد تا از او بپرسد براى چه آمده و چه مى‏خواهد؟ ، پس این مطلب را به سران لشگر خود عرضه کرد.اما همگى از پذیرفتن این امر خوددارى کردند، زیرا از حسین ع شرم داشتند.چون خود در ردیف کسانى بودند که با نوشتن نامه وى را به کوفه دعوت کرده بودند.در این اثنا کثیر بن عبد الله شعبى که یکه سوارى دلیر بود و از هیچ کارى روى گردان نبود برخاست و گفت: من پیش وى مى‏روم.سوگند به خدا چنانچه بخواهى به غافلگیرى او را خواهم کشت.ابن سعد گفت: نمى‏خواهم به غافلگیرى کشته شود.نزد وى برو و بپرس براى چه آمده است؟

پس کثیر به نزد امام شتافت.همین که ابو ثمامه صائدى او را بدید، به حسین ع گفت: اى ابو عبد الله، خدایت قرین صلاح بدارد.شرورترین مردم زمین که به خونریزى و بى‏پروایى در کشتن از همه جسورتر است سوى تو آمده.پس ابو ثمامه برخاست و نزدیک وى رفت و گفت: شمشیر خویش را بگذار.گفت: نه، من فرستاده‏ام، و براى کسى کرامتى نمى‏بینم.من پیامى دارم.چنانچه مى‏شنوید، مى‏رسانم، و اگر ابا دارید از پیش شما باز مى‏گردم.

ابو ثمامه گفت: من دسته شمشیرت را مى‏گیرم.آنگاه سخن خویش را بگوى.

گفت: به این شمشیر هرگز نباید دست بزنى.ابو ثمامه گفت: پس پیامت را به من بگو و من از طرف تو مى‏رسانم.نمى‏گذارم به او نزدیک شوى که تو بدکاره‏اى.پس به یکدیگر ناسزا گفتند و کثیر پیش عمر بن سعد شتافت و قضیه را با وى گفت.سپس عمر بن سعد، قرة بن قیس حنظلى را پیش خواند و او را نزد حسین ع فرستاد.قره سوى امام حرکت کرد.و چون حسین ع او را بدید که مى‏آید گفت: این مرد را مى‏شناسید؟

حبیب بن مظاهر گفت: بله، این یکى از طایفه حنظله است از قبیله تمیم، خواهر زاده ماست .من او را در عقیده و رأى نیکو مى‏پنداشتم و گمان نداشتم در اینجا حاضر شود.قره بیامد و به حسین ع سلام گفت و پیام عمر بن سعد را به وى رسانید.امام بدو گفت: مردم شهر شما به من نوشته‏اند و مرا به اینجا دعوت کرده‏اند.حال چنانچه مرا از آمدن خوش ندارید، باز مى‏گردم.پس از آن حبیب بن مظاهر گفت: اى قره، واى بر تو.چرا در جمع قوم ستمگر باز مى‏گردى؟ ، این مرد را که خداوند به وسیله پدرانش ما و تو را کرامت بخشیده است، یارى کن.قره در پاسخ او گفت: نزد یار خود باز مى‏گردم و پاسخ حسین ع را بیان مى‏کنم.آنگاه اندیشه مى‏کنم .پس نزد عمر بن سعد رفت و خبر را با وى بگفت.ابن سعد گفت: امیدوارم، خداوند مرا از پیکار با او معاف بدارد.سپس این جریان را براى ابن زیاد نوشت.همین که ابن زیاد نامه ابن سعد را خواند گفت:

الآن اذا علقت مخالبنا به*یرجو النجاة و لات حین مناص

اینک که پنجه‏هاى ما به او بند شده.

امید رهایى دارد.

اما دیگر مفرى نخواهد بود. دیرى نپایید که به عمر بن سعد نوشت:

به حسین بگو او و همه یارانش با یزید بیعت کنند و چون چنین کرد رأى خویش را خواهیم گفت .همین که نامه به عمر بن سعد رسید گفت: از آن بیم دارم که ابن زیاد راه سلامت را نپذیرد .

******************************

**********************************************************

******************************

ملاقات امام (ع) با ابن سعد 

امام حسین ع عمرو بن قرظه انصارى را پیش عمر بن سعد فرستاد و گفت: من تصمیم دارم با تو چند کلمه سخن بگویم.امشب میان اردوگاه خودت مرا ببین.پس عمر بن سعد با بیست نفر بیامد .حسین ع نیز آمد.همین که به هم رسیدند امام به یاران خود گفت، دور شوند.تنها عباس و فرزندش على اکبر با وى بودند.عمر بن سعد نیز با یاران خویش چنین کرد و تنها پسر او حفص و یکى از غلامانش با وى بودند.حسین ع به ابن سعد گفت: واى بر تو.آیا از خداى نمى‏ترسى؟ خدایى که سرانجام به سوى او باز خواهى گشت.آیا به قصد پیکار با من آمده‏اى در حالى که مرا بخوبى مى‏شناسى و مى‏دانى که من فرزند چه کسى هستم.بیا با من همراه شو و این قوم را واگذار، که در این صورت خود را به خداى نزدیک کرده‏اى.ابن سعد گفت، از آن بیم دارم که خانه‏ام را ویران کنند، امام گفت: من آن را براى تو جبران خواهم کرد.باز گفت املاکم را مى‏گیرند.امام گفت: از اموال خود در حجاز بهتر از آن را به تو مى‏بخشم.ابن سعد گفت : خانواده‏ام چه مى‏شود؟ بر آنان نیز نگران هستم.امام در اینجا سکوت کرد و دیگر پاسخى نداد و از نزد او بازگشت در حالى که مى‏گفت، چه فکر مى‏کنى؟ مى‏دانى که به زودى در بستر تو را خواهند کشت و در روز قیامت از آمرزش خداوند بهره‏مند نخواهى شد.امیدوارم از گندم عراق جز اندکى استفاده نبرى.عمر بن سعد در حالى که لب به تمسخر گشوده بود گفت: اگر به گندم دست نیافتم از جو استفاده خواهم کرد.باز بار دیگر حسین ع شخصى را براى دیدار با ابن سعد فرستاد و گفت من حاضرم بار دیگر با یکدیگر ملاقات کنیم.پس دو اردوگاه شبانگاه با یکدیگر روبرو شدند و میان حسین ع و ابن سعد سخن به درازا کشید.به هر حال این امر سه یا چهار بار اتفاق افتاد.آنگاه عمر بن سعد به عبید الله بن زیاد چنین نوشت: اما بعد .خداوند آتش را خاموش گردانید و اتفاق برقرار شد و کار امت را به صلاح آورد.اکنون پیشنهاد حسین به من این است که از همان جایى که آمده به همان محل دوباره بازگردد، یا او را به هر یک از مرزهاى مسلمانان که وى را بفرستیم برود و در حقوق و تکالیف همانند آنها باشد .

از عقبة بن سمعان روایت است که گفت: سوگند به خداى که امام حسین ع هرگز چنین پیشنهادى نکرد که یا نزد یزید و یا به یکى از سرحدات برود، بلکه سخن آن حضرت چنین بود که: مرا واگذارید از همان سرزمین که آمده‏ام بازگردم و یا به سرزمینى پهناور بروم.

همین که ابن زیاد نامه را خواند گفت: این نامه مرد خیر خواهى است که بر امیر خویش اندرز گفته و بر قوم خویش دلسوزى کرده است.در این اثنا شمر بن ذى الجوشن برخاست و گفت: اکنون که حسین بن على ع به سرزمین تو فرود آمده و کنار توست، این را از او مى‏پذیرى؟ به خداى سوگند چنانچه از دیار تو برود و دست در دست تو ننهاده باشد نیرو و عزت از آن وى باشد و ضعف و زبونى از آن تو.این پیشنهاد را مپذیر که مایه ضعف است.باید به حکم تو تسلیم شوند، که اگر مجازات کنى اختیار آن با تو باشد و اگر مى‏بخشى به اختیار تو باشد.ابن زیاد گفت: چه خوب گفتى.رأى تو درست است.آنگاه ابن زیاد شمر بن ذى الجوشن را پیش خواند و گفت: این نامه را پیش عمر بن سعد ببر که به حسین و یارانش بگوید به حکم من تسلیم شوند .اگر پذیرفتند آنها را به مسالمت پیش من بفرستد و اگر نپذیرفتند با آنها بجنگد، و چنانچه پذیرفت و جنگ را آغاز کرد، میع فرمان او باش و چنانچه ابا کرد تو فرمانرواى سپاه باش و ابن سعد را گردن بزن، و سرش را پیش من بفرست.سپس ابن زیاد به عمر بن سعد نوشت: من تو را سوى حسین نفرستاده‏ام که دست از او بدارى و بیهوده وقت بگذرانى یا به سلامت و بقا امیدوار سازى و یا بنشینى و پیش من از او عذر خواهى و وساطت کنى.

بنگر چنانچه حسین و یارانش تسلیم فرمان من شدند، آنها را به مسالمت نزد من بفرست، و چنانچه دریغ کردند به آنها حمله بر و خونشان بریز و اعضاى بدن آنها را ببر که استحقاق این کار را دارند.چنانچه حسین کشته شد اسب بر سینه و پشت وى بتاز که ناسپاس و مخالف است.منظور من این نیست که این کار پس از مرگ زیانى مى‏زند، اما قولى داده‏ام که اگر او را کشتم با وى چنین کنم.چنانچه به دستور ما عمل کردى پاداش فردى را خواهى داشت که مطیع فرمان بوده و اگر از انجام آن ابا کردى از مقام خود و سپاه کناره‏گیر و این امر را به شمر بن ذى الجوشن واگذار که دستور خویش را به او داده‏ایم.و السلام.

همین که نامه ابن زیاد به ابن سعد رسید و بخواند رو کرد به شمر و گفت: آیا مى‏دانى چه کردى؟ واى بر تو، خدا خانه‏ات را خراب کند و آنچه را که درباره من اندیشیده‏اى خداوند آرزویت را برآورده نسازد.به خداى سوگند مى‏دانم که تو نگذاشتى آنچه را به او نوشته بودم بپذیرد و کارى را که امید داشتم به صلاح آید، تباه کردى.به خدا سوگند حسین ع تسلیم نخواهد شد.سوگند به خدا همان دلى را که على داشت در میان دو پهلوى پسرش قرار دارد.در اینجا شمر بدو گفت: به من بگو چه خواهى کرد.فرمان امیرت را اجرا مى‏کنى و با دشمن در جنگ مى‏شوى؟ در غیر این صورت سپاه و اردو را به من واگذار.عمر گفت: نه در تو چنین کرامتى نمى‏بینم .خودم این کار را بر عهده مى‏گیرم، و تو همان سردار لشگر پیادگان باش.

پس شامگاه پنجشنبه که نه روز از محرم گذشته بود، عمر بن سعد سوى حسین حمله برد.از طرفى شمر نیز بیامد و نزدیک یاران حسین ایستاد و فریاد کرد: کجایند پسران خواهر ما یعنى عباس و جعفر و عبد الله و عثمان فرزندان على ع؟ پس حسین ع به آنان گفت: وى را پاسخ گویید .هر چند مردى فاسق است، اما با شما نسبت خویشاوندى دارد.به این معنى که مادر آنها ام البتین از قبیله بنى کلاب و شمر نیز از همان طایفه بود.

پس برادران امام پیش شمر آمدند و گفتند: چکار دارى و چه مى‏خواهى؟ شمر گفت: اى پسران خواهر من شما در امانید.جان خود را در خطر میندازید و به خاطر برادرتان حسین خود را بکشتن مدهید، و خود را فرمانبردار یزید سازید.برادران بدو گفتند: خدایت لعنت کند.امانت را نیز لعنت کند.آیا رواست که ما را امان دهى، در حالى که فرزند رسول الله ص امان ندارد؟

در این موقع عباس بن امیر المؤمنین ع بانگ برآورد که دستهاى تو بریده باد اى دشمن خدا و لعنت بر امانى که تو براى ما آورده‏اى.تو ما را امر مى‏کنى که دست از برادر و مولاى خود حسین فرزند فاطمه ع برداریم و سر به اطاعت افراد نفرین شده‏اى که از فرزندان نفرین شده هستند درآوریم؟ !

شمر در خشم و غضب شد و به سوى سپاه بازگشت و این در حالى بود که خاله زاده آنها که نامش عبد الله بن ابى محمل بن حرام و برخى جریر بن عبد الله بن مخلد کلابى را نام برده‏اند سوى ابن زیاد رفته و براى این چهار برادر امان گرفته بود و ابن زیاد این امان نامه را به وسیله یکى از غلامان خود براى آنان به کربلا فرستاده بود.

پیش از این نیز اشاره شد که مادر این چهار تن ام البنین همسر على ع عمه عبد الله بود .پس با مشاهده امان نامه یکصدا گفتند: ما هرگز به امان گرفتن از پسر سمیه نیازى نداریم .بهترین امان از جانب خداوند است.

سپس عمر بن سعد فرمان حمله را چنین صادر کرد، اى سپاه خدا، سوار شوید و به بهشت مژده گیرید.پس لشگر سوار شده تا هنگام غروب به حسین و یارانش یورش بردند.حسین ع بر در خیمه نشسته بود و به شمشیر خویش تکیه داشت و به خواب رفته بود.زینب خواهر آن حضرت سر و صدا را شنید و به برادر خود نزدیک شد و گفت: برادر صداها را که هر آن نزدیک‏تر مى‏شود نمى‏شنوى؟ حسین ع سر را بلند کرده گفت: پیمبر خدا را به خواب دیدم که به من گفت، امشب پیش ما مى‏آیى .زینب به صورت خویش زد و گفت: واى بر من حسین ع گفت: خواهرم واى از تو دور.آرام باش.رحمت خدا بر تو باد.بنا بر روایت دیگر، حسین ع نشسته بود که اندکى خواب بر او چیره شد.همین که سر برداشت، به خواهر خویش گفت: هم اکنون جد خود محمد ص و پدرم على ع و مادرم فاطمه ع و برادرم حسن ع را دیدم، در حالى که مى‏گفتند: به زودى نزد ما خواهى آمد.در این هنگام عباس بن على پیش آمده گفت: برادر، قوم آمدند.حضرت برخاسته به عباس گفت: برادر، نزد ایشان برو و بگو، چکار دارید و مقصودتان چیست و بپرس براى چه آمده‏اند؟ عباس پیش آنها رفت و با عده‏اى در حدود بیست سوار که در میان آنها زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر نیز بودند، روبرو شد و گفت: چه اندیشیده‏اید و چه مى‏خواهید؟ آنها گفتند: دستور از امیر رسیده که به شما بگوییم به حکم او تسلیم شوید، یا با شما جنگ مى‏کنیم.عباس گفت: پس شتاب مکنید تا به نزد ابو عبد الله بروم و آنچه را گفتید به عرض آن حضرت برسانم.آنها باز ایستاده گفتند: او را ببین و این پیام را با وى بگوى.آنگاه با پیام وى نزد ما بیا.عباس نزد حسین ع بازگشت تا خبر را به او بگوید.در این موقع یاران وى ایستاده بودند و با آنان سخن مى‏گفتند و دشمن را پند و اندرز مى‏دادند، و از جنگ با حسین ع بازشان مى‏داشتند.عباس به نزد حسین ع آمد و پیام آنان را به اطلاع حضرت رساند.امام گفت: اگر مى‏توانى جنگ را تا فردا به تأخیر بینداز و امشب آنان را از ما بازگردان، تا نماز بخوانیم و دعا کنیم و از حضرتش آمرزش بجوییم.خدا مى‏داند که من نماز و تلاوت کتابش قرآن و دعاى بسیار و استغفار را دوست دارم.

از طرفى مقصود امام در این موقعیت این بود که دستور خویش را با کسان خود بگوید و با آنان وصیت کند.همین که عباس این ماجرا را از آنان جویا شد ابن سعد پاسخى نگفت و ایستاد .پس عمرو بن حجاج زبیدى رو کرد به آنان و گفت: سبحان الله.به خدا سوگند، چنانچه اینان از مردمان ترک یا دیلم بودند و چنین خواسته‏اى از ما داشتند، بدون تردید مى‏پذیرفتیم .پس چگونه رواست که به خاندان محمد ص مهلت ندهیم.قیس بن اشعث در پاسخ گفت: آنچه را خواسته‏اند بپذیر.اما من یقین دارم که فردا با تو جنگ خواهند کرد.

******************************

**********************************************************

******************************

جلوگیرى از آب 

عبید الله بن زیاد به عمر بن سعد نامه دیگرى نوشت و گفت: میان حسین و یاران وى و آب حایل شو که یک قطره از آن ننوشند، همچنان که با پاکیزه‏خوى متقى، عثمان بن عفان رفتار کردند.پس بى درنگ عمر بن سعد، عمرو بن حجاج را با پانصد سوار فرستاد که آبگاه را گرفتند و میان حسین ع و یاران وى و آب حایل شدند، تا به این وسیله حسین ع و یاران او نتوانند به آب دست یابند، و این واقعه سه روز پیش از شهادت امام حسین ع بود.

همین که تشنگى بر حسین و یارانش سخت شد، عباس بن على ع برادر خویش را پیش خواند و با بیست نفر همراه با بیست مشک و سى سوار شبانگاه برفتند و نزدیک آب رسیدند.نافع بن هلال جملى با پرچم پیشاپیش مى‏رفت.عمرو بن حجاج با مشاهده او گفت: کیستى و براى چه آمده‏اى؟ گفت: من نافع بن هلال هستم.آمده‏ایم از این آب که ما را از آن منع کرده‏اید بنوشیم.گفت : بنوش، نوش جانت.

نافع گفت: نه، به خدا سوگند تا حسین ع و یارانش تشنه‏اند یک قطره نخواهم نوشید.عمرو گفت: نه، راهى براى آب دادن اینان نیست.ما را اینجا گذاشته‏اند که آب را از ایشان منع کنیم.

نافع بلافاصله به یاران خود گفت: مشکها را پر کنید.آنها مشکها را پر کردند.عمرو بن حجاج و یارانش پیش دویدند و مى‏خواستند راه بازگشت را بر آنان ببندند.عباس بن على ع و نافع بن هلال به آنها حمله بردند که بر جاى خویش بازگشتند و راه را گشودند.یک بار دیگر باز هم عمرو و یارانش جلو آمدند و قصد حمله داشتند، اما عباس و یارانش با آنان مقابله کردند و میان آنها درگیرى شد.به هر حال یاران حسین ع با مشکها آمدند و آب را پیش وى بردند .اما چنان که سبط ابن جوزى مى‏گوید: بر سر آب میان دو گروه مبارزه در گرفت، و سرانجام نتوانستند به آب دست یابند.

بدین ترتیب، آن قوم، حسین ع را به شدت در سختى و فشار قرار دادند تا آنجا که تشنگى بر امام و یارانش غلبه کرد.در این اثنا بریر بن خضیر همدانى به حسین ع گفت: اى فرزند پیمبر خدا، آیا اجازه مى‏دهید که نزد این قوم بروم و با آنان گفتگو کنم؟ حضرت وى را اجازه داد.پس نزد قوم رفت و خطاب به آنان گفت: اى گروه مردم، خداى عز و جل، محمد ص را به حق به پیامبر برگزید تا مردم را بشارت دهند و بیم دهنده باشد.او با اذن خدا، مردم را به سوى خداوند دعوت کرد و خود براى همه چراغى فروزان بود.اکنون میان آب فرات و فرزند رسول الله ص حایل شده و آب را بر آنها بسته‏اند.آبى که بر خوکها و سگهاى بیابان رواست.

مردم با تندى به وى گفتند: اى بریر، زیاد سخن گفتى.ساکت باش.به خدا سوگند همان طور که پیش از حسین از آب محروم شدند اینک حسین نیز تشنه خواهد ماند.

آنگاه امام حسین ع به بریر امر به سکوت فرمود و گفت: اى بریر بنشین.سپس در حالى که بر شمشیر خود تکیه کرده بود رو کرد به قوم و با صداى بلند گفت:

شما را به خدا سوگند مى‏دهم آیا مرا مى‏شناسید؟

گفتند: آرى، تو فرزند پیمبر خدا و نواده او هستى.

ـ شما را به خدا آیا مى‏دانید جد من رسول الله ص است؟

ـ آرى.

ـ شما را به خدا سوگند، آیا مى‏دانید که مادرم فاطمه دختر محمد ص است؟

ـ آرى مى‏دانیم.

ـ شما را به خدا آیا مى‏دانید که پدرم على بن ابى طالب ع است؟

ـ آرى.

ـ شما را به خداى سوگند مى‏دهم.آیا مى‏دانید که جده من خدیجه دختر خویلد نخستین بانوى این امت است که اسلام آورد؟

ـ آرى.

امام ادامه داده فرمود:

شما را سوگند به خداى، آیا مى‏دانید که حمزه سید الشهداء عموى پدرم بوده است؟

قوم گفتند: آرى.

ـ شما را به خدا قسم مى‏دهم آیا اطلاع دارید که این شمشیر از آن رسول الله ص بوده است؟

ـ آرى.

ـ شما را به خدا، آیا مى‏دانید که این عمامه‏اى که بر سر دارم مخصوص پیامبر خدا ص بوده است؟

ـ آرى.

ـ شما را به خدا، آیا مى‏دانید که على ع نخستین کسى بود که از میان امت به اسلام گروید؟ آیا مى‏دانید که در علم و دانش و حلم و بردبارى از همه برتر و والاتر بود، و بر هر کس، ولى خواهد بود؟

قوم همگى گفتند: آرى همه را مى‏دانیم.

امام فرمود: پس از روى چه دلیل خون مرا مباح مى‏سازید؟ با اینکه پدرم ساقى و پاسدار حوض کوثر است.از بسیارى از افراد حمایت و پشتیبانى خواهد کرد، همچنان که ساربان، شتران را از سراب مى‏راند، و در قیامت پدرم پیشاپیش کسانى است که حمد و سپاس خداوند را به جا آورده‏اند.

گفتند: آرى همه این مطالب را مى‏دانیم با این وصف دست از تو برنداریم تا با لب تشنه جان دهى.

در این وقت که امام حسین ع به ایراد خطابه خود پرداخته بود، دختران و خواهران آن حضرت با شنیدن سخنان وى به شدت مى‏گریستند و صداى ناله آنان بالا مى‏گرفت.چنانچه امام متوجه آنان شد.پس برادر خود عباس و فرزند خود على را پیش خواند و از آن دو خواست که آنان را ساکت سازند و ادامه داده گفت: به جان خودم از این پس آنها بسیار خواهند گریست.

******************************

**********************************************************

******************************

*

یاران امام (ع)

یاران امام (ع) از برگزیده‏ترین افرادى بودند که خانواده و دوستان خود را رها ساختند و در رکاب امام (ع) جانبازى و فداکارى کردند و چون قهرمانانى شجاع به جهاد پرداختند، و براى شرکت در میدان کارزار، گوى سبقت را از یکدیگر ربودند.آنان خطاب به پیشواى خود گفتند: ما به یارى تو آمده‏ایم، تا جان خود را فدا کنیم و سعى و تلاش ما این است که در راه حفظ جان تو بکوشیم و از شر دشمن تو را در امان داریم.

نه تنها آنان مرگ را به چیزى نمى‏گرفتند، بلکه از این درجه و مقامى که در پرتو یارى امام (ع) نصیب آنان گشت علائم شادى و سرور در چهره آنها نمایان مى‏شد.

آنگاه که امام (ع) به آنان گفت: شما آزاد هستید و مى‏توانید مرا ترک کنید و از میدان نبرد دور شوید.آنان از این امر خوددارى و به خدا سوگند یاد کردند و گفتند: ما هرگز تو را رها نمى‏سازیم و این سرزمین را ترک نمى‏کنیم.آیا درست است که ما شما را تنها گذاریم در حالى که دشمن تو را در محاصره قرار داده است.ما در ایفاى حق و یارى تو به درگاه خداوندى چه عذرى خواهیم داشت؟

یکى از آنها مى‏گفت: به خدا قسم، من هرگز تو را ترک نخواهم کرد.من به مبارزه و نبرد با دشمنان تو تا آنجا ادامه مى‏دهم که نیزه‏ام در سینه آنان بشکند، و با شمشیر خود آنقدر زخم به بدنشان وارد سازم که تیغ آن از دسته جدا گردد، و چنانچه سلاحى در دست نداشته باشم با پرتاب سنگ بر دشمن مى‏تازم.و از تو جدا نخواهم شد، تا آنگاه که در رکاب تو جان به جان آفرین تسلیم کنم.

یکى دیگر مى‏گفت: چنانچه مى‏دانستم که در راه تو کشته شده و بار دیگر زنده مى‏شوم و در حالى که زنده هستم، بدنم را با آتش مى‏سوزانند و هفتاد بار این امر را درباره من انجام مى‏دهند، در این صورت باز هم دست از تو بر نخواهم داشت.

دیگرى مى‏گفت: به خدا سوگند، من دوست دارم در راه تو کشته شوم و دوباره زنده گردم و این امر تا هزار مرتبه تکرار شود، و خداوند به این وسیله تو و خاندان تو را از شر دشمن محفوظ بدارد.

یکى دیگر از یاران امام (ع) رو کرد به آن حضرت و گفت: چنانچه من بخواهم زنده بمانم و از تو جدا شوم.چه بهتر در حالى که زنده هستم طعمه حیوانات درنده گردم.

بدین ترتیب یاران امام حسین (ع) در راه پیشواى خود از هرگونه فداکارى و جانبازى دریغ نکردند.آنان هرگز به خود اجازه ندادند در حالى که زنده هستند کمترین آسیبى به آن حضرت برسد، و تاب جدایى از او را نداشتند و یکپارچه خود را سپر بلا ساختند و تا آنجا هدف تیر و نیزه قرار گرفتند، تا جان خود را فدا کردند.

در روز عاشورا آنچنان با شجاعت و دلیرى به نبرد پرداختند که تاریخ هرگز تا کنون به خاطر ندارد.و در حالى که تعداد سواران آنان از سى و دو نفر بیشتر نمى‏شد به لشگر بى‏شمار دشمن تاختند و قهرمانانه جنگیدند.

******************************

**********************************************************

******************************

یاران امام حسین (ع)

اسامى شهداى کربلا از یاران حسین ع طبق روایاتى که نگارنده از لابلاى کتب تاریخ به دست آورده‏ام از بنى هاشم و غیر بنى هاشم بدین شرح ذکر شده است:

)فرزندان امیر المؤمنین ع):

1ـ ابو بکر بن علی ( که شهادت وى با شک و تردید ذکر شده است)

2ـ عمر بن على

3ـ محمد الاصغر بن على

4ـ عبد الله بن على

5ـ عباس بن على

6ـ محمد بن العباس بن على

7ـ عبد الله بن العباس بن على

8ـ عبد الله الاصغر

9ـ جعفر بن على

10ـ عثمان بن على

)فرزندان امام حسن):

11ـ قاسم بن حسن

12ـ ابو بکر بن حسن

13ـ عبد الله بن حسن

14ـ بشر بن حسن

)فرزندان امام حسین ع):

15ـ على بن الحسین الاکبر

16ـ عبد الله الرضیع

17ـ ابراهیم بن الحسین (این نام را ابن شهر آشوب در کتاب خود آورده و تعداد دیگرى نیز بدان اضافه کرده است) .

)فرزندان عبد الله بن جعفر):

18ـ محمد بن عبد الله بن جعفر

19ـ عون بن عبد الله بن جعفر

20ـ عبید الله بن عبد الله بن جعفر

)فرزندان عقیل بن ابى طالب):

21ـ مسلم بن عقیل

22ـ جعفر بن عقیل

23ـ جعفر بن محمد بن عقیل (نام وى را نیز ابن شهر آشوب ذکر کرده است) .

24ـ عبد الرحمن بن عقیل

25ـ عبد الله الاکبر بن عقیل

26ـ عبد الله بن مسلم بن عقیل

27ـ عون بن مسلم بن عقیل

28ـ محمد بن مسلم بن عقیل

29ـ محمد بن ابی سعید بن عقیل

30ـ احمد بن محمد الهاشمى (هر چند که در میان کتب تاریخى نامى از این شخص برده نشده و نه جزء فرزندان عباس و نه غیر او ذکرى به میان نیامده اما وى را نیز ابن شهر آشوب آورده است) .

یاران امام از غیر بنى هاشم که در واقعه کربلا به شهادت رسیده‏اند به ترتیب حروف الفبا

1ـ ابراهیم بن الحصین الاسدى

2ـ ابو الحتوف بن الحارث الانصارى

3ـ ابو عامر النهشلی

4ـ ادهم بن امیه العبدى

5ـ اسلم الترکى (آزاد شده حسین ع)

6ـ امیة بن سعد الطایى

7ـ أنس بن الحارث الکاهلی

8ـ أنیس بن معقل الاصبحى

9ـ بریر بن خضیر الهمدانى

10ـ بشر بن عبد الله الحضرمى

11ـ بکر بن حی التیمى

12ـ جابر بن الحجاج التیمى

13ـ جبلة بن علی الشیبانی

14ـ جنادة بن الحارث السلمانى

15ـ جنادة بن کعب الانصارى

16ـ جندب بن حجیر الخولانى

17ـ جون (آزاد شده ابى ذر)

18ـ جوین بن مالک التمیمى

19ـ الحارث بن امرئ القیس الکندى

20ـ الحارث بن نبهان (آزاد شده حمزه)  

21ـ الحباب بن الحارث

22ـ الحباب بن عامر الشعبى

23ـ حبشى بن قاسم النهمى

24ـ حبیب بن مظهر الاسدى

25ـ الحجاج بن بدر السعدى

26ـ الحجاج بن مسروق الجعفى

27ـ الحر بن یزید الریاحى

28ـ الحلاس بن عمرو الراسبى

29ـ حنظلة بن اسعد اشبامى

30ـ حنظلة بن عمرو الشیبانى

31ـ رافع (آزاد شده مسلم الازدى)

32ـ زاهر بن عمرو الکندى (آزاد شده عمرو بن حمق)  

33ـ زهیر بن لبشر الخثعمى

34ـ زهیر بن سلیم الازدى

35ـ زهیر بن القین البجلى

36ـ زیاد بن عریب الصائدى

37ـ سالم (آزاد شده بنى المدینه الکلبى) 38ـ سالم (آزاد شده عامر عبدى)

39ـ سعد بن الحارث الانصارى

40ـ سعد (آزاد شده على بن ابى طالب ع)  

41ـ سعد (آزاد شده عمرو بن خالد صیداوى)

 42ـ سعید بن عبد الله الحنفى

43ـ سلمان بن مضارب البجلى

44ـ سلیمان (آزاد شده حسین ع)

 45ـ سوار بن منعم النهمى

46ـ سوید بن عمرو بن ابى المطاع

47ـ سیف بن الحارث بن سریع الجابرى

48ـ سیف بن مالک العبدى

49ـ شبیب (آزاد شده حارث جابرى)

50ـ شوذب (آزاد شده بنى شاکر)

51ـ الضرغامة بن مالک

52ـ عائذ بن مجمع العائذى

53ـ عالبس بن ابى شبیب الشاکرى

54ـ عامر بن حسان بن شریح بن سعد بن حارثه بن لام بن عمرو بن طریف بن عمرو بن بشامة بن ذهل بن جدعان بن سعد بن قطرة بن طی

55ـ عامر بن مسلم العبدى

56ـ عباد بن المهاجر الجهنى

57ـ عبد الأعلى بن یزید الکلبى

58ـ عبد الرحمن الارحبی

59ـ عبد الرحمن بن عبد ربه الانصارى

60ـ عبد الرحمن بن عروة الغفارى

61ـ عبد الرحمن بن مسعود التیمى

62ـ عبد الله بن ابى بکر (چنان که جاحظ در کتاب الحیوان آورده وى از کسانى است که در واقعه کربلا به شهادت رسیده است )

63ـ عهد الله بن بشر الخثعمى

64ـ عبد الله بن عروة الغفارى

65ـ عبد الله بن عمیر بن جناب الکلبى

66ـ عبد الله بن یزید العبدى

67ـ عبید الله بن یزید العبدى

68ـ عقبة بن سمعان

69ـ عقبة بن الصلت الجهنى

70ـ عمارة بن صلخب الازدى

71ـ عمران بن کعب بن حارثة الاشجعى

72ـ عمار بن حسان الطائى

73ـ عمار بن سلامة الدالانى

74ـ عمرو بن عبد الله الجندعى

75ـ عمرو بن خالد الازدى

76ـ عمرو بن خالد الصیداوى

77ـ عمرو بن قرظة الانصارى

78ـ عمرو بن مطاع الجعفى

79ـ عمرو بن جنادة الانصارى

80ـ عمرو بن ضبیعة الضبعى

81ـ عمرو بن کعب ابو ثمامة الصائدى

82ـ قارب (آزاد شده حسین ع)

83ـ قاسط بن زهیر التغلبى

84ـ القاسم بن حبیب الازدى

85ـ کردوس التغلبى

86ـ کنانة بن عتیق التغلبى

87ـ مالک بن ذودان

88ـ مالک بن عبد الله بن سریع الجابرى

89ـ مجمع الجهنى

90ـ مجمع بن عبید الله العائذى

91ـ محمد بن بشیر الحضرمى

92ـ مسعود بن الحجاج التیمى

93ـ مسلم بن عوسجه الاسدى

94ـ مسلم بن کثیر الازدى

95ـ مقسط بن زهیر التغلبى

96ـ منجح (آزاد شده امام حسن ع)

97ـ الموقع بن ثمامة الاسدى

98ـ نافع بن هلال الجملى

99ـ نصر (آزاد شده على ع)

100ـ النعمان بن عمرو الراسبى

101ـ نعیم بن عجلان الانصارى

102ـ واضح الرومى (آزاد شده حارث سلمانى)

103ـ وهب بن حباب الکلبى

104ـ یزید بن ثبیط العبدى

105ـ یزید بن زیاد بن مهاصر الکندى

106ـ یزید بن مغفل الجعفى

چنانچه سى تن از بنى هاشم را به این تعداد که ذکر شد اضافه کنیم.تعداد شهداى کربلا به 136 نفر مى‏رسد و چون قیس بن مسهر صیداوى و عبد الله بن بقطر و هانى بن عروة را نیز جزء آنها قرار دهیم تعداد آنها به 139 نفر خواهد رسید.

******************************

**********************************************************

******************************

شهادت امام (ع)

بعد از ظهر روز دهم محرم سال 61 هجرى بود که امام حسین (ع) در شهر کربلا از سرزمین عراق، مظلومانه و با لبانى تشنه به شهادت رسید.وى در حالى که در برابر مصائب، صبر و شکیبایى از خود نشان مى‏داد، از سوى دشمنان خود به شدت در محاصره بود.

شیخ مفید شهادت آن حضرت را در روز شنبه ثبت کرده است.اما چنانکه ابو الفرج در کتاب مقاتل الطالبیین مى‏نویسد: تاریخ صحیح شهادت امام در روز جمعه بوده است.وى با استفاده از علوم مربوط به تقویم ثابت کرده است که اول محرم آن سال چهار شنبه بوده و بدین ترتیب روز عاشورا جمعه بوده است.اما آنچه در میان عامه مردم شایع است، یعنى این که شهادت امام حسین (ع) در روز دوشنبه بوده، هرگز ریشه صحیحى نداشته و روایتى در این مورد دیده نشده است.

امام (ع) به هنگام شهادت پنجاه و شش سال و پنج ماه و هفت روز یا پنج روز از سن شریفش مى‏گذشت. [در مورد کسر سال‏]، عده‏اى نه ماه و ده روز و یا هشت ماه و هفت روز یا پنج روز نیز آورده‏اند.برخى نیز سن آن حضرت را پنجاه و هفت سال دانسته‏اند که این روایت کامل نبوده است.گروهى سن او را پنجاه و هشت و یا پنجاه و پنج سال و شش ماه نیز ثبت کرده‏اند، و این نیز چنان که قبلا اشاره شد بر اثر اختلاف اقوال و روایاتى است که در ذکر میلاد آن حضرت وجود داشته است.

جالب این است که شیخ مفید با این که میلاد امام (ع) را پنجم شعبان سال چهارم هجرى محسوب و هنگام شهادت را دهم محرم سال شصت و یک مى‏داند، با این وصف سن شریف آن حضرت را پنجاه و هشت سال ذکر کرده است، در صورتى که بنا به گفته خود او عمر شریف آن حضرت بیش از پنجاه و شش سال و پنج ماه و پنج روز نمى‏گردد.

امام حسین (ع) با جد بزرگوارش رسول الله (ص) شش یا هفت سال و چند ماه زندگى کرده و به گفته شیخ مفید این مدت هفت سال بوده است.با پدرش امیر المؤمنین (ع) سى و هفت سال و پس از رحلت جدش پیامبر (ص) چند ماه کمتر از سى سال مى‏زیسته است.با برادرش امام حسن (ع) چهل و هفت سال و پس از وفات پدرش با برادر خود در حدود ده سال معاصر بوده است.و برخى این مدت را یازده سال و عده‏اى نیز پنج سال و چند ماه دانسته‏اند، و این اختلاف در اثر روایات گوناگونى است که در تاریخ وفات امام حسن (ع) ذکر شده است.همین مدت نیز دوره خلافت و امامت امام مجتبى (ع) نیز محسوب مى‏شود.

شهادت امام(ع)-2

هلال بن نافع گوید: من با سپاه عمر بن سعد ایستاده بودم.ناگاه کسى فریاد زد: اى امیر بشارت باد تو را که شمر، حسین را کشت.من خود را میان صفوف لشگر رساندم و برابر حسین ایستادم.چنان دیدم که آن حضرت در حال جان دادن است.به خدا هرگز مانند حسین کشته‏اى را ندیده بودم که با خون، چهره خویش را خضاب کرده و سیمایى این چنین داشته باشد.انوار درخشان چهره او و زیبایى هیئتش مرا از اندیشه شهادت او بازداشت.حسین ع در این حال طلب آب مى‏کرد، و من شنیدم کسى را که مى‏گفت: به خدا هرگز آب نخواهى نوشید، تا آنگاه که به دوزخ وارد شوى و از آب حمیم بنوشى.حسین ع گفت: آیا من به دوزخ وارد مى‏شوم و از آب آن مى‏نوشم؟ نه، هرگز چنین نیست.به خدا من بر جدم پیمبر خدا ص و به منزل او در بهشت وارد مى‏شوم و از آب خوشگوار آن مى‏نوشم و از ستمهایى که بر من روا داشتید، شکایت به او خواهم برد .

هلال بن نافع گوید: لشگر با شنیدن این سخن به شدت در خشم و غضب فرو رفتند، چندان که گویى خداوند کمترین مهر و محبتى در دل هیچ یک از آنان قرار نداده است.

پس عمر بن سعد رو کرد به مردمى که در طرف راست وى بودند و گفت: به سوى حسین پیش روید و کار او را تمام کنید.همچنین به سنان بن خولى بن یزید گفت: سرش را جدا کن.پس خولى پیش رفت اما ضعف بر وى رو آورد و بلرزید.پس سنان بن انس و یا شمر بدو گفت: خدا بازوهایت را بشکند.چرا مى‏لرزى؟ آنگاه سنان و به گفته بعضى شمر فرود آمد و حسین ع را بکشت و سر مبارک آن حضرت را از بدن جدا کرد، در حالى که مى‏گفت: من سر تو را جدا مى‏کنم در حالى که مى‏دانم تو سرور امت و فرزند پیمبر خدا و از جهت پدر و مادر بهترین مردم هستى.سپس سر مقدس آن حضرت را به خولى سپرد و از وى خواست سر را نزد امیر عمر بن سعد ببرد.شاعر در این مورد گفته است:

فای رزیة عدلت حسینا 
غداة تبیره کفا سنان

در این هنگام یکى از کنیزان از خیمه حسین ع بیرون آمد.پس یکى از افراد سپاه دشمن به وى گفت: مولایت حسین کشته شد.وى مى‏گوید: در حالى که فریاد مى‏کردم به سرعت به خیمه شتافتم.همین که خبر شهادت حسین ع را به خاندان آن حضرت بگفتم، در حالى که آنان به شدت در بهت و حیرت فرو رفته بودند و مرا مى‏نگریستند، فریاد و ناله و صیحه و شیون آنان از هر سو به آسمان رفت..

 

 

******************************

**********************************************************

*****************************

 


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
تعداد بازديد :
تاريخ : چهارشنبه 01 بهمن 1393

****************************

**********************************************************

******************************

 

 

زندگینامه حضرت امام حسن مجتبی ( ع )

******************************

************************************************************

******************************

ولادت تا وفات پیامبر 

شدت علاقه رسول خدا(ص) به حسن و برادرش حسین(ع(

چنانکه گفته شد، طبق روایات مشهور، امام حسن(ع)در نیمه رمضان سال سوم هجرت به دنیا آمد و تا روزى که رسول خدا(ص)از دنیا رفت(بیست و هشتم صفر سال یازدهم) هفت‏سال و شش ماه از عمر شریف خود را در کنار جدش رسول خدا(ص)و دامان پر مهر آن بزرگوار گذراند.

و چنانکه از روایات استفاده مى‏شود، شاید بهترین دوران زندگى آن امام مظلوم همان چند سال بوده که از هر جهت مورد محبت افراد خانواده و بخصوص جد بزرگوار خود قرار داشته است.

و حتى از برخى روایات استفاده مى‏شود که محبت و علاقه رسول خدا نسبت‏به این کودک و برادرش حسین(ع)از حد عادى گذشته و بیش از حد معمول بود.

ترمذى و نسائى در کتابهاى صحیح خود روایت کرده‏اند که روزى رسول خدا(ص)در منبر سخنرانى مى‏فرمود که حسن و حسین(ع)در حالى که هر دو پیراهن سرخ بر تن داشتند آمدند و هم چنان افتان و خیزان به جلو مى‏آمدند، رسول خدا(ص)که چنان دید سخن خود را قطع کرده، از منبر به زیر آمد و آن دو را بغل کرده و پیش روى خود نهاد و فرمود:

« صدق الله اذ یقول: « انما اموالکم و اولادکم فتنة ‏»لقد نظرت الى هذین‏الصبیین و هما یمشیان و یعثران فلم اصبر حتى قطعت‏حدیثى و رفعتهما »

( خدا راست گفته که مى‏فرماید: «جز این نیست که دارایى‏ها و فرزندان شما فتنه هستند.»من به این دو پسرک نگاه کردم و دیدم که راه مى‏روند و مى‏افتند، خوددارى نتوانستم تا اینکه سخنم را قطع کرده و آن دو را برداشتم.)

و در خصوص امام حسن(ع)

روى البراء بن عازب قال‏« رایت النبى-صلى الله علیه و آله-و الحسن على عاتقه یقول: اللهم انى احبه فاحبه »

( براء بن عازب روایت کرده گوید: « پیغمبر(ص)را دیدم که حسن را بر شانه خود داشت و مى‏فرمود: خدایا من او را دوست دارم تو هم او را دوست‏بدار.»)

زهیر بن اقمر گوید: پس از داستان شهادت امیر المؤمنین(ع)هنگامى که فرزندش حسن بن على(ع)سخنرانى مى‏کرد، مردى گندم گون و بلند قامت از قبیله ازد برخاست و گفت:

« لقد رایت رسول الله واضعه فى حبوته یقول: من احبنى فلیحبه فلیبلغ الشاهد الغائب و لولا عزمة من رسول الله(ص)ما حدثتکم »

( براستى که رسول خدا(ص)را دیدم حسن را بر گردن خود سوار کرده بود و مى‏فرمود: هر کس مرا دوست دارد، باید او را دوست‏بدارد، هر که حاضر است این گفتار را به آنکه غایب است‏برساند، و اگر این دستورصریح رسول خدا نبود، من براى شما آن را نمى‏گفتم.)

و از عایشه روایت‏شده که گوید:

« ان النبى-صلى الله علیه و آله-کان یاخذ حسنا فیضمه الیه ثم یقول: اللهم ان هذا ابنى و انا احبه فاحبه، و احب من یحبه »

( براستى که رسم پیغمبر(ص)چنان بود که حسن را مى‏گرفت و به خود مى‏چسباند، سپس مى‏گفت: خدایا این پسر من است و من او را دوست مى‏دارم، پس او را دوست‏بدار و هر کس او را دوست مى‏دارد دوست‏بدار.)

و از کشف الغمة مرحوم اربلى و بیش از بیست کتاب از کتابهاى اهل سنت نقل شده که ابو هریره گفته است: من هیچ گاه حسن را ندیدم، جز آنکه اشکانم جارى شده، و جهت آن این است که روزى او را دیدم که آمد و مى‏دوید تا اینکه در دامان رسول خدا(ص)نشست.

وى دنباله حدیث را ادامه داده چنین گفت:

« و رسول الله یفتح فمه ثم یدخل فمه و یقول: اللهم انى احبه، و احب من یحبه-یقولها ثلاث مرات »

( در آن حال رسول خدا(ص)دهان خود را باز کرده و در دهان حسن برد و مى‏گفت: خدایا من او را دوست دارم و هر که او را دوست مى‏دارد نیز دوست مى‏دارم-سه بار این سخن را گفت.)

دو گل خوشبو و« ریحانه ‏»رسول خدا

و این محبت تا بدان جا رسیده بود که آن دو کودک را ریحانه ( و گل خوشبوى خود ) مى‏خواند، و به این مضمون نیز روایت زیادى در کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده، مانند این حدیث که از ابو ایوب انصارى و یا سعد بن ابى وقاص[این تردید در خود حدیث است] نقل شده که گفته است:

« دخلت على رسول الله-صلى الله علیه و آله-و الحسن و الحسین رضى الله عنهما یلعبان بین یدیه و فى حجره، فقلت: یا رسول الله اتحبهما؟قال: و کیف لا احبهما و هما ریحانتاى من الدنیا، اشمهما »

( من به نزد رسول خدا(ص)رفتم و حسن و حسین رضى الله عنهما در کنار او و پیش روى آن حضرت بازى مى‏کردند.من عرض کردم: اى رسول خدا آیا ایشان را دوست دارى؟فرمود: چگونه دوست ندارم ایشان را که آن دو، گلهاى خوشبوى من از دنیا هستند، و من آن دو را مى‏بویم.)

و در حدیث دیگرى که از ابو بکر نقل شده این گونه است که گوید:

« رایت الحسن و الحسین یثبان على ظهر رسول الله و هو یصلى فیمسکهما بیده حتى یرفع صلبه و یقومان على الارض، فلما انصرف اجلسهما فى حجره و مسح رؤسهما ثم قال: ان ابنى هذین ریحانتاى من الدنیا »

( حسن و حسین را دیدم در حالى که رسول خدا(ص)نماز مى‏خواند بر پشت آن حضرت مى‏پریدند و رسول خدا(ص)نماز مى‏خواند، رسول خدا(ص)آن دو را با دست‏خود نگه مى‏داشت تا برخیزد و پشت آن حضرت راست‏شده و آن دو کودک براحتى روى زمین بایستند، و چون نمازش به پایان رسید، آن دو را در دامان خود نشانید و دست‏بر سرشان‏کشید، سپس فرمود: این دو پسر من دو گل خوشبوى من از دنیا هستند.)

و در حدیث دیگرى است که رسول خدا(ص)فرمود:

« الولد ریحانة، و ریحانتى الحسن و الحسین »

( فرزند گل خوشبوست، و گل خوشبوى من حسن و حسین هستند.)

و از ذخایر العقباى محب الدین طبرى از سعید بن راشد روایت‏شده که گوید:

«جاء الحسن و الحسین یسعیان الى رسول الله-صلى الله علیه و آله-فاخذ احد هما فضمه الى ابطه، و اخذ الآخر فضمه الى ابطه الاخرى و قال: هذان ریحانتاى من الدنیا»

(حسن و حسین آمدند و به طرف رسول خدا(ص)مى‏دویدند، حضرت یکى از آن دو را گرفت و در بغل خود چسبانید، و آن دیگرى را گرفت و در بغل دیگر خود چسبانید و فرمود: این دو، گلهاى خوشبوى من از دنیا هستند.)

و از کتاب مقتل خوارزمى از جابر بن عبد الله انصارى روایت‏شده که گوید: از رسول خدا(ص)شنیدم که سه روز پیش از رحلت‏خود به على(ع)مى‏فرمود:

«سلام الله علیک ابا الریحانتین، اوصیک بریحانتى من الدنیا، فعن قلیل ینهد رکناک و الله خلیفتى علیک، فلما قبض رسول الله-صلى الله علیه و آله-قال على علیه السلام: هذا احد رکنى الذى قال رسول الله، فلما ماتت فاطمة علیها السلام قال على علیه السلام: هذا الثانى الذى قال لى رسول الله-صلى الله علیه و آله‏» ( درود بر تو اى پدر دو گل خوشبو، تو را به آن دو گل خوشبوى من از دنیاسفارش مى‏کنم که بزودى دور کن و اساس و پایه زندگیت‏شکسته خواهد شد، و خداوند پس از من نگهبان تو، و چون رسول خدا(ص)از دنیا رفت، على(ع)فرمود: این بود یکى از آن دو رکن و پایه‏اى که رسول خدا(ص)به من فرمود، و چون فاطمه(ع)از دنیا رفت على(ع)فرمود: و این هم دومى بود که رسول خدا(ص)فرموده بود.)

روایات در خصوص امام حسن(ع)

ذهبى در کتاب تذکرة الحفاظ از ابى بکرة روایت کرده که گوید: رسول خدا(ص)چنان بود که هر گاه نماز مى‏گذارد، حسن مى‏آمد و بر پشت‏یا گردن آن حضرت بالا مى‏رفت و رسول خدا(ص)او را با آرامى بلند مى‏کرد که نیفتد، و این کار بارها اتفاق افتاد، و چون نماز آن حضرت تمام مى‏شد عرض مى‏کردند: اى رسول خدا(ص)ما ندیدیم این کارى را که با حسن کردى با هیچ کس دیگرى بکنى!فرمود:

«انه ریحانتى من الدنیا و ان ابنى هذا سید»

( آرى براستى که او گل خوشبوى من است در دنیا، و براستى که این پسر من سید و آقاست.)

 

حدیث اول

حاکم در مستدرک، و احمد بن حنبل در مسند، به سند خود از مردى به نام شداد بن هاد، روایت کرده‏اند که گوید:

«خرج علینا رسول الله(ص)فى احدى صلاتى العشى: الظهر او العصر و هو حامل احد ابنیه الحسن او الحسین فتقدم رسول الله(ص)فوضعه عند قدمه الیمنى فسجد رسول الله(ص) سجدة اطالها قال ابى: فرفعت راسى من بین الناس فاذا رسول الله(ص)ساجد و اذا الغلام راکب على ظهره فعدت فسجدت فلما انصرف رسول الله(ص)قال الناس: یا رسول الله لقد سجدت فى صلاتک هذه سجدة ما کنت تسجدها، افشى‏ء امرت به او کان یوحى الیک؟قال: کل ذلک لم یکن و لکن ابنى ارتحلنى فکرهت ان اعجله حتى یقضى حاجته»

(رسول خدا(ص)در هنگام یکى از دو نماز ظهر یا عصر به نزد ما آمد و یکى از دو فرزندش حسن و حسین(ع)را به همراه خود داشت، پس آن حضرت در جلوى صفوف ایستاد و آن دو کودک را نزد پاى راست‏خود گذارد، سپس به سجده رفت و سجده را طولانى کرد.

راوى گوید: پدرم گفت: من از میان مردم سرم را از سجده بلند کردم و دیدم که رسول خدا(ص)در سجده است و آن کودک بر پشت آن حضرت سوار شده، من به حال سجده برگشتم و چون نماز آن حضرت تمام شد مردم عرض کردند: اى رسول خدا(ص)در این نمازى که امروز خواندى سجده‏اى طولانى داشتى که در نمازهاى دیگر نداشتى، آیا دستورى به شما در این باره رسیده بود یا وحى بر شما نازل گردید؟فرمود: هیچ یک از اینها نبود، بلکه پسرم بر پشت من سوار شده بود و نخواستم او را ناراحت کنم تا هر کارى که مى‏خواهد انجام دهد. )

یک درس آموزنده

نگارنده گوید: این حدیث و نظایر آن که در باب محبت رسول خدا(ص)نسبت‏به حسنین(ع) پیش از این گذشت، و سوار کردن آنها بر دوش خود، و بردن آنها بر فراز منبر، و امثال آن، گذشته از اینکه حکایت از شدت علاقه و محبت رسول خدا(ص)نسبت‏به آن دو بزرگوار مى‏کند، یک درس آموزنده تربیتى هم براى مسلمانان درباره تربیت فرزند و احترام و تکریم نسبت‏به کودک و ایجاد شخصیت در وى از این طریق مى‏باشد، که این خود نیاز به بحثى جداگانه دارد که باید در کتابهاى آموزشى و تربیتى از آن بتفصیل بحث کرد، و از رسول خدا(ص) و فرزندان معصوم آن حضرت در این باره روایت دیگرى هم نقل شده که حتى نسبت‏به فرزندان دیگران نیز گاهى بدین گونه رفتار مى‏کردند، و بزرگان را از تحقیر و اهانت کودکان نهى فرموده و بازمى‏داشتند، که ما فقط براى تذکر این چند جمله را ذکر کرده و شما را به کتابهاى مفصل دیگرى که در این باره نوشته شده و جنبه‏هاى تربیتى کودک را از نظر اسلام مورد بحث قرار داده‏اند، راهنمایى مى‏کنیم.حدیث دوم محب الدین طبرى در کتاب ذخائر العقبى، و نیز على بن عیسى اربلى در کتاب کشف الغمة از جنابذى به سندشان از ابن عباس روایت کرده‏اند که گوید:

«بینا نحن ذات یوم مع النبى صلى الله علیه و آله اذ اقبلت فاطمة(ع)تبکى: فقال لها رسول الله صلى الله علیه و آله: فداک ابوک، ما یبکیک؟قالت: ان الحسن و الحسین خرجا، و لا ادرى این باتا؟فقال لها رسول الله صلى الله علیه و آله: لا تبکی فان خالقهما الطف بهما منى و منک، ثم رفع یدیه، فقال: اللهم احفظهما و سلمهما، فهبط جبرئیل، و قال: یا محمد لا تحزن، فانهما فى حظیرة بنى النجار نائمان، و قد وکل الله بهما ملکا یحفظهما، فقام النبى صلى الله علیه و آله و معه اصحابه حتى اتى الحظیرة فاذا الحسن و الحسین علیهما السلام معتنقان نائمان، و اذا الملک الموکل بهما قد جعل احد جناحیه تحتهما و الآخر فوقهما، یظلهما، فاکب النبى صلى الله علیه و آله علیهما یقبلهما، حتى انتبها من نومهما، ثم جعل الحسن على عاتقه الایمن، و الحسین على عاتقه الایسر، فتلقاه ابوبکر، و قال: یا رسول الله! ناولنى احد الصبیین احمله عنک!فقال صلى الله علیه و آله: نعم المطى مطیهما، و نعم الراکبان هما، و ابوهما خیر منهما.

حتى اتى المسجد فقام رسول الله-صلى الله علیه و آله-على قدمیه و هما على عاتقیه ثم قال:

معاشر المسلمین، الا ادلکم على خیر الناس جدا و جدة؟

قالوا: بلى یا رسول الله.

قال: الحسن و الحسین، جدهما رسول الله صلى الله علیه و آله خاتم المرسلین، و جدتهما خدیجة بنت‏خویلد، سیدة نساء اهل الجنة.

الا ادلکم على خیر الناس ابا و اما؟

قالوا: بلى یا رسول الله.

قال: الحسن و الحسین، ابوهما على بن ابیطالب، و امهما فاطمة بنت محمد.ثم قال صلى الله علیه و آله: الا ادلکم على خیر الناس عما و عمة؟

قالوا: بلى یا رسول الله.

قال: الحسن و الحسین عمهما جعفر بن ابى طالب، و عمتهما ام هانى بنت ابى طالب.

ثم قال: ایها الناس، الا ادلکم على خیر الناس خالا و خالة؟

قالوا: بلى یا رسول الله.

قال: الحسن و الحسین، خالهما القاسم بن رسول الله، و خالتهما زینب، بنت رسول الله.

ثم قال: اللهم انک تعلم ان الحسن و الحسین فى الجنة، و اباهما فى الجنة و امهما فى الجنة، و جدهما فى الجنة و جدتهما فى الجنة، و خالهما فى الجنة و خالتهما فى الجنة، و عمهما فى الجنة و عمتهما فى الجنة، و من احبهما فى الجنة و من ابغضهما فى النار»

(روزى ما در خدمت پیغمبر(ص)بودیم که ناگهان فاطمه(ع)در حالى که مى‏گریست آمد، رسول خدا(ص)به او فرمود: پدرت به فدایت!چرا مى‏گریى؟

عرض کرد: حسن و حسین بیرون رفته و نمى‏دانم کجا آرمیده‏اند!

رسول خدا(ص)بدو فرمود: گریه نکن که آفریدگارشان نسبت‏به آن دو از من و تو مهربانتر است، آنگاه دستهاى خود را بلند کرده و گفت: بار خدایا آن دو را نگهدارى کن و سالم بدار.

در این وقت جبرئیل نازل شد و گفت: اى محمد محزون مباش که آن دو در باغ بنى النجار خوابیده‏اند و خداوند فرشته‏اى را بر ایشان موکل ساخته تا ایشان را نگهبانى کند.

آنگاه رسول خدا(ص)در حالى که اصحاب و یاران همراه آن حضرت بودند برخاسته به باغ بنى النجار آمدند و حسن و حسین را در حالى‏که دست‏به گردن یکدیگر انداخته و در خواب بودند مشاهده کردند، و فرشته‏اى که موکل بر ایشان بود یک بال خود را زیر ایشان و بال دیگر را بر سر ایشان گشوده و آنها را سایه مى‏کرد.

در این وقت رسول خدا(ص)خود را روى آن دو انداخته آنها را مى‏بوسید تا وقتى که از خواب بیدار شدند، سپس حسن را بر دوش راست‏خود و حسین را بر دوش چپ خود سوار کرد.پس ابوبکر آن حضرت را دیدار کرده، عرض کرد: اى رسول خدا(ص)یکى از این دو کودک را به من بدهید تا در آوردن آن دو به شما کمک نمایم؟

رسول خدا(ص)فرمود: مرکب این دو مرکب خوبى است، و سواران هم سواران خوبى هستند، و پدرشان بهتر از آن دوست.

پس همچنان آمد تا به مسجد رسید، سپس همان گونه که آن دو کودک روى شانه‏هاى آن حضرت بودند، سر پا ایستاد و فرمود:

اى گروه مسلمانان!آیا شما را به کسى که جد و جده‏اش بهترین مردم هستند راهنمایى نکنم؟

عرض کردند: چرا اى رسول خدا(ص! )

فرمود: حسن و حسین هستند، که جدشان رسول خدا(ص)خاتم پیامبران مرسل، و جده‏شان خدیجه دختر خویلد سیده زنان بهشت است.

-آیا شما را راهنمایى نکنم به کسى که پدر و مادرش بهترین مردم‏اند؟

عرض کردند: چرا اى رسول خدا!

فرمود: حسن و حسین که پدرشان على بن ابیطالب و مادرشان فاطمه دختر محمد(ص) است.

سپس فرمود: آیا شما را راهنمایى نکنم به کسى که عمو و عمه‏شان بهترین مردم هستند؟

عرض کردند: چرا اى رسول خدا(ص! )

فرمود: حسن و حسین هستند که عموشان جعفر بن ابیطالب و عمه‏شان ام هانى دختر ابیطالب است.سپس فرمود: اى مردم آیا شما را راهنمایى نکنم به کسى که دایى و خاله‏شان بهترین هستند؟

عرض کردند: چرا اى رسول خدا(ص)!

فرمود: حسن و حسین، که داییشان قاسم فرزند رسول خدا(ص)و خاله‏شان زینب دختر رسول خدایند.

سپس فرمود: بار خدایا تو مى‏دانى که حسن و حسین در بهشت هستند، و پدرشان در بهشت و مادرشان در بهشت و جدشان در بهشت و جده‏شان در بهشت و داییشان در بهشت و خاله‏شان در بهشت، و عمویشان در بهشت و عمه‏شان در بهشت هستند.و هر کس ایشان را دوست دارد در بهشت است و هر کس دشمنشان دارد در جهنم است.

و از جمله خاطرات آن حضرت با جدش رسول خدا(ص)در کودکى حدیثى است که علامه مجلسى(ره)از کتاب بشارة المصطفى نقل کرده که به سندش از یعلى بن مرة روایت کرده، گوید:

رسول خدا(ص)را به غذایى دعوت کرده بودند و ما در خدمت آن بزرگوار براى صرف غذا مى‏رفتیم که ناگاه حسن را دیدیم که در کوچه بازى مى‏کرد، رسول خدا(ص)که او را دید در جلوى مردم دوید و دست‏خود را گشود تا آن کودک را بگیرد و کودک نیز از این طرف و آن طرف مى‏گریخت، و رسول خدا(ص)را مى‏خنداند تا اینکه کودک را گرفت و یک دست‏خود را بر چانه حسن گذارد و دست دیگر را بر بالاى سر او نهاد آنگاه صورتش را نزدیک صورت کودک برده و او را بوسید، آنگاه فرمود:

«حسن منى و انا منه احب الله من احبه...»

(حسن از من است و من از اویم، خدا دوست دارد هر کس که او را دوست دارد...) و از کتاب لفتوانى-از علماى اهل سنت-روایت کرده که روزى رسول خدا(ص)فرزندش حسن را طلبید و آن کودک در حالى که گردن‏بندى از گل میخک در گردنش بود به نزد آن حضرت آمد، و راوى حدیث گوید: من گمان کردم مادرش او را نگهداشته بود تا آن گردن‏بند را به گردنش بیندازد.

پس رسول خدا(ص)آغوش خود را براى گرفتن آن کودک باز کرد و کودک نیز آغوش خود را باز کرد و چون رسول خدا(ص)او را در بر گرفت‏سه بار فرمود:

«اللهم انى احبه فاحبه و احب من احبه-ثلاث مرات‏»

(خدایا من او را دوست دارم پس تو هم او را دوست‏بدار و دوست دار هر کس که او را دوست دارد.)

و نیز راویان اهل سنت از امام باقر(ع)روایت کرده‏اند که هنگامى حسن(ع)تشنه شد و تشنگى او سخت گردید و رسول خدا(ص)آبى طلبید ولى فراهم نشد...

«فاعطاه لسانه فمصه حتى روى‏»

پس رسول خدا(ص)زبان خود را به حسن داد و او زبان آن حضرت را مکید تا سیراب شد.

رسول خدا حسن را مى‏بوسید و مى‏بویید

حاکم نیشابورى در مستدرک به سند خود از عروه نقل کرده که گوید: رسول خدا(ص)فرزندش حسن را بوسید و به سینه چسبانید و او را مى‏بویید و مردى از انصار مدینه نزد آن حضرت بود، آن مرد انصارى که این ماجرا را دید، گفت: من پسرى دارم که به حد بلوغ رسیده و تا کنون هیچ گاه او را نبوسیده‏ام!

«فقال رسول الله: ارایت ان کان الله نزع الرحمة من قلبک فما ذنبى؟»(رسول خدا(ص) فرمود: اگر خداوند رحم را از دل تو گرفته، گناه من چیست؟)

و در روایت دیگرى که بخارى از ابو هریره در کتاب الادب المفرد روایت کرده، این گونه است:

« قبل رسول الله حسن بن على و عنده الاقرع بن حابس التمیمى جالس فقال الاقرع: ان لى عشرة من الولد ما قبلت منهم احدا؟فنظر الیه رسول الله(ص)ثم قال: من لا یرحم لا یرحم‏ »

(رسول خدا(ص)در حالى که اقرع بن جالس تمیمى-یکى از سران قریش-نزد او نشسته بود(فرزندش)حسن بن على را بوسید، اقرع که آن منظره را دید گفت: من ده فرزند دارم و تاکنون یکى از آنها را نبوسیده‏ام!رسول خدا(ص)که این سخن را شنید رو بدو کرده فرمود: هر کس رحم نکند مورد ترحم(خدا)واقع نشود!)

و در مناقب ابن شهر آشوب است که در روایت‏حفص فراء این گونه است که:

«فغضب رسول الله حتى التمع لونه و قال للرجل: ان کان قد نزع الرحمة من قلبک فما اصنع بک؟من لم یرحم صغیرنا و یعزز کبیرنا فلیس منا»

(در این وقت رسول خدا(ص)غضب کرد، به گونه‏اى که رنگ مبارکش دگرگون شد و به آن مرد فرمود: اگر مهر و محبت از دل تو گرفته شده من باتو چه کنم؟کسى که به کوچک ما رحم نکند و بزرگ ما را محترم نشمارد از ما نیست.)

روایتى که درباره حسنین(ع)آمده است

ترمذى در صحیح خود از انس بن مالک روایت کرده که گوید:

«سئل رسول الله-صلى الله علیه و آله-اى اهل بیتک احب الیک؟قال: الحسن و الحسین و کان یقول لفاطمة: ادعى ابنى، فیشمهما و یضمهما الیه‏»

(از رسول خدا(ص)پرسیدند: کدام یک از خاندانتان نزد شما محبوبتر هستند؟فرمود حسن و حسین، و رسم آن حضرت این بود که به فاطمه مى‏فرمود: دو پسرم را نزد من بخوان، پس آن دو را مى‏بویید و به خود مى‏چسبانید.)

چه خوب سوارانى و چه خوب مرکبى؟

زرندى در کتاب نظم درر السمطین از امیر المؤمنین على بن ابیطالب(ع)روایت کرده که روزى رسول خدا(ص)از خانه بیرون آمد و حسن بر شانه راست آن حضرت و حسین بر شانه چپ آن حضرت سوار بودند، عمر که چنان دید عرض کرد:

«نعم المطیة لهما انت‏یا رسول الله؟قال رسول الله: و نعم الراکبان هما»

(چه خوب مرکبى هستى شما براى این دو، اى رسول خدا(ص)؟رسول خدا(ص)نیز فرمود: و چه خوب سوارانى هستند آن دو!)

نگارنده گوید: به این مضمون و با مختصر اختلافى روایت‏بسیارى در کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده و سید حمیرى نیز این مضمون را به نظم‏در آورده و گفته است:

اتى حسنا و الحسین الرسول

و قد برزا ضحوة یلعبان

فضمهما و تغذاهما

و کانا لدیه بذاک المکان

و مرا و تحتهما منکباه

فنعم المطیة و الراکبان

و درباره خصوص امام حسن(ع)نیز آمده است

حاکم در مستدرک به سند خود از ابن عباس روایت کرده که گوید: رسول خدا(ص)به نزد ما آمد در حالى که حسن بن على را بر گردن خود سوار کرده بود، در این وقت مردى آن منظره را دید و به حسن بن على گفت:

«نعم المرکب رکبت‏یا غلام؟قال: فقال رسول الله(ص): و نعم الراکب هو»!

(اى پسرک!خوب مرکبى سوار شده‏اى؟رسول خدا(ص)نیز فرمود: و او نیز سوار خوبى است!)

و به دنبال آن گفته: این حدیثى است که سندهاى آن صحیح و درست است

ارثى را که رسول خدا(ص)به حسنین(ع)عطا فرمود

هیتمى در مجمع الزوائد از ابى رافع روایت کرده که گوید: فاطمه(س)حسن و حسین را در هنگام بیمارى رسول خدا(ص)-همان بیمارى که منجر به رحلت آن بزرگوار گردید-نزد آن حضرت آورد و عرض کرد:

«هذان ابناک فورثهما شیئا.»

(این دو پسران تو هستند به آن دو چیزى به ارث عطا فرما!)رسول خدا(ص)فرمود:

« اما الحسن فله ثباتى و سوددى، و اما الحسین فان له حزامتى وجودى »

(اما به حسن ثبات و سیادت خود را بخشیدم، و اما به حسین دوراندیشى و انضباط و جود و بخشش را دادم.)

و در ربیع الابرار زمخشرى این گونه است که رسول خدا(ص)حسن را در بر گرفت و او را بوسیده روى زانوى راست‏خود نشانید و فرمود:

«اما ابنى هذا فنحلته خلقى و هیبتى‏»(اما این پسرم را خوى خود و هیبتم را به او بخشیدم.)

و آنگاه حسین را در بر گرفت و بوسید و روى زانوى چپ خود نشانید و فرمود:

« نحلته شجاعتى و جودى ‏»

(و به او نیز شجاعت وجود و سخاوت خود را بخشیدم)

و در کنز العمال این گونه است که فرمود:

«اما الحسن فله هیبتى و سؤددى و اما الحسین فله جراتى و جودى‏»

و در حدیث دیگرى فرمود:

« اما الحسن فقد نحلته حلمى و هیبتى، و اما الحسین فقد نحلته نجدتى و جودى »

و بالاخره رسول خدا(ص)آن دو فرزند محبوب خود را به خدا و مؤمنان صالح سپرد.

ابن حجر هیثمى در کتاب الصواعق المحرقة از ابى الدنیا روایت کرده که گوید: زید بن ارقم در مجلس عبید الله هنگامى که مشاهده کرد آن فاسق، قضیب (28) خود را بر لبهاى حسین(ع)مى‏زند رو بدو کرده گفت:

«ارفع قضیبک فو الله لطالما رایت رسول الله(ص)یقبل ما بین هاتین الشفتین، ثم جعل زید یبکى، فقال ابن زیاد: ابکى الله عینیک لولا انک شیخ قد خرفت لضربت عنقک‏»(قضیب خود را بردار، که به خدا سوگند چه بسیار زیاد دیدم که رسول خدا(ص)میان این دو لب را مى‏بوسید، زید این سخن را گفته و گریست.ابن زیاد گفت: خدا چشمت را بگریاند، اگر پیرمردى نبودى که عقلت تباه گشته، هم اکنون گردنت را مى‏زدم.)

زید بن ارقم این سخنان را گفته، سپس برخاست در حالى که مى‏گفت:

«ایها الناس انتم العبید بعد الیوم قتلتم ابن فاطمة، و امرتم ابن مرجانة و الله لیقتلن خیارکم و یستعبدن شرارکم، فبعدا لمن رضى بالذلة و العار»(اى مردم شما پس از امروز بردگانى خواهید بود.پسر فاطمه را کشتید و پسر مرجانه را فرمانروا کردید.به خدا سوگند که وى خوبانتان را مى‏کشد، بدانتان را تحت فرمان گیرد، پس دورى از رحمت‏حق بر کسى باد که تن به خوارى و ننگ دهد)

آنگاه به ابن زیاد رو کرده و گفت:

«لاحد ثنک بما هو اغیظ علیک من هذا، رایت رسول الله اقعد حسنا على فخذه الیمنى، و حسینا على الیسرى، ثم وضع یده على یا فوخهما ثم قال: اللهم انى استودعک ایاهما و صالح المؤمنین‏» (29) اکنون براى تو حدیثى گویم که خشم تو را بیش از این برانگیزاند.رسول خدا(ص)را دیدم که حسن را بر زانوى راست‏خود نشانیده بود و حسین را بر زانوى چپ نهاده بود، آنگاه دست‏خود را بر جلوى سر آنها نهاده بود و مى‏گفت: بار خدایا من این دو را به تو و مؤمنان شایسته مى‏سپارم.)

حدیث ثقلین

و بالاخره در پایان عمر پر برکت‏خود نیز سفارش آنها را به طور کلى و تحت عنوان‏«عترت‏»فرمود و بارها با بیانات گوناگون و در جاهاى مختلف و از آن جمله این گونه فرمود:

«ایها الناس انى اوشک ان ادعى فاجیب و انى تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتى، کتاب الله حبل ممدود من السماء الى الارض، و عترتى اهل بیتى، و ان اللطیف الخبیر اخبرنى انهما لن یفترقا حتى یردا على الحوض فانظروا کیف تخلفونى فیهما»

 (اى مردم، من(به دیدار خدا)خوانده شده‏ام و آن را پذیرفته‏ام، و من دو چیز سنگین در میان شما مى‏گذارم: کتاب خدا و عترتم.کتاب خدا ریسمان کشیده‏اى است از آسمان به زمین، و عترت من خاندانم هستند، و براستى که خداى لطیف خبیر به من خبر داده که این دو از یکدیگر جدا نشوند تا در کنار حوض(کوثر)بر من وارد شوند، پس بنگرید تا چگونه سفارش مرا پس از من درباره آن دو به جاى آورید.)

و به این مضمون صدها روایت در کتابهاى شیعه و اهل سنت از رسول‏خدا(ص)به سندهاى مختلف روایت‏شده، و جمعى از دانشمندان کتابهاى جداگانه و مستقلى در این باره نوشته و تالیف کرده‏اند، که شاید ما نیز در جاى دیگر با شرح بیشترى برخى از آنها را مجددا نقل کرده و مورد بحث قرار دهیم-انشاء الله تعالى.

 

 

ذکاوت و استعداد فوق العاده امام(ع)

این حدیث جالب را نیز در مورد استعداد خارق العاده و ذکاوت این کودک بشنوید:

ابن شهر آشوب در کتاب مناقب آل ابیطالب از فضایل ابو السعادات روایت کرده که حسن بن على(ع)هفت‏ساله بود که در مجلس رسول خدا(ص)حضور مى‏یافت و آنچه به رسول خدا(ص)وحى مى‏شد مى‏شنید و آن را حفظ مى‏کرد و نزد مادرش فاطمة(س)مى‏آمد و آنچه را حفظ کرده بود براى مادر باز مى‏گفت.

و هنگامى که على(ع)به نزد فاطمة(س)مى‏آمد، آن علوم را از فاطمه مى‏شنید و چون از آن بانوى بزرگوار مى‏پرسید: از کجا این علوم را فرا گرفته‏اى؟پاسخ مى‏داد که از فرزندت حسن!

به دنبال این ماجرا روزى على(ع)در خانه پنهان شد، و حسن که قسمتى از وحى را شنیده بود به خانه آمد و همین که خواست آنچه را شنیده بود مانند روزهاى دیگر به مادر خود باز گوید، دچار لکنت زبان شد، و نتوانست آنچه را شنیده بود بیان کند.

فاطمه(س)در شگفت‏شد، و علت را از او پرسید؟و کودک در جواب گفت:

«لا تعجبین یا اماه فان کبیرا یسمعنى و استماعه قد اوقفنى‏»(اى مادر تعجب مکن که بزرگى(اکنون)به سخن من گوش مى‏دهد، و همان گوش دادن اوست که مرا از گفتار بازداشته!)

ابن شهر آشوب دنباله حدیث را این گونه نقل کرده که گوید:

«فخرج على فقبله ‏»

یعنى در این وقت على(ع)از مخفى‏گاه بیرون آمد و حسن را بوسید.

و در روایت دیگرى است که در پاسخ مادر این گونه گفت:

« یا اماه قل بیانى وکل لسانى، لعل سیدا یرعانى ‏»

(مادرجان!بیانم کوتاه شده، و زبانم از گفتار باز مانده، شاید بزرگى مرا تحت نظر گرفته!)

و به دنبال این حدیث‏شریف و جالب، این را هم بد نیست‏بدانید که قوه حافظه و حفظ حدیث در آن بزرگوار به حدى بوده که روایات بسیارى از آن بزرگوار-بدون واسطه-از رسول خدا(ص)نقل شده، و در کتابهاى حدیثى فریقین آمده است، مانند این حدیث که امام حسن(ع)مى‏فرماید:

«علمنى رسول الله(ص)کلمات اقولهن فى الوتر»

(رسول خدا(ص)کلماتى را به من یاد داد که در نماز وتر مى‏خوانم)

و آنگاه آن کلمات را این گونه بیان کرد:

«اللهم اهدنى فیمن هدیت، و عافنى فیمن عافیت، و تولنى فیمن تولیت، و بارک لى فیما اعطیت، و قنى شرما قضیت، فانک تقضى و لا یقضى علیک، و انه لا یذل من والیت، تبارکت ربنا و تعالیت‏»

(خدایا مرا در زمره آنها که هدایت مى‏کنى هدایتم کن، و در زمره آنها که عافیت مى‏دهى عافیت ده، و در زمره آنها که دوست مى‏دارى دوست‏بدار، و در آنچه به من عطا مى‏کنى مبارک گردان، و از شر آنچه را مقدر کرده‏اى مرا نگهدارى فرما، که تو حکم فرمایى و کسى را بر تو حکومتى‏نیست، و براستى که خوار نگردد کسى که تواش دوست دارى، چه با برکتى تو، اى پروردگار ما و چه برترى!)

و از جمله اینحدیث است که جزرى در اسد الغابة درباره همین دوران کودکى آن حضرت از ابى الحوراء، یکى از اصحاب آن بزرگوار، نقل کرده که به آن حضرت عرض کرد:

«ما تذکر من رسول الله؟»(از رسول خدا(ص)چه چیز به یاد دارى؟)

امام حسن(ع)فرمود:

«اخذت تمرة من تمر الصدقه، فترکتها فى فمى فنزعها بلعابها، فقیل: یا رسول الله ما کان علیک من هذه التمرة؟قال: انا آل محمد لا تحل لنا الصدقة!»

(خرمایى از خرماهاى صدقه برگرفتم و در دهانم گذاردم، و رسول خدا(ص)آن خرما را که مخلوط به لعاب دهانم بود برگرفت!کسى عرض کرد: اى رسول خدا(ص)از این یک دانه خرما چه باکى بر شما بود(و چه مى‏شد که آن را از دهان کودک بیرون نمى‏کشیدى؟)فرمود: صدقه بر ما خاندان محمد حلال نیست.)

و در حدیث دیگرى از آن حضرت این گونه نقل شده که راوى گوید:

« قال الحسن: فادخل اصبعه فمى و قال: «کخ کخ‏»و کانى انظر لعابى على اصبعه »

(حسن(ع)گوید: رسول خدا(ص)انگشتش را در دهانم فرو برد و فرمود: «کخ کخ‏»

و گویا من هم اکنون لعاب دهانم را بر انگشت آن حضرت مى‏نگرم.) نگارنده گوید: حدیث مزبور با همین مضمون با مختصر تغییرى در الفاظ از ابى هریره و دیگران نیز نقل شده که در پایان رسول خدا(ص)فرمود:

«انا آل محمد لا ناکل الصدقة»

(ما خاندان محمد صدقة نمى‏خوریم.)

کار این مرد عرب رسول خدا(ص)را به خنده انداخت

ابن شهر آشوب در کتاب مناقب از اسماعیل بن یزید به سندش از امام باقر(ع)روایت کرده که فرمود: مردى در زمان رسول خدا(ص)مرتکب گناهى شد، و براى جبران آن خود را مخفى کرد تا هنگامى که حسن و حسین(ع)را در کوچه خلوتى مشاهده کرد.

پس نزدیک رفته و آن دو را برگرفت و بر دوش خود سوار کرده به نزد رسول خدا(ص)آورده گفت:

«انى مستجیر بالله و بهما»

(من به خداوند تعالى و به این دو پناهنده شدم!)

رسول خدا(ص)آنقدر خندید که دست مبارکش را جلوى دهان گرفت.

سپس به آن مرد فرمود: «اذهب و انت طلیق‏»( برو که تو آزادى.)

و به حسن و حسین نیز فرمود: شما را درباره این مرد شفیع قرار دادم!و به دنبال این ماجرا این آیه نازل گردید:

«و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاءوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما»

(و اگر ایشان هنگامى که بر خود ستم مى‏کنند نزد تو بیایند و از خداوندآمرزش خواسته و رسول خدا براى ایشان آمرزشخواهى کند حتما خداى را توبه پذیر و مهربان خواهند یافت )

 

 

******************************

************************************************************

******************************

حسن خلق

همان‏گونه که در روایت خواندید، منظور از مکارم اخلاق آن اعمالى است که از نظر اخلاقى فوق‏العادگى داشته باشد، چون برخى از کارها و اخلاقیات انسان است که به طور عادى براى عموم مردم عادى است مثل آنکه کسى به شما نیکى و احسان کند و شما نیز در برابر به او احسان و نیکى کنید، که این یک امر عادى و طبیعى است، و خلاف این کار غیر طبیعى است که قرآن کریم نیز آن را به عنوان یک اصل طبیعى عنوان کرده و مى‏فرماید:

« هل جزاء الاحسان الا الاحسان »

اما اگر کسى توانست تا این حد خود را کنترل کند و این اندازه بر نفس خود مسلط گردد که بدى و ظلم را با احسان و نیکى مقابله کند، این کار از نظر اخلاقى یک کار فوق العاده است که هر کس نمى‏تواند چنین کارى را انجام دهد...

و به قول شاعر مى‏گوید:

بدى را بدى سهل باشد جزا

اگر مردى «احسن الى من اساء» !

مرحوم شهید آیت الله استاد مطهرى کتابى دارد به نام فلسفه اخلاق که مانند کتابهاى دیگر آن استاد بزرگوار، از تحقیق و عمق بسیارى برخوردار و کتاب بسیار نفیسى است، ایشان در آن کتاب تحقیق جالبى در این باره دارد و پس از آنکه قسمتى از دعاى مکارم الاخلاق صحیفه سجادیه را در این باره نقل کرده که دعا کننده گوید:

«اللهم صل على محمد و آل محمد و سددنى ـ لان اعارض من غشنى بالنصح» .

(پروردگارا، درود فرست بر محمد و آل محمد و به من توفیق ده که معارضه‏کنم به نصیحت با آن کسانى که با من بظاهر دوستى مى‏کنند، ولى در واقع مى‏خواهند با من بدى و دغلى کنند( .

«و اجزى من هجرنى بالبر»

(خدایا، به من توفیق ده که جزا بدهم آن کسانى را که مرا رها کرده‏اند و سراغ من نمى‏آیند به احسان و نیکى‏ها(.

«و اثیب من حرمنى بالبذل»

(خدایا، به من توفیق ده که پاداش بدهم آن کسانى را که مرا محروم کرده‏اند به اینکه من به آنها بخشش کنم(

«و اکافئ من قطعنى بالصلة»

(خدایا، به من توفیق ده که مکافات کنم هر کس که با من قطع صله رحم یا قطع صله مودت مى‏کند مکافات من این باشد که من پیوند کنم(.

«و أخالف من اغتابنى الى حسن الذکر»

(خدایا، به من توفیق ده که مخالفت کنم با آن کسانى که از من غیبت مى‏کنند و پشت سر من از من بدگویى مى‏کنند و اینکه پشت سر آنها همیشه نیکى آنها را بگویم.(

«و ان اشکر الحسنة و اغضى عن السیئة»

(خدایا، به من توفیق ده که نیکى‏هاى مردم را سپاسگزار باشم و از بدى‏هاى مردم چشم بپوشم( .

سپس از خواجه عبد الله انصارى که مرد عارف و وارسته‏اى بوده، این جمله را نقل کرده که گفته است:

«بدى را بدى کردن سگسارى است، نیکى را نیکى کردن خرکارى است، بدى را نیکى کردن کار خواجه عبد الله انصارى است» . و سپس اشعارى از دیوان منسوب به امیر المؤمنین (ع) نقل کرده که مى‏فرماید:

و ذى سفه یواجهنى بجهل

و اکره ان اکون له مجیبا

یزید سفاهة و ازید حلما

کعود، زاده الاحراق طیبا

(شخص سفیهى از روى جهل با من مواجه مى‏شود، ولى من از پاسخ او کراهت دارم.او بر جهالت و سفاهت خود مى‏افزاید و من بر حلم خود، همانند آن عودى که سوزاندنش عطر آن را زیادتر مى‏کند(.

و در جاى دیگر فرمود:

و لقد امر على اللئیم یسبنى

فمضیت ثمة قلت ما یعنینى

(من بر شخص پست و لئیم مى‏گذرم که مرا دشنام مى‏دهد و من از نزد او گذشته و مى‏گویم من مقصودش نبودم(.

اکنون در زندگانى امام حسن (ع) نمونه این مکارم اخلاق را بخوانید:

1.موفق بن احمد خوارزمى در کتاب مقتل الحسین (ع) روایت کرده که امام حسن (ع) گوسفندى داشت که بدان علاقه داشت، روزى مشاهده کرد که پاى آن گوسفند شکسته شده، به غلامش فرمود : چه کسى پاى این گوسفند را شکسته؟

پاسخ داد: من!

فرمود: چرا؟

گفت: مى‏خواستم تا شما را غمگین کنم!

امام (ع) فرمود: اما من تو را خوشحال خواهم کرد، و تو در راه خدا آزادى! و در روایت دیگرى است که فرمود:

«لا غمن من امرک بغمى»

(من نیز غمگین مى‏کنم آن کسى را که به تو دستور داده تا مرا غمگین کنى ـ یعنى شیطان(

و به دنبال آن او را آزاد کرد.

داستان مرد شامى

و داستان مرد شامى هم مشهور است که مبرد در کتاب کامل روایت کرده و ابن شهرآشوب نیز در مناقب از وى نقل نموده و در کتابهاى مقتل الحسین خوارزمى و مطالب السئول محمد بن طلحه شافعى و دیگران نیز چنین روایت شده:

مردى از اهل شام مى‏گوید: من هنگامى به مدینه رفتم و مردى را دیدم که بر استرى سوار است که زیباتر و خوش لباستر از او ندیده بودم و مرکبى هم بهتر از مرکب او مشاهده نکرده بودم، من از آن مرد خوشم آمد و از شخصى پرسیدم: این مرد کیست؟

گفتند: حسن بن على بن ابیطالب است!

در این وقت سینه‏ام پر از کینه شد و نسبت به على بن ابیطالب رشک و حسد بردم که فرزندى اینگونه داشته باشد، از این رو به نزد او رفته و بدو گفتم: تو پسر ابوطالب هستى؟

فرمود: من پسر فرزند اویم!

در این وقت من شروع کردم به دشنام او و پدرش تا جایى که مى‏توانستم! و چون سخن من تمام شد، آن حضرت رو به من کرده، فرمود: «احسبک غریبا» ؟

(بگمانم تو غریب این شهر هستى؟(

گفتم: آرى.

فرمود:

«فان احتجت الى منزل انزلناک، او الى مال آسیناک، او الى حاجة عاوناک» !

(اگر نیازمند خانه و منزل هستى به تو منزل دهیم، و اگر نیاز به مالى دارى به تو بدهیم، و اگر نیاز دیگرى دارى کمکت کنیم؟(

مرد شامى گوید:

«فانصرفت و ما على الارض احد احب الى منه»

(من از نزد آن حضرت رفتم در حالى که احدى در روى زمین نزد من از وى محبوبتر نبود(.

و در مناقب ابن شهرآشوب اینگونه است که چون آن مرد از سخنان خود فراغت یافت، امام (ع) بدو سلام کرده و خندید سپس فرمود:

«ایها الشیخ اظنک غریبا و لعلک شبهت فلو استعتبتنا اعتبناک و لو سألتنا اعطیناک، و لو استرشدتنا ارشدناک، و لو استحملتنا حملناک، و ان کنت جائعا اشبعناک، و ان کنت عریانا کسوناک، و ان کنت محتاجا اغنیناک، و ان کنت طریدا آویناک، و ان کان لک حاجة قضیناها لک، فلو حرکت رحلک الینا و کنت ضیفنا الى وقت ارتحالک کان اعود علیک لان لنا موضعا رحبا و جاها عریضا و مالا کبیرا»

(اى پیرمرد گمان دارم که غریب این شهر هستى، و شاید اشتباه کرده‏اى، پس اگر در صدد جلب رضایت ما هستى از تو راضى شویم! و اگر چیزى از ما بخواهى به تو مى‏دهیم، و اگر راهنمایى و ارشاد خواهى ارشادت کنیم، و اگر براى برداشتن بارت از ما کمک خواهى بارت را برداریم، واگر گرسنه‏اى سیرت کنیم، و اگر برهنه‏اى بپوشانیمت، و اگر نیازمندى بى‏نیازت گردانیم، و اگر آواره‏اى در پناه خویشت گیریم، و اگر خواسته‏اى دارى انجامش دهیم، و اگر مرکب و بار و بنه‏اى را به خانه ما انتقال دهى و تا وقتى که قصد رفتن دارى مهمان ما باشى براى ما آسانتر و محبوبتر است، که ما را جایگاهى وسیع و مقامى منیع و مالى بسیار است( .

و به دنبال آن نقل شده که چون آن مرد سخن آن حضرت را شنید گریست و آنگاه گفت:

«اشهد انک خلیفة الله فى ارضه، الله اعلم حیث یجعل رسالاته، و کنت انت و ابوک ابغض خلق الله الى و الآن انت احب خلق الله الى»

(گواهى دهم که براستى تویى خلیفه خدا بر روى زمین و خدا خود داناتر است که رسالتهاى خود را در چه جایى قرار دهد و تو و پدرت مبغوضترین خلق خدا نزد من بودید و تو اکنون محبوبترین خلق خدا پیش منى!(

و سپس آن مرد به خانه امام حسن (ع) رفت و تا وقتى که در مدینه بود مهمان آن حضرت بود، و از دوستداران آن خاندان گردید.

******************************

************************************************************

******************************

مهربانی با یتیمان

محبت و عطابخشی اهل بیت(ع)به ویژه امام حسن مجتبی(ع)زبانزد عام و خاص گردیده بود. او که دارای قلبی پاک و رؤوف و پرمهر نسبت به دردمندان و تیره بختان جامعه داشت، همانند پدرش علی بن ابی طالب(ع)با خرابه نشینان دردمند و اقشار مستضعف و کم درآمد همراه و همنشین می شد، درد دل آنان را با جان و دل می شنید و به آن، ترتیب اثر می داد و در این حرکت انسان دوستانه جز خدا را نمی دید و اجرش را جز از او نمی طلبید و او بارزترین مصداق آیه شریفه ذیل بود:.
)
الَّذینَ یُنْفِقُونَ أمْوالَهُم بِاللَّیْلِ وَالنَّهَارِ سِرّاً وَعَلانِیَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلاخَوْف عَلَیْهِمْ وَلاهُمْ یَحْزَنُونَ؛ آنانی که اموال خود را شب وروز، پنهانی و آشکارا انفاق می کنند، مزدشان در نزد پروردگارشان خواهد بود، نه ترسی و نه غم و اندوهی بر دل آن ها راه پیدا خواهد کرد.(.
از این روی هر ناتوان و ضعیف و درمانده ای درِ خانه آن حضرت را می کوبید. چه بسا افرادی از شهر و دیارهای دیگر به امید دستگیری امام مجتبی(ع)به مدینه منوره می آمدند و از آن دریای جود و کرم بهره می جستند. در میان مستمندان سادات و غیرسادات و درراه ماندگان و از راه رسیدگان و... دیده می شد. گاه بر اساس خواسته آنان، هزینه سفر، ازدواج و زندگى، هزینه مداوای مریض و دیگر نیازمندی های آنان را پرداخت می نمود و گاه بدون هیچ گونه پرسش بر آنان ترحم می کرد.
کمک و دستگیری از مستمندان، سالخوردگان و فقرا از سوی آن حضرت، در دوران حاکمیت امیرالمؤمنین(ع)و حکومت خود در کوفه و مدینه و بعد از آن به دو صورت انجام می گرفت:.
الف) کمک های مستمر و همیشگی که شامل سالمندان، ایتام، خانواده های شهدا، اصحاب صفّه و... می شد و در چهارچوب منظمی به صورت ماهیانه انجام می گرفت. گویا آنان حقوق بگیران دایمی از خاندان اهل بیت(ع)بودند که بخش عمده ای از موقوفات و صدقات رسول خدا(ص)و امیرمؤمنان(ع)و فاطمه اطهر(س)و اموال شخصی حضرت مجتبی(ع)به این امر اختصاص می یافت. امام حسن(ع)پیش از آن از سوی پدر بر این کار بزرگ انتخاب و منصوب شده بود و بعد همچنان ادامه یافت. حکم تاریخی علىّ بن ابی طالب(ع)که در بخش (وظایف امام مجتبی(ع)در زمان حکومت پدرش) آورده ایم، گواه این مطلب است. سیاست و برنامه بر این بوده که اصل موقوفات حفظ گردد و از درآمد آن، فقرا و کسانی که مال بر آنان وقف شده بود (موقوف علیهم) را تأمین نمایند.
ب) کمک های مقطعی آن حضرت به فقرا، بیچارگان و مساکین در همه فرازونشیب های زندگى. این کمک ها به طوری زیاد بود که بخشش و دستگیری آن ها زبانزد عموم مردم شده بود.
از امام مجتبی(ع)پرسیدند: چگونه است هر سائلی که بر در خانه شما می آید، ناامیدش برنمی گردانید.
حضرت فرمود: من هم نیازمند و محتاجی هستم به درگاه خداوند متعال که دوست ندارم او مرا دست خالی برگرداند، خداوندی که نعمت هایش را بر ما ارزانی داشته، هرگز نمی خواهد بندگانش را محروم کنم، می ترسم اگر سائلی را رد کنم، او هم مرا دست خالی برگرداند

******************************

************************************************************

******************************

نمونه‏هایى از کرم و سخاوت امام (ع)

درباره سخاوت امام (ع) روایات زیاد و جالبى نقل شده که برخى از آنها را ذیلا خواهید خواند، و در حدیثى آمده که امام حسن (ع) هیچ‏گاه سائلى را رد نکرد و در برابر درخواست او «نه» نگفت، و چون به آن حضرت عرض شد: چگونه است که هیچ‏گاه سائلى را رد نمى‏کنید؟ پاسخ داد: «انى لله سائل و فیه راغب و انا استحیى ان اکون سائلا و ارد سائلا و ان الله تعالى عودنى عادة، عودنى ان یفیض نعمه على، و عودته ان افیض نعمه على الناس، فاخشى ان قطعت العادة ان یمنعنی المادة» !

( من سائل درگاه خدا و راغب در پیشگاه اویم، و من شرم دارم که خود درخواست کننده باشم و سائلى را رد کنم، و خداوند مرا به عادتى معتاد کرده، معتادم کرده که نعمتهاى خود را بر من فرو ریزد، و من نیز در برابر او معتاد شده‏ام که نعمتش را به مردم بدهم، و ترس آن را دارم که اگر عادتم را ترک کنم اصل آن نعمت را از من دریغ دارد(.

امام (ع) به دنبال این گفتار این دو شعر را نیز انشا فرمود:

« اذا ما اتانى سائل قلت مرحبا

بمن فضله فرض على معجل

و من فضله فضل على کل فاضل

و افضل ایام الفتى حین یسئل »

(هنگامى که سائلى نزد من آید بدو گویم: خوش آمدى اى کسى که فضیلت او بر من فرضى است عاجل.و کسى که فضیلت او برتر است بر هر فاضل، و بهترین روزهاى جوانمرد روزى است که مورد سؤال قرار گیرد، و از او چیزى درخواست شود).

این هم داستان جالبى است:

ابن کثیر از علماى اهل سنت در البدایة و النهایة روایت کرده که امام (ع) غلام سیاهى را دید که گرده نانى پیش خود نهاده و خودش لقمه‏اى از آن مى‏خورد و لقمه دیگرى را به سگى که آنجا بود مى‏دهد.

امام (ع) که آن منظره را دید بدو فرمود: انگیزه تو در این کار چیست؟

پاسخ داد:

«انى استحیى منه ان آکل و لا اطعمه »

(من از او شرم دارم که خود بخورم و به او نخورانم!)

امام (ع) بدو فرمود: از جاى خود برنخیز تا من بیایم! سپس به نزد مولاى آن غلام رفت و او را با آن باغى که در آن زندگى مى‏کرد از وى خریدارى کرد، آنگاه آن غلام را آزاد کرده و آن باغ را نیز به او بخشید!

چه نامه پر برکتى

ابراهیم بیهقى، یکى از دانشمندان اهل سنت، در کتاب المحاسن و المساوى (3) روایت کرده که مردى نزد امام حسن (ع) آمده و اظهار نیازى کرد، امام (ع) بدو فرمود:

«اذهب فاکتب حاجتک فى رقعة و ارفعها الینا نقضیها لک »

( برو و حاجت خود را در نامه‏اى بنویس و براى ما بفرست ما حاجتت را برمى‏آوریم!)

آن مرد رفت و حاجت خود را در نامه‏اى نوشته براى امام (ع) ارسال داشت، و آن حضرت دو برابر آنچه را خواسته بود به او عنایت فرمود.شخصى که در آنجا نشسته بود عرض کرد:

«ما کان اعظم برکة الرقعة علیه یابن رسول الله!»

(براستى چه پر برکت بود این نامه براى این مرد اى پسر رسول خدا!)

امام (ع) فرمود:

«برکتها علینا اعظم حین جعلنا للمعروف اهلا، اما علمت ان المعروف ما کان ابتداءا من غیر مسئلة، فاما من اعطیته بعد مسئلة فانما اعطیته بما بذل لک من وجهه»

(برکت او زیادتر بود که ما را شایسته این کار خیر و بذل و بخشش قرار داد، مگر ندانسته‏اى که بخشش و خیر واقعى، آن است که بدون سؤال و درخواست باشد، و اما آنچه را پس از درخواست و مسئلت بدهى که آن را در برابر آبرویش پرداخته‏اى!)

و چه لقمه پر برکتى

قندوزى، از نویسندگان اهل سنت، در کتاب ینابیع المودة از حضرت رضا (ع) روایت کرده که امام حسن (ع) به خلاء (5) رفت و لقمه نانى را در آنجا دید، پس آن را برداشت و با چوبى آن را پاک کرد و به برده‏اش داد، و چون بیرون آمد آن را از آن برده مطالبه کرد و برده گفت:

«اکلتها یا مولاى» ؟

(اى آقاى من، من آن را خوردم!)

امام (ع) به او فرمود:

«انت حر لوجه الله» !

(تو در راه خدا آزادى!)

آنگاه فرمود: از جدم رسول خدا (ص) شنیدم که مى‏فرمود:

«من وجد لقمة فمسحها او غسلها ثم اکلها اعتقه الله تعالى من النار، فلا اکون ان استعبد رجلا اعتقه الله عز و جل من النار»

(کسى که لقمه‏اى را افتاده ببیند و آن را پاک کرده یا بشوید و بخورد، خداى تعالى او را از آتش دوزخ آزاد کند، و من چنان نیستم که مردى را که خداى عز و جل از آتش دوزخ آزاد کرده به بردگى خود گیرم).

و چه شاخه‏گل پر برکتى

زمخشرى در کتاب ربیع الابرار از انس بن مالک روایت کرده که گوید: من در خدمت حسن بن على (ع) بودم که کنیزکى بیامد و شاخه گلى را به آن حضرت هدیه کرد.

حسن بن على بدو گفت:

«انت حرة لوجه الله» (تو در راه خدا آزادى!)

من که آن ماجرا را دیدم به آن حضرت عرض کردم: کنیزکى شاخه گل بى‏ارزشى به شما هدیه کرد و تو او را آزاد کردى؟

در پاسخ فرمود:

«هکذا ادبنا الله تعالى «اذا حییتم بتحیة فحیوا باحسن منها» و کان احسن منها اعتاقها»)

(اینگونه خداى تعالى ما را ادب کرده که فرمود: «وقتى تحیه‏اى به شما دادند، تحیتى بهتر دهید» و بهتر از آن آزادى اوست).

دفع دشمنى خطرناک از مردى به وسیله امام

از کتاب العدد روایت شده که گفته‏اند مردى در حضور امام حسن (ع) ایستاده، گفت:

«یابن امیر المؤمنین بالذى انعم علیک بهذه النعمة التى ما تلیها منه بشفیع منک الیه بل انعاما منه علیک، الا ما انصفتنى من خصمى فانه غشوم ظلوم، لا یوقر الشیخ الکبیر و لا یرحم الطفل الصغیر » !

(اى فرزندان امیر مؤمنان سوگند به آنکه این نعمت را به تو داده که واسطه‏اى براى آن قرار نداده، بلکه از روى انعامى که بر تو داشته آن را به تو مرحمت فرموده، که حق مرا از دشمن بیدادگر و ستمکارم بگیرى که نه احترام پیران سالمند را نگهدارد و نه بر طفل خردسال رحم کند!)

امام (ع) که تکیه کرده بود، برخاست و سر پا نشست و به آن مرد فرمود: این دشمن تو کیست تا من شرش را از سر تو دور کنم؟

عرض کرد: فقر و ندارى!

امام (ع) سر خود را به زیر انداخت و لختى فکر کرد و سپس سربرداشت و به خدمتکار خود فرمود :

«احضر ما عندک من موجود» ؟

(هر چه موجودى دارى حاضر کن!)

خدمتکار رفت و پنجهزار درهم آورد.

امام (ع) فرمود: این پول را به این مرد بده، آنگاه به وى فرمود:

«بحق هذه الاقسام التى اقسمت بها على متى اتاک خصمک جائرا الا ما اتیتنى منه متظلما»

(ه حق همین سوگندهایى که مرا بدانها سوگند دادى که هرگاه این دشمنت براى زورگویى نزد تو آمد حتما براى گرفتن حق خود نزد من آیى!)

دو نمونه از بزرگوارى‏هاى امام (ع)

محمد بن یوسف زرندى، از دانشمندان اهل سنت، در کتاب نظم درر السمطین روایت کرده که مردى نامه‏اى به دست امام حسن (ع) داد که در آن حاجت خود را نوشته بود.

امام (ع) بدون آنکه نامه را بخواند بدو فرمود:

«حاجتک مقضیة» !

(حاجتت رواست!)

شخصى عرض کرد: اى فرزند رسول خدا خوب بود نامه‏اش را مى‏خواندى و مى‏دیدى حاجتش چیست و آنگاه بر طبق حاجتش پاسخ مى‏دادى؟

امام (ع) پاسخى عجیب و خواندنى داد و فرمود:

«اخشى ان یسئلنى الله عن ذل مقامه حتى اقرء رقعته» (8) بیم آن را دارم که خداى تعالى تا بدین مقدار که من نامه‏اش را مى‏خوانم از خوارى مقامش مرا مورد موآخذه قرار دهد).

على بن عیسى اربلى در کشف الغمة و غزالى در کتاب احیاء العلوم و ابن شهر آشوب در مناقب و بستانى در دائرة المعارف خود با مختصر اختلافى از ابو الحسن مدائنى و دیگران روایت کرده‏اند (9) که امام حسن (ع) و امام حسین (ع) و عبد الله بن جعفر (10) شوهر حضرت زینب (ع) به قصد انجام زیارت حج خانه خدا از مدینه حرکت کردند و چون بار و بنه آنها را از پیش برده بودند، دچار گرسنگى و تشنگى شدیدى شدند و در این خلال به خیمه پیرزنى برخوردند و از او نوشیدنى خواستند!

پیرزن گفت: آب و نوشیدنى در خیمه نیست، ولى در کنار خیمه گوسفندى است که مى‏توانید از شیر آن گوسفند استفاده کنید، آن را بدوشید و شیرش را بنوشید!

آنها رفتند و شیر گوسفند را دوشیده و خوردند، و سپس از او خوراکى خواستند.

زن گفت: جز همین گوسفند مالک چیزى نیستم و چیز دیگرى نزد من یافت نمى‏شود، یکى از شما آن را ذبح کنید تا من براى شما غذایى تهیه کنم؟

در این وقت یکى از آنها برخاست و گوسفند را ذبح کرد و پوستش را کند و آماده طبح نموده و آن زن نیز برخاسته براى ایشان غذایى تهیه کرد و آنها خوردند و لختى بیاسودند تا وقتى که گرماى هوا شکسته شد، برخاسته و آماده‏رفتن شدند و به آن زن گفتند:

«یا امة الله نحن نفر من قریش نرید حج بیت الله الحرام فاذا رجعنا سالمین فهلمى الینا لنکافئک على هذا الصنع الجمیل»

(اى زن! ما افرادى از قریش هستیم که اراده زیارت حج بیت الله را داریم و چون سالم بازگشتیم، نزد ما بیا تا پاداش این محبت تو را بدهیم!)

آنها رفتند، و چون شوهر آن زن آمد و جریان را شنید، خشمناک شده و او را سرزنش کرده، گفت:

«ویحک تذبحین شاتى لاقوام لا تعرفینهم ثم تقولین: نفر من قریش» ؟ !

(واى بر تو! گوسفند مرا براى مردمانى که نمى‏شناسى سر مى‏برى، آنگاه به من مى‏گویى: افرادى از قریش بودند؟ !)

این جریان گذشت و پس از مدتى، فقر و نیاز، آن پیرزن و شوهرش را، ناچار به شهر مدینه کشانید و چون سرمایه و کسب و کارى نداشتند به جمع‏آورى سرگین و پشگل مشغول شده و از این طریق امرار معاش کرده و زندگى خود را مى‏گذراندند.

در یکى از روزها پیرزن عبورش بر در خانه امام حسن (ع) افتاد و در حالى که امام (ع) بر در خانه بود از آنجا گذشت و چون آن حضرت او را دید شناخت، ولى پیرزن امام را نشناخت .در این وقت امام حسن (ع) به غلامش دستور داد به دنبال آن پیرزن برود و او را به نزد وى بیاورد.

غلام برفت و او را بازگرداند و امام حسن (ع) بدو فرمود: آیا مرا مى‏شناسى؟

گفت: نه!

فرمود: من همان مهمان تو در فلان روز هستم!

پیرزن گفت: پدر و مادرم بقربانت!

امام حسن (ع) دستور داد هزار گوسفند براى او خریدارى کردند و با هزار دینار پول همه را به او داد، و به دنبال آن نیز وى را به نزد برادرش‏حسین (ع) فرستاد.

امام حسین (ع) از آن زن پرسید: برادرم حسن چه مقدار بتو داد؟

عرض کرد: هزار گوسفند و هزار دینار!

امام حسین (ع) نیز دستور داد همان مقدار گوسفند و همان مقدار پول به آن پیرزن دادند، و سپس او را به همراه غلام خود به نزد عبد الله بن جعفر فرستاد، و عبد الله از آن پیرزن پرسید:

حسن و حسین (ع) چقدر بتو دادند؟

پاسخ داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دینار!

عبد الله دستور داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دینار به او دادند! و به او گفت: اگر از آغاز به نزد من آمده بودى، من آن دو را به رنج و تعب مى‏انداختم!

و در کشف الغمه اربلى آمده که گوید:

این قصه در کتابها و داستانهاى ائمه اطهار (ع) مشهور است، و در روایت دیگرى که از طریقى دیگر نقل شده اینگونه است که مرد دیگرى نیز به همراه آنان بود و آن زن در آغاز نزد عبد الله بن جعفر رفت و عبد الله بدو گفت:

«ابدئى بسیدى الحسن و الحسین» (به آقایان من حسن و حسین آغاز کن!)

و چون به نزد امام حسن (ع) رفت آن حضرت یکصد شتر به او داد و امام حسین (ع) نیز یکهزار گوسفند به او عنایت فرمود و چون به نزد عبد الله بن جعفر بازگشت و داستان خود را باز گفت، عبد الله بدو گفت: دو سرور من کار شتر و گوسفند را انجام دادند (و خیال مرا از این بابت آسوده کردند) و سپس دستور داد هزار دینار به او پرداخت کردند...! در اینجا پیرزن به نزد آن مردى که از مردم مدینه بود و در آن سفر همراه آن سه بزرگوار بود رفت، و چون ماجرا را براى آن مرد باز گفت، وى بدان زن گفت:

«انا لا اجارى اولئک الاجواد فى مدى، و لا ابلغ عشر عشیرهم فى الندى، و لکن اعطیک شیئا من دقیق و زبیب...»

(من هرگز به پاى این سخاوتمندان بى بدل در جود نمى‏رسم و به یک دهم آنها نیز در بخشش نخواهم رسید، ولى مختصرى آرد و کشمش به تو مى‏دهم!)

و به دنبال این ماجرا آن پیرزن آنها را گرفت و به دیار خود بازگشت.

چه کسى همانند این جوانمردان است؟

از کتاب خصال شیخ صدوق (ره) روایت شده که مردى نزد عثمان بن عفان رفت و از او ـ که بر درب مسجد نشسته بود ـ درخواست بخششى کرد، عثمان دستور داد پنج درهم به او بدهند.

آن مرد گفت: این مقدار دردى را از من دوا نمى‏کند، پس مرا به شخصى راهنمایى کن که حاجتم را برآورده سازد!

عثمان به گوشه‏اى از مسجد که امام حسن و امام حسین (ع) و عبد الله بن جعفر در آنجا نشسته بودند، اشاره کرده گفت:

«دونک هؤلاء الفتیة» !

(به نزد این جوانمردان برو!(

آن مرد نیز متوجه آنها شده و حاجت خود را به ایشان معروض داشت!

حسنین (ع) به آن مرد رو کرده گفتند: «ان المسئلة لا تحل الا فى احدى ثلاث، دم مفجع، او دین مقرح، او فقر مدقع ففى ایها تسئل»

(سؤال جز در یکى از سه چیز جایز نیست: خونى فاجعه آمیز، یا بدهکارى دردآور و جانسوز، یا فقرى که انسان را خاکستر نشین کند، اکنون بگو: تو در کدامیک از این سه مورد سؤال مى‏کنى؟(

پاسخ داد: در یکى از همین سه مورد است!

در اینجا امام حسن (ع) دستور داده پنجاه دینار به او بدهند، و امام حسین (ع) چهل و نه دینار و عبد الله بن جعفر چهل و هشت دینار!

آن مرد پولها را گرفت و از نزد ایشان رفت و عبورش به عثمان افتاد، عثمان از او پرسید : چه کردى؟ و آن مرد داستان خود و کرم و بزرگوارى حسنین (ع) و عبد الله بن جعفر را براى او بازگو کرد و عثمان که دچار شگفتى شده بود گفت:

«من لک بمثل هوءلاء الفتیة؟ ! اولئک فطموا العلم فطما، و حازوا الخیر و الحکمة»

(چه کسى همانند این جوانمردان است، اینان از پستان علم و دانش شیر خورده و خیر و حکمت را نزد خود گرد آورده‏اند.(

نگارنده گوید: نظیر این روایت از عیون الاخبار ابن قتیبة نیز نقل شده، با چند تفاوت :

اول ـ آنکه به جاى عثمان، عبد الله بن عمر ذکر شده.

دوم ـ آنکه امام حسن (ع) بدو فرمود:

«ان المسئلة لا تصلح الا فى دین فادح، او فقر مدقع، او حمالة مفظعة »( سؤال شایسته نیست جز در بدهکارى سنگین، یا فقرى که به خاک مذلت نشاند، یا خونبهایى و یا بدهکارى که انسان را درمانده سازد؟ ) و آن مرد در پاسخ گفت: یکى از همین سه چیز است.

سوم ـ اینکه در نقل مزبور آمده که امام حسن (ع) یکصد دینار به او داد و امام حسین (ع) نود و نه دینار به او پرداخت کرد، چون خوش نداشت که در بخشش و عطا همانند برادرش حسن (ع) عمل کرده باشد.

و تفاوت چهارم ـ آنکه در این روایت نامى از عبد الله بن جعفر ذکر نشده است.

******************************

************************************************************

******************************

شهادت پدر 

در روز نوزدهم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجرى، توطئه شوم خوارج به اجرا درآمد و مولی الموحدین، امیرالمؤمنین(ع)درحالی که نماز صبح را در مسجد کوفه می خواند، توسط عبدالرحمن بن ملجم مرادی لعنةالله علیه به وسیله شمشیری زهرآلود مورد حمله قرارگرفت و فرق مبارکش شکافته شد و در روز بیست ویکم همین ماه به فیض عظمای شهادت نایل آمد و پس از آن روز، حسن بن على بن ابی طالب(ع)عهده دار مسؤولیت سنگین زعامت و رهبری امت اسلامی در آن موقعیت حسّاس گردید.
ابن ابی الحدید معتزلی از قول هبیرة بن مریم که شاهد و ناظر بر حوادث و قضایای مختلف از جوانب گوناگون بوده است می نویسد:.
پس از شهادت مظلومانه مولای متقیان علی بن أبی طالب(ع)در روز بیست ویکم ماه رمضان چهلم هجرت، بسیاری از مردم کوفه و دیگر ممالک اسلامی متوجه توطئه عظیم خوارج گردیدند، از آن جهت بدون کم ترین تأمل، پس از اعلان شهادت، بزرگ ترین اجتماع در کوفه در جلو خانه آن حضرت به وجود آمد. مردم جهت شنیدن آخرین اخبار و مطالب نسبت به امام شهیدشان در مسجد کوفه اجتماع نمودند، در آن هنگام، فرزند فرزانه اش امام حسن مجتبی(ع)به میان مردم آمد و جهت بیان مطالبى، بر فراز منبر مسجد کوفه رفت، وقتی خواست سخن گفتن آغاز کند، اشگ از دیدگانش سرازیر شد و بغض گلویش را فشرد، اندکی صبرکرد و پس از حمد و ثنای پروردگار فرمود:.
( در شبی که گذشت، مردی از جهان رخت بربست که در میان پیشتازان به اسلام هیچ فردی جز رسول خدا(ص)بر او سبقت نگرفت، او در کنار پیامبر خدا(ص)جهاد کرد و پرچمی را که پیامبر به او داده بود بر دوش کشید، درحالی که جبرئیل(ع)او را از سمت راست و میکائیل(ع)از سمت چپ همراهی و حمایت می نمودند. او از جبهه کارزار روی برنمی گرداند تا این که خداوند پیروزی را نصیبش می کرد. او در شبی به جوار رحمت الهی رفت که قرآن در آن شب بر رسول خدا(ص)فرودآمد و عیسی بن مریم(ع)به آسمان عروج کرد و یوشع بن نون نیز به شهادت رسید.)
امام مجتبی(ع)ضمن تجلیل و ذکر فضایل پدر بزرگوارش از او با لقب های خاتم الوصیین، وصی خاتم النبیین وامیرالصدیقین والشهدا یاد کرد، در ادامه مطالبشان فرمودند:.
( پدر من از دارایی و اموال دنیا (اموال شخصى) دینار و درهمی باقی نگذارد، مگر هفتصد درهمی که از عطاى او کنار گذاشته شده تا برای خانواده خود خدمتگزاری بگیرد. ابن اثیر آن را هفتصد یا هشتصددرهم می نویسد)
سپس بغض گلویش را گرفت، اشگ هایش جاری شد، مردم نیز به همراه او گریستند. بعد چنین فرمود:.
( ای مردم! هرکس مرا می شناسد که می شناسد و اگر کسی نمی شناسد، بداند که من حسن بن علی فرزند رسول خدا(ص)هستم من فرزند بشیر و نذیرم. فرزند کسی هستم که شما را به خدا دعوت می نمود و چراغ راه هدایت بود. رسالت و پیامبری اش رحمت برای جهانیان بود. من از اهل بیتی هستم که خداوند منّان آنان را از هرگونه آلودگی منزه گردانید و طهارت واقعی را نصیب آنان نمود. جبرائیل بر آن خانواده اهل بیت فرودآمد و از آن جا به آسمان ها عروج کرد. من از خانواده ای هستم که خداوند دوستی و ولایتشان را بر هرکسی واجب نمود و فرمود: (قُلْ لاأَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إلاَّ المَوَدَّةَ فِى القُرْبی وَمَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیها حُسْناً ) انجام حسنه، دوستی و پیروی ما اهل بیت(ع)می باشد.
سخنان امام مجتبی(ع)مردم را چنان متأثرنمود که اشگ بر گونه هایشان جاری شد، آنان بر مظلومیت و عظمت علی(ع)می اندیشیدند و بر سرنوشت خویش نگران بودند ولیکن سخنان آن حضرت آنان را دگرگون کرد، همچنین آرامش و اطمینان او به مردم روحیه ای داد که زمزمه بیعت با حسن بن علی بن ابى طالب(ع)در میانشان مطرح گردید.

******************************

************************************************************

******************************

تجهیز پدر

بر اساس وصیت آن حضرت فرزندان ارجمندش به پا خاستند تا شبانه آن نازنین بدن را غسل دهند و کفن کنند و به خاک سپارند.

هنگامى که لباس او را درآوردند، در سراپاى پیکر پاکش اثر زخم‏هاى بى‏شمارى دیده مى‏شد که در میدان‏هاى گوناگون جهاد بر آن حضرت وارد آمده و پس از بهبود اثر آنها مانده بود .

امام حسن پیکر پاک پدر را مى‏شست و امام حسین آب مى‏ریخت و آن نازنین بدن به گونه‏اى شگفت آور به خودى خود مى‏گردید و نیاز به گردانیدن دیگرى نداشت! چرا که فرشتگان آن را مى‏گردانیدند و بوى خوش آن پیکر پاک از عطر مشک و عنبر نیز دل انگیزتر بود.

پس از پایان یافتن مراسم غسل، امام مجتبى خواهرش زینب را صدا زد و از او خواست تا باقى مانده حنوط پیامبر را بیاورد. هنگامى که آن را آورد و گشود بوى دل انگیز آن، همه شهر را پر کرد. پس از برنامه حنوط، آن نازنین بدن را با پنج قطعه کفن پوشاندند و بر تابوت قرار دادند و پسران ارجمندش حسن و حسین عقب تابوت را گرفتند، که به ناگاه دیدند، همان‏گونه که خود فرموده بود، جلو تابوت به وسیله کسانى که دیده نمى‏شدند، بلند شد و حرکت کرد و از کنار هیچ درختى نگذشتند جز این که دیدند در برابر آن تابوت و آن پیکر پاک به نشان گرامیداشت سر تعظیم فرود مى‏آورد!

شهر یکپارچه در ماتم فرورفته بود و از آن میان بانوان هاشمى که در جریان کار بودند، در حالى که بر سر و سینه مى‏زدند و شیون مى‏کردند به دنبال تابوت حرکت کردند؛ اما حضرت مجتبى از آنان خواست تا آهسته و بى‏صدا به خانه‏هاى خویش بازگردند، چرا که برنامه این بود که آن نازنین بدن شبانه به خاک سپرده شود و براى مدتى آرامگاه آن حضرت نیز ناشناخته بماند.

با دستور امام حسن، جز فرزندان امیرمؤمنان و شمارى از یاران خاص آن حضرت، همه برگشتند و آن تابوت بر دوش جبرئیل و میکائیل و حسن و حسین از کوفه دور شد و به سوى نجف رهسپار گردید.

در نقطه‏اى از آن سرزمین، جلو تابوت به زمین آمد و فرزندان آن حضرت نیز عقب آن را بر زمین نهادند و امام حسن همان‏گونه که پدر سفارش فرموده بود بر آن پیکر پاک نماز خواند .

پس از نماز، تابوت را کنار زدند و با جابه‏جا کردن خاک، آرامگاهى ساخته و پرداخته یافتند که سنگ نوشته‏اى نشان مى‏داد که آن قبر را حضرت نوح براى بنده برگزیده و شایسته کردار خدا، على (ع) آماده ساخته است.

هنگامى که بر آن شدند تا آن پیکر مقدس را به درون قبر برند، نداى نداگرى را از آسمان شنیدند که مى‏گفت:

« انزلوه الى التربة الطاهرة، فقد اشتاق الحبیب الى الحبیب »

آن نازنین بدن را به سوى این تربت پاک فرود آورید که دوست در شور و شوق دوست است!

و بدین سان آن پیکر پاک، پیش از سپیده دم به خاک سپرده شد و همان گونه که خود وصیت فرموده بود قبر منورش را نهان ساختند تا از کینه کور گماشتگان تعصب و خرافه و دشمنى ددمنشانه خوارج و دیگر تبهکاران در امان بماند.

در این مورد آورده‏اند که «حجاج» در زمان سلطه شرربارش بر عراق، هزاران قبر را در اندیشه یافتن پیکر پاک امیرمؤمنان شکافت، اما آن را نیافت و آن آرامگاه، تا روزگار هارون جز بر فرزندان او و برخى از دوستداران ویژه‏اش ناشناخته بود.

******************************

************************************************************

****************************

تولیت اوقاف پدر 

امام حسن(ع)فرزند بزرگ امیرالمؤمنین، دارای صفات برجسته ای همچون لیاقت، شجاعت، شهامت، صداقت، تقوا، تجربه، آگاهی و بردباری و... بود. او در دامن رسول خدا(ص)تربیت یافته و بیش تر غزوات و درگیری های صدر اسلام را که در آخرین دهه عمر رسول خدا(ص)تحقّق یافت، دیده بود. آن بزرگوار در کنار پدر، با حوادث آن دوران خوی گرفت، بدان جهت در راه پیشبرد اسلام هیچ گونه ترس و وحشت در وجود آن بزرگوار راه نمی یافت و در زمان حیات و حکومت امیرالمؤمنین(ع)دوشادوش آن حضرت در مشکلات شرکت داشت و مسؤولیت های گوناگونی را بر عهده گرفت که به صورت اجمال آن ها را می آوریم:

 تولیت موقوفات و صدقات.

 

 

 

امام حسن(ع)طىّ حکمی از سوی امیرالمؤمنین علی(ع)سرپرستی و تولیت اوقاف را بر عهده گرفت.
در یکی از أوامر (و وصایاى) آن بزرگوار آمده است:.
(هَذا ماأَمَرَ بِهِ عَبْدُاللّهِ عَلِىُّ بْنِ أَبِى طالِبٍ أَمِیرِالمُؤْمِنِینَ فِى مالِهِ، ابْتِغاءَ وَجْهِ اللّهِ، لِیُولِجَهَ بِهِ الجَنَّةَ ویُعْطِیَهِ بِهِ الأَمَنَةَ.
منها: فَإِنَّهُ یَقُومُ بِذلکَ الحَسَنُ بْنُ عَلِى یَأْکُلُ مِنْهُ بِالمَعْرُوفِ وَیُنْفِقُ مِنْهُ بِالمَعْرُوفِ، فَإِنْ حَدَثَ بِحَسَنٍ حَدَث وَحُسَیْن حَىّ، قامَ بِالأَمْرِ بَعْدَهُ وَأصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ.
وإِنَّ لأبنَىْ فاطِمَةَ مِنْ صَدَقَةِ عَلِىٍ‏ّ مِثْلَ الَّذِى لِبَنى عَلِىٍ‏ّ، وَإِنِّی إنَّما جَعَلْتُ القِیامَ بِذلکَ إِلی ابِنْى فاطِمَةَ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللّهِ وقُرْبَةً إلَی رَسُولِ اللّهِ(ص)وَتَکْرِیماً لِحُرْمَتِهِ وتَشْرِیفاً لِوُصْلَتِهِ. وَیَشْتَرِطُ عَلَی الَّذِى یَجْعَلُهُ إلَیْهِ أَنْ یَتْرُکَ المالَ عَلی أُصُولِهِ، وَیُنْفِقَ مِنْ ثَمَرِهِ حَیْثُ أُمِرَ بِهِ وهُدِىَ لَهُ، وأَنْ لایَبِیعَ مِنْ أَوْلادِ نَخِیلِ هذِهِ القُری وَدِیَّةً حَتّی تُشکِلَ أَرْضُها غِراساً؛.
این فرمانی است از بنده خدا، علىّ بن أبی طالب أمیرالمؤمنین، درباره دارایی خود به خاطر به دست آوردن خشنودی خدا. نخستین کسی که این فرمان را انجام می دهد، حسن بن على است. او از این اموال بر اساس مبانی صحیح شرعی بهره می گیرد و انفاق می کند. اگر برای حسن پیش آمدی روی داد و حسین زنده بود، او باید این کارها را انجام دهد و جانشین برادرش گردد. بدانید که بهره فرزندان فاطمه از صدقات علىّ درست مانند بهره سایر فرزندان على است و این که سرپرستی آن را به پسران فاطمه واگذار نمودم، به خاطر خدا و به خاطر تقرب به رسول خدا ذو بزرگداشت حرمت او و احترام پیوند خویشاوندیشان به او می باشد. با کسی که این اموال در دست اوست، شرط می کنم که اصل مال را حفظ کند و تنها از میوه و درآمدش در آن راهی که به او دستور داده ام انفاق کند و از نهال های نخل چیزی نفروشد تا همه سرزمین، یکپارچه زیر پوشش نخل قرار گیرد و آباد شود.)
این فرمان بعد از برگشت از صفین صادرشده و ابلاغ آن، جنبه دستوری و حکمی دارد. و مضمونش می رساند که حکم تصدّی أموال شخصی امیرالمؤمنین(ع)نبوده، بلکه اموال امام و حاکم است که باید برای حفظ امامت و زعامت و خاندان پرفضیلت اهل بیت حفظ شود و حقوق و صدقات به اهلش برسد. باید گفت که این منصب یکی از مسوولیتها و شؤون امامت است که آن را اختصاص به إمام حسن و سپس امام حسین(ع)می دهد، اگر غیر از این باشد، (ابتغاء وجه اللّه) و (تکریماً لحرمته) معنایی ندارد.
سخن دیگر این که معمولاً در بسیاری از صدقات و موقوفات، (موقوف علیهم) یعنی کسانی که صدقات و موقوفات باید برای آن ها مصرف شود، معیّن و مشخّص شده است و این ها سادات و بنی الحسین(ع)بودند و یا فقرا و حجاج بیت الله الحرام و موارد دیگر (که توضیحش خواهد آمد)؛ لذا هیچ تردیدی وجود ندارد که حکم امام(ع)به فرزندش جهت اموال شخصی نبوده، بلکه اموال و موقوفات و صدقات عمومی بوده است که در بحث آینده به آن ها اشاره خواهد شد.

موقوفات و صدقات علىّ بن أبی طالب(ع) و...

 

 

 

با نگاه اولیّه به فرمان امیرالمؤمنین(ع)چنین گمان می رود که این فرمان، همانند وصیت و سفارش شخصی افراد درباره اموال شخصی است تا بعد از مرگ، اختلاف و جدایی در میان ورثه نیفتد، لیکن بعد از تعمق و تأمل بیش تر در مورد صدقات و موقوفات رسول خدا(ص)و على بن ابی طالب و دیگر ائمه(ع)جهت مصالح مسلمین، روشن می شود که خطبه در صدد نصب مدیر امور مالی مطمئن و دقیق برای حفظ و حراست بیت المال مسلمانان است، گرچه در میان صدقات، مقداری از دست رنج های آنان نیز دیده می شود.
فرمایش امام علی(ع)درباره سرزمین (بُغَیْبِغَه)، بعد از باخبرشدن از آن، گواه مطلب فوق است که:.
(یَسُرُّ الوارث، ثم قال: هى صدقة علی المساکین وابن السبیل وذى الحاجة الأقرب؛ وارث را خوشحال می کند. سپس فرمود: این سرزمین صدقه است و وارثان آن، بیچارگان و در راه ماندگان و نیازمندان نزدیک هستند.)
ایوب بن عطیّه گوید: شنیدم امام صادق(ع)فرمود:.
(قَسَّم رسول الله(ص)الفى‏ء فأصاب علیّاً(ع) أرض. فاحتفر فیها عیناً فخرج منها ماء ینبع فی السماء کهیئة عنق البعیر فسمّاها عین یَنْبُعْ. فجاء البشیر یبشره فقال بشّر الوارث، بشر الوارث، هى صدقة بتّاً بتلاً فى حجیج بیت اللّه وعابر سبیله لاتباع ولاتوهب ولاتورث. فمن باعها او وهبها فعلیه لعنة الله والملائکة والناس أجمعین، لایقبل اللّه منه صرفاً ولاعدلاً(4؛.
رسول خدا(ص)غنایم جنگی را تقسیم نمود، در آن هنگام، زمینی به نام علی(ع)افتاد. پس از مدتی چشمه ای را احداث کرد که از آن به اندازه گردن یک شتر آب خارج می شد، آن سرزمین را (یَنْبُعْ) نامید. در آن هنگام، شخصی از یاران آمد و به آن حضرت بشارت و مژدگانی داد. آن حضرت دوبار فرمود: بشارت را به وارثان این زمین بدهید. این صدقه جاریه است، تنها برای حجّاج بیت الله الحرام و مسافران آن مسیر است و به هیچ وجه فروخته نخواهد شد و بخشیده نمی شود و به ارث هم نخواهد رسید، پس هرکس آن را بفروشد و یا به دیگری ببخشد، نفرین خدا و فرشتگان و مردم، همگی بر او باد و خداوند هیچ گونه تصرفی را در جهت ازبین بردن ینبع از او قبول نخواهد کرد.)
و در نقلی دیگر فرمود: یَنْبُعْ و چشمه های جوشان آن را وقف نمودم و صدقه قرار دادم برای فقرا، بیچارگان و در راه ماندگان، چه آنان در نزدیک باشند و یا در نقطه ای دور، در زمان آرامش و یا جهاد و درگیری با دشمنان اسلام؛ سپس فرمود: این صدقه جاریه به کسی بخشیده نخواهد شد و به ارث به کسی نخواهد رسید تا خداوند آن را به وارثان حقیقی واگذار نماید و او (خداوند) بهترین وارث است. در این جا فهرست وار بعضی از صدقات و موقوفات رسول خدا(ص)و علی بن ابی طالب(ع)و فاطمه زهرا(س)را می آوریم تا دایره مسؤولیت امور مالی موقوفات حسن بن علی(ع)و أهمیّت آن در زمان حیات و حکومت پدرش و بعد از آن روشن گردد.

******************************

************************************************************

******************************

خطبه پس از شهادت پدر 

عموم راویان حدیث و مورخین نوشته‏اند شبى که امیر المؤمنین(ع)به شهادت رسید و حسنین(ع)جنازه پدر را دفن کردند، فرداى آن شب امام مجتبى(ع)به مسجد رفت و براى مردم سخنرانى کرد، و طبق روایت امالى صدوق سخنرانى آن حضرت این گونه بود که پس از حمد و ثناى الهى فرمود:

« ایها الناس فى هذه اللیلة نزل القرآن، و فى هذه اللیلة، رفع عیسى بن مریم، و فى هذه اللیلة قتل یوشع بن نون، و فى هذه اللیلة مات ابى امیر المؤمنین(ع)، و الله لا یسبق ابى احد کان قبله من الاوصیاء الى الجنة، و لا من یکون بعده، و ان کان رسول الله(ص) لیبعثه فى السریة فیقاتل جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن یساره و ما ترک صفراء و لا بیضاء الا سبعماة درهم فضلت من عطائه کان یجمعها لیشترى بها خادما لاهله ‏»

( اى مردم در این شب قرآن نازل شد، و در این شب عیسى بن مریم را به آسمان بردند، و در این شب یوشع بن نون کشته شد، و در این شب پدرم امیر المؤمنین(ع)از این جهان رحلت کرد، به خدا سوگند هیچ یک از اوصیا بر پدرم در رفتن به بهشت پیشى نجسته، و نه هر کس که پس از اوست، و این گونه بود که رسول خدا(ص)او را در هر ماموریت جنگى که مى‏فرستاد جبرئیل در سمت راست او و میکائیل در سمت چپ او مى‏جنگیدند و هیچ درهم و دینارى پس از خود به جاى نگذارد جز هفتصد درهم که از جیره بیت المال او زیاد و اضافه آمده بود و آن را جمع کرده بود تا خادمى براى خانواده خود خریدارى کند.)

و شیخ مفید در ارشاد سخنرانى آن حضرت را این گونه نقل کرده: « و روى ابو محنف لوط بن یحیى، قال: حدثنى اشعث‏بن سوار، عن ابى اسحق السبیعى و غیره، قالوا: خطب الحسن بن على(ع)فی صبیحة اللیلة التى قبض فیها امیر المؤمنین(ع)فحمد الله و اثنى علیه و صلى على رسول الله(ص)ثم قال:

لقد قبض فى هذه اللیلة رجل لم یسبقه الاولون بعمل و لا یدرکه الآخرون بعمل لقد کان یجاهد من رسول الله فیقیه بنفسه، و کان رسول الله(ص) یوجهه برایته فیکنفه جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن شماله، و لا یرجع حتى یفتح الله على یدیه.

و لقد توفى(ع)فى اللیلة التى عرج فیها بعیسى بن مریم، و فیها قبض یوشع بن نون وصى موسى(ع)و ما خلف صفراء و لا بیضاء الا سبعماة درهم، فضلت عن عطائه اراد ان یبتاع بها خادما لاهله.

ثم خنقته العبرة فبکى و بکى الناس معه.

ثم قال: انا ابن البشیر انا ابن النذیر، انا ابن الداعى الى الله باذنه، انا ابن السراج المنیر، انا من اهل بیت اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، انا من اهل بیت فرض الله مودتهم فى کتابه فقال تعالى: «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فى القربى، و من یقترف حسنة نزد له فیها حسنا»  فالحسنة مودتنا اهل البیت »

(ابو محنف(به سندش)از ابى اسحق سبیعى و دیگران روایت کرده که گفتند: امام حسن(ع) در بامداد آن شبى که امیر المؤمنین(ع)در آن شب از دنیا رفت‏خطبه خواند، و حمد و ثناى خداى را به جاى آورد و بر رسول خدا(ص)درود فرستاد، آنگاه فرمود:

به حقیقت در این شب مردى از دنیا رفت که پیشینیان در کردار از او پیشى نجستند، و آیندگان نیز در کردار به او نرسند، همانا با رسول‏خدا(ص)جهاد کرد و با جان خویش از آن حضرت دفاع نمود، و رسول خدا(ص)او را با پرچم خود(به جنگها)فرستاد و(جبرئیل و میکائیل)او را در میان مى‏گرفتند، جبرئیل از سمت راستش، و میکائیل از سمت چپ او، و باز نمى‏گشت تا به دست تواناى او خداوند(جنگ را)فتح کند.

و در شبى از دنیا رفت که عیسى بن مریم در آن شب به آسمان بالا رفت، و یوشع بن نون وصى حضرت موسى(ع)در آن شب از دنیا رفت، و هیچ درهم و دینارى از خود به جاى نگذاشته جز هفتصد درهم که آن هم از بهره‏اش(که بیت المال داشت)زیاد آمده، و مى‏خواست‏با آن پول براى خانواده خود خادمى خریدارى کند، (این سخن را فرمود)سپس گریه گلویش را گرفت و گریست، مردم نیز با آن حضرت گریه کردند، آنگاه فرمود:

منم فرزند بشیر(مژده دهنده به بهشت، یعنى رسول خدا(ص)که از نامهاى آسمانى او بشیر است) منم فرزند نذیر(ترساننده از جهنم)منم فرزند آن کس که به اذن پروردگار مردم را به سوى او مى‏خواند، منم پسر چراغ تابناک(هدایت) من از خاندانى هستم که خداى تعالى پلیدى را از ایشان دور کرده و به خوبى پاکیزه‏شان فرموده، من از آن خاندانى هستم که خداوند دوستى ایشان را در کتاب خویش(قرآن)فرض و واجب دانسته و فرموده است: « بگو نپرسم شما را بر آن مزدى جز دوستى در خویشاوندانم و آنکه فراهم کند نیکى را بیفزاییمش در آن نکویى را » پس نیکى در این آیه دوستى ما خاندان است.

و نظیر همین دو سخنرانى با مختصر اختلافى در بسیارى از کتابهاى اهل سنت نیز نقل شده که هر که خواهد مى‏تواند در ملحقات احقاق الحق بخواند.

******************************

************************************************************

******************************

بیعت ‏با امام 

و به دنبال این سخنرانى، عبد الله بن عباس برخاست و مردم را به بیعت‏با آن حضرت دعوت کرده گفت:

« معاشر الناس!هذا ابن نبیکم و وصى امامکم فبا یعوه‏ » (اى مردم-این پسر پیغمبر شما و وصى امام شماست‏با او بیعت کنید!)

مردم نیز دعوت او را پذیرفته گفتند:

«ما احبه الینا و اوجب حقه علینا»!

(براستى که چقدر نزد ما محبوب است، و چه اندازه حق او بر ما واجب است.)  

و به دنبال این گفتار با آن حضرت بیعت کردند.و شیخ مفید(ره)در کتاب ارشاد روایت کرده که این جریان در روز جمعه بیست و یکم رمضان سال چهلم هجرى بود.

و به دنبال آن فرمود: چون کار بیعت تمام شد امام حسن(ع)فرمانداران و استاندارانى براى شهرها تعیین فرموده به شهرها فرستاد، و از آن جمله عبد الله بن عباس را روانه بصره کرد.

و ابن شهر آشوب در مناقب گفته: در روز بیعت‏سى و هفت‏سال از عمر آن حضرت گذشته بود.

و از مدائنى نقل شده که گفته است: چون على(ع)از دنیا رفت، عبد الله بن عباس به نزد مردم کوفه آمد و گفت: مردم امیر المؤمنین(ع)از دنیا رفت، ولى جانشینى براى خود گذارده که اگر خواهید به نزد شما بیاید!و اگر نخواستید باکى بر کسى نیست.

مردم گریستند و گفتند: ما آماده‏ایم تا به نزد ما آید.

و چون امام حسن(ع)بیامد، براى مردم سخنرانى کرده، فرمود:

«ایها الناس اتقوا الله فانا امراؤکم و اولیاؤکم، و انا اهل البیت الذین قال الله تعالى فینا: انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا»(اى مردم از خدا بترسید که امیران شما و سرپرستان شما ما هستیم، و ماییم‏«اهل بیت‏»و خاندانى که خدا درباره ما فرمود: «جز این نیست که خداوند اراده فرموده تا پلیدى را از شما خاندان دور کند و به خوبى پاکیزه‏تان گرداند».)  

و به دنبال آن مردم با آن حضرت بیعت کردند.

و در بحار الانوار از کتاب‏«کفایة النصوص‏»به سندش از هشام بن محمد از پدرش روایت کرده که چون امیر المؤمنین(ع)به شهادت رسید، حسن‏بن على(ع)بر فراز منبر رفت و خواست‏سخن بگوید که گریه گلویش را گرفت و ساعتى نشست، سپس برخاست و چنین گفت:

« الحمد لله الذی کان فی اولیته، وحدانیا فی ازلیته، متعظما بالهیته، متکبرا بکبریائه و جبروته، ابتدا ما ابتدع، و انشاما خلق، على غیر مثال کان سبق مما خلق.

ربنا اللطیف بلطف ربوبیته، و بعلم خبره فتق، و باحکام قدرته خلق جمیع ما خلق، فلا مبدل لخلقه، و لا مغیر لصنعه، و لا معقب لحکمه، و لا راد لامره و لا مستراح عن دعوته، خلق جمیع ما خلق، و لا زوال لملکه، و لا انقطاع لمدته فوق کل شی‏ء علا، و من کل شی‏ء دنا، فتجلى لخلقه من غیر ان یکون یرى و هو بالمنظر الاعلى.

احتجب بنوره، و سما فی علوه، فاستتر عن خلقه، و بعث الیهم شهیدا علیهم و بعث فیهم النبیین مبشرین و منذرین، لیهلک من هلک عن بینة، و یحیى من حی عن بینة، و لیعقل العباد عن ربهم ما جهلوه، فیعرفوه بربوبیته بعد ما انکروه.

و الحمد لله الذی احسن الخلافة علینا اهل البیت، و عنده نحتسب عزانا فی خیر الآباء رسول الله(ص)، و عند الله نحتسب عزانا فی امیر المؤمنین، و لقد اصیب به الشرق و الغرب، و الله ما خلف درهما و لا دینارا الا اربعمائة درهم، اراد ان یبتاع لاهله خادما، و لقد حدثنی حبیبی جدی رسول الله(ص)ان الامر یملکه اثنا عشر اماما من اهل بیته و صفوته، ما منا الا مقتول او مسموم‏»(ستایش خداى را که در آغاز بوده، و در همیشگیش یکتاست و در معبودیت‏خود با عظمت، و در کبریا و جبروت خود بزرگمنش، آغاز در نو آفرینى خود کرد، و نو آفرینى در آفرینش، بى‏آنکه نمونه‏اى براى آنچه آفریده در گذشته وجود داشته باشد.

پروردگار ما به لطف پروردگاریش لطیف، و با دانش خود(موجودات را)شکافت، و به سختى قدرتش آفرید همه آنچه را که آفرید، هیچ نیرویى نتواند خلقتش را تبدیل کرده و ساخته‏اش را تغییر داده و حکمش را برگرداند و فرمانش را رد کند و از انجام دعوتش استراحت‏جویى کند، هر آنچه را آفریده شده او آفریده و فرمانرواییش زوال ندارد و مدت و زمانش پایان نپذیرد، برتر از هر برترى و از هر نزدیکى است و بى‏آنکه دیده شود بر خلق خود تجلى کرده و در دیدگاه برترى است.

به نور خود در پرده است و در جایگاه بلندش برترى گرفته و از خلق خود مستور گشته و گواهى را بر ایشان مبعوث فرموده، و پیمبرانى مژده دهنده و بیم دهنده برایشان برانگیخته تا هر که نابود شود از روى دلیل و برهان بوده و هر که زنده گردد از روى برهانى آشکار باشد، و تا آنکه بفهمند بندگان خدا از پروردگار خود آنچه را نمى‏دانند و او را به پروردگاریش بشناسند پس از آنکه انکارش نمودند.

و ستایش خداى را که جانشینى خود را بر ما خاندان نیکو گردانید و سوگ خود را در بهترین پدران رسول خدا(ص)و همچنین در عزاى امیر المؤمنین(ع)به حساب خدا گذارده(و از او پاداش مى‏خواهیم)و مصیبت او[یعنى امیر المؤمنین(ع)]شرق و غرب را داغدار کرد، و به خدا سوگند درهم و دینارى از خود به جاى نگذارد جز چهارصد درهم که مى‏خواست‏به وسیله آن خدمتکارى براى خاندانش بخرد و براستى که حبیب من و جدم رسول خدا(ص)به من خبر داده که مالک این امر(خلافت)دوازده نفر امام و رهبر از خاندان و برگزیدگان او خواهند شد، و هیچ یک از ما(دوازده نفر)نیست جز آنکه مسموم گردد یا کشته شود.)  

و به دنبال آن گفته: امام(ع)از منبر فرود آمد و دستور داد ابن ملجم را حاضر کنند او را به قتل رسانی

******************************

************************************************************

******************************

مکاتبه امام 

نامه‏هایى که میان امام(ع)و معاویه رد و بدل شده زیاد نیست و جمعا-طبق آنچه ابو الفرج و دیگران نوشته‏اند-از پنج نامه تجاوز نمى‏کند، و سبب آن نیز همان بود که از آغاز کار روشن بود که معاویه با آن سابقه سویى که داشت، حاضر به تسلیم در برابر حق و واگذارى آن به اهلش نبود، و تازه پس از شهادت امیر المؤمنین(ع)در عناد و لجاجت، و سرپیچى از فرمان خدا جرى‏تر و بى‏پرواتر نیز شده بود، و به گرفتن مقامى که کوچکترین لیاقت و اهلیتى را براى آن از نظر اسلام و شرع مقدس نداشت امیدوارتر شده شود...

و این مطلب از نامه‏هایى که به اطراف و به هواداران بى‏دین همچون خودش نوشته، بخوبى معلوم مى‏شود، که نامه زیر یکى از آنهاست:

« من معاویة امیر المؤمنین الى فلان بن فلان و من قبله من المسلمین.سلام علیکم، فانى احمد الیکم الله الذى لا اله الا هو.اما بعد، فالحمد لله الذى کفا کم مؤنة عدوکم و قتلة خلیفتکم، ان بلطفه، و حسن صنعه، اتاح لعلى بن ابى طالب رجلا من عباده، فاغتاله فقتله، فترک اصحابه متفرقین مختلفین، و قد جاءتنا کتب اشرافهم و قادتهم یلتمسون الامان لانفسهم و عشائرهم، فاقبلوا الى حین یاتیکم کتابى هذا بجهدکم و جندکم و حسن عدتکم، فقد اصبتم بحمد الله الثار، و بلغتم الامل، و اهلک الله اهل البغى و العدوان‏».(این نامه‏اى است از امیر المؤمنین معاویه به فلانى و هر که از مسلمانان که فرمانبردار اویند، درود بر شما.سپاس مى‏کنم خداى بى همتا را، و همانا حمد براى خدایى سزاست که دشمن شما و کشندگان خلیفه شما(عثمان) را کفایت فرمود، و همان خداوند به لطف و عنایت‏خاص خویش مردى از بندگان خود را براى على بن ابیطالب برانگیخت تا او را غافلگیر کرده و کشت و یاران او را پراکنده و متفرق کرد، و از طرف بزرگان آنها و رؤساى ایشان نامه‏هایى به نزد من آمده که درخواست امان براى خود و قبیله‏شان نموده‏اند، و از این رو به محض رسیدن نامه من با لشکر خود و آنچه آماده کارزار کرده‏اید به سوى من کوچ کنید که بحمد الله انتقام خون خویش را گرفته و به آرزوى خویشتن رسیدید، و خداوند ستم‏پیشگان و ستیزه‏جویان را هلاک ساخت.)

و چنین شخصى که توطئه قتل شریفترین مردم روى زمین را به خدا نسبت داده...و بر خلاف آنچه پیش از آن به امام(ع)نوشته بود تا به این حد در مرگ آن حضرت خوشحالى و رقص و پایکوبى مى‏کند...، مجسمه تقوى و عدالت را که حتى دشمن درباره‏اش گفته:

« قتل فى محراب عبادته لشدة عدله ‏»

(او را به خاطر شدت عدل و دادش در محراب عبادتش کشتند.)

در زمره اهل ستم و دشمنى به حساب آورده، و خود را که ظلم و جنایت‏سراسر وجودش را در طول عمر ننگینش فرا گرفته بود طرفدار حق و عدالت‏بداند...

و براى چندمین بار این دروغ بزرگ را تکرار نموده و على(ع)و یاران پاکش را قاتل عثمان معرفى کرده و خود و همفکران جنایتکارش را-که عموما دستشان به خون عثمان آلوده بود-خونخواهان عثمان قلمداد نموده است...و اگر نامى هم در نامه از خدا برده، روى همان عادت جاهلیت و یا عوامفریبى و اغفال مسلمانان مقدس مآب و قشرى بود که رشد و درک این گونه مسائل و جریانات خطرناک را نداشتند، و از اسلام و دین همین ظواهر خشک و صورت نماز و روزه و حج و تسبیح و تقدیسهاى بى‏محتوا را فهمیده بودند. ..

و بالاخره براى چندمین بار بزرگترین سند تاریخى را براى جرم و گناه خود-یعنى قیام بر ضد حکومت اسلامى را-به نام خویش ثبت کرده...و مردم را بر ضد حکومت اسلامى شورانده و به قیام مسلحانه دعوت کرده است...

و از چنین شخصى بیش از این هم نمى‏توان انتظار داشت...

کسى که سر تا پاى عمر ننگینش جز قتل و غارت و تهمت و افترا و دروغ و خدعه و نیرنگ و امثال آن، یادگارى از خود به جاى نگذارده بدان گونه که قسمتى از آن را از زبان دوست و دشمن و موافق و مخالف در شرح زندگانى امیر المؤمنین(ع)(جلد دوم) نوشته‏ایم، بارى اینچنین جنایتکارى قابل موعظه و اندرز نبود و خیلى سنگدلتر از آن بود که پندهاى سبط اکبر رسول خدا(ص)در او اثر کند.کسى که سخنان حیات‏بخش امیر المؤمنین(ع)در دلش اثرى نداشته باشد چگونه سخنان فرزندش حسن(ع)مى‏تواند او را از انحراف و سرکشى باز دارد؟اگر چه همه آن سخنان همگى از یک منبع سرچشمه گرفته بود.

اما با تمام این احوال، امام حسن(ع)همانند پدر بزرگوارش-و طبق دستور الهى-به منظور اتمام حجت چند نامه به معاویه مرقوم داشته که ما متن یکى از آنها را که مشروحتر و جامعتر از دیگران است‏با ترجمه‏اش براى شما نقل مى‏کنیم:

بسم الله الرحمن الرحیم

« من الحسن بن علی امیر المؤمنین الى معاویة بن ابى سفیان، سلام علیک، فانى احمد الیک الله الذى لا اله الا هو، اما بعد فان الله جل جلاله بعث‏محمدا رحمة للعالمین، و منة للمؤمنین، و کافه للناس اجمعین، «لینذر من کان حیا و یحق القول على الکافرین‏»، فبلغ رسالات الله، و قام بامر الله حتى توفاه الله غیر مقصر و لا و ان، و بعد ان اظهر الله به الحق، و محق به الشرک، و خص به قریشا خاصة فقال له: «و انه لذکر لک و لقومک‏».فلما توفى تنازعت‏سلطانه العرب، فقالت قریش: نحن قبیلته و اسرته و اولیاؤه، و لا یحل لکم ان تنازعونا سلطان محمد و حقه، فرات العرب ان القول ما قالت قریش، و ان الحجة فى ذلک لهم على من نازعهم امر محمد، فانعمت لهم، و سلمت الیهم.ثم حاججنا نحن قریشا بمثل ما حاججت‏به العرب، فلم تنصفنا قریش انصاف العرب لها، انهم اخذوا هذا الامر دون العرب بالانتصاف و الاحتجاج، فلما صرنا اهل بیت محمد و اولیاءه الى محاجتهم، و طلب النصف منهم باعدونا و استولوا بالاجماع على ظلمنا و مراغمتنا و العنت منهم لنا، فالموعد الله، و هو الولى النصیر؟

و لقد کنا تعجبنا لتوثب المتوثبین علینا فى حقنا و سلطان نبینا، و ان کانوا ذوى فضیلة و سابقة فى الاسلام، و امسکنا عن منازعتهم مخافة على الدین ان یجد المنافقون و الاحزاب فى ذلک مغمزا یثلموا به، او یکون لهم بذلک سبب الى ما ارادوا من افساده، فالیوم فلیتعجب المتعجب من توثبک یا معاویة على امر لست من اهله، لا بفضل فى الدین معروف، و لا اثر فى الاسلام محمود، و انت ابن حزب من الاحزاب، و ابن اعدى قریش لرسول الله صلى الله علیه و آله و لکتابه، و الله حسیبک، فسترد فتعلم لمن عقبى الدار، و بالله لتلقین عن قلیل ربک، ثم لیجزینک بما قدمت‏یداک، و ما الله بظلام للعبید.

ان علیا لما مضى لسبیله-رحمة الله علیه یوم قبض و یوم من الله علیه بالاسلام، و یوم یبعث‏حیا-و لانى المسلمون الامر بعده، فاسال الله الا یؤتینا فى الدنیا الزائلة شیئا ینقصنا به فى الآخرة مما عنده من کرامة، و انما حملنى على الکتاب الیک الاعذار فیما بینى و بین الله عز و جل فى امرک، و لک فى ذلک ان فعلته الحظ الجسیم، و الصلاح للمسلمین، فدع التمادى فى الباطل، و ادخل فیما دخل فیه الناس من بیعتى، فانک تعلم انى احق بهذا الامر منک‏عند الله و عند کل اواب حفیظ، و من له قلب منیب.و اتق الله ودع البغى، و احقن دماء المسلمین، فو الله مالک خیر فى ان تلقى الله من دمائهم باکثر مما انت لاقیه به، و ادخل فى السلم و الطاعة، و لا تنازع الامر اهله و من هو احق به منک، لیطفى‏ء الله النائرة بذلک، و یجمع الکلمة، و یصلح ذات البین، و ان انت ابیت الا التمادى فى غیک سرت الیک بالمسلمین فحاکمتک، حتى یحکم الله بیننا و هو خیر الحاکمین‏»

و این هم ترجمه آن که به قلم نگارنده چاپ شده:

بسم الله الرحمن الرحیم

(این نامه‏اى است از بنده خدا حسن بن على امیر مؤمنان به سوى معاویه پسر ابى سفیان سلام بر تو، خداوندى را سپاس کنم که معبودى جز او نیست، و بعد همانا خداى تعالى محمد(ص)را براى عالمیان رحمتى قرار داده و بر مؤمنین منتى نهاده، و او را به سوى همگى مردم فرستاد«لینذر من کان حیا و یحق القول على الکافرین‏» ( تا بترساند آن کس را که زنده است و فرو گیرد سختى و عذاب کافران را)، او نیز رسالتهاى خداوند را ابلاغ فرمود و به امر پروردگار قیام نموده تا گاهى که خداوند جانش برگرفت در حالى که هیچ گونه تقصیر و سستى در انجام کار و ماموریت الهى نکرده بود، و تا اینکه خداوند به وسیله او حق را آشکار کرد، و شرک و بت‏پرستى را از میان برد، و مؤمنان را به وسیله او یارى فرمود، و عرب را به سبب آن حضرت عزیز کرد، و بویژه قریش را شرافتى مخصوص بخشید که فرمود: «و انه لذکر لک و لقومک‏»(آن یادآوریى است‏براى تو و قومت)(سوره زخرف، آیه. ) و چون آن جناب(ص)از دنیا رفت، عرب درباره زمامدارى اختلاف کردند، قریش گفتند: ما فامیل و خانواده و دوستان اوییم و دیگران را جایز نیست که درباره سلطنت و زمامدارى و حقى که حضرت‏محمد(ص)در میان مردم داشت‏با ما به نزاع و ستیزه برخیزند، عرب که این سخن را از قریش شنیدند دیدند که سخن قریش صحیح است، و در مقابل سایرین که با آنان به نزاع برخاسته‏اند حق به جانب ایشان است و از همین رو به فرمان آنان گوش داده و در برابرشان تسلیم شدند، پس از اینکه کار بدین صورت خاتمه یافت ما نیز همان سخن را به قریش گفتیم که قریش به سایر اعراب گفته بودند، یعنى به همان دلیل که قریش خود را سزاوارتر به جانشینى و زمامدارى پس از رسول خدا(ص)مى‏دانستند، ما نیز به همان دلیل خود را از سایر قریش بدین منصب سزاوارتر مى‏دانستیم، زیرا ما از همه کس به آن حضرت نزدیکتر بودیم.

ولى قریش چنانکه مردم با آنها از روى انصاف رفتار کرده بودند، اینان با ما به انصاف رفتار نکردند، با اینکه قریش به وسیله همین انصاف مردم بود که به حیازت این مقام نایل آمدند، ولى هنگامى که ما خاندان رسول خدا(ص)و نزدیکانش با آن احتجاج کردیم و از ایشان خواستیم انصاف دهند، ما را از نزد خویش رانده و به طور دسته‏جمعى براى ظلم و سرکوبى ما اقدام نموده و دشمنى خود را با ما اظهار کردند، بازگشت همه به سوى خداست، و در پیشگاه با عظمتش دادخواهى خواهیم نمود، و او بزرگوار و نیکو یاورى خواهد بود.

و ما براستى در شگفتیم از کسانى که در ربودن حق ما بر ما یورش بردند، و خلافت پیامبر را که به طور مسلم حق ماست از چنگ ما ربودند و اگر چه در اسلام داراى فضیلت و سابقه نیز مى‏باشند، و ما به خاطر اینکه دیدیم اگر در گرفتن حق خویش به منازعه با ایشان اقدام کنیم ممکن است منافقان و سایر احزاب مخالف دین وسیله‏اى براى خرابکارى و رخنه در دین به دست آورند و نیتهاى فاسد خویش را عملى سازند، دم فرو بسته، سکوت اختیار کردیم.

ولى امروز اى معاویه براستى جاى شگفت است که تو به کارى دست زده‏اى که به هیچ وجه شایستگى آن را ندارى، زیرا نه به فضیلتى در دین معروفى و نه در اسلام داراى اثرى پسندیده مى‏باشى، تو فرزند دسته‏اى‏از احزاب هستى که در جنگ احزاب به جنگ رسول خدا(ص)آمدند و پسر دشمن‏ترین قریش نسبت‏به پیغمبر خدا(ص)مى‏باشى، ولى بدان که خداوند تو را ناامید خواهد گردانید و بزودى به سوى او بازگشت‏خواهى کرد، و آنگاه خواهى دانست که عاقبت و فرجام نیکوى آن سراى از آن کیست، به خدا سوگند بزودى پروردگار خویش را دیدار خواهى کرد و تو را به کردار زشتت کیفر خواهد داد و خداوند هیچ گاه نسبت‏به بندگان، ستمکار نخواهد بود.

همانا پدرم على رضوان الله علیه-که در روز رحلت، و نیز روزى که به پیروى آیین اسلام مفتخر گردید، و روزى که در قیامت‏برانگیخته شود در همه حال رحمت‏خدا بر او باد-همین که از دنیا رفت مسلمانان امر خلافت را پس از او به من واگذار کردند، و من از خداوند مى‏خواهم که در این دنیاى ناپایدار چیزى که موجب نقصان نعمتهاى آخرتش گردد به ما ندهد و بدانچه بر ما عنایت کرده چیزى نیفزاید، و اینکه من اقدام به نامه‏نگارى براى تو کردم چیزى مرا وادار نکرد جز همین که میان خود و خداى سبحان درباره تو عذرى داشته باشم، و این را بدان که اگر دست از مخالفت‏با من بردارى بهره و نصیب بزرگى خواهى داشت و مصلحت مسلمانان نیز مراعات شده و از این رو من به تو پیشنهاد مى‏کنم که بیش از این در ماندن و توقف در باطل خویش اصرار مورزى و دست‏باز دارى و مانند سایر مردم که با من بیعت کرده‏اند تو نیز بیعت کنى زیرا تو خود مى‏دانى که من در پیشگاه خدا و هر مرد دانا و نیکوکارى به امر لافت‏شایسته‏تر از تو مى‏باشم، از خدا بترس و ستمکارى مکن و خون مسلمانان را بدین وسیله حفظ نما چون به خدا سوگند براى تو در روز ملاقات پروردگارت سودى بیش از این خونها که ریخته‏اى نخواهد داشت.

پس راه مسالمت پیش گیر و سر تسلیم فرود آر، و درباره خلافت‏با کسى که شایستگى آن را دارد و از تو سزاوارتر است‏ستیزه مجوى تا بدین وسیله خداوند آتش جنگ و اختلاف را فرو نشاند و تیرگى برداشته و وحدت کلمه پیدا شود و میانه مردمان اصلاح و سازش پدید آید، و اگر درخودسرى و گمراهى خود پافشارى دارى و سر سازش ندارى، ناچار با مسلمانان و لشکر بسیار به سوى تو کوچ خواهم کرد و با تو مخاصمه و پیکار نمایم تا خداوند میان ما حکم فرماید و او بهترین داوران است)

و پاسخ این نامه را بهتر است‏خودتان در مقاتل الطالبیین و یا در ترجمه آن بخوانید و مشاهده کنید که چگونه معاویه در صدد محاجه و پاسخگویى با امام حسن(ع) در مورد ماجراى خلافت‏بر آمده و بالاخره در پایان نیز با کمال وقاحت و بى‏شرمى خود را از فرزند رسول خدا(ص)به خلافت‏سزاوارتر دانسته و در صدد مدیحه‏سرایى خویش برآمده گوید:

« ...تو خود مى‏دانى که من بیش از تو حکومت کرده و تجربه‏ام در کار مردم بیش از تو و سیاستمدارتر و سالمندتر از تو مى‏باشم، و از این رو تو سزاوارترى که دعوت مرا درباره آنچه مرا بدان خوانده‏اى بپذیرى، پس بیا و در تحت اطاعت من درآى، و من در عوض، خلافت را پس از خود به تو وا مى‏گذارم، و از این گذشته هر چه از اموال که در بیت المال عراق است‏به هر اندازه که باشد به تو وا مى‏گذارم، آنها را بردار و به هر جا که مى‏خواهى برو، و نیز خراج هر یک از استانهاى عراق را که مى‏خواهى از آن تو باشد که در مخارج و هزینه زندگى خود صرف نمایى که آن را حسابدار و کفیلتان(هر که هست)براى شما ماخوذ دارد، و دیگر آنکه اجازه داده نخواهد شد که کسى بر شما حکومت کند.و نیز کارها جز به فرمان شما انجام نشود و هر کارى که منظور در آن اطاعت‏خداوند باشد طبق دلخواه شما انجام پذیرد و در آن نافرمانى نشوى...»

و چنانچه مشاهده مى‏کنید معاویه در اینجا بدون پروا از خدا و خلق خدا، گذشته از اینکه صریحا خود را براى خلافت‏شایسته‏تر دانسته و براى خود فضیلت‏تراشى مى‏کند، این منصب مقدس و الهى را در حد یک کالاى تجارتى‏تنزل داده و براى خرید آن از بیت المال مسلمانان بذل و بخشش مى‏کند، و از کیسه خلیفه مى‏بخشد و...

و به دنبال آن نیز اهل تاریخ نوشته‏اند که معاویه نامه دیگرى به امام نوشت‏بدین مضمون:

اما بعد همانا خداى عز و جل آن خدایى است که نسبت‏ببندگانش آنچه بخواهد انجام مى‏دهد لا معقب لحکمه و هو سریع الحساب ( تبدیل کننده براى حکم او نیست و او زود به حساب هر کس مى‏رسد) بترس از اینکه مرگ تو به دست مردمانى پست و فرومایه باشد، و مایوس باش از اینکه بتوانى بر ما خرده‏گیرى و اگر از آنچه در سر مى‏پرورانى(یعنى خلافت)دست‏بازداشته و با من بیعت کنى، من بدانچه وعده کردم از مال و مقام وفا خواهم کرد و آنچه شرط نموده‏ام بى‏کم و کاست ادا خواهم نمود، و من همانند کسى هستم که اعشى شاعر گوید:

و ان احد اسدى الیک امانة

فاوف بها تدعى اذا مت وافیا

و لا تحسد المولى اذا کان ذا غنى

و لا تجفه ان کان فى المال فانیا

و اگر کسى به تو امانتى سپرد آن را به اهلش بازگردان تا چون از این جهان رفتى ترا امانت دار نامند.

بر بزرگتر از خویش که مال دار است رشک مبر، و اگر دیدى در بذل مال بى‏دریغ است‏به او جفا مورز.

و پس از من خلافت از آن تو باشد زیرا تو از هر کس بدین مقام سزاوارتر باشى و السلام.

امام(ع)نیز در پاسخش نوشت

بسم الله الرحمن الرحیم

اما بعد نامه‏ات رسید و از مضمونش اطلاع حاصل شد، و چون از ستمکارى و زورگویى بر تو بیمناک بودم آن را بدون پاسخ گذاردم و من از زورگویى تو به خدا پناه مى‏برم، بیا و از حق پیروى کن زیرا تو مى‏دانى که من اهل و سزاوار آن هستم، و اگر سخن به دروغ‏گویم گناه به گردن من است(و من هرگز دروغ نمى‏گویم.)

******************************

************************************************************

******************************

اعتراض اصحاب 

قیس بن سعد بن عباده

سعد بن عبادة(پدر قیس)در زمان خود از بزرگان مدینه و رئیس قبیله خزرج، و مرد غیور و با شخصیتى بود و شرح شجاعت و خدمات او در اسلام و پس از آن، و مخالفت وى با خلافت ابوبکر در ماجراى سقیفه در تاریخ مضبوط است، که ما نیز شمه‏اى از آن را در تالیفات گذشته به رشته تحریر در آوردیم.

قیس-فرزند او-نیز مانند پدرش مردى شجاع و غیور بود، و از نظر قامت نیز، بلند قد بوده، به طورى که به گفته ابو الفرج وقتى سوار اسب مى‏شد، پاهایش روى زمین کشیده مى‏شد، و در این باره نیز داستانى دارد که ما در شرح حال محمد بن حنفیة در جلد دوم زندگانى امیر مؤمنان(ع)نقل کرده‏ایم .

و نیز مى‏نویسند که مو در صورت نداشت و به اصطلاح‏«کوسه‏»بود، و در کتاب مقاتل الطالبیین آمده که به او«خواجه انصار»مى‏گفتند.

قیس بن سعد در ارادت به امیر المؤمنین(ع)و خاندان آن حضرت مشهور است و آن حضرت در آغاز خلافت‏خود حکومت مصر را به او واگذار فرمود به شرحى که در احوال آن حضرت نوشته‏ایم، و قیس از کسانى بود که حاضر نبود با معاویه بیعت کند و چون قبل از ماجراى صلح معاویه براى او نامه نوشت و خواست تا مانند عبید الله بن عباس او را به طرف خود جذب کند در پاسخ نوشت:

« لا و الله لا تلقانى ابدا الا بینى و بینک الرمح...»

( نه به خدا سوگند هرگز مرا دیدار نخواهى کرد، جز آنکه میان من و تو نیزه باشد...!

و پس از همین پاسخ صریح و قاطع بود که معاویه خشمگین شد وبراى او نوشت:

«سعد بن عباده بر غیر از کمان خویش زه نهاد، و بغیر از نشان خویش تیر افکند، از این رو پارگى و رخنه در کمانش بسیار شد، و تیرش به خطا رفت(یعنى در کارى که نباید وارد بشود وارد شد و بدین جهت موفق نگشت.اشاره به داستان سقیفه بنى ساعده است که سعد بن عباده مدعى خلافت رسول خدا بود و با ابوبکر بیعت نکرد)، پس مردم او را واگذاردند تا مرگش فرا رسید و آواره و غریب وار در حوران(شام)بمرد. (2) و السلام.

قیس بن سعد در پاسخش نوشت:

«اما بعد فانما انت وثن بن وثن من هذه الاوثان-الخ‏»

«اى آنکه بتى و پسر بتى از این بتها هستى جز این نبود که تو بناچارى و کراهت در دیانت اسلام درآمدى و از روى ترس بدان گردن نهادى و دوباره به میل خود دانسته از دین خارج شدى، و خداوند براى تو در این دین بهره‏اى نگذاشت!از قدیم مسلمان نبودى و نفاق تو تازگى ندارد، همواره با خدا و رسولش دشمن بودى، و در میان احزاب مشرکین مقام و منزلتى داشتى، پس تو همان دشمن خدا و رسول و بندگان مؤمن خداوندى!بارى تو پدر مرا به بدى یاد کردى!به خدا سوگند پدر من به کمان خود زه نهاد، و به نشان خویش تیر افکند، ولى کسى براى او شر برانگیخت، که تو به گرد او نخواهى رسید، و به پایه و مقامش دست نخواهى یافت-و خود کارى نابجا و نادرست و غیر مرغوب بود(یعنى خلافت ابى‏بکر)-و چنین پنداشتى که من یهودى و پسر یهودى هستم ولى تو خود بهتر مى‏دانى و مردم نیز خوب مى‏دانند که من و پدرم از انصار و یاران دین بودیم، همان دینى که تو از آن بیرون رفتى، و ما از دشمنان آن دین و آیینى بودیم که تو در آن داخل شده و به سویش رفتى(یعنى شرک)و السلام.)

همین که معاویه این نامه را خواند به خشم آمد و خواست پاسخى‏براى آن بنویسد که عمرو بن عاص او را از این کار بازداشته و به او گفت: دست نگهدار زیرا اگر پاسخش را بنویسى او به بدتر از این جواب تو را خواهد داد، معاویه که این سخن را شنید از پاسخ او صرفنظر کرد.

بارى قیس بن سعد وقتى مطلع شد که امام او-یعنى حضرت حسن بن على(ع)-از حکومت کناره گرفته و کار را به معاویه وا گذارده، با شدت ناراحتیى که از این ناحیه پیدا کرده بود، بناچار به کوفه بازگشت و چون معاویه وارد کوفه شد کسى را به سراغ او فرستاد تا براى بیعت‏حاضر شود.

ولى قیس حاضر نشده و گفت: من قسم خورده‏ام او را دیدار نکنم، جز آنکه میان من و او نیزه و یا شمشیر باشد...

معاویه دستور داد براى آنکه به قسم او عمل شده باشد، نیزه و شمشیرى بیاورند و در میان او و معاویه بگذارند، و بدین ترتیب قیس بن سعد در آن مجلس حاضر شد و با معاویه بیعت کرد-به شرحى که در کتابهاى تاریخ مذکور است. (3)

حجر بن عدى

و از کسانى که از صلح امام(ع)سخت غمگین و کوفته خاطر گردید، حجر بن عدى است که از بزرگان اصحاب رسول خدا و امیر المؤمنین(ع)و از ابدال روزگار بوده، و به گفته ابن اثیر جزرى در اسد الغابة و دیگران از نظر تقرب به خدا به آن حد و مقام رسید که مستجاب الدعوه بود...

و بالاخره نیز در مرج عذراء (4) به دستور معاویه و به وسیله دژخیمان او به شهادت رسید که شهادت او موجى از اعتراض را علیه معاویه برانگیخت و مورد اعتراض عایشه و دیگران قرار گرفت... (5) و به هر صورت طبق روایت ابن شهر آشوب و ابن ابى الحدید، حجر بن عدى از کسانى بود که از ماجراى صلح بسختى کوفته خاطر گردید تا جایى که-با شدت علاقه و ارادتى که نسبت‏به امام حسن(ع)و پدرش على و خاندان آن حضرت داشت-به نزد آن بزرگوار آمده و در حضور معاویه همچون کسى که عنان اختیار از کف او خارج گشته باشد، گفت:

«اما و الله لوددت انک مت فى ذلک الیوم و متنا معک و لم نر هذا الیوم فانا رجعنا راغمین بما کرهنا، و رجعوا مسرورین بما احبوا»

«به خدا سوگند دوست داشتم که در این روز همگى مرده بودیم و چنین روزى را نمى‏دیدیم که ما بر خلاف آنچه مى‏خواستیم با اکراه باز گردیم و آنها خوشحال با آنچه دوست داشتند مراجعت کنند!)

و این گفتار حجر امام را نیز ناراحت کرد که به گفته مدائنى رنگ آن حضرت دگرگون شد و چون مجلس خلوت شد، حضرت او را مخاطب ساخته فرمود:

«یا حجر قد سمعت کلامک فى مجلس معاویة، و لیس کل انسان یحب ما تحب و لا رایه کرایک، و انى لم افعل ما فعلت الا ابقاءا علیکم و الله تعالى کل یوم فى شان‏»

«اى حجر من سخن تو را در حضور معاویه شنیدم، و همه مردم اینگونه مانند تو نیستند که خواسته و راى تو را داشته باشند، و من آنچه کردم و انجام دادم جز به منظور ابقاى شما نبود، و خدا را روزهاى دیگرى نیز هست!)

و مؤلف محترم کتاب قاموس الرجال عذر حجر را در این گستاخى با این جمله خواسته که گوید:

«و لعله لفرط اسفه من تسلط معاویة لم یفهم ما قال‏» (7) شاید به خاطر شدت تاسفى که از تسلط معاویه به وى دست داده بود، بدان حد ناراحت‏شده بود که نمى‏فهمید چه مى‏گوید!...)

عدى بن حاتم

عدى بن حاتم نیز یکى دیگر از ارادتمندان شجاع و غیور این خاندان بود که شمه‏اى از رشادتها و شهامتهاى او را در جنگهاى جمل و صفین در زندگانى امیر المؤمنین(ع)نوشته‏ایم، و بالجمله طبق نقل مؤلف کتاب حیاة الامام الحسن(ع)از دینورى:

عدى بن حاتم پس از ماجراى صلح به نزد امام(ع)آمده و با ناراحتى گفت:

«یابن رسول الله لوددت انى مت قبل ما رایت!اخرجتنا من العدل الى الجور، فترکنا الحق الذى کنا علیه، و دخلنا فى الباطل الذى کنا نهرب منه، و اعطینا الدنیة من انفسنا، و قبلنا الخسیس التى لم تلق بنا»

«اى فرزند رسول خدا، براستى که من دوست داشتم پیش از آنچه دیدم مرده بودم، ما را از عدالت‏به بى‏عدالتى وارد کردى!و حق را که در آن بودیم رها کردیم، و در آن باطلى که از آن مى‏گریختیم درآمدیم، و ما را به خوارى انداختى و آن پستى را که به ما نرسیده بود پذیرفتیم!)

و امام(ع)در پاسخ او فرمود:

«یا عدى انى رایت هوى معظم الناس فى الصلح، و کرهوا الحرب فلم احب ان احملهم على ما یکرهون، فرایت دفع هذه الحروب الى یوم ما، فان الله کل یوم هو فى شان‏»

«اى عدى من دیدم خواسته بیشتر مردم صلح است و جنگ را خوش ندارند، و من دوست نداشتم چیزى را که خوش ندارند بر آنها تحمیل کنم، و مصلحت در آن دیدم که این جنگها را براى روز دیگرى بیندازم، که خدارا روزهاى دیگرى نیز هست!)

مسیب بن نجبة و سلیمان بن صرد

ابن شهر آشوب در مناقب خود روایت کرده که مسیب بن نجبة فزارى و سلیمان بن صرد خزاعى (9) نزد امام حسن(ع)آمده و گفتند:

« و ما ینقضى تعجبنا منک!بایعت معاویة و معک اربعون الف مقاتل من الکوفة سوى اهل البصرة و الحجاز!»  

« تعجب ما از تو بر طرف نمى‏شود که چرا با معاویه بیعت کردى! (10) در صورتى که چهل هزار مرد جنگى از اهل کوفه با تو بودند سواى اهل بصره و حجاز! »  

امام(ع)به مسیب بن نجبة فرمود: چنین شده اکنون چه نظر دارى؟

عرض کرد: «و الله ارى ان ترجع لانه نقض العهد» !

به خدا نظر من این است که به جنگ او بازگردى زیرا که او پیمان‏شکنى کرده!

امام(ع)فرمود: «ان الغدر لا خیر فیه و لو اردت لما فعلت..»

«براستى که خیرى در پیمان‏شکنى و فریبکارى نیست و اگر دنیا را مى‏خواستم، چنین کارى نمى‏کردم! »  

و در نقل دیگرى است که به او فرمود:

«یا مسیب انى لو اردت-بما فعلت-الدنیا لم یکن معاویة باصبر عند اللقاء و لا اثبت عند الحرب منى، و لکن اردت صلاحکم و کف بعضکم عن‏بعض‏ »

«اى مسیب من اگر در این کارى که انجام دادم طالب دنیا بودم هیچ گاه معاویه در برخورد جنگى از من پایدارتر نبود و در هنگام جنگ از من ثابت‏تر نبود، ولى من مصلحت‏شما را در این کار دیدم، و هدف دیگر من پیشگیرى از برخورد میان شما بود! »  

سفیان بن ابى لیلى

و از جمله کسانى که در مورد صلح با معاویه بسختى امام حسن(ع)را مورد نکوهش قرار داد، سفیان بن ابى لیلى است، و در معرفى این شخص نیز در روایات و نوشته‏ها اختلافى دیده مى‏شود، که برخى او را از هواداران خوارج و همفکران آنها دانسته‏اند و در برخى از روایت نیز-مانند روایتى که ذیلا مى‏خوانید-و برخى از نقلهاى دیگر، وى از دوستان و محبان اهل بیت، و بلکه از حواریان امام حسن(ع)به شمار مى‏رفته ، و ظاهرا همین نقل دوم صحیحتر باشد، و الله العالم.

و به هر صورت ابو الفرج در کتاب مقاتل الطالبیین از وى نقل مى‏کند که گفته است: پس از ماجراى صلح به نزد امام حسن(ع)که در جلوى خانه‏اش نشسته بود و جمعى اطراف او بودند رفته و به آن حضرت گفتم:

«السلام علیک یا مذل المؤمنین‏»(سلام بر تو اى کسى که مؤمنان را خوار و زبون کردى؟ )

فرمود: علیک السلام اى سفیان پیاده شو.

من پیاده شدم و مرکب خویش را بستم، آنگاه پیش رفته نزدش نشستم.

فرمود: اى سفیان چه گفتى؟

گفتم: سلام بر تو اى آنکه مؤمنان را خوار و سرافکنده نمودى!

فرمود: چه شد که نسبت‏به ما چنین مى‏گویى؟

گفتم: پدر و مادرم فداى تو باد، به خدا ما را با این کار سرافکنده و خوار کردى، با این مرد ستمگر بیعت کردى، و کار خلافت را به این مرد لعین پسر لعین و فرزند(هند)جگر خوار سپردى، در صورتى که صد هزار مرد جنگى مددکار تو بودند و در راه تو از هر گونه فداکارى دریغ نداشتند، و خدا(کار تو را رو به راه کرده)و مردم را در راه فرمانبردارى شما فراهم و آماده ساخته بود!

فرمود: اى سفیان ما خاندانى هستیم که چون حق را تشخیص دادیم بدان تمسک جوییم(و از آن منحرف نخواهیم شد)و من از پدرم على شنیدم که مى‏فرمود: رسول خدا(ص) مى‏فرمود: روزگار سپرى نشود(و چیزى نمى‏گذرد)تا اینکه فرمانروایى این مردم به دست مردى افتد که حنجره و گلویش گشاده و فراخ(پرخور)باشد، مى‏خورد ولى سیر نمى‏شود، خدا به او نظر رحمت ندارد، از این جهان بیرون نرود تا(از بسیارى ستم و جنایت) آنچنان شود که نه در آسمان عذر پذیرى براى او به جاى ماند، و نه در زمین یاورى داشته باشد، و این مرد همان معاویه است، و من دانستم که خدا کار را به مراد او خواهد کرد.

در این هنگام مؤذن اذان نماز گفت و ما برخاستیم و کسى در آنجا پستان شترى را مى‏دوشید، آن جناب ظرف شیر را از او گرفت و سر پا قدرى نوشید و به من نیز داده، نوشیدم و هر دو به سوى مسجد به راه افتادیم، در راه به من فرمود: اى سفیان چه تو را بر آن داشت که به نزد ما بیایى؟عرض کردم: سوگند بدان خدایى که محمد(ص)را به راهنمایى و دین حق مبعوث فرمود، محبت و دوستى شما مرا بدین جا کشانید.فرمود: مژده گیر اى سفیان و شادباش که از پدرم على شنیدم مى‏فرمود: از رسول خدا(ص)شنیدم که فرمود: اهل بیت من و کسانى از امت من که آنان را دوست دارند، مجموعا در نزد حوض کوثر بر من وارد شوند، (و آنها با هم هستند)همانند این دو انگشت‏سبابه.و اگر بهتر بود مى‏گفتم: همانند انگشت‏سبابه و وسطى که یکى را بر دیگرى برترى است.اى سفیان ترا مژده دهم که دنیا جاى نیکان و بدان است تا آنگاه که خداوند امام بر حق از آل محمد را برانگیزد.

و در حدیثهاى دیگرى که محمد بن حسن و على بن عباس روایت کرده‏اند همین کلمات هست‏با این تفاوت که آنها از خود امام حسن(ع)نقل شده و به رسول خدا(ص)نسبت داده نشده، جز در همان قسمتى که مربوط به معاویه است(که آن قسمت در آنها نیز از رسول خدا(ص)روایت‏شده است).

و افراد دیگرى هم بوده‏اند که در این مصالحه امام(ع)را مورد نکوهش و اعتراض قرار مى‏دادند، مانند ابو سعید عقیصا-که ما داستانش را در بخش هفتم نقل کردیم. و امام(ع)ناچار بود علل و اسرار این مصالحه و کناره‏گیرى را با بیانهاى گوناگون و با اجمال و تفصیل براى آنها بازگو کند...

******************************

************************************************************

******************************

 

بازگشت‏به مدینه 

با پایان گرفتن مراسم صلح و کناره‏گیرى امام حسن(ع)از حکومت، آن بزرگوار بار سفر خود را براى حرکت‏به سوى حجاز بست و با خاندان و نزدیکان خود به سمت مدینه حرکت نمود، و به تقاضاى برخى از اهل کوفه نیز-مانند مسیب بن نجبة و دیگران-که خواستار توقف آن حضرت در کوفه شدند پاسخ رد داد، و درخواستشان را نپذیرفت و به مدینه آمد و تا هنگام شهادت آن حضرت، که حدودا در سال پنجاه هجرت اتفاق افتاد، ده سال در مدینه سکونت فرمود.

و چنانچه از روایات استفاده مى‏شود، در این مدت نیز یکى دو بار با معاویه و درباریان او مانند عمرو بن عاص و مغیرة بن شعبة و مروان حکم و دیگران دیدارهایى داشته و سخنانى از آن حضرت در برخورد با آنها نقل شده است، و در این برخوردها و دیدارها چیزى که همه جا به چشم مى‏خورد، عناد و دشمنى و اهانت و جسارت آنها به امام مجتبى(ع)است که بوضوح و عیان نقل شده و گویا همه جا خود را موظف مى‏دانستند تا امام(ع)را در انظار مردم و در حضور دیگران تحقیر نمایند.

و حتى این شیوه ناپسند در هواداران آنها و بنى‏امیه نیز معمول بوده که هر جا امام(ع)را دیدار مى‏کردند دشنامى داده و یا زخم زبانى به آن بزرگوار بزنند که از آن جمله ابن شهرآشوب در کتاب مناقب از اسماعیل بن ابان روایت کرده که روزى امام حسن(ع)در مسجد رسول خدا(ص)عبورش به جمعى از بنى امیه افتاد که حلقه‏وار دور یکدیگر نشسته بودند و چون آن بزرگواررا دیدار کردند به صورت تمسخر و ریشخند با سر و چشم آن حضرت را به یکدیگر نشان داده و پوزخند زدند...

امام(ع)دو رکعت نماز خواند و سپس به آنها فرمود: من تمسخر و اشارت سر و چشم شما را دیدم، و به دنبال آن سخنانى فرمود که خلاصه‏اش این است که هر مقدار شما حکومت و سلطنت کنید ما دو برابر آن حکومت‏خواهیم کرد و به دنبال آن فرمود:

« و انا لنا کل فى سلطانکم و نشرب و نلبس و ننکح و نرکب، و انتم لا تاکلون فى سلطاننا و لا تشربون و لا تنکحون ‏» ( و ما با آسایش در دوران حکومت‏شما زندگى روزمره خود را در خوراک و پوشاک و زن و مرکب داریم، ولى شما در دوران حکومت ما چنین آسایشى در خوراک و زندگى خود ندارید. )

******************************

************************************************************

******************************

وصیّت 

صیت امام حسن به برادرش حسین(ع)

و این هم وصیتى است که از امالى شیخ(ره)نقل شده که به برادرش امام حسین(ع) فرمود:

« هذا ما اوصى به الحسن بن على الى اخیه الحسین بن على: اوصى انه یشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له، و انه یعبده حق عبادته، لا شریک له فى الملک، و لا ولى له من الذل، و انه خلق کل شى‏ء فقدره تقدیرا، و انه اولى من عبد، و احق من حمد، من اطاعه رشد، و من عصاه غوى، و من تاب الیه‏اهتدى.

فانى اوصیک یا حسین بمن خلفت من اهلى و ولدى و اهل بیتک ان تصفح عن مسیئهم، و تقبل من محسنهم، و تکون لهم خلفا و والدا، و ان تدفننى مع رسول الله صلى الله علیه و آله فانى احق به و ببیته، فان ابوا علیک فانشدک الله بالقرابة التى قرب الله عز و جل منک و الرحم الماسة من رسول الله صلى الله علیه و آله ان تهریق فى محجمة من دم، حتى نلقى رسول الله صلى الله علیه و آله فنختصم الیه و نخبره بما کان من الناس الینا بعده‏» ثم قبض(ع)

(این است آنچه وصیت مى‏کند بدان حسن بن على به برادرش حسین بن على: وصیت مى‏کند که گواهى دهد معبودى جز خداى یکتا نیست که شریک ندارد، او پرستش مى‏کند او را بدان جهت که شایسته پرستش است، شریکى در سلطنت ندارد و سرپرستى از خوارى براى او نیست، و براستى که هر چیزى را او آفریده و بخوبى و به طور کامل اندازه‏گیرى آن را مقدر فرموده، و شایسته‏ترین معبود، و سزاوارترین کسى است که او را ستایش کنند، هر که فرمانبردارى او کند راه رشد را یافته، و هر کس که نافرمانیش کند به گمراهى و سرگشتگى افتاده و هر کس به سوى او بازگردد راهنمایى گشته است.

من تو را سفارش مى‏کنم اى حسین به بازماندگانم از خاندان و فرزندان و خانواده خودت که از بدکارشان درگذرى، و از نیکوکارشان بپذیرى، و براى آنها جانشینى و پدرى مهربان باشى، و دیگر آنکه مرا با رسول خدا دفن کنى که من به او و خانه او شایسته‏تر از دیگران هستم...

و اگر از این کار مانع شدند و جلوگیرى کردند، من تو را به حق قرابت و نزدیکى که خدا براى تو قرار داده و قرابتى که با رسول خدا دارى سوگندت مى‏دهم که اجازه ندهى در این راه به خاطر من به اندازه خونى‏که از حجامت گرفته مى‏شود خون ریخته شود تا آنگاه که رسول خدا(ص)را دیدار کنیم و شکایت‏خود به نزد او بریم، و آنچه از این مردم پس از وى بر سر ما رفته به او گزارش کنیم... )

این را فرمود و از دنیا رفت، درود خدا بر او باد.

و در روایت مفید(ره)اینگونه است که پس از جریان مسموم شدن خود فرمود:

« فاذا قضیت فغمضنى و غسلنى و کفنى و احملنى على سریرى الى قبر جدى رسول الله(ص)لا جدد به عهدا، ثم ردنى الى قبر جدتى فاطمة بنت اسد رضى الله عنها فادفنى هناک، و ستعلم یا ابن ام ان القوم یظنون انکم تریدون دفنى عند رسول الله(ص)فیجلبون فى ذلک، و یمنعونکم منه، و بالله اقسم علیک ان تهریق فی امرى محجمة دم‏»( چون من از دنیا رفتم، چشم مرا بپوشان و مرا غسل ده و کنف نما، و بر تابوتم بنه و به سوى قبر جدم رسول خدا(ص)ببر تا دیدارى با او تازه کنم، سپس به سوى قبر جده‏ام فاطمة بنت اسد رضى الله عنها ببر و در آنجا دفنم کن، و زود است‏بدانى اى برادر که مردم گمان کنند شما مى‏خواهید مرا کنار رسول خدا(ص)به خاک بسپارید، پس در این باره گرد آیند و از شما جلوگیرى کنند، تو را به خدا سوگند دهم مبادا درباره من به اندازه شیشه حجامتى خون ریخته شود. )

******************************

************************************************************

******************************

تاریخ شهادت و مدت عمر آن حضرت در وقت‏شهادت 

در پایان این بخش این را هم بد نیست‏بدانید که در تاریخ شهادت آن حضرت و مقدار عمر آن بزرگوار در آن روز، در روایات شیعه و اهل سنت اختلاف بسیار است، که عمده آنها اقوال زیر است:

 -1آخر ماه صفر سال 49 هجرى در سن 47 سالگى.

-2هفتم ماه صفر سال 49 یا سال 50 در 47 سالگى یا 48 سالگى.

 -3بیست و هشتم ماه صفر سال 50 یا 49 هجرى در 47 یا 48 سالگى.

-4 شهادت آن حضرت در سال 49 و در سن 45 سالگى آن حضرت بوده.

5- شهادت آن حضرت در پنجم ربیع الاول سال 49 یا 50 هجرت در سن 47 سالگى بوده است

و چنانکه مى‏دانیم، مشهورترین اقوال در این باره از نظر تاریخ شهادت، همان قول سوم و دوم است، و ضعیفترین آنها نیز قول پنجم مى‏باشد، و مشهورترین اقوال در مورد عمر آن حضرت نیز همان چهل و هفت‏سالگى است، چنانکه از مجلسى(ره)نیز نقل شده است.

******************************

************************************************************

 

******************************


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
تعداد بازديد :
تاريخ : سه‌شنبه 30 دی 1393

 

******************************

**********************************************************

******************************

زندگینامه حضرت فاطمة الزّهرا ( س )

******************************

************************************************************

******************************

فضائل

خارى در صحیح به سند خویش از رسول خدا (ص) روایت کرده است که فرمود:«فاطمه پاره تن من است هر که او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.»

نسایى در خصایص به سند خود از مسور بن مخرمه روایت کرده است که گفت:«پیامبر (ص) فرمود:فاطمه پاره تن من است، هر که او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.»

مسلم نیز در صحیح خود حدیثى از پیامبر نقل کرده است که فرمود:«همانا فاطمه پاره تن من است، هر آن چه او را بیازارد مرا آزار مى‏دهد.»

و در روایت مسلم است که:«همانا دخترم پاره تن من است،آن چه وى را ناپسند آید براى من نیز ناپسند است، و آن چه او را مى‏آزارد مرا نیز آزار دهد.»

در اصابه به نقل از صحیحین از مسور بن مخرمه نقل شده است که گفت:

« از رسول خدا (ص) شنیدم که بر منبر مى‏فرمود: فاطمه پاره تن من است، آن چه او را بیازارد مرا آزار دهد و آن چه او را ناپسند آید مرا نیز ناپسند آید.»

ابو نعیم در حلیة الاولیا به سند خود از مسور بن مخرمه نقل کرده است که گفت:«شنیدم رسول خدا (ص) مى‏فرمود:همانا فاطمه، دخترم، پاره تن من است، هر آن چه او را ناپسند آید مرا نیز پسندیده نباشد و هر آن چه او را بیازارد مرا آزارده است

ابو نعیم گوید:این روایت را عمرو بن دینار از ابن ابى ملیکه از مسور و نیز ایوب سختیانى آن را از ابن ابى ملیکه از عبد الله بن زبیر روایت کرده‏اند.

ترمذى نیز در صحیح از قول پیامبر (ص) روایت کرده است که فرمود:«فاطمه پاره تن من است آن چه او را پسند نیاید مرا نیز ناپسند باشد و آن چه او را بیازارد مرا آزارده است.»

آنگاه وى گوید:«این حدیث‏حسن و صحیح است.»

و نیز در همان جا آمده است:« فاطمه پاره تن من است آن چه او را مى‏آزارد مرا آزار دهد و آن چه او را به سختى افکند مرا به دشوارى افکنده است.»

ترمذى این حدیث را نیز حسن و صحیح دانسته است.

در شفا آمده است:«فاطمه پاره تن من است آن چه او را به خشم آرد مرا نیز به خشم آورد.»

حاکم در مستدرک به سند خود از مسور بن مخرمه نقل کرده است که گفت:«رسول خدا (ص) فرمود:فاطمه شعبه‏اى از من است هر آن چه او را گشاده و مسرور مى‏دارد مرا شاد کند و هر آن چه او را افسرده سازد مرا غمین ساخته است..»

وى گوید:«این حدیث صحیح است.»

همچنین در همان جا به سند خود از مسور بن مخرمه نقل کرده است که گفت:«حسن بن حسن براى خواستگارى دخترش به او پیغام فرستاد، پس او گفت: هیچ نسب و سببى در نزد من محبوب‏تر از نسب و سبب و خویشاوندى با شما نیست اما رسول خدا (ص) فرمود: فاطمه پاره تن یا پاره‏گوشت من است آن چه او را فسرده کند مرا فسرده سازد و آن چه او را شاد کند مرا مسرور کرده است و پیوندهاى خویشى در روز قیامت‏بریده گردد پیوند و خویشى من و دختر او پیش توست.اگر من او را به همسرى تو دهم این پیمان را مى‏گیرم و (در روز قیامت) پوزش خواهانه به سویش رهسپار مى‏شوم.»

حاکم گوید:«این حدیث صحیح است.»

ابو الفرج اصفهانى در اغانى نوشته است:«عبد الله بن حسن مثنى بن حسن السبط بر عمر بن عبد العزیز وارد شد، در آن هنگام عبد الله جوانى باوقار و نمکین بود.عمر جاى او را در صدر مجلس قرار داد و احترامش گذاشت و خواسته‏هاى او را روا کرد.یکى از عمر بن عبد العزیز علت این رفتار را جویا شد و وى پاسخ داد:افراد موثق برایم حدیثى نقل کرده‏اند که گویى خود آن را از دهان رسول خدا (ص) شنیده‏ام.آن حضرت فرمود:همانا فاطمه پاره تن من است هر آن چه او را شاد دارد مرا خوشحال مى‏کند و هر آنچه او را به خشم آورد مرا ناراحت کرده است.بنابراین عبد الله نیز پاره‏اى از پاره تن رسول خداست.»

شدت علاقه پیامبر (ص) به فاطمه (س)

حاکم در مستدرک به سند خود از ابو ثعلبه خشنى نقل کرده است که گفت:«عادت رسول خدا (ص) بر این بود که چون از جنگ یا سفرى بازمى‏گشت‏به مسجد مى‏رفت و دو رکعت نماز مى‏گزارد، آنگاه به فاطمه درود مى‏فرستاد و سپس پیش همسرانش مى‏رفت.»

همچنین وى به سند خود از ابن عمران نقل کرده است که گفت:«پیامبر (ص) چون قصد مسافرت داشت، آخرین کسى را که وداع مى‏گفت فاطمه بود و چون از سفرى بازمى‏گشت نخستین کسى را که مى‏دید فاطمه بود.»

ابن شهر آشوب در مناقب با چند سند از عایشه نقل کرده است که گفت:«على (ع) از پیامبر-که میان او و فاطمه که در بستر خوابیده بودند،نشسته بود-پرسید:کدام یک از ما پیش تو محبوب‏تریم من یا او (فاطمه) ؟پیامبر فرمود:او نزد من محبوب‏تر است و تو عزیزترى.»

در پاسخ به این پرسش،نمى‏توان جوابى بهتر از این یافت.فاطمه را از روى مهربانى و شفقت محبوب مى‏داند و على را به خاطر بزرگى در فضل و جایگاهش عزیز مى‏شمارد.

******************************

************************************************************

******************************

اخلاق

حاکم در مستدرک به سند خود روایت کرده است که:«رسول خدا (ص) بر فاطمه وارد شد.فاطمه گردنبندى از طلا را که به گردن داشت‏به دست گرفت و گفت:این را ابو الحسن به من تحفه داده است.رسول خدا (ص) به او فرمود:فاطمه آیا خوشحال مى‏شوى که مردم بگویند فاطمه دختر محمد است و در دست تو زنجیرى از آتش است.آنگاه ننشست و از خانه بیرون آمد.فاطمه زنجیر را گرفت و با آن غلامى خرید و آزاد کرد.چون پیامبر را از این امر آگاه کردند،فرمود:خدا را شکر که فاطمه را از آتش رهانید.»حاکم گوید:«این حدیث‏بنا به شرط شیخین صحیح است.»

احمد بن حنبل در مسند از ثوبان،آزاد کرده رسول خدا (ص) نقل کرده است که گفت:«هنگامى که پیامبر قصد سفر داشت آخرین کسى را که دیدار مى‏کرد فاطمه بود و چون باز مى‏گشت نخست‏به دیدار فاطمه مى‏رفت.یکبار از جنگى بازگشت و به خانه فاطمه رفت و دید که بر در خانه پرده‏اى آویخته شده است.همچنین بر دست‏حسن و حسین دو دستبند نقره‏اى دید.آن حضرت با مشاهده این موارد به خانه داخل نشد و از راه بازگشت.فاطمه دانست که پیامبر به خاطر دیدن پرده و دستبندها به خانه قدم ننهاده.از این رو پرده را پاره کرد و دستبندها را از دست کودکانش به در آورد و قطعه قطعه کرد.حسن و حسین گریستند فاطمه دستبند را میان آن دو تقسیم کرد.آنان هر دو،در هر حالى که گریه مى‏کردند،به سوى رسول خدا (ص) رفتند.پیامبر دستبند را از آنان گرفت و به ثوبان گفت:اینها را نزد بنى فلان ببر و براى فاطمه گردنبندى از عصب (دندان جانورى دریایى) و دو دستبند از عاج بخر.زیرا اینان اهل بیت من هستند و من دوست ندارم آنان طیبات خود را در زندگى دنیویشان بخورند.»

همچنین احمد بن حنبل از جعفر بن محمد،از پدرش روایت کرده است که گفت:«گروهى از مردم برهنه از روم نزد رسول خدا (ص) آمدند.آن حضرت بر فاطمه وارد شد،فاطمه پرده‏اى آویخته بود پیامبر به او فرمود:آیا خوشحال خواهى شد اگر خداوند روز قیامت تو را بپوشاند؟این پرده را به من بده.فاطمه پرده را به رسول خدا (ص) داد و آن حضرت آن را به اندازه دو ذراع در یک ذراع برید و به هر یک از برهنگان داد.»

******************************

************************************************************

******************************

شدت علاقه پیامبر (ص) به فاطمه (س)

حاکم در مستدرک به سند خود از ابو ثعلبه خشنى نقل کرده است که گفت: « عادت رسول خدا (ص) بر این بود که چون از جنگ یا سفرى بازمى‏گشت‏به مسجد مى‏رفت و دو رکعت نماز مى‏گزارد، آنگاه به فاطمه درود مى‏فرستاد و سپس پیش همسرانش مى‏رفت. » همچنین وى به سند خود از ابن عمران نقل کرده است که گفت: « پیامبر (ص) چون قصد مسافرت داشت، آخرین کسى را که وداع مى‏گفت فاطمه بود و چون از سفرى بازمى‏گشت نخستین کسى را که مى‏دید فاطمه بود.»

ابن شهر آشوب در مناقب با چند سند از عایشه نقل کرده است که گفت: «على (ع) از پیامبر-که میان او و فاطمه که در بستر خوابیده بودند، نشسته بود-پرسید: کدام یک از ما پیش تو محبوب‏تریم من یا او (فاطمه) ؟ پیامبر فرمود: او نزد من محبوب‏تر است و تو عزیزترى

در پاسخ به این پرسش، نمى‏توان جوابى بهتر از این یافت. فاطمه را از روى مهربانى و شفقت محبوب مى‏داند و على را به خاطر بزرگى در فضل و جایگاهش عزیز مى‏شمارد.

******************************

************************************************************

******************************

وفات مادر:

قضاى الهى چنان بود که مرگ این زن فداکار-خدیجه نخستین بانوى مسلمان-با مرگ ابو طالب در یکسال اتفاق افتد آنهم در فاصله‏اى کوتاه فاطمه (ع) چنانکه از قرآن کریم درس گرفته است‏باید این آزمایش را هم به بیند مرگ خویشاوندان براى او آزمایش دگرى است.باید برابر این دشوارى بردبارى نشان دهد و منتظر بشارت پروردگار باشد  آن آزمایشها آزمایش جسمانى بود و این امتحان،آزمایش قدرت نفسانى است.مادرش تنها غمخوار پدر در خانه بود و ابو طالب او را برابر دشمنان بیرونى حمایت مى‏کرد.با بودن ابو طالب مشرکان مکه نمى‏توانستند قصد جان پدرش را بکنند.زیرا خویشاوندان او-تیره بنى هاشم-تیره‏اى بزرگ بودند اگر مکنت و مال آنان در حد بنى زهره،بنى مخزوم و یا بنى حرب نبود،هیچ قبیله‏اى در شرافت و بزرگوارى با آنان برابرى نمى‏کرد.مهتران مکه و ثروتمندان شهر مى‏دانستند اگر به قصد جان محمد (ص) برخیزند،بنى هاشم خاموش نمى‏نشینند،و بسا که تیره‏هاى دیگر نیز به حمایت آنان برخیزند.ناچار درون پر تلاطم خود را با آزار او آرام مى‏کردند.دشنام،ریشخند،سنگ پرانى، دهن کجى،تهمت:حربه‏هائى که ناتوانان از آن استفاده مى‏کنند.تقدیر چنین بود که فاطمه (ع) شاهد همه این منظره‏ها باشد،و پس از تحمل این رنج‏ها آن دو صحنه دلخراش را نیز به بیند.

اکنون فاطمه دیگر دختر خانواده نیست.او جانشین عبد الله،عبد المطلب،ابو طالب و خدیجه است. (ام ابیها) چه کنیه مناسبى! مام پدر.او باید وظیفه مادرش را عهده‏دار شود.باید براى پدرش هم دختر و هم مادر باشد.

اگر قبول کنیم زهرا (ع) پنجسال پیش از بعثت متولد شده است،بخاطر همین مادر خانگى است که تا هفده سالگى نتوانست و یا نخواست‏بخانه شوهر برود.او نمى‏خواست پدرش را تنها بگذارد.او مى‏دانست تا آنجا که مى‏تواند باید در داخل خانه پدر را آرامش دهد.اکنون که پدرش سرپرستى چون ابو طالب و غمخوارى چون خدیجه را ندارد،دشمنان بر او گستاخ‏تر شده‏اند،و او به دلجوئى نیاز دارد.پدر نیز چون این فداکارى را از او مى‏دید با نمودن محبت،خشنودى خویش را از وى اعلام مى‏کرد.سالها پس از این روزگار از عایشه مى‏پرسند،چرا به جنگ جمل برخاستى؟مى‏گوید:«این داستان را باز مگوئید بخدا سوگند کسى از مردان جز على و از و نیز مى‏گوید کسى را راستگوتر از فاطمه ندیدم جز پدرش » ممکن است کسانى که در سیره پیغمبر و خاندان او تتبعى دقیق ندارند،یا روح اسلام و شریعت محمد (ص) را چنانکه باید لمس نکرده‏اند چنین به پندارند که این محبت مانند دوستى هر پدر به فرزندى ناشى از غریزه انسانى است.این پندار شاید از یک جهت درست‏باشد.ما نمى‏گوئیم محبت رسول خدا به فاطمه رنگى از عاطفه پدر نسبت‏بدختر را نداشت،چه محمد (ص) پدر بود و فاطمه فرزند.اما این روایت و روایتهاى دیگر که با اندک اختلافى در الفاظ از پیغمبر رسیده نشان دهنده حقیقتى دیگر است- بزرگى فاطمه در دیده پیغمبر و بزرگان اسلام در عصر رسول و زمانهاى پس از وى-فاطمه این مقام را نه تنها از آنجهت‏یافت که دختر پیغمبر است،آنچه او را شایسته این حرمت‏ساخت از خود گذشتگى،پارسائى،زهد،دانش و دیگر ملکات انسانى است که در او به حد کمال بوده است.و همه مورخان شیعه و سنى این امتیازات را براى وى در کتابهاى معتبر خویش نوشته‏اند.

از امام صادق (ع) پرسیدند:بعض جوانان حدیثى از شما باز میگویند که باور کردنى نیست.میگویند«خدا از خشم فاطمه بخشم مى‏آید (»امام صادق فرمود-مگر شما این روایت را در کتاب‏هاى خود ندارید که خدا از خشم بنده مؤمن بخشم مى‏آید؟

-چرا

-پس چرا باور نمى‏دارید که فاطمه زنى با ایمان باشد و خدا از خشم او بخشم آید.

مرگ خدیجه و ابو طالب،پیغمبر را نیز سخت آزرده ساخت.او دیگر خود را تنها و بى غمخوار و پشتیبان میدید،اما در همه حال خدا مدد کار او بود.و دعوت به خداپرستى شعار او.سفرى به طائف کرد شاید در آن شهر از میان مردم ثقیف که تیره‏اى قدرتمند بودند کسانى را بدین خدا در آورد.ولى مهتران آنجا نه تنها روى خوش بدو نشان ندادند،از آزارش نیز دریغ نکردند.

******************************

************************************************************

******************************

هجرت به مدینه (1)

« ابن هشام » مى‏نویسد: پس از رفتن رسول خدا، على بن ابیطالب سه شبانه روز در مکه باقى ماند، و امانتهائى را که پیغمبر (ص) باو سپرده بود، به صاحبانش برگردانید و آنگاه، روانه مدینه شد.

« یعقوبى » مى‏نویسد: فاطمه علیها السلام دختر رسول خدا، را على بن ابیطالب از مکه به مدینه آورد، و پس از دو ماه اقامت در مدینه با وى ازدواج کرد.

افراد دیگر هم در مکه خانه و زندگى خود را رها مى‏کردند، و دسته دسته و بصورت خانوادگى به مدینه هجرت مى‏کردند، و به قول «ابن اسحاق» هر کس از مسلمانان هم در مکه باقى مانده بود، به بند و زندان دشمنان در آمد.

دیگران هم نوشته‏اند: على علیه السلام سه فاطمه را از مکه به طرف مدینه حرکت داد: فاطمه زهراء دختر پیامبر (ص) فاطمه بنت اسد، مادر امیرالمؤمنین و فاطمه دختر « زبیر بن عبدالمطلب » که اتفاقا دشمنان هم که با صد شتر براى ردیابى و دستگیرى پیغمبر (ص) همه راههاى خروجى و اطراف مکه را جستجو مى‏کردند با على علیه السلام و همراهان او برخورد نمودند و مانع حرکت و هجرت آنان شدند، براى آنان شرائط سخت و هولناکى به وجود آمد و فاطمه‏ها مرعوب و ناراحت شدند، اما عنایت خداوندى و شجاعت و کیاست على علیه السلام آنان را از تعرض دشمنان مصون داشت، و سرانجام فاطمه زهرا و سایر بانوان به سلامت به مدینه رسیدند و در خانه « ابو ایوب انصارى » به رسول خدا ملحق شدند.

بدین ترتیب، فاطمه‏ایکه حدود 10 سال داشت، به عنوان یک عنصر مقاوم و معصوم، و یک الگوى رفتارى سرفراز، هجرت خویش را از مکه به مدینه، با نهایت مقاومت و سربلندى به انجام رسانید، تا در سنگرهاى جدید رسالت، مبارزه و مسئولیت الهى خویش را ادامه دهد.

******************************

************************************************************

******************************

هجرت به مدینه (2)

هجرت پیامبر، به عنوان نقطه عطفى در تاریخ اسلام و تاریخ بشر، با همه مسائل و مشکلاتى که داشت انجام گرفت. پیامبر بزودى در حومه مدینه استقرار یافت و مدتى که از استقرار خود و گروهى از یارانش گذشته بود به مکه پیغام فرستاد که على علیه السلام به مدینه حرکت کند و « فاطمه‏ها » را با خود بیاورد. فاطمه‏ها سه تن بودند: فاطمه بنت اسد مادر على علیه السلام، فاطمه دختر زبیر بن عبدالمطلب دختر عموى پیامبر، و فاطمه زهرا علیها السلام دختر رسول الله (ص( ...

على علیه السلام طبق فرمان رسول خدا همراه این قافله بانوان پرده عصمت و عفاف، از مکه حرکت کرد. مشرکین هم که از ماجرا خبر یافته بودند انتظار چنین ساعتى را مى‏کشیدند تا با حمله به این کاروان کوچک ولى عظیم الشأن کینه و عداوت خود را نشان دهند. این بود که با کمال وقاحت و بى‏شرمى، و حتى برخلاف اصول جوانمردى که در دوره جاهلى مردان عرب بدان پاى‏بند بودند، عده‏یى را با سلاح و جهازات جنگى به تعقیب آنها فرستادند. وقتى مشرکین رذیلت نهاد و پست‏نژاد به قافله بانوان شرافت و طهارت نزدیک شدند، على (ع) آن شیر غرنده میدان‏هاى نبرد کفر و ایمان و پهلوان جنگ‏هاى حق و باطل، آن که از طنین فریادش لرزه بر اندامها مى‏افتاد و برق شمشیرش چشم‏ها را خیره مى‏کرد، به طرف دشمنان مهاجم برگشت. یک تنه به مقابله با آن نابکاران رفت. شمشیر هول انگیزش را کشید و چنان به سوى آنها هجوم برد که بیش از چند لحظه تاب مقاومت نیاوردند و بزودى عقب نشینى کرده و پا به فرار گذاشتند. بدینگونه على (ع) با کمال شهامت از ناموس اسلام و مسلمین دفاع کرد و فاطمه‏هاى گرامى را به سلامت از معرکه بیرون برد و به مدینه رسانید.

چه کسى مى‏تواند آن صحنه را پیش خود مجسم سازد و احساس کند که فاطمه‏هاى گرامى در آن لحظه هولناک چه اضطراب و نگرانى سختى داشته‏اند؟ و بویژه چه کسى مى‏تواند احساس کند که فاطمه خردسال وقتى دیده است دشمنان قسم خورده پدر ارجمندش، به سلاح‏هاى آخته و در یک گروه چندین نفره به قصد جان آنها حمله کرده و راه را بر آنان بسته‏اند و آنها جز یک مرد، کسى را همراه ندارند تا از جان و ناموس‏شان دفاع کند، در چه نگرانى و اضطرابى بسر برده و چه لحظه‏هاى دشوارى را سپرى کرده است؟ ... براستى تاریخ در اینگونه موارد چه زبان قاصرى دارد. زیرا تنها مى‏تواند وقایع و حوادث را ثبت کند و هرگز قادر نیست احساس‏ها و اندیشه‏هایى را که در حال وقوع آن حوادث بر افراد گذشته است بیان کند...

بهرگونه آن قافله وارد مدینه شد. فاطمه زهرا در منزل ابى‏ایوب انصارى که موقتا قرارگاه پدر گرامى‏اش بود، چشمش به دیدار جمال جمیل پدر روشن گردید و خود را به آغوش پر مهر پدر سپرد و آرامش و سکون خود را بازیافت. ولى خاطره آن سفر پرخطر هرگز از یادش نرفت و لحظه‏هاى جانکاهى که على (ع) یک تنه در برابر عده‏یى مشرک مسلح به دفاع و مبارزه ایستاده بود همواره در نظرش مجسم بود. آرى این خاطره هم روى خاطرات سازنده دیگرش انباشته گردید تا در تکوین شخصیت والاى او نقش خاص خود را ایفاء کند. و مجموعه این حوادث و خاطرات و مصائب و رنج‏ها لازم بود تا از او انسانى کامل و مجرب تلخ و شیرین دیده و تجربه اندوخته بسازد. و به جامعه بشریت و بویژه اجتماع مسلمین هدیه زیادى کند. آرى چنان زن قهرمانى، مى‏بایست چنان حوادث و مصائبى را پشت سر مى‏گذاشت تا به آن مقام والا و شخصیت بى‏نظیر دست یابد، و مادر پیشوایان قهرمان و امامان راستین و رهبران بزرگوار بشریت گردد...

فاطمه زهرا، زندگى در مدینه را در کنف حمایت و عنایت خاص پدر بزرگوارش ادامه مى‏داد و از تربیت‏هاى ویژه چنان پدرى برخوردار مى‏شد. آنهمه اخلاص‏ها و ایثارها را مى‏دید و از آنهمه شب زنده‏دارى‏ها و تهجدها و فعالیت‏هاى خستگى ناپذیر او در راه اسلام و خدا، درس زندگى و ایمان و مقاومت مى‏آموخت و آنهمه را در زندگى خویش تمرین مى‏کرد و به کار مى‏گرفت و بدینسان خود را آماده روزهاى آینده مى‏ساخت...

******************************

************************************************************

******************************

خواستگاران فاطمه (س)

« لقد کان لکم فى رسول الله اسوة حسنة »

دو سال،یا اندکى بیشتر از اقامت مهاجران در مدینه گذشت.در این دو سال دگرگونى چشمگیرى در وضع سیاسى و اجتماعى مسلمانان پدید گردید.نیز بعض سریه‏ها با پیروزى برگشتند.و نتیجه پیروزى آنان گشایشى اندک در کار مسلمانان،و تثبیت موقعیت ایشان در دیده قبیله‏هاى مخالف بود.نیز قبیله‏هایى چند که پس از درگیرى مسلمانان با یهودیان،و منافقان مدینه در حالت دو دلى بسر مى‏بردند،کم و بیش بى طرف ماندند و یا به مسلمانان پیوستند.

مهمتر از همه پیروزى در غزوه بدر بود که قدرت افسانه‏اى مکه را در هم ریخت،و حشمت‏خیره کننده سران قریش را از میان برد.و آنانکه هنوز هم نمى‏خواستند مکه را از خود برنجانند دانستند که قریش و بازرگانان آنان هم شکست پذیرند.

در زندگانى داخلى رسول خدا (ص) نیز تغییرى رخ داد.سوده دختر زمعة بن قیس و عایشه دختر ابو بکر،در خانه او بسر مى‏بردند. عروسى سوده چند ماه پیش از هجرت و عروسى عایشه در شوال سال نخستین هجرت صورت گرفت.هر چند هیچ یک از این دو زن چه در نظر او و چه در نظر پدرش،جاى خالى خدیجه را پر نمیکردند اما بهر حال هر یک از جهتى مراقب حال پیغمبر بودند و فاطمه (ع) از این نظر دیگر براى پدر نگرانى نداشت. عایشه دخترى نه ساله و سوده بیوه سکران بن عمرو بن عبد شمس بود. سکران با مهاجران دسته دوم به حبشه رفت و در این سفر سوده را نیز همراه خود برد وى پس از بازگشت‏به مکه در گذشت و پیغمبر آن بیوه را خواستگارى کرد.حال اگر فاطمه ( ع ) به خانه شوى برود،در خانه پدرش کسانى هستند که نگاهبان حال او باشند.

مسلم است که فاطمه (ع) خواهان بسیارى داشته است.در این باره نیازى بذکر روایات نداریم.پدرش پیش از آنکه به پیغمبرى رسد در دیده همشهریان مقامى ارجمند داشت.دو خواهر فاطمه (س) پیش از ظهور اسلام زن دو پسر مرد سرشناس خاندان هاشم، عبد العزى بن عبد المطلب (ابو لهب) شدند،و نزد شوهران گرامى بودند.اگر سوره تبت در نکوهش پدر شوى آنان نازل نمى‏شد،و اگر آن مرد لجوج و یا زن او با سرسختى تمام از فرزندانشان نمى‏خواستند زنان خود را رها کنند،آنان از این پیوند خشنود و شادمان بودند.لیکن باصرار ابو لهب بین آنان جدائى صورت گرفت.

این زنان پس از آنکه از همسران خود جدا شدند و اسلام آوردند،یکى پس از دیگرى به عثمان بن عفان مرد مالدار و ارجمند قریش شوهر کردند.زینب خواهر دیگر او زن پسر خاله خود ابو العاص بن ربیع بود چون محمد ( ص ) به پیغمبرى مبعوث شد،و خدیجه و دخترانش بدو گرویدند،ابو العاص بر دین قریش باقى ماند.بزرگان طائفه وى از او خواستند زن خود را طلاق گوید و آنان هر دخترى را که دوست میدارد بزنى بدو دهند.ابو العاص نپذیرفت و گفت او بهترین همسر است.ابو العاص در جنگ بدر اسیر شد،و پیغمبر دستور آزادى او را داد،بدان شرط که زینب را بمدینه بفرستد.این چند تن همگى مردانى بنام بودند،و نزد کسان خود و دیگران حرمت داشتند.اکنون که محمد (ص) به پیغمبرى رسیده و یثرب در اطاعت اوست و مکه از او در حالت‏بیم و احتیاط بسر مى‏برد،طبیعى است که کسانى با موقعیت‏بهتر آماده خواستگارى فاطمه ( س)باشند.و اگر زینب و ام کلثوم و رقیه پیش از اسلام به شوى رفتند،تربیت زهرا ( ع ) چنانکه نوشتیم در خانه وحى و مرکز نزول قرآن بود.چنانکه در صفحات این کتاب خواهید دید و سند آن ماخذ دست اول تاریخ اسلام است،عمر و ابو بکر هر یک خواهان فاطمه بودند،لیکن چون خواست‏خود را با پیغمبر در میان نهادند وى گفت منتظر قضاء الهى هستم نسائى که از محدثان بزرگ اهل سنت است در سنن گوید:پیغمبر (ص) در پاسخ آنان گفت:« فاطمه خردسال است،و چون على (ع) او را از وى خواستگارى کرد،پذیرفت اما نسائى این حدیث را ذیل بابى که بعنوان‏« برابرى سن زن و مرد »نوشته آورده است.بارى از میان خواستگاران نام این دو تن را از آنجهت نوشته‏اند که از لحاظ شخصیت‏سرشناس‏تر از دیگران‏اند،نه آنکه خواستگاران دختر پیغمبر تنها این دو مرد سالخورده بودند.یعقوبى نوشته است گروهى از مهاجران فاطمه را از پدرش خواستگارى کردند

******************************

************************************************************

******************************

ازدواج با على علیه‏السلام

لیکن پدرش از میان همه پسر عموهاى خود على بن ابى طالب را براى شوهرى او برگزید.و بدخترش گفت ترا به کسى بزنى مى‏دهم که از همه نیکو خوى‏تر و در مسلمانى پیش قدم‏تر است.

ابن سعد نویسد:چون ابو بکر و عمر از پیغمبر پاسخ موافق نشنیدند على را گفتند تو بخواستگارى او برو!و هم او نویسد:تنى چند از انصار على را گفتند:فاطمه را خواستگارى کن!وى بخانه پیغمبر رفت و نزد او نشست،پیغمبر پرسید:

-پسر ابو طالب براى چه آمده است؟

-براى خواستگارى فاطمه!

مرحبا و اهلا!و جز این جمله چیزى نفرمود.

چون على نزد آن چند تن آمد پرسیدند:

-چه شد؟

-در پاسخ من گفت،مرحبا و اهلا.

-همین جمله بس است.به تو اهل و رحب بخشید گویا این اختصاص که نصیب على (ع) گردید و امتیاز قبول که در خواستگارى فاطمه یافت‏بر تنى چند گران افتاده است.

مجلسى بنقل از عیون اخبار الرضا چنین نوشته است:

پیغمبر (ص) على (ع) را گفت مردانى از قریش از من رنجیدند که چرا دخترم را بآنان ندادم.من در پاسخ آنان گفتم:این کار به اراده خدا بوده است.

کسى جز على شایستگى همسرى فاطمه را نداشت  بعض روایت‏ها در خواستگارى دختر پیغمبر (ص) ،ام سلمه را نیز دخالت داده‏اند.على بن عیسى اربلى در کشف الغمه بنقل از مناقب خوارزمى ضمن داستانى طولانى مى‏گوید:ابو بکر و عمر چون در خواستگارى فاطمه (ع) پاسخ موافق نشنیدند،نزد على رفتند و گفتند:

-چرا بخواستگارى فاطمه (ع) نمى‏روى.

-تنگدستى مانع چنین درخواستى از پیغمبر است.

ابو بکر گفت:

-یا ابو الحسن دنیا و آنچه در آنست نزد خدا و رسول ارزش ندارد.

پس از این گفتگو على شتر آبکش خود را بخانه برد و نعلین پوشید و نزد پیغمبر رفت.

در این وقت پیغمبر در خانه ام سلمه دختر ابى امیه مخزومى بود.على در کوفت.ام سلمه گفت کیست؟پیغمبر گفت ام سلمه بر خیز و در را باز کن و بگو در آید.این مردى است که خدا و رسول را دوست دارد و آنان نیز او را دوست مى‏دارند.ام سلمه گفت چنان برخاستم که نزدیک بود بر روى در افتم...

این روایت که حدیثى است مرفوع،یعنى سند آن متصل نیست،باحتمال قوى و بلکه مطمئنا بدین صورت درست نیست.زیرا ام سلمه که نام او هند و دختر ابو امیه حذیفة بن مغیرة بن عبد الله بن عمر از تیره بنى مخزوم است،پیش از آنکه بخانه پیغمبر آید زن ابو سلمة عبد الاسد بن هلال بن عبد الله بن عمرو بن مخزوم بود.

ابو سلمه و زنش از مهاجران حبشه‏اند؟ که هنگام اقامت پیغمبر در مکه،بازگشتند ابو سلمه بمدینه هجرت کرد،در جنگ بدر حاضر بود  و در جنگ احد ابو اسامه جشمى تیرى بدو افکند  وى از این جنگ جان بدر برد و سى ماه پس از هجرت بفرماندهى سریه‏اى به قطن رفت و از غنائم بنى نضیر هم بهره برد .سرانجام در جمادى الآخر سال چهارم هجرى در گذشت و پیغمبر (ص) پس از گذشتن عده ام سلمه در شوال سال چهارم با او عروسى کرد .البته ممکن است گفت:ام سلمه در زندگانى شوهرش،بخانه پیغمبر رفت و آمد داشته است اما ظاهر روایت چنانست که وى هنگام آمدن على (ع) براى خواستگارى فاطمه،زن پیغمبر (ص) بوده است و این گفته درست نیست.بارى مجلسى به نقل از امالى شیخ طوسى چنین نویسد:

على (ع) گفت،ابو بکر و عمر نزد من آمدند و گفتند چرا فاطمه را از پیغمبر خواستگارى نمى‏کنى؟من نزد پیغمبر رفتم.چون مرا دید خندان شد.پرسید ابو الحسن،براى چه آمده‏اى؟من پیوندم را با او،و سبقت‏خود را در اسلام،و جهادم را در راه دین بر شمردم. فرمود راست میگوئى!تو فاضلتر از آنى که بر مى‏شمارى!گفتم براى خواستگارى فاطمه آمده‏ام.گفت على!پیش از تو کسانى بخواستگارى او آمده بودند اما دخترم نپذیرفت.بگذار ببینم وى چه مى‏گوید.سپس به خانه رفت و بدخترش گفت على تو را از من خواستگارى کرده است.تو پیوند او را با ما و پیشى او را در اسلام مى‏دانى و از فضیلت او آگاهى.زهرا (ع) بى آنکه چهره خود را برگرداند خاموش ماند.پیغمبر چون آثار خشنودى در آن دید گفت الله اکبر.خاموشى او علامت رضاى اوست  شیخ طوسى در امالى آورده است که:چون پیغمبر به زناشوئى على و فاطمه رضایت داد،فاطمه (ع) گریان شد پیغمبر گفت‏بخدا اگر در اهل بیت من بهتر از او کسى بود ترا بدو میدادم.

و نیز مؤلف کشف الغمه و بنقل از او مجلسى نوشته است:على (ع) به پیغمبر گفت:

-پدر و مادرم فداى تو باد تو میدانى که مرا در کودکى از پدرم ابو طالب و مادرم فاطمه بنت اسد گرفتى،و در سایه تربیت‏خود پروردى،و در این پرورش از پدر و مادر بر من مهربانتر بودى،و از سرگردانى و شک که پدران من دچار آن بودند رهانیدى.تو در دنیا و آخرت تنها مایه و اندوخته من هستى اکنون که خدا مرا به تو نیرومند ساخته است،مى‏خواهم براى خود سامانى ترتیب دهم و زنى بگیرم.من براى خواستگارى فاطمه آمده‏ام.آیا دخترت را به من خواهى داد؟

ام سلمه گوید چهره رسول خدا از شادمانى بر افروخت و در روى على خندید و گفت آیا چیزى دارى که مهریه دخترم باشد على گفت:حال من بر تو پنهان نیست.جز شمشیر و شترى آبکش چیزى ندارم.پیغمبر گفت:شمشیر را براى جهاد،و شتر را براى آب دادن خرما بنان خود و بارکشى در سفر مى‏خواهى همان زره را مهر قرار مى‏دهم.ولى چنانکه نوشتیم اگر ام سلمه در این ماجرا حاضر بوده حضورش بر حسب اتفاق است چه او در این هنگام زن پیغمبر (ص) نبوده است.

زبیر بکار که کتاب او الموفقیات از مصادر قدیمى بشمار میرود از گفته على (ع) چنین آورده است:

-نزد رسول خدا رفتم و در پیش روى او خاموش نشستم.چرا که حشمت و حرمت او را کسى نداشت.چون خاموشى مرا دید پرسید: -ابو الحسن! چه مى‏خواهى؟من همچنان خاموش ماندم تا پیغمبر سه بار پرسش خود را مکرر فرمود سپس گفت:

-گویا فاطمه را مى‏خواهى؟

-آرى!

-آن زره که بتو دادم چه شد؟

-دارم!

-همان زره را کابین فاطمه قرار بده

در بعض روایات ابن سعد،بجاى زره پوست گوسفند و پیراهن یمانى فرسوده نوشته است.

و بعضى گویند که على (ع) شتر خود را فروخت و بهاى آنرا کابین قرار داد.بهاى این زره یا رقم این کابین چه بوده است؟حمیرى مؤلف قرب الاسناد آن را سى درهم نوشته است و دیگران تا چهار صد و هشتاد درهم نوشته‏اند.

ابن سعد در یکى از روایات خود بهاى زره را چهار درهم  نوشته است،که گمان دارم تصحیفى از چهار صد است.یعنى رقم اربعماة را اربع ضبط کرده است.و ابن قتیبه بهاى زره را سیصد و بروایتى چهار صد و هشتاد درهم مى‏نویسد.

بارى کابین دختر پیغمبر چهار صد درهم یا اندکى بیشتر و یا کمتر بود همین و همین،و بدین سادگى نیز پیوند برقرار گردید. پیوندى مقدس است که باید دو تن شریک غم و شادى زندگانى یکدیگر باشند. کالائى بفروش نمى‏رفت تا خریدار و فروشنده بر سر بهاى آن با یکدیگر گفتگو کنند.زره،پوست گوسفند یا پیراهن یمانى هر چه بوده است،بفروش رسید و بهاى آنرا نزد پیغمبر آوردند. رسول خدا بى آنکه آنرا بشمارد،اندکى از پول را به بلال داد و گفت‏با این پول براى دخترم بوى خوش بخر!سپس مانده را به ابو بکر داد و گفت‏با این پول آنچه را دخترم بدان نیازمند است آماده ساز.عمار یاسر و چند تن از یاران خود را با ابو بکر همراه کرد تا با صوابدید او جهاز زهرا را آماده سازند.فهرستى که شیخ طوسى براى جهاز نوشته چنین است:

پیراهنى به بهاى هفت درهم.چارقدى به بهاى چهار درهم.قطیفه مشکى بافت‏خیبر،تخت‏خوابى بافته از برگ خرما.دو گستردنى (تشک) که رویهاى آن کتان ستبر بود یکى را از لیف خرما و دیگرى را از پشم گوسفند پر کرده بودند.چهار بالش از چرم طائف که پر شده بود.پرده‏اى از پشم.یک تخته بوریاى بافت هجر آسیاى دستى.لگنى از مس،مشکى از چرم،قدحى چوبین، کاسه‏اى گود براى دوشیدن شیر در آن،مشکى براى آب،مطهره‏اى  اندوده به زفت،سبوئى سبز،چند کوزه گلى.

چون جهاز را نزد پیغمبر آوردند آنرا بررسى کرد و گفت:خدا به اهل بیت‏برکت دهد.

هنگام خواندن خطبه زناشوئى رسید.ابن شهر آشوب در مناقب و مجلسى در بحار و جمعى از علما و محدثان شیعه این خطبه را با عبارت‏هاى مختلف و بصورت‏هاى گوناگون نوشته‏اند.از میان آنها این صورت که بیشتر محدثان آنرا ضبط کرده‏اند،انتخاب شد. کسیکه تفصیل بیشترى بخواهد باید به بحار الانوار رجوع کند:

سپاس خدائى که او را به نعمتش ستایش کنند،و بقدرتش پرستش،حکومتش را گوش به فرمان‏اند،و از عقوبتش ترسان،و عطائى را که نزد اوست‏خواهان،و فرمان او در زمین و آسمان روان.

خدائى که آفریدگان را بقدرت خود بیافرید،و هر یک را تکلیفى فرمود که در خود او مى‏دید و بر دین خود ارجمند ساخت،و به پیغمبرش محمد گرامى فرمود و بنواخت.خداى تعالى زناشوئى را پیوندى دیگر کرد و آنرا واجب فرمود.بدین پیوند،خویشاوندى را در هم پیوست،و این سنت را در گردن مردمان بست.چه مى‏فرماید،« اوست که آفرید از آب بشرى را،پس گردانیدش نسبى و پیوندى و پروردگار تو تواناست ‏». همانا خداى تعالى مرا فرموده است که فاطمه را بزنى به على بدهم و من او را به چهار صد مثقال نقره بدو بزنى دادم.

-على!راضى هستى.

-آرى یا رسول الله.

چنانکه نوشتیم ابن شهر آشوب در مناقب خطبه را بدین عبارت آورده و مجلسى نیز آنرا بهمین صورت از کشف الغمه نقل کرده است و پس از آن یک سطر دیگر اضافه دارد.

اما ابن مردویه خطبه را با عبارت دیگر آورده است.آن خطبه و نیز خطبه‏اى را که على (ع) در پذیرفتن این زناشوئى خوانده است در بحار و مناقب مى‏توان دید. خطبه زناشوئى خوانده شد و زهرا (ع) از آن على گردید.جهاز عروسى نیز بدان صورت که نوشتیم آماده گشت.اما مدتى طول کشید تا دختر پیغمبر از خانه پدر بخانه شوهر رفت.مجلسى در روایت‏خود این مدت را یکماه نوشته است در حالیکه بعضى آنرا تا یکسال و بیشتر هم نوشته‏اند.

بارى جستجو و تحقیق در این جزئیات چندان مهم بنظر نمى‏رسد.یکماه یا یکسال یا هر مدت گذشت،سرانجام روزى عقیل بخانه پیغمبر رفت و از او خواست فاطمه را بخانه على (ع) بفرستد.بعض زنان پیغمبر نیز با وى همداستان گشتند و سرانجام شبى عروس را با جمعى از زنان بخانه على (ع) بردند.شاعران شیعى قرن اول و دوم هجرى چون کمیت،سید اسماعیل حمیرى و نیز دیک الجن که در آغاز قرن سوم هجرى در گذشته است،در باب خواستگارى از دختر پیغمبر و زناشویى او با على علیه السلام و عروسى و مقدار مهریه دختر پیغمبر قصیده‏هاى غرائى سروده‏اند که در کتاب‏هاى تذکره و ترجمه موجود است.

شبى که میخواستند عروس را بخانه شوى برند پیغمبر فرمود:

على!عروسى بى مهمانى نمى‏شود.

سعد گفت:من گوسفندى دارم.دسته‏اى از انصار هم چند صاع ذرت فراهم آوردند.

زبیر بکار از طریق عبد الله بن ابى بکر از على (ع) چنین آورده است:

چون خواستم با فاطمه (ع) عروسى کنم پیغمبر (ص) به من آوندى زرین داد و گفت‏به بهاى این آوند براى مهمانى عروسى خود طعامى بخر.من نزد محمد بن مسلم از انصار رفتم و از او خواستم به بهاى آن آوندى به من طعامى دهد.او هم پذیرفت‏سپس از من پرسید.

-کیستى؟

-على بن ابى طالب.

-پسر عموى پیغمبر؟

-آرى!

-این طعام را براى چه مى‏خواهى؟

-براى مهمانى عروسى!

که را بزنى گرفته‏اى؟

دختر پیغمبر را!

این طعام و این آوند زرین از آن تو!

پیغمبر درباره زن و شوهر دعا کرد.خدایا این پیوند را بر این زن و شوهر مبارک گردان!خدایا فرزندان خوبى نصیب آنان فرما!

ابن سعد در روایتى دیگر که سند آن باسماء بنت عمیس منتهى میشود نویسد:

على زره خود را نزد یهودیى به گرو گذاشت و از او اندکى جو گرفت.و این بهترین مهمانى آن روزگار بود .

ابن شهر آشوب از ابن بابویه چنین روایت کرده است:

پیغمبر دختران عبد المطلب و زنان مهاجر و انصار را فرموده تا همراه فاطمه بخانه على (ع) روند و در راه شادمانى نمایند. شعرهائى که نماینده این شادى است‏بخوانند،لیکن سخنانى نباشد که خدا را خوش نیاید.آنان فاطمه را بر استرى که شهباء نام داشت (یا بر شترى) نشاندند.سلمان فارسى زمام دار استر بود.حمزه و عقیل و جعفر!و دیگر بنى هاشم در پس آن مى‏رفتند.زنان پیغمبر پیشاپیش عروس بودند و چنین مى‏خواندند.

ام سلمه:

بروید اى هووهاى  من بیارى خداى متعال و سپاس گوئید خدا را در هر حال و بیاد آرید که خداى بزرگ بر ما منت نهاد و از بلاها و آفت‏ها نجات داد کافر بودیم راهنمائیمان نمودشفرسوده بودیم توانامان فرمود و بروید! همراه بهترین زنان. که فداى او باد همه خویشان و کسان اى دختر آنکه خداى جهان برترى داد او را بر دیگران! به پیغمبرى و وحى از آسمان!  

و عایشه مى‏گفت:

اى زنان!خود را پوشیده بدارید! و جز سخنان نیکو بر زبان میارید! بزبان آرید نام پروردگار جهان که به دین خود،گرامى داشت ما را و همه بندگان سپاس خداى بخشنده را پروردگار بزرگ و تواننده را ببرید این دختر را که خدایش کرده محبوب! بداشتن شوى پاکیزه و خوب

و حفصه مى‏سرود:

تو فاطمه!اى بهترین زنان. که رخسارى دارى چون ماه تابان خدایت‏برترى داد بر جهانیان با پدرى که مخصوص ساخت او را بآیت‏هاى قرآن شوى تو ساخت راد مردى را جوان على که بهتر است از همگان هووهاى من ببرید.او را که بزرگوار است و از خاندان بزرگان

معاذة مادر سعد بن معاذ میگفت:

سخنى جز آنکه باید نمى‏گویم! و بجز راه نکوئى نمى‏پویم! محمد بهترین مردمانست! و از لاف و خودپسندى در امانست آموخت ما را راه رستگارى پاداش بادش از لطف بارى براه افتید با دخت پیغمبر! پیغمبر کز شرف دارد افسر خداوند بزرگى و جلال که نه همتا دارد نه همال

و زنان بیت نخستین هر رجز را تکرار مى‏کردند.چنانکه نوشته شد این روایت را بدین صورت از مناقب ابن شهرآشوب آوردم و او سند خود را کتاب مولد فاطمه و روایت ابن بابویه که از بزرگان علماى امامیه است معرفى میکند.

اما پذیرفتن داستان بدین صورت دشوار است.

نخست چیزى که ما را دچار تردید مى‏سازد اینست که میگوید:زنان پیغمبر پیشاپیش استر فاطمه راه مى‏رفتند.این مؤلف خود عروسى زهرا (ع) را در ذو الحجه سال دوم هجرت نوشته است در حالیکه چنانکه نوشتم ام سلمه سال چهارم و حفصه پس از جنگ بدر بخانه پیغمبر آمدند. و در سال عروسى زهرا چنانکه قبلا هم نوشتیم تنها سوده و عایشه در خانه پیغمبر بسر مى‏بردند دیگر آنکه در رجز عایشه مى‏بینیم که به هووهاى خود مى‏گوید خود را به سر بندها بپوشید.

دستور پوشیدن جلباب به زنان پیغمبر (ص) ،ضمن سوره احزاب است و این سوره چنانکه مى‏دانیم سال پنجم هجرت نازل شده است.

دیگر آنکه جزء مشایعت کنندگان جعفر را مى‏نویسد و جعفر در این تاریخ در حبشه بوده است.در این باره در صفحات آینده توضیح بیشترى داده خواهد شد.

******************************

************************************************************

******************************

تولد امام حسن (ع)

حسن (ع) اولین فرزند خانواده بود که در 15 رمضان سال سوم هجرى قمرى (مطابق 12 اسفند سال سوم هجرى شمسى) متولد شد. (.رسول خدا (ص) برایش گوسفندى عقیقه کرد و به قابله نیز یک ران گوسفند و یک دینار طلا بخشید سپس موى سر او را تراشید و فرمود که هم وزن آن نقره صدقه بدهند. او دوران کودکى را در دامن پیامبر (ص)، على و فاطمه (ع) پرورش یافت و تربیت شد. در دوران امامت على (ع) به فرمان پدر در جبهه‏هاى جهاد و از جمله در نبرد جمل و صفین و نهروان شرکت جست. پس از شهادت پدر، امامت و خلافت به او منتقل گردید، اما جنگ افروزیها و فتنه‏گریهاى معاویه از یکسو و عدم آمادگى مردم زمانه براى جانفشانى در راه مکتب از سوى دیگر مانع ادامه حکومت عادلانه او بود و از این رو براى حفظ اسلام به آتش بسى قهرمانانه تن درداد که با مظلومیتى غیر قابل وصف همراه بود و عاقبت در سال 49 هجرى به شهادت رسید.

******************************

************************************************************

******************************

تولد امام حسن(ع)(2)

پیش از این در تاریخ زندگانى پیامبر بزرگوار اسلام در حوادث سال سوم هجرت ذکر شد که سبط اکبر آن حضرت،امام حسن(ع)،در سال سوم به دنیا آمد،و مشهور آن است که این مولود فرخنده در شب نیمه ماه رمضان بهترین ماههاى خداـمتولد شده،و البته در این باره در کتابهاى شیعه و سنت اقوال دیگرى هم نقل شده که خلاف مشهور است .

داستان ولادت و مراسم نامگذارى

و اما داستان ولادت به گونه‏اى که در روایات شیخ صدوق(ره)در امالى و علل و عیون اخبار الرضا(ع)و روایات دیگر محدثین شیعه و اهل سنت آمده و از امام سجاد(ع)روایت شده این گونه است که فرمود:

چون فاطمه(س)فرزندش حسن را به دنیا آورد،به پدرش على(ع)عرض کرد:نامى براى او بگذار،على (ع)فرمود:من چنان نیستم که در مورد نامگذارى او به رسول خدا پیشى گرفته و سبقت جویم.در این وقت رسول خدا(ص)بیامد،و آن کودک را در پارچه زردى پیچیده،به نزد آن حضرت بردند.حضرت فرمود:مگر من به شما نگفته بودم که او را در پارچه زردنپیچید؟سپس آن پارچه را به کنارى افکند و پارچه سفیدى گرفته و کودک را در آن پیچید،آنگاه رو به على(ع)کرده فرمود:آیا او را نامگذارى کرده‏اى؟

عرض کرد:من در نامگذارى وى به شما پیشى نمى‏گرفتم!

رسول خدا(ص)فرمود:من هم در نامگذارى وى بر خدا سبقت نمى‏جویم!

در این وقت خداى تبارک و تعالى به جبرئیل وحى فرمود که براى محمد پسرى متولد شده،به نزد وى برو و سلامش برسان و تبریک و تهنیت گوى و به وى بگو:براستى که على نزد تو به منزله هارون است از موسى،پس او را به نام پسر هارون نام بنه!

جبرئیل از آسمان فرود آمد و از سوى خداى تعالى به وى تهنیت گفت و سپس اظهار داشت:خداى تبارک و تعالى تو را مأمور کرده که او را به نام پسر هارون نام بگذارى.رسول خدا(ص)پرسید :نام پسر هارون چیست؟عرض کرد:«شبر».فرمود:زبان من عربى است؟عرض کرد:نامش را«حسن»بگذار،و رسول خدا(ص)او را حسن نامید...

و در برابر این روایت،روایات دیگرى هم در کتابهاى علماى شیعه و اهل سنت آمده که چون حسن(ع)به دنیا آمد،على(ع)او را«حرب»نامید،و چون رسول خدا(ص)اطلاع یافت به على(ع)دستور داد آن نام را به«حسن»تغییر دهد...

و یا اینکه على(ع)نام این نوزاد را« حمزه »گذارد و چون حسین به دنیا آمد نام او را«جعفر»گذارد،و پس از آن رسول خدا(ص)على(ع)راطلبیده و به او فرمود:به من دستور داده شده که نام این فرزند خود را تغییر دهم،سپس به على(ع)دستور داد که نام آن دو را«حسن»و«حسین»بگذارد،و على(ع)نیز به دستور آن حضرت عمل کرد...

ولى همان گونه که صاحب کشف الغمه گفته است،این مطلب بعید به نظر مى‏رسد،و خلاف مشهور و ضعیف است،و مشهور همان است که در روایت بالا ذکر شد،و باقر شریف در کتاب حیاة الحسن این گونه روایات را از موضوعات و جعلیات دانسته و دلیلهایى بر این مطلب ذکر کرده که بهتر است براى اطلاع بیشتر به همان کتاب مراجعه نمایید.

و در روایات بسیارى از طریق اهل سنت آمده که این دو نام شریف«حسن»و«حسین»در جاهلیت سابقه نداشته و از نامهاى بهشتى است،و متن یکى از آن روایات که طبرى در کتاب ذخائر العقبى روایت کرده،این گونه است که عمران بن سلیمان گفته:

« الحسن و الحسین اسمان من اسماء اهل الجنة،ما سمیت بهما فى الجاهلیة »

( حسن و حسین دو نام از نامهاى اهل بهشت است که در زمان جاهلیت سابقه نداشته است.)

انجام مراسم دینى و سنتهاى مذهبى

از جمله سنتهاى اسلامى درباره نوزاد،گفتن اذان و اقامه در گوش راست و چپ اوست که رسول خدا(ص)این سنت را درباره این نوزاد عزیز انجام داد،و پس از اینکه او را به دست آن حضرت دادند،در گوش راستش‏اذان و در گوش چپ او اقامه گفت.

و نیز براى نوزاد جدید عقیقه کرد(یعنى گوسفندى براى او قربانى کرد  و یک ران آن را به قابله داد،و در برخى از روایات است که این کار را در روز هفتم انجام داد .

و در روایت کلینى (ره) در کافى این گونه است که پس از عقیقه این دعا را خواند:

« ...بسم الله عقیقة عن الحسن » (به نام خدا این عقیقه‏اى است از حسن...)

و به دنبال آن نیز این دعا را خواند:

« اللهم عظمها بعظمه،و دمها بدمه،و شعرها بشعره،اللهم اجعله وقاءا لمحمد و آله »

( خدایا استخوان آن در برابر استخوان این نوزاد،و گوشتش در برابر گوشت وى،و خونش در برابر خون او،و مویش در برابر موى او،خدایا آن را وسیله حفاظتى براى محمد و خاندانش قرار ده .)

و همچنین رسول خدا(ص)دستور داد موى سر نوزاد را در روز هفتم بتراشند و هم وزن آن نقره صدقه دهند،و سپس بر سر نوزاد

« خلوق »ـکه نوعى عطر مخلوط بودهـمالید،و به دنبال آن به عنوان مذمت از رسم و شیوه معمول آن زمان که خون بر سر نوزاد مى‏مالیدند به اسماء که راوى حدیث است فرمود:« یا اسماء الدم فعل الجاهلیة »

( اى اسماء مالیدن خون بر سر نوزاد از کارهاى زمان جاهلیت است !)

و در پاره‏اى از روایات اهل سنت آمده که در روز هفتم مراسم ختنه نوزاد نیز انجام شد، ولى ظاهر روایات شیعه آن است که از جمله مختصات ائمه دین ( ع ) آن بوده که « مختون » ( یعنى ختنه شده )به دنیا مى‏آمدند،جز آنکه به عنوان استحباب و سنت،صورتى ) از این کار را انجام مى‏دادند...

و از جمله سنتهاى نوزاد در اسلام تعویذ او به دعاست،یعنى براى سلامتى و حفظ او از چشم زخم و شیاطین جنى و انسى به وسیله خواندن یا نوشتن دعا او را در پناه خدا قرار داده و به خدا مى‏سپارند.

و طبق روایات بسیارى که در کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده،رسول خدا(ص)دو فرزند خود حسن و حسین(ع)را به این دعا تعویذ فرمود:

« اعیذ کما بکلمات الله التامة من کل شیطان وهامة و من کل عین لامة »

(شما را پناه مى‏دهم به کلمات تامه و کامله پروردگار از هر شیطان بدخواهى و از هر چشم زخمى.)

و در روایت دیگرى است که این گونه مى‏فرمود:

« اعیذ کما من عین العاین و نفس النافس »

(شما را پناه مى‏دهم از چشم چشم زن،و نفس نفس زن.)

کنیه و القاب

و از جمله آداب و سنتهاى ولادت نوزاد پس از نامگذارى،تعیین کنیه‏براى اوست که طبق حدیثى،امام باقر(ع)فرمود:

« انا لنکنى اولادنا فى صغرهم مخافة النبز ان یلحق بهم »

(ما براى فرزندانمان در کودکى کنیه قرار مى‏دهیم،از ترس آنکه مبادا در بزرگى دچار لقبهاى ناخوشایند گردند.)

و کنیه آن حضرت بر طبق روایات بسیارى«ابو محمد»بوده و کنیه دیگرى نداشته است.

و اما القاب آن حضرت بدین شرح است:سبط،زکى،مجتبى،سید،تقى،طیب،ولى...

و مرحوم اربلى در کتاب کشف الغمة پس از نقل کنیه و القاب آن حضرت از روى کتابهاى اهل سنت گفته است:مشهورترین این القاب

« تقى »است و بهترین و شایسته‏ترین آنها همان است که رسول خدا(ص)او را بدان ملقب فرمود و آن« سید »است.

نگارنده گوید:ظاهرا نظر مرحوم اربلى به روایتى است که راویان اهل سنت و دیگران از ابوبکر روایت کرده‏اند که گوید:شنیدم از رسول خدا(ص)در حالى که بر فراز منبر بود و امام حسن (ع)در کنار او نشسته بود که گاه به مردم نگاه مى‏کرد و گاه به فرزندش حسن(ع)و سپس مى‏فرمود :

« ان ابنى هذا سید و لعل الله ان یصلح به ما بین فئتین عظیمتین »

( این پسرم«سید»است و امید است خداوند به وسیله او میان دو گروه بزرگ را اصلاح کند.)

و جالب اینجاست که ابن اثیر جزرى به دنبال ذکر این حدیث گوید:« و اى شرف اعظم من شرف من سماه رسول الله(ص)سیدا »

( چه شرفى بالاتر از شرافت کسى که رسول خدا(ص)او را«سید»بنامد.)

******************************

************************************************************

******************************

تولد امام حسین (ع)

به روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت دومین فرزند برومند حضرت على و فاطمه،که درود خدا بر ایشان باد،در خانه‏ى وحى و ولایت،چشم به جهان گشود.

چون خبر ولادتش به پیامبر گرامى اسلام (ص) رسید،به خانه‏ى حضرت على و فاطمه (ع) آمد و اسماء را فرمود تا کودکش را بیاورد.اسماء او را در پارچه‏یى سپید پیچید و خدمت رسول اکرم (ص) برد،آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت.

به روزهاى اول یا هفتمین روز ولادت با سعادتش،امین وحى الهى،جبرئیل،فرود آمد و گفت:

سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا،این نوزاد را به نام پسر کوچک هارون‏« شبیر » که به عربى‏« حسین ‏»خوانده مى‏شود،نام بگذار. چون على (ع) براى تو بسان هارون براى موسى بن عمران است جز آنکه تو خاتم پیغمبران هستى.

و به این ترتیب نام پر عظمت‏« حسین‏ »از جانب پروردگار،براى دومین فرزند فاطمه انتخاب شد.

به روز هفتم ولادتش،فاطمه‏ى زهراء که سلام خداوند بر او باد،گوسفندى را براى فرزندش به عنوان عقیقه کشت،و سر آن حضرت را تراشید و هم وزن موى سر او نقره صدقه داد.

حسین و پیامبر (ص)

از ولادت حسین بن على (ع) که در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص) که شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد، مردم از اظهار محبت و لطفى که پیامبر راستین اسلام (ص) در باره‏ى حسین (ع) ابراز مى‏داشت،به بزرگوارى و مقام شامخ پیشواى سوم آگاه شدند.

سلمان فارسى مى‏گوید:دیدم که رسول خدا (ص) حسین (ع) را بر زانوى خویش نهاده او را مى‏بوسید و مى‏فرمود:

تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى،تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى،تو حجت‏خدا و پسر حجت‏خدا و پدر حجت‏هاى خدایى که نه نفرند و خاتم ایشان،قائم ایشان (امام زمان عج) مى‏باشد. )

انس بن مالک روایت مى‏کند:

وقتى از پیامبر پرسیدند کدامیک از اهل بیت‏خود را بیشتر دوست مى‏دارى،فرمود:حسن و حسین را، بارها رسول گرامى حسن و حسین را به سینه مى‏فشرد و آنان را مى‏بویید و مى‏بوسید.

ابو هریره که از مزدوران معاویه و از دشمنان خاندان امامت است در عین حال اعتراف مى‏کند که:

رسول اکرم (ص) را دیدم که حسن و حسین (ع) را بر شانه‏هاى خویش نشانده بود و به سوى ما مى‏آمد،وقتى به ما رسید فرمود: هر کس این دو فرزندم را دوست‏بدارد مرا دوست داشته و هر که با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است.

عالى‏ترین،صمیمى‏ترین و گویاترین رابطه‏ى معنوى و ملکوتى بین پیامبر و حسین را مى‏توان در این جمله‏ى رسول گرامى اسلام (ص) خواند که فرمود:

حسین از من و من از حسینم.

******************************

************************************************************

******************************

تولد امام حسین (ع)(2)

حسین (ع) نیز در سوم شعبان سال چهارم هجرى ( مطابق 20 دیماه سال چهارم ) زاده شد و بسان برادر برایش عقیقه کردند و صدقه دادند، او نیز در چنین خاندانى پرورش یافت و پس از برادر به امامت رسید تا آنکه بر ضد حکومت جابرانه و ضد اسلامى یزید قیام نمود و در عاشوراى سال 61 هجرى با شهادت خود و یارانش در کربلا، پرشورترین حماسه تاریخ بشریت را آفرید و بزرگترین درس آزاده‏گى و شرف و استقامت را آموخت.

زینب (ع)، سومین فرزند فاطمه علیها السلام در سال پنجم یا ششم متولد شد. هنگامى که به سن رشد رسید با پسر عمویش «عبد الله بن جعفر» ازدواج کرد.  زینب که درس مبارزه و سخنورى را از مادرش فراگرفته بود پس از واقعه کربلا وظیفه ابلاغ پیام خون شهدا را بر عهده گرفت و با رشادتى شگفت آور به افشاگرى علیه رژیم ستمگر یزید پرداخت.

تولد ام کلثوم در سال هشت هجرى بود، تاریخ زندگى و وفات وى بدرستى روشن نیست؛ لیکن در زمان امام حسن مجتبى (ع) یعنى بین سالهاى 40 ـ 49 ه ـ وفات یافت و بنابراین در واقعه کربلا حضور نداشت.

فاطمه زهرا ( علیها السلام ) در تربیت فرزندانش سخت کوشا بود. در زیر این آسمان تنها فاطمه (ع) بود که توانست فرزندانى چون امام حسن علیه السلام قهرمان بزرگ صلح و امام حسین (ع) قهرمان بزرگ جهاد و شهادت و زینب سلام الله علیها قهرمان بزرگ صبر و استقامت را بپرورد.

آرى دامن پاک فاطمه (ع) یاراى پرورش چنین فرزندانى داشت و آغوش پر مهر على چنین شایسته بود.

بجز از على که آرد پسرى ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهداى کربلا را

******************************

************************************************************

******************************

فاطمه علیهاالسلام در جنگ

از دیگر اخبار آن حضرت در مدینه آن است که چون پیامبر در روز احد مجروح شد،على (ع) با سپر خویش از چاه آب مى‏کشید و زخم آن حضرت را مى‏شست اما خون بند نمى‏آمد.ناگاه فاطمه از راه رسید و پیامبر را در آغوش کشید و بناى گریه نهاد.او حصیرى سوزاند و خاکستر آن را بر زخم نهاد و بدین ترتیب خونریزى قطع شد.

در روایتى آمده است:

« چون پیامبر به مدینه بازگشت فاطمه به پیشواز او آمد،وى کاسه آبى به دست داشت.پیامبر صورت خود را شست،شمشیر خود را به فاطمه داد و به او فرمود:دخترم خونهاى روى شمشیر را بشوى.على (ع) نیز شمشیر خود را به فاطمه داد و گفت:خونهاى این یکى را هم بشوى،به خدا سوگند این شمشیر امروز مرا تصدیق کرد.پیامبر به فاطمه گفت:شمشیرش را بگیر که شوهرت آن چه را که بر عهده داشت‏به انجام رساند.پیامبر شمشیر خود را تنها به فاطمه مى‏داد در حالى که هیچ‏گاه شمشیرش را به برخى از همسرانش نداد با آن که تعداد آنها هم بیشتر بود.پیامبر در مقابل فاطمه شجاعت على را ستود تا وى از دلیرى همسرش شادکام گردد. » در روز جنگ موته،زمانى که جعفر به شهادت رسید پیامبر (ص) بر فاطمه وارد شد.فاطمه فریاد« وا عماه‏ » سر داده بود.پیامبر (ص) گفت:گریه کنندگان باید بر کسى همانند جعفر،مویه سردهند.فاطمه با پدر و شوهرش در روز فتح مکه خارج شد،در بلندترین نقطه صحرا چادرى براى پیامبر (ص) زدند.پیامبر در آن چادر نشست و در حال شست و شو بود و فاطمه او را مى‏پوشانید.و على (ع) وقتى شنید که ام هانى گروهى از بستگان همسرش از بنى مخزوم را در خانه خویش پناه داده،به سوى خانه او رفت.ام هانى على را نشناخت چون وى زره در بر کرده بود.ام هانى به وى گفت:اى بنده خدا من ام هانى هستم دختر عموى رسول خدا و خواهر على بن ابى طالب از خانه من دور شو.على (ع) گفت:هر که را پناه داده‏اید بیرون کنید.ام هانى گفت:به خدا پیش پیامبر از تو شکایت مى‏برم.

پس على (ع) کلاهخودش را برداشت و ام هانى او را شناخت و گفت:فدایت‏شوم من سوگند خوردم که از تو پیش رسول خدا شکایت‏برم.على گفت:برو و به سوگند خود عمل کن.ام هانى نزد پیامبر آمد و ماجرا را بازگفت.پیامبر (ص) گفت:هر کس را که تو پناه داده‏اى من پناه مى‏دهم.فاطمه در دفاع از شوهرش گفت:اى ام هانى آیا آمده‏اى از على شکایت کنى که دشمنان خدا و دشمنان رسولش را ترسانده است؟!پس پیامبر گفت:خداوند سپاس سعى على را به جاى آورد و به خاطر نسبت ام هانى با على هر که را که او پناه داده است من نیز پناه مى‏دهم.در حقیقت پیامبر با اخلاق بزرگوارانه خویش میان مقام على و اکرام به ام هانى را به خاطر على (ع) جمع کرد.

******************************

************************************************************

******************************

سقیفه

در خانه پیامبر ( صلى الله علیه و آله) صداى شیون بلند بود. فرزندان فاطمه ( علیها السلام) حسن و حسین و زینب و ام کلثوم (س) مى‏گریستند، اما زهرا (س) بیش از هر کس از غم این مصیبت مى‏سوخت. على ( علیه السلام) در حالى که اشک از چشمانش جارى بود به غسل و کفن پیامبر (ص) مشغول گردید. قطره‏هاى آب بر پیکر پاک پیامبر (ص) فرو مى‏غلطید و در آن سوى این ماتمکده، عده‏اى در سقیفه گرد آمده بودند تا در مورد جانشین پیامبر (ص) تصمیم بگیرند. هنوز کار شستشوى پیامبر (ص) تمام نشده فریاد الله اکبر برخاست على به عباس فرمود: این تکبیر براى چیست؟

عباس پاسخ داد: یعنى آنچه نباید بشود انجام شد.

دیرى نپایید جماعتى بسوى خانه فاطمه ( علیها السلام) به حرکت در آمدند از بیرون خانه صدایى بلند شد: بیرون بیایید وگرنه همه شما را آتش مى‏زنیم.

خانه فاطمه ( علیها السلام) خانه وحى بود. خانه‏اى که پیامبر ( صلى الله علیه و آله) هرگاه مى‏خواست به آن وارد شود اجازه مى‏گرفت، جبرئیل بدون اجازه به درون آن خانه وارد نمى‏شد، اما با کمال تاسف پس از رحلت پیامبر(ص) خانه مورد هجوم واقع شد و اهل آن مورد اهانت و تهدید قرار گرفتند، این حادثه‏اى نیست که ساخته و پرداخته شیعه باشد زیرا قدیمترین و موثق‏ترین مورخان اهل سنت نظیر طبرى، ابن قتیبه دینورى، بلاذرى و ابن عبد ربه به نقل این واقعه پرداخته‏اند. هر چند هرگز قصد ما این نیست که با بیان این مطالب احساسات عده‏اى از برادران مسلمان خویش را نادیده انگاریم زیرا آنان که در گذر این حادثه بودند اکنون نزد خدایند و او بهترین داورست، لیکن ذکر بیطرفانه حقایق تاریخى امرى است که یک تاریخ نگار امانتدار از بیان آن ناچار است. بلاذرى ـ متوفاى 276 ه. و ابن عبدربه ـ متوفاى 328 ـ پیرامون این حادثه چنین مى‏نویسند:

پس از ماجراى سقیفه عده‏اى بسوى خانه وحى براه افتادند در بیرون خانه عمر فریاد زد بیرون بیایید! بیرون بیایید و گرنه خانه را با اهلش آتش مى‏زنیم!

فاطمه (ع) به در حجره رفت و در آنجا عمر را دید که آتشى در دست دارد.

فاطمه (ع) فرمود: عمر مگر از خدا نمى‏ترسى چه شده است؟

عمر پاسخ داد: باید على و بنى‏هاشم به مسجد بیایند و با خلیفه رسول الله بیعت کنند! فاطمه (س) پاسخ داد کدام خلیفه؟ خلیفه رسول الله اکنون در کنار پیکر پیامبر (ص) نشسته است. عمر پاسخ داد: ابوبکر پیشواى مسلمین است. مردم در سقیفه با او بیعت کرده‏اند. بنى هاشم هم باید با او بیعت کنند. اگر هم نیایند خانه را با اهلش به آتش مى‏کشم مگر اینکه بیعت را بپذیرند.

فاطمه (س) فرمود: عمر آیا مى‏خواهى خانه ما را آتش بزنى؟

و او گفت: بله.

طبرى ـ متوفاى 310 ه ـ که برخى او را پیشواى تاریخ نگاران اهل سنت مى‏دانند با همه احتیاطى که بطور معمول در نگاشتن چنین مطالبى دارد مى‏نویسد:

عمر بسوى خانه على رفت. در آنجا گروهى از مهاجران و طلحه و زبیر گرد آمده بودند. صدا زد سوگند بخدا اگر براى بیعت با ابوبکر بیرون نیایید شما را آتش خواهم زد. زبیر با شمشیر از نیام برآمده بیرون جهید. اما پایش لغزید و با صورت به زمین خورد مردم بر سرش ریختند و او را گرفتند.

ابن قتیبه دینورى ـ متولد 213 و متوفاى 276 ـ ماجرا را چنین نوشته است: ابوبکر رضى الله عنه سراغ عده‏اى را که از بیعتش تخلف کرده و نزد على کرم الله وجهه گرد آمده بودند گرفت، سپس عمر را نزد آنان فرستاد. عمر بر در خانه آمد و اهل خانه را فراخواند اما آنان از خانه بیرون نیامدند. او مقدارى هیزم خواست و گفت: بخدایى که جان عمر بدست اوست بیرون مى‏آیید یا خانه را با آنکس که در اوست به آتش مى‏کشم! به او گفتند: اى اباحفص! فاطمه در خانه است؟ پاسخ داد: اگرچه او در خانه باشد.

شهرستانى در کتاب الملل و نحل از قول نظام یکى از علماى بزرگ معتزله ـ متوفاى 231 نقل مى‏کند: در روز بیعت به شکم فاطمه چنان ضربتى خورد که فرزندش (محسن) را سقط کرد.

در منابع شیعه ماجرا با صراحت بیشترى بیان شده است سلیم بن قیس هلالى ـ متوفاى 90 ه ـ . چنین مى‏نویسد: وقتى اهلبیت در پاسخ تهدیدها از خانه بیرون نیامدند درب خانه به آتش کشیده شد. فاطمه ( علیها السلام) پشت درب خانه آمد و در این ماجرا بین درب و دیوار قرار گرفت و بر او فشارى سخت وارد شد. قنفذ با تازیانه بر بازوى فاطمه ( علیها السلام) نواخت.  طبرى شیعى ـ متوفاى قرن 4 ـ مى‏نویسد: قنفذ با غلاف شمشیر به او زد محسن فاطمه (س) سقط شد و بدان خاطر به بیمارى سختى دچار گشت.

******************************

************************************************************

******************************

سَقیفه بنى ساعده

جایگاه وایوانى مسقّف در مدینه که مربوط به قبیله بنى ساعده بوده ومردمان در مشاوراتشان در آن گرد مى آمدند .

این جایگاه به لحاظ حادثه اى که در آن رخ داده ، در تاریخ اسلام معروف است وداستان به طور خلاصه از این قرار بوده :

پیغمبر اسلام در مرض موت خود اسامة بن زید را فرمان داد که هر چه سریعتر در رأس لشکرى انبوه از مهاجرین وانصار ، به سوى موته فلسطین به جنگ رومیان بشتابد، وافرادى را مانند ابوبکر وعمر به همراهى اسامه نام برد وبسیار در بسیج این لشکر تأکید نمود ، وحتّى اسامه گفت : « شما اکنون بیمارید وما دل ندهیم شما را بدین حال رها سازیم » . حضرت فرمود : « خیر ، امر جهاد را نتوان به هیچ عذرى بر زمین نهاد » . کسانى در امر فرماندهى اسامه اعتراض نمودند وحضرت با کمال جدّیّت ، صلاحیّت وى را مورد تایید قرار داد . بالاخره اسامه طبق دستور از مدینه خارج شد وبه یک فرسنگى مدینه ، لشکرگاه ساخت ومنادى پیغمبر ، مدام در شهر ندا مى داد که : « مبادا کسى از لشکر اسامه تخلّف کند وبجا ماند » . ابوبکر وعمر وابوعبیده جرّاح نیز از جمله کسانى بودند که شتابان خود را به لشکر رساندند . رفته رفته بیمارى پیغمبر شدّت یافت وکسانى که در مدینه بودند ، به عیادت حضرت مى رفتند وچون از نزد پیغمبر برمى خاستند ، سرى به سعد بن عباده که آن روز بیمار بود ، مى زدند . وبالجمله دو روز پس از حرکت اسامه ، چاشتگاه دوشنبه بود که پیغمبر دار فانى را وداع گفت وشهر مدینه یک پارچه شیون شد ولشکر به مدینه بازگشت . ابوبکر که بر شترى سوار بود ، یک راست به درب مسجدالرّسول آمد وصدا زد : « اى مردم شما را چه شده که در هم مى جوشید ؟! اگر محمّد مرده ، خداى محمّد که نمرده » . واین آیه تلاوت نمود : (وما محمَّد الاّ رسول قد خلت من قبله الرُّسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابکم ...)در این حال جماعت انصار به سراغ سعد بن عباده رفته ، وى را به سقیفه بنى ساعده آوردند ، وچون عمر شنید ابوبکر را خبر داد وهر دو به اتّفاق ابوعبیده جراح به سوى سقیفه شتافتند ، خلق انبوهى را در آنجا گرد آمده یافتند که سعد در میان آنها به بستر بیمارى خفته بود ، نزاع در گرفت وابوبکر ضمن سخنرانى مفصّلى گفت : « اى مردم ! من چنین صلاح مى دانم که شما با یکى از این دو (عمر یا ابوعبیده) بیعت کنید که این دو از هر جهت به این امر شایسته اند ». ولى عمر وابوعبیده هر دو گفتند : « ما هرگز بر تو که سابقه بیشترى در اسلام دارى ویار غار پیغمبر نیز بوده اى پیشى نگیریم وتو به این امر اولویّت دارى » . انصار گفتند : « ما بیم آن داریم که یک تن اجنبى که نه از ما باشد ونه از شما این سمت را اشغال کند . لذا بهتر آن مى دانیم که امیری از ما باشد و امیری از شما مهاجرین » ابوبکر چون چنین شنید بپاخاست و نخست فصلی مهاجران را ستود و سپس به مدح انصار پرداخت و گفت: « شما گروه انصار، امتیاز و فضیلتتان و حقی که بر اسلام و مسلمین دارید قابل انکار نیست زیرا شما بودید که خداوند، شما را انصار دین و یاران پیغمبر خود خواند و شهرتان را محل هجرت پیغمبر خویش کرد و بعد از مهاجرین پیشین کسی به رتبه و منزلت شما نرسد لذا شایسته چنین باشد که آنها (مهاجرین) امیر بودند و شما وزیر ».  حباب بن منذر انصاری بپاخاست و خطاب به انصار ضمن بیاناتی مهیج و احساس برانگیز گفت : « مبادا این پیشنهاد ابوبکر را بپذیرید و به کمتر از این که امیری از ما و امیری از آنها باشد رضا دهید ». در این حال عمر برخاست و گفت: « ابدا چنین نخواهد شد که دو شمشیر در یک غلاف جای گیرد، چگونه عرب بدین تن دهد که پیغمبرش از تباری بود و خلیفه پیغمبرش از تبار دیگر، ما عشیره و تبار پیغمبریم و به این دلیل ما در امر جانشینی او اولویت داریم و جز آشوب طلبان کسی با ما در این مسئله مخالفت نکند » باز هم حباب بپاخاست و گفت: « ای انصار! دست نگه دارید و سخنان این نادان و یارانش گوش مدهید و اگر خواسته ما را نپذیرفتند آنها را از شهر و دیار خویش برانیم. اکنون وقت آن رسیده که شمشیرها از غلاف برون کشیم و اگر یکی از شما سخن مرا رد کند با این شمشیر کارش را بسازم ». عمر گفت: « نظر به اینکه میان من و حباب در حال حیات پیغمبر اختلافی بوده و ازآن زمان عهد کرده ام که با وی سخن نگویم لذا تو ای ابوعبیده پاسخش را بده ».

پس ابوعبیده به سخن آمد وفصلى انصار را ستود ، در این بین بشیر بن سعد که یکى از رؤساى انصار بود ، دید انصار مصمّمند به سعد بن عباده راى دهند حسد بر او غالب گشت وبر این شد که دست از یارى انصار برداشته جانب مهاجرین گیرد لذا به بیاناتى رسا مردم را به ترجیح مهاجران ترغیب نمود . وآن بخش از انصار که وى را از خود میدیدند سخنان او را پذیرا شدند . ابوبکر چون زمینه را مساعد دید گفت : « اى مردم ! این عمر واین ابوعبیده هر دو از بزرگان قریشند به هر یک از آن دو که بیعت کنید شایسته باشد » . عمر وابوعبیده گفتند : « ما هرگز بر تو پیشى نگیریم ، دستت را بده که با تو بیعت کنیم » . بشیر بن سعد که خود رئیس قبیله اوس بود گفت : « من نیز سومین شما باشم » . قبیله اوس که ناظر صحنه بودند همه به تبع رئیس خویش به سوى ابوبکر آمده وبه بیعت با وى پرداختند ، وآنچنان ازدحام شد که نزدیک بود سعد زیر پاها له شود و او فریاد میزد : « مرا کشتید » ! وعمر میگفت : « بکشیدش . خدا او را بکشد » . قیس ـ پسر سعد ـ چون این سخن از عمر شنید برجست وریش عمر بگرفت وگفت : « اى پسر صهاک (نام جدّه حبشیّه عمر) که در جنگ فرار میکنى ودر جاى امن شیرى ! اگر موئى از سعد کم شود سرت را میشکنم» . ابوبکر گفت : «اى عمر آرام باش که مدارا بهتر است » . وبالاخره سعد بیمار را بى آنکه بیعت کند خزرجیان به خانه بردند .

وچون ماجراى سقیفه به پایان رسید وهر کس به خانه خویش بازگشت ابوبکر کس به نزد سعد فرستاد که : « مردم همه بیعت نمودند تو نیز بیا وبیعت کن » . وى امتناع نمود وابوبکر پیوسته اصرار میورزید. بشیر بن سعد گفت : او را رها کنید که وى بر سر لجاجت افتاده بیعت نخواهد کرد ، تا کشته شود وکشته نشود تا هر دو قبیله اوس وخزرج را به کشتن دهد وآسوده باشید که بیعت نکردن او هیچ ضرر وزیانى نخواهد داشت . سخن او را پذیرفتند وسعد بیعت ننمود تا دوران خلافت ابوبکر سپرى گشت وچون نوبت به عمر رسید سعد از خشونت عمر بترسید واز مدینه به شام رفت ودر حوران شام سکنى گزید وپس از چندى بمرد وسبب مرگش آن بود که شب هنگام تیرى به سوى او رها گشت وبه حیاتش خاتمه داد وشایع شد که جنّیان او را کشته اند .

واما على در آن اوان به تجهیز پیغمبر(ص) مشغول بود چه تا سه روز مردم میآمدند وبر جسد حضرت نماز مى گزاردند. پس از دفن پیغمبر على در مسجد نشسته بود وجمعى هم در حضور او بودند که عمر وارد شد وگفت : « چرا اینجا نشسته اید ونمیروید با ابوبکر بیعت کنید که همه انصار وغیر انصار بیعت نمودند » ؟! افرادى که در مسجد بودند همه رفتند ، على وجمعى از بنى هاشم که با او بودند برخاسته به سوى خانه شدند ، عمر به اتفاق چند تن به خانه على رفت وفریاد زد : « که چه نشسته اید چرا نمیروید بیعت کنید » ؟! زبیر دست به شمشیر برد . عمر به همراهان گفت : « این سگ را از من دفع کنید » . سلمة بن سلامه شمشیر از دست زبیر بگرفت وعمر شمشیر را به زمین زد تا شکست ، جماعت بنى هاشم که در آنجا بودند همه بیرون شده رفتند وتک تک با ابوبکر بیعت نمودند ، تنها على ماند ، عمر گفت : « تو نیز بیعت کن . على گفت : به همان دلیل که شما جهت اولویت خویش بر انصار دلیل آوردید که ما خویشان پیغمبریم من بر شما اولایم وشما خود میدانید که من چه در حیات پیغمبر وچه پس از درگذشت او از هر کسى به او نزدیکتر بودم ، ومیدانید که او مرا وصىّ خویش ساخت وهمواره در کارها با من مشورت میکرد و رازدار خاص او من بودم ومن نخستین کس بودم که به او ایمان آوردم وسوابق مرا در جنگ ها وفداکارى ها ونیز آگاهیم را به کتاب وسنت خبر دارید ودانش دینى وبصیرت وپیش بینیم در امور وزبان گویا ودل پر جرأتم را میدانید ، شما به کدام امتیاز خویشتن را بر من مقدم میدانید ؟ اگر از خدا بیم دارید انصاف دهید وگرنه بدانید که به من ستم کرده حق مسلّم مرا پایمال نمودید ». عمر گفت :  « آیا بهتر نیست از خویشانت تبعیت کنى ومانند آنها بیعت نمائى » ؟ على گفت: « این را از خودشان بپرسید » . آن دسته از بنى هاشم که بیعت کرده بودند گفتند : « هرگز کار ما ملاک عمل على با آن سوابق وعلم ودین وحقى که بر اسلام دارد نخواهد بود » . عمر گفت : « به هر حال تو خواه ناخواه باید بیعت کنى » . على گفت : « اى عمر ! تو اکنون شیرى میدوشى که خود در آن سهمى دارى ومنتظرى روزگارى نوبت به خودت رسد ، بدان که من از تو نترسم وبه تو وقعى ننهم وبیعت نکنم » . ابوبکر چون حالت خشم در على مشاهده نمود به جبران سخنان عمر از در پوزش در آمد وگفت : « اى اباالحسن ! ناراحت مباش . ما تو را اکراه نکنیم آزادى هر آنچه مصلحت دانى همان کن » .

ابوعبیده برخاست وگفت : « اى پسر عم ! ما منکر فضل تو وعلم وتقواى تو ونیز قرابتت به رسول الله نیستم ولى تو جوانى وابوبکر پیرى از پیران قوم تو میباشد و او بهتر میتواند این بار گران را به دوش کشد . بعلاوه کار هر چه بود تمام شد واگر عمر تو وفا کند روزى نوبت به تو نیز میرسد واین امر بدون هیچگونه اختلافى به تو واگذار میگردد چه تو بى شک سزاوار خلافتى ، از اینها گذشته این مردم کینه هایى از تو به دل دارند ، بیش از این آتش فتنه میفروز » . على گفت : « اى گروه مهاجر وانصار ! خدا را از یاد مبرید وزعامت وسرپرستى مسلمین را که خاص محمّد وخاندان او میباشد وشما خود به این امر از هر کسى آگاه ترید از خانه پیغمبر برون مبرید در صورتى که شما میدانید احاطه من به کتاب خدا ودانش من به علوم دین وبصیرتم در امر رعیت دارى وسرپرستى امور مسلمین از همه بیشتر وبهتر است ، شما سوابق نیکوى خود را به این کار جدیدتان تباه مسازید » . در این حال بشیر بن سعد وگروهى از انصار گفتند : « اى ابوالحسن ! اگر این سخن را پیش از آنکه با ابوبکر بیعت کنیم از تو شنیده بودیم بى شک از تو مى پذیرفتیم وحتى دو نفر هم در باره تو اختلاف نمى نمودند » .

تا اینجاى مطلب را هم ابن قتیبه در الامامة والسیاسة وهم ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه نقل کرده اند .

على گفت : « اى مردم ! آیا شایسته بود که من جنازه پیغمبر (ص) را غسل نداده ودفن نکرده رها سازم وبر سر جانشینى ومقام ریاست او نزاع کنم ؟! من فکر نمى کردم شما به این کار مبادرت ورزیده ، به خود اجازه دهید با ما اهلبیت پیغمبر در این حق مسلّممان نزاع کنید ».

تا اینجا را ابن قتیبه نقل کرده وادامه میدهد که على از آنجا بیرون شد وشب هنگام فاطمه را بر مرکبى سوار کرد و او را به مجالس انصار برد وفاطمه از آنها مدد میخواست وآنها در جواب مى گفتند : « اگر همسر وپسر عمت پیش از اینکه ابوبکر پیشنهاد کند به ما میگفت او را رد نمى کردیم » . وعلى میگفت : « آیا سزاوار بود من جسد پیغمبر را در خانه رها کنم ودفن ناکرده بر سر ریاست نزاع کنم » ؟! وفاطمه میگفت : « ابوالحسن همان که شایسته بوده عمل نموده ولى مردم کارى کردند که خدا از حساب آن نگذرد وباید جواب خدا را بدهند » .

نقل ابن قتیبه تا اینجا به پایان رسید .

پس على به جمع حاضر در مسجد خطاب نمود وگفت : « مگر شما روز غدیر را فراموش کردید ؟ مگر نه پیغمبر در آن روز حجت بر همه تمام کرد ودگر جاى سخنى براى کسى نگذاشت ؟ شما را به خدا سوگند میدهم یکى از شما که این سخن پیغمبر(ص) «من کنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه ...» را شنیده برخیزد وگواهى دهد » . زید بن ارقم گوید : « دوازده نفر از بدریین برخاستند وشهادت دادند ، من نیز به یاد داشتم ولى کتمان نمودم که بر اثر آن چشمم را از دست دادم » .

چون سخن به اینجا رسید سر وصدا بلند شد وغوغا در گرفت وعمر ترسید که طرفداران على زیاد شوند دستور ختم مجلس داد ومردم را پراکنده ساخت وگفت : « آن خداست که دلها را برمى گرداند و تو اى على ! از گفتار این مردم طرفى نخواهى بست » .

ابن قتیبه مطلب را چنین دنبال مى کند که ابوبکر ، شنید جمعى از کسانى که بیعت نکرده اند در خانه على گرد آمده اند ، عمر را به سوى آنها فرستاد ، وى از بیرون خانه فریاد زد که بیرون آئید . آنها بیرون نمیشدند، عمر دستور داد هیزم بیاورید وگفت : سوگند به آنکه جان عمر بدست او است اگر بیرون نیائید خانه بر سرتان به آتش کشم . به وى گفتند : اى ابوحفص فاطمه در این خانه است ! گفت : گرچه او نیز باشد . پس از این تهدید عمر هر که در خانه بود بیرون شدند وبیعت کردند وعلى گفته بود سوگند یاد کرده ام که از خانه برون نیایم وردا به دوش نیفکنم تا اینکه قرآن را جمع کنم . در این حال فاطمه به درب خانه آمد وگفت : من هیچ گروه بد برخوردتر از شما سراغ ندارم که جنازه پیغمبر (ص) را بى غسل وکفن رها ساخته وبدون اینکه با ما خانواده اش مشورت کنید یا ما را ذى حق بدانید به هواى دل خویش به دنبال پست ومقام باشید ! پس عمر به نزد ابوبکر شد وگفت : آیا این متخلّف را همچنان بیعت ناکرده رها میکنى؟! ابوبکر غلام خود قُنفُذ را گفت برو وبه على بگو بیاید . قنفذ به نزد على رفت . على گفت : چه میخواهى ؟ وى گفت : خلیفه پیغمبر (ص) ترا میخواند . على گفت : چه زود به پیغمبر دروغ بستید ! قنفذ پاسخ را به ابوبکر رساند . وى لختى بگریست وعمر باز همان را تکرار کرد وابوبکر باز هم قنفذ را فرستاد وهمان جواب شنید وبه نزد ابوبکر بازگشت وابوبکر باز هم فصلى بگریست . پس عمر برخاست وجمعى را با خود خواند وبه درب خانه فاطمه رفتند ، در زدند ، فاطمه چون صداى آنها بشنید گریه کنان با صداى بلند فریاد زد که اى رسول خدا ما خانواده ات چه ستمها از دست پسر خطاب وپسر ابوقحافه میکشیم؟! آنها چون صداى گریه فاطمه بشنیدند آنچنان بگریستند که نزدیک بود جگرهاشان پاره پاره شود ، عده اى برگشتند ولى عمر وچند تن از همراهان ماندند وعلى را از خانه برون کرده به نزد ابوبکر بردند و او را به بیعت خواندند . على گفت : اگر نکنم ؟ گفتند : به خدا سوگند گردنت بزنیم . على گفت : اگر چنین کنید بنده خدا وبرادر رسول خدا را کشته اید ؟ عمر گفت : بنده خدا آرى اما برادر رسول خدا خیر . ابوبکر ساکت بود وچیزى نمیگفت . عمر به وى گفت : چرا فرمان نمیدهى ؟! وى گفت : تا گاهى که فاطمه در کنار او ایستاده اکراهش نکنم . در این حال على رو به سوى قبر پیغمبر کرد وبا گریه وفریاد همى این جمله تکرار مینمود : «یا ابن ام ان القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی».

پس از چندى فاطمه ارث خود فدک را از ابوبکر مطالبه نمود ، وى ابا کرد ( به « فدک » رجوع شود ) وبالجمله هر چه بود ، بگذاریم وبگذریم ، فاطمه بیمار شد ، همان بیمارى که به حیاتش خاتمه داد . عمر به ابوبکر گفت : بیا به نزد فاطمه رفته از او پوزش بخواهیم که وى را به خشم آورده ایم. پس به اتفاق به درب خانه فاطمه رفته اذن ورود خواستند ، فاطمه اجازه نداد ، على به هر اصرارى که بود فاطمه را به ورود آنها به خانه راضى ساخت وآن دو را به خانه برد وبه درب حجره فاطمه نشستند ، فاطمه روى از آنها برگردانید ، سلام کردند ، فاطمه آنها را پاسخ نداد ، ابوبکر گفت : اى حبیبه رسول ! به خدا سوگند که خویش پیغمبر را از خویش خود بهتر وترا از عایشه دوست تر دارم وآرزو میکردم که روز مرگ پدرت مرده بودم وپس از او زنده نمیماندم ، تو گمان میکنى این من که مقام ومنزلت وفضیلت ترا میدانم بى سببى ارث ترا از تو دریغ دارم ؟! آخر من خود از پیغمبر شنیدم فرمود : ما گروه پیامبران چیزى را به ارث نگذاریم وآنچه از ما بجا ماند صدقه است . فاطمه گفت : اگر حدیثى را از رسول خدا براى شما نقل کنم میپذیرید ؟ گفتند : آرى بگو . فاطمه گفت : شما را به خدا سوگند آیا نشنیدید که پیغمبر ( ص ) فرمود : خوشنودى فاطمه خوشنودى من وخشم فاطمه خشم من است وهر که دخترم فاطمه را دوست دارد مرا دوست داشته وهر که فاطمه را شاد سازد مرا شاد ساخته وهر کس فاطمه را به خشم آرد مرا به خشم آورده ؟ گفتند : آرى این را از پیغمبر شنیدیم . فاطمه گفت خدا وملائکه خدا را گواه میگیرم که شما دو نفر مرا به خشم آورده اید ومرا خوشنود نساخته اید وچون پیغمبر را ملاقات کنم نزد او از شما شکایت خواهم کرد . ابوبکر گفت : بخدا پناه میبرم از خشم او و خشم تو اى فاطمه . پس ابوبکر بگریست آن قدر که نزدیک بود قالب تهى کند وفاطمه همى گفت: پس از هر نماز نفرینت خواهم کرد . ابوبکر گریه کنان از خانه فاطمه بدر آمد ، مردم به گردش جمع شدند ، وى به مردم گفت : آیا سزاوار است که هر یک از شما شب در آغوش همسر خویش آسوده بخسبد ومن در این وضع اسف بار شب را به صبح رسانم؟! مرا به بیعت شما نیازى نباشد هم اکنون بیعت خویش از من بردارید .

مردمان گفتند : اى خلیفه رسول تو خود بهتر دانى ولى اگر قرار باشد که این گونه امور سد راه امثال شما گردد امر زعامت مسلمین سامان نگیرد ودین قرار نیابد . ابوبکر گفت : بخدا سوگند اگر این مسئله نبود همانا یک شب در بستر نمى خفتم که بیعتى از کسى به گردنم باشد با آنچه که از فاطمه دیدم وشنیدم .

******************************

************************************************************

******************************

غصب فدک

« فدک، روستایى است که فاصله آن تا مدینه دو روز و بنا بر قولى سه روز است.در آن چشمه‏اى جوشان و درختان نخل فراوانى است. خداوند در سال هفتم هجرت این زمین را از راه انعقاد صلح به غنیمت‏به رسول خدا (ص) داد.و سرزمینى است که از راه صلح فتح شده است.در برخى موارد جان مردم آن سرزمین حفظ مى‏شود و زمین آنان متعلق به خود آنهاست و در برخى موارد مصالحه مى‏کنند که تمام یا قسمتى از آن سرزمین از آن پیامبر (ص) باشد.این سرزمینى بود که هیچ مرکب و مرکب سوارى در آن نتاخته بود و تماما و خالصا متعلق به پیغمبر است. »

در این مجلد،ما در دو جا از فدک یاد کرده‏ایم،یکى پس از ذکر«غزوه خیبر»و دیگرى پس از ذکر«سریه ذات السلاسل‏»،زیرا پیامبر (ص) سریه‏اى را با على (ع) به فدک اعزام کرد چون پى برده بود که مردم فدک مى‏خواهند با اهالى خیبر بر ضد پیامبر (ص) همدست‏شوند.این واقعه پیش از فتح خیبر روى داده است.اهل فدک با شنیدن خبر آمدن على (ع) ،و همراهانش راه گریز در پیش گرفتند.على (ع) ،نیز اموال و داراییهاى آنان را به غنیمت گرفت.اما فدک آن روز توسط مسلمانان فتح نشد.در پى این سریه مردم فدک که ترسیده بودند دست از یارى اهالى خیبر برداشتند و چون خیبر به دست مسلمانان افتاد،مردم فدک بیشتر بیمناک شده به پیامبر (ص) پیغام فرستادند و با او مصالحه کردند.

محدثان و سیره نویسان و مورخان و از جمله محمد بن اسحاق صاحب کتاب المغازى روایت کرده است:

« چون رسول خدا (ص) از کار خیبر فراغ یافت،خداوند در دلهاى ساکنان فدک ترس‏انداخت.آنان به رسول خدا (ص) پیغام دادند و با او بر نیمى از فدک مصالحه کردند. » وى گوید:« فدک خالصا از آن رسول خدا (ص) بود زیرا هیچ مرکب و مرکب سوارى بر آن نتاخته بود.

پیامبر مردم فدک را در همان دیارشان ابقا کرد و با آنان بر همین نیمه از زمین پیمان مزارعه و مساقات بست.

چون پیامبر (ص) چشم از جهان فروبست فاطمه خواستار میراث خود شد.ابو بکر از پیامبر (ص) روایت کرد که گفت:ما گروه پیامبران،ارث برجاى نمى‏گذاریم و آن چه باقى گذاریم صدقه است.اصولیون اهل سنت نیز به این حدیث،بنا بر آن که خبر واحد را حجت مى‏دانند،احتجاج مى‏کنند. » آنها مى‏گویند:ابو بکر این حدیث را نقل کرده است و اصحاب آن را پذیرفته‏اند پس اجماع شده است.

از طرفى فاطمه خواستار عطا (نحله) خویش شد و گفت که پیامبر فدک را به او بخشیده است.ابو بکر از او شاهد خواست.على و ام ایمن براى فاطمه گواهى دادند اما ابو بکر گفت:اى دختر رسول خدا!مى‏دانى که جز شهادت دو مرد یا شهادت یک مرد و دو زن مورد قبول نیست.

ابن ابى الحدید گوید:

« از على بن الفارقى مدرس مدرسه غریبه بغداد پرسیدم:آیا فاطمه در ادعاى خود راستگو بود؟گفت:آرى گفتم.پس چرا اگر راست مى‏گفت ابو بکر فدک را به او باز پس نداد؟!تبسمى کرد و با همه وقار و جدیت و حیاى خود سخن لطیف و نیکویى گفت.وى اظهار داشت:اگر آن روز ابو بکر به مجرد دعوى فاطمه،فدک را به او پس مى‏داد،فردا دوباره فاطمه پیش او مى‏رفت و براى همسر خویش خلافت را ادعا مى‏کرد و ابو بکر را از مقام خلافت‏خلع مى‏کرد و آنگاه ابو بکر هیچ عذر و دفاعى از خود نداشت.زیرا ابو بکر به خود قبولانیده بود که فاطمه در آن چه ادعا مى‏کند راستگوست و براى اثبات ادعاى خود به بینه نیاز ندارد! »

ابن ابى الحدید گوید:

« اگر چه الفارقى این حرف را به طنز و شوخى گفته است اما سخن او را مى‏توان درست دانست .»

فاطمه به روایت ابو بکر اذعان نکرد و همچنان بر گرفتن عطاى خویش از پیامبر (ص) پاى فشارى به خرج مى‏داد.

بخارى در صحیح در باب‏«فرض الخمس‏»از عایشه ام المؤمنین نقل کرده است که فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص) پس از وفات پیامبر از ابو بکر خواست میراثش را از آن چه که خداوند به پیامبرش بخشیده بود،برایش تقسیم کند.اما ابو بکر به او گفت:

رسول خدا فرموده است:« ما ارث نمى‏گذاریم و آن چه پس از ما باقى بماند صدقه است. »فاطمه (س) با شنیدن این جواب خشمگین شد و از ابو بکر تا گاه مرگ کناره جست.او شش ماه پس از رسول خدا زیست.

عایشه گوید:فاطمه خواستار بهره خود از میراث رسول خدا (ص) از خیبر و فدک و صدقه‏اش در مدینه شد،اما ابو بکر از دادن آنها امتناع کرد.

بخارى همچنین در صحیح همان قولى را که از کتاب المغازى درباره غزوه خیبر نقل کردیم،آورده است تا آن جا که مى‏گوید:

« وقتى ابو بکر از باز پس دادن فدک امتناع ورزید فاطمه از او به کلى دورى جست و با او سخن نگفت تا آن که از دنیا رفت.چون وفات یافت همسرش شبانه او را به خاک سپرد و ابو بکر را مطلع نساخت و خود بر پیکر او نماز گزارد. »

ابن سعد در طبقات به سند خود از عروة بن زبیر نقل کرده است که عایشه همسر پیامبر (ص) به او خبر داد که فاطمه دختر رسول خدا پس از وفات پیامبر (ص) از ابو بکر خواست تا میراث او را که خداوند به پیامبرش ارزانى داشته بود،برایش تقسیم کند، اما ابو بکر به او گفت که رسول خدا فرمود:

« ما میراث برده نشویم و آن چه بر جاى گذاریم صدقه است. »فاطمه از شنیدن این سخن خشمگین شد،وى شش ماه پس از وفات پیامبر (ص) زیست.

بخارى در باب سخن رسول خدا (ص) که فرمود:«لا نورث،ما ترکناه صدقة‏»به اسناد خود از معمر از زهرى از عروه از عایشه،نقل کرده است که فاطمه و عباس نزد ابو بکر آمده خواستار میراث خود از رسول خدا شدند.آن دو در آن هنگام براى گرفتن زمین پیامبر از فدک و سهم او از خیبر آمده بودند.ابو بکر به آن دو گفت:از رسول خدا شنیدم که مى‏فرمود:

« ما ارث برده نشویم آن چه باقى گذاریم صدقه است.که خاندان محمد (ص) از این مال مى‏خورند. »  

وى گوید:

« پس فاطمه از ابو بکر دورى جست و تا زمانى که مرد با ابو بکر سخن نگفت .»

اما احمد نیز از عبد الرزاق از معمر،همین روایت را نقل کرده است.همچنین احمد از یعقوب بن ابراهیم از پدرش از صالح بن کیسان از زهرى از عروه از عایشه،نقل کرده است که‏گفت:

فاطمه (س) پس از وفات رسول خدا (ص) از ابو بکر خواست تا میراثش را از آن چه که خداوند بر پیامبر بخشیده بود،تقسیم کند. اما ابو بکر به او گفت:رسول خدا (ص) فرمود:

« ما ارث برده نشویم و آن چه باقى گذاریم صدقه است. » فاطمه خشمگین شد و ابو بکر را ترک کرد و تا زمان مرگ با او سخن نگفت. وى شش ماه پس از پیامبر زندگى کرد.آنگاه وى تمام حدیث را نقل کرده است.ابن کثیر در تاریخ خود از امام احمد نقل کرده است که گفت:چنان که معلوم است على هم به این روایت اذعان نکرده است.او در یکى از خطبه‏هایش گوید:

« بلى در دست ما از آن چه آسمان بر آن سایه افکنده بود تنها فدک بود که نفوس گروهى بر آن بخل به خرج دادند و نفوس گروه دیگرى از آن گذشتند و چه خوب داورى است‏خداوند. »

******************************

************************************************************

******************************

غصب فدک(2)

روزى چند از این ماجرا نگذشته بود که حادثه دیگرى رخ داد.

دهکده فدک ملک شخصى نیست و نباید در دست دختر پیغمبر بماند!حاکم مسلمانان بمقتضاى راى و اجتهاد خود نظر مى‏دهد: آنچه بعنوان (فى‏ء) در تصرف پیغمبر بود،جزء بیت المال مسلمانان است و اکنون باید در دست‏ خلیفه باشد.بدین جهت عاملان فاطمه (ع) را از دهکده فدک بیرون رانده‏اند.

فدک چنانکه نوشتیم،چون با نیروى نظامى گرفته نشد،و مردم آن با پیغمبر آشتى کردند،خالصه او بحساب مى‏آمد.وى نخست در آمد این مستغل را بمصرف مستمندان بنى هاشم،شوى دادن دختران،داماد کردن پسران آنان،و مصرف‏هاى دیگر مى‏رسانید. سپس آنرا بدخترش فاطمه داد اکنون خلیفه چنین تشخیص داده است که پیغمبر بعنوان رئیس مسلمانان در آن مال تصرف مى‏کرده است،نه بعنوان مالک.پس حالا هم حق تصرف در آن با حاکم است،نه با دختر پیغمبر.فاطمه (ع) ناچار نزد ابو بکر رفت و گفتگوئى چنین میان آنان رخ داد:

-ابو بکر!وقتى تو بمیرى ارث تو به چه کسى مى‏رسد؟

-زنان و فرزندانم!

-چه شده است که حالا تو وارث پیغمبرى نه ما؟

-دختر پیغمبر!پدرت درهم و دینارى زر و سیم بجا نگذاشته!

-اما سهم ما از خیبر و صدقه ما از فدک چه مى‏شود؟

-از پدرت شنیدم که‏« من تا زنده هستم در این زمین تصرف خواهم کرد و چون مردم مال همه مسلمانان خواهد بود ».

-ولى پیغمبر در زندگانى خود این مزرعه را به من بخشیده است!

-گواهى دارى؟

-آرى.شوهرم على (ع) و ام ایمن گواهى مى‏دهند.

-دختر پیغمبر مى‏دانى که ام ایمن زن است و گواهى او کامل نیست.باید زنى دیگر هم گواهى دهد.

یا مردى را گواه بیاورى.

و بدین ترتیب فدک بتصرف حکومت در آمد.

آیا گفتگو بهمین صورت پایان یافته؟آیا پیغمبر فدک را بدخترش نبخشیده است؟آیا راویان عصر بنى امیه و عباسیان و گروههاى دیگر تا آنجا که توانسته‏اند،داستان را شاخ و برگ نداده‏اند.حدیث‏ها نساخته و عبارت‏هاى حدیث را فزون و کم نکرده‏اند؟چنانکه بارها نوشته‏ام روایت‏سازى و یا دگرگون ساختن متن روایت‏ها در آن دوره‏ها کارى رایج‏بوده است. نقادان حدیث‏شمار روایت‏هاى ساخته شده را افزون از چهار صد هزار نوشته‏اند  اینجاست که براى دریافت‏حقیقت‏باید از قرینه‏هاى خارجى کمک گرفت.

ما مى‏دانیم در طول دویست‏سال پس از این واقعه،فدک چند بار دست‏بدست گشته است.عثمان آنرا تیول مروان بن حکم کرد و بقولى معاویه آنرا تیول مروان ساخت و همچنان تا پایان حکومت امویان این مزرعه در دست آنان مى‏بود.

چون عمر بن عبد العزیز به خلافت رسید گفت:فدک از آن پیغمبر بود.خود به قدر نیاز از آن برمى‏داشت و مانده را به مستمندان بنى هاشم مى‏بخشید،و یا هزینه عروسى آنان مى‏کرد.پس از مرگ پیغمبر فاطمه از ابو بکر خواست فدک را بدو دهد وى نپذیرفت. عمر نیز چون ابو بکر رفتار کرد.گواه باشید.من در آمد فدک را به مصرفى که داشته است مى‏رسانم.

در سال دویست و ده هجرى مامون فدک را به فرزندان فاطمه (ع) برگرداند.فرمانى که از جانب او به قثم بن جعفر عامل مدینه نوشته شده چنین است:

امیر المؤمنین از روى دیانت،و بحکم منصب خلافت،و بخاطر خویشاوندى با رسول خدا صلى الله علیه و سلم،از دیگر مسلمانان به پیروى سنت پیغمبر،و اجراى امر او،و پرداخت عطایا،و صدقات جارى به مستحقان و گیرندگان آن سزاوارترست.خدا امیر المؤمنین را توفیق دهد و از لغزش باز دارد.و او را بکارى که موجب قربت اوست وادارد.

رسول خدا (ص) فدک را به فاطمه دختر خود صدقه داد.این واگذارى در زمان پیغمبر امرى آشکار و شناخته بود،و خاندان پیغمبر در آن اختلافى نداشتند.فاطمه تا زنده بود حق خود را مطالبه مى‏کرد.امیر المؤمنین لازم دید فدک را به ورثه فاطمه برگرداند،و آنرا بایشان تسلیم نماید،و با اقامت‏حق و عدالت،و با تنفیذ امر رسول خدا و اجراى صدقه او به پیغمبر تقرب جوید.امیر المؤمنین دستور داد این فرمان را در دیوان‏ها ثبت کنند و به عاملان وى در شهرها بنویسند.هر گاه پس از آنکه رسول خدا از جهان رفت،رسم چنین بوده است که در موسم (ایام حج) در جمع مسلمانان اعلام مى‏کرده‏اند:

هر کس صدقه‏اى یا بینه‏اى یا عده‏اى دارد سخن او را بشنوید و به پذیرید،فاطمه رضى الله عنها سزاوارتر است که گفته او درباره آنچه پیغمبر براى او قرار داده است تصدیق شود.امیر المؤمنین به مولاى خود مبارک طبرى مى‏نویسد،فدک را هر چه هست و با همه حقوقى که بدان منسوب است،و هر چند برده که در آن کار مى‏کند،و هر مقدار غله که درآمد آن مى‏باشد،و نیز دیگر متعلقات آن به ورثه فاطمه دختر پیغمبر برگرداند.

امیر المؤمنین تولیت فدک را به محمد بن یحیى بن حسین بن زید بن على بن حسین بن على بن ابى طالب و محمد بن عبد الله بن حسن بن على بن حسین بن على بن ابى طالب مى‏دهد،تا در آمد آنرا به مستحقان آن برسانند.تو قثم بن جعفر!از دستور امیر المؤمنین و طاعتى که خدا ویرا بدان ملزم ساخت،و توفیقى که در تقرب خود و پیغمبر خود نصیب او فرمود،آگاه باش و کسان خود را نیز از آن آگاه ساز.و محمد بن یحیى و محمد بن عبد الله را بجاى مبارک طبرى بگمار.و آنانرا در کار افزون کردن محصول فدک و آبادانى نمودن آن یارى کن ان شاء الله.روز چهار شنبه دوم ذو القعده سال دویست و ده

دعبل خزاعى شاعر شیعى مشهور قرن دوم و نیمه اول قرن سوم در این باره گفته است:

اصبح وجه الزمان قد ضحکا

برد مامون هاشم فدکا

در فرمان مامون جمله‏اى مى‏بینیم که اهمیتى فراوان دارد:

« واگذارى فدک به فاطمه (ع) در زمان پیغمبر امرى آشکار و شناخته بوده است.و خاندان پیغمبر در آن اختلافى نداشته‏اند »

این فرمان در آغاز قرن سوم هجرى یکصد سال پیش از مرگ طبرى و یکصد و سى سال پیش از مرگ بلاذرى نوشته شده.فرمان خلیفه‏اى است‏به مامور خود،یعنى فرمانى رسمى و سندى دولتى است.از مضمون آن جمله که در فرمان آمده است،چنین فهمیده مى‏شود که آنچه در روزهاى نخستین پس از مرگ رسول خدا رخ داد،مصلحت‏بینى‏هاى سیاسى بوده.و این مصلحت‏بینى سنت جارى را تغییر داده است.اگر غرض مامون تنها دلجوئى از خاندان على (ع) و جلب عواطف شیعیان آنان بود،مى‏بایست کارى نظیر آنچه عمر بن عبد العزیز کرد انجام دهد.و تنها درآمد فدک را به فرزندان فاطمه (ع) واگذارد،و نیازى نمى‏بود که خط بطلان بر کردار گذشتگان بکشد.

از این گذشته اگر فدک صدقه‏اى بوده که پیغمبر به موجب شئون امارت مسلمانان در آن دخالت مى‏کرده است،چگونه بفاصله ربع قرن پس از مرگ وى خلیفه‏اى آنرا تیول خویشاوند خود مى‏کند.بر فرض که به تشخیص عمر بن عبد العزیز (اگر آنچه بلاذرى نوشته است درست‏باشد) ملکیت دختر پیغمبر بر این مزرعه مسلم نباشد،صدقه‏اى بوده است که باید باو و پس از او به فرزندان او برسد چنانکه خود وى هم در فرمانى که در این باره صادر کرد چنان نوشت. بارى چنانکه در آغاز کتاب نوشتیم گفتگوئى که در طول تاریخ بر سر این مساله در گرفته،و فصلى از کتاب‏هاى کلامى،تاریخ و سیره بدان اختصاص یافته،بخاطر این نیست که این دهکده باید در دست دختر پیغمبر و فرزندان او باشد یا در دست‏حکومت وقت.و اگر فاطمه (س) نزد خلیفه وقت رفت و از او حق خود را مطالبه کرد،نه از آنجهت‏بود که نانخورش براى خود و فرزندانش مى‏خواست.مشکل او این بود که این اجتهاد مقابل نص نخستین و آخرین اجتهاد نیست.فردا اجتهادى دیگر پیش مى‏آید و همچنین...آنگاه چه کسى ضمانت‏خواهد کرد که خلیفه دیگرى با اجتهاد خود دگرگونى‏هاى اساسى در دین پدید نیاورد؟چنانکه مدعیان او نیز چنین تشخیص دادند،که اگر بموجب ادعا و گذراندن گواه امروز مزرعه‏اى را که مطالبه مى‏کند بدو برگردانند،فردا مطالبه دیگر حقوق خود را خواهد کرد.پیش بینى فاطمه (س) درست درآمد.چهل سال پس از این حادثه تغییراتى بنیادى در حکومت پدید آمد که هم مخالف سنت پیغمبر و هم بر خلاف سیرت جارى عصر راشدین بود.

درباره نتیجه‏گیرى از رفتار مدعیان دختر پیغمبر (ص) ،ابن ابى الحدید معتزلى نکته‏اى را با ظرافت طنزآمیز خود چنین مى‏نویسد:

از على بن فارقى مدرس مدرسه غربى بغداد پرسیدم:

فاطمه راست مى‏گفت؟

-آرى!

اگر راست مى‏گفت چرا فدک را بدو برنگرداندند؟

وى با لبخندى پاسخ داد:

-اگر آنروز فدک را بدو مى‏داد فردا خلافت‏شوهر خود را ادعا مى‏کرد و او هم نمى‏توانست‏سخن وى را نپذیرد.چه قبول کرده بود که دختر پیغمبر هر چه مى‏گوید راست است.

بارى چون دختر پیغمبر دانست که خلیفه از راى و اجتهاد خود نمى‏گذرد،و آنرا بر سنت جارى مقدم مى‏دارد،مصمم شد که شکایت‏خود را در مجمع عمومى مسلمانان مطرح کند.

******************************

************************************************************

******************************

هجوم به خانه پیغمبر

« و انه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى‏» (على علیه السلام) خانه عایشه ماتم کده است. على (ع)، فاطمه، عباس، زبیر، فرزندان فاطمه حسن، حسین دختران او زینب و ام کلثوم اشک مى‏ریزند. على بهمکارى اسماء بنت عمیس مشغول شست و شوى پیغمبر است. در آن لحظه‏هاى دردناک بر آن جمع کوچک چه گذشته است؟ خدا مى‏داند. کار شستشوى بدن پیغمبر تمام شده یا نشده، بانگى بگوش مى‏رسد: الله اکبر.

على به عباس:

-عمو. معنى این تکبیر چیست؟

-معنى آن اینست که آنچه نباید بشود شد. دیرى نمى‏گذرد که بیرون حجره عایشه همهمه و فریادى بگوش مى‏رسد. فریاد هر لحظه رساتر مى‏شود:

-بیرون بیائید! بیرون بیائید! و گرنه همه‏تان را آتش مى‏زنیم! دختر پیغمبر بدر حجره مى‏رود. در آنجا با عمر روبرو مى‏شود که آتشى در دست دارد. -عمر! چه شده؟ چه خبر است؟

-على، عباس و بنى هاشم باید به مسجد بیایند و با خلیفه پیغمبر بیعت کنند!

-کدام خلیفه؟ امام مسلمانان هم اکنون درون خانه عایشه بالاى جسد پیغمبر نشسته است.

-از این لحظه امام مسلمانان ابو بکر است. مردم در سقیفه بنى ساعده با او بیعت کردند. بنى هاشم هم باید با او بیعت کنند.

-و اگر نیایند؟ .

خانه را با هر که در او هست آتش خواهم زد مگر آنکه شما هم آنچه مسلمانان پذیرفته‏اند به پذیرید.

-عمر. مى‏خواهى خانه ما را آتش بزنى؟

-آرى.

 -این گفتگو بهمین صورت بین دختر پیغمبر و صحابى بزرگ و مهاجر و سابق در اسلام صورت گرفته است؟ یا نه خدا مى‏داند.

اکنون که مشغول نوشتن این داستان هستم، کتاب ابن عبد ربه اندلسى (عقد الفرید) و انساب الاشراف بلاذرى را پیش چشم دارم داستان را چنانکه نوشته شد از آن دو کتاب نقل مى‏کنم. بسیار بعید و بلکه ناممکن مى‏نماید چنین داستانى را بدین صورت هواخواهان شیعه یا دسته‏هاى سیاسى موافق آنان ساخته باشند، چه دوستداران شیعه در سده‏هاى نخستین اسلام نیروئى نداشته و در اقلیت‏بسر مى‏برده‏اند. چنانکه مى‏بینیم این گزارش در سندهاى مغرب اسلامى هم منعکس شده است، بدین ترتیب احتمال جعل در آن نمى‏رود. در کتابهاى دیگر نیز مطالبى از همین دست، ملایم‏تر یا سخت‏تر، دیده مى‏شود. طبرى نویسد: انصار گفتند ما جز با على بیعت نمى‏کنیم. عمر بن خطاب به خانه على (ع) رفت، طلحه و زبیر و گروهى از مهاجران در آنجا بودند. گفت‏بخدا قسم اگر براى بیعت‏با ابو بکر بیرون نیایید شما را آتش خواهم زد. زبیر با شمشیر کشیده بیرون آمد پایش لغزید و برو در افتاد مردم بر سر او ریختند و او را گرفتند.

راستى در آن روز چرا چنین گفتگوهائى بین یاران پیغمبر در گرفت؟ اینان کسانى بودند که در روزهاى سخت‏بیارى دین خدا آمدند. بارها جان خود را بر کف نهاده بکام دشمن رفتند. چه شد که بزودى چنین بجان هم افتادند؟ .

على و خانواده پیغمبر چه گناهى کرده بودند که باید آنانرا آتش زد. بر فرض که داستان غدیر درست نباشد، بر فرض که بگوئیم پیغمبر کسى را بجانشینى نگمارده است، بر فرض که بر مقدمات انتخاب سقیفه ایرادى نگیرند، سر پیچى از بیعت در اسلام سابقه داشت-بیعت نکردن با خلیفه گناه کبیره نیست. حکم فقهى سند مى‏خواهد. سند این حکم چه بوده است؟ آیا این حدیث را که از اسامه رسیده است مدرک اجتهاد خود قرار داده بودند. لینتهین رجال عن ترک الجماعة اولا حرفن بیوتهم

بر فرض درست‏بودن روایت از جهت متن و سند، آیا این حدیث‏بر آن جمع قابل انطباق است؟ این حدیث را محدثان در باب صلوة آورده‏اند.

پس مقصود تخلف از نماز جماعت است. از اینها گذشته آنهمه شتاب در برگزیدن خلیفه براى چه بود؟ و از آن شگفت‏تر، آن گفتگو و ستیز که میان مهاجر و انصار در گرفت چرا؟

آیا انصار واقعه جحفه را نمى‏دانستند یا نمى‏پذیرفتند؟ آیا مى‏توان گفت از صد هزار تن مردم یا بیشتر که در جحفه گرد آمدند و حدیث غدیر را شنیدند هیچیک از مردم مدینه نبود، و این خبر به تیره اوس و خزرج نرسید؟ .

از اجتماع جحفه سه ماه نمى‏گذشت. رئیس تیره خزرج که خود و کسان او صمیمانه اسلام و پیغمبر اسلام را یارى کردند، چرا در آن روز خواهان ریاست‏شدند؟ و چرا به مصالحه با قریش تن در دادند و گفتند از ما امیرى و از شما امیرى؟ مگر امارت مسلمانان را چون ریاست قبیله مى‏دانستند؟ .

چرا این مسلمانان غمخوار امت و دین، نخست‏به شستشو و خاک سپردن پیغمبر نپرداختند؟ شاید چنانکه گفتیم مى‏ترسیدند فتنه برخیزد. ابو سفیان در کمین بود. ولى چرا از بنى هاشم کسى را در آن جمع نخواندند؟ آیا ابو سفیان و توطئه او براى اسلام آن اندازه خطرناک بود که چند ساعت هم نباید از آن غفلت کرد؟ ابو سفیان در آن روز که بود؟ حاکم دهکده کوچک نجران؟ اگر اوس، خزرج مهاجران و تیره‏هاى هاشمى و بنى تمیم و بنى عدى و دسته‏هاى دیگر با هم یکدست مى‏شدند، ابو سفیان و تیره امیه چکارى از پیش مى‏بردند؟ و چه مى‏توانستند بکنند؟ هیچ! آیا بیم آن مى‏رفت که اگر امیر مسلمانان بزودى انتخاب نشود پیش آمد ناگوارى رخ خواهد داد؟ در طول چهارده قرن یا اندکى کمتر صدها بار این پرسش‏ها مطرح شده و بدان پاسخ‏ها داده‏اند چنانکه در جاى دیگر نوشته‏ام این پاسخ‏ها بیشتر بر پایه مغلوب ساختن حریف در میدان مناظره است، نه براى روشن ساختن حقیقت. بنظر مى‏رسد در آنروز کسانى بیشتر در این اندیشه بودند که چگونه باید هر چه زودتر حاکم را برگزینند و کمتر بدین مى‏اندیشیدند که حکومت چگونه باید اداره شود  و به تعبیر دیگر از دو پایه‏اى که اسلام بر آن استوار است (دین و حکومت) بیشتر به پایه حکومت تکیه داشتند. گویا آنان پیش خود چنین استدلال مى‏کردند: چون تکلیف حکومت مرکزى معین شد و حاکم قدرت را بدست گرفت دیگر کارها نیز درست‏خواهد شد. درست است و ما مى‏بینیم چون مدینه توانست وحدت خود را تامین کند، در مقابل مرتدان ایستاد. و آنانرا سر جاى خود نشاند. و پس از فرو نشاندن آشوب داخلى آماده کشور گشائى گردید. ولى آیا اصل حکومت و انتخاب زمامدار را مى‏توان از دین جدا ساخت؟ بخصوص که شارع اسلام خود این اصل را تثبیت کرده باشد؟ بهر حال نزدیک به چهارده قرن بر این حادثه مى‏گذرد. آنان که در آن روز چنان راهى را پیش پاى مسلمانان نهادند، غم دین داشتند یا بیم فرو ریختن حکومت را نمى‏دانم.

شاید غم هر دو را داشتند و شاید پیش خود چنین مى‏اندیشیدند که اگر شخصیتى برجسته، عالم پرهیزگار، و از خاندان پیغمبر، آن اندازه تمکن یابد که گروهى را راضى نگاهدارد ممکن است، در قدرت حاکم تزلزلى پدید آید. این اشارت کوتاه که در تاریخ طبرى آمده باز گوینده چنین حقیقتى است:

« پس از رحلت دختر پیغمبر چون على (ع) دید مردم از او روى گرداندند، با ابو بکر بیعت کرد » آرى چنانکه فرزند على گفته است « مردم بنده دنیایند... چون آزمایش شوند، دینداران اندک خواهند بود. »

چنانکه در جاى دیگر نوشته‏ام، من نمى‏خواهم عاطفه گروهى از مسلمانان جریحه‏دار شود، نمى‏خواهم خود را در کارى داخل کنم که دسته‏اى از مسلمانان براى خاطر دین یا دنیا خود را در آن در آوردند. آنان نزد پروردگار خویش رفته‏اند، و حسابشان با اوست. اگر غم دین داشته‏اند و از آن کردارها و رفتارها خدا را مى‏خواسته‏اند، پروردگار بهترین داورست. اما سخن شهرستانى سخنى بسیار پر معنى است که « در اسلام در هیچ زمان هیچ شمشیرى چون شمشیرى که بخاطر امامت کشیده شد بر بنیاد دین آهیخته نگردید. ») باز در جاى دیگر نوشته‏ام که اگر نسل بعد و نسل‏هاى دیگر، در اخلاص و فداکارى همپایه مهاجران و انصار بودند امروز تاریخ مسلمانان بگونه دیگرى نوشته مى‏شد.

******************************

************************************************************

******************************

حمله به خانه حضرت

« و انه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى‏ » (على علیه السلام )

خانه عایشه ماتم کده است.على (ع) ،فاطمه،عباس،زبیر،فرزندان فاطمه حسن،حسین دختران او زینب و ام کلثوم اشک مى‏ریزند. على بهمکارى اسماء بنت عمیس مشغول شست و شوى پیغمبر است.در آن لحظه‏هاى دردناک بر آن جمع کوچک چه گذشته است؟ خدا مى‏داند.کار شستشوى بدن پیغمبر تمام شده یا نشده،بانگى بگوش مى‏رسد:الله اکبر.

على به عباس:

-عمو.

معنى این تکبیر چیست؟

-معنى آن اینست که آنچه نباید بشود شد.

دیرى نمى‏گذرد که بیرون حجره عایشه همهمه و فریادى بگوش مى‏رسد.فریاد هر لحظه رساتر مى‏شود:

-بیرون بیائید!بیرون بیائید!و گرنه همه‏تان را آتش مى‏زنیم!دختر پیغمبر بدر حجره مى‏رود.در آنجا با عمر روبرو مى‏شود که آتشى در دست دارد.

-عمر!چه شده؟چه خبر است؟

-على،عباس و بنى هاشم باید به مسجد بیایند و با خلیفه پیغمبر بیعت کنند!

-کدام خلیفه؟امام مسلمانان هم اکنون درون خانه عایشه بالاى جسد پیغمبر نشسته است.

-از این لحظه امام مسلمانان ابو بکر است.مردم در سقیفه بنى ساعده با او بیعت کردند.بنى هاشم هم باید با او بیعت کنند.

-و اگر نیایند؟.

خانه را با هر که در او هست آتش خواهم زد مگر آنکه شما هم آنچه مسلمانان پذیرفته‏اند به پذیرید.

-عمر.مى‏خواهى خانه ما را آتش بزنى؟

-آرى.

-این گفتگو بهمین صورت بین دختر پیغمبر و صحابى بزرگ و مهاجر و سابق در اسلام صورت گرفته است؟یا نه خدا مى‏داند.

اکنون که مشغول نوشتن این داستان هستم،کتاب ابن عبد ربه اندلسى (عقد الفرید) و انساب الاشراف بلاذرى را پیش چشم دارم داستان را چنانکه نوشته شد از آن دو کتاب نقل مى‏کنم.بسیار بعید و بلکه ناممکن مى‏نماید چنین داستانى را بدین صورت هواخواهان شیعه یا دسته‏هاى سیاسى موافق آنان ساخته باشند،چه دوستداران شیعه در سده‏هاى نخستین اسلام نیروئى نداشته و در اقلیت‏بسر مى‏برده‏اند.چنانکه مى‏بینیم این گزارش در سندهاى مغرب اسلامى هم منعکس شده است،بدین ترتیب احتمال جعل در آن نمى‏رود.در کتابهاى دیگر نیز مطالبى از همین دست،ملایم‏تر یا سخت‏تر،دیده مى‏شود.طبرى نویسد:انصار گفتند ما جز با على بیعت نمى‏کنیم.عمر بن خطاب به خانه على (ع) رفت،طلحه و زبیر و گروهى از مهاجران در آنجا بودند.گفت‏بخدا قسم اگر براى بیعت‏با ابو بکر بیرون نیایید شما را آتش خواهم زد.زبیر با شمشیر کشیده بیرون آمد پایش لغزید و برو در افتاد مردم بر سر او ریختند و او را گرفتند.

راستى در آن روز چرا چنین گفتگوهائى بین یاران پیغمبر در گرفت؟اینان کسانى بودند که در روزهاى سخت‏بیارى دین خدا آمدند.بارها جان خود را بر کف نهاده بکام دشمن رفتند.چه شد که بزودى چنین بجان هم افتادند؟.

على و خانواده پیغمبر چه گناهى کرده بودند که باید آنانرا آتش زد.بر فرض که داستان غدیر درست نباشد،بر فرض که بگوئیم پیغمبر کسى را بجانشینى نگمارده است،بر فرض که بر مقدمات انتخاب سقیفه ایرادى نگیرند،سر پیچى از بیعت در اسلام سابقه داشت-بیعت نکردن با خلیفه گناه کبیره نیست.حکم فقهى سند مى‏خواهد.سند این حکم چه بوده است؟آیا این حدیث را که از اسامه رسیده است مدرک اجتهاد خود قرار داده بودند.لینتهین رجال عن ترک الجماعة او لاحرفن بیوتهم

بر فرض درست‏بودن روایت از جهت متن و سند،آیا این حدیث‏بر آن جمع قابل انطباق است؟این حدیث را محدثان در باب صلوة آورده‏اند.

پس مقصود تخلف از نماز جماعت است.از اینها گذشته آنهمه شتاب در برگزیدن خلیفه براى چه بود؟و از آن شگفت‏تر،آن گفتگو و ستیز که میان مهاجر و انصار در گرفت چرا؟

آیا انصار واقعه جحفه را نمى‏دانستند یا نمى‏پذیرفتند؟آیا مى‏توان گفت از صد هزار تن مردم یا بیشتر که در جحفه گرد آمدند و حدیث غدیر را شنیدند هیچیک از مردم مدینه نبود،و این خبر به تیره اوس و خزرج نرسید؟.

از اجتماع جحفه سه ماه نمى‏گذشت.رئیس تیره خزرج که خود و کسان او صمیمانه اسلام و پیغمبر اسلام را یارى کردند،چرا در آن روز خواهان ریاست‏شدند؟و چرا به مصالحه با قریش تن در دادند و گفتند از ما امیرى و از شما امیرى؟مگر امارت مسلمانان را چون ریاست قبیله مى‏دانستند؟.

چرا این مسلمانان غمخوار امت و دین،نخست‏به شستشو و خاک سپردن پیغمبر نپرداختند؟شاید چنانکه گفتیم مى‏ترسیدند فتنه برخیزد.ابو سفیان در کمین بود.ولى چرا از بنى هاشم کسى را در آن جمع نخواندند؟آیا ابو سفیان و توطئه او براى اسلام آن اندازه خطرناک بود که چند ساعت هم نباید از آن غفلت کرد؟ابو سفیان در آن روز که بود؟حاکم دهکده کوچک نجران؟اگر اوس،خزرج مهاجران و تیره‏هاى هاشمى و بنى تمیم و بنى عدى و دسته‏هاى دیگر با هم یکدست مى‏شدند،ابو سفیان و تیره امیه چکارى از پیش مى‏بردند؟و چه مى‏توانستند بکنند؟هیچ!آیا بیم آن مى‏رفت که اگر امیر مسلمانان بزودى انتخاب نشود پیش آمد ناگوارى رخ خواهد داد؟در طول چهارده قرن یا اندکى کمتر صدها بار این پرسش‏ها مطرح شده و بدان پاسخ‏ها داده‏اند چنانکه در جاى دیگر نوشته‏ام این پاسخ‏ها بیشتر بر پایه مغلوب ساختن حریف در میدان مناظره است،نه براى روشن ساختن حقیقت.بنظر مى‏رسد در آنروز کسانى بیشتر در این اندیشه بودند که چگونه باید هر چه زودتر حاکم را برگزینند و کمتر بدین مى‏اندیشیدند که حکومت چگونه باید اداره شود و به تعبیر دیگر از دو پایه‏اى که اسلام بر آن استوار است (دین و حکومت) بیشتر به پایه حکومت تکیه داشتند.گویا آنان پیش خود چنین استدلال مى‏کردند:چون تکلیف حکومت مرکزى معین شد و حاکم قدرت را بدست گرفت دیگر کارها نیز درست‏خواهد شد.درست است و ما مى‏بینیم چون مدینه توانست وحدت خود را تامین کند،در مقابل مرتدان ایستاد.و آنانرا سر جاى خود نشاند.و پس از فرو نشاندن آشوب داخلى آماده کشور گشائى گردید.ولى آیا اصل حکومت و انتخاب زمامدار را مى‏توان از دین جدا ساخت؟بخصوص که شارع اسلام خود این اصل را تثبیت کرده باشد؟بهر حال نزدیک به چهارده قرن بر این حادثه مى‏گذرد.آنان که در آن روز چنان راهى را پیش پاى مسلمانان نهادند،غم دین داشتند یا بیم فرو ریختن حکومت را نمى‏دانم.

شاید غم هر دو را داشتند و شاید پیش خود چنین مى‏اندیشیدند که اگر شخصیتى برجسته،عالم پرهیزگار،و از خاندان پیغمبر،آن اندازه تمکن یابد که گروهى را راضى نگاهدارد ممکن است،در قدرت حاکم تزلزلى پدید آید.این اشارت کوتاه که در تاریخ طبرى آمده باز گوینده چنین حقیقتى است:

« پس از رحلت دختر پیغمبر چون على (ع) دید مردم از او روى گرداندند،با ابو بکر بیعت کرد»

آرى چنانکه فرزند على گفته است

«مردم بنده دنیایند...چون آزمایش شوند،دینداران اندک خواهند بود

چنانکه در جاى دیگر نوشته‏ام،من نمى‏خواهم عاطفه گروهى از مسلمانان جریحه‏دار شود،نمى‏خواهم خود را در کارى داخل کنم که دسته‏اى از مسلمانان براى خاطر دین یا دنیا خود را در آن در آوردند. آنان نزد پروردگار خویش رفته‏اند،و حسابشان با اوست. اگر غم دین داشته‏اند و از آن کردارها و رفتارها خدا را مى‏خواسته‏اند،پروردگار بهترین داورست.اما سخن شهرستانى سخنى بسیار پر معنى است که «در اسلام در هیچ زمان هیچ شمشیرى چون شمشیرى که بخاطر امامت کشیده شد بر بنیاد دین آهیخته نگردید.» (8) باز در جاى دیگر نوشته‏ام که اگر نسل بعد و نسل‏هاى دیگر،در اخلاص و فداکارى همپایه مهاجران و انصار بودند امروز تاریخ مسلمانان بگونه دیگرى نوشته مى‏شد.

دختر پیغمبر در بستر بیمارى

« صبت على مصائب لو انها صبت على الایام صرن لیالیا »

منصوب به فاطمه (ع(

مرگ پدر،مظلوم شدن شوهر،از دست رفتن حق،و بالاتر از همه دگرگونى‏هائى که پس از رسول خدا -بفاصله‏اى اندک- در سنت مسلمانى پدید گردید،روح و سپس جسم دختر پیغمبر را سخت آزرده ساخت.چنانکه تاریخ نشان مى‏دهد،او پیش از مرگ پدرش بیمارى جسمى نداشته است.

نوشته نمى‏گوید،زهرا (ع) در آنوقت‏بیمار بود !بعض معاصران نوشته‏اند فاطمه اساسا تنى ضعیف داشته است.

نوشته مؤلف کتاب‏«فاطمة الزهراء»هر چند در بیمار بودن او در چنان روز صراحتى ندارد،لکن بى اشارت نیست.عقاید چنین نویسد:

« زهرا لاغر اندام،گندمگون و رنگ پریده بود.پدرش در بیمارى مرگ،او را دید و گفت او زودتر از همه کسانم به من مى‏پیوندد (هیچیک از این دو نویسنده سند خود را نیاورده‏اند.

ظاهر عبارت عقاید این است،که چون پیغمبر (ص) دخترش را نا تندرست و یا کم بنیه دید بدو چنین خبرى داد.نمى‏خواهم چون بعض گویندگان قدیم بگویم فاطمه (ع) در هر روزى بقدر یکماه و در هر ماهى بقدر یکسال دیگران رشد مى‏کرد اما تا آنجا که مى‏دانم و اسناد نشان مى‏دهد نه ضعیف بنیه و نه رنگ پریده و نه مبتلا به بیمارى بوده است.بیمارى او پس از این حادثه‏ها آغاز شد. وى روزهائى را که پس از مرگ پدر زیست،رنجور،پژمرده و گریان بود.او هرگز رنج جدائى پدر را تحمل نمى‏کرد.و براى همین بود که چون خبر مرگ خود را از پدر شنید لبخند زد.او مردن را بر زیستن بدون پدر شادى خود مى‏دانست.

داستان آنانرا که بدر خانه او آمدند و مى‏خواستند خانه را با هر کس که درون آنست آتش زنند،نوشتیم.چنانکه دیدیم سندهاى قدیمى چنان واقعه‏اى را ضبط کرده است.خود این پیش آمد به تنهائى براى آزردن او بس است تا چه رسد که رویدادهاى دیگر هم بدان افزوده شود.آیا راست است که بازوى دختر پیغمبر را با تازیانه آزرده‏اند؟آیا مى‏خواسته‏اند با زور بدرون خانه راه یابند و او که پشت در بوده است،صدمه دیده؟در آن گیر و دارها ممکن است چنین حادثه‏ها رخ داده باشد.اگر درست است راستى چرا و براى چه این خشونت‏ها را روا داشته‏اند؟چگونه مى‏توان چنین داستانرا پذیرفت و چسان آنرا تحلیل کرد؟.

مسلمانانى که در راه خدا و براى رضاى او و حفظ عقیدت خود سخت‏ترین شکنجه‏ها را تحمل کردند،مسلمانانى که از مال خود گذشتند،پیوند خویش را با عزیزترین کسان بریدند،خانمان را رها کردند،بخاطر خدا به کشور بیگانه و یا شهر دور دست هجرت نمودند، سپس در میدان کارزار بارها خود را عرضه هلاک ساختند،چگونه چنین حادثه‏ها را دیدند و آرام نشستند.راستى گفتار فرزند فاطمه سخنى آموزنده است که:

« آنجا که آزمایش پیش آید دینداران اندک خواهند بود »

از نخستین روز دعوت پیغمبر تا این تاریخ بیست و سه سال و از تاریخ هجرت تا این روزها دهسال مى‏گذشت.در این سالها گروهى دنیاپرست که چاره‏اى جز پذیرفتن مسلمانى نداشتند خود را در پناه اسلام جاى دادند.دسته‏اى از اینان مردمانى تن آسان و ریاست جو و اشراف منش بودند.طبیعت آنان قید و بند دین را نمى‏پذیرفت.اگر مسلمان شدند براى این بود که جز مسلمانى راهى پیش روى خود نمى‏دیدند.

قریش این تیره سرکش که ریاست مکه و عربستان را از آن خویش مى‏دانست پس از فتح مکه،در مقابل قدرتى بزرگ بنام اسلام قرار گرفت.و چون از بیم جان و یا بامید جاه مسلمان شد،مى‏کوشید تا این قدرت را در انحصار خود گیرد.بسیار حقیقت پوشى و یا خوش باورى مى‏خواهد که بگوئیم اینان چون یک دو جلسه با پیغمبر نشسته و به اصطلاح محدثان لقب صحابى گرفته‏اند،در تقوى و پا بر سر هوى نهادن نیز مسلمانى درست‏بودند.

از همچشمى و بلکه دشمنى عرب‏هاى جنوبى و شمالى در سده‏هاى پیش از اسلام آگاهیم مردم حجاز بمقتضاى خوى بیابان نشینى،مردم یثرب را که از تیره قحطانى بودند و بکار کشاورزى اشتغال داشتند خوار مى‏شمردند.قحطانیان یا عرب‏هاى جنوبى ساکن یثرب،پیغمبر اسلام را از مکه به شهر خود خواندند،بدو ایمان آوردند،با وى پیمان بستند.در نبردهاى بدر،احد،احزاب،و غزوه‏هاى دیگر با قریش در افتادند،و سرانجام شهر آنان را گشودند.قریش هرگز این خوارى را نمى‏پذیرفت.از این گذشته مردم مدینه در سقیفه چشم به خلافت دوختند.تنها با تذکرات ابو بکر که پیغمبر گفته است‏« امامان باید از قریش باشند »عقب نشستند. اگر انصار چنانکه گرد پیغمبر را گرفتند گرد خانواده او فراهم مى‏شدند و اگر حریم حرمت این خانواده همچنان محفوظ مى‏ماند، چه کسى تضمین مى‏کرد که قحطانیان بار دیگر دماغ عدنانیان را بخاک نمالند.اینها حقیقت‏هائى بود که دست درکاران سیاست آنروز آنرا بخوبى مى‏دانستند.ما این واقعیت را بپذیریم یا خود را بخوش باورى بزنیم و بگوئیم همه یاران پیغمبر در یک درجه از پرهیزگارى و فداکارى بوده‏اند و چنین احتمالى درباره آنان نمى‏توان داد،حقیقت را دگرگون نمى‏سازد.دشمنى میان شمال و جنوب پس از عقد پیمان برادرى بین مهاجر و انصار در مدینه موقتا فراموش شد و پس از مرگ پیغمبر نخستین نشانه آن دیده شد.و در سالهاى بعد آشکار گردید.و چنانکه آشنایان به تاریخ اسلام مى‏دانند،این درگیرى بین دو تیره در سراسر قلمرو اسلامى تا عصر معتصم عباسى بر جاى ماند.

من نمى‏گویم خداى نخواسته همه یاران پیغمبر این چنین مى‏اندیشیدند.در بین مضریان و یا قریشیان نیز کسانى بودند که در گفتار و کردار خود خدا را در نظر داشتند نه دنیا را و گاه براى رعایت‏حکم الهى از برادر و فرزند خود هم مى‏گذشتند،اما شمار اینان اندک بود.آیا مى‏توان بآسانى پذیرفت که سهیل بن عمرو،عمرو بن عاص،ابو سفیان و سعد بن عبد الله بن ابى سرح هم غم دین داشتند؟بسیار ساده‏دلى مى‏خواهد که ما بگوئیم آنکس که یک روز یا چند مجلس یا یک ماه یا یکسال صحبت پیغمبر را دریافت،مشمول حدیثى است که از پیغمبر آورده‏اند«یاران من چون ستارگانند بدنبال هر یک که رفتید،راه را یافته‏اید»من بدین کارى ندارم که این حدیث از جهت متن و سند درست است‏یا نه،این کار را بعهده محدثان مى‏گذارم،آنچه مسلم است اینکه در آنروزها یا لا اقل چند سال بعد،اصحاب پیغمبر رو بروى هم قرار گرفتند.چگونه مى‏توان گفت هم آنان که بدنبال على علیه‏السلام رفتند و هم کسانى که پى طلحه و زبیر و معاویه را گرفتند راه راست را یافته‏اند.

خواهند گفت‏خلیفه و یاران او از نخستین دسته مسلمانان و از طبقه اول مهاجرانند.درست است.اما از خلیفه و یک دو تن دیگر که بگذریم پایه حکومت را چه گروهى جز قریش استوار مى‏کرد؟و مجریان حکومت کدام طایفه بودند؟براى استقرار حکومت‏باید قدرت یک پارچه شود.و براى تامین این قدرت باید هر گونه مخالفتى سرکوب گردد و بسیار طبیعى است که با دگرگونى شرایط، منطق هم دگرگون شود.

******************************

************************************************************

******************************

زنان انصار در خانه پیغمبر ( ص )

« الذین ضل سعیهم فى الحیوة الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا »

(الکهف:104)

دختر پیغمبر نالان در بستر افتاد.در مدت بیمارى او،از آن مردان جان بر کف،از آن مسلمانان آماده در صف،از آنان که هر چه داشتند از برکت پدر او بود،چند تن او را دلدارى دادند و یا بدیدنش رفتند؟هیچکس!جز یک دو تن از محرومان و ستمدیدگان چون بلال و سلمان.

اما هر چه باشد زنان عاطفه و احساسى رقیق‏تر از مردان دارند،بخصوص که در آن روزها،زنان بیرون صحنه سیاست‏بودند و در آنچه مى‏گذشت دخالت مستقیم نداشتند.

صدوق باسناد خود که به فاطمه دختر حسین بن على (ع) مى‏رسد نویسد:

زنان مهاجر و انصار نزد او گرد آمدند.اما در عبارت احمد بن ابى طاهر تنها (زنان) آمده است از مهاجر و انصار نامى نمى‏برد.

اگر هم از زنان مهاجران کسى در این دیدار شرکت داشته،مسلما وابسته بگروه ممتاز و دست در کار سیاست نبوده است.اما انصار موقعیت دیگرى داشته‏اند.آنان از آغاز یعنى از همان روزها که پیغمبر را به شهر خود خواندند،پیوند خویش را با خویشاوندان او نیز برقرار و سپس استوار ساختند.

و چنانکه اشارت خواهم کرد،بیشتر آنان این دوستى را با على و فرزندان او،و خاندان او به سر بردند.بهر حال پاسخى را که دختر پیغمبر به پرسش آنان داده است،نشان دهنده روحیه رنگ پذیر مردم آن زمان است،که با دیگر زمانها یکسانست.دختر پیغمبر از رفتار مردان آنان گله‏مند است.

گفتار زهرا (ع) پاسخ احوال پرسى نیست.خطبه‏اى بلیغ است که اوضاع آن روز مدینه را روشن مى‏سازد،و از آنچه پس از یک ربع قرن پیش آمد خبر مى‏دهد.دیرینه‏ترین متن این گفتار را که نویسنده در دست دارد کتاب‏«بلاغات النساء»است.اما این گفتار در کتاب‏هایى چون امالى شیخ طوسى کشف الغمه،احتجاج طبرسى و بحار الانوار مجلسى و دیگر کتاب‏ها آمده است.من عبارت احمد بن ابى طاهر را بفارسى برگردانده‏ام و چون این گفتار نیز صنعت‏هاى لفظى و معنوى را در بر دارد کوشیده‏ام تا ترجمه نیز از آن زیورها عارى نباشد.لکن:

گر بریزى بحر را در کوزه‏اى چند گنجد قسمت‏یک روزه‏اى.

-دختر پیغمبر چگونه‏اى؟با بیمارى چه مى‏کنى؟

-بخدا دنیاى شما را دوست نمى‏دارم و از مردان شما بیزارم!درون و برونشان را آزمودم و از آنچه کردند ناخشنودم!چون تیغ زنگار خورده نابرا،و گاه پیش روى واپس گرا،و خداوندان اندیشهاى تیره و نارسایند.خشم خدا را بخود خریدند و در آتش دوزخ جاویدند.

ناچار کار را بدانها واگذار،و ننگ عدالت کشى را بر ایشان بار کردم نفرین بر این مکاران و دور بوند از رحمت‏حق این ستمکاران.

واى بر آنان.چرا نگذاشتند حق در مرکز خود قرار یابد؟و خلافت‏بر پایه‏هاى نبوت استوار ماند؟

آنجا که فرود آمد نگاه جبرئیل امین است.و بر عهده على که عالم بامور دنیا و دین است.به یقین کارى که کردند خسرانى مبین است.بخدا على را نه پسندیدند،چون سوزش تیغ او را چشیدند و پایدارى او را دیدند.دیدند که چگونه بر آنان مى‏تازد و با دشمنان خدا نمى‏سازد.

بخدا سوگند،اگر پاى در میان مى‏نهادند،و على را بر کارى که پیغمبر بعهده او نهاد مى‏گذاردند،آسان آسان ایشان را براه راست مى‏برد.و حق هر یک را بدو مى‏سپرد،چنانکه کسى زیانى نبیند و هر کس میوه آنچه کشته است‏بچیند.تشنگان عدالت از چشمه معدلت او سیر و زبونان در پناه صولت او دلیر مى‏گشتند.اگر چنین مى‏کردند درهاى رحمت از زمین و آسمان بروى آنان مى‏گشود. اما نکردند و بزودى خدا به کیفر آنچه کردند آنانرا عذاب خواهد فرمود . بیایید!و بشنوید!:

شگفتا!روزگار چه ابو العجب‏ها در پس پرده دارد و چه بازیچه‏ها یکى از پس دیگرى برون مى‏آرد.راستى مردان شما چرا چنین کردند؟و چه عذرى آوردند؟دوست نمایانى غدار.در حق دوستان ستمکار و سرانجام به کیفر ستمکارى خویش گرفتار.سر را گذاشته به دم چسبیدند.پى عامى رفتند و از عالم نپرسیدند.نفرین بر مردمى نادان که تبهکارند.و تبه کارى خود را نیکوکارى مى‏پندارند.

واى بر آنان.آیا آنکه مردم را براه راست مى‏خواند،سزاوار پیروى است،یا آنکه خود راه را نمى‏داند؟در این باره چگونه داورى مى‏کنید؟ .

بخدایتان سوگند،آنچه نباید بکنند کردند.نواها ساز و فتنه‏ها آغاز شد.حال لختى بپایند!تا بخود آیند،و ببینند چه آشوبى خیزد و چه خونها بریزد!شهد زندگى در کامها شرنگ و جهان پهناور بر همگان تنگ گردد.آنروز زیانکاران را باد در دست است و آیندگان بگناه رفتگان گرفتار و پاى بست .

اکنون آماده باشید!که گرد بلا انگیخته شد و تیغ خشم خدا از نیام انتقام آهیخته.شما را نگذارد تا دمار از روزگارتان بر آرد،آنگاه دریغ سودى ندارد.

جمع شما را بپراکند و بیخ و بنتان را بر کند.دریغا که دیده حقیقت‏بین ندارید.بر ما هم تاوانى نیست که داشتن حق را ناخوش مى‏دارید.

این سخنان که در آن روز درد دل و گله و شکوه بانوئى داغدیده و ستمدیده مى‏نمود،بحقیقت اعلام خطرى بود.خطرى که نه تنها مهاجر و انصار،بلکه رژیم حکومت و آینده نظام اسلامى را تهدید مى‏کرد.

دیرى نگذشت که آنچه دختر پیغمبر در بستر بیمارى و نیز روزهاى پیش در جمع مسلمانان از آن خبر داد،و مردم را از پایان آن ترساند تحقق یافت.آنروز گفتند پیمبرى و رهبرى نباید در یک خاندان بماند.گفتند قریش،این تیره خودخواه و برترى‏جو،باید همچنان مهترى کند.آنروز پایان کار را نمى‏دیدند.ندانستند که مهترى از قریش به خاندان امیه و سپس بفرزندان ابو سفیان و تیره حکم بن عاص و مروانیان مى‏رسد،ندانستند که تند باد این تصمیم عجولانه گردى را که بر روى اخگر سوزان دشمنى دیرینه عراقى و شامى انباشته است‏به یکسو خواهد زد.ندانستند که همچشمى قحطانى و عدنانى از نو آغاز مى‏شود،دو گروه برابر هم خواهند ایستاد و خلیفه‏هائى جان خود را در این راه خواهند داد و سرانجام آتشى سر مى‏زند که سراسر شرق و سپس حجاز و شام و مغرب اسلامى را فرا گیرد.که

« ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم‏ »

براى آگاهى بیشتر از این دگرگونى‏ها و نتیجه‏هائى که بر آن مترتب شد فصلى جداگانه با عنوان براى عبرت تاریخ خواهیم آورد.

درآستانه‏ملکوت

« و ان للمتقین لحسن مآب جنات عدن مفتحة لهم الابواب ‏»

( ص 49-50)

دختر پیغمبر چند روز را در بستر بیمارى بسر برده؟درست نمى‏دانیم،چند ماه پس از رحلت پدر زندگانى را بدرود گفته؟،روشن نیست.کمترین مدت را چهل شب  و بیشترین مدت را هشت ماه نوشته‏اند  و میان این دو مدت روایت‏هاى مختلف از دو ماه تا هفتاد و پنج روز ،سه ماه ،و شش ماه است.

این همه اختلاف،و این همه روایت‏هاى گوناگون چرا؟از این پیش نوشتیم که در چنان سالها،تاریخ حادثه‏ها از خاطر یکى بذهن دیگرى انتقال مى‏یافت.و چه کسى مى‏تواند ادعا کند که همه این ناقلان از اشتباه بر کنار بوده‏اند.و این در صورتى است که موجبات دیگر در کار نباشد.اما مى‏دانیم که در آن روزهاى پرآشوب،از یکسو دسته‏بندى‏هاى سیاسى هنوز قوت خود را از دست نداده بود،و از سوى دیگر مسلمانان سرگرم جنگ در داخل سرزمین اسلام بودند در چنین شرایط کدام کس پرواى ضبط تاریخ درست‏حوادث را داشت؟بر فرض که هیچیک از این دو عامل دخالتى در این روى داد نداشته باشد،بدون شک دسته‏هاى سیاسى که پس از این تاریخ روى کار آمدند تا آنجا که توانسته‏اند تاریخ حادثه‏ها را دستکارى کرده‏اند.

بارى به نقل مجلسى از دلائل الامامه در این بیمارى بود که دو تن صحابى پیغمبر ابو بکر و عمر خواستار دیدار او شدند.اما دختر پیغمبر رخصت این دیدار را نمى‏داد.على (ع) گفت من پذیرفته‏ام که تو بآنان اجازت ملاقات دهى.فاطمه گفت‏حال که چنین ست‏خانه خانه تو است هر چند ابن سعد نوشته است ابو بکر چندان با دختر پیغمبر سخن گفت که او را خشنود ساخت اما ظاهرا از این ملاقات نتیجه‏اى که در نظر بود بدست نیامد.دختر پیغمبر بآنان گفت نشنیدید که پدرم فرمود فاطمه پاره تن من است هر که او را بیازارد مرا آزرده است؟گفتند چنین است!فاطمه گفت‏شما مرا آزردید و من از شما ناخشنودم و آنان از خانه او بیرون رفتند.بخارى در صحیح نویسد:پس از آنکه دختر پیغمبر میراث خود را از خلیفه خواست و او گفت از پیغمبر شنیدم که ما میراث نمى‏گذاریم زهرا دیگر با او سخن نگفت تا مرد .

در واپسین روزهاى زندگى،اسماء دختر عمیس را که از مهاجران حبشه و از نزدیکان وى بود طلبید.چنانکه نوشتیم اسماء نخست زن جعفر بن ابى طالب بود،چون جعفر در نبرد مؤته شهید شد به ابو بکر بن ابى قحافه شوهر کرد.دختر پیغمبر به اسماء گفت:

- من خوش نمى‏دارم بر جسد زن جامه‏اى بیفکنند و اندام او از زیر جامه نمایان باشد.

-من در حبشه چیزى دیدم،اکنون صورت آنرا به تو نشان مى‏دهم.سپس چند شاخه تر خواست.شاخه‏ها را خم کرد.پارچه‏اى بروى آن کشید.دختر پیغمبر گفت:

- چه چیز خوبى است.نعش زن را از نعش مرد مشخص مى‏سازد.چون من مردم تو مرا بشوى!و نگذار کسى نزد جنازه من بیاید.

در آخرین روز زندگانى آبى خواست.بدن خود را نیکو شست و شو داد جامه‏هاى نو پوشید و به غرفه خود رفت.خادمه خویش را گفت تا بستر او را در وسط غرفه بگستراند.سپس روى به قبله دراز کشید دست‏ها را بر گونه‏هاى نهاد و گفت من همین اعت‏خواهم مرد بنقل علماى شیعه،شوهرش على (ع) او را شست و شو داد.ابن سعد نیز همین روایت را اختیار کرده است. لیکن چنانکه نوشتم ابن عبد البر گوید دختر پیغمبر اسماء را گفت تا متصدى شست و شوى او باشد.و گویا اسماء در شست و شوى فاطمه (ع) با على علیه السلام همکارى داشته است.

ابن عبد البر نوشته است چون دختر پیغمبر زندگانى را بدرود گفت،عایشه خواست‏به حجره او برود اسماء طبق وصیت او را راه نداد.عایشه شکایت‏به پدر برد که:

- این زن خثعمیه میان من و دختر پیغمبر در آمده است و نمى‏گذارد من نزد جسد او بروم.بعلاوه براى او حجله‏اى چون حجله عروسان ساخته است.ابو بکر در حجره دختر پیغمبر آمد و گفت:

- اسماء چرا نمى‏گذارى زنان پیغمبر نزد دختر او بروند؟چرا براى دختر پیغمبر حجله ساخته‏اى؟

- زهرا بمن وصیت کرده است کسى بر او داخل نشود-چیزى را که براى نعش او ساخته‏ام،وقتى زنده بود باو نشان دادم و بمن دستور داد مانند آنرا برایش بسازم.

- حال که چنین است هر چه بتو گفته چنان کن.

ابن عبد البر نوشته است نخستین کس از زنان که در اسلام براى او بدین سان نعش ساختند فاطمه (ع) دختر پیغمبر (ص) بود. سپس مانند آنرا براى زینب بنت جحش (زن پیغمبر) آماده کردند.

******************************

************************************************************

******************************

 

 

 


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
تعداد بازديد :
تاريخ : یکشنبه 28 دی 1393

آموزش تصویری غسل

 

انواع غسل

غسل ترتيبي
در غسل ترتيبي ابتدا سر و گردن شسته مي شود، سپس نيمه راست بدن و بعد از آن نيمه چپ.
براي غسل كافي است در شستن هر قسمت از بدن، با ريختن يك يا چند مشت آب و كشيدن دست، تمام بدن را همانگونه كه در وضو شسته مي شود، بشويد.
غسل هم مانند وضو بايد براي اطاعت دستور خداوند انجام شود.


1- شستن سر و گردن


2- شستن طرف راست بدن


3- شستن طرف چپ بدن


غسل ارتماسي
براي غسل ارتماسي، بايد آب به قدري باشد كه تمام بدن زير آب برود. پس اگر به قصد غسل كردن و اطاعت فرمان خداوند داخل نهر آب يا استخر يا دريا رفته و آب تمام بدن را فراگيرد غسل صحيح است.

 

 


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
تعداد بازديد :
تاريخ : یکشنبه 28 دی 1393

 

******************************

************************************************************

****************************** 

آموزش تصویری وضوي جبيره اي

 
   

1-چيزي كه بر زخم مي بندند و دوايي كه بر آن مي زنند "جبيره" نام دارد.

2- اگر دست يا صورتمان زخم است و آب براي آن ضرر دارد، بايد پارچه پاكي و يا چيز ديگري؛ مثلا چسب بر آن گذاشته و هنگام شستن ديگر جاها، بر آن قسمت هم دست تر بكشيم.

3- اگر روي زخم بسته شده و نمي شود آن را باز كرد، بايد هنگام وضو، دست تر بر آن بكشيم و اگر پارچه يا چيزي كه روي زخم است، نجس باشد، بايد پارچه پاكي رويش بگذاريم و دست تر بر آن بكشيم.

4- اگر سر يا پا (محل مسح) زخم باشد، به گونه اي كه نشود روي آن را مسح كرد؛ چنانچه جايي از محل مسح باقي است بايد همان قسمت را مسح كنيم؛ مثلا دو انگشت پا زخم و ديگر انگشتان سالم است، بايد بر قسمت سالم دست بكشيم و وضو صحيح است، و اگر جاي مسح باقي نيست؛ مثلا تمام پا، باندپيچي شده است، بايد روي همان را مسح كنيم.
5- اگر به جهتي ديگر، غير از زخم؛ مثلا شكستگي، آب براي اعضاي وضو ضرر داشته باشد، بايد به همان دستوري كه گفته شد، وضوي جبيره اي بگيريم.
6- در وضوي جبيره اي نيز، صورت ودستها بايد از بالا به پايين شسته شود. پس اگر قسمت بالاي دست يا صورت را جبيره پوشانده، ابتدا بايد دست بر آن بكشيم و در ادامه، قسمت پايين را بشوييم.
7- اگر انسان بتواند وضوي جبيره اي بگيرد، بايد به وظيفه خود عمل كند و تيمم تنها كافي نيست. 

******************************

************************************************************

******************************


 

 

 


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
صفحه قبل1...89101112...21صفحه بعد