آپلود عکس

تعداد بازديد :
تاريخ : شنبه 04 بهمن 1393

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

زندگینامه حضرت ام البنین ( س )

******************************

**********************************************************

******************************

زندگینامه اجمالی ام البنین سلام الله علیها

ازدواج امير المؤمنين على عليه السلام با ام البنين سلام الله عليها  
پس از آنكه امير المؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام به سوگ پاره تن و ريحانه رسول خدا محمد بن عبد الله صلى الله عليه و آله يعنى سرور زنان عالميان حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليه شهيده راه ولايت و امامت نشست ، برادرش عقيل بن ابى طالب عليه السلام را كه آشنا به انساب عرب بود، فرا خواند و از او خواست برايش همسرى از تبار دلاوران برگزيند تا پسر دليرى براى مولا به ارمغان آورد كه سالار شهيدان حسين بن على عليه السلام را در كربلا يارى كند.
عقيل ، ام البنين كلابيه عليه السلام را براى حضرت على عليه السلام برگزيد كه قبيله و خاندانش ، بنى كلاب ، در شجاعت بى مانند بودند. بنى كلاب از حيث شجاعت و دلاورى در ميان عرب زبانزد بودند، ولبيد درباره آنان چنين سروده است ما بهترين زادگان عامر بن صعصعه هستم و كسى بر اين ادعا خورده نمى گرفت . الو براء، همبازى نيزه ها (ملاعب الاءسنة )، كه در عرب در شجاعت مانند او را نديده بود، از همين خاندان است .
حضرت امير المؤ منين عليه السلام اين انتخاب از پسنديد و عقيل را به خواستگارى نزد پدر ام البنين سلام الله عليه فرستاد. پدر، خشنود از اين وصلت مبارك ، نزد دختر خود شتافت و او نيز با سر بلندى و افتخار پاسخ مثبت داد و پيوندى هميشگى بين وى و مولاى متقيان على بن ابى طالب عليه السلام برقرار شد. امام عليه السلام در همسر عقلى سترگ ، ايمانى استوار، آدابى والا و صفاتى نيكو مشاهده كرد و او را گرامى مى داشت و از صميم قلب در حفظ حرمت او كوشيد.

ام البنين ، و دو سبط پيامبر صلى الله عليه و آله  
ام البنين بر آن بود كه جاى خالى مادر آنها را در زندگى دو سبط پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دو ريحانه رسول خدا صلى الله عليه و آله و دو سرور جوانان بهشت ، امام حسن و امام حسين عليه السلام ، پر كند؛ مادرى كه در اوج شكوفايى پژمرده شد و آتش به جان فرزندان خردسال خود زد.
فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله در وجود اين بانوى پارسا، مادر خود را مى ديدند، و رنج فقدان مادر را كمتر احساس مى كردند. ام البنين سلام الله عليه ، فرزندان دخت گرامى رسول اكرم صلى الله عليه و آله را بر فرزندان خود كه نمونه هاى والاى كمال بودند مقدم مى داشت و بخش عمده محبت و علاقه خود را متوجه آنان مى كرد.
تاريخ جز اين بانوى پاك كسى را به ياد ندارد كه به اصطلاح فرزندان هووى خود را بر فرزندان خويش مقدم بدارد. ليكن ام البنين سلام الله عليه توجه به فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله را فريضه اى دينى مى شمرد، زيرا خداوند متعال در كتاب خود همگان را به محبت آنان دستور داده ،و آنان امانت و ريحانه رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند .ام البنين با درك عظمت آنان به خدمتشان قيام كرد و در اين راه از بذل آنچه در توان داشت دريغ نورزيد.
گويند همان روز كه پاى در خانه مولا عليه السلام گذاشت ، حسنين عليه السلام هر دو مريض بوده و در بستر افتاده بودند. اما عروس تازه ابو طالب عليه السلام به محض آنكه وارد خانه شد خود را به بالين آن دو عزيز عالم وجود رسانيد و همچون مادرى مهربان به دلجويى و پرستارى آنان پرداخت. چنانكه گفته مى شود خود نيز پس از چندى به مولا پيشنهاد داد كه به جاى فاطمه ، كه اسم قبلى واصلى وى بوده ، او را ام البنين صدا زند، تا حسنين عليه السلام از ذكر نام اصلى او توسط مولا عليه السلام به ياد مادر خويش ، فاطمه زهرا سلام الله عليه ، نيفتاده و در نتيجه خاطرات تلخ گذشته در ذهنشان تداعى نگردد و رنج بى مادرى آنها را آزار ندهد

اهل بيت عليه السلام ، و ام البنين سلام الله عليها  
محبت بى شائبه ام البنين سلام الله عليه در حق فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و فداكاريهاى فرزندان او در راه سيد الشهداء عليه السلام ، در تاريخ بى پاسخ نماند. اهل بيت عصمت و طهارت در احترام و بزرگداشت آنان كوشيدند و از قدردانى نسبت به آنان چيزى فرو گذار نكردند.
شهيد كه از فقهاى قله پوى شيعه است ، مى گويد: ام البنين سلام الله عليه از زنان با فضيلت و عارف به حق اهل بيت عليه السلام بود. وى محبتى خالصانه به آنان داشت و خود را وقف دوستى آنان كرده بود. آنان نيز براى او جايگاهى والا و موقعيتى ارزنده قائل بودند. زينب كبرى سلام الله عليه پس از رسيدن به مدينه به محضرش شتافت و شهادت چهار فرزندش را تسليت گفت . چنانكه در اعياد نيز، براى اداى احترام ، به محضرش ‍ مشرف مى شد.
رفتن نواده رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله ، شريك نهضت حسينى و قلب طپنده قيام امام حسين عليه السلام يعنى زينب كبرى عليه السلام ، نزد ام البنين سلام الله عليه و تسليت گفتن شهادت فرزندان برومندش ، نشان دهنده منزلت والاى ام البنين سلام الله عليه نزد اهل بيت عليه السلام است .

ام البنين سلام الله عليها واسطه فيض الهى  
اين بانوى بزرگوار نزد مسلمانان جايگاهى ويژه دارد، و بسيارى از انان معتقدند او را نزد خداوند منزلتى والاست و اگر دردمندى او را به درگاه حضرت بارى تعالى شفيع و واسطه قرار دهد، غم و اندوهش برطرف خواهد شد. لذا به هنگام سختيها و درماندگيها، اين مادر فداكار را شفيع خود قرار مى دهند. البته بسيار هم طبيعى است كه ام البنين سلام الله عليه نزد پروردگار مقرب باشد تا زيرا وى فرزندان پاره هاى جگر خود را خالصانه در راه خدا و استوارى دين حق تقديم داشته است .در خلال كراماتى كه در بخش سوم كتاب حاضر آمده ، با جلوه هايى از مقام والاى ام البنين سلام الله عليه در عالم معنا آشنا خواهيم شد.

سلسله نسب ام البنين سلام الله عليها  
وى فاطمه دختر حزام  بن خالد بن ربيعه بن وحيد بن كعب بن عامر بن كلاب بن ربيعة بن عامر بن صعصعة بن معاوية بن بكر بن هوازن است .
مادر او شمامه  از خانواده سهل بن عامر بن مالك بن جعفر بن كلاب مى باشد و جده هايش عبارتند از:
جده اول : عمره دخت طفيل بن مالك احزام بن جعفر كلاب .
جده دوم : كبته دخت عروة الرحال فرزند جعفر بن كلاب .
جده سوم : ام خشف دخت ابى معاوية فارس هزار بن عبادة بن عقيل بن كلاب .
جده چهارم : فاطمه دخت جعفر بن كلاب .
جده پنجم : عاتكه دخت عبدالشمس بن عبد مناف بن قصى ، جده حضرت رسول صلى الله عليه و آله است كه در عمدة الطالب نام او را فاطمه دانسته است .
جده ششم : آمنه دخت وهب بن عمير بن نصر بن قعين بن حرث بن ثلعبه بن ذودان بن اسد بن خزيمه .
جده هفتم : دخت جحدر بن ضبيعه اغر بن قيس بن ثلعبية بن عكاية بن صعب بن على بن بكر بن وائل بن ربيعه بن نزار، جد حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله .
جده هشتم : دخت ملك بن قيس بن ثعلبه .
جده نهم : دخت الراءسين : خشين بن ابى عصم بن سمح بن فزاره (در قاموس اللغة خشين بن لاى ، و در تاج العروس لاى بن عصيم آمده است (.
جده دهم : دخت عمر بن صرمة بن عوف بن سعد بن ذبيان بن بغيض بن ريث بن غطفان .
اينان جده هاى ام البنين سلام الله عليه ، مادر ابوالفضل العباس عليه السلام ، هستند كه ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبين از ايشان ياد كرده است . تاريخ گواهى مى دهد كه پدران و داييهاى ام البنين سلام الله عليه در دوران قبل از اسلام جزو دليران عرب محسوب مى شده اند و مورخان آنان را به دليرى و جلادت در هنگام نبرد ستوده اند. افزون بر اين ، آنان علاوه بر شجاعت و قهرمانى ، سالار و بزرگ پيشواى قوم خود نيز بوده اند، آنچنان كه سلاطين زمان در برابرشان سر تسليم فرود آورده اند. اينان همانانند كه عقيل به امير المؤ منين عليه السلام گفت : در ميان عرب از پدرانش شجاعتر و قهرمانتر يافت نشود .
امير المؤ منين عليه السلام نيز مقصودش از آن پرس و جو آن بود كه زنى را به همسرى خويش برگزيند كه زاده دلاوران عرب باشد، چرا كه مسلم است سرشت و خصايص ‍ اجداد به فرزندان منتقل مى شود، و فرزندان نيز آن ويژگيها را به نسلهاى بعدى منتقل مى سازند. بر اين اساس است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايند: دايى به منزله يكى از دو زوج است (يعنى دايى نيز چون پدر و مادر، در صفات و اخلاق طفل مؤ ثر است ) پس براى جايگاه نطفه خود همسرى شايسته برگزينيد.
در اينجاست كه مى بينيم در وجود شريف ابوالفضل عليه السلام دو گونه شجاعت در هم آميخته است : 1. شجاعت هاشمى و علوى كه ارجمندتر و والاتر است و از جانب پدر سرور اوصيا به او رسيده ؛ و 2. شجاعت عامرى كه از جانب مادرش ام البنين سلام الله عليه ارث برده است ، زيرا كه در ميان تيره مادريش جدى پيراسته چون عامر بن مالك بن جعفر بن كلاب (جد ثمامه مادر ام البنين ) بوده است كه به سبب قهرمان سالارى و شجاعتش او را ملا الاءسنة يعنى كسى كه سر نيزه ها را به بازى مى گيرد، مى ناميدند. اين لقب را نخستين بار حسان در باب او به كار برد، چون ديد كه يك تنه با شجاعانى كه او را احاطه كرده بودند پيكار مى كند، و لذا گفت : وى سر نيزه ها را با دستش به بازى گرفته است .
نيز از اوس بن حجر نقل شده كه درباره عامر گفته است :

يلاعب اطراف الاءسنة عامر

فراح له حظ الكتائب اءجمع

عامر سر نيزه ها را به بازى مى گيرد، پس او در كار آيى و توان نظامى ، به تنهايى يك لشگر را در خود جمع دارد.

عامر بن مالك همان كسى است كه برادر زاده اش ، عامر بن طفيل ، با علقمة بن علاثه قرار گذاشتند كه هر كدام نسبت و حسب افتخارآميزترى داشت و به نفع او حكم شد، صد شتر از ديگرى بستاند. بدين منظور، هر يك ، يكى از پسران خود را نزد مردى از بنى وحيد به گرو گذاشتند (و ضمانت و رهن نيز از آن هنگام داير گرديد). چون ابن طفيل در اين مورد از عمويش ، عامر بن مالك ، كمك خواست ، اين مرد دلير نعلين خود را به او داد و گفت : براى تعيين شرافت خود از اين نعلين كمك بگير، زيرا من با آن چهل مرباع را به دست آورده ام .

مرباع ، ربع غنائم جنگى ئى بوده است كه پس از پيروزى يك قوم بر قوم ديگر در زمان جاهليت به رئيس قبيله مى رسيد. اين نعلين ، مخصوص رئيس و پيشواى قوم بوده كه در ايام نبرد آن را مى پوشيده است ، والا مزيتى نداشته كه براى تعيين افتخار و مباهات به نسبت به كار رود.

ديگر از اجداد مادرى حضرت ابوالفضل عليه السلام ، عامر بن طفيل بن مالك بن كلاب ، برادر عمره : جده اول ام البنين سلام الله عليه مى باشد كه فوقا از او ياد شد. او گراميترين مردم در عصر خود و نام آورترين شجاعان و دلاوران عرب بود. حتى گويند كه : هرگاه يكى از اعراب نزد قيصر روم مى رفت قيصر به او مى گفت : تو با عامر بن طفيل نسبتى دارى ؟ اگر وى ميان خود و عامر نسبتى بر مى شمرد، گراميش كمى شمرد و صله و احسان به او مى كرد، و الا روى خوش به او نشان نمى داد..
نيز از اجداد مادرى ام البنين سلام الله عليه ، عروة الرحال فرزند عتبة بن جعفر بن كلاب ، پدر كبشه : جده دوم اين بانو مى باشد. عروه با پادشاهان رفت و آمد بسيار داشت و او را نزد آنها پايگاه و منزلتى رفيع بود، و به همين خاطر هم او را رحال (يعنى جهانگرد) ناميده اند.
از ديگر نياكان ام البنين ، طفيل : فارس قرزل است كه پدر عمره (جده اول اين بانوى بزرگوار) مى باشد. او نيز در شجاعت و قهرمان سالارى زبانزد همگان بوده و با ملاعب الاءسنة ربيعه ، عبيده ، و معاويه (پسران جعفر بن كلاب ) برادر بوده است . گويند: يك روز صبح آنان بر نعمان بن منذر (امير مشهور عرب ) وارد شدند و مشاهده كردند كه يكى از ياران و همنشينان امير، موسوم به ربيع بن زياد عبسى ، با امير مشغول غذا خوردن است . آنان مطلع شده بودند كه ربيع نزد حاكم ايشان سعايت كرده است . لبيد، كوچكترين فرزند ربيعه (يكى از برادران ياد شده )، اشعارى در مدح طائفه و عموهاى خويش و ذم ربيع بن زياد سرود كه نعمان و ديگر همنشينانش بر او انكار نورزيدند، و اين به لحاظ شرافت و بزرگمنشى غير قابل انكار آنان بود. حتى پس از اين ماجرا، امير آن شخص ‍ سخن چين را از خود راند و ابياتى در توبيخ او سرود.

ام البنين سلام الله عليها همسرى جز اميرالمؤ منين على عليه السلام برنگزيد
گروهى از مورخين برآنند كه اميرالمؤ منين عليه السلام با ام البنين سلام الله عليه ، دختر حزام عامريه ، بعد از شهادت حضرت زهرا سلام الله عليه ازدواج نمود. دسته اى ديگر مى گونيد كه اين امر بعد از ازدواج حضرتش با امامه بوده است . اما در هر حال ، مسلم است كه اين ازدواج بعد از صديقه كبرى سلام الله عليه صورت گرفته است ، زيرا تا فاطمه سلام الله عليه زنده بود خداوند ازدواج با زنان را بر اميرالمؤ منين عليه السلام حرام نموده بود.
ام البنين داراى چهار پسر به نامهاى عباس ، عبدالله جعفر، و عثمان گرديد كه سرور همه آنان حضرت عباس عليه السلام مى باشد. اين بانوى بزرگوار، بعد از امير المؤ منين على عليه السلام مدتى طولانى زنده بد و با كسى نيز ازدواج نكرد؛ همچنانكه امامه و اسماء بنت عميس و ليلى نهشيله چنين نمودند و اين چهار زن آزاده ، كمال وفادارى را در حق شوى و سرورشان امير المؤ منين على عليه السلام انجام دادند.حتى يك بار مغيرة ين نوفل و يك بار نيز ابو هياج بن سفيان از امامه خواستگارى كردند، اما او امتناع ورزيد و حديثى از على عليه السلام نقل كرد كه همسران پيامبر و جانشينش بعد از مرگ ايشان نبايد به همسرى كسى درآيند، بر پايه اين سفارش ، زنان وارسته مزبور، تن به ازدواج با كسى ندادند.
در باب عظمت مقام و علو معرفت حضرت ام البنين سلام الله عليه به مقام و موقعيت اهل بيت عليه السلام همين بس نوشته اند: چون ازدواج اميرالمؤ منان عليه السلام در آمد، امام حسن و امام حسين عليه السلام بيمار بودند، و او بسان مادرى دلسوز و پرستارى مهربان به مراقبت و دلنوازى از آنان پرداخت ؛ و چنين امرى از همسر سرور اهل ايمان ، كه از انوار معارف حضرتش بهره ها گرفته ، در بوستان علوى تربيت يافته و به آداب و اخلاق مولاى متقيان عليه السلام مؤ دب متخلق شده ، شگفت نيست .

فرزندان ام البنين سلام الله عليها  
اول از همه ، قمر بنى هاشم عليه السلام متولد گرديد، و بعد بترتيب : عبدالله و جعفر و عثمان گام به جهان هستى گذاشتند.
فرزندان ام البنين - همگى - در زمين كربلا شهيد شدند و نسل ام البنين عليه السلام از طريق عبيدالله بن قمر بنى هاشم بسيار مى باشند. چون بشير به فرمان اما زين العابدين عليه السلام وارد مدينه شد تا مردم را از ماجراى كربلا و بازگشت اسراى آل الله با خبر سازد در راه ام البنين سلام الله عليه او را ملاقات كرد و فرمود: اى بشير، از امام حسين عليه السلام چه خبر دارى ؟ بشير گفت : اى ام البنين ، خداى تعالى ترا صبر دهد كه عباس ‍ تو كشته گرديد. ام البنين سلام الله عليه فرمود: از حسين سلام الله عليه مرا خبر ده . بدينگونه ، بشير خبر قتل يك يك فرزندانش را به او خبر داد اما ام البنين پياپى از امام حسين عليه السلام خبر مى گرفت وى گفت : فرزندان من و آنچه در زير آسمان است ، فداى حسينم باد! و چون بشير خبر قتل آن حضرت را به او داد صيحه اى كشيد و گفت : اى بشير، رگ قلبم را پاره كردى ! و صدا به ناله و شيون بلند كرد.
مامقانى گويد: اين شدت علاقه ، كاشف از بلندى مرتبه او در ايمان ، و قوت معرفت او به مقام امامت است كه شهادت چهار جوان خود را كه نظير ندارند در راه دفاع از امام زمان خويش سهل مى شمارد.
به نوشته علامه سماوى در ابصارالعين : ام البنين سلام الله عليه همه روزه به بقيع مى رفت و مرثيه مى خواند، به نوعى كه مروان - با آن قساوت قلب - از ناله و گريه ام البنين سلام الله عليه به گريه مى افتاد و اشكهاى خود را با دستمال پاك مى كرد. نيز هنگامى كه زنها او را با عنوان ام البنين خطاب كرده و به وى تسليت مى داده اند اين ابيات را سرود:

لا تدعونى و يك ام البنين

تذكرنى بليوث العرين

كانت بنون لى ادعى بهم

و اليوم اصبحت و لا من بنين

اربعه مثل نسور الربى

قد واصلوا الموت بقطع الوتين

تنازع الخرصان اشلائهم

فكلهم امسوا صريعا طعين

يا ليت شعرى اكما اخبروا

بان عباسا مقطوع اليدين

       

يعنى اى زنان مدينه ، ديگر ام البنين نخوانيد و مادر شيران شكارى ندانيد، مرا فرزندانى بود كه به سبب آنها ام البنينم مى گفتند، ولى اكنون ديگر براى من فرزندى نمانده همه را از دست داده ام . آرى ، من چهار باز شكارى داشتم كه آنها را هدف تير قرار دادند و رگ گردن آنها را قطع نمودند و دشمنان با نيزه هاى خود ابدان طيبه آنها را از هم متلاشى كردند و در حالى كه روز را به پايان بردند كه همه آنها با جسد چاك چاك بر روى زمين افتاده بودند. اى كاش مى دانستم آيا اين خبر درست است كه دستهاى فرزندم قمر بنى هاشم عليه السلام را از تن جدا كردند؟!

مخوان جانا دگر ام البنينم

كه من با محنت دنيا قرينم

مرا ام البنين گفتند، چون من

پسرها داشتم ز آن شاه دينم

جوانان هر يكى چون ماه تابان

بدندى از يسار و از يمينم

ولى امروز بى بال و پر ستم

نه فرزندان ، نه سلطان مبينم

مرا ام البنين هر كس كه خوائد

كنم ياد از بنين نازنينم

به خاطر آورم آن مه جبيان

زنم سيلى به رخسار و جبينم

به نام عبدالله و عثمان و جعفر

دگر عباس آن در ثمينم

يا من راءى العباس كر

على جماهير النقد

و وراه من ابناء حيدر

كل ليث ذى لبد

نبئت ان ابنى اصيب

بر اءسه مقطوع يد

و يلى على شبلى و مال

براءسه ضرب العمد

لو كان سيفك فى

يديك لما دنى منك اءحد

 حاصل مضمون اين ابيات جانسوز آنكه : هان اى كسى كه فرزند عزيزم ، عباس را ديده اى كه با دشمن در قتال است و آن فرزند حيدر كرار، پدر وار، حمله مى كند و فرزندان ديگر على مرتضى ، كه هر يك نظير شير شكارى هستند، در پيرامون وى رزم مى كنند، آه كه من خبر داده اند كه بر سر فرزندم عباس عمود آهن زدند در حاليكه دست در بدن نداشته است . اى واى بر من ! چه بر سرم آمد و چه مصيبتى بر فرزندانم رسيد؟! اگر فرزندم عباس ‍ دست در تن داشت ، كدام كس را جراءت بود كه به وى نزديك شود.

فضل بن محمد بن حسن بن عبدالله بن عباس بن امير المؤ منين عليه السلام نيز كه از تبار قمر بنى هاشم است ، مرثيه ذيل را در سوگ جد خود سروده است:

انى لاذكر للعباس موقفه

بكربلاء و هام القوم يختطف

يحمى الحسين و يحميه على ظما

و لا يولى و لا يثنى فيختلف

و لا اءرى مشهدا يوما كمشده

مع الحسين عليه الفضل و الشرف

اكرم به مشهد اءبانت فضلته

و ما اءضاع له اءفعاله خلف

و چه زيباست سروده است شاعر بزرگ اهل بيت عليه السلام مرحوم سيد جعفر حلى ره در مدح حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام :

و قع العذاب على جيوش اميه

من باسل هو فى الوقايع معلم

ما راعهم الا تقحم ضيغم

غير ان يعجم لفظه و يدمدم

عبست و جوه القوم و غاص الموت

و العباس فيهم ضاحك متبسم

قلب اليمين على الشمال و غاص فى

الاءوساط يحصد للرؤ وس و يحطم

بطل تورث من ابيه شجاعة

فيها انوف بنى الضلالة ترغم

حامى الظعينة اين منه ربيعة

ام اين من عليا ابيه مكدم

فى كفه اليسرى السقاء يقله

وبكفه اليمنى الحسام المخذم

حسمت يديه المرهقات و انه

و حسامه من حدهن لاحسم

فغذايهم باءن يصول فلم يطق

كالليث اذ اظفاره تتقلم

اءمن الردى من كان يحذر بطشه

اءمن البغات اذا اصيب القشعم

و هوى بجنب العلقمى فليته

للشاربين به يدان العلقم

كميت شاعر چه خوش سروده است :

و ابوالفضل ان ذكرهم الحلو

شفاء النفوس من اسقام

قتل الاءدعياء اذ قتلوه

اكرم الشاربين صوب الغمام

يعنى : و ابوالفضل (يكى از جوانمردان بود) كه ياد شيرين آنها شفاى درد هر دردمندى است .
آن كه زنازادگان را كشت در آن هنگامى كه او كشتند، و بزرگوارترين كسى كه از آب باران آشاميد.
شاعر ديگر درباره عباس بن على عليه السلام چنين سروده است :

احق الناس ان يبكى عليه

فتى ابكى الحسين بكربلاء

اءخوه و ابن والده على

ابوالفضل المضرج بالدماء

و من و اساه لايثنيه شى ء

و جاد له على عطش بماء

يعنى : شايسته ترين كسى كه سزاوار است مردم بر او بگريند آن جوانى است كه (شهادتش ) حسين عليه السلام را در كربلا به گريه انداخت .
يعنى برادر و فرزند پدرش على عليه السلام كه همان ابوالفضل بود و به خون آغشته كشت .
و كسى كه با او مواسات كرد و چيزى نتوانست جلوگير او (در اين مواسات ) گردد، و با اينكه خود تشنه آب بود (آب نخورد) به آن حضرت كرم كرد.
به دريا پا نهاد و تشنه برگشت

******************************

**********************************************************

******************************

ام البنين مضطر نالد چو مرغ بى پر

گويد به ديده تر، ديگر پسر ندارم

زنها! مرا نگوييد ام البنين از اين پس

من ام بى بنينم ، ديگر پسر ندارم

مرا ام البنين ديگر مخوانيد

به آه و ناله ام يارى نماييد

بنالم بهر عباسم شب و روز

شده آهم به جانم آتش افروز

به دشت كربلا آن مه جنبينم

شنيدم بود سقاى حسينم

 

به دريا پا نهاد و تشنه برگشت

حسينش تشنه بود، از آب لب بست

گذشت از آب و كسب آبرو كرد

به سوى خيمه ها با آب رو كرد

ز نخلستان چو بر سوى خيم شد

به دست اشقيا دستش قلم شد

شنيدم آنكه جدا شد ز قامت عباس

دو دست بر اثر ظلم قوم حق نشناس

به چشم راست خدنگش رسيده از الماس

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

 

 

 


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
تعداد بازديد :
تاريخ : جمعه 03 بهمن 1393

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

زندگینامه حضرت رقیه ( س )

******************************

**********************************************************

******************************

رقیه که بود

اصل وجود دختری چهار ساله برای امام حسین (علیه السلام) در منابع شیعی آمده است، اما در بعضی منابع در این باره اختلاف وجود دارد.
در کتاب کامل بهایی نوشته علاءالدین طبری (قرن ششم هجری) قصه دختری چهار ساله که در ماجرای اسارت در خرابه شام در کنار سر بریده پدر به شهادت رسیده، آمده است، اما در مورد نام او که آیا رقیه بوده یا فاطمه صغری و … اختلاف است.
همچنین سید بن طاووس در کتاب «لهوف» خود می‌نویسد: «شب عاشورا که حضرت سیدالشهداء (علیه ‏السلام) اشعاری در بی‌وفایی دنیا می‏خواند، حضرت زینب (س) سخنان ایشان را شنید و گریست. امام (علیه‏ السلام) او را به صبر دعوت کرد و فرمود: «خواهرم ام کلثوم و تو ای زینب! تو ای رقیه و فاطمه و رباب! سخنم را در نظر دارید [و به یاد داشته باشید] هنگامی که من کشته شدم، برای من گریبان چاک نزنید و صورت نخراشید و سخنی ناروا مگویید و خویشتن‌دار باشید.»

مادر حضرت رقیه

براساس نوشته‌های بعضی کتاب‌های تاریخی، نام مادر حضرت رقیه (علیها سلام)، امّ اسحاق است که پیش‌تر همسر امام حسن مجتبی (علیه السلام) بوده و پس از شهادت ایشان، به وصیت امام حسن (علیه السلام) به عقد امام حسین (علیه السلام) درآمده است. مادر حضرت رقیه (علیهاالسلام) از بانوان بزرگ و با فضیلت اسلام به شمار می‌آید. بنا به گفته شیخ مفید در کتاب الارشاد، کنیه ایشان بنت طلحه است.
نام مادر حضرت رقیه (علیها سلام) در بعضی کتاب‌ها، ام جعفر قضاعیّه آمده است، ولی دلیل محکمی در این باره در دست نیست. هم چنین نویسنده معالی السبطین، مادر حضرت رقیه (علیهاالسلام) را شاه زنان؛ دختر یزدگرد سوم پادشاه ایرانی معرفی می‌کند که در حمله مسلمانان به ایران اسیر شده بود. وی به ازدواج امام حسین (علیه السلام) درآمد و مادر گرامی حضرت امام سجاد (علیه السلام) نیز به شمار می‌آید.
البته لازم به ذکر است که این مطلب از نظر تاریخ‌نویسان معاصر پذیرفته نشده است؛ زیرا در منابع تاریخی آمده است که ایشان هنگام تولد امام سجاد (ع) از دنیا رفته و تاریخ درگذشت او را ۲۳ سال پیش از واقعه کربلا، یعنی در سال ۳۷ هـ .ق دانسته‌اند. از این جهت امکان ندارد، او مادر کودکی باشد که در فاصله سه یا چهار سال پیش از حادثه کربلا به دنیا آمده باشد. این مسأله تنها در یک صورت قابل حل است که بگوییم شاه زنان کسی غیر از شهربانو مادر امام سجاد (علیه السلام) است.

 نام‌گذاری حضرت رقیه (ع)

رقیه از «رقی» به معنی بالا رفتن و ترقی گرفته شده است. گویا این اسم لقب حضرت بوده و نام اصلی ایشان فاطمه بوده است؛ زیرا نام رقیه در شمار دختران امام حسین (ع) کمتر به چشم می‏خورد و به اذعان برخی منابع، احتمال اینکه ایشان همان فاطمه بنت الحسین (ع) باشد، وجود دارد. در واقع، بعضی از فرزندان امام حسین (ع) دو اسم داشته‏اند و امکان تشابه اسمی نیز در فرزندان ایشان وجود دارد.
گذشته از این، در تاریخ نیز دلایلی بر اثبات این مدعا وجود دارد. چنانچه در کتب تاریخی آمده است: «در میان کودکان امام حسین (ع) دختر کوچکی به نام فاطمه بود و چون امام حسین (ع) مادر بزرگوارشان را بسیار دوست می‏داشتند، هر فرزند دختری که خدا به ایشان می‏داد، نامش را فاطمه می‏گذاشت. همان گونه که هرچه پسر داشتند، به احترام پدرشان امام علی (ع) وی را علی می‏نامید

 اسیری حضرت رقیه 

حضرت رقیه در واقعه عاشورا حدود سه یا چهار سال سن داشت که بعد از شهادت امام حسین(ع) و یارانش در عصر عاشورا به همراه دیگر زنان بنی‌هاشم توسط سپاه یزید به اسیری رفت.
اما داستان شهادت حضرت رقیه (ع). از درون خرابه‌های شام، صدای کودکی به گوش می‌رسید. همه آنهایی که در میان اسرا بودند، خوب می‌دانستند که این صدای رقیه، دختر کوچک امام حسین (ع) است. او حالا از خواب بیدار شده بود و سراغ پدرش را می‌گرفت. انگار که خواب پدرش را دیده بود. یزید دستور داد سر امام حسین (ع) را به دختر کوچک نشان دهند و او را ساکت کنند، اما وقتی حضرت رقیه (ع) و امام حسین ع باز هم به هم رسیدند، اتفاق جانسوزی افتاد.

این بار، پدر در سوگ رقیه نشست

چقدر بی‌تابی دخترم! این همه دلشکستگی چرا؟ مگر دست‌های کوچکت در امتداد نیایش عمه، تنها از خدا آمدن بابا را طلب نکرد؟ اینک آمده‌ام در ضیافت شبانه‌ات و در آرامش خرابه‌ات. کوچک دلشکسته‌ام! پیش‌تر نیز با تو بودم و می‌دیدمت. شعله بر دامان و سوخته‌تر از خیمه آه می‌کشیدی و در آمیزه خار و تاول، آبله و اشک، صحرای گردان را به امید سر پناهی می‌سپردی.
مهربان دلشکسته‌ام! صبور صمیمی! مسافر غریب و کوچک من!
مگر نگفتی که بابا که آمد، آرام می‌گیرم. این همه ناآرامی چرا؟ مگر نگفتی بابا که آمد سر بر دامانش می‌گذارم و می‌خوابم؟ نه …، نه دخترکم نخواب! می‌دانم اگر بخوابی، دیگر عمه نمی‌خوابد.
می‌دانم خواب تو، خواب همه را آشفته می‌کند.
نه … نخواب دخترم!
دخترم! بگذار لب‌های چوب خورده‌ام امشب میهمان بوسه‌ای باشد از پیشانی سنگ خورده‌ات؛ از گیسوی پریشان چنگ خورده‌ات؛ از شانه‌های معصوم تازیانه دیده‌ات؛ از صورت رنگ پریده سیلی خورده‌ات. بگذار امشب، مثل شب آرامش تنور بر زانوان زهرا آسوده بخوابم.
نه دخترم! نخواب! بگذار بابا بخوابد.
و چنین شد که رقیه (س)، هنگامی که سر پدر در آغوشش بود، جان سپرد.

 

******************************

**********************************************************

******************************

 

 


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
تعداد بازديد :
تاريخ : جمعه 03 بهمن 1393

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

زندگینامه علی اصغر( ع )

******************************

**********************************************************

******************************

شناسنامه حضرت علی اصغر علیه السلام

عبدالله بن حسین علیه السلام که به علی اصغر معروف است فرزند امام حسین علیه السلام است. مادرش رُباب دختر اِمْرَءُ الْقَیْس و خواهرش سکینه می ‏باشد. عبداللّه‏ در مدینه متولد شد.

در زیارت ناحیه مقدسه، درباره این کودک شهید، آمده است: «السلام علی عبدالله بن الحسین، الطفل الرضیع، المرمی الصریع، المشحط دما، المصعد دمه فی السماء، المذبوح بالسهم فی حجر ابیه، لعن الله رامیه حرمله بن کاهل الأسدی». و در یکی از زیارتنامه‏ های عاشورا آمده است:« و علی ولدک علی الأصغر الذی فجعت به » از این کودک،با عنوانهای شیرخواره،شش ماهه، باب الحوایج، طفل رضیع و…یاد می ‏شود و قنداقه و گهواره از مفاهیمی است که در ارتباط با او آورده می ‏شود

باب الحوائج بزرگترین سند مظلومیت

« علی اصغر، یعنی درخشانترین چهره کربلا، بزرگترین سند مظلومیت و معتبرترین زاویه شهادت …چشم تاریخ، هیچ وزنه ‏ای را در تاریخ شهادت، به چنین سنگینی ندیده است.» علی اصغر را« باب الحوائج » می ‏دانند،گر چه طفل رضیع و کودک کوچک است، اما مقامش نزد خدا والاست. . 

چگونگی شهادت

علی اصغر یکی از فرزندان امام حسین«ع » است که شیر خوار بود و از تشنگی، روز عاشورا بی تاب شده بود امام، خطاب به دشمن فرمود:از یاران و فرزندانم، کسی جز این کودک نمانده است. نمی ‏بینید که چگونه از تشنگی بی تاب است؟ در«نفس المهموم»آمده است که فرمود:«ان لم ترحمونی فارحموا هذا الطفل» در حال گفتگو بود که تیری از کمان حرمله آمد و گوش تا گوش حلقوم علی اصغر را درید. امام حسین«ع» خون گلوی او را گرفت و به آسمان پاشید.  

مرقد مطهر حضرت علی اصغر علیه السلام

مرقد مطهر حضرت علی اصغر در کربلا نزدیک قبر امام حسین علیه السلام در کنار شهدای دیگر کربلا است.

******************************

**********************************************************

******************************

زندگینامه حضرت علی اصغر ( ع ) از روایتی دیگر:

شهادت علي اصغر حسين(عليه السلام)

« عبدالله بن الحسين » طفل شيرخوار امام حسين(عليه السلام) مشهور به «علي اصغر» بود. نام مادرش « رباب » دختر « امرء القيس بن عدي بن اوس بن جابر بن کعب بن عليم بن جناب بن کلب » بود. مادر رباب «هند الهنود » دختر « ربيع بن مسعود بن مضاد بن حصن بن کعب بن عليم بن جناب » بوده است. در واقع « جناب » جد اعلاي پدري و مادري حضرت علي اصغر(عليه السلام) مي‌باشد.
عبدالله در مدينه النبي(عليه السلام ) ولادت يافت. سماوي مي‌گويد: اين که برخي گفته‌اند علي اصغر در کربلا ولادت يافته است، چندان درست نيست. در مدح رباب همسر گرامي او شعري به امام حسين(عليه السلام ) داده شده است:
« اعمرك انني لاحب دارا                                     تكون بها سكينة والرباب
 
احبهما و ابذل جل مالي                                   و ليس لعاتب عندي عتاب
« به جانت قسم، من خانه‌اي را دوست دارم که در آن سکينه و رباب باشند؛
آنها را دوست دارم و تمام مالم را براي آنها خرج مي‌کنم و هرگز خسته کننده‌اي مرا خسته نخواهد کرد.»
امرء القيس سه دختر خود را در مدينه به ازدواج حضرت اميرالمومنين (عليه السلام(  و امام مجتبي(عليه السلام ) و امام حسين(عليه السلام ) در آورد که عبدالله و سکينه حاصل ازدواج رباب با امام حسين(عليه السلام ) است.
 
وداع امام با شيرخواره(عليه السلام)

اصفهاني و طبري و ديگران گزارش کرده‌اند: که امام حسين(عليه السلام) از حيات خود مأيوس شده بود. (يعني مي‌دانست كه ديگر آخر عمرش است) آن حضرت به سوي خيمه‌گاه بازگشت و آل ابيطالب همگي به شهادت رسيده بودند. آن حضرت در برابر خيمه‌ها نشست تا قدري بياسايد. طفل خود - علي- را طلب کرد تا با او وداع کند. خواهرشان حضرت زينب (سلام الله عليها) آن شيرخواره را در دست گرفت و در دامان امام نهاد. امام او را در دامن خود نشانيد و بوسيد. پس از آن فرمود: بعدا لهولاء القوم اذا كان جدك مصطفي خصمهم ؛ اين قوم از رحمت الهي دور باشند، هنگامي که جدت مصطفي دشمن آنها باشد» سپس امام، علي را به سوي قوم آورده و براي او طلب آب کردند.
 
شهادت علي اصغر(عليه السلام)

امام به علي مي‌نگريست که ناگاه تيري به گلوي علي نشست و او را ذبح کرد. در اين هنگام «حرمله بن کاهل اسدي» با تيري علي را نشانه گرفت و او در دست امام ذبح شد. آن حضرت دست خود را زير گلوي او گرفت، دستش پر از خون شد و آن را به جانب آسمان پاشيد.
امام باقر(عليه السلام) فرمودند: هرگز قطره‌اي از آن خون به زمين نريخت.»
سيد بن طاووس اينگونه گزارش کرد: امام حسين(عليه السلام) طفل را از دست خواهرش زينب گرفت و جلو آمد تا او را ببوسد که ناگاه تيري آمد و کودک را ذبح کرد. علي را به دست خواهر داد و فرمود: «او را بگير»، سپس خون‌ها را به آسمان پاشيد و با خداوند سخن گفت.
حوادث پس از شهادت علي(عليه السلام(

سپس امام حسين (عليه السلام) فرمود:«هوّن بي، ما نزل بي انّه بعين الله؛ پروردگارا هر چه بر سر من مي‌آيد، در برابر چشمان توست؛ از اين رو (همگي) بر من آسان است.» سپس ادامه دادند: «پروردگارا اگر ياري‌ات از آسمان را از ما دريغ داشتي پس آن (نصر و ياري) را براي کسي (مهدي) که از ما بهتر است قرار ده، و انتقام ما را از اين ستمکاران بگير. و آنچه بر ما مي‌گذرد ذخيره آخرتمان قرار ده.»
و نيز گزارش شده که امام(عليه السلام) به درگاه خداوند چنين عرض کرد: «پروردگارا! تو شاهد بر قومي هستي که آنها شبيه‌ترين مردم به رسول تو محمد( صلي الله عليه و آله ) را کشته‌اند» به دنبال اين سخنان امام بود، كه ندايي شنيده شد: دعه يا حسين فانّ له مرضعاً في الجنه؛ اي حسين! علي را واگذار، او در بهشت دايه‌اي خواهد داشت» پس از آن امام، علي را از اسب پايين آورد و براي او با شمشير، قبري حفر فرمود و بدن کوچکش را دفن کرد. بدن کودک، غرق در خون شده بود. امام بر او نماز گزارد. و نيز گفته شده که او را در کنار ساير شهيدان اهل بيت نهاد.
 
درسي که مي‌توان گرفت:

امام حسين(عليه السلام) علي اصغر را چون علي اکبر شبيه‌ترين مردم به رسول خدا(صلي الله عليه و آله) معرفي کرد؛ از اين رو اگر علي در اين معرکه شهيد نمي‌شد، به مقام عصمت گام مي‌نهاد؛ گو اين که در آن لحظه هم آنگونه بود
نوزادي شهيد در كربلا
يعقوبي مي‌گويد: امام (عليه السلام) بر اسب خود سوار و عازم ميدان بود، کودکي که در همان ساعت متولد شده بود نزد آن حضرت آوردند. امام (عليه السلام) در گوش فرزند خود اذان گفت و کام او را برداشت. در آن هنگام تيري به حلق آن طفل اصابت کرد و او را به شهادت رسانيد. امام آن تير را از حلق طفل بيرون کشيد و کودک را به خونش آغشته ساخت و گفت: «به خدا سوگند، تو گرامي‌تر از ناقه (ناقه صالح) در پيشگاه خداي تعالي هستي و جد تو رسول خدا، نزد خداوند گرامي‌تر از صالح پيامبر است» آنگاه بدن خون آلود کودک را نزد ساير فرزندان و برادرزادگان خود نهاد.
سماوي مي‌گويد: اين که برخي گفته‌اند حضرت علي اصغر در کربلا ولادت يافته چندان درست نيست. شايد هم عبدالله رضيع در کربلا به دنيا آمده و غير از حضرت علي اصغر(عليه السلام) باشد.

******************************

**********************************************************

******************************

دهم رجب سال 60 قمری است. خانه امام حسین (ع) دو باره نور باران می شود و از پنجره کوچک آن، آسمان مدینه روشن می گردد. برای حسین (ع) دسته گلی زیبا فرو فرستاده بودند. اشک شوق و برق شادی او بر صورت نوزاد می نشیند و گلبرگ رخش را با شبنم صبحگاهی، با طراوت تر می سازد. خدا به حسین (ع) پسری دیگر عطا فرمود که نیازمند و غنی بر نامش دخیل بسته اند و قنداقه زیبایش را قبله نیازهای خود ساخته اند.
نامش را علی نهاد. مانند دو پسر دیگرش و عشقی بیکرانه از محبت پدر و مولای خویش علی (ع) را به تصویر کشید. نامش را علی نهاد و فرمود که اگر خدا هزار پسر به او دهد، همه را علی نام خواهد نهاد. آری، او هم علی بود که شکوه و نامت، بلندتر از آسمان بود و زیباتر از صبح و روشن تر از باران.
عبدالله رضیع (شیرخوراه) یا علی اصغر، فرزند سیدالشهداء، امام حسین (ع)، مادرش نیز، رباب، دختر امرء القیس بن‌ عَدِيّ.
آغوش مهربان پدر تو را در خود جای می دهد و چشمان او بر تو می گرید. تو مولود کربلایی. تو شش ماهه عاشورایی. تو آمده بودی که فقط در قافله عشاق بمانی. تو آمده بودی که همسفر کربلا شوی. تو آمده بودی که حج را ناتمام بنهی. میلاد تو شادی را غریبانه کنار می زند و اشک را در چشمان همه جاری می سازد. آخر، تو از زندگی، فقط تشنگی و عطش و شهادت را دریافتی. تو آمده بودی که به شهادت آبرو دهی. تو کوچکترین قربانی هستی؛ اما با همه کوچکی، حماسه ات بی هماورد بود و نام تو در ردیف اول عشقبازان عاشورا حک شد. سلام بر نام بلندت که زمزمه مستان است، ای علی اصغر (ع(
نام: پدر علی اصغر: حسین (ع) کنیه: ابا عبدالله و ابو الائمه و ابوالمساکین و.... لقب:سید الشهداء(ع) نام پدر امام حسین : علی (ع) نام مادر: فاطمه زهرا(ع) تاریخ تولد: سوم ماه شعبان سال چهارم هـ.ق محل تولد: مدینه طیبه(منوره) تاریخ شهادت: روز جمعه دهم ماه محرم سال شصت ویک هـ.ق محل شهادت: کربلای معلی (گودال قتلگاه) نام قاتل: شمربن ذی الجوشن مدت امامت:یازده سال و یازده ماه و سه روز مدت عمر :پنجاه و هفت سال و هفت ماه وهفت روز
شهر مقدس کربلا
شهر مقدس کربلا در جنوب بغداد و۸۰ کیاومتری شمال غربی نجف اشرف و کنار رودخانه فرات و ۴۵۵ کیلومتری شهر کرمانشاه قراردارد
کربلا یعنی چه؟ کربلا به معنای محلی است که نزد خدا مقدس و مقرب است یا حرم خداست. وقتی سید الشهدا به این سرزمین رسید پرسید این شهر چه نام دارد؟ گفتند کربلا ! چشمان آن حضرت پر از اشک شد و پیوسته می فرمود: (اللهم انی اعوذ بک من الکرب و البلاء) و یقین کردکه شهادتگاه خود و یارانش همین جاست و فرمود: این جا سرزمین رنج و گرفتاری و بلاست . این جا محل فرود آمدن ما وجایگاه ریخته شدن خونهای ماست. روایات فراوانی در فضیلت این سرزمین وارد شده که از باب تیمن و تبرک به برخی از آنها اشاره می کنم: -
۱. پیامبر (ص) فرمود :فرزندم (حسین) در سرزمینی مدفون میشود که آنجا را کربلا گویند همان مکانی که قبه ی در آنجا میباشد. ۲. امام رضا (ع) فرمود:در تربت حسین (ع) شفای هر دردی است ومحافظت از هر ترس ونگرانی ۳. پیامبر (ص) فرمود دعا زیر گنبد او (حسین) مستجاب است.تربت او عامل شفاست وامامان از صلب او هستند

على اصغر«ع»
بأی ذنب قتلت ؟؟!! 
يكى از فرزندان امام حسين«ع» كه شير خوار بود و از تشنگى، روز عاشورا بى تــــــــــاب شـــــده بود. امام ،خطاب به دشمن فرمود:از ياران و فرزندانم،كسى جز اين كودك نمانده است.نمى ‏بينيد كه چگونه از تشنگى بى تاب است؟ در«نفس المهموم» آمده است كه فرمود:«ان لم ترحمونى فارحموا هذا الطفل» « اگر به من رحم نمی کنید , به این طفل رحم کنید» . امام در حال گفتگو بود كه تيرى از كمان حرمله آمد و گوش تا گوش حلقوم على اصغر را دريد. امام حسين«ع» خون گلوى او را گرفت و به آسمان پاشيد.(1) در كتابهاى مقتل،هم از«على اصغر»ياد شده،هم از طفل رضيع(كودك شيرخوار – عبد الله الرضیع) و در اينكه دو كودك بوده يا هر دو يكى است،اختلاف است.
علی اصغر به خاطر بچگی عملاً نقشی در قیام نداشتند, اما از نظر روحی و روانی و عاطفی نقش به سزایی داشتند. با شهادتش مردمی که هنوز یک جو از شرافت و بزرگواری در نهادشان بود, فهمیدند که دشمن بسیار قسی القلب , بی عاطفه و بی رحم است که حتی به طفل شیرخواره رحم نکرده است .
در زيارت ناحيه مقدسه،درباره اين كودك شهيد،آمده است:«السلام على عبد الله بن الحسين،الطفل الرضيع،المرمى الصريع،المتشحط دما،المصعد دمه فى السماء،المذبوح بالسهم فى حجر ابيه،لعن الله راميه حرملة بن كاهل الأسدى وذویه». و در يكى از زيارتنامه‏هاى عاشورا آمده است:«و على ولدك على الأصغر الذى فجعت به»از اين كودك،با عنوانهاى شيرخواره،شش ماهه،باب الحوايج،طفل رضيع و ... ياد مى‏شود و قنداقه و گهواره از مفاهيمى است كه در ارتباط با او آورده مى‏شود.

طفل شش ماهه تبسم نكند،پس چه كند
آنكه بر مرگ زند خنده،على اصغر توست‏

«على اصغر،يعنى درخشانترين چهره كربلا،بزرگترين سند مظلوميت و معتبرترين زاويه شهادت ...چشم تاريخ،هيچ وزنه‏اى را در تاريخ شهادت،به چنين سنگينى نديده است.» على اصغر را«باب الحوائج»مى‏دانند،گر چه طفل رضيع و كودك كوچك است، اما مقامش نزد خدا والاست.


در گلخانه شهادت را

مى‏گشايد كليد كوچك ما

******************************

**********************************************************

******************************

 

 


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
تعداد بازديد :
تاريخ : جمعه 03 بهمن 1393

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

زندگینامه حضرت امام رضا( ع )

******************************

**********************************************************

******************************

******************************

**********************************************************

******************************

شناسنامه

امام رضا علیه السلام هشتمین امام شیعه اثنا عشرى است و پیامبر(ص) نام وى را به صراحت ذکر فرموده: على فرزند موسى، فرزند محمد، فرزند على، فرزند حسین، فرزند على، فرزند ابوطالب که درود خدا بر همه آنان باد.

کنیه‏اش ابوالحسن است.

برخى از لقبهایش عبارتند از رضا، صابر، زکى، ولى. . .

نقش انگشتریش: حسبى الله، یا به روایت دیگر ماشاء الله، لا قوة الا بالله.

زادگاهش در مدینه به سال 148 هجرى بود. یعنى در همان سالى که جدش امام صادق(ع) در گذشت و این نظر بیشتر علما و تاریخ نویسان است.

البته کسانى هم هستند که ولادت امام رضا(ع) را در سال 153 هجرى دانسته‏اند، مانند: اربلى در کشف الغمه، ابن شهرآشوب در مناقب، صدوق در عیون الاخبار هر چند که کلامش چندان صریح نیست، مسعودى در اثبات الوصیه، ابن خلکان در وفیات الاعیان، ابن عبد الوهاب در عیون المعجزات، و یافعى در مرآة الجنان. . .

و نیز گفته شده که تاریخ تولد حضرت امام رضا(ع) سال 151 است. ولى به هر حال قول نخست از همه قویتر و مشهورتر است و دو قول اخیر طرفدار بسیار کمى دارد.

تاریخ وفات امام رضا(ع)، بنا به گفته علماى و مورخان بزرگ، سال 203 هجرى در طوس بوده است.

 

زندگى امام ابو الحسن على الرضا ابن موسى الکاظم ابن جعفر الصادق ابن محمد الباقر بن على بن حسین بن على بن ابى طالب علیهم السلام هشتمین امام از ائمه اهل بیت صلوات الله علیهم اجمعین

امام رضا (ع) در روز جمعه، یا پنج‏شنبه 11 ذى حجه یا ذى قعده یا ربیع الاول سال 153 یا 148 هجرى در شهر مدینه پا به دنیا گذاشت. بنابراین تولد آن حضرت مصادف با سال وفات امام صادق (ع) بوده یا پنج‏سال پس از درگذشت آن حضرت رخ داده است. همچنین وفات آن حضرت در روز جمعه یا دوشنبه آخر صفر یا 17 یا 21 ماه مبارک رمضان یا 18 جمادى الاولى یا 23 ذى قعده یا آخر همین ماه در سال 203 یا 206 یا 202 هجرى اتفاق افتاده است. شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا گوید قول صحیح آن است که امام رضا (ع) در 21 ماه رمضان، در روز جمعه سال 203 هجرى درگذشته است. وفات آن حضرت در سال 203 در طوس و در یکى از روستاهاى نوقان به نام سناآباد اتفاق افتاد.

با تاریخ‏هاى مختلفى که نقل شد، عمر آن حضرت 48 یا 47 یا 50 یا 51 سال و 49 یا 79 روز یا 9 ماه یا 6 ماه و 10 روز بوده است. اما برخى که سن آن حضرت را 55 یا 52 یا 49 سال دانسته‏اند، سخنشان با هیچ یک از اقوال و روایات، منطبق نیست و ظاهرا تسامح آنان از اینجا نشات گرفته که سال ناقص را به عنوان یکسال کامل حساب کرده‏اند. از جمله این اقوال شگفت آور سخن شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا است که گفته است: میلاد امام رضا (ع) در 11 ربیع الاول سال 153 و وفات وى در 21 رمضان سال 203 بوده و با این حساب آن حضرت 49 سال و شش ماه در این جهان زیسته است. مطابق آنچه صدوق نقل کرده، عمر آن حضرت پنجاه سال و شش ماه و ده روز مى‏شود و منشا این اشتباه را باید عدم دقت در جمع و تفریق اعداد دانست‏شیخ مفید نیز مرتکب این اشتباه شده است و ما در حواشیهاى خود بر کتاب المجالس السنیه متذکر این خطا شده‏ایم.

بنابر گفته مولف مطالب السؤول، امام رضا (ع) 24 سال و چند ماه و بنابر قول ابن خشاب 24 سال و 10 ماه از عمر خویش را با پدرش به سر برد. لکن مطابق آنچه گفته شد، عمر آن حضرت در روز وفات پدرش 35 سال یا 29 سال و دو ماه بوده و پس از درگذشت پدرش چنانکه در مطالب السؤول نیز آمده، 25 سال زیسته است و نیز مطابق آنچه قبلا گفته شد آن حضرت پس از پدرش بیست‏سال در جهان زندگى کرد. چنانکه شیخ مفید نیز در ارشاد همین قول را گفته است. برخى نیز این مدت را بیست‏سال و دو ماه، یا یست‏سال و نه ماه، یا بیست‏سال و چهار ماه، یا بیست و یکسال و 11 ماه، ذکر کرده‏اند که این مدت، روزگار امامت و خلافت آن حضرت به شمار است. در طول این مدت آن حضرت دنباله حکومت هارون رشید را که ده سال و بیست و پنج روز بود درک کرد. سپس امین از سلطنت‏خلع شد و عمویش ابراهیم بن مهدى براى مدت بیست و چهار روز به سلطنت نشست. آنگاه دوباره امین بر او خروج کرد و براى وى از مردم بیعت گرفته شد و یکسال و هفت ماه حکومت کرد ولى به دست طاهر بن حسین کشته شد. سپس عبد الله بن هارون، مامون، به خلافت تکیه زد و بیست‏سال حکومت کرد. امام رضا (ع) پس از گذشت پنج‏یا هشت‏سال از خلافت مامون به شهادت رسید.

مادر امام رضا (ع)

در مطالب السؤول گفته شده است که: مادر آن حضرت کنیزى بود. که خیزران مرسى نام داشت. برخى نام وى را شقراء نوبیه، ذکر کرده‏اند که اروى، اسم او و شقراء لقب وى بوده است.

طبرسى در اعلام الورى گوید: مادرش کنیزى بود به نام نجمه که به وى ام البنین مى‏گفتند. برخى نام مادر آن حضرت را سکن نوبیه و تکتم، نیز گفته‏اند. حاکم ابو على گوید: از جمله شواهدى که دلالت دارد نام مادر امام رضا (ع) تکتم بود، سخن شاعرى است که در مدح آن حضرت فرموده است:

الا ان خیر الناس نفسا و والدا

و رهطا و اجدادا على المعظم

اتتنا به للعلم و الحلم ثامنا

اماما یودى حجة الله تکتم

ابو بکر گوید: عده‏اى این شعر را به عموى ابو ابراهیم بن عباس منسوب ساخته‏اند و من آن را روایت نمى‏کنم و روایت و سماع این شعر براى من واقع نشده بنابراین نه آن را اثبات مى‏کنم و نه ابطال. وى همچنین گوید: تکتم از اسامى زنان عرب است و در اشعار بسیارى به کار رفته است. از جمله در این بیت:

« طاف الخیالان فزادا سقما

خیال تکنى و خیال تکتما »

فیروز آبادى نیز بر این اظهار نظر صحه گذارده و گفته است: تکنى و تکتم به صورت مجهول، هر یک از نامهاى زنان است.

کنیه آن حضرت

کنیه آن حضرت را ابو الحسن و نیز ابو الحسن ثانى خوانده‏اند. ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبیین روایتى نقل کرده و مبنى بر آن که کنیه آن حضرت، ابو بکر بوده است. وى به سند خود از عیسى بن مهران از ابو صلت هروى نقل کرده است که گفت: روزى مامون از من پرسشى کرد. گفتم: ابو بکر در این باره چنین و چنان گفته است. مامون پرسید: کدام ابو بکر؟ابو بکر ما یا ابو بکر اهل سنت؟گفتم، ابو بکر ما. پس عیسى از ابو صلت پرسید: ابو بکر شما کیست؟پاسخ داد: على بن موسى الرضاست که بدین کنیه خوانده مى‏شود.

لقب آن حضرت

در کتاب مطالب السؤول در این باره آمده است: القاب آن حضرت عبارت است از رضا، صابر، رضى و وفى، که مشهورترین آنها رضاست. در فصول المهمة نیز مشابه این مطلب آمده با این تفاوت که در آنجا به جاى القاب رضى و وفى، زکى و ولى یاد شده است. در مناقب ابن شهر آشوب گفته شده است: احمد بزنطى گوید: بدان جهت آن حضرت را رضا نامیدند که او از خدا در آسمانش رضا بود و براى پیامبر و ائمه در زمین رضا بود. و نیز گفته‏اند چون مخالف و موافق گرد آن حضرت بودند وى را رضا نامیدند. همچنین گفته‏اند: چون مامون بدان حضرت، رضایت داد وى را رضا گفتند.

نقش انگشترى آن حضرت

در فصول المهمة گفته شده است: نقش انگشترى امام رضا (ع) «حسبى الله‏»بود و در کافى به سند خود از امام رضا (ع) نقل شده است که فرمود: نقش انگشترى من، «ما شاء الله لا قوة الا بالله‏»است. صدوق نیز در عیون گوید: نقش انگشترى آن حضرت‏«ولیى الله‏»بود.

فرزندان امام رضا (ع)

کمال الدین محمد بن طلحه در مطالب السؤول گوید: آن حضرت شش فرزند داشت. پنج پسر و یک دختر. نام فرزندان وى چنین است: محمد قانع، حسن، جعفر، ابراهیم، حسن و عایشه‏.

عبد العزیز بن اخضر جنابذى در معالم العتره و ابن خشاب در موالید اهل البیت و ابو نعیم در حلیة الاولیا نظیر همین سخن را گفته‏اند. سبط بن جوزى در تذکرة الخواص گوید: فرزندان آن حضرت عبارت بودند از: محمد (امام نهم) ابو جعفر ثانى، جعفر، ابو محمد حسن، ابراهیم و یک دختر. شیخ مفید در ارشاد مى‏نویسد: امام رضا (ع) دنیا را بدرود گفت و سراغ نداریم که از وى فرزندى به جا مانده باشد جز همان پسرش که بعد از وى به امامت رسید. یعنى حضرت ابو جعفر محمد بن على (ع) .

ابن شهر آشوب در مناقب مى‏گوید: امام محمد بن على (ع) تنها فرزند اوست. طبرى در اعلام الورى نویسد: تنها فرزند رضا (ع) پسرش محمد بن على جواد بود لا غیر. در کتاب العدد القویة آمده است که امام رضا (ع) دو پسر داشت که نام آنها محمد و موسى بود و جز این دو فرزندى نداشت. همچنین در قرب الاسناد نقل شده است که بزنطى به حضرت رضا (ع) عرض کرد: من از چند سال پیش درباره جانشین شما پرسش مى‏کردم و شما هر بار پاسخ مى‏دادید پس از من پسرم جانشین من خواهد شد. اما اینک خداوند به شما دو پسر عطا کرده است پس کدامیک از پسرانتان جانشین شمایند؟

مجلسى نیز در بحار الانوار در باب خوشخویى حدیثى از عیون اخبار الرضا (ع) نقل کرده که در سند آن نام فاطمه دختر رضا آمده است.

 

******************************

**********************************************************

******************************

اوصاف بدنى 

در فصول المهمه آمده است که آن حضرت قامتى معتدل و میانه داشت.

******************************

**********************************************************

******************************

اخلاق 

حلم: در شناخت‏حلم آن حضرت، شفاعت وى در نزد و مامون در حق جلودى کافى است جلودى کسى بود که به امر هارون رشید به مدینه رهسپار شد تا لباس زنان آل ابو طالب را بگیرد و بر تن هیچ یک از آنان جز یک جامه نگذارد. وى همچنین بر بیعت مردم با امام رضا (ع) انتقاد کرد. پس مامون او را به حبس افکند و بعد از آن که پیش از وى دو تن را کشته بود او را خواست. امام رضا (ع) به مامون گفت: اى امیر مؤمنان! این پیرمرد را به من ببخش!جلودى گمان برد که آن حضرت مى‏خواهد از وى انتقام گیرد. پس مامون را سوگند داد که سخن امام رضا(ع) را نپذیرد مامون هم گفت: به خدا شفاعت او را درباره تو نمى‏پذیرم و دستور داد گردنش را بزنند. در صفحات آینده تفصیل این مطلب را در خبر مربوط به عزم مامون بر خروج از مرو، ذکر خواهیم کرد.

تواضع: در بخش صفات و اخلاق آن حضرت از قول ابراهیم بن عباس نقل کردیم که گفت: چون امام رضا (ع) تنها بود و براى او غذا مى‏آوردند آن حضرت غلامان و خادمان و حتى دربان و نگهبان را بر سر سفره‏اش مى‏نشاند و با آنها غذا مى‏خورد. همچنین از یاسر خادم نقل شده است که گفت: چون آن حضرت تنها مى‏شد همه خادمان و چاکران خود را جمع مى‏کرد، از بزرگ و کوچک، و با آنان سخن مى‏گفت. او به آنان انس مى‏گرفت و آنان با او. کلینى در کافى به سند خود از مردى بلخى روایت مى‏کند که گفت: با امام رضا (ع) در سفر به خراسان همراه بودم. پس روزى خواستار غذا شد و خادمان سیه چرده خود را نیز بر سفره خود نشاند یکى از یارانش به او عرض کرد: اى کاش غذاى اینان را جدا مى‏کردى. فرمود: پروردگار تبارک و تعالى یکى است و مادر و پدر هم یکى. و پاداشها بسته به اعمال و کردارهاست.

اخلاق نیکو: در بخش صفات آن حضرت از ابراهیم بن عباس نقل کردیم که گفت: امام رضا (ع) با سخن هرگز به هیچ کس جفا نکرد و کلام کسى را نبرید تا مگر شخص از گفتن باز ایستد. و حاجتى را که مى‏توانست‏برآورده سازد رد نمى‏کرد. پاهایش را دراز نمى‏کرد و هرگز روبه‏روى کسى که نشسته بود، تکیه نمى‏داد و هیچ کس از غلامان و خادمان خود را دشنام نمى‏داد. هرگز آب دهان بر زمین نمى‏افکند و در خنده‏اش قهقهه نمى‏زد بلکه تبسم مى‏نمود. کلینى در کافى به سند خود نقل کرده است که مهمانى براى امام رضا (ع) رسید. امام شب در کنار مهمان نشسته بود و با وى سخن مى‏گفت که ناگهان وضع چراغ تغییر کرد. مرد مهمان دستش را دراز کرد تا چراغ را درست کند ولى امام او را از این کار بازداشت و خود به درست کردن چراغ پرداخت و کار آن را راست کرد. سپس فرمود: ما قومى هستیم که میهمانان خود را به کار نمى‏گیریم. همچنین در کافى به سند خود از یاسر و نادر خادمان امام رضا (ع) نقل شده است گفتند: ابو الحسن، صلوات الله علیه، به ما فرمود: اگر من بالاى سرتان بودم و شما خواستید از جا برخیزید، در حالى که غذا مى‏خورید برنخیزید تا از خوردن دست‏بکشید و بسیار اتفاق مى‏افتاد که امام بعضى از ما را صدا مى‏زد و چون به ایشان گفته مى‏شد آنان در حال خوردن هستند، مى‏فرمود: بگذاریدشان تا از خوردن دست‏بکشند.

کرم و سخاوت: هنگام ذکر اخبار مربوط به ولایت عهدى آن حضرت خواهیم گفت که یکى از شاعران به نام ابراهیم بن عباس صولى به خدمت آن حضرت آمد و امام به او ده هزار درهم داد که نام خودش بر آن ضرب شده بود. همچنین آن حضرت به ابو نواس سیصد دینار جایزه داد و چون جز آن، مال دیگرى نداشت استر خویش را هم به وى بخشید. و نیز به دعبل خزاعى ششصد دینار جایزه داد و با این وجود از وى معذرت هم خواست.

در مناقب از یعقوب بن اسحاق نوبختى نقل شده است که گفت: مردى به ابو الحسن رضا (ع) برخورد کرد و گفت: به قدر مردانگى‏ات بر من ببخش. امام گفت: به این مقدار ندارم. مرد گفت: به قدر مردانگى خودم ببخش. امام فرمود: این قدر دارم. سپس فرمود: اى غلام دویست دینار به او بده.

همچنین در مناقب از یعقوب بن اسحاق نوبختى نقل شده است که امام رضا (ع) تمام ثروت خود را در روز عرفه تقسیم نمود. پس فضل بن سهل به وى گفت: این ضرر است. امام فرمود: بل سود و بهره است. چیزى را که پاداش و کرامت‏بدان تعلق مى‏گیرد ضرر محسوب مکن.

کلینى در کافى به سند خود از الیسع بن حمزه نقل کرده است که گفت: در مجلس ابو الحسن رضا (ع) بودم. مردم بسیارى به گرد آن حضرت حلقه زده بودند و از وى درباره حلال و حرام پرسش مى‏کردند که ناگهان مردى بلند قامت و گندمگون داخل شد و گفت: السلام علیک یا بن رسول الله. من یکى از دوستداران تو و پدران و نیاکان تو هستم، من از حج‏باز مى‏گردم و خرجى خود را گم کرده‏ام و با آنچه همراه من است نمى‏توانم به یک منزل هم برسم، پس اگر صلاح بدانى که مرا به دیارم روانه کنى که براى خدا بر من نعمتى داده‏اى و اگر به شهرم رسیدم آنچه از تو گرفته‏ام به صدقه مى‏دهم. امام (ع) به او فرمود: بنشین خدا تو را رحمت کند. آنگاه دوباره با مردم به گفت و گو پرداخت تا آنان پراکنده شدند و تنها سلیمان جعفرى و خیثمه و من مانده بودیم پس امام فرمود: اجازه مى‏دهید داخل شوم سلیمان گفت: خداوند فرمان تو را مقدم داشت. پس امام برخاست و به اتاقش رفت و لختى درنگ کرد و سپس بازگشت و در را باز کرد و دستش را از بالاى در بیرون آورد و پرسید: آن خراسانى کجاست؟پاسخ داد: من اینجایم. فرمود: این دویست دینار را برگیر و در مخارجت از آن استفاده کن و بدان تبرک جو و آن را از جانب من به صدقه بده. اکنون برو که نه من تو را ببینم و نه تو مرا. مرد بیرون رفت. سلیمان به آن حضرت عرض کرد: دایت‏شوم بخشش بزرگى کردى و رحمت آوردى، پس چرا چهره از او پوشاندى؟فرمود: از ترس آن که مبادا خوارى خواهش را در چهره او ببینم. مگر این سخن رسول خدا را نشنیدى که مى‏گوید: آن که به نهان نکویى آورد با هفتاد حج‏برابرى مى‏کند و آن که پلیدى و زشتى را اشاعه مى‏دهد، مخذول و خوار است و کسى که در نهان گناه کند، آمرزیده است. آیا سخن اول را نشنیده‏اى که مى‏گوید:

متى آته لا طلب حاجة

رجعت الى اهلى و وجهى بمائه

ششم، فراوانى صدقات: پیش از این از ابراهیم بن عباس صولى نقل کردیم که گفت: امام رضا (ع) بسیار نکویى مى‏کرد و در نهان صدقه مى‏داد و بیشتر این عمل را در شبهاى تاریک به انجام مى‏رساند.

******************************

**********************************************************

******************************

فضایل 

این از چیزهایى است که تمام مورخان درباره آن اتفاق نظر دارند.

کوچکترین مراجعه به کتابهاى تاریخى این نکته را بخوبى روشن مى‏گرداند. حتى مامون بارها خود در فرصتهاى گوناگون آن را اعتراف کرده مى‏گفت: رضا(ع) دانشمندترین و عابدترین مردم روى زمین است. وى همچنین به رجاء بن ابى‏ضحاک گفته بود:

«. . . بلى اى پسر ابى‏ضحاک، او بهترین فرد روى زمین، دانشمندترین و عبادت پیشه‏ترین انسانهاست. . . »

مامون به سال 200 که بیش از سى و سه هزار تن از عباسیان را جمع کرده بود، در حضورشان گفت:

«. . . من در میان فرزندان عباس و فرزندان على رضى الله عنهم بسى جستجو کردم ولى هیچیک از آنان را با فضیلت‏تر، پارساتر، متدینتر، شایسته‏تر و سزاوارتر به این امر از على بن موسى الرضا ندیدم ».

موقعیت و شخصیت امام على(ع)

این موضوع از مسائل بسیار بدیهى براى همگان است. تیره‏گى روابط بین امین و مامون به امام این فرصت را داد تا به وظایف رسالت‏خود عمل کند و به کوشش و فعالیت‏خویش بیفزاید. شیعیانش نیز این فرصت را یافتند که مرتب با او در تماس بوده از راهنماییهایش بهره ببرند. پس در نتیجه، امام رضا از مزایاى منحصر به فردى سود مى‏جست و توانست راهى را بپیماید که به تحکیم موقعیت و گسترش نفوذش در قسمتهاى مختلف حکومت اسلامى بیانجامد حتى روزى امام به مامون که سخن از ولایتعهدى مى‏راند، گفت: «. . . این امر هرگز نعمتى برایم نیفزوده است. من در مدینه که بودم دستخطم در شرق و غرب اجرا مى‏شد. در آن موقع، استر خود را سوار مى‏شدم و آرام کوچه‏هاى مدینه را مى‏پیمودم و این از همه چیز برایم مطلوبتر مى‏نمود. . . ».

در نامه‏اى که مامون از امام تقاضا مى‏کند که اصول و فروع دین را برایش توضیح دهد، او را چنین خطاب مى‏کند: «اى حجت‏خدا بر خلق، معدن علم و کسى که پیروى از او واجب مى‏باشد. . . »  . مامون او را «برادرم‏» و «اى آقاى من‏» خطاب مى‏کرد.

در توصیف امام، مامون براى عباسیان چنین نگاشته بود: «. . . اما اینکه براى على بن موسى بیعت مى‏خواهم، پس از احراز شایستگى او براى این امر و گزینش وى از سوى خودم است. . . اما اینکه پرسیده‏اید آیا مامون در زمینه این بیعت‏بینش کافى داشته، بدانید که من هرگز با او بیعت نکرده مگر با داشتن بینایى کامل و علم به اینکه کسى در زمین باقى نمانده که به لحاظ فضیلت و پاکدامنى از او وضع روشنترى داشته و یا به لحاظ پارسایى، زهد در دنیا و آزادگى بر او فزونى گرفته باشد. کسى از او بهتر جلب خشنودى خاص و عام را نمى‏کند و نه در برابر خدا از وى استوارتر کسى دیگر یافت مى‏شود. . . ».

از یادآورى این مطالب به وضوح به خصوصیات امام، موقعیت و منش وى پى مى‏بریم، مگر نگفته‏اند که: «فضیلت آن است که دشمنان بر آن گواهى دهند»؟

باز از چیزهایى که دلالت‏بر بزرگى و شوکت امام دارد، روایتى است که گزارش کننده چنین نقل مى‏کند: «من در معیت امام بر مامون وارد شدم. مجلس مملو از جمعیت‏بود، محمد بن جعفر را گروهى از طالبیان و هاشمیان احاطه کرده بودند و فرماندهان نیز حضور داشتند. به مجرد ورود ما، مامون از جا برخاست، محمد بن جعفر و تمام افراد بنى هاشم نیز بر پا شدند. آنگاه امام و مامون در کنار هم نشستند، ولى دیگران همچنان ایستاده بودند تا امام همه را اذن جلوس داد. آنگاه ساعتى بگذشت و مامون همچنان غرق توجه به امام بود. . . » .

طبرسى در اعلام الورى گوید: درباره گوشه‏اى از خصایص و مناقب و اخلاق بزرگوارانه آن حضرت، ابراهیم بن عباس (یعنى صولى) گوید: رضا (ع) را ندیدم که از چیزى سؤال شود و آن را نداند. و هیچ کس را نسبت‏بدانچه در عهد و روزگارش مى‏گذشت داناتر از او نیافتم. مامون بارها او را با پرسش درباره هر چیزى مى‏آزمود و امام به او پاسخ مى‏داد و پاسخ وى کامل بود و به آیاتى از قرآن مجید تمثل مى‏جست. آن حضرت هر سه روز یک بار قرآن را ختم مى‏کرد و خود مى‏فرمود: اگر بخواهم مى‏توانم در کمتر از این مدت هم قرآن را ختم کنم اما من هرگز به آیه‏اى برنخورده‏ام جز آن که در آن اندیشیده‏ام که چیست و در چه زمینه‏اى نازل شده است.

همچنین از ابراهیم بن عباس صولى نقل شده است که گفت: هیچ کس را فاضل‏تر از ابو الحسن رضا نه‏دیده و نه‏شنیده‏ام. از او چیزهایى دیده‏ام که از هیچ کس ندیدم. هرگز ندیدم با سخن گفتن به کسى جفا کند. ندیدم کلام کسى را قطع کند تا خود آن شخص از گفتن فارغ شود. هیچ گاه حاجتى را که مى‏توانست‏برآورده سازد، رد نمى‏کرد. هرگز پاهایش را پیش روى کسى که نشسته بود دراز نمى‏کرد. ندیدم به یکى از دوستان یا خادمانش دشنام دهد. هرگز ندیدم آب دهان به بیرون افکند و یا در خنده‏اش قهقهه بزند بلکه خنده او تبسم بود. چنان بود که اگر تنها بود و غذا برایش مى‏آوردند غلامان و خدمتگزاران و حتى دربان و نگهبان را بر سفره خویش مى‏نشانید و با آنها غذا مى‏خورد. شبها کم مى‏خوابید و بسیار روزه مى‏گرفت. سه روز، روزه در هر ماه را از دست نمى‏داد و مى‏فرمود: این سه روز برابر با روزه یک عمر است. بسیار صدقه پنهانى مى‏داد بیشتر در شبهاى تاریک به این کار دست مى‏زد. اگر کسى ادعا کرد که فردى مانند رضا (ع) را در فضل دیده است، او را تصدیق مکنید.

طبرسى از محمد بن ابو عباد نقل کرده است که گفت: «امام رضا (ع) در تابستان بر حصیر و در زمستان بر پلاس بود. جامه خشن مى‏پوشید و چون در میان مردم مى‏آمد آن را زینت مى‏داد. صدوق در عیون اخبار الرضا (ع) گوید: آن حضرت کم خوراک بود و غذاى سبک مى‏خورد. در کتاب خلاصة تذهیب الکمال به نقل از سنن ابن ماجه گفته شده است: امام رضا (ع) سید بنى هاشم بود و مامون او را بزرگ مى‏داشت و تجلیلش مى‏کرد و او را ولیعهد خود در خلافت قرار داد. حاکم در تاریخ نیشابور گوید: وى با آن که بیست و اندى از سالش مى‏گذشت در مسجد رسول خدا (ص) فتوا صادر مى‏کرد. و در تهذیب التهذیب آمده است: رضا با وجود شرافت نسب از عالمان و فاضلان بود.

صدوق در عیون اخبار الرضا (ع) به سند خود از رجاء بن ابو ضحاک، که مامون وى را براى آوردن امام رضا (ع) ماموریت داده بود، نقل کرده است: به خدا سوگند مردى پرهیزکارتر و یادکننده‏تر مر خداى را و خدا ترس‏تر از رضا (ع) ندیدم. وى در ادامه گفتار خود مى‏افزاید: وى به هر شهرى که قدم مى‏گذاشت مردم آن شهر به سویش مى‏آمدند و در خصوص مسایل دینى خود از وى پرسش مى‏کردند و او نیز پاسخشان مى‏داد و براى آنان احادیث‏بسیارى از پدر و پدرانش، از على (ع) و رسول خدا (ص) نقل مى‏کرد. چون با امام رضا (ع) به نزد مامون بازگشتم وى درباره حالت آن حضرت در سفر از من پرسش کرد. من نیز آنچه دیده بودم از روز و شب و کوچ و اقامتش براى وى بازگفتم. مامون گفت: آرى اى ابن ابو ضحاک وى از بهترین مردم زمین و داناترین و پارساترین ایشان است.

فضایل و مناقب آن حضرت بسیار است و در کتابهاى حدیث و تاریخ ذکر شده. یافعى در مرآة الجنان گوید: در سال 203 امام بزرگوار و عظیم الشان، سلاله سروران بزرگ، ابو الحسن على بن موسى الکاظم یکى از ائمه دوازده‏گانه صاحبان مناقب که امامیه خود را بدیشان منسوب مى‏سازند و بناى مذهب خود را بر آنان اقتصار مى‏کنند، درگذشت. با توجه به آنچه که در زندگى امام صادق (ع) گفتیم مبنى بر آن که امامان همگى کامل‏ترین مردم زمان خویش بوده‏اند تنها به ذکر گوشه‏اى از مناقب و فضایل آن حضرت اکتفا مى‏کنیم چرا که بازگفتن تمام مناقب آن بزرگوار بس مشکل و دشوار است:

نخست: علم

قبلا از ابراهیم بن عباس صولى نقل کردم که گفت: ندیدم از رضا (ع) پرسشى شود که او پاسخ آن را نداند. هیچ کس را نسبت‏بدانچه در عهد و روزگارش مى‏گذشت داناتر از او ندیدم. مامون او را بارها با پرسش درباره چیزهایى مى‏آموزد اما امام به وى پاسخ کامل مى‏داد و در پاسخش به آیاتى از قرآن مجید تمثل مى‏جست. در اعلام الورى از ابو صلت عبد السلام بن صالح هروى نقل شده است که گفت: هیچ کس را داناتر از على بن موسى الرضا ندیدم و هیچ دانشمندى را ندیدم که درباره آن حضرت جز شهادتى که من مى‏دهم، بدهد. مامون در یکى از مجالس خود تعدادى از علماى ادیان و فقهاى اسلام و متکلمان را جمع کرده بود. پس امام در بحث و مناظره بر همه آنان چیره شد به گونه‏اى که هیچ کس نبود جز آن که بر فضل امام رضا (ع) و کوتاهى خود اعتراف کردند. از خود آن حضرت شنیدم که مى‏فرمود: در روضه مى‏نشستم و علما در مدینه بسیار بودند. چون یکى از ایشان در حل مساله‏اى عاجز مى‏ماند همگى براى حل آن مرا پیشنهاد مى‏کردند و مسایل خود را به نزد من مى‏فرستادند و من نیز آنها را پاسخ مى‏دادم. ابو صلت گوید: محمد بن اسحاق بن موسى بن جعفر از پدرش از موسى بن جعفر برایم حدیث کرد که آن حضرت همواره به فرزندانش مى‏فرمود: این برادر شما على بن موسى داناى خاندان محمد (ص) است. پس درباره ادیان خویش از او بپرسید و آنچه مى‏گوید به خاطر سپارید.

ابن شهر آشوب در مناقب به نقل از کتاب الجلاء و الشفاء نقل مى‏کند که محمد بن عیسى یقطینى گفت: چون مردم در کار ابو الحسن رضا (ع) اختلاف کردند من مسائلى که از آن حضرت پرسش شده بود، گرد آوردم که شمار آنها هجده هزار مساله بود. شیخ طوسى در کتاب الغیبه از حمیرى از یقطینى مانند این روایت را نقل کرده است جز آن که در روایت‏شیخ رقم پانزده هزار مساله آمده است.

در مناقب آمده است: ابو جعفر قمى در عیون اخبار الرضا ذکر کرده است که: مامون دانشمندان دیگر ادیان را همچون جاثلیق و راس الجالوت و سران صابئین را مانند عمران صابى و هریذ اکبر و پیروان زردشت و نطاس رومى و متکلمانى مانند سلیمان مروزى را جمع مى‏کرد و آنگاه رضا (ع) را نیز احضار مى‏کرد. آنان از امام پرسش مى‏کردند و آن حضرت یکى پس از دیگرى آنان را شکست مى‏داد. مامون داناترین خلیفه بنى عباس بود اما با این وصف گاه از روى اضطرار تسلیم حضرت مى‏شد تا آن که وى را ولى‏عهد و همسر دختر خویش کند.

******************************

**********************************************************

******************************

امام(ع) و مامون 

نگرشى بر تاریخ‏در کتابهاى تاریخى چنین مى‏خوانیم که مامون نخست پیشنهاد خلافت‏به امام کرد ، ولى امام شدیدا از پذیرفتن آن خوددارى نمود. مدتها مامون مى‏کوشید که امام را به پذیرش این مقام قانع گرداند، ولى موفق نمى‏شد. مى‏گویند این کوششها به مدت دو ماه در «مرو» ادامه یافت که امام همچنان از پذیرفتن پیشنهاد وى امتناع مى‏ورزید.

مامون به امام مى‏گفت: «. . . اى فرزند رسول خدا، من به فضیلت، علم، زهد، پارسایى و خدا پرستیت پى بردم و دیدم که تو از من به خلافت‏سزاوارترى. . . ».

امام پاسخ داد: « با پارسایى در دنیا امید نجات از شر آن را دارم، با خویشتن‏دارى از گناهان، امید دریافت‏بهره‏ها دارم، و با فروتنى در دنیا مقام عالى نزد خدا مى‏طلبم. . . »

مامون مى‏گفت: مى‏خواهم خود را از خلافت معزول کنم و آن را به تو واگذارم و خود نیز با تو بیعت کنم؟!

امام پاسخ داد: اگر این خلافت از آن تست، پس تو حق ندارى این جامه خدایى را از تن خود به در آورده بر قامت‏شخص دیگرى بپوشى، و اگر خلافت مال تو نیست، پس چگونه چیزى را که مال تو نیست، به من مى‏بخشایى؟»

با این همه مامون گفت: تو ناگزیر از پذیرفتن آنى!!

امام پاسخ داد: هرگز این کار را با طیب خاطر نخواهم کرد. . .

روزها و روزها مامون در متقاعد ساختن امام کوشید و پیوسته فضل و حسن را به نزدش مى‏فرستاد و بالاخره هم مایوس شد از اینکه امام خلافت را از وى بپذیرد.

روزى ذوالرئاستین، وزیر مامون، در برابر مردم ایستاد و گفت: شگفتا! چه امر شگفت‏آمیزى مى‏بینم! مى‏بینم که امیرالمؤمنین مامون خلافت را به رضا تفویض مى‏کند، ولى او نمى‏پذیرد. رضا مى‏گوید: در من توان این کار نیست و هرگز نیرویى براى آن ندارم. . . من هرگز خلافت را اینگونه ضایع شده نیافتم» .

پذیرفتن ولیعهدى با تهدیدتلاش مامون براى متقاعد ساختن امام‏از کتابهاى تاریخ و روایت چنین بر مى‏آید که مامون به راههاى گوناگونى تلاش براى اقناع امام مى‏کرد. از زمانى که امام هنوز در مدینه بود این تلاشها شروع شد و پیوسته مامون با وى مکاتبه مى‏کرد که آخر هم به نتیجه‏اى نرسید.

سپس «رجاء بن ابى ضحاک‏» را که از خویشان فضل بن سهل بود  ، مامور براى انتقال امام به مرو کرد. امام را برغم عدم تمایل قلبیش به این شهر آوردند و در آنجا مامون دوباره کوششهاى خود را شروع کرد. مدت دو ماه کوشید و حتى به تصریح یا کنایه امام را به قتل هم تهدید مى‏کرد، ولى امام هرگز زیر بار نرفت. تا سرانجام از هر سو زیر فشار قرار گرفت که آنگاه با نهایت اکراه و در حالى که از شدت درماندگى مى‏گریست، مقام ولیعهدى را پذیرفت.

این بیعت در هفتم رمضان به سال 201 هجرى انجام گرفت.

برخى از دلایل ناخشنودى امام(ع(

متونى که در این باره به دست ما رسیده آن قدر زیاد است که به حد تواتر رسیده. ابوالفرج مى‏نویسد: «. . . مامون، فضل و حسن، فرزندان سهل، را نزد على بن موسى(ع) روانه کرد. ایشان به وى مقام ولیعهدى را پیشنهاد کردند، ولى او نپذیرفت - آنان پیوسته پیشنهاد خود را تکرار کردند و امام همچنان از پذیرفتنش ابا مى‏کرد، تا یکى از آن دو نفر زبان به تهدید گشود، دیگرى نیز گفت، بخدا سوگند که مامون مرا دستور داده تا گردنت را بزنم اگر با خواست او مخالفت کنى‏».

برخى دیگر چنین آورده‏اند که مامون به امام(ع) گفت: اى فرزند رسول خدا، اینکه از پدران خود داستان مسموم شدن خود را روایت مى‏کنى، آیا مى‏خواهى با این بهانه جان خود را از تن دردادن به این کار آسوده سازى و مى‏خواهى که مردم ترا زاهد در دنیا بشناسند؟

امام رضا پاسخ داد: بخدا سوگند، از روزى که او مرا آفریده هرگز دروغ نگفته‏ام، و نه بخاطر دنیا زهد در دنیا را پیشه کرده‏ام، و در ضمن مى‏دانم که منظور تو چیست و تو براستى چه از من مى‏خواهى.

- چه مى‏خواهم؟

- آیا اگر راست‏بگویم در امان هستم؟

- بلى در امان هستى - تو مى‏خواهى که مردم بگویند، على بن موسى از دنیا روى‏گردان نیست، اما این دنیاست که بر او اقبال نکرده. آیا نمى‏بینید که چگونه به طمع خلافت، ولیعهدى را پذیرفته.

در اینجا مامون برآشفت و به او گفت: تو همیشه به گونه ناخوشایندى با من برخورد مى‏کنى، در حالى که ترا از سطوت خود ایمنى بخشیدم. بخدا سوگند، اگر ولیعهدى را پذیرفتى که هیچ، و گرنه مجبورت خواهم کرد که آن را بپذیرى. اگر باز همچنان امتناع بورزى، گردنت را خواهم زد .

امام رضا(ع) در پاسخ ریان که علت پذیرفتن ولیعهدى را پرسیده بود، گفت:

«. . . خدا مى‏داند که چقدر از این کار بدم مى‏آمد. ولى چون مرا مجبور کردند که از کشتن یا پذیرفتن ولیعهدى یکى را برگزینم، من ترجیح دادم که آن را بپذیریم. . . در واقع این ضرورت بود که مرا به پذیرفتن آن کشانید و من تحت فشار و اکراه بودم. . »

امام حتى در پشت نویس پیمان ولیعهدى این نارضایتى خود و به سامان نرسیدن ولیعهدى خویش را بر ملا کرده بود.

پیشنهاد خلافت تا چه حد جدى بود؟

این پیشنهاد هرگز جدى نبود!

در پیش برایتان گفتیم که مامون نخست‏به امام رضا(ع) پیشنهاد کرد که خلافت را بپذیرد، و این پیشنهاد را بسیار با اصرار هم عرضه مى‏داشت، چه در مدینه و چه در مرو، و سرانجام حتى امام را به قتل هم تهدید کرد، ولى هرگز موفقیتى به دست نیاورد.

پس ازین نومیدى، مامون مقام ولیعهدى را پیشنهاد به او کرد، ولى دید که امام باز از پذیرفتنش امتناع مى‏ورزد. آنگاه او را تهدید به قتل کرد و چون این تهدید را امام جدى تلقى کرد، دیگر خود را مجبور یافت که ولیعهدى را بپذیرد.

اکنون دو سؤال مطرح مى‏شود:

یکى آنکه آیا مامون مقام خلافت را بطور جدى به امام عرضه مى‏داشت؟

دوم آنکه، در صورت جدى نبودن این پیشنهاد، اگر امام جواب مثبت‏به او مى‏داد و خلافت را مى‏پذیرفت، مامون چه موضعى را مى‏خواست اتخاذ کند؟

پاسخ به سؤال نخست‏حقیقت آن است که تمام قرائن و شواهد دلالت‏بر جدى نبودن پیشنهاد دارند. زیرا مامون را در پیش به خوبى برایتان معرفى کردیم. مردى که چنان براى خلافت‏حرص مى‏زد که بناچار دست‏به خون برادر خویش بیالود و حتى وزرا و فرماندهان خود و دیگران را نیز به قتل مى‏رسانید و باز براى نیل به مقام، آن همه شهرها را به ویرانى کشانده بود، دیگر قابل تصور نبود که همین مامون به سادگى دست از خلافت‏بر دارد و بیاید با اصرار و خواهش آن را به کسى واگذارد که نه در خویشاوندى مانند برادر به او نزدیک بود، نه در جلب اطمینان به پاى وزرا و فرماندهانش مى‏رسید.

آیا مى‏توان از مامون پذیرفت که تمام فعالیتهایش از جمله قتل برادر، همه به خاطر مصالح امت صورت مى‏گرفت و او مى‏خواست که راه خلافت را براى امام رضا(ع) باز کند؟!

چگونه مى‏توان بین تهدیدهاى او به امام و جدى بودن پیشنهاد مزبور، رابطه معقولى بر قرار کرد؟

اگر او توانسته بود با تهدید مقام ولیعهدى را به امام بقبولاند پس چرا در قبولاندن خلافت، همین زور و اجبار را بکار نگرفت؟

پس از امتناع امام، دلیل اصرار مامون چه بود، و چرا امام را به حال خود رها نکرد، و چرا باز هم آنهمه زورگویى و اعمال قدرت؟

اگر مامون براستى مى‏خواست امام را بر مسند خلافت مسلمانان بنشاند، پس چرا تاکید مى‏کرد که براى رفتن به بارگاهش، از راه کوفه و قم نرود؟ او بخوبى مى‏دانست که در این دو شهر مردم آمادگى داشتند که شیفته امام گردند.

باز اگر مامون راست مى‏گفت پس چرا دوبار جلوى امام را در مسیر رفتن به نماز عید گرفت؟ آرى، او مى‏ترسید که اگر امام به نماز بایستد، پایه‏هاى خلافتش به تزلزل افتد.

همچنین، اگر او امام را حجت‏خدا بر خلق مى‏دانست و به قول خودش او را داناترین فرد روى زمین باور داشت، پس چرا مى‏خواست نظرى بر وى تحمیل کند که او آن را به صلاح نمى‏دید، و چرا بالاخره امام را آنهمه تهدید مى‏کرد؟

در پایان، آیا آن رفتار خشن و غیر انسانى که مامون پیش از بیعت و بعد از آن، و در طول زندگانى امام و هنگام وفاتش، با او و با علویان در پیش گرفته بود؟ چگونه قابل توجیه بود؟

مامون خود دلیل مى‏آوردشایان تذکر آنکه مامون هرگز خود را آماده پاسخ به این سؤالها نکرده چه مى‏بینیم در توجیه اقدام خویش منطق استوارى برنگزیده بود. او گاهى مى‏گفت که مى‏خواهد پاداش على بن ابیطالب را در حق اولادش منظور بدارد.

گاهى مى‏گفت انگیزه‏اش اطاعت از فرمان خدا و طلب خشنودى اوست که با توجه به علم و فضل و تقواى امام رضا مى‏خواهد مصالح امت اسلامى را تامین کند.

و زمانى هم مى‏گفت که او نذر کرده در صورت پیروزى بر برادر مخلوعش امین، ولیعهدى را به شایسته‏ترین فرد از خاندان ابیطالب به سپرد.

این توجیه‏هاى خام همه دلیل بر عدم توجه مامون بود به پیشبینى‏هاى لازم جهت پاسخ به سؤالهاى انتقادآمیز، و از این روست که آنها را در تناقض و نا هماهنگى مى‏یابیم.

هر چند کتابهاى تاریخى به دو سؤالى که ما عنوان کردیم نپرداخته‏اند، ولى ما شواهد بسیارى یافته‏ایم بر این مطلب که مردم نسبت‏به آنچه که در دل مامون مى‏گذشت، بسیار شک روا مى‏داشتند. از باب مثال، صولى و قفطى و دیگران داستان «عبد الله بن ابى‏سهل نوبختى‏» ستاره‏شناس را چنین نقل کرده‏اند که وى براى آزمایش مامون اظهار داشت که زمان انتخاب شده براى بستن بیعت ولیعهدى، از نظر ستاره‏شناسى، مناسب نمى‏باشد. اما مامون که اصرار داشت‏بیعت‏حتما باید در همان زمان بسته شود براى هر گونه تاخیر یا تغییر در وقت، وى را به قتل تهدید مى‏کرد.

امام هدفهاى مامون را مى‏شناخت‏در فصل «پیشنهاد خلافت و امتناع امام از پذیرفتن آن‏» موضع او را بیان کردیم. در آنجا در یافتیم که امام به جاى موضع سازشگرانه یا موافق در برابر پیشنهاد خلافت، خیلى سر سختانه به مقاومت مى‏کرد.

چرا؟ زیرا که او به خوبى در یافته بود که در برابر یک بازى خطرناکى قرار گرفته که در بطن خود مشکلات و خطرهاى بسیارى را هم براى خود او، هم براى علویان و هم براى سراسر امت اسلامى، مى‏پرورد.

امام بخوبى مى‏دانست که قصد مامون ارزیابى نیت درونى اوست‏یعنى مى‏خواست‏بداند آیا امام براستى شوق خلافت در سر مى‏پروراند، که اگر اینگونه است هر چه زودتر به زندگیش خاتمه دهد. آرى، این سرنوشت افراد بسیارى پیش ازین بود، مانند محمد بن محمد بن یحیى بن زید (همراه ابو السرایا)، محمد بن جعفر، طاهر بن حسین، و دیگران. . . و دیگران. .

از این گذشته، مامون مى‏خواست پیشنهاد خلافت را زمینه‏ساز براى اجبار بر پذیرفتن ولیعهدى بنماید. چه همانگونه که در فصل «شرایط بیعت‏» گفتیم چیزى که هدفها و آرزوهاى وى را بر مى‏آورد قبول ولیعهدى از سوى امام بود نه خلافت.

پس به این نتیجه مى‏رسیم که مامون هرگز در پیشنهاد مقام خلافت جدى نبود ولى در پیشنهاد مقام ولیعهدى چرا.

پاسخ به سؤال دوم

سؤال این بود:

اگر امام پیشنهاد مامون را جدى تلقى کرده خلافت را مى‏پذیرفت، در آن صورت مامون چه موضعى اتخاذ مى‏کرد؟

ممکن است پاسخ اینگونه دهیم که مامون بخوبى خود را آماده مقابله با هر گونه رویداد از این نوع کرده بود، و اساسا مى‏دانست که براى امام غیر ممکن است که در آن شرایط پیشنهاد خلافت را بپذیرد، چه هرگز آمادگى براى این کار را نداشت و اگر هم تن به آن در مى‏داد عملى افتخار آمیز و غیر قابل توجیه بود.

امام مى‏دانست که اگر قرار باشد زمام خلافت را خود به دست‏بگیرد باید به عنوان رهبر راستین ملت، حکومت‏حق و عدل را بر پا کند، یعنى احکام خدا را مانند جدش پیامبر(ص) و پدرش على(ع) مو به مو به مرحله اجرا درآورد. ولى چه باید کرد که مردم توان پذیرفتن چنان حکومتى را نمى‏داشتند. درست است که به لحاظ احساسات همراه اهلبیت‏بودند، ولى هرگز تربیت صحیح اسلامى نیافته بودند تا بتوانند احکام الهى را به آسانى پذیرا شوند. ملتى که به زندگى در حکومت عباسى و پیش از آن به شیوه حکومت‏بنى امیه خو گرفته بودند، اجراى احکام خداوند امرى نا مانوس برایش به شمار مى‏رفت و از این رو به زودى سر به تمرد بر مى‏آورد.

مگر على(ع) نبود که مى‏خواست احکام خدا را بر مردمى اجرا کند که خودشان آنها را از زبان پیغمبر(ص) شنیده بودند، ولى به جاى حرف شنوى با آن همه تمرد و مشکل برخورد کرد؟ اکنون پس از گذشتن دهها سال و خو گرفتن مردم با کژى و انحراف و عجین شدن سنتهاى ناروا با روح و زندگى مردم، چگونه امام رضا(ع) مى‏توانست‏به پیروزى خود امیدوار باشد؟

همچنین، در جایى که ابو مسلم جان شصت هزار نفر را در زندانها گرفته بود و این قربانیان افزون بر صدها هزار قربانى دیگرش بود که در میدانهاى جنگ طعمه شمشیرهاى سپاهیانش گردیده بودند.

در جایى که شورش «ابوالسرایا» مامون را به تحمل هزینه و ضایعات دویست هزار سرباز مجبور ساخته بود. .

و در جایى که هر روز از هر گوشه‏اى علیه حکومتى که درست در مسیر شهوات مردم گام برمى‏داشت، ندایى به اعتراض برمى‏خاست.

در چنین شرایطى آیا امام مى‏توانست‏خود را مصون از تمرد هواپرستان - که بیشتر مردم بودند - و نیز کید دشمنان بداند. شکى نبود که تعداد این گروه افراد پیوسته رو به افزونى مى‏نهاد و در برابر امام به خاطر حکومت و روشى که با آن بیگانگى داشتند، صف آرایى مى‏کردند.

درست است که دلهاى مردم با امام رضا (ع) بود، ولى شمشیرهایشان بزودى علیه خود او از نیامها در مى‏آمد، درست همانگونه که با پدران وى اینچنین کردند. یعنى هر بار که حکومتى از نظر شهوات و خواهشهاى صرف مادى خوشایند مردم نبود چنین عکس العمل شومى در برابرش ابراز مى‏کردند.

حکومت امام رضا اگر مى‏خواست کارى اساسى انجام دهد باید ریشه انحراف و فساد را بخشکاند. و براى این منظور پیش از هر چیز باید دست غاصبان را از اموال مردم کوتاه کرده، زورگویان را بر جاى خودشان بنشاند. همچنین باید هر صاحب مقامى را که به ناحق بر مسندى نشسته بود، از جایگاهش پایین بکشد.

علاوه بر این، اگر مى‏خواست افراد را بر پستها و مقامهاى مملکتى بگمارد هر گونه عزل و نصبى را طبق مصالح امت اسلامى انجام مى‏داد و نه مصلحت‏شخص فرمانروایان یا قبیله‏ها. در آن صورت، طبیعى بود که قبایل بسیارى را بر ضد خود مى‏شورانید، چه رهبرانشان - چه عرب و چه فارس - نقش مهمى در پیروزى هر نهضتى بازى کرده تداوم و کامیابى هر حکومتى را نیز تضمین مى‏کردند.

بنابراین، اگر قرار بود امام در پاسدارى از دین خود ملاحظه کسى را نکند، و از سوى دیگر موقعیت‏خود را نیز در حکومت اینگونه ضعیف مى‏یافت و خلاصه نیرو و مدد کافى براى انجام مسؤولیتها براى خویشتن نمى‏دید، پس حکومتش چه زود با نخستین تندبادى که بر مى‏خاست، از هم فرو مى‏ریخت. مگر آنکه مى‏خواست نقش حاکم مطلق را بازى کند که براى سلطه و قدرت خویش هیچ قید و حدى را نشناسد.

اینها که گفتیم رویدادهاى احتمالى در زمانى بود که فرض مى‏کردیم امام رضا در آن شرایط خلافت را مى‏پذیرفت و مامون و دیگر عباسیان هم ساکت نشسته، نظاره‏گر اوضاع مى‏شدند. در حالى که این فرض حقیقت ندارد، چه آنان در برابر از دست دادن قدرت و حکومت، به شدیدترین عکس العملها دست مى‏یازیدند.

اکنون پاسخ دیگرى براى سؤال عنوان شده بیابیم. مامون در آن زمان همه قدرت را قبضه کرده بود و عملا همه گونه وسایل و امکانات را در اختیار داشت. حال اگر شیوه حکمرانى امام را رضایتبخش نمى‏دید، براحتى مى‏توانست‏حساب خود را تصفیه کند و وسایل سقوط امام را فراهم آورد. بنابراین، مى‏بینیم که امام بیش از دو راه نداشت: یا باید به مسؤولیت واقعى خود پایبند باشد و همه اقدامات لازم را در جهت اصلاحات ریشه‏اى در تمام سطوح انجام بدهد و مامون و دار و دسته‏اش را نیز همینگونه تصفیه کند. یا آنکه مسؤولیت فرمانروایى را تنها در حدود اجراى خواستهاى مامون بپذیرد، و در واقع این مامون و دار و دسته فاسدش باشند که حکمران حقیقى بشمار روند.

در صورت اول، امام خویشتن را در معرض نابودى قرار مى‏داد، چه نه مردم و نه مامون و افرادش هیچکدام تاب تحمل چنان نظامى را نداشتند و به همین بهانه کار امام را مى‏ساختند.

در صورت دوم، جریان امر بیشتر به زیان امام و علویان و تمام امت اسلامى تمام مى‏شد، چه اهداف و آمال مامون از طریق تمام وسایل ممکن اجرا مى‏شد.

علاوه بر اینها، اینکه مامون خلافت را به امام رضا(ع) عرضه مى‏داشت معنایش آن نبود که خود از هرگونه امتیازى چشم پوشیده بود، و دیگر هیچگونه سهمى در حکومت نمى‏طلبید. بلکه بر عکس براى خود مقام وزارت یا ولیعهدى امام را در نظر گرفته بود مامون مى‏خواست امام را بر مسند یک مقام ظاهرى و صورى بنشاند و خود در باطن تعزیه گردان صحنه‏ها باشد. در این صورت نه تنها ذره‏اى از قدرتش کاسته نمى‏شد که موقعیتى نیرومندتر هم مى‏یافت. مامون در زیرکى نابغه بود و نقشه تفویض لافت‏به امام به منظور رهانیدن مقام خود از هر گونه آسیب‏پذیرى، طرح شده بود. او مى‏خواست از علویان اعتراف بگیرد که حکومتش قانونى است و بزرگترین شخصیت در میان آنان را در این بازى و صحنه‏سازى وارد کرده بود.

******************************

**********************************************************

******************************

علل پذیرش ولایت عهد 

پس از آنکه امام تراژدى پیشنهاد خلافت را با توجه به جدى نبودن آن از سوى مامون، پشت‏سر نهاد، خود را در برابر صحنه‏بازى دیگرى یافت. آن اینکه مامون به رغم امتناع امام هرگز از پاى ننشست و این بار ولیعهدى خویشتن را به وى پیشنهاد کرد. در اینجا نیز امام مى‏دانست که منظور تامین هدفهاى شخصى مامون است، لذا دوباره امتناع ورزید، ولى اصرار و تهدیدهاى مامون چندان اوج گرفت که امام بناچار با پیشنهادش موافقت کرد.

دلایل امام براى پذیرفتن ولیعهدى

هنگامى امام رضا(ع) ولیعهدى مامون را پذیرفت که به این حقیقت پى برده بود که در صورت امتناع بهایى را که باید بپردازد تنها جان خودش نمى‏باشد، بلکه علویان و دوستدارانشان همه در معرض خطر واقع مى‏شوند. در حالى که اگر بر امام جایز بود که در آن شرایط، جان خویشتن را به خطر بیفکند، ولى در مورد دوستداران و شیعیان خود و یا سایر علویان هرگز به خود حق نمى‏داد که جان آنان را نیز به مخاطره دراندازد.

افزون بر این، بر امام لازم بود که جان خویشتن و شیعیان و هواخواهان را از گزندها برهاند. زیرا امت اسلامى بسیار به وجود آنان و آگاهى بخشیدنشان نیاز داشت. اینان باید باقى مى‏ماندند تا براى مردم چراغ راه و راهبر و مقتدا در حل مشکلات و هجوم شبهه‏ها باشند.

آرى، مردم به وجود امام و دستپروردگان وى نیاز بسیار داشتند، چه در آن زمان موج فکرى و فرهنگى بیگانه‏اى بر همه جا چیره شده بود و با خود ارمغان کفر و الحاد در قالب بحثهاى فلسفى و تردید نسبت‏به مبادى خداشناسى، مى‏آورد. بر امام لازم بود که بر جاى بماند و مسؤولیت‏خویش را در نجات امت‏به انجام برساند. و دیدیم که امام نیز - با وجود کوتاه بودن دوران زندگیش پس از ولیعهدى - چگونه عملا وارد این کارزار شد.

حال اگر او با رد قاطع و همیشگى ولیعهدى، هم خود و هم پیروانش را به دست نابودى مى‏سپرد این فداکارى کوچکترین تاثیرى در راه تلاش براى این هدف مهم در برنمى‏داشت.

علاوه بر این، نیل به مقام ولیعهدى یک اعتراف ضمنى از سوى عباسیان به شمار مى‏رفت دایر بر این مطلب که علویان نیز در حکومت‏سهم شایسته‏اى داشتند.

دیگر از دلایل قبول ولیعهدى از سوى امام آن بود که اهلبیت را مردم در صحنه سیاست‏حاضر بیابند و به دست فراموشیشان نسپارند، و نیز گمان نکنند که آنان همانگونه که شایع شده بود، فقط علما و فقهایى هستند که در عمل هرگز به کار ملت نمى‏آیند. شاید امام نیز خود به این نکته اشاره مى‏کرد هنگامى که «ابن عرفه‏» از وى پرسید:

- اى فرزند رسول خدا، به چه انگیزه‏اى وارد ماجراى ولیعهد شدى؟

امام پاسخ داد:

به همان انگیزه‏اى که جدم على(ع) را وادار به ورود در شورا نمود.

گذشته از همه اینها، امام در ایام ولیعهدى خویش چهره واقعى مامون را به همه شناساند و با افشا ساختن نیت و هدفهاى وى در کارهایى که انجام مى‏داد، هرگونه شبهه و تردیدى را از نظر مردم برداشت.

آیا امام خود رغبتى به این کار داشت؟

اینها که گفتیم هرگز دلیلى بر میل باطنى امام براى پذیرفتن ولیعهدى نمى‏باشد. بلکه همانگونه که حوادث بعدى اثبات کرد، او مى‏دانست که هرگز از دسیسه‏هاى مامون و دار و دسته‏اش در امان نخواهد بود و گذشته از جانش، مقامش نیز تا مرگ مامون پایدار نخواهد ماند. امام بخوبى درک مى‏کرد که مامون به هر وسیله‏اى که شده در مقام نابودى وى - جسمى یا معنوى - برخواهد آمد.

تازه اگر هم فرض مى‏شد که مامون هیچ نیت‏شومى در دل نداشت. با توجه به سن امام امید زیستنش تا پس از مرگ مامون بسیار ضعیف مى‏نمود. پس اینها هیچ کدام براى توجیه پذیرفتن ولیعهدى براى امام کافى نبود.

از همه اینها که بگذریم و فرض را بر این بگذاریم که امام امید به زنده ماندن تا پس از درگذشت مامون را نیز مى‏داشت، ولى برخوردش با عوامل ذى نفوذى که خشنود از شیوه حکمرانى وى نبودند، حتمى بود. همچنین توطئه‏هاى عباسیان و دار و دسته‏شان و بسیج همه نیروها و ناراضیان اهل دنیا بر ضد حکومت امام که اجراى احکام خدا به شیوه جدش پیامبر(ص) و على(ع) باید پیاده مى‏شد، امام را با همان مشکلات زیانبارى روبرو مى‏ساختند که برایتان در فصل گذشته شرح دادیم. در آنجا گفتیم که حتى مردم نیز حکومت‏حق و عدل امام(ع)را در آن شرایط نمى‏توانستند تحمل کنند.

فقط اتخاذ موضع منفى درست‏بودبا توجه به تمام آنچه که گفته شد در مى‏یابیم که براى امام(ع) طبیعى بود که اندیشه رسیدن به حکومت را از چنین راهى پر زیان و خطر از سر بدر کند، چه نه تنها هیچ یک از هدفهاى وى را به تحقق نمى‏رساند، بلکه بر عکس سبب نابودى علویان و پیروانشان همراه با هدفها و آمالشان نیز مى‏گردید.

بنابراین، اقدام مثبت در این جهت‏یک عمل افتخارآمیز و بى منطق قلمداد مى‏شد.

برنامه پیشگیرى امام‏اکنون که امام رضا(ع) در پذیرفتن ولیعهدى از خود اختیارى ندارد، و نه مى‏تواند این مقام را وسیله رسیدن به هدفهاى خویش قرار دهد، چه زیانهاى گرانبارى بر پیکر امت اسلامى وارد آمده دینشان هم به خطر مى‏افتد. . . و از سویى هم امام نمى‏تواند ساکت‏بنشیند و چهره موافق در برابر اقدامات دولتمردان نشان بدهد. . . . پس باید برنامه‏اى بریزد که در جهت‏خنثى کردن توطئه‏هاى مامون پیش برود.

اکنون در این باره سخن خواهیم راند.

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

انگیزه‏هاى مامون 

چشمداشت مامون از گرفتن بیعت‏براى ولایتعهدى امام رضا(ع) تامین هدفهایى بود که به اجمال ذیلا بیان مى‏گردد:

نخستین هدف

احساس ایمنى از خطرى که او را از سوى شخصیت امام رضا(ع) تهدید مى‏کرد. شخصیتى نادر که نوشته‏هاى علمیش در شرق و غرب نفوذ فراوان داشت و نزد خاص و عام - به اعتراف مامون - از همه محبوبتر بود. در صورت ولیعهدى، او دیگر نمى‏توانست مردم را به شورش یا هر گونه حرکت دیگرى بر ضد حکومت، دعوت کند.

هدف دوم

شخصیت امام باید تحت کنترل دقیق وى قرار گیرد، و از نزدیک هم از داخل و هم از خارج این کنترل بر او اعمال گردد، تا آنکه کم کم راه براى نابود ساختن وى به شیوه‏هاى مخصوصى هموار شود. مثلا همانگونه که گفتیم یکى از انگیزه‏هاى مامون در تزویج دخترش این بود که در زندگى داخلى امام مراقبى را بگمارد که هم مورد اطمینان او باشد و هم جلب اعتماد بنماید.

افزون بر این، چشمهاى دیگرى نیز از سوى مامون براى مراقبت امام رضا گماشته شده بودند که تمام حرکات و اعمال وى را گزارش مى‏کردند. یکى از آنها «هشام بن ابراهیم راشدى‏» بود که از نزدیکان امام به شمار رفته، کارهایش همه به دست وى انجام مى‏گرفت. ولى هنگامى که امام را به مرو بردند، هشام با ذوالرئاستین و مامون تماس گرفت و موقعیت ویژه خود را به آنان عرضه کرد. مامون نیز او را بعنوان دربان امام قرار داد. از آن پس تنها کسى مى‏توانست امام را ملاقات کند که هشام مى‏خواست. در نتیجه، دوستان امام کمتر به او دسترسى پیدا مى‏کردند. . . »

هدف سوم

مامون مى‏خواست امام چنان به او نزدیکى پیدا کند که براحتى بتواند او را از زندگى اجتماعى محروم ساخته، مردم را از او دور بگرداند. تا آنان تحت تاثیر نیروى شخصیت امام، علم، حکمت و درایتش قرار نگیرند.

از این مهمتر آنکه مامون مى‏خواست امام را از شیعیان و دوستانش نیز جدا سازد تا با قطع رابطه‏شان با او به پراکندگى افتند و دیگر نتوانند دستورهاى امام را دریافت نمایند.

هدف چهارم

همزمان با آنکه مامون مى‏خواست‏خود را در پناه وجود امام از خشم و انتقام مردم علیه بنى‏عباس مصون بدارد، همچنین مى‏خواست از احساسات مردم نسبت‏به اهلبیت - که پس از برافروختن شعله جنگ بین او و برادرش پیوسته رو به تزاید نهاده بود - نیز به نفع خویشتن و در راه مصالح حکومت عباسى، بهره‏بردارى کند.

به دیگر سخن، مامون از این بازى مى‏خواست پایگاهى نیرومند و گسترده و ملى براى خود کسب کند. او چنین مى‏پنداشت که به همان اندازه که شخصیت امام از تایید و نفوذ و نیرومندى برخوردار بود، حکومت وى نیز مى‏توانست‏با اتصال به او در میان مردم جا باز کند.

دکتر شیبى مى‏نویسد: «امام رضا پس از ولیعهد شدن دیگر تنها پیشواى شیعیان نبود، بلکه اهل سنت، زیدیه و دیگر فرقه‏هاى متخاصم شیعه، همه بر امامت و رهبرى وى اتفاق کردند».

هدف پنجم:

نظام حکومتى در آن ایام نیاز به شخصیتى داشت که عموم مردم را با خشنودى به سوى خود جلب کند. در برابر آن افراد کم لیاقت و چاپلوسى که بر سر خوان حکومت عباسى فقط به منظور طلب شهرت و طمع مال گرد آمده بودند و حال و مالشان بر همگان روشن بود، وجود چنان شخصیتى عظیم یک نیاز مبرم بود. بویژه آنکه به لحاظ منطق در برابر هجوم علماى سایر ادیان با شکست مواجه مى‏شدند. هنگام بروز ضعف و پراکندگى در دستگاه دولتى، متفکران سایر ادیان بر فعالیت‏خود بسى افزوده بودند.

بنابراین، حکومت در آن ایام به دانشمندان لایق و آزاداندیش نیاز داشت نه به یک مشت آدم چاپلوسى و خشک و تهى مغز. لذا مى‏بینیم که اصحاب حدیث متحجر را از خود مى‏راند، و بر عکس، معتزلیانى چون «بشر مریسى‏» و«ابوالهذیل علاف‏» را به خویشتن جذب مى‏کرد. با اینهمه، تنها شخصیت علمى که درباره برترى علمیش توام با تقوا و فضیلت، کسى تردید نداشت امام رضا(ع) بود. این را خود مامون نیز اعتراف کرده بود. بنابراین، حکومت‏به وى بیش از هر شخصیت دیگرى احساس نیاز مى‏کرد.

هدف ششم:

اوضاع پر آشوب آن زمان که آشوب و بلوا و شورشها از هر سو مردم را فرا گرفته بود، ایجاب مى‏کرد که ذهن آنان را به طرقى از حقیقت آنچه که در متن جامعه مى‏گذرد، منصرف گردانند. تا بدین وسیله و با توجه به رویدادهاى مهم مشکلات حکومت و ملت کمتر احساس شود.

هدف هفتم:

بنابر آنچه که گفته شد دیگر براى مامون طبیعى بود که مدعى شود - چنانکه در سند ولایتعهدى مدعى شده - که هدف از تمام کارها و اقداماتش چیزى غیر از خیر امت و مصالح مسلمانان نبوده. حتى در کشتن برادرش نمى‏خواسته فقط به ریاست و حکومت دست‏یابد، بلکه بیشتر هدفش تامین مصالح عمومى مسلمانان بوده است. دلیل بر این ادعا آن است که چون خیر ملت را در جدا ساختن خلافت از عباسیان و تسلیم آن به بزرگترین دشمن این خاندان یافت، هرگز درنگ نکرد و با طیب خاطر، به گفته خویش، این عمل را انجام داد. بدین وسیله، مامون کفاره گناه زشت‏خود را که قتل برادر بود و بر عباسیان هم بسیار گران تمام مى‏شد، پرداخت.

با این عمل رابطه امت را با خلافت استوار کرده اعتمادشان را در این راه جلب نمود، بگونه‏اى که دل و دیده مردم متوجه آن گردید. مردم بدین امر دل بسته بودند که دستگاه خلافت از آن پس با آنان و در خدمتشان خواهد بود.

در نتیجه، مامون با این شگرد توانسته بود براى هر اقدامى که در آینده ممکن بود انجام دهد، حمایت مردم را جلب کند هر چند که آن اقدام نامانوس و یا نا معقول جلوه نماید.

بهر حال، از آنچه که گفتیم دو نتیجه به بار مى‏آید:

نخست: پس از این اقدامات از سوى مامون، دیگر منطقى نمى‏نمود که اعراب به دلیل رفتار پدر یا برادر و یا سایر پیشینیانش باز هم از دست او عصبانى باشند. چه هر کس در گرو عملى است که خود انجام مى‏دهد نه دیگرى.

چگونه بر اعراب روا بود که مامون را مورد خشم خود قرار دهند و حال آنکه خلافت را به آنان یعنى به ریشه‏دارترین خانواده در میانشان برگرداند، و عملا نشان داد که جز صلاح و نیکى براى عرب و غیر عرب نمى‏خواهد.

از این رو، دیگر جاى شگفتى نبود اگر اعراب بیعت‏با امام رضا را با روحى سرشار از خشنودى پذیرفتند.

دوم: اما ایرانیان، بویژه اهالى خراسان و کسانى که شیعه علویان بودند، براى مامون ادامه یاریش را تضمین کردند چه او برایشان بزرگترین آرزوها را عملى ساخته و ثابت کرده بود نسبت‏به شخصى که محبوبترین انسانها نزد ایشان است، مهر مى‏ورزد و اینکه در نظر او فرقى میان عرب و عجم یا عباسى و غیر عباسى وجود ندارد. او فقط به مصالح امت مى‏اندیشد و بس.

هدف هشتم:

مامون مى‏خواست‏با انتخاب امام رضا به ولیعهدى خویش، شعله شورشهاى پى در پى علویان را که تمام ایالات و شهرها را فرا گرفته بود، فرو نشاند. براستى همینگونه هم شد، چون پس از انجام بیعت تقریبا دیگر هیچ قیامى صورت نگرفت، مگر قیام عبدالرحمن ابن احمد در یمن، و تازه انگیزه آن ظلم والیان آن منطقه بود که به مجرد دادن قول رسیدگى به خواستهایش، او نیز بر سرجاى خود نشست.

در اینجا چند نکته را هم باید افزود:

الف: موفقیت مامون تنها در فرو نشاندن این شورشها نبود، بلکه اعتماد بسیارى از رهبران و هواخواهانشان را نیز به سوى خود جلب کرد.

ب: به علاوه، بسیارى از این رهبران و پیروانشان با مامون بیعت هم کردند. اساسا بیشتر مسلمانان که تا آن زمان مخالف او بودند، از در اطاعت در آمدند. این خود بدون تردید یکى از بزرگترین آرزوهاى مامون بود.

ج: بیشتر قیامهایى که بر ضد مامون صورت مى‏گرفت، از سوى اولاد حسن بود، بویژه آنانى که آیین زیدیه را پذیرفته بودند. لذا او مى‏خواست که در برابر ایشان ایستادگى کرده، براى همیشه خود و آیینشان را به نابودى کشاند.

در آن زمان، مذهب زیدیه بسیار رواج پیدا کرده بود و هر روز نیز دامنه‏اش گسترده‏تر مى‏شد. شورشگران زیدى نفوذ فراوانى در میان مردم داشتند، بطوریکه حتى مهدى یک نفر زیدى را به نام یعقوب بن داود، به وزارت خود گماشته و تمام امور خلافتش را به دست وى داده بود.

مورخان این مطلب را به صراحت نوشته‏اند که اصحاب حدیث همگى همراه با ابراهیم بن عبدالله بن حسن قیام کرده و یا فتوا به همیاریش در این قیام داده بودند.

به هر حال، چیزى که براى مامون مهم بود تار و مار کردن زیدیه و درهم شکستن شوکت و ارجشان، از طریق اخذ بیعت‏با امام رضا(ع) بود. او حتى با دادن لقب «رضا» به امام قصد خلع شعار از آنان را کرده بود که پیوسته از آغاز دعوت و قیام خویش فریاد بر آورده، مى‏گفتند: «رضا و خشنودى خاندان محمد» . در برابر این شعار، مامون به امام لقب رضا را داد تا به همه بفهماند که اکنون رضاى خاندان محمد به دست وى تحقق یافته و ازین پس دیگر هر گونه دعوتى در این زمینه خالى از محتواست. بدینوسیله بود که مامون ضربه بزرگى به زیدیه فرود آورد.

هدف نهم:

پذیرفتن ولیعهدى از سوى امام رضا(ع) پیروزى دیگرى هم براى مامون به ارمغان آورد. آن اینکه بدینوسیله توانست از سوى علویان اعتراف بگیرد که حکومت عباسیان از مشروعیت‏برخوردار است. این موضوع را مامون نیز خود به صراحت گفته بود: «ما او را ولیعهد خود قرار دادیم تا. . . ملک و خلافت را براى ما اعتراف کند. . . ».

جنبه منفى این اعتراف از نظر مامون آن بود که امام رضا(ع) با پذیرفتن این مقام اقرار مى‏کرد که خلافت هرگز به تنهایى براى او نیست و نه براى علویان بدون مشارکت دیگران. بنابراین، مامون دیگر خوب مى‏توانست‏با همان سلاحى که علویان در دست داشتند، با خودشان مبارزه کند. از آن پس دیگر دشوار بود که کسى دعوت به یک شورش را علیه حکومتى که اینگونه به مشروعیتش اعتراف شده بود، اجابت کنند.

تازه مامون به نحوى برداشت کرده بود که از این اعتراف منحصر بودن حکومت‏براى عباسیان را نتیجه بگیرد و براى علویان هرگز بهره‏اى نبود. ولیعهدى امام رضا(ع) فقط جنبه لطف و گشاده‏دستى داشت و به انگیزه ایجاد پیوند میان خاندان عباسى و علوى صورت مى‏گرفت. هدف آن بود که زنگار کدورتها از دل مردم بخاطر آنچه که از سوى رشید و اسلافش بر سر ایشان آمده بود، زدوده شود.

لازم به تذکر است که گرفتن اینگونه اعتراف از امام رضا(ع) بمراتب زیانبارتر و خطرناکتر بود بر جان علویان تا شیوه‏هاى کشتار و غارت و تبعیدى که امویان علیه این خاندان در پیش گرفته بودند.

هدف دهم:

مامون، به گمان خود، از امام رضا قانونى بودن اقدامات خود را در مدت ولایتعهدى، بطور ضمنى تایید گرفت، و همان تصویرى را که خود مى‏خواست از حکومت و حاکم در برابر دیدگان مردم قرار داد. وى در تمام محافل تاکید مى‏کرد که فقط حاکم اوست و اقداماتش نیز چنین و چنان است. دیگر کسى حق نداشت آرزوى حکمران دیگرى بکند حتى اگر به خاندان پیغمبر تعلق مى‏داشت.

بنابراین، سکوت امام در برابر اعمال هیات حاکمه در ایام ولایتعهدى، بعنوان رضایت و تایید وى تلقى مى‏شد. در آن صورت، مردم براحتى مى‏توانستند هیت‏حکومت‏خود امام یا هر علوى دیگرى که ممکن بود روزى بر سر کار آید، پیش خود مجسم کنند. حال اگر قرار است که شکل و محتوا و اساس یکى باشد و فقط در نام و عنوان اختلافى رخ دهد، مردم چرا خود را به زحمت انداخته دنبال چیزى که وجود خارجى ندارد، یعنى حکومتى برتر و حکمرانانى دادگسترتر، بگردند.

هدف یازدهم:

پس از دستیابى به تمام هدفهایى که مامون از ولیعهدى امام رضا(ع) منظور کرده بود، نوبت‏به اجراى بخش دوم برنامه جهنمیش فرا مى‏رسید. آن اینکه آرام آرام و بى آنکه شبهه‏اى برانگیزد به نابود ساختن علویان از طریق نابودى بزرگترین شخصیت ایشان، اقدام کند. او باید این کار را بکند تا براى همیشه از منشا خطر و تهدید علیه حکومتش، رهایى یابد.

مامون تصمیم گرفت که نظر مردم را از علویان برگرداند و حس اعتماد و مهرشان را از آنان بزداید، ولى البته به گونه‏اى که احساساتشان را هم جریحه‏دار نکرده باشد.

اجراى این هدف از آنجا شروع شد که مامون کوشید تا امام رضا(ع) را از موقعیت اجتماعى که داشت، ساقط گرداند. کم کم کارى کند که به مردم بفهماند او شایستگى براى جانشینى وى را ندارد. این موضوع را مامون نزد حمید بن مهران و گروهى از عباسیان به صراحت‏بازگو کرد.

مامون گمان مى‏کرد که اگر امام رضا را ولیعهد خویش گرداند، همین رویداد به تنهایى کافى خواهد بود تا موقعیت اجتماعى امام در هم بشکند و ارجش پیش مردم فرو بیفتد. زیرا مردم هر چند به زبان نگویند، ولى عملا این بینش را پیدا مى‏کنند که امام با پذیرفتن مقام ولیعهدى ثابت کرده که اهل دنیاست. مامون مى‏پنداشت که اگر ولیعهدى را به امام بقبولاند، به شهرت امام لطمه وارد آورده و حس اطمینان مردم را نسبت‏به وى جریحه‏دار ساخته است، چه تفاوت سنى میان آن دو نیز بسیار بود، یعنى امام بیست و دو سال از مامون بزرگتر بود و چون قبول ولایتعهدى را چنان سنى غیر طبیعى مى‏نمود، لذا مردم آن را حمل بر حب مقام و دنیا پرستى امام رضا(ع) مى‏کردند.

امام رضا(ع) نیز خود این نقشه مامون را دریافته بود که در جایى مى‏گفت: «. . . مى‏خواهد مردم بگویند: على بن موسى از دنیا رو برگردان نیست. . . مگر نمى‏بینید چگونه به طمع خلافت، ولایت عهد را پذیرفته است؟!. . . ».

 

انگیزه‏هاى مامون ( 2 )

 

گفته شده است‏سبب این امر آن بود که رشید براى پسرش محمد امین بن زبیده و سپس براى برادرش مامون و بعد از آن دو، براى برادرشان قاسم موتمن بیعت گرفته و کار عزل و ابقاى قاسم را به دست مامون سپرده بود. رشید همین مطلب را در صحیفه‏اى نوشته آن را در جوف گذارد. وى سپس کشور را میان امین و مامون تقسیم کرد. شرق کشور را به مامون سپرد و به او امر کرد که در مرو سکنى گزیند و غرب کشور را به امین داد و وى را به سکونت در بغداد امر کرد. مامون در زمان حیات پدرش در مرو به سر مى‏برد. سپس امین پس از مرگ پدرش هارون در خراسان، مامون را از ولایت عهدى خلع و با پسر کوچکش بیعت کرد. پس میان آن دو جنگ درگرفت. وقتى کار بر مامون تنگ شد، نذر کرد که چنانچه خداوند وى را بر امین چیره گرداند خلافت را در فاضل‏ترین فرد از خاندان ابو طالب قرار دهد. پس از چندى هنگامى که مامون، برادرش امین را کشت و سلطنت را به خود اختصاص داد و حکمش در شرق و غرب کشورش روان گردید، نامه‏اى به رضا (ع) نگاشت و او را به خراسان دعوت کرد تا به نذرش وفا کند. صدوق در عیون اخبار الرضا همین وجه را برگزیده است. وى به سند خود از ریان بن صلت روایت کرده است که گفت: مردم بسیارى از امیران و عامه با حضرت رضا (ع) بیعت کردند. عده‏اى هم که از بیعت‏با رضا (ع) ناخشنود بودند بالاخره با وى بیعت کردند و مى‏گفتند: این از نقشه فضل بن سهل است. مامون کسى را به سوى من فرستاد. چون به نزدش رفتم گفت: شنیده‏ام برخى مى‏گویند بیعت رضا (ع) از نقشه فضل بن سهل است؟گفتم: آرى. گفت: واى بر تو اى ریان!آیا کسى گستاخى آن دارد که به نزد خلیفه‏اى که مردم به اطاعت وى درآمده‏اند، بیاید و به او بگوید خلافتت را به دیگرى واگذار. آیا این عقلانى است؟ گفتم: به خدا نه. گفت: اینک من علت این کار را براى تو مى‏گویم. ماجرا چنین بود که وقتى محمد برادرم نامه‏اى به من نوشت و مرا امر کرد که نزد او بروم و من از این کار سر باز زدم على بن موسى بن ماهان را روانه کرد و به وى دستور داد مرا زنجیر کند و طوق بر گردنم افکند. من نیز هرثمه بن اعین را به سجستان و کرمان فرستادم. ولى او شکست‏خورد و صاحب سریر خروج کرد و بر ناحیه خراسان چیره شد. تمام این وقایع در یک هفته براى من رخ داد. دیگر نیرویى نداشتم و مالى نیز، تا با آن خود را تقویت کنم.

امیران و مردان جنگاورم را سست و بیم زده مى‏دیدم. خواستم به پادشاه کابل پناهنده شوم اما با خود گفتم: این پادشاه کافر است و محمد به او اموال فراوان مى‏دهد و او نیز مرا به وى تسلیم مى‏کند. پس هیچ راهى بهتر از این نیافتم که از گناهانم به سوى خدا توبه کنم و در این امور از وى یارى بجویم و به حضرتش عز و جل پناهنده شوم. پس دستور دادم اتاقى مهیا و آن را نظافت کنند. غسلى کردم و دو جامه سپید پوشیدم و چهار رکعت نماز گزاردم و خدا را خواندم و به او پناهنده شدم و با نیتى راست‏با او عهد بستم که اگر خداوند کار خلافت را براى من راست گرداند و مرا بر دشمنم چیره کند خلافت را در جایگاهى که خداوند بدان دستور داده مى‏نهم. پس از این، کار من بالا گرفت، آن طورى که بر محمد پیروز شدم و خداوند خلافت را براى من راست گردانید. پس دوست داشتم به پیمانى که با خدا بسته بودم وفا کنم. از این رو هیچ کس را سزاوارتر از ابو الحسن رضا بدین کار ندیدم. لذا خلافت را به آن حضرت واگذار کردم، ولى او آن را نمى‏پذیرفت مگر بنابر آنچه که خود مى‏دانى. انگیزه من در گرفتن بیعت‏براى رضا (ع) این بود.

در حدیث ابو الفرج اصفهانى و شیخ مفید خواهد آمد که: چون حسن بن سهل احتمال بیرون آمدن خلافت را از چنگ اهلش در نظر وى مهم جلوه داد و بازتابهاى این کار را به او گوشزد کرد، مامون پاسخ داد: من با خدا پیمان بسته‏ام که اگر بر برادرم امین غلبه کردم، خلافت را به برترین کس از خاندان ابو طالب بسپارم و من کسى را بر روى زمین برتر از این مرد نمى‏دانم.

برخى دیگر گفته‏اند مامون از آن جهت‏با امام رضا (ع) بیعت کرد که هر چه در بنى هاشم نگریست کسى را برتر و سزاوارتر از آن حضرت به خلافت پیدا نکرد. این وجه با وجهى که پیش از این نقل شد منافاتى ندارد. یافعى در مرآة الجنان مى‏گوید: لت‏خواسته شدن امام رضا (ع) توسط مامون به خراسان و قرار دادن او به عنوان ولى عهد آن بود که مامون زمانى که در مرو (یکى از شهرهاى خراسان) بود، فرزندان عباس را از زن و مرد به محضر خود فرا خواند. شمار همه آنان از بزرگ و کوچک سى و سه هزار تن بود. همچنین وى على (امام رضا (ع) )را طلبید و او را در بهترین منزل فرود آورد. یاران و نزدیکان خاص خویش را جمع کرد و به آنان گفت که در فرزندان عباس و فرزندان على بن ابى طالب تامل کرده اما هیچ یک از آنان را در آن هنگام برتر و سزاوارتر از رضا ندیده است. سپس با آن حضرت بیعت کرد.

طبرى در تاریخ خود گوید: نامه‏اى از حسن بن سهل به بغداد رسید که در آن نوشته شده بود: امیر مؤمنان، مامون، على بن موسى بن جعفر بن محمد را پس از خود ولیعهد خویش گردانیده است. انگیزه این تصمیم آن بود که وى در فرزندان عباس و فرزندان على بن ابى طالب نگریست اما هیچ کس را برتر و پارساتر و داناتر از وى ندید.

صدوق در عیون اخبار الرضا از بیهقى از صولى از عبید الله بن عبد الله بن طاهر روایت کرده است که گفت: فضل بن سهل به مامون پیشنهاد کرد که با صله رحم به توسط بیعت‏با على بن موسى به خداوند عزوجل و رسولش تقرب جوید. تا بدین وسیله آنچه در زمان خلافت هارون رشید در حق این خاندان روا شده بود پاک شود. مامون نیز توانست‏با این پیشنهاد مخالفت کند. . . او دوست نمى‏داشت که پس از خود امام رضا (ع) خلیفه شود صولى گوید: آنچه عبید الله نقل کرده از چند جهت در نظر من درست است. از جمله آن که: عون بن محمد از محمد بن ابو سهل نوبختى یا از برادرش برایم روایت کرد که گفت: چون مامون بر ولى عهد قرار دادن رضا (ع) مصمم شد گفتم: به خدا سوگند از آنچه در ذهن مامون مى‏گذرد آگاه خواهم شد که آیا او واقعا خواستار اتمام خلافت‏بر رضاست‏یا آن که این کار او تصنعى است. پس نامه‏اى نوشتم و آن را به ست‏یکى از خدمتگزارانى که میان من و مامون اسرار محرمانه رد و بدل مى‏کرد، دادم. در آن نامه چنین نوشتم:

«ذو الریاستین بر عقد ولایت عهدى مصمم است و این برج هم برج سرطان است و در آن مشترى است. و سرطان اگر چه در آن مشترى هم برآمده ولى برجى منقلب است و کارى که در این برج بر آن عزم شود تمام نگردد. با این وجود، مریخ در برج میزان در بیت العاقبة است و این خود بر نحوست آنچه بر آن عزم شده، دلالت مى‏کند. من امیر مؤمنان را از این کار آگاه کردم تا اگر از طریق کس دیگرى بر این ماجرا پى برد، بر من سخت نگیرد. » پس مامون در جواب من چنین نوشت:

« چون پاسخ مرا خواندى آن را به همراه آن خدمتگزار بازگردان. و واى بر تو اگر از چیزى که به من گفتى، دیگرى آگاه شود. و واى بر تو اگر ذو الریاستین از تصمیم خود منصرف گردد، زیرا اگر او چنین کند، گناهش متوجه توست و من مى‏دانم که تو سبب این کار بوده‏اى. » پس دنیا بر من تنگ آمد و آرزو مى‏کردم که اى کاش نامه‏اى براى مامون نمى‏نوشتم. پس از مدتى با خبر شدم که فضل بن سهل از این امر (نحوست وقت) آگاهى یافته و از تصمیم خود منصرف شده است. زیرا او نیز از علم نجوم به خوبى مطلع بود. پس به خدا سوگند بر جان خود از او ترسیدم و به سوى او رهسپار گشتم و به وى گفتم: آیا در آسمان ستاره‏اى مبارک‏تر از مشترى مى‏شناسى؟ گفت: خیر. پرسیدم: آیا در میان ستارگان، اخترى از مشترى در حالت طلوعش، مبارک‏تر مى‏شناسى؟گفت: خیر. گفتم: پس بر آنچه عزم کرده‏اى بشتاب که فلک در یکى از مبارک‏ترین حالات خود است. فضل نیز عزم خود را سامان داد. من تا هنگامى که عقد ولایت عهدى رضا بسته شد، از ترس مامون خود را از مردم این دنیا نمى‏دانستم.

حاصل خبر آن که فضل نوبختى، که از منجمان بود، خواست از آنچه در ذهن مامون مى‏گذرد مطلع گردد. پس نامه‏اى به او نگاشت مبنى بر آن که عقد بیعت‏براى امام رضا در این هنگام صورت نمى‏پذیرد و این موقع بر نحوست کارى که قصد انجام آن را دارند، دلالت مى‏کند. پس اگر باطن مامون مانند ظاهرش باشد عقد بیعت را در آن موقعیت وا مى‏گذارد و آن را به وقت مناسب دیگرى موکول مى‏کند. پس مامون پاسخ نامه او را نوشت و به وى هشدار داد که مبادا ذو الریاستین از عزم خود در گرفتن یعت‏براى رضا در آن هنگام از سال بازگردد و چنانچه ذو الریاستین از تصمیم خود منصرف شود، مامون مى‏داند که منشا انصراف وى نوبختى بوده است. از طرفى مامون به نوبختى امر کرد که نامه را به سوى او بازگرداند تا مبادا کس دیگرى بر مضمون آن آگاهى یابد. سپس نوبختى خبردار مى‏شود که فضل بن سهل خود متوجه نامبارکى وقت‏براى عقد بیعت‏شده است. زیرا او نیز از نجوم بهره‏اى داشت. نوبختى مى‏ترسد که انصراف فضل بن سهل از تصمیمش به وى نسبت داده شود و موجب گردد که مامون او را بکشد پس سوار شده به نزد فضل مى‏رود و از طریق نجوم او را قانع مى‏کند که وقت‏براى چنین کارى مناسب و مبارک است و از آنجا که نوبختى از فضل بن سهل در نجوم استادتر بوده، کار را بر فضل مشتبه مى‏کند و وى را بر انجام و اجراى تصمیمش قانع مى‏سازد.

برخى نیز علت این امر را چنین ذکر کرده‏اند که فضل بن سهل این پیشنهاد را به مامون ارائه کرد و او نیز از راى او تبعیت نمود، صدوق در این باره در عیون اخبار الرضا گوید: عده‏اى گویند فضل بن سهل به مامون پیشنهاد داد که على بن موسى الرضا را ولى عهد خود قرار دهد. از جمله کسانى که این مطلب را گفته‏اند ابو على حسین بن احمد سلامى است که در کتابى که درباره اخبار خراسان تالیف کرده، مى‏نویسد: فضل بن سهل ذو الریاستین، وزیر مامون و گرداننده کارهاى او بود. وى در ابتدا کیش مجوس داشت و بعدا بر دست‏یحیى بن خالد برمکى اسلام آورد و با او مصاحبت داشت. همچنین برخى گفته‏اند. بلکه سهل پدر فضل بر دست مهدى اسلام اختیار کرد و یحیى بن خالد برمکى، فضل را براى خدمت‏به مامون انتخاب کرد و به مامون نزدیکش ساخت. پس از مدتى فضل بر یحیى برترى یافت و خود همه امور را بر عهده گرفت. از این جهت‏به وى ذو الریاستین مى‏گفتند که هم وزارت داشت و هم فرمانده سپاه بود. پس یک روز که مامون در پى تعیین جانشین از میان معاشرانش بود فضل به او گفت: کار من در آنچه انجام داده‏ام کجا و کار ابو مسلم در آنچه انجام داد کجا؟مامون گفت: ابو مسلم خلافت را از قبیله‏اى به قبیله‏اى دیگر انتقال مى‏داد و تو از برادرى به برادر دیگر و بین این دو تفاوت همان است که خود مى‏دانى. فضل گفت: من نیز آن را از قبیله‏اى به قبیله‏اى دیگر انتقال مى‏دهم. سپس به مامون پیشنهاد کرد که على بن موسى الرضا را ولى عهد خود قرار دهد. پس مامون با آن حضرت بیعت کرد و بیعت‏برادرش موتمن را لغو کرد. چون این خبر به گوش بنى عباس در بغداد رسید ناخشنود شدند و ابراهیم بن مهدى را به خلافت‏برگزیدند و با وى بیعت کردند. چون مامون از این امر آگاه شد دانست که فضل بن سهل خطا کرده و او را به امرى ناصواب واداشته است. پس از مرو به قصد عراق خارج شد و بر فضل بن سهل حیله کرد تا او را کشت و نیز على بن موسى را در بیماریى که به وى عارض شده بود، مسموم ساخت تا او نیز بمرد. سپس صدوق بعد از ذکر این مطلب مى‏نویسد: این حکایتى بود که ابو على حسین بن احمد سلامى در کتاب خود آورده است. اما قول صحیح آن است که مامون به خاطر نذرى که ذکر آن گذشت، آن حضرت را به ولى عهدى خود برگزید و فضل بن سهل پیوسته با امام رضا (ع) دشمنى مى‏کرد و به او کینه مى‏ورزید و از ولایت عهدى آن حضرت ناخشنود بود زیرا او نیز از دست پروردگان آل برمک بود.

******************************

**********************************************************

******************************

مسیر راه 

یکى از دستورهاى مامون براى آوردن امام به «مرو» آن بود که «رجاء بن ابى‏ضحاک‏» را مامور کرده بود تا خط سیر او را بصره، اهواز و فارس قرار بدهد و هرگز از راه کوفه، جبل و قم، امام را نیاورد.

علت این دستور هم واضح بود. زیرا اهل کوفه و قم شیعه بودند و در مهرورزى نسبت‏به علویان و اهلبیت معروف بودند، بویژه کوفه که از حساسیت ویژه‏اى در قلمرو حکومتى برخوردار بود.

مامون نمى‏خواست امام(ع) با عبور از این شهرها بیشتر آنان را تحت تاثیر قرار دهد و بر شیفتگیشان بیش از پیش بیفزاید.

بر عکس، مردم بصره شدیدا هواخواه عثمان بودند و عباسیان نیز در این شهر از موقعیت‏بسیار خوبى برخوردار بودند. همین اهل بصره بودند که خانه‏هایشان به دست زیدالنار، فرزند امام کاظم(ع)، طعمه آتش گردید.

طبرى مى‏نویسد: در این سال، یعنى سال 200 هجرى، مامون فردى را به نام رجاء بن ابو ضحاک، عموى فضل بن سهل و فرناس خادم را براى آوردن على بن موسى بن جعفر بن محمد و محمد بن جعفر روانه کرد. محمد بن جعفر در مکه بر مامون شورید و خود را امیر مؤمنان خواند. آنگاه خود را به دست جلودى سپرد و جلودى با او به عراق آمد و وى را تسلیم حسن بن سهل کرد. حسن نیز وى را به همراه رجاء بن ابو ضحاک به نزد مامون در مرو گسیل داشت. طبرى نیز این مطلب را نوشته است. رجاء، امام رضا (ع) را از مدینه و محمد بن جعفر را از عراق آورد.

صدوق در عیون اخبار الرضا به سند خود از رجاء بن ابو ضحاک نقل کرده است که گفت: مامون مرا مامور آوردن على بن موسى الرضا از مدینه کرد. و به من دستور داد که وى را از راه بصره و اهواز و فارس بیاورم نه از راه قم. و نیز فرمان داد که شبانه روز از وى محافظت کنم تا او را نزد مامون ببرم. بنابراین من از مدینه تا مرو، همراه على بن موسى بودم.

ابو الفرج و شیخ مفید گفته‏اند: مامورى که آن حضرت و محمد بن جعفر را از مدینه آورد جلودى بود که عیسى بن یزید نام داشت. اما این سخن به دور از واقعیت است زیرا جلودى از امیران رشید و دشمن رضا (ع) بود. بنابراین مامون او را براى آوردن رضا (ع) گسیل نکرده بود. ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبیین، پس از آن گفته است: مامون، امام رضا (ع) را به حیله مسموم ساخت و آن حضرت در اثر سم جان داد گوید: «در این باره گفته شده است‏»قسمتى از این خبر را على بن حسین بن على بن حمزه از عمویش محمد بن على بن حمزه علوى و قسمتى دیگر را احمد بن محمد بن سعید از یحیى بن حسن علوى برایم باز گفته‏اند. و من اخبار ایشان را جمع کرده‏ام.

نگارنده: شیخ مفید در ارشاد پاره‏اى از این خبر را به همان نحوى که ابو الفرج آورده، نقل کرده است اما بدون ذکر سند. و بر آن خبر نیز مطالبى افزوده است. ظاهرا آنچه این دو در آن اتفاق نظر دارند، مفید از مقاتل نقل کرده است چون نسخه‏اى از این کتاب به خط ابو الفرج در نزد مفید موجود بوده و وى در جاى دیگرى از کتاب ارشاد بدین تصریح کرده است. بنابراین ما قسمتى را که این دو در آن متفق هستند نقل مى‏کنیم و در جایى که بیانات آنان با یکدیگر متفاوت است، خاصة از وى نقل مى‏کنیم. این دو نوشته‏اند: مامون به نزد گروهى از خاندان ابو طالب فرستاد و ایشان را که على بن موسى الرضا علیهما السلام نیز در بین آنان بود از مدینه به سوى خود حرکت داد. و دستور داد آنها آنان را از راه بصره بیاورند. کسى که مامور آوردن ایشان بود به جلودى شهرت داشت. ابو الفرج گوید: او از مردم خراسان بود.

کلینى روایت کرده است که مامون به امام رضا (ع) نوشت راه جبل (کرمانشاه) و قم را در پیش نگیر بلکه از راه بصره و اهواز و فارس بیا و در روایت صدوق است که مامون به امام رضا (ع) نوشت: از راه کوفه و قم حرکت مکن پس امام از راه بصره و اهواز و فارس آمد.

مامون آن حضرت را از آمدن از راه کوفه و قم بدین خاطر منع کرده بود که ى‏دانست‏شمار شیعیان در آنجاها بسیار است و بیم داشت که مردم این دو شهر به سوى آن حضرت آیند و به گردش جمع شوند. و از آن حضرت خواست که از راه بصره و اهواز و فارس، یعنى شیراز، و حدود آن شهر عازم خراسان شود. زیرا کسى که از عراق به خراسان مى‏رود دو راه در پیش رو دارد یکى راه بصره، اهواز و فارس و دیگرى راه بلاد جبل یعنى کرمانشاه، همدان و قم.

حاکم در تاریخ نیشابور مى‏نویسد: مامون، امام رضا را از مدینه به بصره سپس به اهواز سپس به فارس و از آنجا به نیشابور و بالاخره به مرو آورد و چنان شد که شد.

شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا به سند خود از محول سجستانى نقل کرده است که گفت: چون پیک براى حرکت دادن امام رضا (ع) به خراسان، وارد مدینه شد من در آن شهر بودم. پس امام رضا (ع) به مسجد رسول الله آمد تا با آن حضرت خداحافظى کند. در هر بار آن حضرت به سوى قبر بازمى‏گشت و صدایش به گریه بلند مى‏شد. به آن حضرت نزدیک شدم و بر او سلام گفتم. او نیز سلامم را پاسخ گفت. به وى تبریک گفتم. وى فرمود: مرا رها کن. من از جوار جدم صلى الله علیه و آله و سلم بیرون مى‏شوم و در غربت مى‏میرم.

حمیرى در دلایل از امیة بن على نقل کرده است که گفت: با ابو الحسن (ع)در سالى که به حج رفته بود، در مکه بودم سپس آن حضرت به خراسان رفت در حالى که ابو جعفر (ع) نیز آن حضرت را همراهى مى‏کرد. ابو الحسن (ع) با خانه خدا وداع گفت و چون طوافش را به پایان رساند به سوى مقام رفت و در آنجا نماز گزارد. ابو جعفر بر گردن موفق سوار بود و طواف مى‏کرد. سپس ابو جعفر (ع) به سوى سنگ رفت و در آنجا مدت درازى نشست. موفق به او گفت: فدایت گردم برخیز. ابو جعفر (ع) فرمود: نمى‏خواهم هرگز از اینجا جدا شوم مگر آن که خدا خواهد. در چهره‏اش آثار غم و اندوه هویدا بود. موفق به نزد ابو الحسن (ع) رفت و گفت: فدایت گردم ابو جعفر (ع) در حجر نشسته و قصد برخاستن ندارد. آنگاه ابو الحسن (ع) برخاست و پیش ابو جعفر رفت و به او فرمود: عزیزم برخیز. ابو جعفر پاسخ داد: نمى‏خواهم از اینجا جدا شوم. امام فرمود: آرى عزیزم. سپس گفت: چگونه برخیزم که تو چنان با خانه خدا وداع گفتى که دیگر به سوى آن بازنمى‏گردى. امام رضا (ع) فرمود: برخیز عزیزم. ابو جعفر نیز برخاست.

******************************

**********************************************************

******************************

امام در نیشابور 

این ماجرا را تقریبا تمام کتابهایى که به احوال امام رضا(ع) و جریانهاى خط سیرش به «مرو» پرداخته‏اند، نقل کرده‏اند. هنگام ورود به نیشابور دو حافظ قرآن به نامهاى «ابوزرعه رازى‏» و «محمد بن اسلم طوسى‏» همراه با تعداد بیشمارى از دانشجویان سر راهش را گرفتند تا چشمشان به جمال رویش روشنى گیرد. مردم بسیارى به استقبال آمده بودند، برخى فریاد مى‏زدند، برخى دیگر از خوشحالى جامه خود را بر تن مى‏دریدند، عده‏اى روى زمین در مى‏غلتیدند، عده‏اى هم سم استر امام را در آغوش مى‏کشیدند و بالاخره جمعى نیز گردنها را به سوى سایبان محملش کشیده، هر کس به نحوى احساسات خود را ابراز مى‏کرد. روز به نیمه رسید و از چشمان مردم همچنان سیل اشک سرازیر بود. بالاخره چند تن از راهنمایان فریاد برآوردند که: «اى مردم، همه سکوت اختیار کرده گوش فرا دهید. پیغمبر اسلام(ص) را با ازدحام بر گرد فرزندش آزار مدهید. . . »

در آن هنگام امام(ع) حدیثى را با ذکر سلسله سند طلائیش که مشهور است، براى مردم چنین بازگو کرد:

خدا مى‏فرماید: «کلمه توحید یعنى لا اله الا الله دژ من است، هر کس وارد این دژ شود، از عذاب ایمن است‏».

امام این را بگفت و مرکبش از جا حرکت کرد، آنگاه دوباره سر از سایبان مرکب بیرون آورده افزود: «اما با رعایت‏شروط آن که من خود از جمله شروط آن هستم‏».

در آن روز تعدادى بالغ بر بیست هزار نفر قلم و دوات به دست داشتند که حدیث امام را مى‏نوشتند. آرى، و بدینگونه مورخان رویداد معروف نیشابور را یادداشت کرده‏اند.

سند ولایتعهدى که مامون آن را به خط خویش نوشته، ضمن تعبیرهایى بازگو کننده موقعیت و سجایا در شخصیت امام است. مثلا مامون چنین مى‏نویسد: «. . . چون او بدید فضیلت درخشانش، واکنش چشمگیرش، پارسایى برجسته‏اش، زهد سره‏اش، کناره‏گیریش از دنیا، و خلاصه خویشتن‏داریش از مردم را و بر وى (مامون) ثابت گردید اخبارى که پیوسته درباره او با هماهنگى مضمون شنیده مى‏شد، زبانهایى که بر او اتفاق سخن داشتند، و چون در او فضیلت را به حد عالى، زنده و کامل یافت. . . »

و به نوشته النجوم الزاهره، امام رضا «سرور بنى هاشم و گرانقدرترین آنها در زمان خود بود. مامون او را بسیار گرامى مى‏داشت، در برابرش بسى کرنش مى‏کرد. . . »

شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا روایت کرده است: چون رضا (ع) به نیشابور وارد شد در محله‏اى به نام قزوینى (غزینى) فرود آمد. در این محله، حمامى بود که امروز به حمام رضا معروف است. در آنجا چشمه کم آبى وجود داشت. امام بر آن کسى را گماشت تا آب چشمه را بیرون آورد تا آنجا که آب بسیار فزونى گرفت و از بیرون کوچه حوضى ایجاد کرد که چند پل مى‏خورد تا آن حوض، آب از آن فرود مى‏آمد سپس امام رضا (ع) به این چشمه وارد شد و در آن غسل کرد و سپس از آن بیرون آمد و در کنار محل آن نماز گزارد مردم نیز متناوبا در این حوض وارد مى‏شدند و در آن غسل مى‏کردند و براى تبرک از آب آن مى‏نوشیدند و در کنار محل آن چشمه نماز مى‏گزاردند و حاجات خود را از خداوند عز و جل طلب مى‏کردند. این چشمه معروف به‏«چشمه کهلان‏»است که امروز نیز مقصود نظر مردمان مى‏باشد.

حدیث‏سلسلة الذهب

در کتاب فصول المهمة نوشته ابن صباغ مالکى آمده است که مولى السعید امام الدنیا عماد الدین محمد بن ابو سعید بن عبد الکریم وازن گفته است در محرم سال 596 مؤلف تاریخ نیشابور در کتابش نوشته است: چون على بن موسى الرضا (ع)در همان سفرى که به فضیلت‏شهادت نایل آمد، به نیشابور قدم نهاد در هودجى پوشیده و بر استرى سیاه و سفید نشسته بود. شور و غوغا در نیشابور برپا شد. پس دو پیشواى حافظ احادیث نبوى و رنج‏برندگان بر حفظ سنت محمدى، ابو زرعه رازى و محمد بن اسلم طوسى، که عده بى‏شمارى از طالبان علم و محدثان و راویان و حدیث‏شناسان، آن دو را همراهى مى‏کردند، نزد امام رضا (ع) آمده عرض کردند: اى سرور بزرگ، فرزند امامان بزرگ، به حق پدران پاک و اسلاف گرامى‏ات نمى‏خواهى روى نیکو و مبارک خود را به ما نشان دهى و براى ما حدیثى از پدرانت از جدت محمد (ص) روایت کنى؟ما تو را به او سوگند مى‏دهیم. پس امام خواستار توقف استر شد و به غلامانش دستور داد پرده‏ها را از هودج کنار زنند. چشمان خلایق به دیدار چهره مبارک آن حضرت منور گردید. آن حضرت دو گیسوى بافته شده داشت که بر شانه‏اش افکنده بود. مردم، از هر طبقه‏اى ایستاده بودند و به وى مى‏نگریستند. گروهى فریاد مى‏کردند و دسته‏اى مى‏گریستند و عده‏اى روى در خاک مى‏مالیدند و گروهى نعل استرش را مى‏بوسیدند. صداى ضجه و فریاد بالا گرفته بود. پس امامان و علما و فقها فریاد زدند: اى مردم بشنوید و به خاطر سپارید و براى شنیدن چیزى که شما را نفع مى‏بخشد سکوت کنید و ما را با صداى ناله و فریاد و گریه خود میازارید. ابو زرعه و محمد بن اسلم طوسى در صدد املاى حدیث‏بودند. پس على بن موسى الرضا (ع) فرمود: حدیث کرد مرا پدرم موسى کاظم از پدرش جعفر صادق از پدرش محمد باقر از پدرش على زین العابدین از پدرش حسین شهید کربلا از پدرش على بن ابى طالب که گفت: عزیزم و نور چشمانم رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: جبرئیل حدیث کرد مرا و گفت‏شنیدم پروردگار سبحانه و تعالى مى‏فرماید: کلمه‏«لا اله الا الله‏»دژ من است. هر که آن را بگوید به دژ من وارد گشته است و آن که به دژ من وارد شده از عذاب من ایمن و آسوده است.

سپس پرده هودج را افکند و رفت. پس نویسندگانى که این حدیث را نوشتند شماره کردند افزون بر بیست هزار نفر بودند. و در روایتى است که بیست و چهار هزار مرکب‏دان، به جز دوات، در آن روز شمارش شد.

رسیدن امام رضا (ع) به مرو

ابو الفرج و شیخ مفید در تتمه گفتار سابق خویش آورده‏اند که جلودى آن حضرت را با همراهان خود از خاندان ابو طالب بر مامون وارد کرد. مامون همراهان امام را در یک خانه و على بن موسى الرضا (ع) را در خانه‏اى دیگر جاى داد. مفید گوید: مامون امام را مورد اکرام و بزرگداشت قرار داد.

******************************

**********************************************************

******************************

بیعت‏با امام رضا ( ع ) 

شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا (ع) به سند خود در حدیثى روایت کرده است: چون امام رضا (ع) به مرو آمد، مامون به آن حضرت پیشنهاد کرد که امارت و خلافت را بپذیرد. اما آن حضرت امتناع کرد و در این باره گفت‏وگوهاى بسیار درگرفت که حدود دو ماه طول کشید. و در تمام این مدت امام رضا (ع) از پذیرش آن پیشنهاد سرباز مى‏زد.

شیخ مفید در تتمه گفتار گذشته خود مى‏گوید: آنگاه مامون کس به نزد آن حضرت فرستاد که من مى‏خواهم از خلافت کناره کنم و آن را به شما واگذارم. نظر شما در این باره چیست؟امام رضا (ع) با این پیشنهاد مخالفت کرد و گفت: پناه مى‏دهم تو را به خدا اى امیر مؤمنان از این سخن و از این که کسى آن را بشنود. پس مامون بار دیگر یادداشتى به آن امام داد که: حال که از پذیرش آنچه بر شما پیشنهاد مى‏شود امتناع مى‏کنى پس باید ولایت عهدى مرا بپذیرى. امام (ع) به سختى از این کار امتناع کرد. مامون آن حضرت را خصوصى پیش خود خواند و در خلوت که جز فضل بن سهل و آن دو کسى دیگر حضور نداشت‏به آن حضرت گفت: من در نظر دارم کار فرمانروایى مسلمانان را به عهده شما واگذارم و از گردن خود آن را باز کنم. امام رضا (ع) پاسخ داد: از خداى بترس اى امیر مؤمنان که نیرو و توان چنین کارى ندارم. مامون گفت: پس تو را ولى عهد مى‏کنم. امام فرمود: اى امیر مؤمنان!مرا از این کار معاف کن. مامون سخنى گفت که از آن بوى تهدید مى‏آمد و ضمن آن به امام (ع) گفت: عمر بن خطاب خلافت را به طور مشورت در میان شش تن قرار داد که یکى از آنان جد تو امیر مومنان على بن ابى طالب بود و درباره کسى که با آن شش نفر راه خطا بپوید شرط کرد که گردنش را بزنند. و شما ناگزیر باید آنچه من خواسته‏ام بپذیرى و من گریزى از آن ندارم. امام رضا (ع) به وى گفت: من خواسته تو را مبنى بر ولى عهد کردن خودم مى‏پذیرم بدان شرط که نه امر کنم و نه نهى، نه فتوا دهم و نه داورى کنم. نه کسى را منصوب و نه کسى را معزول گردانم و هیچ چیزى را که برپاست تغییر ندهم. مامون همه این شرایط را پذیرفت.

سپس مفید گوید: شریف ابو محمد حسن بن محمد از جدش از موسى بن سلمه نقل کرده است که گفت: من و محمد بن جعفر در خراسان بودیم. در آنجا شنیدم روزى ذو الریاستین بیرون آمد و گفت: شگفتا!امر شگفتى دیدم. از من بپرسید که چه دیده‏ام؟گفتند: خدایت نکو گرداند چه دیدى؟گفت: مامون به على بن موسى الرضا مى‏گفت: من در نظر دارم کار مسلمانان و خلافت را بر عهده تو نهم و آنچه در گردن من است‏برداشته به گردن شما اندازم، ولى دیدم که على بن موسى مى‏گفت: اى امیر مؤمنان من تاب و توان چنین کارى را ندارم. من هرگز هیچ خلافتى را بى‏ارزش‏تر از این خلافت ندیدم که مامون شانه از زیر آن تهى مى‏کرد و به على بن موسى واگذارش مى‏کرد و او هم از پذیرفتن آن خوددارى مى‏کرد و به مامون بازش مى‏گرداند.

شیخ مفید در ادامه گفتارش مى‏نویسد: گروهى از سیره نویسان و وقایع نگاران زمان خلفا روایت کرده‏اند: چون مامون تصمیم گرفت ولى‏عهدى خود را به حضرت رضا (ع) واگذارد، فضل بن سهل را فراخواند و او را از تصمیم خود آگاه کرد و به او دستور داد با برادرش حسن بن سهل به حضور او بیایند. فضل پیش برادرش حسن رفت و هر دو نزد مامون رفتند. حسن بازتابهاى این تصمیم را در نظر مامون بزرگ جلوه داد و او را از پیامدهاى بیرون شدن خلافت از اهلش آگاه کرد. مامون گفت: من با خدا پیمان بسته‏ام که چنانچه بر برادرم امین پیروز شدم، خلافت را به برترین کس از خاندان ابو طالب واگذارم و هیچ کس را برتر از این مرد بر روى زمین ندیده‏ام. چون حسن و فضل عزم مامون را بر اجراى چنین تصمیمى محکم و استوار یافتند از مخالفت‏با او دست کشیدند. آنگاه مامون آن دو نفر را به نزد حضرت رضا (ع) فرستاد تا ولى عهدى را به آن حضرت واگذارند آن دو به نزد امام رضا (ع) آمدند و ماجرا را عرض کردند اما آن حضرت از پذیرفتن این پیشنهاد سرباز زد. حسن و فضل همچنان بر این پیشنهاد پاى مى‏فشردند تا این که بالاخره امام پاسخ مثبت داد و آن دو به نزد مامون بازگشتند و موافقت امام رضا (ع) را با ولایت عهدى به اطلاع وى رساندند. مامون از این بابت‏خوشحال شد.

ابو الفرج اصفهانى نیز در تتمه کلام سابق خود همین مطلب را عینا نقل کرده جز آن که افزوده است: پس مامون فضل و حسن را به نزد على بن موسى روانه کرد. آن دو پیشنهاد مامون را بر آن امام عرضه داشتند اما آن حضرت از پذیرش آن خوددارى مى‏کرد. آن دو همچنان اصرار مى‏کردند و امام امتناع مى‏کرد تا آن که یکى از آن دو گفت: اگر بپذیرى که هیچ، و گرنه ما کار تو را مى‏سازیم و بناى تهدید گذاردند. سپس یکى از آنان گفت: به خدا سوگند مامون مرا امر کرد که اگر با خواست ما مخالفت کنى گردنت را بزنم.

نگارنده: در صفحات آینده خواهیم گفت که حسن بن سهل پیش از بیعت‏با رضا و پس از آن در عراق در بغداد و در مدائن بود. و ظاهرا مامون هنگامى که تصمیم داشت‏با امام رضا (ع) بیعت کند او را به خراسان فراخوانده بود و چون کار بیعت تمام شد وى دوباره از خراسان به عراق بازگشت.

شیخ مفید مى‏نویسد: مامون در روز پنج‏شنبه مجلسى براى خواص از یاران و نزدیکان خود تشکیل داد. فضل بن سهل از آن مجلس بیرون آمد و به همه اعلام کرد که مامون تصمیم گرفته ولى‏عهدى خود را به على بن موسى واگذار کند و او را رضا نامیده است و دستور داد لباس سبز بپوشند و همگى براى پنج‏شنبه آینده براى بیعت‏با امام رضا (ع) به مجلس مامون حاضر شوند و به اندازه حقوق یک سال خود از مامون بگیرند. چون روز پنج‏شنبه فرا رسید طبقات مختلف مردم از امیران و حاجبان و قاضیان و دیگر مردمان لباس سبز بر تن کرده به جانب قصر مامون روان شدند. مامون نشست و براى حضرت رضا (ع) دو تشک و پشتى بزرگ گذاردند به طورى که به پشتى و تشک مامون متصل مى‏شد. حضرت را با لباس سبز بر آن نشاندند بر سر آن حضرت عمامه‏اى بود و شمشیرى نیز داشت. آنگاه مامون فرزندش عباس را فرمان داد که به عنوان نخستین کس با امام رضا (ع) بیعت کند. حضرت دست‏خود را بالا گرفت‏به گونه‏اى که پشت دست‏به طرف خود آن حضرت و کف آن به روى مردم بود. مامون گفت: دست‏خود را براى بیعت‏باز کن. امام (ع)فرمود: رسول خدا (ص) این گونه بیعت مى‏کرد. پس مردم با آن حضرت بیعت کردند و کیسه‏هاى پول را در میان نهادند و سخنوران و شاعران برخاسته اشعارى درباره فضل رضا (ع) و آنچه مامون در حق آن حضرت انجام داده بود، سخنها گفتند و شعرها سرودند. پس ابو عباد (یکى از وزراى مامون و نویسنده نامه‏هاى محرمانه دربار او) عباس بن مامون را فرا خواند. عباس برخاست و نزد پدرش رفت و دست او را بوسید. مامون به وى امر کرد که بنشیند. سپس محمد بن جعفر را صدا کردند. فضل بن سهل گفت: برخیز. محمد بن جعفر برخاست تا به نزدیک مامون رفت و همانجا ایستاد و دست مامون را نبوسید به او گفته شد: برو جلو و جایزه‏ات را بگیر. مامون نیز وى را صدا کرد و گفت: اى ابو جعفر به جاى خویش برگرد. او نیز بازگشت. سپس ابو عباد یکایک علویان و عباسیان را صدا مى‏زد و آنان پیش مى‏آمدند و جایزه خود را دریافت مى‏کردند. تا آن که مالهاى بخششى تمام شد. سپس مامون به امام رضا (ع) عرض کرد. براى مردم خطبه‏اى بخوان و با ایشان سخنى بگوى. امام رضا (ع) به خطبه ایستاد و خداى را حمد کرد و او را ستود سپس فرمود: همانا از براى ما بر شما حقى است‏به واسطه رسول خدا (ص) و از شما نیز به واسطه آن حضرت بر ما حقى است. چنانچه شما حق ما را دادید مراعات حق شما نیز بر ما واجب است - در آن مجلس به جز این سخن از آن حضرت سخن دیگرى نقل نشده است.

شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا و امالى از حسین بن احمد بیهقى از محمد بن یحیى صولى از حسن بن جهم از پدرش روایت کرده است که گفت: مامون بر فراز منبر آمد تا با على بن موسى الرضا (ع) بیعت کند پس گفت: اى مردم!بیعت‏با على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابى طالب براى شما محقق شده است‏به خدا سوگند اگر این نامها بر کران و لالان خوانده شوند به اذن خداوند عز و جل شفا مى‏یابند.

طبرى مى‏نویسد: مامون، على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابى طالب را ولى عهد مسلمانان و خلیفه آنان پس از خویش قرار داد و وى را رضاى آل محمد (ص) نامید و به لشکرش دستور داد جامه سیاه را از تن به‏در کنند و به جاى آن جامه سبز بپوشند و این خبر را به همه کشور اطلاع داد. این ماجرا در روز سه شنبه دوم ماه رمضان سال 201 به وقوع پیوست.

صدوق در عیون اخبار الرضا از بیهقى از ابو بکر صولى از ابوذر کوان از ابراهیم بن عباس صولى نقل کرده است که گفت: بیعت‏با امام رضا (ع) در پنجم ماه رمضان سال 201 انجام پذیرفت.

شیخ مفید و ابو الفرج اصفهانى نوشته‏اند: مامون فرمان داد سکه‏ها را به نام آن حضرت ضرب کردند و بر آنها نام رضا (ع) بزنند و اسحاق بن موسى را امر کرد که با دختر عمویش اسحاق بن جعفر ازدواج کند و دستور داد در آن سال اسحاق بن موسى با مردم به حج‏برود و در هر شهرى به ولایت عهدى حضرت رضا (ع)خطبه خواندند. ابو الفرج گوید: احمد بن محمد بن سعید برایم چنین روایت کرد و شیخ مفید گوید: احمد بن محمد بن سعید از یحیى بن حسن علوى نقل کرده است که گفت که: از عبد الحمید بن سعید شنیدم که در این سال بر منبر رسول خدا (ص) در مدینه خطبه مى‏خواند. پس در دعا براى آن حضرت گفت: خدایا!نکو گردان کار ولى عهد مسلمانان على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابى طالب علیهم السلام را.

ستة اباءهم ما هم

افضل من یشرب صوب الغمام

و از جمله شاعرانى که بر آن حضرت درآمد دعبل بن على خزاعى، رحمة الله بود و چون بر آن حضرت وارد شد گفت: من قصیده‏اى گفته و با خود پیمان بسته‏ام که پیش از آن که آن را براى شما بخوانم براى کسى دیگر نخوانم. امام به او دستور داد بنشیند و چون مجلسش خلوت شد به وى فرمود: شعرت را بخوان. دعبل قصیده خود را به مطلع زیر خواند:

مدارس آیات خلت من تلاوة

و منزل وحى مقفر العرصات

و قصیده را به آخر رساند چون از خواندن قصیده‏اش فراغ یافت امام برخاست و به اتاقش رفت، سپس خادمى را فرستاد و به وسیله او پارچه‏اى از خز براى دعبل فرستاد که ششصد دینار در آن بود و به آن خادم فرمود: به دعبل بگو در سفر خود از این پول خرج کن و عذر ما را بپذیر. دعبل به آن خادم گفت: به خدا سوگند من نه پول مى‏خواهم و نه براى پول اینجا آمده‏ام ولى بگو یکى از جامه‏هایش را به من بدهد.

امام رضا (ع) پولها را دوباره به دعبل بازگردانید و به او گفت: این پولها را بگیر و جبه‏اى از جامه‏هاى خود را بدو داد. دعبل از خانه آن حضرت برون آمد تا به قم رسید، چون مردم قم آن جبه را نزد او بدیدند خواستند آن را به هزار دینار از وى بخرند اما او نداد و گفت: به خدا یک تکه آن را به هزار دینار هم نخواهم فروخت. سپس از قم بیرون شد. گروهى وى را تعقیب کرده راه را بر وى بند آوردند و آن جبه را گرفتند. دعبل دوباره به قم برگشت و درباره بازپس گرفتن آن جبه با ایشان سخن گفت. اما آنان پاسخ دادند: ما این جبه را به تو نخواهیم داد ولى اگر بخواهى این هزار دینار را به تو مى‏دهیم. دعبل گفت: پاره‏اى از آن جبه را نیز بدهید. پس آنان هزار دینار و تکه‏اى از آن جبه به وى دادند.

بنا به نقل ابن شهر آشوب در مناقب عبد الله بن معتز گفت:

و اعطاکم المامون حق خلافة

لنا حقها لکنه جاد بالدنیا

فمات الرضا من بعد ما قد علمتم

و لاذت بنا من بعده مرة اخرى

صورت عهدنامه‏اى که مامون به خط خود ولایت عهدى امام رضا (ع) را در آن نوشت

مامون به خط و انشاى خویش عهدنامه ولایت عهدى امام رضا (ع) را نوشت و بر آن نیز شاهد گرفت امام رضا (ع) نیز به خط شریف خود بر این عهدنامه نگاشت و این عهدنامه را عموم مورخان یاد کرده‏اند. على بن عیسى اربلى در کشف الغمة مى‏نویسد: در سال 670 یکى از خویشانم از مشهد شریف آن حضرت بدینجا آمد و با وى عهدنامه‏اى بود که مامون به خط خویش آن را نوشته بود. در پشت این عهدنامه خط امام (ع) بود. پس جاى قلمهاى وى را بوسیدم و چشمم را در بوستان کلامش گردش دادم و دیدن این عهدنامه را از الطاف و نعمتهاى الهى پنداشتم و اینک آن را حرف به حرف نقل مى‏کنم آنچه به خط مامون در این عهدنامه نوشته شد، چنین است:

« بسم الله الرحمن الرحیم. این نامه‏اى است که عبد الله بن هارون رشید، امیر مؤمنان، آن را به ولى عهد خود على بن موسى بن جعفر نگاشته است. اما بعد همانا خداوند عز و جل دین اسلام را برگزید و از میان بندگان خود پیغمبرانى برگزید که به سوى او هدایتگر و رهنما باشند و هر پیغمبر پیشین به آمدن پیامبر پس از خود نوید داده و هر پیامبر بعدى پیامبر پیش از خود را تصدیق کرده است. تا این که دوره نبوت پس از مدتى فترت و کهنه شدن علوم و قطع گردیدن وحى و نزدیک شدن قیامت‏به محمد (ص) خاتمه یافت.

پس خداوند به وجود او سلسله پیغمبران را پایان داد و او را بر آنان شاهد و گواه امین گرفت و کتاب عزیز خود را بر او نازل فرمود چنان کتابى که از پیش رو و پشت‏سر باطل را بدان راه نیست و تنزیلى است از جانب خداوند حکیم و ستوده که در آنچه حلال و حرام کرده و بیم و امید داده و بر حذر داشته و ترسانیده و امر و نهى کرده هرگز تصور باطلى نمى‏رود تا حجتى رسا بر مردم بوده باشد و هر کس که راه گمراهى و هلاکت‏سپارد از روى بینه و دلیل و آن کس که به نور هدایت زندگى جاویدان یافته از روى بینه و دلیل باشد، و یقینا خداوند شنواى داناست  . پس پیامبر (ص) ، پیغام خدا را به مردم رسانید و آنان را به وسیله آموختن حکمت و دادن پند و اندرز و مجادله نیکو به سوى خدا فراخواند و سپس به جهاد و سخت گیرى با دشمنان دین مامور شد تا این که خدا او را نزد خود برد و آنچه در نزدش بود براى وى برگزید.

چون دوران نبوت پایان یافت و خدا وحى و رسالت را به محمد (ص) خاتمه داد و قوام دین و نظام امر مسلمانان را به خلافت و اتمام و عزت آن قرار داد و قیام به حق خداى تعالى در طاعتى است که به وسیله آن واجبات و حدود خدا و شرایع اسلام و سنتهاى آن برپا شود و جنگ و ستیز با دشمنان دین انجام گردد. بنابراین بر خلفاست که درباره آنچه خداوند آنان را حافظ و نگهبان دین و بندگانش قرار داده است‏خدا را فرمان برند و بر مسلمانان است که از خلفا پیروى کرده آنان را در مورد اقامه حق خدا و بسط عدل و امنیت راهها و حفظ خونها و اصلاح در میان مردم و اتحادشان از راه دوستى کمک و یارى کنند. و اگر بر خلاف این دستور عمل کنند، رشته اتحاد مسلمانان سست و لرزان و اختلاف خود و جامعه‏شان آشکار و شکست دین و تسلط دشمنانشان ظاهر و تفرقه کلمه و زیان دنیا و آخرت حاصل مى‏شود.

پس بر کسى که خداوند او را در زمین خود خلافت داده و بر خلق خویش امین کرده ست‏سزاوار است که خود را در راه کوشش براى خدا به زحمت اندازد و آنچه مورد رضایت و طاعت اوست مقدم شمارد و خود را آماده انجام کارهایى کند که با احکام خدا و مسئولیتى که در نزد او دارد سازگار باشد و در آنچه خدا به عهده او گذارده به حق و عدالت‏حکم کند همان گونه که خداوند عز و جل به داوود مى‏فرماید:

اى داوود ما تو را در روى زمین خلیفه قرار دادیم پس میان مردم به حق حکم کن و از هواى نفس پیروى مکن که تو را از طریق خدا گمراهت‏سازد و کسانى که از راه خدا گمراه مى‏شوند براى آنان عذاب سختى است زیرا که روز حساب را فراموش کرده‏اند .

و نیز خداوند عز و جل فرمود: پس سوگند به پروردگارت هر آینه تمام مردم را از آنچه انجام مى‏دهند بازخواست‏خواهیم کرد .

و نیز در خبر است که عمر بن خطاب گفت: اگر در کرانه فرات بره‏اى تباه گردد مى‏ترسم که خداوند مرا از آن مؤاخذه کند و سوگند به خدا که هر کس در مورد مسئولیت فردى‏یى که بین خود و خداى خود دارد در معرض امر بزرگ و خطر عظیمى قرار گرفته پس چگونه است‏حال کسى که مسئولیت اجتماعى را به عهده دارد؟در این امر اعتماد بر خدا و پناهگاه و رغبت‏به سوى اوست که توفیق عصمت و نگهدارى کرامت فرماید و به چیزى هدایت کند که در آن ثبوت حجت است و به خشنودى و رحمت‏خدا رستگارى فراهم آید. و در میان امت آن که از همه بیناتر و براى خدا در دین و بندگان او خیرخواهتر از خلایقش در روى زمین است‏خلیفه‏اى است که به اطاعت از کتاب او و سنت رسولش عمل کند و با تمام کوشش، فکر و نظرش را درباره کسى که ولى عهدى او را بر عهده مى‏گیرد به کار برد و کسى را به رهبرى مسلمانان برگزیند که بعد از خود آنها را اداره کند و با الفت جمعشان کند و پراکندگیشان را به هم آورد و خونشان را محترم شمارد و با اذن خدا تفرقه و اختلاف آنها را امن و آرامش دهد و آنان را از فساد و تباهى و ضدیت میان یکدیگر نگه دارد و وسوسه و نیرنگ شیطان را از آنان دفع کند. زیرا خداوند پس از خلافت مقام ولى عهدى را متمم و مکمل امر اسلام و موجب عزت و صلاح مسلمانان قرار داده است و بر خلفاى خود در استوار داشت آن الهام فرموده که کسى را براى این کار انتخاب کنند که سبب زیادى نعمت و مشمول عافیت‏شود. و خداوند مکر و حیله اهل شقاق و دشمنى و کوشش تفرقه‏اندازان و فتنه جویان را درهم شکند. از موقعى که خلافت‏به امیر مؤمنان رسیده است تلخى طعم آن را چشیده و از سنگینى بار خلافت و تکالیف سخت آن آگاه شده و وظیفه مشکلى را که خلیفه در مورد اطاعت‏خدا و مراقبت دین باید انجام دهد، دانسته است. از این رو همواره در مورد آنچه که موجب سرفرازى دین و ریشه کن کردن مشرکان و صلاح امت و نشر عدالت و اقامه کتاب و سنت است، جسم خود را به زحمت انداخته و چشمش را بیدار نگهداشته و بسیار اندیشه کرده است. اندیشه در این مسئله او را از آرامش و راحت و از آسایش و خوشى بازداشته است زیرا بدانچه خداوند از آن سوال خواهد کرد آگاه است و دوست دارد که به هنگام دیدار خدا، در امر دین و امور بندگانش خیرخواه بوده باشد و براى ولى عهدى کسى را برگزیند که حال امت را مراعات کند و در فضل و دین و پارسایى و علم از دیگران برتر باشد و در قیام به امر خدا و اداى حق او بیشتر از دیگران به وى امید بسته شود.

از این رو براى رسیدن به این مقصود شب و روز به پیشگاه خدا مناجات کرد و از او استخاره کرد که در انتخاب ولى عهد کسى را به او الهام فرماید که خشنودى و طاعت‏خدا در آن باشد و در طلب این مقصود، در افراد خاندان خود از فرزندان عبد الله بن عباس و على بن ابى طالب دقت نظر کرد و در احوال مشهورترین آنان از لحاظ علم و مذهب و شخصیت‏بسیار بررسى کرد، تا آن که به رفتار و کردار همگى آگاه شد و آنچه درباره آنان شنیده بود به مرحله آزمایش درآورد و خصوصیات و احوال آنها را مکشوف داشت و پس از طلب خیر از خدا و بجاى آوردن کوشش فراوان در انجام فرمایشهاى الهى و اداى حق او درباره بندگان و شهرهایش و تحقیق در افراد آن دو خاندان، کسى را که براى احراز این مقام انتخاب کرد على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابى طالب است. زیرا که فضل والا و دانش سودمند و پاکدامنى ظاهر و زهد بى‏شائبه و بى‏اعتنایى او به دنیا و تسلیم بودن مردم را درباره وى از همه بهتر و بالاتر دید و براى او آشکار شد که همگى زبانها در فضیلت او متفق و سخن مردم درباره‏اش متحد است و چون همیشه به فضیلت از زمان کودکى و جوانى و پیرى آشنا و آگاه بود لذا پیمان ولى عهدى و خلافت پس از خود را با اعتماد به خدا، به نام او بست و خدا نیک مى‏داند که این کار را براى از خود گذشتگى در راه خدا و دین و از نظر اسلام و مسلمانان و طلب سلامت و ثبوت حق و نجات و رهایى در روزى که مردم در آن روز در پیشگاه پروردگار عالمیان به‏پا خیزند، انجام داد. اکنون امیر مؤمنان فرزندان و خاندان و خواص خود و فرماندهان و خدمتکارانش را دعوت مى‏کند که ضمن اظهار سرور و شادمانى در امر بیعت پیشدستى کنند و بدانند که امیر مؤمنان طاعت‏خدا را بر هواى نفس درباره فرزند و اقوام و نزدیکان خویش مقدم شمرد و او را ملقب به رضا کرد. زیرا که او مورد پسند و رضاى امیر مؤمنان است. پس اى خاندان امیر مؤمنان و کسانى که از فرماندهان و نظامیان و عموم مسلمانان در شهر هستید به نام خدا و برکاتش و به حسن قضاى او درباره دین و بندگانش براى امیر مؤمنان و براى على بن موسى الرضا پس از او بیعت کنید. چنان بیعتى که دستهاى شما باز و سینه‏هایتان گشاده باشد و بدانید که امیر مؤمنان این کار را براى اطاعت امر خدا و براى خیر خود شما انجام داد و خدا را سپاسگزار باشید که مرا بدین امر ملهم کرد و آن در اثر حرص و اصرارى بود که مرا به رشد و صلاح شما بود و امیدوار باشید که این کار در جمع الفت و حفظ خونها و رفع پراکندگى و محکم کردن مرزها و قوت دین و سرکوبى دشمنان و استقامت امور شما موثر است و فایده آن به شما بازمى‏گردد و بشتابید به سوى طاعت‏خدا و فرمان امیر مومنان که اگر بشتابید موجب امنیت و آسایش است و خدا را در این امر سپاس گزارید که اگر خدا خواهد بهره آن را خواهید دید».

این نامه را عبد الله مامون در روز دوشنبه هفتم ماه رمضان سال 201، به دست‏خود نگاشت.

آنچه پشت عهدنامه به خط امام رضا (ع) نگاشته شده است

« بسم الله الرحمن الرحیم. ستایش و سپاس خداى راست که آنچه خواهد به انجام رساند. زیرا نه فرمانش را چیزى بازگرداند و نه قضایش را مانعى باشد. به خیانت دیدگان آگاه و اسرار نهفته در سینه‏ها را مى‏داند، و درود خدا بر پیامبرش محمد پایان بخش رسولان و بر اولاد پاک و پاکیزه او باد.

من، على بن موسى بن جعفر، مى‏گویم: همانا امیر مومنان که خدا او را در استوارى کارها کمک کند و به راه رستگارى و هدایت توفیقش دهد آنچه را دیگران از حق ما نشناخته بودند بازشناخت. رشته رحم و خویشاوندى را که از هم گسیخته شده بود به هم پیوست و دلهایى را که بیمناک شده بودند ایمنى بخشید. بل آنها را پس از آن که تلف شده بودند جان بخشید و از فقر و نیاز مستغنى کرد و تمام این کارها را به منظور خشنودى پروردگار جهانیان انجام داد و پاداشى از غیر او نخواست که خداوند شاکران را به زودى جزا دهد و پاداش نکوکاران را تباه نکند. او ولایت عهد و امارت کبراى خود را به من واگذار کرد که چنانچه بعد از او زنده بمانم عهده‏دار آن گردم پس هر کس گرهى را که خداوند به بستن آن فرمان داده بگشاید و رشته‏اى را که خداوند پیوست آن را دوست دارد از هم بگسلد حرمت‏حریم خدا را مباح شمرده و حلال او را حرام کرده است. زیرا با این کار امام را حقیر کرده و پرده اسلام را از هم دریده است.

رفتار گذشتگان نیز بدین گونه بوده است. آنان بر لغزشها صبر کردند و به صدمات و آسیبهاى ناشى از آن اعتراض نکردند زیرا از پراکندگى کار دین و از بهم خوردن رشته اتحاد مسلمانان مى‏ترسیدند و این ترس بدان جهت‏بود که مردم به زمان جاهلیت نزدیک بودند و منافقان هم انتظار مى‏کشیدند تا راهى براى ایجاد فتنه باز کنند من خدا را بر خود شاهد گرفتم که اگر مرا زمامدار امور مسلمانان کرد و امر خلافت را به گردن من نهاد در میان مسلمانان مخصوصا فرزندان عباس چنان رفتار کنم که به اطاعت‏خدا و پیامبرش مطابق باشد. هیچ خون محترمى را نریزم و مال و ناموس کسى را مباح نکنم، مگر این که حدود الهى ریختن آن را جایز شمرده و واجبات دین آن را مباح کرده باشد. تا حد توانایى و امکان در انتخاب افراد کاردان و لایق بکوشم و بدین گفتار بر خویشتن عهد و پیمان محکم بستم که در نزدش درباره انجام آن مسئول خواهم بود که او فرماید: به پیمان وفا کنید که سبت‏به انجام آن مسئول هستید. و اگر از خود چیز تازه‏اى به احکام الهى افزودم و یا آنها را تغییر و تبدیل کردم، مستوجب سرزنش و سزاوار مجازات و عقوبت‏خواهم بود. و پناه مى‏برم به خداوند از خشم او و با میل و رغبت‏به سوى او رو مى‏کنم که توفیق طاعتم دهد و میان من و نافرمانیش حایل گردد و به من و مسلمانان عافیت عنایت فرماید. و من نمى‏دانم که به من و شما چه خواهد شد. حکم و فرمانى نیست مگر براى خداوند او به حق داورى مى‏کند و بهترین جداکنندگان است. لکن من براى امتثال امر امیر مؤمنان این کار را بر عهده گرفتم و خشنودى او را برگزیدم. خداوند من و او را نگاهدارى کناد. خدا را در این نوشته بر خود گواه گرفتم و خدا به عنوان شاهد و گواه بس است.

این نامه را در حضور امیر مؤمنان که خدا عمر او را دراز گرداناد و فضل بن سهل و سهل بن فضل و یحیى بن اکثم و عبد الله بن طاهر و ثمامة بن اشرس و بشر بن معتمر و حماد بن نعمان، در ماه رمضان سال 201 به خط خود نوشتم. »

گواهان طرف راست

یحیى بن اکثم در پشت و روى این مکتوب گواهى داده و از خدا خواسته است که امیر مؤمنان و همه مسلمانان خجستگى این عهد و میثاق را دریابند. عبد الله بن طاهر بن حسین به خط خویش در تاریخى که در این عهدنامه مشخص است گواهى خود را بر آن نوشته است. حماد بن نعمان نیز پشت و روى این عهدنامه را گواهى کرده است و بشر بن معتمر نیز در همان تاریخ مانند همین گواهى را داده است.

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

نماز عید فطر 

 

امام به مناسبت‏برگزارى دو نماز عید موضعى اتخاذ کرد که جالب توجه است. در یکى از آنها ماجرا چنین رخ داد:

مامون از وى درخواست نمود که با مردم نماز عید بگذارد تا با ایراد سخنرانى وى آرامشى به قلبشان فرو آید و با پى بردن به فضایل امام اطمینان عمیقى سبت‏به حکومت‏بیابند.

امام(ع) به مجرد دریافت این پیام، شخصى را نزد مامون روانه ساخت تا به او بگوید مگر یکى از شروط ما آن نبود که من دخالتى در امر حکومت نداشته باشم. بنابراین، مرا از نماز معاف بدار. مامون پاسخ داد که من مى‏خواهم تا در دل مردم و لشگریان، امر ولیعهدى رسوخ یابد تا احساس اطمینان کرده بدانند خدا چگونه ترا بدان برترى بخشیده.

امام رضا(ع) دوباره از مامون خواست تا او را از آن نماز معاف بدارد و در صورت اصرار شرط کرد که من به نماز آن چنان خواهم رفت که رسول خدا (ص) و امیرالمؤمنین على(ع) با مردم به نماز مى‏رفت.

مامون پاسخ داد که هرگونه مى‏خواهى برو.

از سوى دیگر، مامون به فرماندهان و همه مردم دستور داد که قبل از طلوع آفتاب بر در منزل امام اجتماع کنند. از این رو، تمام کوچه‏ها و خیابانها مملو از جمعیت‏شد. از خرد و کلان، از کودک و پیرمرد و از زن و مردم همه با اشتیاق گرد آمدند و همه فرماندهان نیز سوار بر مرکبهاى خویش در اطراف خانه امام به انتظار طلوع آفتاب ایستادند.

همینکه آفتاب سر زد امام(ع) از جا برخاست، خود را شستشو داد و عمامه‏اى سفید بر سر نهاد. آنگاه با معطر ساختن خویش با گامهایى استوار به راه افتاد. امام از کارکنان منزل خویش نیز خواسته بود که همه همینگونه به راه بیفتند.

همه در حالى که امام را حلقه‏وار در بر گرفته بودند، از منزل خارج شدند. امام سر به آسمان برداشت و با صدایى چنان نافذ چهار بار تکبیر گفت که گویى هوا و دیوارها تکبیرش را پاسخ مى‏گفتند. دم در فرماندهان ارتش و مردم منتظر ایستاده و خود را به بهترین وجهى آراسته بودند. امام با اطرافیانش پا برهنه از منزل خارج شد، لحظه‏اى دم در توقف کرد و این کلمات را بر زبان جارى ساخت:

الله اکبر، الله اکبر على ما هدانا، الله اکبر على ما رزقنا من بهیمة الانعام، و الحمد لله على ما ابلاناامام اینها را با صداى بلند مى‏خواند و مردم نیز همصدا با او تکبیر همى گفتند. شهر مرو یکپارچه تکبیر شده بود و مردم تحت تاثیر آن شرایط به گریه افتاده، شهر را زیرپاى خود به لرزه انداخته بودند.

چون فرماندهان ارتش و نظامیان با آن صحنه مواجه شدند همه بى اختیار از مرکبها به زیر آمده، کفشهاى خویش را هم از پایشان در آوردند.

امام به سوى نماز حرکت آغاز کرد ولى هر ده قدمى که به پیش مى‏رفت مى‏ایستاد و چهار بار تکبیر مى‏گفت. گویى که در و دیوار شهر و آسمان هم پاسخش مى‏گفتند.

گزارش این صحنه‏هاى مهیج‏به گوش مامون مى‏رسید و وزیرش «فضل بن سهل‏» به او پند مى‏داد که اگر امام به همین شیوه راه خود را تا جایگاه نماز ادامه دهد مردم چنان شیفته‏اش خواهند شد که دیگر ما تامین جانى نخواهیم داشت. بنابراین، بهتر است او را نیمه راه برگردانیم.

مامون نیز همینگونه با امام رفتار کرد. یعنى او را از رسیدن به جایگاه نماز بازداشت و پیشنماز همیشگى را مامور گذاردن نماز عید نمود.

در آن روز وضع مردم بسیار آشفته شد و صفوفشان در نماز دیگر به نظم نپیوست.

در اینجا ذکر دو نکته لازم است:

1- تاثیر عاطفى ماجرا و پایگاه مردمى امام‏اکنون که دوازده قرن از آن ماجرا مى‏گذرد، هنوز که این داستان را مى‏خوانیم چنان دچار احساسات مى‏شویم که گاهى وصف ناپذیر است. حال ببینید آنان که در آن روز خود شاهد ماجرا بودند چگونه تحت تاثیر قرار گرفتند.

دیگر نیاز به ذکر این نکته نیست که ماجراى نماز عید درست مانند ماجراى نیشابور حاکى از گسترش موقعیت امام در دلهاى مردم بود.

2- چرا مامون خود را به مخاطره افکند؟

اگر هدف مامون از آن اصرارى که نسبت‏به رفتن امام به نماز مى‏ورزید این بود که مى‏خواست اهل خراسان و نظامیان را فریب دهد و اطمینان آنان را نسبت‏به حکومت‏خود جلب کند، بدیهى است که بازگرداندن امام از نماز پس از پدید آمدن آن شرایط هیجان انگیز و آن جمعیت‏سیل آسا، براى مامون مخاطراتى در برداشت. چه این کار معنایش به خشم آوردن هزاران هزار مردمى بود که در اوج هیجان و احساسات قرار گرفته بودند.

بنابراین، اگر مامون از مجرد نماز گزاردن امام(ع) بیم داشت پس به چه دلیل آن همه اصرار کرده بود که نماز عید را حتما او برگزار کند؟ و اگر نمى‏ترسید پس چرا از طوفان احساساتى که امام در میان مردم برانگیخت، وحشتزده شد؟

ظاهرا دلیل وحشت مامون چیزى بالاتر از همه اینها بود. او ناگهان متوجه شد که نکند وقتى امام بر منبر رود در زمینه آن آمادگى که در نهاد و احساس مردم ایجاد کرده بود، خطبه‏اى بخواند که مانند جریان نیشابور اعتقاد به خویشتن را از شروط یکتاپرستى معرفى کند. در آن روز امام درست در زى رسول خدا(ص) و وصیتش حضرت على(ع) در برابر مردم ظاهر شده و به گونه‏اى مردم را تحت تاثیر قرار داده بود که به قول «فضل بن سهل‏» جان مامون و اطرافیانش را سخت‏به خطر مى‏انداخت. آنها مى‏ترسیدند که امام(ع) در آن روز مرو را که پایتخت عباسیان بود، به مرکز ضد عباسى تبدیل کند. بنابراین، مامون ترجیح داد که امام را از نماز بازگرداند و تمام مخاطرات این کار را نیز بپذیرد. چه هر چه بود زیانش بمراتب برایش کمتر بود.

******************************

**********************************************************

******************************

شهادت 

حکمرانان از نظر برخى فرقه‏هانکته مهمى در اینجاست که باید حتما خاطرنشان کنیم. برخى از فرقه‏هاى اسلامى معتقدند که اطاعت از حکام واجب است و بهیچوجه نمى‏توان با آنان از در مخالفت درآمد و یا بر ضدشان قیام کرد. دیگر فرق نمى‏کند که ماهیت‏حاکم چه باشد، حتى اگر مرتکب بزرگترین گناهان شود و یا هتک مقدسات کند.

معناى این عقیده آن است که حاکم هر چند بیگناهان را که از اولاد رسول خدا هم باشند بکشد، باز اطاعتش واجب و تمرد از وى حرام است.

این مساله جزء معتقدات برخى از فرقه‏هاى اسلامى است مانند: اهل حدیث، عامه اهل سنت، چه پیش و چه بعد از امام اشعرى که خود او نیز به همین مطلب عقیده‏مند بود.

براى تایید این عقیده احادیثى هم به پیغمبر(ص) نسبت داده‏اند، ولى متوجه نبودند که این بر خلاف نص صریح قرآن و حکم عقلى و وجدان مى‏باشد.

بازتاب این اعتقاداین باورداشت‏بازتاب گسترده‏اى بر اندیشه‏هاى نویسندگان، مورخان و حتى علما و فقهایشان بر جاى نهاده که به موجب آن خود را مجبور مى‏دیدند که لغزشها و جنایات حکام را بپوشانند و یا توجیه و تاویل نمایند.

یکى از خواستهاى این حکام آن بود که حقایق مربوط به ائمه علیهم السلام را از نظر مردم پنهان نگه داشته و یا آنها را به گونه بدى بازگو کنند. در این باره علما، نویسندگان و مورخان از هیچ کوششى فروگذار نمى‏کردند و براى اجراى اراده حاکم که - بر حسب عقیده جبرى که خود آنها جعل کرده بودند - اراده خداست، نهایت امکانات خود را به کار مى‏گرفتند. از اینرو مى‏بینیم که در بسیارى از کتابهاى تاریخى نه تنها زندگى امامان ما نوشته نشده بلکه حتى نامشان هم برده نشده است.

دلیل این رویداد نه آن بود که امامان(ع) افرادى گمنام و ناشناخته بودند یا آنکه کسى به آنها توجهى نمى‏نمود. زیرا هر چه بود مردم یا از روى دوستى و تشیع و یا از روى دشمنى و مبارزه با آنان سر و کار داشتند. با اینوصف، حتى نام آنان را در بسیارى از کتب تاریخى نمى‏یابیم. در حالى که آنها حتى از ذکر داستانهایى مربوط به آوازخوانها، رقاصه‏ها و حتى قطاع طریق خوددارى نمى‏کردند.

اینها خیانت نسبت‏به حقیقت‏به شمار مى‏رود، یعنى این نویسندگان در برابر نسلهاى آینده خود مرتکب خیانت‏شدند و امانتى را که لازم بود بعنوان نویسنده رعایت کنند، هرگز نپاییدند.

در چنین شرایطى شیعیان اهلبیت از امکانات کمى براى ذکر حقایق مربوط به امامان خویش برخوردار بودند. آنان همواره تحت تعقیب حکام قرار گرفته و جانشان همیشه در مخاطره بود.

اکنون مى‏پرسید پس چرا خلفا آنهمه علما را ارج مى‏نهادند. چرا آنها را از دورترین نقاط نزد خود فرا مى‏خواندند. آیا این شیوه با موضع خصمانه‏اى که آنان در برابر اهلبیت اتخاذ کرده بودند منافات نداشت؟

پاسخ این سؤال روشن است. نخست علت‏سوء رفتارشان با ائمه این بود که اولا چون مى‏دانستند که حق حکمرانى از آن آنهاست پس مى‏کوشیدند تا با از بین بردنشان این حق نیز پایمال شود.

ثانیا ائمه هرگز حکام مزبور را تایید نمى‏کردند و هیچگاه از کردارشان ابراز خشنودى نمى‏داشتند.

ثالثا ائمه با رفتار نمونه و شخصیت نافذ خود بزرگترین عامل خطر براى جان خلفا و دستگاه قدرتشان به شمار مى‏رفتند.

اما اینکه چگونه علما را آنهمه تشویق مى‏کردند، براى تحقق بخشیدن به هدفها سیاسى معینى بود. البته این حمایت تا حدودى رعایت مى‏شد که زیانى براى حکومتشان در بر نداشته و علم و عالم یکى از ابزار خدمت‏به آنان مى‏بود. آنها مى‏خواستند از این مجرا هدفهاى زیر را تامین کنند:

1- دانشمندان که طبقه آگاه جامعه را تشکیل مى‏دادند زیر مراقبت و سلطه آنها قرار گیرند.

2- به دست این دانشمندان بسیارى از نقشه‏هاى خود را به شهادت تاریخ عملى سازند.

3 - خود را در نظر مردم دوستدار علم و عالم جلوه مى‏دادند تا بدینوسیله جلب اطمینان بیشترى کنند و طرد اهلبیت‏با استقبال از علما به نحوى جبران مى‏شد.

4- تشویق علما وسیله‏اى براى پوشاندن چهره ائمه و به فراموشى سپردن یاد آنها بود.

پس مقام علم و عالم در حدود همین هدفها براى خلفا محترم بود. و گر نه هر بار که از سوى شخصیتى احساس خطر مى‏کردند در رهایى از چنگش به هر وسیله ممکن دست مى‏یازیدند.

احمد امین درباره منصور مى‏نویسد: «معتزلیان را هر بار که لازم مى‏دید فرا مى‏خواند و محدثان و علما را نزد خویش دعوت مى‏کرد، البته این تا وقتى بود که آنان برخوردى با سلطه‏اش پیدا نمى‏کردند، و گرنه دستگاه کیفرى علیه‏شان به کار مى‏افتاد» .

آرى، همین منصور بود که «ابوحنیفه‏» را مسموم کرد و بر امام صادق که از بیعت‏با محمد بن عبدالله علوى سرباز زده بود، همراه با خانواده و شاگردانش، بسیار تنگ مى‏گرفت.

بهرحال، اکنون برگردیم و کلام خود را از آنجا دنبال کنیم که گفتیم حکام بسیار مى‏کوشیدند تا حقایق مربوط به ائمه(ع) باز گفته نشود و یا آنکه بگونه نادرستى آنها را به مردم عرضه مى‏کردند و در این باره از کسانى که عنوان «دانشمند» داشتند نیز کمک مى‏گرفتند.

بنابراین، این راست است اگر بگوییم ابن اثیر، طبرى، ابوالفداء، ابن العبرى، یافعى و ابن خلکان از آن دسته از دانشمندانى بودند که به حقیقت و تاریخ خیانت کردند و در نگارش وقایع انصاف و بیطرفى لازم را نداشتند.

مثلا یکى از موارد لغزش اینان که بوضوح حاکى از تعصب آنان و اطاعت کورکورانه‏شان از حکام است مطلبى است که درباره نحوه درگذشت امام رضا(ع)نوشته‏اند. طبق نوشته ایشان امام انگور خورد و آنقدر زیاد خورد که به مرگش منتهى گردید. (2)

ظاهرا ابن خلدون هم که شخصى اموى مشرب بود مى‏خواسته از اینان پیروى کند که در تاریخ خود چنین آورده: «چون مامون به طوس وارد شد، امام رضا بر اثر انگورى که خورده بود بطور ناگهانى در گذشت. . . »

براستى که این حرفها عجیب است. آخر چگونه انسان مى‏تواند چنان پرخورى را درباره یک آدم معمولى بپذیرد تا چه رسد به امامى که همه به دانش، حکمت، زهد و پارسائیش اعتراف داشتند.

آیا انسان عاقل هیچ به خود اجازه چنین پندارى مى‏دهد که شخصى عاقل و حکیم همچون امام با پرخورى دست‏به خودکشى زده باشد؟

آیا کسى در طول زندگى امام به یاد دارد که وى شخصى پرخور و شکم‏پرست‏بوده باشد؟ یا بر عکس، علم و زهد و تقوا، با صرفنظر از عقل و حکمت، هرگز به انسان اجازه نمى‏دهد تا بدان حد شکم خود را انباشته از خوردنى کند.

اینها تمام ناشى از تعصب مذهبى و پیروى از تمایلات کورکورانه است که به امام چنین نسبتى را مى‏دهند و گر نه کجا عقل و وجدان آدمى چنین رویدادى را مى‏تواند تصدیق کند!

اکنون ببینیم دیگران درباره درگذشت امام(ع) چه گفته‏اند.

نظر برخى دیگر از مورخان‏با نگرشى سریع بر اقوال مورخان درباره درگذشت امام(ع) به بررسى ناهماهنگى گفته‏ها و نقطه نظرهایشان خواهیم رسید.

عده‏اى در این باره فقط خود حادثه را گزارش کرده‏اند ولى هیچگونه ذکرى از علت آن ننموده‏اند و فقط بر سبیل تردید چنین آورده‏اند: «گفته مى‏شود که او مسموم شد و درگذشت‏» (مانند یعقوبى در جلد دوم ص 80 از تاریخش(.

نظر دسته سوم‏عده‏اى دیگر مسموم شدن امام را پذیرفته‏اند ولى معتقدند که این جنایت‏به دست عباسیان صورت گرفت. سید امیر على داراى همین عقیده بود که احمد امین نیز بدان اشاره کرده.

براى این نظر سند تاریخى جز آنچه که «اربلى‏» نقل کرده، وجود ندارد. وى عبارتى مبهم در این باره نوشته: «چون دیدند که خلافت‏به اولاد على انتقال یافته على بن موسى را سم دادند و او در رمضان به طوس درگذشت‏».

نظر چهارم‏برخى نیز گفته‏اند امام به دست مامون مسموم گردید ولى این به رهنمود و تشویق فضل بود.

به نظر ما مامون هرگز نیازى به تشویق یا راهنمایى براى انجام این کار نداشت، چه خود موقعیت امام را بخوبى احساس مى‏کرد. روشن است که این نظریه براى تبرئه مامون ابراز شده، چه فضل مدتها پیش از امام به دست مامون کشته شده بود. از این گذشته، چگونه مى‏توان باور کرد که مامون این جنایت را تنها به خاطر خوشایند فضل انجام داده و خودش هیچگونه تمایلى بدان نداشته است!

نظر پنجم‏برخى دیگر گفته‏اند که امام به مرگ طبیعى درگذشت و هرگز مسمومیتى در کار نبود. براى اثبات این موضوع دلایلى ذکر کرده‏اند.

یکى از این افراد «ابن جوزى‏» است که پس از نقل قول از دیگران که نوشته‏اند پس از یک استحمام در برابر امام(ع) بشقابى از انگور که بوسیله سوزن زهرآلود مسموم شده بود، نهادند و او با تناول انگورها مسموم شده بدرود حیات گفت، ابن جوزى مى‏نویسد که این درست نیست که بگوییم مامون عامل مسموم کردن وى بوده باشد. چه اگر اینطور بود پس چرا آنهمه در مرگ امام ابراز حزن و اندوه مى‏کرد. این حادثه چنان بر مامون گران آمد که از شدت اندوه چند روز از خوردن و آشامیدن و هر گونه لذتى چشم پوشیده بود.

البته عبارت ابن جوزى حاکى از آن است که مسموم شدن امام را پذیرفته ولى منکر آنست که مامون عامل این جنایت‏بوده باشد.

«اربلى‏» نیز به پیروى از ابن جوزى همین عقیده را ابراز کرده و همانگونه بر گفته خویش دلیل آورده است.

احمد امین نیز از کسانى است که معتقدند کسى غیر از مامون بود که سم را به امام خورانیده، چه او حتى پس از مرگ امام و ورودش به بغداد هنوز جامه سبز مى‏پوشید و بعلاوه، مامون با علما درباره برترى حضرت على(ع) مباحثه مى‏کرد .

دکتر احمد محمود صبحى نیز چنین پنداشته که داستان مسمومیت امام رضا(ع)از مطالب ساختگى شیعه است که هرگز بین موقعیت امام در نزد مامون که از آن همه ارجمندى برخوردار بود با خورانیدن سم به او، تناقضى احساس نمى‏کنند.

دلایل کسانى که در تبرئه مامون از جنایت‏سم خورانى سعى کرده‏اند، به شرح زیر خلاصه مى‏گردد:

1- پیمان ولیعهدى که به موجب آن امام پس از مامون به خلافت مى‏رسید.

2- بزرگداشت‏شان امام و تایید شرف و علم و فضیلت وى و ارجمندى خانواده‏اش.

3- به همسرى وى در آوردن دخترش که خود عامل تحکیم دوستى میان آن دو بود.

4-استدلال مامون بر برترى على(ع) در برابر علما.

5- ابراز اندوه فراوان پس از درگذشت امام بطورى که از خوردن و آشامیدن و دیگر لذتها روى گردانده بود.

6- دفن کردن امام در کنار قبر پدرش رشید، و اینکه او خود بر جسد وى نماز گزارد.

7- پس از درگذشت امام، او همچنان لباس سبز مى‏پوشید حتى پس از ورودش به بغداد.

8-پیوسته با علویان به رغم اقدامهاى مکرر بر ضدش، مهربانى مى‏نمود.

9- خلق و خوى مامون به او اجازه چنین جنایتى نمى‏داد.

10- مسمومیت امام از جعلیات شیعه است.

این خلاصه همه دلایلى بود که تبرئه کنندگان مامون آورده‏اند. ولى بنظر ما اینان یا به تمام حقایق، علم کافى نداشتند و در نتیجه نتوانستند نظر درستى درباره این مساله تاریخى ابراز کنند، و یا آنکه حقیقت را مى‏دانستند ولى به داب پیشینیان خود بر ضد ائمه تعصب ورزیده به پیروى از هواى خویش و خلفایشان، حقایق مضر به احوالشان را لوث کرده‏اند.

واقع امر اینست که تمام چیزهایى که اینان ذکر کرده‏اند هیچکدام مانع از آن نبود که مامون براى دفع خطر وجود امام(ع) دست‏به توطئه بزند، همانگونه که قبلا هم همین بلا را بر سر وزیرش فضل بن‏سهل آورده بود. فضل نیز مقامى شامخ نزد مامون داشت و حتى اصرار داشت که دخترش را هم به وى تزویج کند.

او همچنین فرمانده خود «هرثمة بن اعین‏» را نیز به مجرد ورود به مرو سر به نیست کرد، بى‏آنکه کوچکترین مجالى براى دفاع به وى بدهد و یا شکایتش را استماع کند. توطئه‏هاى مامون گریبانگیر طاهر و فرزندانش و دیگران و دیگران نیز شد. اینان وزرا و فرماندهانش بودند که براى مامون و تحکیم پایه‏هاى قدرتش آنهمه خدمت کرده و دیگران را با زور و شمشیر به اطاعتش در آورده بودند.

با اینوصف مى‏بینیم که چگونه همه را یکى پس از دیگرى به دیار عدم فرستاد در حالى که نسبت‏به همه نیز ابراز محبت و سپاسگزارى مى‏نمود. مامون کسى بود که بخاطر سلطنت و حکومت، برادر خود را بکشت، حال چگونه به همین انگیزه از کشتن امام رضا دست‏باز دارد. آیا این معقول است که بگوییم به نظر وى امام رضا از تمام این خدمتگزاران صدیقش و حتى از برادرش محبوبتر مى‏نمود؟

اما اینکه بر مرگ امام ابراز حزن و سوگوارى نمود قضیه روشن است. مگر در آن شرایط از چنان افعى مکار و سیاست‏بازى مى‏شد انتظار شادمانى و سرور برد؟

مگر هم او نبود که فضل را کشت و سپس بر مرگش اندوه فراوان ابراز داشت  و قاتلانش را هم که به دستور خود او بودند، از دم تیغ گذرانید. بعد هم سر آنان را نزد حسن - برادر فضل - فرستاد و دخترش هم را به عقد وى درآورد. اما پس از پیروزى بر ابن شکله، حسن را نیز از مقامش سرنگون ساخت.

طاهر را نیز خود او کشت ولى بیدرنگ یحیى بن اکثم را از سوى خود نزد فرزندانش گسیل داشت تا مراتب تسلیت‏خلیفه را به ایشان ابراز کند. سپس فرزندان طاهر را بر جاى پدر بنشاند ولى بتدریج همه را یکى پس از دیگرى سرنگون نمود.

از این قبیل جنایات، مامون بسیار کرده که اکنون مجال ذکر همه آنها نیست. به همین قیاس، عکس‏العملها و گفته‏هایش در مرگ امام رضا(ع) نیز کوچکترین ارزشى نداشت. چه اگر راست مى‏گفت پس چگونه دست‏به خون هفت تن از برادران امام بیالود و علویان را تحت‏شکنجه و آزار درآورد و به کارگزار خود در مصر نوشت که منبرها را شستشو دهد، چه بر فرازشان نام امام رضا(ع) در خطبه‏ها رانده شده بود.

مامون از چه شرافتى برخوردار بود که بگوییم کشتن امام با خلق و خوى وى ناسازگار بود. آیا کشتن آن همه افراد مگر منافاتى با مهر و محبتش داشت که پیوسته نسبت‏به آنان ابراز مى‏داشت. بنابراین، مهر ورزیش نسبت‏به امام نیز هیچگونه منافاتى با قتلش نمى‏توانست داشته باشد.

اما اینکه علویان را بزرگ مى‏داشت علت را خودش در نامه‏اى که به عباسیان نوشته، چنین بیان مى‏دارد که این بزرگداشت جزئى از سیاست وى به شمار مى‏رود. لذا پس از درگذشت امام رضا(ع) دیگر لباس سبز را - که ویژه علویان بود - نپوشید، هفت تن از برادران امام را به قتل رسانید و به فرمانروایان خود در هر نقطه‏اى دستور داد که به دستگیرى علویان بپردازند.

اما سخن احمد امین که نوشته علویان بر ضد مامون بسیار قیام کرده بودند، ادعایى است که هرگز صحت ندارد. زیرا در تاریخ حتى نام یک قیام پس از درگذشت امام رضا(ع) ثبت نشده، بجز قیام «عبدالرحمن بن احمد» در یمن که انگیزه‏اش را همه مورخان ظلم کارگزاران خلیفه نوشته‏اند، و همچنین شورش برادران امام(ع) که به خونخواهى وى برخاسته بودند.

اما اینکه گفته‏اند داستان مسمومیت امام از ساختگیهاى شیعه است، باید گفت که پیش از شیعه خود تاریخنویسان سنى این جنایت را به مامون نسبت داده بودند و شیعیان نیز شرح این داستان را در کتابهاى اهل سنت مى‏خواندند که منابع بسیارى از آنان را ما در همین کتاب ذکر کرده‏ایم.

با اینهمه اگر کسى باز در تبرئه مامون و حسن نیتش اصرار دارد به این سؤال پاسخ دهد که چرا پس از درگذشت امام، مقام ولیعهدى را به فرزندش حضرت جواد(ع) عرضه نکرد، در حالى که او نیز دامادش بود و به فضل و علم و کمالاتش نیز اعتراف مى‏کرد. حضرت جواد به رغم خردسالیش تحسین عباسیان را نسبت‏به فضل و کمال خویش برانگیخته بود. مناظره وى با «یحیى بن اکثم‏» معروف است که با چه مهارتى به سؤالهاى وى پاسخ مى‏داد (11) به علاوه، صغر سن نمى‏توانست‏بهانه عدم واگذارى مقام ولیعهدى به امام جواد(ع) باشد، چه ولیعهدى معنایش تصدى عملى امور مملکتى نیست و تازه خلفا و حتى رشید، پدر مامون، براى کسانى بیعت ولیعهدى گرفته بودند که بمراتب خردسالتر از امام جواد بودند.

نظر ششم که نظرى درست است!

طبق این نظر امام(ع) بدون شک مسموم گردید. کسانى که بر این عقیده‏اند گروه بزرگى را تشکیل مى‏دهند که ابن جوزى نیز بدانها اشاره کرده است.

شیعیان بطور کلى این نظر را تایید کرده‏اند مگر مرحوم اربلى در کشف الغمة که خود را همعقیده با ابن طاوس و شیخ مفید دانسته است. ولى ظاهر امر چنین است که شیخ مفید نیز قایل به مسمومیت امام بوده، چه نوشته است: آن دو - یعنى مامون و رضا - با همدیگر انگورى را تناول کردند سپس امام(ع) بیمار شد و مامون نیز خود را به بیمارى زد!!. .

یکى از امورى که بهترین دلیل بر شهادت امام(ع) به شمار مى‏رود اتفاق شیعه بر این مطلب است. چه آنان بهتر و عمیق‏تر به احوال امامان خود مى‏پرداختند و دلیلى هم براى تحریف یا کتمان حقایق در این زمینه نداشتند.

از اهل سنت و دیگران نیز گروه بسیارى از دانشمندان و مورخان هستند که منکر مرگ طبیعى امام(ع) بوده و یا لااقل مسمومیت وى را قولى مرحج دانسته‏اند. مانند این افراد:

- ابن حجر در صواعق ص 122 - ابن صباغ مالکى در فصول المهمة ص 250.

- مسعودى در اثبات الوصیة ص 208، التنبیه و الاشراف ص 203، مروج الذهب / 3 / ص 417.

- قلقشندى در مآثر الانافة فى معالم الخلافه / 1 / ص 211.

- قندوزى حنفى در ینابیع المودة ص 263 و 385.

- جرجى زیدان در تاریخ تمدن اسلامى / 2 / بخش 4 / ص 440، و در صفحه آخر از کتاب امین و مامون.

- ابوبکر خوارزمى در رساله خود - احمد شلبى در تاریخ اسلامى و تمدن اسلامى / 3 / ص 107.

- ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبین - ابوزکریا موصلى در تاریخ موصل 171 / 352 - ابن طباطبا در الآداب السلطانیة ص 218 - شبلنجى، در نور الابصار ص 176 و 177 چاپ سال 1948.

سمعانى در انسابش / 6 / ص 139.

- در سنن ابن ماجه به نقل تهذیب تهذیب الکمال فى اسماء الرجال ص 278 - عارف تامر در الامامة فی الاسلام ص 125.

- دکتر کامل مصطفى شیبى در الصلة بین التصوف و التشیع ص 226.

و بسیارى دیگر. . .

بازتاب قتل امام(ع) در زمان مامون

چون به کتابهاى تاریخى مراجعه مى‏کنیم درمى‏یابیم که شهادت امام رضا(ع(به دست مامون به وسیله سم، حتى در زمان مامون نیز امرى معروف و بر سر زبانهاى مردم بود. بطورى که مامون خود شکوه از این اتهام مى‏کرد که چرا مردم او را عامل مسموم کردن امام مى‏پنداشتند!

در روایت آمده که هنگام مرگ امام(ع) مردم اجتماع کرده و پیوسته مى‏گفتند که این مرد - یعنى مامون - وى را ترور کرده است. در این باره آنقدر صدا به اعتراض برخاست که مامون مجبور شد محمد بن جعفر، عموى امام، را به سویشان بفرستد و براى متفرق کردنشان بگوید که امام(ع) امروز براى احتراز از آشوب از منزل خارج نمى‏شود.

ابن خلدون علت قیام ابراهیم فرزند امام موسى(ع) را آن دانسته که وى مامون را متهم به قتل برادرش مى‏نمود. ابراهیم نیز به اتفاق مورخان به دست مامون مسموم گردید. برادرش نیز زید بن موسى که در مصر شورش کرده بود به دست همین خلیفه مسموم شد. اینکه یعقوبى نوشته که مامون ابراهیم و زید را مورد عفو قرار داد منافاتى با آن ندارد که مدتى بعد با نیرنگ به ایشان سم خورانیده باشد. چه آنان به خونخواهى برادر خود برخاسته بودند و عفو مامون یک ژست ظاهرى مى‏بود.

طبق نقل برخى از منابع تاریخى یکى دیگر از برادران امام رضا(ع) به نام احمد بن موسى چون از حیله مامون آگاه شد. همراه سه هزار تن - و به روایتى دوازده هزار - از بغداد قیام کرد. کارگزار مامون در شیراز به نام «قتلغ خان‏» به امر خلیفه با او به مقابله برخاست و پس از کشمکشهایى هم او هم برادرش «محمد عابد» و یارانشان را به شهادت رسانید.

در آن ایام برادر دیگر امام رضا(ع) به نام هارون بن موسى همراه با بیست و دو تن از علویان به سوى خراسان مى‏آمد. بزرگ این قافله خواهر امام رضا یعنى حضرت فاطمه(ع) بود .مامون ماموران انتظامى خود را دستور داد تا بر قافله بتازند. آنها نیز همه را مجروح و پراکنده کردند. هارون نیز در این نبرد مجروح شد ولى سپس او را در حالى که بر سر سفره غذا نشسته بود غافلگیر کرده بقتل رساندند.

مى‏گویند حتى به حضرت فاطمه(ع) نیز در ساوه زهر خورانیدند که پس از چند روزى او هم به شهادت رسید.

دیگر از قربانیان مامون، برادر دیگر امام(ع) به نام حمزة بن موسى بود.

با توجه به این وقایع درمى‏یابیم که مساله شهادت امام به دست مامون در همان ایام نیز امرى شایع میان مردم گردیده بود.

پیشگویى امام(ع) و اجدادش

افزون بر تمام آنچه که گذشت‏یاد این نکته نیز لازم است که امام رضا(ع) شهادتش را بوسیله زهر خود بارها پیشگویى کرده بود. به علاوه، اجداد پاکش نیز سالها پیش از وى رویداد شهادت امام رضا(ع) را خبر داده بودند.

مى‏توان روایات وارد شده در این زمینه را به سه طبقه تقسیم کرد:

1- آن دسته از روایات که از زبان پیغمبر(ص) یا ائمه(ع) نقل شده و حاکى از به شهادت رسانیدن امام رضا در طوس است. در این باره پنج‏حدیث وارد شده.

2- آن دسته از روایات که از خود امام رضا(ع) نقل شده که شهادتش به دست مامون و دفنش را در طوس کنار قبر هارون، پیشگویى نموده است.

******************************

**********************************************************

******************************

شاگردان 

کسانى که از امام رضا (ع) روایت نقل کرده‏اند

ابن شهر آشوب در مناقب گوید: دسته‏اى از مصنفان از آن حضرت روایت نقل کرده‏اند مانند: ابو بکر خطیب در تاریخش و ثعلبى در تفسیرش و سمعانى در رساله‏اش و ابن معتز در کتابش و نیز عده‏اى دیگر. جنابذى در معالم العترة گوید: عبد السلام بن صالح هروى و داود بن سلیمان و عبد الله بن عباس قزوینى و طبقه آنان از امام رضا (ع) روایت نقل کرده‏اند. همچنین ابن شهر آشوب در مناقب گوید: از راویان موثق آن حضرت احمد بن محمد بن ابو نصر بزنطى و محمد بن فضیل کوفى ازدى و عبد الله بن جندب بجلى و اسماعیل بن سعد احرص اشعرى و احمد بن محمد اشعرى و از اصحاب آن حضرت حسن بن على خزاز مشهور به وشاء و محمد بن سلیمان دیلمى بصرى و على بن حکم انبارى و عبد الله بن مبارک نهاوندى و حماد بن عثمان ناب و سعد بن سعد و حسن بن سعید اهوازى و محمد بن فضل رجحى و خلف بصرى و محمد بن سنان و بکر بن محمد ازدى و ابراهیم بن محمد همدانى و محمد بن احمد بن قیس بن غیلان و اسحاق بن معاویه خصیبى از آن حضرت روایت نقل کرده‏اند.

در تهذیب التهذیب آمده است: از آن حضرت فرزندش محمد و ابو عثمان مازنى نحوى و على بن على دعبلى و ایوب بن منصور نیشابورى و ابو صلت عبد السلام بن صالح هروى و مامون بن رشید و على بن مهدى بن صدقه، که نسخه‏اى نیز به نقل از امام رضا (ع) نزد او موجود است، و ابو احمد داود بن سلیمان بن یوسف قارى قزوینى، که او نیز نسخه‏اى به نقل از امام رضا (ع) دارد، و عامر بن سلیمان طایى، که نسخه‏اى بزرگ به نقل از امام رضا (ع) نزد اوست، و ابو جعفر محمد بن محمد بن حبان تمار و نیز عده‏اى حدیث نقل کرده‏اند.

حاکم در تاریخ نیشابور نویسد: از جمله ائمه حدیث که از آن حضرت (ع) حدیث نقل کرده‏اند آدم بن ابى ایاس و نصر بن على جهضمى و محمد بن رافع قشیرى و عده‏اى دیگر مى‏باشند.

******************************

**********************************************************

******************************

******************************

**********************************************************

******************************

 

 


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
تعداد بازديد :
تاريخ : جمعه 03 بهمن 1393

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

زندگینامه حضرت امام موسی کاظم( ع )

******************************

**********************************************************

******************************

******************************

**********************************************************

******************************

 

اوصاف ظاهرى حضرت امام موسى بن جعفر (ع )

 

هر چند شخصیت فرد با اندیشه و افکار و آراء و آثار او است نه با صورت و سیما و صفات ظاهرى او ولى بعنوان اینکه نیمرخى از چهره‏ى ملکوتى آن نوزاد اسلام را به طالبان و علاقمندان او نشان دهیم بر روال سیره نویسان چهره نگر با اندک تغییر لفظى در زیر مى‏آوریم تا همراه تصویر ارزشهاى ذهنى او یک تصویر تقریبا عینى هم، از آن بزرگوار داشته باشیم.

مورخین در این باره چنین ثبت کرده‏اند که: او داراى قامت معقول و اندام مناسب و زیبا بود صورتش گندم‏گون و نورانى، رنگ مویش مشگى و انبوه، چهره‏اش با صفا و ملکوتى، فاصله دندانهاى گشاد و کتفهایش باز و گسترده، بدنش لاغر و باریک و بطور کلى در هاله‏اى ازابهت و جلال قرار داشت که فروغ روحانیت و جلوه معنویت از سیماى بهشتى او نمودار و جلوه‏گر بود.

تلاوت آیات قرآن او با آن زمزمه‏هاى حزین و آواى دلبرا براى اهل نظر جهانى از لطف و صفا مى‏آفرید که هم لذت بخش بود و هم انسان ساز.همیشه زیرا لباس خود پارچه‏اى از پشم خشن مى‏پوشید ولى لباس روئین او گرانبها و فاخر بود.او همیشه توصیه میکرد که لباس تمیز و زیبا بپوشید و قناعت در لباس را روا نمیشمرد و میفرمود: جد بزرگوارم على بن الحسین (ع) همیشه لباس فاخر مى‏پوشید که گاهى قیمت آن از پانصد درهم بالاتر بود و عباى گرانبهائى داشت که معمولا به پنجاه دینار ابتیاع میفرمود سپس در تعقیب توصیه خود این آیه را تلاوت فرمود:

قل من حرم زینة الله التى اخرج لعباده و الطیبات من الرزق.

بگو کى و کدام آئین لباسهاى زیبا و غذاهاى گوارا و مطبوع را بر مردم حرام نموده است.

******************************

**********************************************************

******************************

اخلاق و رفتار امام موسى بن جعفر (ع )

عبادت و نیایش هر فرد در حدود معرفت و شناسائى پروردگار عالم، اندازه‏گیرى میگردد.مجال است فردى بدون معرفت کافى و لازم نسبت به پروردگار خود، عبادت و ستایش شایسته‏اى انجام دهد از اینرو آنانکه شناسائى کامل از مبداء غیبى دارند و مراحل ایمان و عقیده را طى کرده‏اند، عبادت و ستایش یکى از لذات بخش‏ترین مراحل زندگى آنان را تشکیل میدهد و لذتى را بالاتر از آن حالت نمیدانند و نمیتوانند احساس کنند.

امام هفتم (ع) در دودمان مقدس و تقوى و در بیت رفیع زهد و عبادت پرورش یافته بود که ایمان به خدا و عشق و علاقه به فضائل معنوى و خصائص انسانى از تمام در و دیوار و جوانب زندگى آن میبارید و همگان شیفته و دلباخته عبادت و ستایش پروردگار خود بودند.

در کودکى:

امام هنوز کودک خردسالى است و در عادات و اطوار کودکى بسر میبرد که صفوان جمال یکى از دوستداران امام صادق (ع) وارد محضر امام میگردد و از پیشواى آینده سئوال میکند.امام میفرماید:

صاحب این منصب کسى خواهد بود که لهو و لعب در زندگى او راه‏ندارد.

در این هنگام کودک خردسالى که در دست خود بره گوسفندى را گرفته و با خود همراه دارد و با همان اطوار کودکانه با عشق و علاقه‏اى که خود به عبادت و سجده دارد به آن حیوان بى‏زبان اصرار میورزد و سر او را بپائین میآورد که بر آفریدگار خود سجده کند!

پدر مهربان دست او را فرا میگیرد و به آغوش خود میکشد و او را به سینه خود میچسباند و میفرماید:

عزیز دل من تو آن فردى هستى که لهو و لعب در برنامه زندگى تو راه ندارد.

زیباترین ساعات زندگى امام (ع) بهنگام خلوت کردن با آفریدگارش سپرى میشد و لذت بخش‏ترین اوقات عمر او را نماز و انجام فرائض الهى تشکیل میداد.او بهنگام عبادت با تمام وجود و با تمام احساسات و مشاعر و عواطف خود، متوجه کمال مطلق و معبود بى‏همتا میگشت و قطره‏ى وجود خود را به اقیانوس بیکران هستى بخش جهان میپیوست، قطرات اشک شوق بى‏اختیار از چشمان نازنین او بر صورتش مى‏نشست و آرام آرام بر زمین میغلتید و میافتاد و اضطراب و لرزه اندام او را فرا میگرفت و ناله‏هاى جان سوز سر میداد و گریه‏هاى طولانى.

امام (ع) پس از انجام فرائض و واجبات به نوافل و مستحبات میپرداخت، نافله شب را تا وقت فریضه صبح ادامه میداد، سپس تا طلوع آفتاب به تعقیبات و دعاها میپرداخت، تا هنگام زوال و وقت ظهر در این حالت روحانى باقى میماند.

محدثین نقل نموده‏اند که بارها در شب‏ها در مدینه داخل مسجد نبوى ( ص( میشد و پس از انجام فرائض سر بر سجده میگذاشت و با صداى‏حزین و اندوه فراوان توام با اشگ چشم، اخلاص و شوق این کلمات از او شنیده میشد:

عظم الذنب من عندى، فلیحسن العفو من عندک یا اهل التقوى و یا اهل المغفره او این کلمات را با خضوع و خشوع کامل توم با ناله و سوزش مخصوص تا پاسى از شب بر زبان جارى میساخت و در وادى شوق وصال محبوب خود گام میزد.

سپاس براى فراغت

امام موسى بن جعفر (ع) هنگامیکه بدستور ستمگر عصر و طاغوت زمان خود، هارون الرشید به جرم حق گوئى و دفاع از حقیقت، دستگیر و روانه زندان شد، بخاطر فراغت و دست یابى به فرصت بیشتر براى عبادت پروردگار سجده شکر طولانى بجا آورد و در حال سجده این چنین عرضه داشت :

بار الها! من بارها از درگاه تو مسئلت میداشتم که براى عبادت، فراغتى بمن عنایت فرمائى تا به اطاعت و فرمان بردارى تو قیام ورزم از اینکه اکنون درخواست مرا اجابت فرموده‏اى در برابر چنین توفیقى سپاسگزارم.

در بیشترین اوقات دعاى آنحضرت با این کلمات آغاز میگردد.

الهم انى اسئلک الراحة عند الموت و المغفرة بعد الموت و العفو عند الحساب.

بار خدایا! من بهنگام مرگ آسایش و راحتى و پس از مرگ غفران و آموزش و بهنگام بررسى حساب عفو و گذشت از درگاه تو مسئلت میدارم.

سفرهاى حج آن بزرگوار

مسافرتهاى حج آن بزرگوار که معمولا 24 تا 25 روز طول میکشید با آنکه وسایل سوار شدن از هر نظر فراهم و آماده بود مرکبها و اسبهاى راهوار پیش روى آن حضرت کشانده میشد بصورت پیاده انجام میگرفت و این خود میرساند که علاقه و اخلاص آن بزرگوار بمظاهر توحید و عبادت تا چه حد بوده است.امام، چهار بار بصورت خانوادگى به بیت الله الحرام تشریف فرما شدند و در آن سفرهاى خانوادگى على بن جعفر برادر ارجمندش نیز حضور داشت و ملتزم رکاب امام و مفتخر به امتثال اوامر او بودم و چندین بار هم تنها بدون عائله و خانواده به سفر رفتند .

روش مسافرتهاى آن حضرت باین ترتیب بود که معمولا از معاشرت و اختلاف با مردم که موجب تضییع فرصت گرانبهاى عبادت خالق میگردد احتراز و اجتناب میورزید و فقط و فقط به عبادت و سازندگى نفس، و تصفیه خویشتن، و تفکر در عظمت خالق میپرداخت.در این سیر و سلوک و اندیشه‏ها بود که از خود بیخود میگشت و راه تقرب و وصال را میجست که عالیترین و لذت بخش‏ترین حالات یک فرد با ایمان و بنده خداست.داستان ملاقات او با شقیق بلخى که در بخش آراء و گفته‏هاى دیگران آمده است که گویاى این حالت سیر و سفر روحانى است.او در پایان ملاقاتش با امام طبق دریافتهاى خود اعتراف نمود: که موسى بن جعفر یکى از اوتاد و ابدال روزگار میباشد.

امام در یکى از دعاهاى حج خود میگوید:

«انت شربى اذا ظمئت من الماء و قوتى اذا اردت الطعاما الهى! و سیدى! مالى سواک فلا تعدمنیها» .

خدایا! همه چیز و همه زندگى من تو هستى و جز تو خواسته و پناه دیگرى ندارم.تلاوت و انس با قرآن:

او عاشق قرآن و فانى در اجراى احکام و محتوایات قرآن بود و لحظه‏اى از این امر غفلت نداشت قرآن را با صداى خوش و لحن زیبا و آواز دلربا و آهنگ روحانى و معنوى بصورت شمرده و مقطع تلاوت میفرمود.جذبه صداى او، رهگذران و مستمعین را از راه رفتن باز میداشت و تحت تاثیر خاص خود قرار میداد و گاهى آنان را به گریه و ناله میافکند.در اثر ممارست دائمى با قرآن و عبادتها و مناجاتهائى که داشت مردم مدینه در میان خود او را به «زین المتهجدین» یعنى زینت شب زنده داران و عبادت کنندگان لقب داده بودند و با آن لقب میان مردم شهرت یافته بود

عنایت خاص امام به تلاوت و ممارست قرآن و آیات نورانى الهى از یک حقیقت بزرگ پرده بر میدارد و آن این که قرآن از دیدگاه اهل بیت در مقام عظمت و اهمیت والاترى قرار دارد که ما هنوز به آن حقیقت نرسیده‏ایم آنان بهتر از همگان میدانند که قرآن چه تاثیر شگرف و فوق العاده‏اى در زندگى روحى و اجتماعى مردم میتواند داشته باشد و اگر محتویات و احکام آن در میان مردم پیاده و اجرا شود چه زندگى سعادت بخش و راحتى نصیب آنان خواهد شد.

مردان حدیث و روایت با اتفاق آراء اعتراف کرده‏اند که قهرمان گفتار ما در پرهیزکارى و پرستش حق و عبادت شبانه روزى خداوند عالم، و در عنایت و توجه به قرآن در عصر خود بى‏همتا و بى‏نظیر بود و کمتر شبى در عمر پر برکتش سپرى گردید که سر بر بالین استراحت و آسایش بنهد و آسوده و غافل در بستر استراحت بیارامد و از عبادت و نیایش پروردگار و از قرائت و تلاوت آیات قرآن کریم غفلت و کوتاهى داشته باشد.

تفقد از مخلوق

در برنامه‏هاى عبادت و بندگى امام (ع) عبادت ویژه‏اى هم گنجانده شده بود که محض خشنودى خدا، و جلب رضایت و رفاه مخلوق صورت میگرفت که از نظر اهمیت کمتر از سجده‏هاى طولانى آن بزرگوار نبود و آن تفقد از مستمندان و رسیدگى بوضع درماندگان و در دل آنان در دل شبها بود بى آنکه خود آنان متوجه عامل این تفقدها گردند.

شیخ مفید در این باره مینویسد:

او شبانه از فقراء و مستمندان شهر مدینه تفقد و دلجوئى بعمل میآورد

و در زنبیل مخصوص پول و مواد غذائى بمنازل و کلبه‏هاى آنان حمل میکرد، و به ترتیبى در اختیار آنان قرار میداد که گاهى خودشان هم نمیدانستند که این کمک‏ها از سوى کدام شخص است و از کدام ناحیه صورت گرفته است.

تواضع و فروتنى:

امام موسى بن جعفر (ع) بر مرد سپاه چهره و بد منظرى گذر کرد و بر وى سلام نمود و کنارش نشست مدتى با او سخن گفت سپس آمادگى خود را در قضاء حوائج او اعلام فرمود بعضى که ناظر جریان بودند عرض، کردند یابن رسول الله! آیا با چنین شخصى مینشینى و از حوائج او سئوال میکنى؟

حضرت در جواب فرمود:

این مرد سیاه چهره بنده‏اى است از بندگان خدا و برادرى است که بحکم کتاب خدا، همسایه‏ى است یا ما در بلاد خدا، حضرت آدم بهترین پدران و آئین اسلام‏والاترین ادیان، بین ما و او را بهم ربط داده است .

در راه انجام وظیفه‏ى امر به معروف

روش تبلیغ و راه و رسم امر بمعروف و نهى از منکر امام (ع) شیوه مخصوص داشت که امکان نداشت نفس گرم و مسیحائى او بر قلب مستعدى دمیده گردد و او از گناه خود بر نگردد.

داستان زیر میتواند نمونه بارزى از این مقوله بشمار آید.

«بشر بن حارث حافى» از اهالى مرو بود و مدتى از عمرش را به گناهکارى و شهوات گذرانده بود.روزى حضرت موسى بن جعفر (ع) از کوچه‏اى که خانه «بشر» در آن بود عبور میفرمود، موقعى که به در خانه «بشر» رسید اتفاقا در باز شد و یکى از کنیزکان بشر از خانه ـ بیرون آمد کنیز حضرت را شناخت و آن حضرت هم میدانست که این خانه‏ى بشر است از کنیز سئوال فرمود : آقاى تو آزاد است یا بنده؟

پاسخ داد: آزاد است.فرمود: چنین مینماید که گفتى، زیرا اگر بنده بود به شرایط بندگى عمل میکرد و از آقاى خود اطاعت مینمود.

حضرت این سخن را فرمود و راه خود را در پیش گرفت و رفت.کنیز به خانه برگشت و گفته امام را براى بشر بازگو کرد.سخن حضرت در نهاد وجود او طوفانى بر پا کرد و سخت ـ منقلبش نمود .او با عجله‏ى تمام از جا برخاست و با پاى برهنه از خانه بیرون دوید و خود را به امام رساند و با دست مبارک او توبه کرد و گناهان خود را ترک گفت و راه و رسم اطاعت و بندگى را پیش گرفت.چون موقعى که بحضور امام شرفیاب شد و توبه کرد پا برهنه بود به احترام حفظ آن لحظه‏ى سعادت بخش تا پایان عمر کفش نپوشید و همیشه با پاى برهنه راه میرفت لذا معروف شد به بشرحافى: یعنى پابرهنه

چون امام راه و رسم تبلیغ را میدانست که با چه زبانى با فرد آلوده سخن گوید بشرى که چندین سال با گناه و ناپاکى آلوده بود با یک جمله کوتاه او را متنبه ساخت و چنان منقلب نمود که از گذشته‏ى خود استغفار نمود و باقیمانده‏ى عمر خود را با پاکى و درستکارى سپرى ساخت و یکى از مردان نامى و معروف تاریخ گردید بحدى که خطیب بغدادى در تاریخ خود از یکى از علماى آن عصر بنام ابراهیم حربى نقل میکند که او گوید «شهر بغداد عاقل‏تر و متین‏تر از بشر بن حارث را در خود نپرورانده است گوئى که در هر موى او عقل و تدبیرى نهفته است»

آزاد ساختن غلام:

خریدن غلام و آزاد ساختن غلام یکى از برنامه‏هاى عبادتى امام (ع) بوده است به حدى که در مدت عمر خود بیش از هزار نفر را خریدارى و در راه خدا و جلب رضایت و خشنودى او آزاد ساخته است .

توضیح این مطلب اینست که در گذشته مسئله برده دارى و برده فروشى (با کمال تاسف) یکى از مسائل مورد قبول اجتماع آنروز بوده است که در اثر جنگها و تجارتهاى بین المللى به وفور در کشور اسلامى انجام میگرفت.برخى از برده‏ها در اختیار افراد قسى القلب و خشن قرار میگرفتند که رفتارى خشونت بار با آنان داشتند و چاره‏اى جز ماندن و تحمل مشکلات را نداشتند، بهترین خدمت بهمنوع در شرایط آنروز نجات دادن برده‏ها از چنگال چنین مالکان سنگدل بود که مردان خدا و پاک دلان آنان را میخریدند و در راه خدا آزاد مى‏ساختند و عمل امام (ع) نیز بر اساس همین هدف بود.

بذل و کرم آن بزرگوار

یکى از مشخص‏ترین صفات بارز پیشواى هفتم ما سخاوت و بذل وجود و کرم اوست که در راه خدا مبذول مى‏داشت.خاندان عصمت و طهارت به مال و ثروت و اندوخته‏هاى مادى از آن دیدگاه عنایت دارند که وسیله‏اى است که میتوان با آن رضایت و خشنودى پروردگار را با سد جوع گرسنگان و رفع نیاز مستمندان و ایجاد سرور در قلب یتیمان یا تامین رفاه عمومى مسلمانان و جلب نمود و افرادى را در زندگى به نوائى رساند وگرنه خود امکانات مالى از دیدگاه آنان، اصالت ندارد و معمولا تراکم یا فراوانى آن فرد را از زندگى حقیقى و واقعیت حیات باز میدارد و انسان را بصورت خدمتگزار و ابزار بى اراده خود در مى‏آورد که بطور یقین هدف چنین نزول شأنى نبوده است بر این اساس است که سیره نویسان بیطرف اتفاق نظر دارند که امام موسى بن جعفر (ع) یکى از چهره‏هاى معروف سخاوت و کرم عصر خود بود و امکانات مالى خود را که محصول دسترنج خود او بود و از راه کشاورزى و زراعت و عائدش میشد در اختیار نیازمندان و بیچارگان واقعى اجتماع قرار میداد.بترتیبى بخششها و کرامتهاى آن بزرگوار در اعماق دلهاى مردم ریشه دوانده بود که در مدینه بصورت ضرب المثلى شیوع داشت و مردم گاهى در گفتگوهاى خود به همدیگر میگفتند:

« تعجب از کسى است که کیسه بذل و بخشش موسى بن جعفر به او رسیده باشد ولى باز هم اظهار فقر و تنگدستى بنماید»

او سعى و کوشش داشت کارى را که براى خدا انجام میدهد بیرون از دائره دید مردم باشد و جز خداوند متعال کسى از آن آگاهى و اطلاع نداشته باشد.

امام شبها را بهترین فرصت براى انجام چنین نیتى میدانست و عطایاو کمکهاى خود را در دل شب بمنازل مستمندان میرساند و بى‏آنکه خود صاحب منازل اطلاع پیدا کنند در منازل آنان قرار میداد هدف امام از این پنهان کارى این بود که مبادا آبروى ارزشمند مستمندان در برابر متاعهاى کم ارزش و پست مادى باز ستانده شود یا اینکه کسى جز پروردگار عالم از راز چنین عملى آگاه گردد او با عطایا و بخششهاى شبانه‏ى خود خانواده‏هائى را از فقر و فلاکت نجات داد.

مرحوم شیخ مفید در ارشاد مینویسد:

«امام موسى بن جعفر سخى‏ترین فرد عصر خود بود»

مرحوم سید محسن جبل عاملى اعلى الله مقامه در این باره نقل میکند:

«سخاوت و کرم و بذل و بخشش امام (ع) زبانزد خاص و عام بود و از این جهت شهرت به سزا داشت او در دل شب از مستمندان و فقراى مدینه تفقد بعمل مى‏آورد و در زنبیل مخصوص پول و نقدینه و مواد غذائى بمنازل آنان حمل میکرد بى‏آنکه مستمندان توجه و آگاهى پیدا نمایند که این عطایا از کدام ناحیه است؟»

شخصى بنام محمد بن عبد الله بکرى براى وصول مطابات خود بمدینه آمد ولى از بدهکاران چیزى به دستش نیامد.در بین راه با امام روبرو گشت و جریان را به امام عرض نمود امام به خدمتگزار خود دستور داد به منزل برگردد و کیسه‏اى را که محتوى سیصد دینار بود بیاورد و به او بدهد تا دست خالى به وطن برنگردد.

او در پایان نقل خود مى‏افزاید: معمولا عطایاى امام بین دویست تا سیصد دینار بود که آن روز مبلغ قابل توجهى بشمار مى‏آمد از اینرو کیسه‏هاى عطایا و بخشش امام در میان مردم معروف و مشهور بود.

استاد سید باقر قریشى داستان زیر را از تاریخ خطیب بغداد نقل میکند.

امام روزى با اطرافیان و خدمتگزاران خود براى سرکشى بمزارع خود بصحرا میرفت، در بین راه در محلى به استراحت پرداختند، سردى هواى مدنیه در حدى بود که نیاز به آتش احساس میشد، همگى نشسته بودند ناگاه غلام زنگى که در دست خود دیگ حلوائى داشت بسراغ خدمتگزاران امام آمد و پرسید آقا و سید شما کجاست؟ آنان با اشاره امام را به او نشان دادند.

باز پرسید کنیه‏ى او چیست؟

گفتند: ابو الحسن،

غلام به سوى امام آمد و حلوائى که در دست داشت جلو امام گذاشت تا میل کند.امام آنرا پذیرفت و به خدمتگزاران خود تحویل داد، او که سردى هوا را احساس میکرد.بطرف بیابان رفت و قدرى هیزم جمع آورى کرد و به پیشگاه امام آورد.و عرض کرد این هیزم‏ها را تقدیم شما میکنم امام از خدمتگزاران خواست آتش فراهم آوردند تا هیزم را روشن کنند و دستور داد نام آن برده و مشخصات مالک او را ثبت کنند و محفوظ نگهدارند.

امام چند روزى در مزرعه‏ى خود اقامت گزید سپس عازم بیت الله الحرام گردید تا حج عمره بجا آورد.پس از فراغت از اعمال عمره بیکى از دوستان خود بنام «صاعد» دستور داد که جویاى مالک و صاحب غلام شود و اگر او در مکه است حضور او را به امام اطلاع دهد تا شخصا بسراغ او برود.امام انگیزه صدور این دستور را چنین توجیه فرمود:

«بهتر است من به سوى او روز چرا که من نیازمند او هستم»

«صاعد» به جستجوى مالک برده پرداخت و اطلاع پیدا کرد که خوشبختانه او یکى از دوستداران و شیعیان اهل بیت (ع) است.مالک برده پس از آشنائى با صاعد از علت آمدن او جویا شد صاعد ابتدا نمیخواست که قدوم امام را باطلاع او برساند ولى در اثر کنجکاوى و دقت او در پرس و جوئى از تشریف فرمائى امام هم آگاهى یافت بااشتیاق تمام بدیدار امام شتافت و از ملاقات امام بسیار خوشحال و مسرور گردید.امام در ضمن صحبت خود فرمودند:

آیا علاقمند هستى که غلامت را بفروشى؟ عرض کرد: غلام و هر چه ملک و دارائى دارم مال شما است و تقدیم محضر مبارک میباشد.

امام فرمود:

من با ملک و دارائى شما کار ندارم و فقط اگر غلام را بفروشى من خریدارم.آن مرد اصرار داشت که امام غلام را بى‏پول بصورت هدیه بپذیرد ولى امام امتناع میورزید، تا اینکه او را با ملکى که در آن کار میکرد به هزار دینار خریده، برده را در راه خدا آزاد ساخت و ملک را در اختیار او گذاشت تا وسیله‏ى معیشت وى باشد.

امام با این عمل خود خواست که در برابر احسان و خدمت آن برده، احسان و نیکى متقابل داشته باشد.به برکت این عطاى خاص امام خداوند متعال وسعتى در کار آن برده فراهم آورد که فرزندان او گردانندگان چرخ اقتصادى بازار مکه گردیدند.

این صباغ مالکى در مورد کرم و سخاوت آن بزرگوار مینویسد:

«و کان موسى الکاظم اعبد اهل زمانه و اعلمهم و اسخاهم کفا و اکرمهم نفاس و کان ینفقد فقراء المدینه و یحمل الیهم الدراهم و الدنانیر و النفقات الى بیوتهم و لا یعلمون من اى جهة وصلهم ذالک و لم یعلموا بذالک الا بعد موته.»

«موسى بن جعفر عابدترین و داناترین و سخى‏ترین و پاک نفس‏ترین مردم عصر خود بود او پول و مواد غذائى و دیگر نیازمندیهاى ضرورى را به خانه‏هاى مستمندان مدینه میبرد بى‏آنکه آنان دریابند این احسانها و کمکها از کدام ناحیه است و تا روزیکه آن بزرگوار رحلت کرد کسى از این راز آگاهى نداشت ـ با شهادت امام بر همگان معلوم گردید»

او بخشش و کرم را از نیاى بزرگش امیر المؤمنین، على علیه السلام‏آموخته بود.شب هنگام در دل ظلمات مدهش مدینه در خانه یتیمان و بیوه زنان را میکوفت بى آنکه خود را بشناساند شام شب و روزى روزشان را میرساند و بى‏سر و صدا به خانه خود باز میگشت.

احسان به دشمن:

احسان و نیکى کردن به دوستان کار سهل و آسان و ساده‏اى است چون در آنان امید عوض یا حداقل حس اشباع حب ذات و خود دوستى نهفته است و حتى اگر امید پاداشى هم نباشد، یارى شونده دوست و همکار او محسوب میگردد و احتمال دارد که روزى بکار آید ولى کمال کرم و سخا در آنست که انسان دوست و دشمن را بهنگام نیازمندى یکسان نگریسته و فقط خدا را مقصد و مقصود خود قرار دهد و جز پروردگار هدف دیگرى نداشته باشد این برنامه در زندگى امام (ع) بارها اتفاق افتاده است که تنها به نقل داستان زیر اکتفا میکنیم:

نیکى و احسان به دشمن:

در شهر مدینه مردى گمنام و فرو مایه بسر میبرد که با امام (ع) عداوت شدید و کینه قلبى دیرینه داشت.حکومت وقت و ایادى او نیز وى را تحریک و از عملیات او پشتیبانى مینمودند و او را وا میداشتند که هر کینه‏اى که در دل دارد در حق خاندان پیامبر و نوادگان على (ع) روا و اظهار دارد این مرد اصرار میورزید که کینه‏ى دیرینه و زهرآگین خود را منحصرا بر دامان موسى بن جعفر (ع) سرشناس‏ترین فرد خاندان علوى بریزد.

کار تعدى و بیدادگرى این فرومایه به جائى رسید که چند تن از یاران پیشواى هفتم اجازت طلبیدند که با ریختن خون او دفتر این حکایت ننگین را بشویند.آنان اصرار داشتند امام اجازه دهد تا با یک ضرب شمشیر کار این فاجر خبیث را براى همیشه بسازند و خود را از آزار زبان و طعن او راحت سازند.

ولى امام، هرگاه که این درخواست را از یاران خود مى‏شنید با لحن‏پرخاش آمیزى آنان را از این اندیشه باز میداشت و میفرمود:

«من خود او را تنبیه خواهم کرد»

امام (ع) روزى بى آنکه کسى را همراه خود بردارد بر قاطرى که مرکب اختصاصى‏اش بود نشست، و به سراغ آن مرد رفت و از وضع او اطلاع گرفت.بعرض رساندند او در حومه مدینه در کشتزار خود مشغول کشاورزى است امام به سوى مزرعه‏ى او رفت و بدون رعایت آئین کشت و کار قاطر سوارى خود را از میان گندمها عبور داد.

آن مرد که از دور این سوار بزرگوار را شناخته بود فریاد کشید: چه میکنى؟ کجا مى‏آئى؟

امام (ع) بى آنکه باین فریادها پاسخ گوید همچنان پیش میرفت تا به در کومه‏ى او رسید و در آنجا از مرکب خود پیاده شد و بر دشمن کینه توز و نادان خود سلام گفت و با خنده و خوشروئى فرمود:

ـ خوب حالا بگو ببینم از این بى‏احتیاطى من مزرعه‏ى شما چقدر خسارت دید که اینقدر ناراحت شدى؟

مردک که هنوز اخمهایش باز نشده بود گفت: صد سکه طلا.

ـ بگو ببینم از این مزرعه چقدر امید سود و بهره‏دارى؟

مرد با لحن تند و تلخى گفت: من که غیب نمیدانم.

ـ امام فرمود: منهم از غیب سئوال نکردم.

مرد فکرى کرد و گفت: دویست سکه طلا.

در این هنگام امام کیسه‏اى از جیب خود بیرون آورد و در دامان آن مرد سرازیر کرد که محتواى آن سیصد سکه‏ى طلا بود.

امام فرمود:

این بهره‏اى که امیدوار بودى از مزرعه‏ات بدست آورى مى‏بینى که مزرعه‏ى تو همچنان بحال خود باقى است و من امیدوارم که خداوند متعال امید ترا از این مزرعه باز آورد.

آن مرد که در برابر این کرم و بخشش و در مقابل این ماجرا متحیر وبهت زده مانده بود از جا برخاست و با انکسار و مذلت خود را بپاى آن بزرگوار افکند و دیگر از شرم نتوانست سر بردارد و در چشم امام (ع) بنگرد.

عصر آنروز که یاران امام (ع) آنمرد را در مسجد پیامبر (ص) در مدینه دیدند وى درباره امام میگفت:

الله اعلم حیث یجعل رسالته:

«خداوند آگاه و دانا است که پیشوائى را به چه کسى واگذارد» .

آخرین دعا

اینها نمونه‏هائى چند از عطایا و بخششهاى فراوان آن بزرگوار بود که در کتابهاى مربوط به تفصیل بیان گردیده است و همیشه میفرمود: «یکى از عوامل مغفرت و بخشش الهى، اطعام غذا در راه خدا است»

این قبیل نمونه‏ها و الگوها را جز در مکتب انسانساز اهل بیت در جاى دیگرى نمیتوان سراغ گرفت، مکتبى که پیشروان آن هستى و امکانات خود را در راه خدا و آسایش بندگان او قرار میدهند و خود را فانى و محو در بقاء و دوام تعالیم آن مینمایند هرگز نظیر این برخورد را در دیگر مکتبهاى مادى و حتى معنوى نمیتوان جستجو کرد بویژه در عصر کنونى که چرخهاى زندگى مردم بر اساس مادیت متقابل و گام به گام و اقتصاد ربائى و بهره‏اى میچرخد، و اصول انسانى را زیر چرخهاى بیرحم ماده پرستى محو و تباه میسازد و همه را طالب مال و منال و جویاگر کسب قدرت از راه ماده و مادیات مینماید، و کمتر به معنویات و عواطف عالیه و اصول فضایل توجه میشود و اصولا عواطف و احساسات دست نخورده و سالمى باقى نگذاشته‏اند تا سرچشمه و زاینده این ثمرات باشد، و اگر باز نمونه‏هائى پیدا شود، در میان پیروان و دوستداران این مکتب پر فضیلت، است که مورد گواهى دوست و دشمن و آشنا و بیگانه است .عطوفت به همنوع:

امام (ع) قلبى مهربان و پر عاطفه نسبت بمردم و همنوعان خود داشت و سعى و کوشش تام و تمام در اداء حوائج و نیازهاى توده‏ها و مستمندان و رفع ظلم و نیاز از دیگران داشت هیچ فردى قصد خانه‏ى او را نمیکرد

مگر آنکه با دست پر و با قلب آرام و مسرور از حضور او برمیگشت.

امام به یار وفادار و صحابى بزرگوار خود على بن یقطین، از آن نظراجازه‏ى دخول بدستگاه خلافت داد که بتواند رفع ظلمى از مظلومان و بیچارگان بنماید و از روایاتى که از آن بزرگوار در این باره صادر شده است، استفاده میگردد که کفاره خدمت در تشکیلات دولتى خدمت بهمنوع و برادران و ستمدیدگان است و او هم توانست گرفتاران فراوانى را از فشار ظلم و تعدى نجات دهد و استخدام او بر این اساس و روى این هدف مقدس بود.

مردى از دیار رى:

یکى از افرادى که مورد حمایت، و عنایت امام قرار گرفت درمانده‏اى از مردم رى بود که اموال و بدهى‏هاى فراوانى بیکى از روساى حکومت روى داشت و توانائى پرداخت آنرا نداشت دائم در اندیشه نجات و خلاصى از این گرفتارى بود و چاره‏اى پیدا نمیکرد تا اینکه روزى به فکرش رسید که به محضر امام برسد و از آن بزرگوار استمداد جوید.او با این امید بمدینه مسافرت کرد و شرفیاب محضر امام گردید و گرفتارى خود را به امام بازگو نمود.امام در حل مشکل او نامه‏اى با این عبارت بحاکم رى فرستاد.

«آگاه باش! در تحت عرش الهى سایه‏اى وجود دارد در آن افرادى آرامش پیدا میکنند که نسبت به برادران ایمانى خود خیر و نیکى انجام داده باشند یا گرهى از مشکلات آنان را بگشایند یا سرور و شادى به قلب‏او وارد سازند، حامل نامه هم برادر تو است سلام و رحمت الهى بر شما باد!» نامه را گرفت و پس از انجام فریضه حج، به وطن برگشت وقتى به شهر خود رسید شبانه به سراغ فرماندار رى رفت و در را کوبید.خدمتگزار فرماندار آمد و پرسید:

ـ تو کیستى؟

ـ من پیام آور امام صابر هستم.

خدمتکار پیش فرماندار رفت و جریانرا باطلاع او رساند.فرماندار با خوشحالى پا برهنه به استقبال او شتافت، دست بر گردنش انداخت، بوسه بر سر و چشم او زد و با اشتیاق و علاقه‏ى فراوان از احوال امام (ع) جویا شد.او نامه‏ى امام را به فرماندار تفویض کرد او نامه را روى چشم خود گذاشت، باحترام آن بلند شد، و پس از مطالعه نامه امام دستور داد تمام اموال و لباسها و دارائى او را آوردند و میان خود و او تقسیم نمود و قیمت اموال غیر منقول را نیز پرداخت و به هنگام اجراى این اعمال مرتب میگفت برادرم آیا ترا خوشحال ساختم؟ سپس پرونده حساب او را در آورد و روى حساب او قلم گرفت و ذمه‏ى او را از مطالبات برى ساخت و او را با خوشحالى و شادمانى مرخص کرد.مرد گرفتار بعنوان اداى برخى از حقوق برادرى او عازم بیت الله الحرام گردید تا در موسم حج شرکت کند و او را دعا کند و امام را در جریان کار خود قرار دهد.وقتى امام از اوضاع او آگاه شد بسیار خوشحال گردید.آن مرد پرسید آیا این واقعه شما را خوشحال نمود؟

امام فرمود:

«بخدا قسم که او مرا شادمان ساخت، امیر المؤمنین را شاد ساخت،

1 ـ حیاة الامام موسى بن جعفر ص 150

1 ـ اعلم ان لله تحت عرشه ظلا لا یسکنه الا من اسدى الى اخیه معروفا او نفس عنه کربة، او ادخل على قلبه سرورا و هذا اخوک و السلام.جدم، رسول خدا را شادمان ساخت و خدا را نیز خشنود کرد»

این داستان با همه آموزندگى و ایثار و گذشتى که در بر دارد گویاى اهتمام بلیغ امام در توجه کامل به شئون مسلمانان است.

دعاى آن بزرگوار:

دعاهاى متعددى در کتابهاى مربوط به زندگانى امام از آن بزرگوار نقل گردیده که هر کدام محتوى مفاهیم عالى و تعالیم ارزنده معنوى است که در این کتاب بعنوان تبرک دعائى را که در مورد حرز و نگهدارى از آفات و شرور با خداى خود مناجات مینموده است مى‏آوریم و از خداوند بزرگ مسئلت داریم که به برکت آن دعا که بر زبان مبارک امام معصوم ما جارى شده است استقلال و عظمت کشورهاى اسلامى و حریم و منطقه نفوذ قرآن کریم بویژه کشور على بن ابیطالب (ع) و مهد تعالیم اهل بیت «ایران» عزیز را از شر اجانب و بیگانگان و استعمارگران محفوظ دارد و به پیروان على (ع) و اهل بیت او، آن رشد و بصیرت و اتحاد و یگانگى را عنایت فرماید که این کشور را طبق دلخواه و مورد علاقه‏ى آن بزرگواران اداره کنند و حقیقتا کشور ما را شایسته اهل بیت بنمایند که آرزوى هر مسلمان وطن دوست و پایبند استقلال و عظمت کشور است.

متن دعا:

«توکلت على الحى الذى لا یموت و تحصنت بذى العزة و الجبروت، و استعنت بذى الکبریا و الملکوت مولاى استسلمت الیک فلا تسلمنى، و توکلت علیک فلا تخذلنى، و التجأت الى ظلل البسیط فلا تطرحنى، انت الطلب و الیک المهرب، تعلم اخفى و ما اعلن و تعلم خائنة الاعین و ما تخفى الصدور، فامسک عنى اللهم ایدى الظالمین، من الجن و الأنس اجمعین و اشفنى و عافنى یا ارحم الراحمین کار و کوشش امام (ع ( :

اسلام آئین کار و کوشش و تلاش و فعالیت است.تأکید و سفارش اسلام بر فعالیت و کوشش فوق العاده، و بیرون از حد متعارف است، بحدیکه کار کردن براى تامین پاره‏اى از ضروریات زندگى را بر هر فرد مسلمان، بصورت واجب کفائى تعیین کرده است از اینرو پیشوایان معصوم ما، که راهنمایان اجتماع و چشم و چراغ امت هستند هر کدام در عهد خود با کارهاى معمولى آن عصر سر و کار داشته‏اند و کشاورزى و زراعت که حرفه‏ى معمول آن روز بوده است مورد علاقه و عمل آن بزرگواران بوده است.آنان به امور زراعت و کشاورزى میپرداختند و معاش خود را از آن راه تامین میساختند.امام موسى بن جعفر (ع) هم زراعت و کشاورزى داشت و خود شخصا به امور آن مباشرت میورزید.یکى از دوستان و شاگردان امام (ع) بنام حسن فرزند على بن ابى حمزه در این باره میگوید:

موسى بن جعفر (ع) را در مزرعه خود ملاقات کردم و مشاهده نمودم که در مزرعه مشغول تلاش و فعالیت است به حدى که از شدت حرارت و گرما، عرق تا قدم‏هاى مبارک او رسیده است.

گفتم: فدایت گردم کارگران و خدمتگزاران شما کجا هستند که شما خودتان این چنین مشغول کار شده‏اید؟

امام فرمودند:

« بزرگوارتر از من و پدرم با دست خودشان در زراعت کار و تلاش داشتند و کار خود را به دیگران واگذار نمیکردند».

عرض کردم آنان کیانند؟

فرمود: جدم رسول خدا (ص) و امیر المؤمنین و پدران ارجمندم همگى، خودشان به امور کشاورزى و زراعت مباشرت داشتند و در مزرعه کار میکردند زیرا کشاورزى از کارهاى پیامبران و فرستادگان‏شایسته الهى و مردان راه خدا است.

******************************

**********************************************************

******************************

فضایل و مناقب امام موسى بن جعفر (ع )

پیشوایان معصوم (ع) هر کدام بنوبت خود منبع فضایل و مناقب و آموزگاران واقعى فضیلت و شرف و اصول انسانیت هستند.آنان پایه گذاران تمدن واقعى و پى افکنان اصول معاشرت و روابط اجتماعى صحیح و سالم میباشند.همگان از یک نور سرچشمه گرفته‏اند و در یک مکتب تربیتى الهى پرورش یافته‏اند و رو بیک سور و یک هدف گام برمى‏دارند و غایت و هدف از زندگى آنان تحکیم مبانى انسانى و تشیید اصول الهى و آسمانى است.پس ذکر فضیلت ویژه بهر کدام از پیشوایان معصوم (ع) به آن معنى نیست که آن دیگران فاقد آن فضیلت یا عارى از آن صفت بوده‏اند بلکه بمقتضاى عصر و باقتضاى شرایط تبلیغ و امر بمعروف و آمادگى فکرى مردم هر دوره، باعث ظهور بیشتر پاره‏اى از فضایل و مناقب خاص گردیده است که در دورانهاى دیگر آن ویژگیها زمینه و اقتضاى نداشته است.

بعنوان نمونه میتوان به شجاعت على (ع) و فرزندان ارجمندش امام حسن (ع) و امام حسین (ع) اشاره نمود، آنان عصر پیامبر اسلام را درک کردند و با کفار و مشرکین و دشمنان و مارقین و قاسطین و ناکثین روبرو گشتند و برخورد آنان با شمشیر و صحنه‏هاى جنگ و ستیزه بوده است از آن رو ظهور شجاعت و صلابت و روح سلحشورى و جهاد در آنان بیشتر از دیگر فضائل به ثبت رسیده است تا دیگر پیشوایان معصوم (ع( .

از اینرو صفات و فضائلى که اکنون در این بخش مى‏آوریم در دیگر پیشوایان هم وجود داشته است.

علم و دانش او

خاندان عصمت و طهارت از پایه گذاران علوم و دانشتهاى حقیقى

بشر بشمار مى‏آیند که با روشنگریها و راهنمائیهاى خود که همه از روى علم و حکمت و جهان بینى عمیق معنوى و فکرى بوده است تاریکیها و اوهام را زائل ساخته‏اند و اجتماع را بسوى حقیقت معارف و مکارم واقعیت و درستى‏ها و مفاهیم اصیل معاریف بشرى رهنمون گشته‏اند.

یادگارهاى علمى و فکرى امام موسى بن جعفر (ع) که در محتویات کتابهاى حدیث و فقه و کلام و تفسیر ثبت گردیده است یکى از بهترین و غنى‏ترین میراثهاى علمى است که اصول زندگى و روشهاى تربیتى و معارف ماوراء الطبیعه را با محکمترین و استوارترین بیانها در اختیار پویندگان آن معارف قرار میدهد و اسرار آفرینش را با عالیترین بیانات توضیح میدهد که امروز علم با آنهمه پیشرفت و ترقى فراتر از آن گام ننهاده است.

صدر المتألهین ـ در شرح و تقریط حدیث شریف عقل که امام (ع) بیکى از یاران خود بنام «هشام بن حکم» القاء فرموده است چنین مینویسد:

«این حدیث عقل در برگیرنده بزرگترین مشخصات و ویژگیهاى عقل است که در محتویات خود معارف عالیه‏اى از قرآن مجید را دارد این حدیث شریف محتوى معارف پر ارج الهى است که همانند آنرا در چندین مجلد از کتاب‏هاى عرفا و دانشمندان صاحب نظر نمیتوان پیدا نمود جامعیت حدیث از آن نظر است که اشاراتى به علم ماوراء الطبیعت فلکیات، روان‏شناسى، اخلاق، سیاست مدنى، تربیتى و و دارد و از نظر مواعظ و پند و اندرز و توجیه به نشاءة آخرت سرشار و غنى است»

رهبر فکرى و معنوى:

امام موسى بن جعفر (ع) بعد از رحلت پدر عالیقدرش اداره کننده فکرى و علمى دانشگاه وسیع و بزرگى بود که از پدر به میراث باقیمانده بود.دانشگاهى که مدیریت علمى آن بعهده امام واگذار گردید در حال توسعه و گسترش و دربر گیرنده هزاران دانشجو و استاد بود که در کلاسهاى مختلف آن از مکتب پر فیض امام صادق (ع) دانش آموخته و اکنون در طى مدارج عالیترى از دانش و فضیلت بودند.

گروههاى متعددى از متکلمین و فقها، و فلاسفه و محدثین و مفسرین و ریاضیون و مورخین، و رجالیون و ادبا و شعرا و دیگر طبقات مختلف علمى اکنون متوجه مقام علمى الهى امام موسى بن جعفر گردیده‏اند و از کمالات و فضائل و دانش بى پایان او استفاضه مینمایند.و گرد شمع وجود او را فرا گرفته‏اند تا مبانى مکتب فکرى و علمى اسلامى را غنى‏تر و پربارتر سازند و نور درخشان اسلامى را روشن‏تر و تابان‏تر نمایند.امام موسى بن جعفر (ع) دانشمندترین و با فضیلت‏ترین مردم عصر خود بود و علم و دانش او همانند انبیاء و رجال الهى از منبع پر فیض الهام و کرامت الهى سرچشمه گرفته بود و در مکتب تربیتى خاندان رسالت و طهارت تکمیل و سرشار گردیده بود.امام صادق (ع) در تصدیق دانش و آگاهیهاى علمى او میفرماید :

فرزندم موسى به حدى آمادگى علمى دارد که اگر از تمام محتویات قرآن از او پرسش نمائى با دانش و علم کافى که دارد به تو پاسخ قانع کننده‏اى میدهد.او کانون حکمت، فهم، معرفت و اندیشه است.

در وسعت و تبحر علمى او کافى است که در نظر آوریم که دانشمندان و محدثین در فنون مختلف اسلامى از وى حقایقى نقل کرده‏اند که کتبها و دفاتر خود را با آنها پر ساخته‏اند بحدى که آن حضرت با لقب «عالم» شهرت یافته است.

دانشمند عصر

عصر زندگى امام از نقطه نظر علم و دانش، یکى از درخشان‏ترین اعصار اسلامى بوده است، دانش و هنرهاى گوناگون در آن عصر پا بر پلکان اعتلاء نهاده بود.عصر طلائى دانشها و هنرهاى ظریف در دنیاى اسلام آغاز گشته بود در یک چنین عصرى مشعشع که دیوانها و کتابهاى دانشمندان ایران، یونان و هند بزبان تازى ترجمه میشد و فلسفه و ادبیات و دیگر شاخه‏هاى علوم آنروزى در اوج اعتلاى نسبى خود بود پیشواى هفتم ما را در محافل علمى دانشمندان و مجامع بحث و گفتگو و مناظره عالم و دانشمند مى‏نامیدند تا آنجا که این عنوان در شمار القاب آنحضرت در آمده بود و این موضوع خود میرساند که وجهه علمى و تبرز فکرى او در میان ناباوران امامت نیز پذیرفته شده بود.

گفتار شیخ مفید:

«او که یکى از پیشگامان علم حدیث و فقه و تاریخ در قرن چهارم میباشد در کتاب خود مینویسد : روایات متعدد و فراوانى در زمینه‏هاى مختلف علمى از وجود امام ابو الحسن (ع) روایت گردیده است که نشان میدهد او فقیه‏ترین و دانشمندترین فرد روزگار خود بوده است»

******************************

**********************************************************

******************************

دوره امامت امام موسى بن جعفر (ع )

با آنکه در خاندان امام صادق (ع) اسماعیل و عبد الله پسران بزرگ، چشم و چراغ خانواده شمرده میشدند، و با اینکه تعدادى از یاران پیشواى ششم میراث امامت را پیش خود نصیب خاص اسماعیل فرزند بزرگ امام میدانستند، با این همه موسى در خاندان رسالت مقام ویژه‏اى بدست آورده بود که بسیار درخشان و خیره کننده بود، تا روزى که اسماعیل پسر بزرگ پیشواى ششم در قید حیات بود یاران او بى‏آنکه در این باره سخنى شنیده باشند او را کاندیداى پیشوائى و امامت آینده خود میدانستند ولى اسماعیل در جوانى از دنیا رفت و منتظرین خود را مأیوس و نومید ساخت و پیشواى ششم براى اثبات این اصل خبر مرگ او را علنى ساخت و حتى جنازه او را به بزرگان و معتمدین قوم نشان داد تا ریشه این عقیده موهوم را از اساس بخشکاند و این پندار را باطل سازد.پس از مرگ اسماعیل بود که پیشواى ششم به یاران خود مجال داد که درباره امام آینده خود سخن بمیان آورند و هر بار که با تعبیرهاى مختلف سئوالى در این باره بعمل مى‏آمد پیشواى عالیقدر ما گاهى با تصریح و گاهى با تلویح و کنایه و ایماء و گاهى با تعیین و تشخیص کامل، آنان را بسوى امام بعدى پسر سوم خود، (موسى)راهنمائى میفرمودند که ما بصورت اختصار، تعدادى از این نوع تصریحات را از منابع معتبر و مورد وثوق باز مى‏آوریم تا نمونه‏هائى از آن علائم، و نشانه‏ها و تصریحات پیشواى ششم بازگو گردد:

تصریحات امام آن بزرگوار:

امامت و پیشوائى امت، یک منصب الهى تفویضى است که دارنده آن ریاست عمومى دینى دنیوى مردم را بعهده دارد و آن منصب با تعیین و تصریح هر کدام از پیشوایان معصوم (ع) به افراد بعدى منتقل میگردد و انتخاب و اختیار افراد در آن دخالتى ندارد و این امر در مورد کلیه پیشوایان عالیقدر صورت تحقق پذیرفته است و تعیین امام قبلى کافى است و اینک در مورد امام هفتم (ع) به چند نمونه اشاره میگردد.

1 ـ مفضل بن عمر جعفى که یکى از بزرگان و دانشمندان شیعه در عصر امام صادق (ع) میباشد و پیشواى ششم ما توحید معروف خود را به او املاء فرموده است میگوید:

از پیشگاه امام صادق (ع) درخواست نمودم که امام و حجت الهى را پس از خودش تعیین فرماید .امام در پاسخ فرمودند: امام و حجت خدا پس از من فرزندم موسى است که وارث من و امیر شیعیان است من، تو و یاران ترا به او توصیه مى‏کنم.

2 ـ یزید فرزند سلیط که یکى از مردان تقوى و دانش بوده و در نقل حدیث بسیار امین و مورد وثوق رجال درایت قرار گرفته است میگوید: در سفر حج با جمعى از یاران و دوستان خود بمحضر امام صادق (ع) شرفیاب گردیدیم در ضمن پرسش خود عرض نمودم فدایت گردم شما رهبران پاک و معصوم ما هستید ولى مرگ مسئله‏اى نیست که کسى را از آن استثنائى باشد در چنین صورتى جانشین شما کى خواهد بود؟

امام صادق (ع) در پاسخ فرمودند: فرزندم موسى وارث و جانشین من‏هستند.علم، حکمت و فهم و سخاوت و آشنائى با درخواستها و حوائج دینى مردم، حسن خلق و معاشرت نیک در او جمع است .او یکى از درهاى رحمت الهى است و بالاتر از همه حقیقتى در او نهفته است که والاتر از همه‏ى اینها است، فرزند سلیط میگوید: پدر و مادرم فدایت گردد آن حقیقت چیست؟

امام فرمودند: پناه این امت و امید گاه مسلمانان از او متولد میگردد.او پاسدار و نگهدارنده نور و روشنائى بخش این امت است نورى که گفتار او حکم، و سکوت او علم و دانش است و اوست که روشنگر مسائل اخلاقى بین مردم میباشد.

3 ـ عبد الرحمن پسر حجاج چنین تعریف مى‏کند: بمنزل امام و پیشواى خود حضرت صادق (ع) رفته بودم او را در اطاق مخصوصش که نماز خانه بود مشغول عبادت و اطاعت الهى دیدم و نخواستم آن حال خلوص و حضور را برهم زنم، او رو به قبله بر روى سجاده نشسته بود و پسرش موسى کمى عقب‏تر از او رو به قبله ایستاده بود امام (ع) دعا میکرد پسرش موسى آمین میگفت.

این منظره روحانى و ملکوتى حال دیگرى در من ایجاد کرد منتظر ماندم تا آنکه امام (ع) دعاى خود را بپایان برد تا من سئوال خود را آغاز نمایم پس از فراغت امام (ع) عرض کردم : خدا مرا بپاى تو افکند شما بهتر از همه میدانید که من از همگان بریده و به خاندان شما پیوسته‏ام و تو میدانى که من خدمتگذار این خاندانم، دلم میخواهد دانسته باشم چه کسى بعد از شما شایستگى مقام والاى امامت را دارد و کدام یک از فرزندانتان جانشین شما هستند؟

امام در پاسخ من چنین فرمود: موسى پسرم این لباس را او پوشید و بر اندامش موزون و مناسب در آمد من خرسند شدم گفتم: شکر خدا راکه دیگر در این جهان به هیچ مسئله‏اى نیازمند نیستم .

4 ـ فیض فرزند مختار به حضور امام صادق (ع) شرفیاب گردید و سخنانى میان آنان درباره ابو الحسن امام موسى رد و بدل شد در این هنگام موسى (ع) وارد شدم امام رو به فیض نمود و فرمود همین است آقاى شما که درباره‏اش سئوال مینمودى.

فیض میگوید: بلند شدم و دست و صورت امام را بوسه زدم و خواستار بقاء و حیات او گردیدم به امام صادق (ع) عرض کردم آیا میتوانم به کس دیگرى هم اطلاع دهم؟

ـ بلى میتوانى به خانواده و فرزندان و دوستان مورد اعتماد خود یاد آور شوى.

من در میان دوستان خود به یونس به ظبیان جریان را نقل کردم او در یکى از ملاقاتهاى خود حقیقت امر را از خود امام صادق (ع) سئوال نمود امام فرمود حقیقت امر همان است که فیض بشما گفته است یونس شاد و مسرور از محضر امام برگشت .

از این حدیث شریف موقعیت بحرانى عصر امام (ع) روشن میگردد که تسلط حکام ناجور تا چه پایه بوده است که امام مکنونات قلبى خود را نمیتواند با کمال صراحت بر زبان آورد و مردم را در جریان واقعى امور قرار دهد ناچار به کتمان و راز دارى توصیه میفرمایند.

5 ـ على بن جعفر برادر امام میگوید: از پدرم جعفر بن محمد شنیدم که با جمعى گفتگو میکرد و به یاران و خواص شیعه میفرمود: در مورد فرزندم موسى به نیکى و خوشى رفتار نمائید او بهترین فرزندان من است که بر جاى من تکیه میزند او قائم مقام من و حجت خداى متعال بر عموم آحاد مردم است. ـ زرارة بن اعین که یکى از بزرگان و علماء شیعه در فقه و حدیث و کلام میباشد.

میگوید: بمحضر امام صادق (ع) شرفیاب گردیدم که فرزند بزرگوارش موسى هم حضور داشتند.در وسط منزل نعشى قرار گرفته بود که روى آن با پارچه پوشانده گردیده بود.امام بمن دستور دادند که هر چه زودتر جمعى از یاران مانند داود رقى و ابو بصیر و حمران را حاضر کنم من براى دعوت آنان از منزل خارج شدم و در بین راه با مفضل بن عمر رو برو شدم که به سوى منزل امام با جمعى حرکت میکرد.

من با سرعت به سراغ افراد مورد درخواست امام (ع) رفتم و آنان را احضار نمودم تا چشم امام صادق (ع) به داود رقى افتاد فرمود پارچه را از روى اسماعیل بردار.

او امتثال امر نمود و آنرا را کنار زد ناگاه جسد بى‏روح و بیحرکت اسماعیل پدیدار گردید .

امام به او فرمود:

ـ آیا او زنده است یا مرده؟

ـ آقا جان او مرده است.

امام همگانرا به قضاوت و داورى طلبید و همه را بمرگ او شاهد گرفت و از حضار بر مرگ او اقرار و اعتراف اخذ نمود.

هدف آنحضرت از اینهمه اعتراف و اقرار آن بود که خیال و توهمات برخى از شیعیان را که به امامت و پیشوائى اسماعیل دل بسته بودند باطل سازد و آنان را به حق و حقیقت ارشاد و توجیه نماید و آنانرا روشن سازد که امام و جانشین بعد از خودش فرزندش موسى است.

هنگامیکه اسماعیل را غسل دادن و کفن کردند، امام به مفضل بن عمر دستور دادن که دوباره صورت او را باز کنند و نشان مردم دهند که تا همگان بر مرگ او یقین و اطمینان پیدا نمایند و بعنوان تاکید مراتب، اطمینان مردم رو به جمع نمود و فرمود:

آیا او زنده است یا مرده؟

همگى لب بر اعتراف و اقرار گشودند که اسماعیل برحمت ایزدى پیوسته است.امام صادق (ع) دست به دعا برداشت و چنین عرض نمود:

«بار الها گواه باش که بزودى عده‏اى از مغرضین و کسانى که میخواهند نور الهى را خاموش سازند (اشاره به فرزندش موسى نمود) در این باره مردم را به شک و تردید وا خواهند داشت در صورتیکه اراده الهى بر کامل ساختن نور خود قرار گرفته است» سپس دستور داد او را در قبر قرار دهند و خاک روى او بریزند.براى آخرین بار خطاب به جمع فرمودند:

آنکه مرده، کفن شده، حنوط شده و در این لحد مدفون گردیده است کیست؟

همه‏ى حضار با صداى بلند گفتند او اسماعیل است.امام صادق (ع) گفت:

بار الها! گواه باش!

سپس دست فرزندش موسى را گرفت و فرمود: او حق است و حق با اوست و سرچشمه حق است تا روزیکه خداوند خودش وارث زمین و آنچه بر روى زمین است، باشد.

امام صادق (ع) با این همه تصریحات و تاکیدات میخواست دو مطلب را ثابت کند:

یکى آنکه مسئله امامت و پیشوائى مردم با تعیین الهى است و انتخاب و اختیار مردم در آن کوچکترین دخالتى نداشته و ندارد و تعیین الهى در مورد امامان قطعى و منجز است.

دوم آنکه بدینوسیله میخواست: گمان و توهمات پاره‏اى از شیعیانرابرطرف سازد که به امامت و پیشوائى اسماعیل دل بسته بودند.بدینوسیله امام علنا روشن ساخت که اسماعیل در دوران حیات خود امام صادق (ع) برحمت ایزدى رفت و در یک زمان واحد دو امام روا نیست و امام بحق و پیشواى راستین پس از او، با تعیین الهى فرزندش امام موسى است و اختیار انتخاب در دست او نیست.

نصوص دیگر

تصریحا متعددى نسبت به امامت و پیشوائى امام هفتم (ع) از طرف پیشوایان معصوم قبلى بیادگار مانده است که محض اختصار بتعدادى از آنها اکتفاء گردید.افراد موثق و مورد اطمینان و طرف علاقه‏ى خاص امام صادق (ع) در این باره احادیثى نقل نموده‏اند که همگان از فقهاى ارزنده و خواص و یاران و همرازان امام (ع) بوده‏اند که از بین آنان میتوان از مفضل بن عمر، معاذبن کثیر، عبد الرحمن فرزند حجاج، فیض فرزند مختار، منصور فرزند حازم، یعقوب سراج، سلیمان فرزند خالد، صفوان جمال (هشام فرزند سالم) را نام برد و از افراد فامیل امام (ع) میتوان از برادران امام موسى، اسحاق و على بن جعفر را بعنوان نمونه ذکر نمود که هر دو از موثقین و صاحبان فضل و کمال بودند و هر دو تصریح به امامت و پیشوائى آن بزرگوار نموده‏اند و اهل بیت بمحتویات خانه بهتر از دیگران آگاهى و آشنائى دارند.

******************************

**********************************************************

******************************

شهادت امام موسى بن جعفر (ع )

روز 25 رجب سالروز شهادت مردى است که به قدرت مسلط زمانه‏اش «نه» گفت و تا به آنجا رفت که رژیم طاغوتى هارون براى ادامه حیات ننگین خویش همه عوامل و نیروهایش را به ستیزه با آن انسان آزاده زمان بسیج کرد.چرا که همین یک کلمه‏ى «نه» براى دستگاه فاسد هارون بسیار گران تمام شد.او نه گفت و تمام رزمندگان علوى در صفوف ایستاده در کنار او صف زدند و قیامها و نهضتها آغازیدند و در راه پیروزى حق بر باطل و حفظ حرمت و رسالت اسلام تا پاى جان و چوبه‏ى دار و سلولهاى زندان ایستادند و از خود حماسه‏هائى بجا نهادند که تا نابودى و از بین رفتن دستگاه جبار بنى العباس ادامه یافت و نام پیشواى آزادى بخش جهان اسلام را جاویدان ساخت و هنوز هم که چندین قرن از مبارزات امام میگذرد مردم آزادیخواه بدستگاه ستمگرى هارون با دیده نفرت و لعن مینگرند و مسببین و طراحان نقشه‏هاى ضد انسانى را شایسته‏ى نام انسانى نمیدانند.

اکنون باید دید عامل این طرح شیطانى و نقشه خائنانه چه بوده است؟

نفوذ معنوى، تفوق روحى، تبار والا، علم وافر، فضیلت بیکران، شخصیت ممتاز، تقوا و فضیلت، شهرت و اعتبار جمعى و مقام معنوى ارزنده‏ى امام (ع)، همه و همه صفات ویژه‏اى بودند که هارون و سردمداران خلافت عباسى از آن نصیبى نداشتند و این نوع برجستگى‏هاى فضیلت امام (ع) هر کدام بنوبت خود میتوانست موجب تحقیر شخصیت پوشالى هارون گردد و او میخواست با حبس و بازداشت امام عقده‏ها و حقارتهاى خود را جبران نماید و التیام بخشد غافل از آنکه این نوع شکنجه‏ها روز بروز بر مقبولیت و محبوبیت امام مى‏افزود ومبغوضیت و عامل شکست و سقوط هارون را فراهم میساخت.

هارون و دیگر ستمگران ماده‏گرا نمیتوانند درک کنند که شهادت در راه خدا و ایثار خون در راه پیشرفت آرمانهاى والاى اسلامى عالیترین هدف مردان خدا است که نمونه‏ى مجاهدین حقیقى و پیشروان معصوم قافله انسانیت میباشند اگر دیگران با لیت و لعل و با آرزو و امید در عشق به شهادت زندگى میکنند آنان در متن برنامه زندگى روزانه خود شهادت را گنجانده‏اند و بشهادت افتخار میکنند که نصیب آنان گردد چون شهادت آنان بعنوان الگو سمبل، جانبازى و نثار خون را بر دیگر رهروان حقیقت و عدالت گوارا و مطبوع میسازد و شهد پر ارزش آنرا در کام آنان شیرین‏تر و گواراتر میسازد.

زندگى پر مجاهده و پر تلاش قهرمان گفتار ما یکى از آن نمونه‏هاى با ارزش و روشن این فداکاریها و جانبازیها است.

در سال 179 بود که هارون پس از گذراندن مراسم حج بنا بر پاره‏اى از سعایتها و گزارشهائى که درباره فعالیت روحانى امام (ع) باو رسانده بودند او را از مدینه تبعید کرد و زندانى و بازداشت نمود ولى زندانهاى مکرر و متوالى هارون نتوانست موسى بن جعفر (ع) را از بازگوئى حقیقت باز دارد و او را مطیع و فرمانبردار گوش و زبان بسته هارون سازد یکبار او را در بصره پیش عیسى بن جعفر برادر زبیده فرماندار شهر بازداشت نمود و سپس پیش فضل بن ربیع یکى از آجودانهاى مخصوص خود و دیگر بار نزد فضل بن یحیى و آخرین بار در زندان سندى بن شاهک محبوس ساخت که تنها مدت زندان او بیش از چهار سال تمام طول کشید که توام با شکنجه و ناملایمات روحى و جسمى بوده است.

گفتار صاحب ارشاد:

در ارشاد آمده است هنگامى که هارون در مسافرت حج خود وارد مدینه گشت امام با جمعى از اشراف مدینه به استقبال و دیدار او شتافتند پس از مراجعت از دیدار او، امام (ع) به مسجد رسول الله (ص) برگشت‏هنگامیکه هارون به زیارت قبر رسول خدا (ص) شتافت در ضمن سخنان خود خطاب به قبر رسول خدا (ص) اینچنین گفت:

« یا رسول الله انى اعتذر الیک من شیئى اریدان افعله اریدان احبس موسى بن جعفر فانه یرید التشتت بین امتک و سفک دمائها» .

اى پیامبر خدا! من در یک مورد از شما عذرخواهى دارم و آن دستگیرى فرزندت موسى بن جعفر است او میخواهد میان مسلمانان اختلاف کلمه بیفتد که منجر به خونریزى آنان گردد.

پس از زیارت تنزیه و تبرئه! که مرسوم ستمگران است دستور داد امام (ع) را در مسجد رسول الله (ص) دستگیر سازند و بحضور هارون آوردند او را به بند زنجیر کشاندند و در محملى ترتیب دادند که روى استرى نهاده بودند جمعى را با یکى از آن محملها روانه بصره و جمعى دیگر را روانه کوفه کردند و هدف او از این طرح گم کردن رد پا بود.

بدین ترتیب امام را به بصره وارد ساختند و از آن تاریخ بمدت یکسال تمام تحت نظر او بود .

امام همیشه در حال نماز میگفت:

خدایا من همیشه فراغت بر عبادت را از تو مسئلت میداشتم بر این توفیق شکر گزارم.

هارون نامه‏اى درباره نقشه قتل امام (ع) به عیسى بن جعفر نوشت.او با خواص خود در این‏باره به شور و تبادل نظر پرداخت همگان او را از این عمل بر حذر داشتند و از مسئولیت بزرگ این اقدام هشدار دادند تا اینکه عیسى در پاسخ نامه‏ى هارون چنین نوشت:

«مدت حبس و بازداشت موسى بن جعفر به درازا کشید و من در این مدت طولانى او را با وسایل گوناگون امتحان کرده‏ام گاهى جاسوسانى تحت عناوین گوناگون بعنوان آگاهى و اطلاع از مضمون دعاها و گفتارها و مناجاتهاى او با او همنشین ساخته‏ام همگى گزارش داده‏اند که او فردیست که هرگز از دعا و عبادت خدا خسته نمیشود و همیشه مشغول‏انجام او امر الهى است و تا کنون هرگز گزارشى بمن نرسیده است او در دعا و نیایش خود بر ضد تو یا من دعائى بکند و نفرینى بنماید تمام ادعیه و درخواستهاى او طلب مغفرت و آمرزش است و درخواست اصلاح عمومى وضع مردم...

اگر شما دستور بدهید شخص دیگرى او را از من به پذیرد بهتر و مناسبت‏تر خواهد بود وگرنه من نمیتوانم او را بیشتر از این نگهدارم او را آزاد خواهم ساخت چون حقیقت اینست که من از نگهدارى ایشان در رنج و تعب بیحد بسر میبرم و وجدانا ناراحت و متاثرم.»

انتقال به بغداد

هارون با دریافت نامه عیسى بن جعفر دستور داد امام را از بصره به بغداد منتقل سازند و تحت نظر مخصوص خود قرار دهند از این رو او را به یکى از آجودانهاى خاص خود بنام «فضل بن یحیى» سپرد تا مراقبت لازم از ایشان بعمل آورند.

فضل او را در یکى از اطاقهاى منزل خود جا داد و افراد خاصى بعنوان بررسى حالات روحى او و جاسوسى و گزارش کار او تعیین نمود تا در کردار و اعمال او دقت و کنجکاوى بیشترى بعمل آورند.

امام مشغول عبادت و اطاعت الهى بود اغلب روزها را روزه دار و شبها را تا صبح به تهجد و شب زنده‏دارى مشغول بود و هرگز از عبادت و راز و نیاز لحظه‏اى غفلت نداشت فضل نیز با مشاهده این اعمال و رفتار از وجدان خود شرمنده و متاثر شد و نتوانست در مبارزه با خواست‏هاى وجدان بیش از حد اصرار ورزد و از اینرو در زندگى امام توسعه داد و در تعظیم و تکریم و احترام و جلب رضایت او کوشید.

هارون در منطقه «رقه» بسر میبرد که گزارش محبتها و احترامات فضل را بر او رساندند او از این عمل فضل ناراحت شد و گفت باوبنویسند:

«این عمل تو بسیار ناگوار است تو ماموریت دارى که با رسیدن نامه او را بقتل برسانى» فضل نامه را خواند ولى از اجراى دستور آن سرپیچى نمود.

خبر استنکاف فضل به هارون رسید او در نامه دیگرى به عباس بن محمد نوشت و در آن نامه متذکر شده بود شما از وضع عمومى موسى بن جعفر (ع) بررسى دقیق بعمل آورید و اگر در رفاهیت و آسایش بسر میبرد او را از فضل بن یحیى تحویل بگیرید.»

و در نامه دیگرى به سندى بن شاهک که در پستى و فرومایگى مانند نداشت نوشت که با رسیدن نامه از اوامر و دستورهاى عباس بن محمد امتثال کامل نماید.

نامه رسان هر دو نامه را بمحل خود رساند و دستگاه جاسوسى هارون به فعالیت افتاد و حقیقت را فاش ساخت و دستور صادر شد که فضل بن یحیى احضار گردد او را در حضور سندى عریان ساختند و صد تازیانه بر بدن عریان او زدند و جریان را به هارون نوشتند.هارون در ملاء عمومى اظهار داشت که فضل از اطاعت خلیفه سرپیچى نموده است و او را مورد لعن و تنفر علنى قرار داد و گفت:

«من او را لعن میکنم شما هم او را لعن کنید.»

مردم ناآگاه و غافل همگى با هارون همصدا شدند این خبر به گوش یحیى بن خالد رسید فورا بحضور خلیفه شتافت و در مورد فضل به شفاعت پرداخت و اظهار نمود:

او هنوز جوان است و تجربه کافى ندارد.

من ماموریت او را با کمال میل مى‏پذیرم و رضایت خاطر شما را فراهم میسازم.

هارون خوشحال گردید و از کوتاهى و قصور فضل گذشت و بمردم اعلام نمود فضل در یک مورد مرتکب مخالفت و سرپیچى شده بود ولى‏او توبه کرد ـ من او را عفو کردم شما هم او را مورد عفو قرار دهید.

آن زبان بسته‏ها! همگى گفتند ما دوستان کسى هستیم که شما که خلیفه هستید او را دوست داشته باشید و دشمنان کسى هستیم که شما دشمن میدارید!

یحیى بن خالد با جمعى از ماموران عالیرتبه از «رقه» بطرف بغداد رهسپار گشت مردم به استقبال او شتافتند و از هر طرف دور او را گرفتند و در مورد مسافرت او ـ پرسشها کردند.او براى رد گم کردن گفت:

من براى تعدیل مالیات و نظارت بر امور کارگران خلیفه آمده‏ام و چند روز اول هم باین قبیل امور اشتغال ورزید!

ولى پس از چند روز سندى بن شاهک را بحضور خود خواست و دستور مخصوص هارون را در مورد قتل امام موسى بن جعفر (ع) باو اعلام نمود و او هم پذیرفت.

در یکى از وعده‏هاى غذا زهرى در طعام او وارد ساخت و به حضرت خوراند و برخى معتقدند که زهر را در خرما قرار داد و بهر صورت که باشد امام در اثر مسمومیت، دچار تب شدیدى گردید که فقط سه روز زنده ماند.در روز سوم، رهبر و امام معصوم مسلمانان جان به جان آفرین تسلیم نمود و در راه تبلیغ احکام خدا به فیض عظیم شهادت نائل گردید.

صورت جلسه قلابى:

پس از شهادت امام (ع) که در اثر مسمومیت صورت گرفته بود سندى چند تن از روحانى نمایان دربارى را که در جمع آنان «هیثم بن عدى» نیز بود وعده اى از ریش سفیدان معتمد بغداد ! و جمعى از ارتشیان و سرداران را بر سر جنازه‏ى امام حاضر ساخت تا آنها نبودن اثر جراحت یا خفگى و مسمومیت و دیگر علائم و آثار جنحه و جنایت را تصدیق و گواهى نمایند و برگى را امضاء نمایند که او با اجل طبیعى از دنیا رفته است آن معتمدان محلى همگى گواهى خود را در پائین ورقه به ثبت رساندند که موسى بن جعفر (ع) با اجل طبیعى خود از دنیا رفته است.

سپس تابوت را روى پل بغداد نهاده بعنوان رفع تهمت و ننگ و نکبت از خود در میان مردم اعلام داشتند که همگان بیایند و مشاهده و داورى کنند که موسى بن جعفر (ع) با اجل طبیعى خود از دنیا رفته است.

******************************

**********************************************************

******************************

 

شهادت 

شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا (ع) از طالقانى از محمد بن یحیى صولى از ابوالعباس احمد بن عبدالله از على بن محمد بن سلیمان نوفلى از صالح بن على بن عطیه، نقل کرده است که گفت: علت بردن موسى بن جعفر (ع) به بغداد آن بود که هارون رشید مى‏خواست خلافت را براى پسرش محمد بن زبیده تمام کند. او چهارده پسر داشت. سه نفر را از میان آنان برگزید: محمد بن زبیده، که وى را ولى عهد خویش قرار داد. و عبدالله مأمون، او را جانشین محمد بن زبیده کرده بود و قاسم مؤتمن، که وى را نیز جانشین مأمون ساخته بود. هارون مى‏خواست این مسئله را به مردم اعلام دارد تا خاص و عام بر آن وقوف یابند. پس در سال 179 به زیارت کعبه آمد و به تمام آفاق نوشت تا فقها و علما و قرا و امیران در موسم حج به مکه آیند و خود راه مدینه را در پیش گرفت. على بن محمد نوفلى گوید: پدرم علت سعایت یحیى بن خالد از موسى بن جعفر (ع) را چنین نقل کرد: رشید، فرزندش محمد بن زبیده را در خانه جعفر بن محمد بن اشعث گذارد. یحیى از این امر ناراحت شد و گفت: اگر رشید بمیرد و خلافت به محمد رسد ستاره بخت من و فرزندانم به تاریکى گراید و کار به دست جعفر بن محمد و فرزندانش افتد . او از تشیع جعفر آگاه بود. پس نزد وى آمد و خود را متمایل به تشیع نشان داد. جعفر از این امر خشنود گشت و او را از تمام امورش آگاه ساخت و عقیده خود را درباره موسى بن جعفر (ع) به وى بازگفت. چون یحیى به خوبى از کار جعفر آگاه شد از او نزد رشید سعایت کرد. رشید احترام جعفر و پدرش را نگاه مى‏داشت و او را در هر کارى مقدم و مؤخر مى‏نمود و یحیى هر قدر که توانست پیش رشید از جعفر بدگویى کرد. تا آن که روزى جعفر به نزد رشید آمد و خلیفه در حق او اکرام بسیار کرد و میان آن دو گفت‏وگویى دراز در گرفت که نشانگر احترام جعفر و پدرش در نزد خلیفه هارون رشید بود. پس از این گفت‏وگو هارون دستور داد بیست هزار دینار به جعفر بپردازند. یحیى آن روز تا شب لب از سخن فرو بست سپس به رشید گفت: اى امیرمؤمنان! پیش از این درباره مذهب جعفر، شما را آگاه کرده بودم اما آن را نپذیرفتى. اما اینک دلیلى قطعى بر اثبات آن دارم. هارون گفت: چه دلیلى دارى؟ گفت: هیچ صله‏اى به جعفر نمى‏رسد جز آنکه وى یک پنجم آن را به سوى موسى بن جعفر مى‏فرستد. و من تردید ندارم که این کار را با همین بیست هزار دینارى که امروز صبح به وى دادى نیز کرده باشد. هارون گفت: این دلیل خوبى است. پس شبانه در پى جعفر فرستاد. هارون از مراتب سعایت یحیى نسبت به جعفر آگاه بود و جعفر و یحیى هر یک نسبت به هم دشمنى خود را نشان داده بودند. چون فرستاده هارون، شبانه نزد جعفر رفت وى اندیشناک شد که مبادا سخنان یحیى در هارون کارگر افتاده باشد و اینک وى را طلبیده تا به قتلش رساند. پس غسل کرد و مشک و کافور خواست و بدانها بر خود حنوط کرد و بردى بر روى جامه‏اش پوشید و به سوى رشید رفت . چون چشم رشید به او خورد و بوى کافور به مشامش رسید و برد را بر تن جعفر دید پرسید : جعفر این چه کارى است؟ گفت: اى امیرمؤمنان! من نیک مى‏دانم که از من نزد تو سعایت شده است. چون فرستاده‏ات در این هنگام از شب به دنبال من آمد ایمن نبودم از این که گفته‏هاى او درباره من مؤثر نیفتاده باشد و حالا مرا فراخوانده‏اى تا به قتلم برسانى. هارون گفت : نه چنین است. اما چنین خبردار شده‏ام که تو هر صله‏اى که دریافت مى‏دارى یک پنجم آن را به موسى بن جعفر (ع) مى‏دهى، و همین کار را با این بیست هزار دینار هم انجام داده‏اى، دوست داشتم از این امر آگاهى یابم. جعفر پاسخ داد: الله اکبر! اى امیرمؤمنان به یکى از خادمانت دستور ده به خانه‏ام رود و آن را سر به مهر آورند. پس رشید به یکى از خادمانش گفت: انگشترى جعفر را بگیر و با آن به خانه‏اش برو و آن بیست هزار دینار را بیاور. آنگاه جعفر نام کنیزى را که مال در نزد او بود، گفت و آن کنیز نیز بدره را سر به مهر به خادم خلیفه باز پس داد. خادم مال را براى خلیفه آورد. پس جعفر گفت: این نخستین دلیل بر دروغگویى کسى است که از من به نزد تو سعایت کرده. خلیفه گفت: حق با توست. اینک در کمال امنیت بازگرد من سخن هیچ کس را درباره تو قبول نمى‏کنم. یحیى همواره براى نابود کردن جعفر حیله به کار مى‏برد، ابن ابى‏مریم به یحیى گفت: آیا مرا به مردى از خاندان ابوطالب که رغبتى به دنیا دارد، راهنمایى نمى‏کنى تا بهره بیشترى از دنیا به او بدهم. گفت: آرى . من تو را به مردى با این صفت راهنمایى مى‏کنم و او على بن اسماعیل بن جعفر بن محمد است. پس یحیى به دنبال او فرستاد و به وى گفت: مرا از عمویت و از پیروانش و مالى که براى او برده مى‏شود خبر ده. على بن اسماعیل گفت: من از اینها که گفتى آگاهم. و به سعایت از عمویش پرداخت.

نگارنده: مقصود یحیى از یافتن چنان فردى که خواهان و شیفته دنیا باشد، براى این بود که بتواند به واسطه او شیعیان موسى بن جعفر و مالى را که براى او برده مى‏شد، شناسایى کند. او مى‏خواست بداند که آیا جعفر بن محمد بن اشعث هم از شیعیان امام کاظم (ع) است و به آن حضرت پول مى‏دهد؟ تا این خبر را به رشید رساند و بدین وسیله جعفر را از میان بردارد و به دنبال آن درباره امام کاظم (ع) خبر چینى کند و موجبات قتل او را فراهم آورد . یحیى از انتقال خلافت به امین اندیشناک بود و قبلا گفتیم که امین تحت تربیت و پرورش جعفر قرار داشت. از این رو یحیى مى‏ترسید که با روى کار آمدن امین، ستاره دولت برامکه به افول گراید. حال آن که او نمى‏دانست خداوند در کمین هر ستمگرى نشسته است و هر که براى برادرش چاهى کند خداوند نخست خود او را در آن گرفتار سازد و هر که شمشیر ستم بیاهیخت خود بدان کشته شد. و درباره یحیى دیدیم که چنین شد. دولت او و دولت فرزندانش در زمان حیات هارون رشید و پیش از آن که خلافت به امین منتقل شود، دستخوش انقراض و نابودى شد و هارون به فجیع‏ترین وضعى، یحیى و فرزندان او را کشت و در واقع انتقام امام کاظم (ع) را در دنیا از ایشان ستاند. و حال آن که عذاب آخرت به مراتب دردناک‏تر و خوارکننده‏تر خواهد بود. در روایتى است آن که علیه وى سخن‏چینى کرد برادرزاده‏اش موسوم به محمد بن اسماعیل بن جعفر بود. ابن شهرآشوب در مناقب نویسد: محمد بن اسماعیل بن صادق (ع) پیش عمویش موسى کاظم (ع) بود و نامه‏هاى آن حضرت به پیروانش را در گوشه و کنار، او مى‏نوشت پس چون رشید به حجاز آمد به نزد او رفت و از عموى خویش سعایت کرد. وى به رشید گفت: مگر نمى‏دانى در زمین دو خلیفه‏اند که خراج براى آنها برده مى‏شود؟ رشید گفت: واى بر تو ! من و چه کس دیگر؟ گفت: موسى بن جعفر. آنگاه اسرار محرمانه امام کاظم (ع) را فاش کرد و رشید هم آن امام را دستگیر کرد. محمد در نزد رشید مقام و جایگاه یافت و امام کاظم (ع) بر او نفرین کرد و دعایش درباره محمد و فرزندانش به استجابت رسید.

کشى به سند خود از على بن جعفر بن محمد (ع) نقل کرده که گفت: محمد بن اسماعیل بن جعفر نزد من آمد و از من درخواست کرد تا ابوالحسن موسى (ع)خواهش کنم که به او اجازه سفر به سوى عراق را صادر کند و از وى راضى باشد و او را سفارشى نماید. على بن جعفر گوید : من از رساندن پیغام محمد بن اسماعیل امتناع کردم تا آن که امام براى وضو داخل شد و بیرون رفت و این هنگام، وقتى بود که من مى‏توانستم با امام خلوت کنم و با او سخن گویم . چون امام بیرون آمد عرض کردم: برادر زاده‏ات محمد بن اسماعیل از تو اجازه سفر به عراق را مى‏خواهد و خواستار آن است که به او وصیتى نمایى. امام به او اجازه داد و چون به مجلس خویش بازگشت محمد بن اسماعیل بر پاخاست و گفت: اى عمو! مرا سفارشى فرماى. امام (ع) فرمود: تو را سفارش مى‏کنم که در ریختن خون من از خدا بترسى. محمد گفت: خدا لعنت کند کسى را که در ریختن خون تو تلاش مى‏کند. سپس گفت: اى عمو! مرا وصیتى کن. امام فرمود : تو را وصیت مى‏کنم که از ریختن خون من از خداوند بترسى. آنگاه على بن جعفر گفت: سپس امام (ع) بدره‏اى به او داد که در آن یک صد و پنجاه دینار بود. محمد آن را ستاند. سپس امام بدره دیگرى به وى داد که آن هم یک صد و پنجاه دینار بود. محمد آن یکى را هم گرفت . سپس امام دستور داد یک هزار و پانصد درهم به محمد بپردازند. من درباره پرداخت این همه صله به محمد، سخنى گفتم و اظهار داشتم در این باره زیاده روى کردید. فرمود: براى این که وقتى محمد از من مى‏برد حجت من در پیوست با او محکم‏تر باشد. پس محمد به سوى عراق رهسپار گردید. چون به بارگاه هارون رسید ـ پیش از آن که نزد هارون رود لباس سفرش را عوض نکرد ـ از هارون اجازه ورود خواست به حاجب او گفت: به امیرمؤمنان بگو محمد بن اسماعیل بن جعفر بن محمد بر در است. حاجب به وى گفت: نخست از اسب پایین آى و لباس راهت را تغییر ده و بازگرد تا تو را بدون کسب اجازه به درون فرستم. اینک امیرمؤمنان خوابیده است. پس محمد گفت: امیرمؤمنان را آگاه کن که من آمده‏ام و اجازه آمدن نداشته‏ام. پس حاجب به درون رفت و پیغام محمد بن اسماعیل را به هارون بازگفت. هارون اجازه ورود داد. محمد داخل شد و گفت: اى امیرمؤمنان در زمین دو خلیفه‏اند. موسى بن جعفر در مدینه که خراج براى او برده مى‏شود و تو در عراق که برایت خراج آورده مى‏شود. و هر دم به لفظ جلاله سوگند مى‏خورد. پس هارون دستور داد به وى صد هزار درهم ببخشند. چون محمد درهمها را بگرفت و به خانه‏اش آورد، شبانه درد حناق گرفت و بمرد و فرداى آن پولى که رشید به او داده بود، دوباره به سوى رشید برده شد.

در برخى از روایات است: آن کس که از امام کاظم (ع) بدگویى کرد، برادرش محمد بن جعفر بود. صدوق در عیون اخبار الرضا (ع) به سند خود نقل کرده است که محمد بن جعفر بر هارون رشید داخل شد و بر او سلام خلافت گفت، سپس اظهار داشت: گمان نمى‏کردم در زمین دو خلیفه باشد تا آن که برادرم موسى بن جعفر را دیدم که بر او سلام خلافت گفته مى‏شد. و از جمله کسانى که از موسى بن جعفر (ع) سعایت مى‏کردند یکى هم یعقوب بن داوود بود.

البته بعید نیست که هر یک از اینها در پیشگاه هارون مرتکب سعایت و بدگویى از امام کاظم (ع) شده باشند. در کشف الغمه آمده است: گویند گروهى از اهل بیت امام کاظم (ع) به سعایت از او پرداختند که محمد بن جعفر بن محمد برادرش و محمد بن اسماعیل بن جعفر، برادر زاده‏اش از اینان بودند.

شیخ مفید در ارشاد و شیخ طوسى در الغیبة، با چند سند، روایتى آورده‏اند که با روایت صدوق جز در برخى از جزییات اشتراک ندارد. اینان گویند: رشید در این سال براى گزاردن حج بیرون شد و ابتدا به مدینه آمد و ابوالحسن موسى (ع) را دستگیر کرد. گفته شده است : چون رشید به مدینه آمد امام کاظم (ع) همراه با گروهى از بزرگان مدینه به استقبال وى آمدند و همگى از استقبال رشید بازگشتند. پس رشید شبانه برخاست و به سوى مرقد رسول خدا (ص) رهسپار شد و عرض کرد: اى رسول خدا! من از کارى که قصد آن کرده‏ام از تو پوزش مى‏طلبم . مى‏خواهم موسى بن جعفر را به زندان افکنم او خواهان پراکندگى میان امت تو و ریختن خون ایشان است. سپس دستور دستگیرى امام را صادر کرد. آن حضرت را در مسجد دستگیر کردند و ایشان را نزد هارون بردند. پس بر او زنجیر زد و هودج خواست. امام را در یکى از آنها بنهاد و بر استرى سوار کرد و هودج دیگرى را خالى بر روى استرى دیگر نهاد و هودج سوم را بر استر دیگر. و دو استر را در حالى که هر دو هودج پوشیده داشتند و با آنها جماعتى همراه بودند از خانه‏اش بیرون فرستاد. پس جماعت دو گروه شدند، گروهى با یکى از آن هودجها راه بصره را در پى‏گرفتند و گروهى راه کوفه. و امام کاظم (ع) در هودجى بود که به سوى بصره مى‏رفت. انگیزه این کار رشید آن بود که کار ابوالحسن (ع) را از نظر مردم پوشیده دارد. وى به آن جماعتى که در پس هودج امام کاظم (ع) در حرکت بودند دستور داده بود تا امام را به عیسى بن جعفر بن منصور، که در آن هنگام عامل وى در بصره بود، تحویل دهند .

امام به وى تحویل داده شد و یکسال در نزد او در حبس ماند. تا آن که رشید درباره کشتن وى با عیسى بن جعفر مکاتبه کرد. عیسى گروهى از خاصان و محرمان راز خود را فراخواند و درباره دستور خلیفه با آنان به مشورت پرداخت. آنان به عیسى پیشنهاد دادند که دست از این کار بازدارد و خود را از آن معاف کند. پس عیسى نامه‏اى به رشید نگاشت و در آن گفت : کار موسى بن جعفر و حبس او به درازا انجامید. من از احوال او اطلاع دارم و در طول این مدت جاسوسها بر او گماشته‏ام پس هیچ‏گاه او را خسته از عبادت نیافتم. و کسانى را مأمور گذاشته‏ام تا بشنوند که او در دعایش چه مى‏گوید. بنابر گزارش آنان، او نه بر تو نفرین مى‏کند و نه بر من و نه ما را به بدى یاد مى‏آورد. براى خودش هم جز طلب مغفرت و طلب رحمت دعایى نمى‏کند. پس اگر کس فرستى من موسى بن جعفر را به او تسلیم کنم و گرنه وى را از زندان آزاد سازم، که من از حبس کردن او به تنگ آمده‏ام. روایت شده که برخى از جاسوسان عیسى بن جعفر به او خبر دادند که بسیار شنیده‏اند که موسى بن جعفر این دعا را مى‏خواند: «اللهم انک تعلم انى کنت اسئلک ان تفرغنى لعبادتک اللهم و قد فعلت فلک الحمد» .

پس رشید به سوى عیسى بن جعفر بن منصور کسى را گسیل داشت و امام را تحویل گرفت و او را به بغداد برد و به فضل بن ربیع تسلیم کرد. امام مدت درازى در زندان بغداد به سر برد .

شیخ مفید در ارشاد نویسد: رشید گوشه‏اى از تصمیم خود درباره امام کاظم (ع) را با فضل بن ربیع در میان نهاد، اما فضل از آن سر باز زد. پس رشید طى نامه‏اى به فضل بن ربیع دستور داد که موسى بن جعفر را به فضل بن یحیى سپارد. چون فضل بن یحیى آن حضرت را تحویل گرفت، وى را در یکى از اتاقهاى خانه‏اش جاى داد و جاسوسان بر او گماشت.

آن حضرت همواره به عبادت مشغول بود. شب را تماما با خواندن نماز و قرائت قرآن و دعا زنده مى‏داشت و در بیشتر روزها، روزه مى‏گرفت و هیچ‏گاه رخ از محراب برنمى‏تافت. فضل بن یحیى بر امام سخت نمى‏گرفت و او را مورد اکرام قرار مى‏داد. رشید که در آن هنگام در رقه بود از این امر آگاه شد و بر او خرده گرفت و وى را به کشتن موسى بن جعفر (ع) فرمان داد. اما فضل از این فرمان اطاعت نکرد و پیشقدم نشد. رشید از این بابت خشمگین شد و خدمتگزارش، مسرور، را فراخواند و به او گفت: هم اینک به بغداد روانه شو و فورا به دیدار موسى بن جعفر برو. اگر دیدى او در راحت و رفاه است، این نامه را به عباس بن محمد برسان و بگو هرچه در آن است اجرا کند. سپس نامه دیگرى خطاب به سندى بن شاهک، به آن خدمتگزار داد که در آن وى را به اطاعت از عباس فرمان داده بود. مسرور به بغداد آمد و به خانه فضل بن یحیى رفت کسى نمى‏دانست او براى چه کارى آمده است. سپس به نزد موسى بن جعفر (ع) رفت و دید حال او همان گونه است که به رشید خبر داده‏اند. سپس از آنجا به سوى عباس بن محمد و سندى بن شاهک رفت و نامه‏هاى هر یک را به آنها داد. هنوز مدتى از رفتن فرستاده رشید از پیش آن دو نگذشته بود که وى بشتاب به سوى خانه فضل بن یحیى روانه گشت فضل با شگفتى و ترس همراه فرستاده رشید روانه شد تا به نزد عباس بن محمد رفت. عباس تازیانه و عقابین طلبید و از فضل خواست لباسش را بکند و سپس سندى یک صد ضربه شلاق بر او زد. فضل بن یحیى بر خلاف حالتى که داخل شده بود؟ با چهره‏اى آشفته بیرون رفت و به مردمى که در سمت راست و چپ او بودند سلام مى‏کرد. مسرور هارون را از آنچه پیش آمده بود مطلع کرد و هارون دستور داد موسى بن جعفر را به سندى بن شاهک تسلیم کنند.

هارون خود مجلس با شکوهى ترتیب داد و گفت: اى مردم! فضل بن یحیى مرا نافرمانى کرده و از اطاعت من سرتافته است. و من مى‏خواهم او را لعنت کنم. پس شما نیز بر او لعنت فرستید . از هر سوى مجلس فریاد لعنت بر فضل به هوا خاست به طورى که خانه به لرزه درآمد. این خبر به گوش یحیى بن خالد رسید. پس به سوى هارون روانه شد و از در دیگر وارد مجلس هارون شد و از پشت سر وى درآمد به گونه‏اى که هارون متوجه او نبود. سپس گفت: اى امیرمؤمنان به من بنگر، هارون شگفت زده به او گوش فرا داد. یحیى گفت: فضل، جوان است و من ترا در مقصودى که دارى یارى مى‏کنم. پس هارون به او نگریست و خوشحال شد و روى به مردم کرد و گفت: فضل در کارى مرا نافرمانى کرد و من او را لعنت کردم. اینک او توبه آورده و به طاعت من بازگشته است پس شما نیز با او دوستى کنید. حاضران گفتند: ما با کسى که با تو دوستى کند دوست و با دشمنانت دشمنیم و اینک دوستى او را مى‏پذیریم. سپس یحیى بن خالد با فرستاده از محضر هارون خارج شد و به بغداد رفت. مردم مضطرب بودند. یحیى چنین وانمود کرد که براى راست کردن امور روستاها و بازدید از کار عمال بدانجا آمده است و چند روزى نیز به این کارها پرداخت. آنگاه سندى بن شاهک را فرا خواند و درباره کار موسى بن جعفر به او فرمان داد و او نیز فرمان وى را اجرا کرد. آنچه سندى بدان مأمور شده بود، کشتن موسى بن جعفر (ع) بود. سندى غذاى موسى بن جعفر (ع) را مسموم کرد. گویند او خرماى آن حضرت را مسموم ساخت و امام نیز از آن بخورد و سه روز بعد، در حالى که از اثر آن سم تب کرده بود، درگذشت .

چون موسى بن جعفر (ع) بدرود حیات گفت، سندى بن شاهک فقها و بزرگان بغداد را که هیثم بن عدى و عده‏اى دیگر نیز در میان آنان بودند، حاضر کرد. آنان به پیکر امام نگریستند . هیچ نشانى از زخم و خراش بر بدن آن حضرت نبود. وى از آنان گواهى گرفت که موسى بن جعفر (ع) بر بستر مرده است. آنان نیز بدان گواهى دادند. سپس پیکر موسى بن جعفر را بیرون آورده بر جسر بغداد نهادند و بانگ برآورده شد که این موسى بن جعفر است که مرده. بیایید و او را ببینید. مردم در چهره امام (ع)، که اینک مرده بود، مى‏نگریستند. عده‏اى مى‏پنداشتند امام موسى (ع) همان امام قائم منتظر است و حبس او را همان غیبت امام قائم از انظار، قلمداد کرده بودند. پس یحیى بن خالد دستور داد بانگ زنند که این همان موسى بن جعفر است که شیعیان مى‏پندارند نمرده است. پس بدو بنگرید. مردم به جسد بى‏جان امام نگریستند. آنگاه آن حضرت را بردند و در مقابر قریش در باب التبن به خاک سپردند. این مقبره، از دیر باز محل دفن بنى‏هاشم و بزرگان مردم بود.

روایت شده است که چون لحظات مرگ آن حضرت (ع) نزدیک شد، از سندى بن شاهک درخواست تا دوست مدنى وى را که نزدیک خانه عباس بن محمد در مشرعة القصب ساکن بود، بر بالین وى آورد تا کار غسل و کفن آن حضرت را بپردازد سندى نیز چنین کرد.

سندى گوید: از موسى بن جعفر اجازه خواستم تا کار کفن او را انجام دهم. اما وى اجازه نداد و فرمود: ما خاندانى هستیم که مهر زنانمان و هزینه نخستین حجمان و کفنهاى مردگانمان باید از اموال پاک خودمان باشد. من خود کفنى دارم. مى‏خواهم فلان دوستم کفن و دفن مرا انجام دهد. آن غلام نیز بر بالین امام حضور یافت و کار کفن و دفن وى را بپرداخت.

******************************

**********************************************************

******************************

******************************

**********************************************************

******************************

 

 


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
تعداد بازديد :
تاريخ : جمعه 03 بهمن 1393

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

زندگینامه حضرت امام جعفر صادق( ع )

******************************

**********************************************************

******************************

 

******************************

**********************************************************

******************************

شناسنامه

تولد، وفات، طول عمر و مدفن آن حضرت (ع(

امام جعفر صادق (ع) در پگاه روز جمعه یا دوشنبه هفدهم ربیع الاول و یا غره رجب سال 80 هجرى، معروف به سال قحطى، در مدینه دیده به جهان گشود. اما بنا به گفته شیخ مفید و کلینى و شهید، ولادت آن حضرت در سال 83 هجرى اتفاق افتاده است. لکن ابن طلحه روایت نخست را صحیح‏تر مى‏داند و ابن خشاب نیز در این باره گوید: چنان که ذراع براى ما نقل کرده، روایت نخست، سال 80 هجرى، صحیح است.

وفات آن امام (ع) در دوشنبه روزى از ماه شوال و بنا به نوشته مؤلف جنات الخلود در 25 شوال و به روایتى نیمه ماه رجب سال 148 هجرى روى داده است. با این حساب مى‏توان عمر آن حضرت را 68 یا 65 سال گفت که از این مقدار 12 سال و چند روزى و یا 15 سال با جدش امام زین العابدین (ع) معاصر بوده و 19 سال با پدرش و 34 سال پس از پدرش زیسته است که همین مدت، دوران خلافت و امامت آن حضرت به شمار مى‏آید و نیز بقیه مدتى است که سلطنت هشام بن عبد الملک، و خلافت ولید بن یزید بن عبد الملک و یزید بن ولید عبد الملک، ملقب به ناقص، ابراهیم بن ولید و مروان بن محمد ادامه داشته است. وفات امام صادق (ع) پس از گذشت ده سال از خلافت منصور عباسى روى داد و پس از مرگ در آرامگاه بقیع، در جوار پدرش امام باقر و جدش امام زین العابدین و عموى بزرگوارش امام حسن بن على علیهم السلام به خاک سپرده شد.

مادر امام صادق (ع(

کنیه مادر امام (ع) را ام فروه گفته‏اند. برخى نیز کنیه او را ام القاسم نوشته و اسم او را قریبه یا فاطمه، پدرش قاسم بن محمد بن ابى بکر و مادرش را اسماء، دختر عبد الرحمن بن ابى بکر ذکر کرده‏اند. و این همان مفهوم فرمایش امام صادق (ع) است که گفت: به راستى ابو بکر دو بار مرا به دنیا آورد. و شریف رضى نیز در این باره سروده است:

و حزنا عتیقا و هو غایة فخرکم

بمولد بنت القاسم بن محمد

شیخ کلینى در کتاب کافى به سند خود از عبد الاعلى نقل کرده است که گفت: روزى ام فروه را دیدم که به گرد کعبه طواف مى‏کرد، او لباسى بر تن کرده بود که با آن شناخته نمى‏شد پس حجر الاسود را با دست چپ استلام کرد. ناگهان یکى از مردانى که به طواف مشغول بود رو به ام فروه کرد و گفت: اى بنده خدا، سنت را خطا کرده‏اى. پس ام فروه گفت: ما از علم شما بى‏نیازیم.

کنیه امام صادق (ع(

کنیه آن حضرت ابو عبد الله بوده است و این کنیه از دیگر کنیه‏هاى وى معروف‏تر و مشهورتر است. محمد بن طلحه گوید: برخى کنیه آن حضرت را ابو اسماعیل دانسته‏اند. ابن شهر آشوب نیز در کتاب مناقب مى‏گوید: آن حضرت مکنى به ابو عبد الله و ابو اسماعیل و کنیه خاص وى ابو موسى بوده است.

لقب امام صادق (ع(

آن حضرت القاب چندى داشت که مشهورترین آنها صادق، صابر، فاضل و طاهر بود. از آنجا که وى در بیان و گفتار راستگو بود، او را صادق خواندند.

نقش انگشترى امام صادق (ع(

نقش انگشترى آن حضرت‏«الله ولیى و عصمتى من خلقه‏»بوده است. البته روایات مختلفى درباره نقش انگشترى امام (ع) نقل شده است. مانند: «ما شاء الله لا قوة الا بالله، استغفر الله، الله خالق کل شى، انت ثقتى فاعصمنى من خلقک، یا ثقتى قنى شر جمیع خلقک، اللهم انت ثقتى فقنى شر خلقک، انت ثقتى فاعصمنى من الناس، الله عونى و عصمتى من الناس، ربى عصمتى من خلقه‏». روایت‏شده است که امام موسى کاظم (ع) ، انگشترى امام صادق (ع) را به هفت دینار و در روایتى دیگر به هفتاد دینار خریدارى کرد.

فرزندان امام صادق (ع(

آن حضرت ده فرزند داشت. هفت پسر و سه دختر. برخى فرزندان آن حضرت را یازده تن ذکر کرده‏اند که هفت نفر از آنان پسر و باقى دختر بوده‏اند. نام فرزندان آن حضرت چنین بوده است: اسماعیل اعرج که او را اسماعیل امین نیز خوانده‏اند، عبد الله، ام فروه، وى همان کسى است که با پسر عموى خود که همراه با زید بن على قیام کرده بود ازدواج کرد. شیخ مفید گوید: مادر آنان فاطمه، دختر حسین بن على بن حسین بن على بن ابى طالب بوده است. عبد العزیز بن اخضر جنابذى گوید: مادر آنان فاطمه، دختر حسین اثرم بن حسن بن على بن ابى طالب نام داشته است.

فرزندان دیگر آن امام (ع) عبارت بودند از: امام موسى کاظم، محمد دیباج و اسحاق و فاطمه کبرى، که از کنیزى به نام حمیده بربریه، زاده شده بودند. عبد العزیز بن اخضر جنابذى گوید: وى به همسرى محمد بن ابراهیم بن محمد بن على بن عبد الله بن عباس درآمد و در خانه او نیز وفات یافت.

دیگر از فرزندان آن حضرت عبارت بودند از: عباس، على عریضى، اسماء و فاطمه صغرى، که هر یک از کنیزى متولد شده بودند. کسانى که فرزندان امام (ع) را ده تن دانسته‏اند از ذکر نام فاطمه کبرى خوددارى کرده‏اند و آنان که اولاد وى را یازده نفر کرده‏اند فاطمه کبرى را جزو فرزندان امام صادق (ع(قلمداد کرده‏اند.

از عبارت ابن شهر آشوب در کتاب مناقب چنین برمى‏آید که ام فروه همان اسماء بوده است. چنان که مى‏گوید: «اسماء ام فروه، کسى است که پسر عمویش که در رکاب زید بن على قیام کرده، او را به زنى گرفت‏». صحت این نظر بعید نیست. چرا که ام فروه، کنیه به حساب مى‏آید نه اسم. با این ترتیب اگر فاطمه کبرى را جزو فرزندان امام ذکر کنیم و ام فروه و اسماء را یک تن بدانیم، اولاد آن امام همان ده تن خواهد بود.

******************************

**********************************************************

******************************

شناخت مختصرى از زندگانى امام صادق (ع)

اوصاف بدنى  

جعفر بن محمد بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب علیهم السلام، ششمین امام شیعیان، و پنجمین امام از نسل امیر المؤمنین (ع) کنیه او ابو عبد الله و لقب مشهورش «صادق‏» است. لقبهاى دیگرى نیز دارد، از آن جمله صابر، طاهر، و فاضل. اما چون فقیهان و محدثان معاصر او که شیعه وى هم نبوده‏اند، حضرتش را به درستى حدیث و راستگویى در نقل روایت‏بدین لقب ستوده‏اند، لقب صادق شهرت یافته است و گرنه امامى را که منصوب از طرف خدا و منصوص از جانب امامان پیش از اوست، راستگو گفتن آفتاب را به روشن وصف کردن است. که:

مدح تعریف است و تخریق حجاب فارغ است از شرح و تعریف آفتاب مادح خورشید مداح خود است که دو چشمم روشن و نامر مد است

ابن حجر عسقلانى او را چنین وصف مى‏کند: الهاشمى العلوى، ابو عبد الله المدنى الصادق و هم او نویسد ابن حبان گوید در فقه و علم و فضیلت از سادات اهل یت‏بود.

ولادت او ماه ربیع الاول سال هشتاد و سوم از هجرت رسول خدا (ص) ، و در هفدهم آن ماه بوده است. ولى بعض مورخان و تذکره نویسان ولادت حضرتش را در سال هشتادم از هجرت نوشته‏اند و در ماه شوال سال صد و چهل و هشت هجرى به دیدار پروردگار شتافت. (5) مدت زندگانى او شصت و پنج‏سال بوده است.

ابن قتیبه نویسد: جعفر بن محمد، کنیه او ابو عبد الله است و جعفریه بدو منسوب‏اند به سال یکصد و چهل و شش در مدینه درگذشت. (7)

از آغاز ولادت تا هنگام رحلت این امام بزرگوار، ده تن از امویان به نامهاى: عبد الملک پسر مروان، ولید پسر عبد الملک (ولید اول) ، سلیمان پسر عبد الملک، عمر پسر عبد العزیز، یزید پسر عبد الملک (یزید دوم) ، هشام پسر عبد الملک، ولید پسر یزید (ولید دوم) ، یزید پسر ولید (یزید سوم) ، ابراهیم پسر ولید و مروان پسر محمد، و دو تن از عباسیان ابو العباس، عبد الله پسر محمد معروف به سفاح و ابو جعفر پسر محمد معروف به منصور بر حوزه اسلامى حکومت داشته‏اند. آغاز امامت امام صادق (ع) با حکومت هشام پسر عبد الملک و پایان آن، با دوازدهمین سال از حکومت ابو جعفر منصور (المنصور بالله) مشهور به دوانیقى مصادف بوده است. مدفن آن امام بزرگوار قبرستان بقیع است، آنجا که پدر و جد او به خاک سپرده شده‏اند.

نام مادر او فاطمه یا قریبه دختر قاسم بن محمد بن ابى بکر است و ام فروه کنیت داشته است.

مادر ام فروه اسماء دختر عبد الرحمان بن ابى بکر است.

امام صادق در باره مادرش فرموده است: مادرم مؤمن، متقى و نیکوکار بود و خدا نیکوکاران را دوست مى‏دارد. (8)

کلینى به اسناد خود از عبد الاعلى آورده است: ام فروه را دیدم متنکروار گرد کعبه طواف مى‏کرد و حجر الاسود را به دست چپ سود. مردى از طواف کنندگان بدو گفت: در سنت‏خطا کردى. ام فروه پاسخ داد ما از دانش تو بى‏نیازیم و از این پاسخ مى‏توان آشنایى او را به مسائل فقهى دریافت.

چنان که مشهور است فرزندان آن حضرت ده تن بوده‏اند، هفت پسر به نامهاى اسماعیل، عبد الله، موسى، اسحاق، محمد، عباس و على و سه دختر به نامهاى ام فروه، اسماء و فاطمه.

******************************

**********************************************************

******************************

فضایل 

در اینجا باید به نکته مهمى اشاره کرد و آن اینکه مناقبى که براى هر یک از ائمه ذکر شده در بسیارى از اوقات با یکدیگر اختلاف دارد. البته این بدان معنا نیست که منقبتى که به یک امام مخصوص داشته‏ایم در امام دیگر موجود نبوده است. بلکه آنان همگى در تمام مناقب و فضایل پسندیده مشترک‏اند. آنان همه از یک نور و از یک طینت‏سرشته شده‏اند و هر کدام در برخوردارى از صفات پسندیده سرآمد مردم روزگار خویش بوده‏اند اما از آنجا که مقتضیات هر دوره و بازنمودهاى این صفات در ائمه، بر حسب اختلاف هر عصر و دوره، متفاوت است هر یک مناقب خاص خود را دارند. به عنوان مثال ظهور آثار شجاعت از امیر مؤمنان (ع) و فرزند بزرگوارش امام حسین (ع) همچون ظهور آنان در دیگر ائمه نیست. شجاعت على (ع) با جهاد وى در رکاب پیغمبر (ص) و نبرد او با قاسطین و مارقین و ناکثین در روزگار خلافتش به ظهور رسید و شجاعت‏حسین (ع) نیز به هنگامى که دستور یافت‏با ستمگران به مبارزه برخیزد، آشکار شد. اما دیگر ائمه چون مامور به تقیه و مدارا بودند، بروز جاعت‏بدان‏گونه که در آن دو امام (ع(مشاهده شد، لزومى نیافت. اما با این وصف همه آنان در اینکه شجاع‏ترین مردم زمانه خویش بوده‏اند، مشترک‏اند. در عوض صفت علم در امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بیش از سایر ائمه به چشم مى‏خورد. زیرا شرایط آنان به گونه‏اى بود که در واپسین روزگار حکومتى مى‏زیستند که به نابودى مى‏گرایید و در همان حال حکومت دیگرى مى‏رفت تا جایگزین حکومت پیشین شود. اما صفت علم در تمام آنها مشترک است و آنان همگى داناترین مردم روزگار خویش بوده‏اند. همچنین نشانه‏هاى کرم و بخشش و فراوانى صدقات و آزاد کردن بندگان در برخى از ائمه نسبت‏به بعضى دیگر نمود بیش‏ترى دارد چرا که از نظر مالى وسعت معیشت داشته‏اند و یا آنکه در زمان آنها تعداد فقرا بسیار بوده است. اما همه آنان در کرم و سخاوت سرآمد دوران خود به حساب مى‏آمده‏اند. در برخى از ائمه نیز صفت عبادت از برجستگى بیش‏ترى برخوردار است و این بدان خاطر بوده که اطلاع مردم از احوال آنان کمتر بوده و یا آنکه آن امام مدت اندکى در دنیا زیسته است. با این حال همه ائمه عابدترین مردم زمانه خویش به شمار مى‏آمده‏اند. همچنین صفت‏حلم در برخى از ائمه بیش از سایر امامان در نظر جلوه مى‏کند، چرا که ممکن است آن امام در طول زندگى خویش متحمل انواع آزار و اذیت‏شده و تحمل آن همه سختى و شکنجه خود به خود سبب بروز حلم بیش‏ترى از سوى امام مى‏گردد. اما با این وصف همه امامان از حلیم‏ترین مردم روزگار خویش محسوب مى‏شده‏اند. اینک به بازگویى مناقب و فضایل امام صادق (ع) مى‏پردازیم. مناقب آن حضرت بسیار است که به اقتصار از آنها یاد مى‏کنیم.

1- علم : عبد العزیز بن اخضر جنابذى در کتاب معالم العترة الطاهره از صالح بن اسود نقل مى‏کند که گفت: «شنیدم جعفر بن محمد مى‏گوید: پیش از آن که مرا از دست دهید، هر چه مى‏خواهید از من بپرسید. زیرا هیچ کس پس از من نمى‏تواند از علوم و دانشها، چنان که من به شما مى‏گویم، شما را آگاه کند.»

ابن حجر در الصواعق، مى‏نویسد: مردم به اندازه‏اى از علوم امام صادق (ع)نقل کرده‏اند که سخنانش توشه راه کاروانیان و مسافران و آوازه‏اش در هر گوشه و کنار زبانزد مردم گشته است. ابن شهر آشوب در مناقب مى‏گوید: «از آگاهى به علوم امام صادق (ع) به اندازه‏اى نقل شده که از هیچ کس دیگرى منقول نیست. » وى همچنین مى‏نویسد: «نوح بن دراج به ابن ابى لیلى گفت: آیا تا کنون به خاطر حرف کسى از سخن یا کار خود دست کشیده‏اى؟گفت: خیر مگر حرف یک نفر. پرسید: او کیست؟پاسخ داد: جعفر بن محمد. »

شیخ مفید در ارشاد مى‏نویسد: علومى که از آن حضرت نقل کرده‏اند به اندازه‏اى است که ره توشه کاروانیان شد و نامش در همه جا انتشار یافت. دانشمندان در بین ائمه (ع) بیشترین نقلها را از امام صادق روایت کرده‏اند. هیچ یک از اهل آثار و راویان اخبار بدان اندازه که از آن حضرت بهره برده‏اند از دیگران سود نبرده‏اند. محدثان نام راویان موثق آن حضرت را جمع کرده‏اند که شماره آنها، با صرف نظر از اختلاف در عقیده و گفتار، به چهار هزار نفر مى‏رسد.

نگارنده: این نکته شایان ذکر است که تنها حافظ بن عقده زیدى در کتاب رجال خود نام راویان موثق آن حضرت را جمع‏آورى کرده و آنها را به چهار هزار نفر رسانده است. همچنین در مقدمه‏هاى پیشین قول محقق را در معتبر نقل کردیم که گفته بود: «علوم فراوان و ارزشمندى از ناحیه جعفر بن محمد نقل شده که عقول را به حیرت وا مى‏دارد».

تنها یکى از راویان آن حضرت به نام ابان بن تغلب، سى هزار حدیث از امام صادق (ع) نقل کرده است. کشى در رجال به سند خود از امام صادق (ع) نقل کرده است که فرمود: ابان بن تغلب سى هزار حدیث از من روایت کرد. همچنین نجاشى در رجال خویش به نقل از حسن بن على وشا در حدیثى آورده است که گفت: «در این مسجد (مسجد کوفه) محضر نهصد تن از بزرگان حدیث را درک کردم که همگى مى‏گفتند جعفر بن محمد برایم حدیث کرد.

امام صادق (ع) نیز مى‏فرمود: سخن من سخن پدرم و سخن او سخن جدم و سخن وى سخن على بن ابى طالب و سخن على سخن رسول خدا (ص) و سخن او گفتار خداوند عز و جل است.

ابن شهر آشوب در مناقب مى‏نویسد: هیچ کتاب حدیث و حکمت و زهدى و موعظه‏اى از گفتار امام صادق (ع) خالى و بى‏بهره نیست. و همه مى‏گویند جعفر بن محمد چنین گفت و جعفر بن محمد صادق چنین فرمود.

******************************

**********************************************************

******************************

احتجاجات 

پیش از این روایتى از کتاب تحف العقول نقل کردیم مبنى بر آنکه سفیان ثورى به نزد امام صادق (ع) آمد و نسبت‏به جامه آن حضرت اعتراض کرد. در دنباله این روایت آمده است:

« سپس مردمى زهد فروش که همه را دعوت مى‏کردند تا مانند آنها باشند و به روش ایشان نظافت و خوش‏گذرانى و استفاده از نعمت‏خدا را ترک گویند، نزد آن حضرت آمده گفتند: دوست ما (سفیان ثورى) از سخن شما دلگیر شد و زبانش بند آمد و نتوانست دلیلى بیاورد. امام صادق (ع) به آنها فرمود: شما دلایل خود را بیاورید. گفتند: دلیل ما از قرآن است. امام فرمود: آن را بگویید که به پیروى و عمل از هر دلیل دیگرى سزاوارتر است. گفتند: خداوند در مقام گزارش حال جمعى از یاران پیامبر فرموده است: دیگران را بر خود مقدم مى‏دارند اگر چه نیازمند باشند و هر کس از بخل نفس خود محفوظ ماند آنانند که رستگارانند . پس خدا کردار ایشان را ستوده و در جاى دیگرى فرموده است: و خوراک را با آنکه دوستش دارند به مسکین و یتیم و اسیر مى‏خورانند  ، ما به همین دو آیه بسنده مى‏کنیم. پس امام (ع) فرمود: اى جماعت‏به من بگویید آیا ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه قرآن را مى‏دانید که هر که گمراه شده از اینجاست و هر که نابود شده از همین جاست؟پاسخ دادند: برخى از آنها را مى‏دانیم ولى نه تمام آنها را. فرمود: از همین جاست که گرفتار شده‏اید. احادیث رسول خدا (ص) نیز چنین است. اما آنچه گفتید که خداوند در قرآن به کردار نیک ایشان خبر داده است آن روز این کار براى آنها مباح و جایز بوده و از آن نهى نشده بودند و ثوابشان بر خداست، و خداوند تبارک و تعالى به خلاف آنچه آنها عمل کردند فرمان داده است و امر خدا ناسخ کار آنها شده و خداوند تبارک و تعالى از مهرورزى به مؤمنان و خیرخواهى آنان از این کار نهى کرده تا مایه زیان خود و خاندانشان نشوند که ناتوان و کودک و اطفال و پیران از کار افتاده و عجوز سالخورده دارند. و قدرت صبر بر گرسنگى ندارند. اگر من یک قرص نان دارم و نان دیگرى ندارم و آن را هم به صدقه بدهم آنان از بین مى‏روند و از گرسنگى مى‏میرند از اینجاست که رسول خدا (ص) فرمود: مقدارى خرما یا پنج قرص نان یا چند دینار و درهمى که انسان دارد و مى‏خواهد آنها را به مصرف خیر برساند بهتر آن است که در وهله نخست آن را به مصرف پدر و مادر خود برساند، و در وهله دوم براى خود و عیالش (3) صرف کند، و در مرتبه سوم به خویشان و برادران مؤمنش، و در مرتبه چهارم به همسایه‏هاى مستمندش، و در وهله پنجم در راه خدا و جهاد به مصرف رساند که این اجرش از همه کم‏تر است. سپس فرمود: پدرم برایم حدیث کرد که پیامبر (ص) فرمود: به هنگام انفاق از هر کس که به ترتیب نزدیک‏تر به توست آغاز کن.

از این گذشته قرآن نیز در رد گفتار شما گویاست و آن را نهى مى‏کند، خداوند در قرآن مى‏فرماید: کسانى که چون انفاق کنند نه زیاده روند و نه تنگ گیرند بلکه در احسان میانه‏رو باشند (4) . آیا نمى‏بینید که خداوند کارى که شما بدان مردم را فرا مى‏خوانید سرزنش کرده و مسرفان را نیز در چندین آیه به باد نکوهش گرفته و فرموده است‏خداوند مسرفان را دوست ندارد؟خدا مردم را از اسراف و نیز از تنگ گرفتن بازداشته و به حد وسط فرمان داده است. بنده نباید همه آنچه را که دارد اسراف کند و پس از آن از خدا بخواهد که به او روزى برساند، خدا هم دعاى او را اجابت نمى‏کند. زیرا در حدیثى از پیامبر (ص) است که فرمود: «دعاى چند دسته از امتم به اجابت نرسد، مردى که به پدر و مادرش نفرین کند، مردى که بدهکارى مالش را برده و او بر وى گواه نگرفته است، مردى که بر همسرش نفرین کند در حالى که خداوند طلاقش را به دست او مقرر کرده، و مردى که در خانه نشسته و مى‏گوید پروردگارا به من روزى ده و خود به دنبال کسب روزى نمى‏رود. خداوند به او مى‏گوید: اى بنده من!آیا من راه طلب روزى و سفر را با سلامت تن به روى تو نگشودم؟تو باید میان من و خودت خارج از فرمان من عذر بیاورى و بار خود را بر دوش خانواده‏ات نیفکنى، تا اگر من خواستم به تو روزى دهم و یا روزى را بر تو تنگ گیرم و تو نزد من معذورى و مردى که خداوند به او مال بسیارى دهد و همه را در راه خدا انفاق کند و سپس به درگاه خدا روى آورد و به دعا گوید: پروردگارا مرا روزى ده. . . خدا به او مى‏گوید: آیا مگر به تو روزى فراوان نداده بودم ولى آن چنان که تو را دستور داده بودم میانه‏روى پیشه نکردى؟چرا اسراف کردى در حالى که من آن را بر تو ممنوع کرده بودم و مردى که در قطع رحم دعا کند».

سپس خداوند به پیامبرش یاد داد که چگونه انفاق کند. جریان از این قرار بود که آن حضرت مقدارى طلا داشت و نمى‏خواست که آنها را در شب نزد خود نگهدارد پس همه آن را صدقه داد. بامدادان هیچ نداشت وسائلى نزد او آمد. پیامبر چیزى نداشت‏به او بدهد. سائل هم زبان به نکوهش او گشود. پیامبر (ص)هم که مهربان و دلسوز بود از این ماجرا اندوهگین شد زیرا چیزى نداشت که به سائل بدهد. پس خداوند پیامبرش را ادب آموخت و به وى فرمود: دست‏خود را مبند و آن را بر مگشا، تا نکوهش شده و افسوس‏خور بنشینى (5) . خداوند مى‏فرماید: چه بسیار مردمى که از تو چیزى بخواهند و تو را معذور ندارند و اگر هر چه به دیگران بدهى به زیان مالى دچار مى‏شوى. این بود احادیث رسول خدا (ص) که قرآن را تصدیق دارند و قرآن را هم تمام اهل آن که مؤمن‏اند درست دانند. سپس بعد از پیغمبر کسى که فضل و زهدش را شما مى‏دانید سلمان و ابوذر هستند، اما سلمان، چون عطاى خود را مى‏گرفت‏خرج یک سال خویش را از آن برمى‏داشت تا سررسید عطاى سال آینده‏اش.

به او گفته شد: اى ابو عبد الله تو با این زهدى که دارى این کار را مى‏کنى در حالى که شاید امروز یا فردا از دنیا رفتى؟اما پاسخ وى آن بود که چرا شما به همان اندازه که براى مرگم نگرانید، امید به ماندنم ندارید؟آیا شما اى گروه نادان!نمى‏دانید که وقتى نفس بر صاحبش تنگ گیرد که زندگى او تامین نباشد و چون زندگى خود را تامین کرد او هم آرام مى‏شود؟

اما ابوذر، او چند شتر و چند گوسفند داشت که شیر آنها را مى‏دوشید و هرگاه خانواده‏اش میل مى‏کردند یا مهمانى به او مى‏رسید از آنها سر مى‏برید. و اگر مى‏دید اهل بادى که با او بودند به فقر و تنگدستى افتاده‏اند، شترى یا گوسفندى بر ایشان مى‏کشت‏به اندازه‏اى که از نظر گوشت آنها را قانع کند و آن را میان آنها قسمت مى‏کرد و خود نیز به اندازه یکى از آنان سهمى برمى‏داشت نه بیش‏تر. از اینان زاهدتر کیست؟رسول خدا (ص) نیز درباره آنان همان را گفت که گفت. و البته کار آنها بدانجا نرسید که هیچ نداشته باشند چنانچه شما بر مردم امر مى‏کنید که همه کالا و چیزهاى خود را بریزند و دیگران را بر خود و عیالات خویش مقدم دارند. به من بگویید آیا قاضیها خلاف مى‏کنند که بر مردان شما نفقه زنش را واجب مى‏شمارند هنگامى که بگوید من زاهدم و چیزى ندارم؟اگر بگویید خلاف مى‏کنند پس در حق مسلمانان ستم کردید و اگر درست و به عدل حکم مى‏کنند خود را محکوم نمودید. به من پاسخ دهید اگر همه مردم همانطور که شما مى‏خواهید زاهد باشند و نیازى به متاع دیگران نداشته باشند پس کفاره‏هاى قسم و نذر و صدقه‏هاى زکات واجب، بنابر آنچه شما مى‏گویید، سزاوار نیست که کسى چیزى از متاع دنیا را نگاه دارد و باید گرچه نیاز شدید هم بدانها دارد همه را از کف بنهد. چه بد باورى است آنچه به سوى آن گراییده‏اید و مردم را به سوى آن مى‏کشانید و این ناشى از جهل به کتاب خدا عز و جل و سنت پیامبرش و احادیث اوست که قرآن آنها را تصدیق مى‏کند. شما آنها را از روى نادانى رد مى‏کنید و تامل در غرایب قرآن از تفسیر را از ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و امر و نهى را از کف مى‏دهید.

به من بگویید آیا شما داناترید یا سلیمان بن داود (ع) که از خدا ملکى خواست که احدى را پس از وى نشاید خداوند نیز آن را به او بخشید. سلیمان حق مى‏گفت و به حق عمل مى‏کرد. آنگاه ما نیافتیم که خداوند او و یا مؤمنى دیگر را بدان خاطر نکوهش کند. پیش از سلیمان نیز داوود سلطنت مى‏کرد و سلطنت او بس استوار بود و سپس یوسف پیامبر آمد که به پادشاه مصر گفت: مرا بر خزاین زمین بگمار که من نگاهبانى دانا هستم. و کارش بدانجا رسید که امور کشور مصر و اطراف آن تا یمن را به دست گرفت و مردم به هنگام قحطى که بدان گرفتار شده بودند، از خوراکى که نزد او بود دریافت مى‏کردند. یوسف نیز حق مى‏گفت و حق را به کار مى‏بست و هیچ کس را ندیدیم که به خاطر این کار بر یوسف عیب گیرد و او را سرزنش کند. سپس ذو القرنین او نیز بنده‏اى بود که خدا را دوست داشت و خدا هم او را. خداوند وسایل را برایش فراهم کرد و مشارق و مغارب گیتى را در زیر حکومتش درآورد او حق گفت و حق را به کار بست و سپس ندیدیم کسى بدین خاطر بر او عیب بگیرد.

اى جماعت!به آدابى که خداوند مؤمنان را بدان مودب فرموده، متادب شوید و به همان امر و نهى خدا اکتفا کنید و آنچه بر شما مشتبه شده و علم آن را ندارید، از خود دور کنید و علم آن را به عالم واگذارید تا اجر برید و نزد خداوند معذور باشید در پى علم ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه قرآن باشید و آنچه را که خداوند در آن حلال کرده، از حرامهایش بازشناسید. این براى شما به خداوند نزدیک‏تر و از جهل و نادانى دورتر است و نادانى را به اهلش واگذارید چرا که اهل نادانى فراوان و اهل علم اندکند و خداوند خود فرموده است: بر فراز هر صاحب علمى، دانشمندى است. »

******************************

**********************************************************

******************************

امام صادق (ع) و مباحث کلامى 

پیش از این روایتى از کتاب تحف العقول نقل کردیم مبنى بر آنکه سفیان ثورى به نزد امام صادق (ع) آمد و نسبت‏به جامه آن حضرت اعتراض کرد. در دنباله این روایت آمده است:

« سپس مردمى زهد فروش که همه را دعوت مى‏کردند تا مانند آنها باشند و به روش ایشان نظافت و خوش‏گذرانى و استفاده از نعمت‏خدا را ترک گویند، نزد آن حضرت آمده گفتند: دوست ما (سفیان ثورى) از سخن شما دلگیر شد و زبانش بند آمد و نتوانست دلیلى بیاورد. امام صادق (ع) به آنها فرمود: شما دلایل خود را بیاورید. گفتند: دلیل ما از قرآن است. امام فرمود: آن را بگویید که به پیروى و عمل از هر دلیل دیگرى سزاوارتر است. گفتند: خداوند در مقام گزارش حال جمعى از یاران پیامبر فرموده است: دیگران را بر خود مقدم مى‏دارند اگر چه نیازمند باشند و هر کس از بخل نفس خود محفوظ ماند آنانند که رستگارانند. پس خدا کردار ایشان را ستوده و در جاى دیگرى فرموده است: و خوراک را با آنکه دوستش دارند به مسکین و یتیم و اسیر مى‏خورانند  ، ما به همین دو آیه بسنده مى‏کنیم. پس امام (ع) فرمود: اى جماعت‏به من بگویید آیا ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه قرآن را مى‏دانید که هر که گمراه شده از اینجاست و هر که نابود شده از همین جاست؟پاسخ دادند: برخى از آنها را مى‏دانیم ولى نه تمام آنها را. فرمود: از همین جاست که گرفتار شده‏اید. احادیث رسول خدا (ص) نیز چنین است. اما آنچه گفتید که خداوند در قرآن به کردار نیک ایشان خبر داده است آن روز این کار براى آنها مباح و جایز بوده و از آن نهى نشده بودند و ثوابشان بر خداست، و خداوند تبارک و تعالى به خلاف آنچه آنها عمل کردند فرمان داده است و امر خدا ناسخ کار آنها شده و خداوند تبارک و تعالى از مهرورزى به مؤمنان و خیرخواهى آنان از این کار نهى کرده تا مایه زیان خود و خاندانشان نشوند که ناتوان و کودک و اطفال و پیران از کار افتاده و عجوز سالخورده دارند. و قدرت صبر بر گرسنگى ندارند. اگر من یک قرص نان دارم و نان دیگرى ندارم و آن را هم به صدقه بدهم آنان از بین مى‏روند و از گرسنگى مى‏میرند از اینجاست که رسول خدا (ص) فرمود: مقدارى خرما یا پنج قرص نان یا چند دینار و درهمى که انسان دارد و مى‏خواهد آنها را به مصرف خیر برساند بهتر آن است که در وهله نخست آن را به مصرف پدر و مادر خود برساند، و در وهله دوم براى خود و عیالش  صرف کند، و در مرتبه سوم به خویشان و برادران مؤمنش، و در مرتبه چهارم به همسایه‏هاى مستمندش، و در وهله پنجم در راه خدا و جهاد به مصرف رساند که این اجرش از همه کم‏تر است. سپس فرمود: پدرم برایم حدیث کرد که پیامبر (ص) فرمود: به هنگام انفاق از هر کس که به ترتیب نزدیک‏تر به توست آغاز کن.

از این گذشته قرآن نیز در رد گفتار شما گویاست و آن را نهى مى‏کند، خداوند در قرآن مى‏فرماید: کسانى که چون انفاق کنند نه زیاده روند و نه تنگ گیرند بلکه در احسان میانه‏رو باشند. آیا نمى‏بینید که خداوند کارى که شما بدان مردم را فرا مى‏خوانید سرزنش کرده و مسرفان را نیز در چندین آیه به باد نکوهش گرفته و فرموده است‏خداوند مسرفان را دوست ندارد؟خدا مردم را از اسراف و نیز از تنگ گرفتن بازداشته و به حد وسط فرمان داده است. بنده نباید همه آنچه را که دارد اسراف کند و پس از آن از خدا بخواهد که به او روزى برساند، خدا هم دعاى او را اجابت نمى‏کند. زیرا در حدیثى از پیامبر (ص) است که فرمود: «دعاى چند دسته از امتم به اجابت نرسد، مردى که به پدر و مادرش نفرین کند، مردى که بدهکارى مالش را برده و او بر وى گواه نگرفته است، مردى که بر همسرش نفرین کند در حالى که خداوند طلاقش را به دست او مقرر کرده، و مردى که در خانه نشسته و مى‏گوید پروردگارا به من روزى ده و خود به دنبال کسب روزى نمى‏رود. خداوند به او مى‏گوید: اى بنده من!آیا من راه طلب روزى و سفر را با سلامت تن به روى تو نگشودم؟تو باید میان من و خودت خارج از فرمان من عذر بیاورى و بار خود را بر دوش خانواده‏ات نیفکنى، تا اگر من خواستم به تو روزى دهم و یا روزى را بر تو تنگ گیرم و تو نزد من معذورى و مردى که خداوند به او مال بسیارى دهد و همه را در راه خدا انفاق کند و سپس به درگاه خدا روى آورد و به دعا گوید: پروردگارا مرا روزى ده. . . خدا به او مى‏گوید: آیا مگر به تو روزى فراوان نداده بودم ولى آن چنان که تو را دستور داده بودم میانه‏روى پیشه نکردى؟چرا اسراف کردى در حالى که من آن را بر تو ممنوع کرده بودم و مردى که در قطع رحم دعا کند».

سپس خداوند به پیامبرش یاد داد که چگونه انفاق کند. جریان از این قرار بود که آن حضرت مقدارى طلا داشت و نمى‏خواست که آنها را در شب نزد خود نگهدارد پس همه آن را صدقه داد. بامدادان هیچ نداشت وسائلى نزد او آمد. پیامبر چیزى نداشت‏به او بدهد. سائل هم زبان به نکوهش او گشود. پیامبر (ص)هم که مهربان و دلسوز بود از این ماجرا اندوهگین شد زیرا چیزى نداشت که به سائل بدهد. پس خداوند پیامبرش را ادب آموخت و به وى فرمود: دست‏خود را مبند و آن را بر مگشا، تا نکوهش شده و افسوس‏خور بنشینى. خداوند مى‏فرماید: چه بسیار مردمى که از تو چیزى بخواهند و تو را معذور ندارند و اگر هر چه به دیگران بدهى به زیان مالى دچار مى‏شوى. این بود احادیث رسول خدا (ص) که قرآن را تصدیق دارند و قرآن را هم تمام اهل آن که مؤمن‏اند درست دانند. سپس بعد از پیغمبر کسى که فضل و زهدش را شما مى‏دانید سلمان و ابوذر هستند، اما سلمان، چون عطاى خود را مى‏گرفت‏خرج یک سال خویش را از آن برمى‏داشت تا سررسید عطاى سال آینده‏اش.

به او گفته شد: اى ابو عبد الله تو با این زهدى که دارى این کار را مى‏کنى در حالى که شاید امروز یا فردا از دنیا رفتى؟اما پاسخ وى آن بود که چرا شما به همان اندازه که براى مرگم نگرانید، امید به ماندنم ندارید؟آیا شما اى گروه نادان!نمى‏دانید که وقتى نفس بر صاحبش تنگ گیرد که زندگى او تامین نباشد و چون زندگى خود را تامین کرد او هم آرام مى‏شود؟

اما ابوذر، او چند شتر و چند گوسفند داشت که شیر آنها را مى‏دوشید و هرگاه خانواده‏اش میل مى‏کردند یا مهمانى به او مى‏رسید از آنها سر مى‏برید. و اگر مى‏دید اهل بادى که با او بودند به فقر و تنگدستى افتاده‏اند، شترى یا گوسفندى بر ایشان مى‏کشت‏به اندازه‏اى که از نظر گوشت آنها را قانع کند و آن را میان آنها قسمت مى‏کرد و خود نیز به اندازه یکى از آنان سهمى برمى‏داشت نه بیش‏تر. از اینان زاهدتر کیست؟رسول خدا (ص) نیز درباره آنان همان را گفت که گفت. و البته کار آنها بدانجا نرسید که هیچ نداشته باشند چنانچه شما بر مردم امر مى‏کنید که همه کالا و چیزهاى خود را بریزند و دیگران را بر خود و عیالات خویش مقدم دارند. به من بگویید آیا قاضیها خلاف مى‏کنند که بر مردان شما نفقه زنش را واجب مى‏شمارند هنگامى که بگوید من زاهدم و چیزى ندارم؟اگر بگویید خلاف مى‏کنند پس در حق مسلمانان ستم کردید و اگر درست و به عدل حکم مى‏کنند خود را محکوم نمودید. به من پاسخ دهید اگر همه مردم همانطور که شما مى‏خواهید زاهد باشند و نیازى به متاع دیگران نداشته باشند پس کفاره‏هاى قسم و نذر و صدقه‏هاى زکات واجب، بنابر آنچه شما مى‏گویید، سزاوار نیست که کسى چیزى از متاع دنیا را نگاه دارد و باید گرچه نیاز شدید هم بدانها دارد همه را از کف بنهد. چه بد باورى است آنچه به سوى آن گراییده‏اید و مردم را به سوى آن مى‏کشانید و این ناشى از جهل به کتاب خدا عز و جل و سنت پیامبرش و احادیث اوست که قرآن آنها را تصدیق مى‏کند. شما آنها را از روى نادانى رد مى‏کنید و تامل در غرایب قرآن از تفسیر را از ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و امر و نهى را از کف مى‏دهید.

به من بگویید آیا شما داناترید یا سلیمان بن داود (ع) که از خدا ملکى خواست که احدى را پس از وى نشاید خداوند نیز آن را به او بخشید. سلیمان حق مى‏گفت و به حق عمل مى‏کرد. آنگاه ما نیافتیم که خداوند او و یا مؤمنى دیگر را بدان خاطر نکوهش کند. پیش از سلیمان نیز داوود سلطنت مى‏کرد و سلطنت او بس استوار بود و سپس یوسف پیامبر آمد که به پادشاه مصر گفت: مرا بر خزاین زمین بگمار که من نگاهبانى دانا هستم. و کارش بدانجا رسید که امور کشور مصر و اطراف آن تا یمن را به دست گرفت و مردم به هنگام قحطى که بدان گرفتار شده بودند، از خوراکى که نزد او بود دریافت مى‏کردند. یوسف نیز حق مى‏گفت و حق را به کار مى‏بست و هیچ کس را ندیدیم که به خاطر این کار بر یوسف عیب گیرد و او را سرزنش کند. سپس ذو القرنین او نیز بنده‏اى بود که خدا را دوست داشت و خدا هم او را. خداوند وسایل را برایش فراهم کرد و مشارق و مغارب گیتى را در زیر حکومتش درآورد او حق گفت و حق را به کار بست و سپس ندیدیم کسى بدین خاطر بر او عیب بگیرد.

اى جماعت!به آدابى که خداوند مؤمنان را بدان مودب فرموده، متادب شوید و به همان امر و نهى خدا اکتفا کنید و آنچه بر شما مشتبه شده و علم آن را ندارید، از خود دور کنید و علم آن را به عالم واگذارید تا اجر برید و نزد خداوند معذور باشید در پى علم ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه قرآن باشید و آنچه را که خداوند در آن حلال کرده، از حرامهایش بازشناسید. این براى شما به خداوند نزدیک‏تر و از جهل و نادانى دورتر است و نادانى را به اهلش واگذارید چرا که اهل نادانى فراوان و اهل علم اندکند و خداوند خود فرموده است: بر فراز هر صاحب علمى، دانشمندى است.

******************************

**********************************************************

******************************

 

ادامه نهضت علمى پدر 

امام صادق (ع) از نظر علم و فضل سرآمد روزگار خود به شمار مى‏آمد. امام مالک بن انس درباره آن حضرت گفته است: در فضیلت و دانش و عبادت و پارسایى هیچ دیده‏اى چون جعفر بن محمد را ندیده و هیچ گوشى توصیف آن را نشنیده و بر هیچ قلبى خطور نکرده است. او بسیار سخى، خوش مشرب و پرفایده بود.

حسن بن زیاد گفت: از ابو حنیفه درباره فقیه‏ترین کسى که دیده پرسش شده؟گفت: فقیه‏ترین کسى که دیده‏ام جعفر بن محمد بوده است.

ابن ابى لیلى گوید: من هیچ سخن یا تصمیمى را کنار نگزارده‏ام مگر به قول یک تن و او جعفر بن محمد است.

هیچ کس جز امیر مومنان على بن ابى طالب (ع) و فرزندش جعفر بن محمد فریاد نکرد که سلونى قبل ان تفقدونى. جنابذى در کتاب معالم العترة الطاهرة از صالح بن اسود نقل کرده است که گفت: شنیدم جعفر بن محمد مى‏گوید: پیش از آن که مرا از دست دهید از من پرسش کنید. زیرا آنچه من براى شما مى‏گویم کسى نمى‏تواند مانند آن را بگوید.

امام صادق (ع) مى‏فرمود: حدیث من حدیث پدرم و حدیث پدرم حدیث جدم و حدیث جدم حدیث على بن ابى طالب و حدیث على حدیث رسول خداست: از آن حضرت به اندازه‏اى از علوم ارزشمند روایت‏شده که موجب شگفتى عقل مى‏شود. دانشمندان آنقدر که از امام صادق (ع) روایت نقل کرده‏اند، از دیگر اهل بیت روایت نیاورده‏اند. و هیچ یک از صاحبان آثار و راویان اخبار بدان اندازه که از محضر امام صادق (ع) کسب فیض کرده‏اند، از دیگران بهره نبرده‏اند.

******************************

**********************************************************

******************************

مذهب جعفرى 

آنکه در اخبار فقه شیعه تتبع کند خواهد دید روایتهاى رسیده از امام صادق(ع) در مسائل مختلف فقهى و کلامى مجموعه‏اى گسترده و متنوع است و براى همین است که مذهب شیعه را مذهب جعفرى خوانده‏اند. گشایشى که در آغاز دهه سوم سده دوم هجرى پدید آمد موجب شد مردم آزادانه‏تر به امام صادق (ع) روى آورند و گشودن مشکلات فقهى و غیر فقهى را از او بخواهند.

ابن حجر در باره حضرتش نوشته است: مردم از علم او چندان نقل کردند که آوازه آن به همه شهرها رسید. امامان بزرگ چون یحیى بن سعید، ابن جریح، مالک، سفیان بن عیینه، سفیان ثورى، ابو حنیفه، شعبه و ایوب سختیانى از او روایت کرده‏اند.

دانشمندان از هیچ یک از اهل بیت رسول خدا به مقدار آنچه از ابو عبد الله روایت دارند نقل نکرده‏اند، و هیچ یک از آنان متعلمان و شاگردانى به اندازه شاگردان او نداشته‏اند، و روایات هیچ یک از آنان برابر با روایتهاى رسیده از او نیست. اصحاب حدیث نام راویان از او را چهار هزار تن نوشته‏اند. نشانه آشکار امامت او خردها را حیران مى‏کند و زبان مخالفان را از طعن و شبهت لال مى‏سازد.

ذهبى از ابو حنیفه آورده است: فقیه‏تر از جعفر بن محمد ندیدم.

و چنان که نوشته شد، مالک گفته است از فضل و علم و پارسایى از اوبرتر ندیده است. سخن مالک بن انس که یکى از چهار پیشواى مذهبهاى اهل سنت و جماعت است در باره امام صادق (ع) نوشته شد، ابو حنیفه را نیز با آن حضرت دیدار یا دیدارها بوده است.

زبیر بکار نویسد: ابو حنیفه را با امام صادق ملاقاتها دست داده است.

او در دادن فتوا بیشتر به راى و قیاس عمل مى‏کرد و کمتر به روایت. و از عبد الله بن شبرمه که در سال 120 هجرى قضاوت کوفه داشت روایت کند: من و ابو حنیفه بر جعفر بن محمد (ع) در آمدیم. بر او سلام کردم و گفتم این مردى از عراق است و او را فقه و علمى است. جعفر گفت: گویا اوست که دین را به راى خود قیاس مى‏کند. سپس رو به من کرد و گفت: او نعمان پسر ثابت است و من تا آن روز نام او را نمى‏دانستم. ابو حنیفه گفت: آرى. جعفر بدو گفت: از خدا بترس و در دین قیاس مکن که نخست کس که قیاس کرد شیطان بود. خدا او را فرمود آدم را سجده کن گفت من از او بهترم. مرا از آتش و او را از خاک آفریده‏اى. سپس پرسید: قتل نفس مهمتر است‏یا زنا؟ - قتل نفس! -چرا قتل نفس با دو گواه ثابت مى‏شود، زنا با چهار گواه؟ با قیاس چه مى‏کنى؟ روزه نزد خدا بزرگتر است‏یا نماز؟ - نماز! - چرا زن چون عادت مى‏بیند روزه را باید قضا کند و نماز را نه؟ ... بنده خدا از خدا بترس و قیاس مکن. آنچه متتبع از خواندن کتابهایى که در باره ابو حنیفه نوشته شده و در آن از امام صادق (ع) سخن به میان آمده در مى‏یابد، این است که ابو حنیفه هر چند خود را فقیهى بزرگ مى‏دانست، امام صادق را حرمت مى‏داشته است و ظاهرا بلکه مطمئنا عبارتى را که مؤلف روضات الجنات از او آورده که « من داناتر از جعفر بن محمد هستم چرا که مردانى را دیدم و از آنان حدیث‏شنیدم و جعفر بن محمد صحفى است‏» سخن ابو حنیفه نیست و گفته عبد الله بن حسن پدر محمد نفس زکیه است. چنان که در روضه کافى آمده است:

عبد الله بن حسن کسى را نزد ابو عبد الله (ع) فرستاد و گفت: بدو بگو ابو محمد مى‏گوید من از تو شجاع‏تر، بخشنده‏تر، و داناترم. امام به پیام آورنده گفت: اما شجاعت نه، چرا که هنوز حادثه‏اى پیش نیامده تا شجاعت‏یا ترس تو در آن معلوم شود. اما سخاوت او، از یک سو مال را مى‏گیرد و در جایى که نباید مصرف مى‏کند. اما علم، پدرت على بن ابى طالب هزار بنده آزاد کرد نام پنج تن از آنان را بگو، پیام آورنده رفت و بازگشت و گفت: مى‏گوید تو صحفى هستى (علم را از صحیفه‏هاى پدرانت در مى‏آورى) . امام گفت: بدو بگو آرى به خدا صحف ابراهیم و موسى و عیسى که از پدرانم به ارث برده‏ام.

امام صادق در آغاز حکومت عباسیان سفرى به عراق کرده و روزى چند را در حیره به سر برده است محدث قمى در منتهى الآمال نوشته است این سفر در حکومت‏سفاح بوده است ولى از برخى سندها معلوم مى‏شود او در خلافت منصور به عراق رفته است. و منصور خود او را به عراق‏خواسته است. در این سفر بوده است که امام صادق را با ابو حنیفه ملاقاتى دست داده؟ و یا هنگامى که ابو حنیفه به مدینه رفته است. مى‏توان گفت ملاقات او با آن حضرت یک بار نبوده و در عراق و حجاز با او دیدار کرده است.

ابن شهر آشوب از حسن بن زیاد روایت کند از ابو حنیفه پرسیدند: فقیه‏ترین کس که دیده‏اى کیست؟

جعفر بن محمد چون منصور او را خواست، پى من فرستاد و گفت: مردم فریفته جعفر بن محمد شده‏اند چند مسئله دشوار براى پرسش از او آماده کن. من چهل مسئله فراهم کردم. منصور جعفر بن محمد را که در حیره به سر مى‏برد به مجلس خود خواست. من نزد منصور رفتم و جعفر را دیدم بر دست راست او نشسته است. هیبت او بیش از منصور بر دلم راه یافت منصور به من رخصت نشستن داد. پس گفت: این ابو حنیفه است! -او را مى‏شناسم.

منصور گفت: مسائلى را که در خاطر دارى به ابو عبد الله بگو.

من یک یک را مى‏گفتم و او پاسخ مى‏داد که شما چنین مى‏گویید، مردم مدینه چنین مى‏گویند و ما چنین مى‏گوییم در مسائلى گفته شما را مى‏پذیریم و در مسائلى گفته آنان را، و گاه راى ما مخالف شما و آنان است تا آنکه هر چهل مسئله را گفتم و او هیچ یک را بى پاسخ نگذاشت. سپس ابو حنیفه گفت: آیا داناترین مردم داناتر آنان به اختلاف (آراء) نیست؟

هنگامى که امام صادق در حیره به سر مى‏برده است، مردم چنان درخانه او گرد مى‏آمده‏اند که ملاقات کننده را دیدار او دشوار بوده است.

و چون خواست‏به مدینه بازگردد، عده‏اى اهل فضل از مردم کوفه، او را مشایعت کردند و در جمله مشایعت کنندگان سفیان ثورى بود.

******************************

**********************************************************

******************************

داعیان بنى عباس 

سید مرتضى در کتاب امالى آورده است: داعیان خراسان نزد امام صادق (ع) آمدند و به وى گفتند: ما هواخواه فرزندان محمد بن على هستیم. امام فرمود: آنان در پنهان و من در نهان موافق شما نیستم. گفتند: اگر خداوند خیر ما را بخواهد تو نیز با ما همراه و موافق خواهى شد؟سپس منصور بعد از این ماجرا به امام صادق (ع) گفت: آیا تو قصد قیام علیه ما دارى؟امام پاسخ داد: ما در دوران حکومت‏بنى امیه مردم را به شما راهنمایى کردیم، پس چگونه گمان مى‏کنید در دوره حکومت‏شما، بر ضدتان قیام خواهیم کرد؟

******************************

**********************************************************

******************************

امام صادق ( ع ) و مساله قیام زید بن على و یحیى

زید از ستم حاکمان اموى و ماموران آنان بر مسلمانان رنج مى‏برد و از وضعى که مردم در آن به سر مى‏بردند آزرده بود. مى‏خواست دست این خاندان و گماردگان آنان را از سر مردم کوتاه کند.

ابو الفرج به اسناد خود از عبد الله پسر مسلم بابکى روایت کند: با زید بن على روانه مکه شدم، چون شب به نیمه رسید و ثریا راست ایستاد، زید مرا گفت: بابکى! ثریا را مى‏بینى؟ آیا دست کسى بدان مى‏رسد؟ گفتم: نه. گفت: به خدا دوست داشتم دستم بدان برسد و به زمین یا هر جاى دیگر بیفتم و پاره پاره شوم و خدا میان امت محمد سازوارى پدید آورد.

از این گفتگو مى‏توان دریافت در آن روزگار وضع اجتماعى چگونه بوده و زید تا چه اندازه از نابسامانى اوضاع و ستمى که بر مسلمانان مى‏رفته، رنج مى‏برده است. و نشان مى‏دهد او در قیام خود خشنودى خدا و آسودگى مسلمانان را مى‏خواسته است. امام صادق (ع) در باره اوفرموده است: او از علماى آل محمد (ص) بود. براى خدا غضب کرد و با دشمنان خدا جنگید تا کشته شد.

زید پیوسته انتظار فرصت مى‏برد تا همراهانى بیابد و با یارى آنان مردم را از ستم حاکمان اموى برهاند. سرانجام این فرصت را یافت. مردم بدو وعده یارى دادند، اما وعده دهندگان عراقیان بودند. مردمى که نظیر همین فرصت را براى امیر مؤمنان على (ع) و امام مجتبى و سید الشهدا فراهم آوردند و مانند همین وعده‏ها را به آنان دادند، اما چون خطر را پیش رو دیدند، خود در خانه‏ها خزیدند و آنان را به دشمن واگذاردند.

تاریخ نویسان سبب قیام زید و چگونگى قیام او را گونه‏گون نوشته‏اند. ابن اثیر در یکى از روایتهاى خود نویسد: زید و داود بن على بن عبد الله بن عباس و محمد بن عمر بن على بن ابیطالب نزد خالد بن عبد الله قسرى حاکم عراق رفتند. خالد آنان را جایزت داد و آنان به مدینه بازگشتند. چون یوسف پسر عمر به جاى خالد حکومت‏یافت، به هشام نوشت: خالد زمینى را از زید به ده هزار دینار خریده، سپس زمین را بدو داده. هشام به حاکم مدینه نوشت زید و آنان را که با او همراه بوده‏اند نزد وى بفرستد. چون آن گروه نزد هشام رسیدند، ماجرا را از آنان پرسید. آنان گرفتن جایزه را اقرار کردند و جز آن را انکار نمودند و بر آن سوگند خوردند. هشام سخن آنان را پذیرفت و گفت: باید به عراق بروید و با خالد رو به رو شوید. آنان با ناخشنودى پذیرفتند و به عراق رفتند و با خالد روبه رو گشتند. در بازگشت از کوفه به قادسیه رسیدند، مردم کوفه به زید نامه نوشتند و او نزد آنان بازگشت.

و در روایتى دیگر نویسد: خالد مدعى شد مالى را نزد زید و داود و تنى چند از قریش به ودیعت نهاده است و چون آنان براى روبه رو شدن با خالد به عراق آمدند، یوسف زید را گفت: خالد مدعى است مالى را نزد تو به ودیعت نهاده، زید گفت: چگونه کسى که پدران مرا دشنام مى‏دهد مال به من مى‏سپارد؟

یوسف خالد را نزد خود خواند و او در حالى که عبایى پوشیده بود بر وى در آمد. یوسف پرسید: زید گرفتن ودیعت را منکر است چه مى‏گویى؟

- مى‏خواهى بر گناهى که در باره من کرده‏اى گناه دیگر بیفزایى؟ چگونه من که او و پدرانش را بر منبر دشنام مى‏دهم ودیعت نزد او مى‏نهم؟

- پس چرا چنان گفتى؟

 -مرا سخت‏شکنجه مى‏کردند. گفتم شاید فرجى پیش آید.

مصعب زبیرى که نوشته او مقدم بر طبرى و دیگران است چنین نویسد: زید نزد هشام رفت و او وى را نزد یوسف بن عمر به کوفه فرستاد. یوسف او را سوگند داد و او سوگند خورد مالى نزد او نیست. یوسف او را رها ساخت. زید از کوفه به قادسیه رفت. در آنجا شیعه گرد او را گرفتند و از او خواستند برگردد و خروج کند.

و یعقوبى نوشته است: زید نزد هشام رفت. هشام پرسید: خالد بن عبد الله مى‏گوید ششصد هزار درهم نزد تو ودیعت نهاده است. زید پاسخ داد: خالد چیزى نزد من ندارد.

- پس باید نزد یوسف بن عمر بروى تا شما را رو به رو کند. -مرا پیش بنده ثقیف مى‏فرستى تا سخریه‏ام کند؟ -باید نزد او بروى.

سپس گفت: به من گفته‏اند تو کنیززاده خود را سزاوار خلافت مى‏دانى! -به خدا اسحاق فرزند آزاده زن و اسماعیل کنیز زاده بود. خدا فرزندان اسماعیل را به خود مخصوص گردانید تا آنجا که رسول خدا از آنان بود. هشام. از خدا بترس!

- چون تویى چون مرا به تقوا امر مى‏دهد؟ -آرى همه باید یکدیگر را به تقوا سفارش کنند.

هشام او را با فرستادگان خویش به عراق روانه کرد. چون زید از نزد او بیرون آمد گفت: به خدا هیچ کس زندگانى را دوست نداشت جز که خوار شد و این نشانه‏اى بود که زید قیام خواهد کرد. هشام به یوسف بن عمر حاکم عراق نوشت: چون زید بن على نزد تو آید او را با خالد رو به رو کن. مبادا بیش از یک ساعت نزد تو بماند. چه او را مردى شیرین زبان، سخت‏بیان و سخن آرا دیدم و مردم عراق زود به سوى چنین کسان روى مى‏آورند.

طبرى این داستان را با اندک اختلاف آورده است و چنین اختلافها طبیعى است، چه از زمان آن حادثه تا عصر طبرى و یعقوبى حدود دویست‏سال گذشته است و هر یک از راویان یا حادثه را به گونه‏اى دیگر شنیده و یا جزئیات را فراموش کرده و از خود چیزى بدان افزوده است.

به نقل یعقوبى: زید نزد عامل عراق آمد و او وى را با خالد روبه رو کرد و دروغ خالد آشکار شد. یوسف زید را گفت: امیر المؤمنین مرا فرموده است‏ساعتى بیش تو را در کوفه نگذارم. زید گفت: مرا سه روز فرصت‏بده تا استراحت کنم.

- ممکن نیست. -همین امروز. -یک ساعت دیگر هم نه.

ماموران یوسف، زید را از کوفه بیرون بردند و چون به عذیب رسیدند بازگشتند. پس از رفتن آنان زید به کوفه بازگشت و شیعیان گرد او را گرفتند. یوسف آگاه شد و به سر وقت زید آمد و میان او و همراهان زید جنگ در گرفت و زید کشته شد.

اما یعقوبى یا خواسته است داستان را مختصر کند، یا از روایت کننده‏اى به اختصار شنیده است.

ابن اثیر نویسد زید از نزد هشام به کوفه آمد و پنهان به سر مى‏برد و از خانه‏اى به خانه‏اى مى‏شد. شیعه نزد او مى‏آمدند و با وى بیعت مى‏کردند. بیعت او چنین بود:

شما را به کتاب خدا مى‏خوانم و سنت پیغمبر او و جهاد با ستمکاران و یارى مستضعفان و کمک به محرومان و قسمت کردن بیت المال میان مستحقان آن، به طور مساوى، و رد مظالم و یارى اهل بیت. آیا بدین شرط بیعت مى‏کنید؟

اگر مى‏گفتند آرى، دست‏خود را بدانها مى‏داد و مى‏گفت: عهد خدا و میثاق او و ذمه او و ذمه رسول خدا بر عهده توست که به بیعت‏با من وفا کنى و با دشمنان من بجنگى و در آشکارا و نهان خیر خواهى را از من دریغ ندارى. چون مى‏گفت: آرى، دست‏خود را به دست او مى‏کشید و مى‏گفت: خدایا گواه باش! و بدین ترتیب پانزده هزار تن و گفته‏اند چهل هزار تن با او بیعت کردند.

ابن اثیر در روایتى دیگر نویسد:

زید به همراهى داود بن على براى رویارویى با خالد به کوفه آمد، سپس در کوفه ماند. شیعیان کوفه نزد او مى‏رفتند و از او مى‏خواستند خروج کند. و مى‏گفتند ما امیدواریم، تو از جانب خدا یارى شده (منصور) هستى.

این روزگارى است که بنى امیه در آن تباه مى‏شوند. یوسف چون رفتن مردم را نزد او دید بر او سخت گرفت تا کوفه را ترک گوید و او بهانه مى‏آورد تا آنکه ناچار شد از کوفه بیرون رود. چون به قادسیه یا ثعلبیه رسید، مردم کوفه در پى او رفتند و گفتند: ما چهل هزار تن هستیم که با تو یک سخنیم. در اینجا از شامیان کسى نیست. زید گفت: مى‏ترسم مرا تنها بگذارید، چنان که با پدر و جدم کردید. آنان سوگند خوردند که چنین نیست. داود که همراه او آمده بود گفت: پسر عمو! اینان تو را فریب مى‏دهند. مگر جدت على و حسن را که از تو عزیزتر بودند تنها نگذاشتند؟ مگر حسین را نکشتند؟ با اینها مرو!

اطرافیان زید گفتند: او مى‏خواهد تو را از این کار باز دارد چرا که خاندان خود را براى حکومت‏سزاوارتر مى‏پندارد.

زید به داود گفت: على با معاویه مى‏ستیزید که مردى زیرک بود. حسین را یزید هنگامى کشت که دولت‏یار آنان بود.

داود گفت: مى‏ترسم اگر با آنان به کوفه باز گردى کسى نزدشان دشمن‏تر از تو نباشد.

داود به مدینه بازگشت و زید به کوفه. در آنجا مردى که سلمه نام داشت نزد او آمد و پرسید: چند تن با تو بیعت کرده‏اند؟

-چهل هزار تن! -با جد تو چند تن بیعت کردند؟ -هشتاد هزار تن! -چند تن با او ماندند؟ -سیصد تن! -تو بهترى یا جدت؟ -جدم! -مردم این زمان بهترند یا آن زمان؟ -آن زمان! -با این همه از این مردم انتظار وفاى بیعت دارى؟ -چه کنم؟ با من بیعت کرده‏اند و بیعت آنان را در گردن دارم.

عبد الله بن حسن بن حسن نیز نامه‏اى به همین معنى و با مضمونى دیگر براى او نوشت.

زید در کوفه ماند و یاران خود را آماده کرد و چون مى‏ترسید او را دستگیر کنند، پیش از موعدى که نهاده بود آماده قیام شد. از آن سویوسف که در حیره به سر مى‏برد مردم خود را آماده ساخت. مردم کوفه چون از آمادگى یوسف آگاه شدند و دانستند کار سخت گردیده و جنگ در پیش است، در یارى زید سست‏شدند و حیلتى به کار بردند تا از گرد وى پراکنده گردند. جمعى از سران آنان نزدش آمدند و از او پرسیدند در باره ابو بکر و عمر چه مى‏گویى؟ زید بر آنان رحمت فرستاد و گفت آنچه مى‏توانم در باره آنان بگویم این است که ما به حکومت‏سزاوارتر بودیم. آنان حق ما را از ما گرفتند. اما آنان در کار خود عدالت کردند. گفتند: اگر آنان به شما ستم نکرده‏اند اینان هم با تو ستم نکرده‏اند. پس چرا مى‏خواهى با آنان بجنگى؟

اینان مانند آنان نیستند به ما و شما و خودشان ستم مى‏کنند. ما شما را به کتاب خدا و سنت پیغمبر او (ص) مى‏خوانیم. سنت را باید زنده کرد و بدعت را میراند. اگر سخن ما را پذیرفتند نیکبخت‏خواهند بود و اگر نپذیرفتند من بر شما وکالتى ندارم. آنان بیعت وى را شکستند و از گرد او پراکنده شدند.

بلاذرى نویسد: چون کسانى که با زید بیعت کرده بودند، دانستند یوسف بن عمر از کار زید آگاه است و پى او مى‏گردد، تنى چند از آنان نزد او رفتند و گفتند: خدایت رحمت کند در باره ابو بکر و عمر چه مى‏گویى؟

زید گفت: پس از رسول خدا ما از همه آفریدگان سزوارتر به حکومت‏بودیم. آنان خود را بر ما مقدم داشتند. بر ما و مردم حکومت کردند. به کتاب خدا و سنت رسول رفتار نمودند چون این سخن را از او شنیدند، بیعت او را به هم زدند و گفتند امام ما محمد بن على بود و پس از او جعفر بن محمد است و او از زید سزاوارتر است.

به روایت ابن اثیر شبى که زید آماده خروج شد، تنها دویست و هیجده تن به یارى او آمدند. زید پرسید: سبحان الله مردم کجایند؟ گفتند: آنان را در مسجد بزرگ محاصره کرده‏اند. زید گفت: به خدا کسى که با ما بیعت کرده نمى‏تواند چنین عذرى بیاورد. در این وقت‏سپاهیانى که مامور جنگ با او بودند رسیدند. زید چون مردم خود را اندک دید به نصر پسر خزاعه که با او بود گفت: مى‏ترسم کارى را که با حسین کردند با من کرده باشند. نصر گفت: اما من تا مرگ همراه تو هستم. زید و تنى چند که با او بودند دلیرانه جنگیدند تا آنکه تیرى به پیشانیش رسید. او را به خانه‏اى بردند و طبیبى خواستند. چون طبیب تیر را از پیشانى او کشید، زید جان سپرد. زبیرى شهادت او را روز دوم صفر سال 120 هجرى و در سن چهل و دو سالگى نوشته است.

کسانى که با او مانده بودند درماندند که با کشته او چه کنند تا سپاهیان یوسف بدو دست نیابند و سر او را جدا نسازند و بر نیزه نکنند. گفتند او را در آب مى‏افکنیم. بعضى گفتند سر او را به خاک مى‏سپاریم و تنش را میان کشتگان مى‏اندازیم. سرانجام او را به خاک سپردند و آب بر گور او روان ساختند. اما یکى از حاضران به یوسف خبر داد. به دستور یوسف نعش او را از خاک برون آوردند سر او را جدا کردند و براى هشام فرستادند و تن او را در کناسه کوفه بر دار زدند و آن دو شعر که حکیم بن عیاش سروده (15) اشارت بدین حادثه است.

چنان که نوشته شد زید در قیام خود دعوى مهدویت نداشته است، لیکن از سخن بعض کسانى که او را برانگیختند بر مى‏آید که او را منصور (یارى شده از جانب خدا) و یا مهدى مى‏گفتند.

شرح این حادثه را بدین تفصیل، آن هم در کتابى که مخصوص شرح زندگى امام صادق (ع) است‏براى آن آوردم تا خواننده اندکى از وضع اجتماعى آن روزگار آگاه شود و دیگر اینکه معلوم گردد چرا امام صادق (ع) درخواست مردمى را که بدو وعده یارى مى‏دادند، نپذیرفت و نشر فقه آل محمد (ص) و علوم اهل بیت را مقدم شمرد. آنان که بنى هاشم را به قیام مى‏خواندند و به آنان وعده یارى مى‏دادند، همه یا بیشترشان، کومت‏حاکمان وقت را بر خود تحمل نمى‏کردند، یا مى‏خواستند خود حکومت را به دست گیرند، نه آنکه خواهان زدودن بدعت و زنده کردن سنت‏بودند.

براى اینکه نشان داده شود چرا امام صادق دعوت چنان مردم را پاسخ نمى‏گفت، به بعض آن حادثه اشارت مى‏شود:

چون دعوت عباسیان در شرق ایران گسترش یافت و مردم آن سرزمین، نیز عربهاى قحطانى که در آنجا به سر مى‏بردند با یکدیگر متحد شدند و مخالفت‏با مروانیان را آشکار ساختند و با حاکم دست نشانده مروان به جدال برخاستند، و ابو مسلم نصر سیار حاکم خراسان را گریزاند و قحطبه پسر شیب از جانب او براى سرکوبى لشکر مروان بن محمد که متوجه خراسان بودند فرستاده شد. در جنگى که در کنار فرات درگرفت، قحطبه کشته شد و لشکریان با پسر او حسن بیعت کردند. قحطبه پیش از آنکه بمیرد لشکریان خود را گفت: چون وارد کوفه شدید نزد ابو سلمه خلال بروید و گفته او را اطاعت کنید.

حسن با لشکریان خود در محرم سال یکصد و سى به کوفه در آمد. در این روزگار ابراهیم الامام داعى عباسیان در زندان درگذشته بود. او پیش از مرگ گفته بود پیروان او به کوفه بروند و در طاعت ابو العباس سفاح باشند.

ابو العباس در ماه صفر سال 132 با خاندان خود به کوفه در آمد. ابو سلمه آنان را در خانه ولید بن سعد که از موالى بنى هاشم بود جاى داد و چنان که نوشته‏اند چهل روز آمدن آنان را از مردم پنهان داشت. و هرگاه از او مى‏پرسیدند: امام کیست؟ مى‏گفت: شتاب مکنید. او مى‏خواست کار زمامدارى را به فرزندان ابو طالب بسپارد.

یعقوبى نوشته است ابو سلمه در آمدن ابو العباس سفاح و کسان او را به کوفه پوشیده داشت و در این مدت نامه‏اى به جعفر بن محمد نوشت و او پاسخ داد آنکه مى‏خواهند من نیستم و نامه‏اى به عبد الله بن حسن نوشت و او پاسخ داد من پیرى سالخورده‏ام. پسرم محمد بدین کار سزاوارتر است و به کسان خود پیام فرستاد با پسرم محمد بیعت کنید. این نامه ابو سلمه است که براى من فرستاده.

جعفر بن محمد (ص) بدو گفت: اى شیخ خون پسرت را مریز. من مى‏ترسم او در احجار الزیت کشته شود.

نوشته‏اند آنکه نامه ابو سلمه را براى امام صادق برد پاسخ خواست، امام نامه را بر چراغ گرفت تا سوخته شد و گفت: این پاسخ نامه تو است. شعرهاى ابو هریره ابار که در بخش اشعار عربى آمده، اشارت بدین واقعه‏است. چرا امام صادق به دعوت ابو سلمه پاسخ نداد و نامه او را سوزاند؟ براى آنکه دعوت ابو سلمه دعوتى سیاسى بود، نه آنکه صادق (ع) را امام واجب اطاعت مى‏دانست چه اگر چنین بود نبایستى نامه دیگرى به عبد الله بن حسن بنویسد و از او بخواهد زعامت لشکریان را بپذیرد.

حادثه دیگر اینکه کلینى به اسناد خود از سدیر صیرفى مى‏نویسد بر ابو عبد الله در آمدم و بدو گفتم: به خدا بر تو روا نیست قیام نکنى!

- سدیر چرا؟ - چون دوستان و شیعیان و یاران بسیار دارى. به خدا اگر على به اندازه تو شیعه و دوستدار داشت‏حق او را نمى‏گرفتند.

امام پرسید: سدیر، شمار آنان به چند تن مى‏رسد؟ - صد هزار! -صد هزار . آرى و بلکه دویست هزار . -دویست هزار؟ - آرى و نیم جهان.

ابو عبد الله خاموش ماند. پس گفت: مى‏توانى با من به ینبع بیایى؟ - آرى!

امام دستور داد خرى و استرى را زین کردند. من بر خر سوار شدم.

گفت: مى‏توانى خر را به من واگذارى؟ گفتم: استر زیبنده‏تر است. گفت: خر سوارى براى من ملایم‏تر است. او بر خر و من بر استر سوار شدیم و به راه افتادیم تا وقت نماز امام گفت: سدیر پیاده شو تا نماز بخوانیم. پس گفت این زمین شوره‏زار است و نماز خواندن در آن روا نیست. پس به‏زمینى رسیدیم که سرخ رنگ بود، در آنجا غلامى را دید که بز مى‏چرانید. گفت: اى سدیر! به خدا اگر به شمار این بزها شیعه داشتم، قیام نکردن بر من روا نبود. پس فرود آمدیم و نماز خواندیم. پس از نماز بزها را شمردم هفده راس بود. روایتهاى دیگرى نیز در این باره آمده است که به خاطر اختصار از نوشتن آن صرف نظر مى‏کنم و یک بار دیگر سخن سالار شهیدان را یاد آور مى‏شوم: مردم بنده دنیایند، دین را تا آنجا مى‏خواهند که زندگانى خود را بدان سر و سامان دهند و چون آزمایش پیش آید، دینداران اندک خواهند بود.

از مضمون برخى روایتها مى‏توان دانست که قیام زید مورد تایید امام صادق (ع) بوده است چنان که صدوق در عیون اخبار الرضا آورده است:

چون زید پسر موسى بن جعفر (ع) در بصره خروج کرد و خانه فرزندان عباس را آتش زد، مامون حضرت رضا (ع) را گفت: اگر برادرت زید چنین کارى کرد، پیش از او زید بن على نیز خروج کرد و کشته شد. اگر به خاطر تو نبود او را مى‏کشتم چرا که کارى بزرگ کرده است.

امام فرمود: برادرم زید را با زید بن على (ع) قیاس مکن! او از علماى آل محمد بود. براى خدا غضب کرد و با دشمنان خدا جنگید تا کشته شد.

پدرم موسى بن جعفر از پدرش جعفر بن محمد شنید که مى‏گفت:

خدا عمویم زید را بیامرزد! او مردم را به «الرضا من آل محمد» مى‏خواند و اگر پیروز مى‏شد به وعده وفا مى‏کرد. چون مى‏خواست‏خروج کند با من مشورت کرد. بدو گفتم: عمو! اگر راضى مى‏شوى کشته گردى و در کناسه کوفه بر دار شوى خود مى‏دانى.

و در روایتى دیگر از عبد الله بن سیابه آورده است: ما هفت تن بودیم، به مدینه رفتیم و بر ابو عبد الله صادق در آمدیم. از ما پرسید: از عمویم زید خبر دارید؟ گفتیم: خروج کرده یا آماده خروج است. گفت: اگر خبرى به شما رسید به من برسانید. چند روز گذشت، نامه بسام صیرفى رسید. نوشته بود: زید روز چهار شنبه غره ماه صفر خروج کرد و روز جمعه کشته شد. ما نزد صادق (ع) رفتیم و نامه را بدو دادیم، آن را خواند و گریست. سپس گفت: انا لله و انا الیه راجعون. عمویم را به حساب خدا مى‏گذاریم. مرد دنیا و آخرت ما بود. به خدا عمویم شهید از جهان رفت، همچون شهیدانى که با رسول خدا و على و حسن و حسین بودند.) در روایت دیگرى که در باب خروج به شمشیر پیش از ظهور قائم است، چنین آمده: مگویید زید خروج کرد (خروج او را نمونه قرار مدهید) زید مردى عالم و راستگو بود. او شما را به خود نخواند، به بیعت «الرضا من آل محمد (ص) » خواند. اگر پیروز مى‏شد بدانچه وعده داده بود وفا مى‏کرد.

در باره زید و زندگانى و قیام او کتابها نوشته‏اند. از جمله آنها کتاب جامعى است‏به زبان فارسى که استاد فقید مرحوم دکتر حسین کریمان به نام سیره و قیام زید بن على نوشته است.

نمونه دیگرى از بى‏وفایى این وفا نمایان به خاندان رسالت رفتارى است که با فرزند زید کردند. چون زید شهید شد یحیى پسر او از کوفه به نینوا و از آنجا به مدائن و از مدائن به رى و سپس به سرخس رفت. در سرخس در خانه مردى به نام یزید بن عمر از بنى تمیم ماند. مردمى ازخوارج نزد او آمدند و بدو گفتند: اگر علیه بنى امیه قیام کند او را یارى خواهند کرد. یحیى مى‏خواست‏سخن آنان را بپذیرد، اما یزید مهماندار او گفت: چگونه مى‏خواهى با یارى مردمى بجنگى که از على و خاندان او بیزارى مى‏جویند. یحیى با سخنانى نیکو، درخواست‏خارجیان را رد کرد. سپس از خانه یزید به خانه مردى به نام حریش که از مردم بنى شیبان بود رفت و تا مردن هشام بن عبد الملک نزد او بود.

در خلافت ولید بن یزید، یوسف والى عراق به نصر سیار که حاکم خراسان بود نوشت از حریش بخواه تا کار را بر یحیى سخت گیرد. نصر به عقیل پسر مقعل که عامل او در بلخ بود پیام فرستاد: از حریش دست‏برمدار تا یحیى را با خود نزد تو بیاورد.

عقیل حریش را خواست و یحیى را از او طلبید. حریش نپذیرفت.

عقیل او را ششصد تازیانه زد. حریش گفت: به خدا اگر یحیى زیر پایم باشد پا را از روى او بر نخواهم داشت، هر چه خواهى بکن.

پسر حریش که نام او قریش بود، عقیل را گفت: پدرم را مکش. من یحیى را براى تو خواهم آورد. عقیل تنى چند با او فرستاد و آنان یحیى را نزد نصر پسر سیار روانه آوردند و نصر او را در زنجیر کشید. سپس به یوسف والى عراق نامه نوشت: یوسف از ولید در باره او دستور خواست. ولید گفت: او و یارانش را آزاد سازند. یوسف نصر را آگاه کرد و نصر یحیى را از زندان خواست و بدو گفت: از فتنه بپرهیز!

یحیى گفت: آیا در امت محمد فتنه‏اى بزرگتر از شما دیده مى‏شود؟ نصر او را پاسخ نگفت و دستور داد دو هزار درهم و نعلینى بدو بدهند و از وى خواست تا نزد ولید رود.

ابو الفرج داستانى از آزاد شدن یحیى نوشته است که اگر درست‏باشد، نشان دهنده میزان تعهد مردم زمان او به دین و دوستى با خاندان رسول (ص) و پایدارى آنان در حفظ این دوستى و دیندارى است. بلکه نشان دهنده تعهد مردم در بیشتر دورانهاست. مردمى که این بزرگواران را به قیام مى‏خواندند و به آنان وعده یارى مى‏دادند. اما این یارى و حرمت را تا آنجا پاس مى‏داشتند که خطر جانى براى آنان نداشته باشد. مردمى که مصداق فرموده حسین بن على (ع)هستند: «دین را تا آنجا مى‏خواهند که زندگانى‏شان را بدان سر و سامان دهند» .

ابو الفرج نویسد: چون پاى بند را از پاى یحیى برداشتند، تنى چند از شیعیان که توان مالى داشتند، نزد آهنگرى رفتند که آن را برداشته بود، و از او خواستند آن را به آنان بفروشد. پاى بند را به مزایده گذاشتند و هر یک مبلغى به بها افزود تا به بیست هزار درهم رسید. آهنگر ترسید مبادا حکومت از کار او آگاه شود و پول را از او بگیرد گفت: همگى پولها را روى هم بگذارید، آنان چنان کردند آهنگر پاى بند را خرد کرد و پاره‏هاى آن را بر آنان قسمت نمود و هر یک پاره‏اى را براى تبرک نگین انگشترى خود ساخت. اما پس از چندى که یحیى در جوزجان خروج کرد، جز هفتاد تن با او نبود. راستى آن روز خریداران نگین انگشترى کجا بودند؟ و چرا نزد حاکم سرخس نرفتند و از او نخواستند یحیى را نکشد یا در باره او از خلیفه وقت پرسش کند؟

******************************

**********************************************************

******************************

پیشنهاد حکومت 

در عمدة الطالب آمده است: چون ابو العباس سفاح و خانواده‏اش، پنهانى بر ابو سلمه خلاد کوفى وارد شدند، تصمیم ایشان را مخفى داشت و خواست آن را در بین فرزندان على و فرزندان عباس به شور گذارد تا آنان هر کسى را که خود مایل هستند اختیار کنند. اما بعدا با خود اندیشید که من از آن بیم دارم که نظر آنان با یکدیگر هماهنگ نباشد، لذا تصمیم گرفت‏خلافت را به فرزندان على (ع) از نسل امام حسن (ع) و امام حسین (ع) واگذار کند. پس به سه تن از آنان به نامهاى جعفر بن محمد بن على بن حسین و عمر بن على بن حسین و عبد الله بن حسن بن حسن نامه‏اى نگاشت. ابتدا پیک به سوى جعفر بن محمد رفت و او را خبر داد که نامه‏اى از ابو سلمه با او است. امام (ع) گفت: مرا با ابو سلمه چه کار؟او پیرو کس دیگرى است. فرستاده گفت: نامه را بخوان و عقیده خود را درباره آن بگو. جعفر بن محمد (ع) به خدمتگزارش گفت: چراغ را نزدیک آر. خدمتکار چراغ را پیش آورد و امام (ع) نامه ابو سلمه را بر آن نهاد و نامه آتش گرفت. فرستاده گفت: آیا آن را پاسخ نمى‏گویى؟ امام فرمود: پاسخ مرا دیدى. فرستاده از خانه امام صادق (ع) بیرون آمد و به نزد عبد الله بن حسن مثنى رفت. عبد الله نامه او را پذیرفت و به سوى جعفر بن محمد روانه گشت. امام به او فرمود: چه کارى روى داده که نزد من آمدى؟اگر مى‏گفتى من خود به سویت مى‏آمدم. عبد الله گفت: امر مهمى است که گفتن آن ساده نیست. فرمود: چیست؟گفت: این نامه ابو سلمه است مرا به کارى سترگ فراخوانده و مى‏پندارد من سزاوارترین مردم به آنم. و مى‏دانید که پیروان ما از خراسان به نزد ابو سلمه آمده‏اند. امام صادق (ع) پرسید: اینان از چه هنگام پیروان تو شده‏اند؟ آیا تو ابو مسلم را به خراسان فرستاده‏اى و او را به پوشیدن جامه سیاه دستور داده‏اى؟آیا یکى از آنان را به اسم و نسب مى‏شناسى؟چگونه ایشان پیروان تواند در حالى که تو آنها را نمى‏شناسى و آنها هم تو را نمى‏شناسند؟عبد الله گفت: این پاسخ از شما چندان محکم نیست. آنگاه امام صادق (ع) فرمود: خداوند به نیکى مى‏داند که من بر خود واجب کرده‏ام که از نصیحت هیچ مسلمانى فروگذار نکنم. پس چگونه مى‏توانم در حق تو کوتاهى کنم. پس در رؤیاهاى باطل فرو مرو. این حکومت فردا به نفع این جماعت تمام مى‏شود. و همین نامه که براى تو آمده براى من نیز فرستاده شده است. پس از این گفت‏وگو، عبد الله که از سخن امام (ع) چندان قانع نشده بود، خانه او را ترک کرد.

عمر بن على بن حسین نیز نامه را رد کرد و گفت: من نویسنده آن را نمى‏شناسم تا پاسخش گویم.

موضعى که امام صادق (ع) در این مسئله اتخاذ کرد، خود حاکى از عظمت ژرفنگرى و اصابت راى آن حضرت در مقابل کوته‏نگرى عبد الله در فریفته شدن به این پیشنهاد و نپذیرفتن نصیحت امام صادق (ع) و ایراد اتهام به امام (ع) پس از شنیدن دلایل و براهین او است.

اما این سخن امام به عبد الله که اگر مى‏گفتى من خود به نزدت مى‏آمدم، دلیل بر بزرگوارى اخلاقى و محافظت او بر حق رحم است. در حالى که عبد الله اسباب مزاحمت و رنجش امام را فراهم کرد. از طرفى وصیت امام صادق (ع) به پنج نفر که یکى از آنان منصور و چهار تن دیگر ابن سلیمان والى مدینه و دو فرزندش عبد الله و موسى و حمیده که کنیزش بود، خود حاکى از ژرف‏اندیشى امام در پنهان داشتن جانشین خویش بود. زیرا مى‏خواست جانشین حقیقى خود از کشته شدن نجات یابد با آن که منصور، فرعون بنى عباس، نیز در ردیف اوصیاى آن حضرت جاى داشت.

******************************

**********************************************************

******************************

بنى حسن 

بو الفرج اصفهانى از حسین بن زید بن على نقل کرده است که گفت: روزى میان قبر و منبر پیامبر (ص) ایستاده بودم که دیدم فرزندان امام حسن (ع) را از خانه مروان به سوى ربذه حرکت دادند. در این هنگام جعفر بن محمد در پى من فرستاد. وقتى به نزدش رفتم پرسید: چه خبر؟گفتم: اولاد حسن را دیدم که در هودجهایى بیرونشان مى‏بردند. پس گفت: بنشین. سپس خدمتکارى را طلبید و خدایش را بسیار خواند، سپس به غلامش گفت: همین که آنان را آوردند مرا آگاه کن. دیرى نگذشت که غلام آمد و خبر آمدن آنها را به اطلاع امام رسانید. امام جعفر (ع) ایستاد و از پس پرده سپیدى نگاه کرد. چشمش به عبد الله بن حسن و ابراهیم بن حسن و خانواده هر یک از آنها خورد که با چهره‏هایى سیاه در حرکت‏بودند. چون حالت آنها را چنین دید چشمانش پر از اشک شد و اشکهایش بر روى محاسنش جارى گشت. آنگاه به من رو کرد و گفت: اى ابو عبد الله!به خدا سوگند پس از این ماجرا هیچ حرمتى براى خدا در امان نخواهد ماند. به خدا سوگند انصار به پیمان خود با رسول خدا (ص) که در عقبه بسته بودند، مبنى بر آنکه از پیامبر و خاندانش محافظت کنند، به همان گونه که از خود و خویشاوندانشان محافظت مى‏کنند، وفا نکردند. به خدا قسم آنقدر به این پیمان تعهد نشان ندادند تا اینکه این نسل از میان آنان پدیدار شد.

******************************

**********************************************************

******************************

 

شهادت امام صادق ( ع )

در اصول کافى، ارشاد شیخ مفید، کشف الغمه و برخى کتابهاى دیگر، از رحلت امام صادق (ع) به لفظ «مضى‏» «مات‏» و «قبض‏» تعبیر شده است.

ظاهر این لفظها نشان مى‏دهد امام به مرگ طبیعى جهان را بدرود گفته است، اما در فصول المهمه و مصباح کفعمى (به نقل مجلسى در بحار) نیز در کتابهاى دیگرى آمده است: امام را زهر خوراندند.

ابن شهر آشوب در مناقب نوشته است ابو جعفر منصور او را زهر خورانید و بایست چنین باشد، زیرا با کینه‏اى که منصور از او داشت و بیمى که از روى آوردن مردم بدو در دل وى راه یافته بود، آسوده نمى‏نشست. آنان که با تاریخ زندگى این مرد آشنایند، مى‏دانند او به کسانى که براى رساندنش به مسند خلافت هر کوشش را به کار بردند، رحم نکرد و از جمله آنان ابو مسلم بود که برپایى دولت عباسیان مرهون رنجهایى است که او در این باره بر خود نهاد. گناه ابو مسلم-چنان که ازاسناد تاریخى بر مى‏آید، این است که هنگام خلافت‏سفاح، به منصور چنان که باید حرمت نمى‏نهاد، پس طبیعى است کسى را که از او مى‏ترسد و از علاقه و احترام مردم بدو آگاه است آسوده نگذارد و تحمل نکند. ولى چنان که خواهیم دید، به ظاهر از رحلت آن امام بزرگوار دریغ مى‏خورد.

کلینى به اسناد خود از ابو ایوب روایت کند: نیم شبى منصور مرا خواست. چون بر او در آمدم، بر کرسى نشسته بود و شمعى پیش روى داشت و نامه‏اى مى‏خواند و مى‏گریست. بر او سلام کردم. نامه را به سوى من انداخت و گفت: از محمد بن سلیمان است. از مرگ جعفر بن محمد خبر مى‏دهد و سه بار «انا لله و انا الیه راجعون‏» را بر زبان آورد و گفت: کجا مانند جعفر یافت مى‏شود؟ سپس گفت: بنویس! در بالاى نامه نوشتم اگر شخص معینى را وصى قرار داده گردن او را بزن. چون پاسخ نامه رسید، معلوم شد پنج تن را وصى خود کرده است: منصور، محمد بن سلیمان، عبد الله، موسى و حمیده. و در روایت دیگرى به جاى محمد بن سلیمان، محمد بن جعفر است و به جاى حمیده، مولایى از موالى ابو عبد الله و اضافه دارد: منصور گفت اینان را نمى‏توان کشت.

یعقوبى از اسماعیل بن على بن عبد الله بن عباس روایت کند: بر منصور در آمدم، دیدم ریش او از اشک چشمش نمناک است. سبب پرسیدم، گفت: نمى‏دانى به خاندان تو چه رسیده است.

-امیر مؤمنان چه شده؟ -سید و عالم و باقى مانده گزیدگان آنان درگذشت.

-امیر مؤمنان چه کسى؟

-جعفر بن محمد!

-خدا امیر مؤمنان را مزد دهد و او را براى ما باقى گذارد.

-جعفر از آنان بود که خدا در باره‏شان گفته است: ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا او از کسانى بود که خدایش گزید و از سابقان در خیرات بود.

ابن فضال روایت کند: نزد ام حمیده رفتم تا او را به رحلت امام تعزیت دهم. گریست و من از گریه او به گریه در آمدم. پس گفت: اگر ابو عبد الله را هنگام مرگ مى‏دیدى چیزى شگفت مشاهدت مى‏کردى. چشم خود را گشود و گفت: هر کس را با من خویشاوندى دارد گرد آورید. همه را گرد آوردیم. بدانها نگریست و گفت: شفاعت ما به کسى نمى‏رسد که نماز را سبک بدارد.

کلینى به روایت‏خود از امام موسى بن جعفر روایت کند: من پدرم را در دو جامه شطوى کفن کردم که آن دو، جامه احرام او بود و در جامه‏اى از جامه‏هایش و عمامه‏اى که از على بن الحسین بود براى آنکه آن را به چهل دینار خریده بود.

یکى از اصحاب آن حضرت گفته است: بر او در آمدم موسى بن جعفر پیش روى او نشسته بود و او وى را وصیت مى‏کرد. آنچه از آن وصیت‏به یاد دارم این است:

پسرکم وصیت مرا بپذیر و گفتارم را به خاطر سپار. اگر آن را به خاطر سپارى خوشبخت زندگى خواهى کرد و ستوده خواهى مرد.

پسرکم! آنکه بدانچه خدا بدو داده قناعت کند بى‏نیاز بود، و آنکه دیده به مال دیگرى دوزد مستمند مى‏میرد. آنکه بدانچه خداى عز و جل بدو داده خرسند نباشد خدا را در قضاى او متهم کرده است. آنکه گناه خود را خرد داند گناه جز خود را بزرگ شمارد. و آنکه گناه دیگرى را خرد به حساب آرد، گناه خود را بزرگ انگارد. آنکه پرده از عیب دیگرى برگیرد، عیبهاى درون خانه‏اش آشکار شود. آنکه شمشیر ستم کشد، بدان کشته شود. آنکه براى برادر خود چاهى کند، خود در آن بیفتد.

آنکه با سفیهان بیامیزد حقیر شود و آنکه با علما نشیند وقار یابد. آنکه در جاى‏هاى بد در آید متهم شود. پسرکم حق را بگو! به سودت باشد یا به زیانت. از سخن چینى بپرهیز که آن کینه را در دلهاى مردم مى‏کارد. پسرکم! اگر جستجوى بخشش مى‏کنى به معدنهاى آن روى آور.

شهادت امام( ع )

چون امام (ع) وفات یافت و به سوى قبرستان بقیع برده شد، ابو هریره عجلى این ابیات را سرود:

اقول و قدر احوا به یحملونه

على کاهل من حاملیه و عاتق

ا تدرون ماذا تحملون الى الثرى!

ثبیرا ثوى من راس علیاء شاهق

غداة حثا الحاثون فوق ضریحه

ترابا و اولى کان فوق المفارق

شیخ کلینى و دیگران از ابو ایوب جوزى نقل مى‏کنند که گفت: ابو جعفر منصور شبانه به سراغ من فرستاد. پس نزد او رفتم. منصور بر صندلى نشسته و روبه‏رویش شمعى قرار داشت و در دستش نامه‏اى بود. چون به او سلام گفتم نامه را به سویم افکند در حالى که مى‏گریست گفت: این نامه محمد بن سلیمان، والى مدینه، است که در آن ما را خبر داده که جعفر بن محمد به‏درود حیات گفته است. آنگاه سه مرتبه گفت: «انا لله و انا الیه راجعون‏». دیگر مانند جعفر کجاست؟آنگاه به من گفت: بنویس. من در جاى کتابت نشستم منصور گفت: بنویس اگر جعفر به کسى بعد از خود وصیت کرد او را پیش آر و گردنش را به شمشیر بزن. در پاسخ او نوشتند: جعفر بن محمد به پنج نفر وصیت کرده است: ابو جعفر منصور، محمد بن سلیمان، عبد الله و موسى از فرزندانش و حمیدة. منصور با دیدن نام این افراد گفت: هیچ راهى براى کشتن اینها وجود ندارد.

ابن شهر آشوب در مناقب از داود بن کثیر رقى، نقل کرده است که گفت: یکى از اعراب نزد ابو حمزه ثمالى آمد. ابو حمزه از او پرسید: چه خبرى دارد؟گفت: جعفر صادق (ع) از دنیا رفت. ابو حمزه فریاد بلندى کشید و بى‏هوش افتاد. چون به حال آمد پرسید: آیا به کسى وصیت کرده است؟پاسخ داد: آرى به عبد الله و موسى، فرزندانش، و به ابو جعفر منصور وصیت کرده است. پس ابو حمزه خندید و گفت: سپاس خدایى را که ما را به هدایت رهنمون شد و بیان کرد براى ما از کبیر و راهنمایى کرد ما را بر صغیر و امرى عظیم را پوشیده داشت. چون از منظور وى پرسش کردند گفت: مقصود بیان کرد عیوب کبیر (بزرگ) را و بر صغیر (کوچک) دلالت کرد و صغیر (موسى) را به اوصیا اضافه کرد و او را از جمله آنان دانست و امر امامت را با وصیت‏به منصور نهان داشت‏براى آنکه اگر منصور از وصى پرسش کند به او گفته مى‏شود وصى امام، تو هستى. عبد الله، اگر چه بزرگ‏ترین فرزند امام صادق (ع) بود، اما عیبى جسمانى داشت او افطح بود حال آنکه امام نباید نقصى و عیبى داشته باشد. معذلک وى نسبت‏به احکام دین هم آگاهى نداشت.

مسعودى در مروج الذهب نویسد: در سال 148 هجرى ده سال از خلافت منصور گذشته بود که ابو عبد الله جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابى طالب وفات یافت وى در قبرستان بقیع و در کنار پدر و جدش به خاک سپرده شد. به هنگام وفات 65 سال داشت و گفته شده که او را مسموم کرده بودند. در این قسمت از بقیع بر قبور آنان سنگ مرمرى است که بر روى آن نوشته شده:

«بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله مبید الامم و محیى الرمم هذا قبر فاطمه بنت رسول الله (ص) و سیدة نساء العالمین و قبر الحسن بن على بن ابى طالب و على بن الحسین بن على بن ابى طالب و محمد بن على و جعفر بن محمد علیهم السلام‏».

در تذکرة الخواص حکایت نوشته روى این مرمر از واقدى نقل شده است.

******************************

**********************************************************

******************************

 

شاگردان

محدثان، نام راویان موثق آن امام را گرد آورده‏اند که شمار آنان، با وجود اختلاف در آرا و گفتار، به چهار هزار تن مى‏رسد. تنها ابن عقده زیدى در کتاب رجال خود چهار هزار راوى براى آن حضرت برشمرده و کتابهاى آنان را یاد کرده است تا چه رسد به دیگران. ابن غضایرى که مستدرکى بر کتاب ابن عقده نوشته، بر تعداد راویان امام صادق (ع) افزوده است. و تنها یکى از راویان آن حضرت به نام ابان بن تغلب سى هزار حدیث از آن امام نقل کرده است. حسن بن على وشا گوید: «در این مسجد، (مسجد کوفه) نهصد تن از مشایخ حدیث را درک کردم که همگى مى‏گفتند جعفر بن محمد چنین حدیث کرد.

بسیارى از بزرگان فقها و برجستگان پهنه علم و دانش از پرورش یافتگان مکتب امام صادق (ع) بوده‏اند. از این عده مى‏توان به کسانى همچون زرارة بن اعین و دو برادرش بکر و حمران، جمیل بن صالح و جمیل بن دراج و محمد بن مسلم طائفى و برید بن معاویه و هشام بن حکم و هشام بن سالم و ابو بصیر و عبید الله و محمد و عمران حلبى و عبد الله بن سنان و ابو الصباح کنانى و بسیارى دیگر از فضلا اشاره کرد.

به غیر از این چهار هزار تن که ذکر آنان گذشت، شمار بسیارى دیگر از دانشمندان برجسته و پیشوایان مذاهب اهل سنت و بزرگان علم از آن حضرت حدیث نقل کرده و از بهره‏وران مکتب آن حضرت محسوب مى‏شده‏اند. از این میان مى‏توان به افرادى مانند یحیى بن سعید انصارى و ابن جریح و مالک بن انس و سفیان ثورى و ابن عیینه و ابو حنیفه و شعبه و ایوب سختیانى و جابر بن حیان کوفى و ابان بن تغلب و ابو عمرو بن علاء و عمرو بن دینار و بسیارى دیگر اشاره نمود. از غلامان آن حضرت نیز کسانى مانند ابو یزید بسطامى و ابراهیم بن ادهم و مالک بن دینار، از مکتب آن حضرت بهره‏ها بردند. علت انتشار علوم آن حضرت و کثرت کسانى که از محضر وى کسب فیض کردند این است که وى اواخر حکومت‏بنى امیه و اوایل حکومت‏بنى عباس را درک کرده بود. آن حضرت حکومت‏بنى امیه را در زمانى که به افول و ضعف گراییده بود درک کرد و توانست‏با کم شدن فشار و ترس از حکومت علوم پدران گرامى‏اش را انتشار دهد. همچنین زندگى آن حضرت در آغاز حکومت‏بنى عباس که هنوز خاندان ابو طالب مورد حسد شدید واقع نشده بودند و بنى العباس خود را حکومتى برخاسته از نسل هاشم مى‏پنداشتند و امام صادق (ع) را از مفاخر خود حساب مى‏کردند، باعث مى‏شد تا آن حضرت با آزادى بیشترى به تعلیم شاگردان و نشر علوم همت گمارد.

از آن حضرت در تفسیر و در علم کلام ورد دهریون، روایات بى‏شمارى نقل شده است و کتاب توحید مفضل براى نمونه‏اى از این باب کافى است. همچنین از پاسخهاى آن حضرت در خصوص سؤالات فقهى و غیره کتابهاى فراوان و ارزشمندى تدوین شده است. اصول مهم و اساسى علم اصول فقه از آن حضرت فرا گرفته شده و چهار صد تالیف از چهار صد نویسنده درباره پاسخهاى آن حضرت در زمینه سؤالات اصول فقه پدید آمده که به نام الاصول الاربعمائه مشهور است.

از کسانى که در قرن دوم در علم تفسیر و انساب معروف بودند، محمد بن سائب کلبى، اسماعیل بن عبد الرحمن سدى کبیر و ابو حمزه ثمالى را مى‏توان نام برد. در فقه و حدیث در آن دوره، بجز امام صادق (ع) ، ابو حنیفه امام مذهب حنفى و شاگردش ابو یوسف و مالک بن انس امام مذهب مالکى و محمد بن عبد الرحمن بن ابى لیلى و ابن جریح و عروة بن زبیر و ابن سیرین که از مفسران بنام بود، و حسن بصرى و شعبى از شهرت و آوازه بسیار برخوردار بودند.

در تاریخ و مغازى محمد بن اسحاق بن یسار و در علوم عربى معاذ بن مسلم هراء کوفى واضع علم صرف و در ستاره‏شناسى خاندان نوبخت و در میان کتاب، عبد الحمید، یکى از نویسندگان بزرگ جهان و کاتب مروان حمار آخرین خلیفه اموى، از آوازه بسیار بهره‏مند بودند.

از نویسندگانى که جزو اصحاب امام صادق (ع) بودند نیز باید از ابو حامد اسماعیل کاتب کوفى نام برد، و از شاعران و سخنورانى که در عصر آن حضرت شهرتى به دست آوردند و برخى از آنان نیز در ردیف مداحان وى بودند باید سید حمیرى، اشجع سلمى، کمیت و پسرش مستهل و برادرش ورد و ابو هریره ابار و ابو هریره عجلى و عبدى و جعفر بن عفان و سلیمان بن قته عدوى و سیف و ابراهیم بن هرمه و منصور نمرى را نام برد.

پیش‏تر در بخش مناقب آن حضرت، نقل کردیم که شمار راویانى که از وى حدیث روایت کرده‏اند چهار هزار تن بوده است. در مقدمات این کتاب نیز سخن طبرسى را در کتاب اعلام الورى ذکر کردیم که گفته بود: گروه کثیرى نقل کرده‏اند که تنها چهار هزار نفر از برجستگان علم و دانش، از آن حضرت روایت مى‏کردند.

محقق نیز در کتاب خود به نام معتبر مى‏نویسد: نزدیک به چهار هزار نفر از وى روایت کرده‏اند و در اثر تعلیم آن حضرت عده زیادى از فقهاى برجسته پدید آمدند. کسانى مانند زرارة بن اعین و برادرانش بکیر و حمران و جمیل بن صالح و جمیل بن دراج و محمد بن مسلم و برید بن معاویه و هشام بن حکم و ابو بصیر و عبید الله و محمد و عمران و عبد الله بن سنان و ابو الصباح کنانى و بسیارى دیگر از بزرگان دانشمند در زمره شاگردان او بودند.

شهید نیز در کتاب ذکرى گوید: چهار هزار تن از اهالى عراق و حجاز و خراسان و شام، جزو اصحاب معروف امام صادق (ع) بودند. ابن غضایرى، طى مستدرکى که بر کتاب ابن عقده زده است، نام کسان دیگرى را بر این چهار هزار تن افزوده است.

محمد بن طلحه شافعى در مطالب السوول گوید: از امام صادق (ع) حدیث نقل شده و گروهى از بزرگان پیشوایان و دانشمندان همچون یحیى بن سعید انصارى و ابن جریح و مالک بن انس و سفیان ثورى و ابن عینیه و ابو حنیفه و شعبه و ایوب سختیانى و عده‏اى دیگر، از محضر آن حضرت بهره‏ها برده و آن را شرافت و فضیلتى براى خود محسوب کرده‏اند. همچنین از دیگر شاگردان آن حضرت باید جابر بن حیان کوفى را نام برد.

ابو نعیم اصفهانى در حلیة الاولیاء مى‏نویسد: گروهى از تابعین از جعفر (ع) روایت کردند. از جمله آنان یحیى بن سعید انصارى و ایوب سختیانى و ابان بن تغلب و ابو عمرو بن علاء و یزید بن عبد الله بن هاد را مى‏توان نام برد. و از ائمه و بزرگان مسلمانان، کسانى مانند مالک بن انس و شعبة بن حجاج و سفیان ثورى و ابن جریح و عبد الله بن عمر و روح بن قاسم و سفیان بن عینیه و سلیمان بن بلال و اسماعیل بن جعفر و حاتم بن اسماعیل و عبد العزیز بن مختار و وهب بن خالد و در طبقه بعد، ابراهیم بن طهمان از مکتب آن حضرت کسب فیض کرده‏اند.

مسلم بن حجاج نیز در صحیح خود، احادیثى از امام صادق (ع) نقل کرده و به حدیث آن حضرت استناد جسته است. سپس حدیث دیگرى آورده که در سلسله راویان آن آمده است: جعفر بن محمد از پدرش از جابر این حدیث را نقل کرده است. سپس گوید این حدیث صحیح و ثابت است و مسلم در صحیح خود آن را نقل کرد. سپس احادیث دیگرى آورده که نام جعفر بن محمد (ع) در سلسله اسناد آنها به چشم مى‏خورد. ما به مناسبت‏به برخى از این احادیث اشاره کرده‏ایم و براى دورى از درازى کلام، از ذکر بسیارى از آنها امتناع ورزیده‏ایم.

ابن شهر آشوب در مناقب گوید: غیر از ابو نعیم، مالک و شافعى و حسن بن صالح و ابو ایوب سجستانى و عمرو بن دینار و احمد بن حنبل، از آن حضرت روایت کرده‏اند. سیف الدوله عبد الحمید مالکى، قاضى کوفه از مالک پرسید. پس او را توصیف کرد و گفت: او از کسانى است که در مکتب امام صادق (ع) پرورش یافته است. ابن شهر آشوب گوید: مالک در بسیارى از موارد ادعا مى‏کرد که روایات را شخصا از امام شنیده است و بعضى اوقات مى‏گفت: راوى موثق و بسیار معتمد، جعفر بن محمد برایم این گونه حدیث نقل کرد. ابن شهر آشوب گوید: ابو عبد الله رامش اقرى گوید: ابو حنیفه یکى از شاگردان امام صادق (ع) بود و مادرش نیز از همسران آن حضرت بود. محمد بن حسن شیبانى نیز از شاگردان امام صادق (ع) بود و به همین خاطر بنى عباس آن دو را حرمت نمى‏داشتند. ابن شهر آشوب گوید: ابو یزید بسطامى طیفور سقا نیز از خدمتگزاران امام صادق (ع) بود و مدت سیزده سال سقایت و خدمتگزارى آن حضرت را بر عهده داشت .

ابو جعفر طوسى گوید: ابراهیم بن ادهم و مالک بن دینار از غلامان امام صادق (ع) بودند.

ابن حجر در صواعق مى‏نویسد: امامان بزرگى مانند یحیى بن سعید، ابن جریح، مالک، سفیان عینیه، سفیان ثورى، ابو حنیفه، شعبه و ایوب سختیانى از امام صادق (ع) روایت کرده‏اند.

در کتاب النصایح الکافیة آمده است: مؤلفان صحاح سته جز بخارى در کتاب خود به امام جعفر صادق (ع) استناد کرده‏اند. البته پیش از این منابع اخذ روایت‏بخارى از افرادى مانند مروان بن حکم و عمران بن حطان و حریز بن عثمان رحبى را نقل کردیم. مروان بن حکم کسى بود که به حسن بن على (ع) گفت: شما اهل بیت نفرین شدگانید. و عمران بن حطان خارجى گوینده همان ابیات معروفى است که طى آنها ابن ملجم را ستود و على بن ابى طالب (ع) را به باد ناسزا گرفت. و حریز بن عثمان رحبى همان کسى است که بنا به نقل مؤلف تهذیب، به على (ع) دشنام و ناسزا مى‏گفت. آنگاه مؤلف النصایح الکافیة گوید: نمونه چنین روایاتى بسیارند اما نام این سه تن به عنوان نمونه ذکر گردید تا معلوم شود راویان صحیح بخارى، که آن را صحیح‏ترین کتاب حدیث مى‏دانند، از سنخ چه کسانى‏اند. وى سپس اشعارى هم در این باره سروده است. . .

فرزندان امام صادق (ع) که از وى روایت کرده‏اند

حافظ عبد العزیز بن اخضر جنابذى در کتاب خود موسوم به معالم العترة الطاهره نوشته است: روایت‏شده که از فرزندان امام صادق (ع) ، موسى، محمد، اسماعیل و اسحاق از آن حضرت روایت مى‏کرده‏اند. آنگاه وى از هر یک از آنها حدیثى نقل کرده است.

موسى بن جعفر از پدرش جعفر بن محمد از پدرش از جدش على بن ابى طالب نقل کرده است که: پیامبر (ص) دست‏حسن و حسین را بگرفت و سپس فرمود: هر کس مرا دوست‏بدارد و این دو و پدر و مادرشان را نیز دوست‏بدارد، در روز قیامت در مکان و جایگاه من همراهم خواهد بود.

محمد بن جعفر از پدرش جعفر بن محمد از پدرش از جدش از جابر نقل کرده است که: پیامبر در حج و عمره لبیک مى‏گفت.

اسماعیل بن جعفر از پدرش جعفر بن محمد از پدرش از جدش از پدرش على بن ابى طالب (ع) نقل کرده است که پیامبر (ص) فرمود: از نکویى اسلام مرد آن است که آنچه را که بدو سود نمى‏رساند واگذارد.

اسحاق بن جعفر از جعفر بن محمد روایتى را که در باب برخورد امام صادق (ع) با منصور خلیفه عباسى آوردیم، نقل کرده است.

در مناقب ابن شهر آشوب گفته شده است: دربان آن حضرت محمد بن سنان بود و همه بر تصدیق شش تن از فقهاى دست پرورده امام صادق (ع) اتفاق کرده‏اند. آن شش تن عبارتند از: جمیل بن دراج، عبد الله بن مسکان، عبد الله بن بکیر، حماد بن عیسى، حماد بن عثمان و ابان بن عثمان و کسانى از تابعین که جزو اصحاب آن حضرت بودند عبارتند از: اسماعیل بن عبد الرحمن کوفى، عبد الله بن حسن بن حسن بن على. و از خواص اصحاب آن حضرت مى‏توان معاویة بن عمار مولاى بنى دهن، محله‏اى از بجیله، زید شحام، عبد الله بن ابى یعفور، ابو جعفر محمد بن على بن نعمان احول، ابو الفضل سدیر بن حکیم، عبد السلام بن عبد الرحمن، جابر بن یزید جعفى، ابو حمزه ثمالى، ثابت‏بن دینار، مفضل بن قیس بن رمانه، مفضل بن عمر جعفى، نوفل بن حارث بن عبد المطلب، میسرة بن عبد العزیز، عبد الله بن عجلان، جابر مکفوف، ابو داود مسترق، ابراهیم بن مهزم اسدى، بسام صیرفى، سلیمان بن مهران، ابو محمد اسدى آزادشدگان اعمش، ابو خالد قماط، ثعلبه بن میمون ابو بکر حضرمى، حسن بن زیاد، عبد الرحمن بن عبد العزیز انصارى از فرزندان ابو امامه سفیان بن عیینة بن ابى عمران هلالى، عبد العزیز بن ابو حازم، سلمة بن دینار مدنى، را یاد کرد. همچنین از آزاد شدگان آن حضرت باید از معتب، مسلم و مصادف نام برد.

******************************

**********************************************************

******************************

******************************

**********************************************************

******************************

 

 


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
تعداد بازديد :
تاريخ : جمعه 03 بهمن 1393

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

زندگینامه حضرت امام جواد ( ع )

******************************

**********************************************************

******************************

******************************

**********************************************************

******************************

 

شناسنامه

امام جواد(ع(

زندگانى ابو جعفر محمد الجواد ابن على الرضا بن موسى الکاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن على زین العابدین بن الحسین بن على بن ابى طالب علیهم السلام، نهمین امام از اهل بیت صلوات الله علیهم اجمعین

امام جواد (ع) در شب جمعه 19 ماه مبارک رمضان یا 15 این ماه یا روز جمعه 10 رجب در شهر مدینه به دنیا آمد. قولى که در کتاب مصباح المتهجد آمده، تاریخ اخیر را تایید مى‏کند. در آنجا آمده است: ابن عیاش گوید این دعا به وسیله استاد بزرگ ابو القاسم (رضى الله عنه) آمده است که: «اللهم انى اسئلک بالمولودین فى رجب محمد بن على الثانى و ابنه على بن محمد المنتجب الدعاء». وى مى‏نویسد: ابن عیاش گفته است: روز دهم رجب، میلاد ابو جعفر ثانى است.

آن حضرت در روزگار خلافت معتصم، روز شنبه آخر ذى قعده یا آخر ذى حجه یا پنجم یا ششم ذى حجه در روز سه‏شنبه سال 220 هجرى در بغداد چشم از جهان فرو بست. و در مقابر قریش در پشت قبر جدش امام موسى کاظم (ع) به خاک سپرده شد. مدت عمر وى بیست و پنج‏سال بود. کلینى گوید: عمر آن حضرت 25 سال و 2 ماه و 18 روز و بنا بر قول دیگرى سه ماه و بیست و دو روز بود. ابن خشاب گوید: امام جواد (ع) ، 25 سال و سه ماه و 18 روز زیست و شیخ مفید عمر آن حضرت را 25 سال و اندى مى‏داند.

از این مدت، وى هشت‏یا هفت‏سال و چهار ماه و دو روز با پدرش و 17 یا 18 سال، بیست روز کمتر، پس از پدرش زیست. که این همان مدت امامت و خلافت آن حضرت به شمار مى‏رود و مصادف با دوران پادشاهى مامون است. آن حضرت در اوایل دوران خلافت معتصم وفات یافت. برخى وفات آن حضرت را در دوران خلافت واثق دانسته‏اند. حافظ عبد العزیز بن اخضر جنابذى در معالم العترة الطاهرة از محمد بن سعید نقل کرده است که گفت: محمد بن على (ع) ، در زمان خلافت الواثق بالله به قتل رسید. شاید این اشتباه براى وى از آنجا پیش آمده که واثق بر آن حضرت نماز گزارد. بلکه سخن صحیح آن است که امام جواد (ع) در عهد خلافت معتصم از دنیا رفت. زیرا مردم در سال 227 هجرى با واثق براى خلافت‏بیعت کردند. تنها توجیه براى قول جنابذى آن است که شاید مقصود وى آن بوده که واثق در زمان خلافت معتصم، آن حضرت را با خورانیدن سم به قتل رسانیده است.

مادر امام جواد (ع(

مادر آن حضرت کنیزى بود که او را«سکن مریسیه‏»و یا«سبیکه‏»مى‏خواندند. برخى علاوه بر این دو نام، از مادر آن حضرت با نامهاى دیگرى نیز یاد کرده‏اند همچون سبیکه، نوبیه و سکینه، که شاید این نام آخر صورت تصحیف شده سبیکه باشد، خیزران و دره. امام رضا (ع) این زن را خیزران مى‏خواند و گفته‏اند نامش ریحان و قبطى و مکنى به ام الحسن بود.

کنیه امام جواد (ع(

او را با کنیه ابو جعفر یاد مى‏کردند. همچنین براى آن که با امام باقر (ع) ، که او هم کنیه ابو جعفر داشت، اشتباه نشود کنیه وى را ابو جعفر ثانى ذکر مى‏کردند.

لقب آن حضرت

آن حضرت را القابى بود مانند جواد و قانع و نجیب و تقى. اما از همه القاب وى مشهورتر لقب جواد بود.

نقش انگشترى آن حضرت

«نعم القادر الله‏»بوده است.

فرزندان آن حضرت

شیخ مفید گوید: فرزندان آن حضرت عبارت بودند از: پسرانش على (امام دهم) و موسى و دخترانش فاطمه و امامه. آن حضرت به جز آن دو پسرى که ذکر کردیم، پسر دیگرى نداشت. ابن شهر آشوب در مناقب مى‏نویسد: فرزندان آن حضرت عبارت بودند از: على (امام دهم) و موسى و حکیمه و خدیجه و ام کلثوم. ابو عبد الله حارثى گوید: امام (ع) فقط دو دختر به نامهاى فاطمه و امامه داشت.

 

******************************

**********************************************************

******************************

شناخت مختصرى از زندگانى امام جواد ( ع )

امام نهم که نامش «محمد» و کینه‏اش «ابو جعفر» و لقب او «تقى‏» و «جواد»است، در ماه رمضان سال 195 ه. ق در شهر «مدینه‏» دیده به جهان گشود.

مادر او «سبیکه‏» که از خاندان «ماریه قبطیه‏» همسر پیامبر اسلام به شمار مى‏رود ، از نظر فضائل اخلاقى در درجه والایى قرار داشت و برترین زنان زمان خود بود ، به طورى که امام رضا-علیه السلام-از او به عنوان بانویى منزه و پاکدامن و با فضیلت‏یاد مى‏کرد.

روزى که پدر بزرگوار امام جواد-علیه السلام-درگذشت، او حدود هشت‏سال داشت و در سن بیست و پنج‏سالگى به شهادت رسید ودر گورستان قریش در بغداد در کنار قبر جدش، موسى بن جعفر-علیه السلام-به خاک سپرده شد.

******************************

**********************************************************

******************************

اخلاق 

در صفحات آینده سخن شیخ مفید را خواهیم آورد مبنى بر آن که مامون شیفته ابو جعفر بود. زیرا مى‏دید آن امام با آن سن و سال اندک در فضل و حکمت و علم و آداب و کمال عقل تا چه اندازه پیش است. به طورى که هیچ کدام از مشایخ هم عصر آن حضرت با وى برابرى نمى‏کردند. از این رو دختر خویش را به همسرى امام جواد (ع) درآورد و در بزرگداشت و اکرام آن حضرت بسیار تلاش مى‏کرد.

طبرسى نیز در اعلام الورى گوید: آن حضرت در روزگار خویش با وجود سن و سال اندک خویش، به مرحله‏اى از فضل و دانش و حکمت و آداب دست‏یافت که هیچ یک از بزرگان و معمران را با وى کوس برابرى نبود. از این رو مامون، چون علو رتبت و بزرگى منزلت آن حضرت را در تمام فضایل دید، سخت‏شیفته و فریفته وى شد و دخترش را به همسرى او درآورد و بر تعظیم و توقیر و بزرگداشت آن حضرت سعى وافر نشان مى‏داد.

******************************

**********************************************************

******************************

امام خردسال

از آنجا که حضرت جواد نخستین امامى بود که در کودکى به منصب امامت رسید، طبعا نخستین سؤالى که در هنگام مطالعه زندگى آن حضرت به نظر مى‏رسد، این است که چگونه یک نوجوان مى‏تواند مسئولیت‏حساس و سنگین‏امامت و پیشوایى مسلمانان را بر عهده بگیرد؟ آیا ممکن است انسانى در چنین سنى به آن حد از کمال برسد که بتواند جانشین پیامبر خدا باشد؟ و آیا در امتهاى پیشین چنین چیزى سابقه داشته است؟

در پاسخ این سؤالها باید توجه داشت: درست است که دوران شکوفایى عقل و جسم انسان معمولا حد و مرز خاصى دارد که با رسیدن آن زمان، جسم و روان به حد کمال مى‏رسند، ولى چه مانعى دارد که خداوند قادر حکیم، براى مصالحى، این دوران را براى بعضى از بندگان خاص خود کوتاه ساخته، در سالهاى کمترى خلاصه کند. در جامعه بشریت از آغاز تا کنون افرادى بوده‏اند که از این قاعده عادى مستثنا بوده‏اند و در پرتو لطف و عنایت‏خاصى که از طرف خالق جهان به آنان شده است در سنین کودکى به مقام پیشوایى و رهبرى امتى نائل شده‏اند.

براى اینکه مطلب بهتر روشن شود ذیلا مواردى از این استثناها را یادآورى مى‏کنیم:

1- قرآن مجید درباره حضرت یحیى و رسالت او و اینکه در دوران کودکى به نبوت برگزیده شده است، مى‏فرماید: «ما فرمان نبوت را در کودکى به او دادیم‏».

بعضى از مفسران کلمه «حکم‏» را در آیه بالا به معناى هوش و درایت گرفته‏اند و بعضى گفته‏اند: مقصود از این کلمه، «نبوت‏» است. مؤید این نظریه روایاتى است که در کتاب «اصول کافى‏» نقل شده است، از آن جمله، روایتى از امام پنجم وارد شده است که حضرت طى آن با تعبیر «حکم‏» در آیه مزبور، به «نبوت‏» حضرت یحیى در خرد سالى استشهاد مى‏کند و مى‏فرماید: پس از درگذشت زکریا، فرزند او یحیى کتاب و حکمت را از او به ارث برد و این همان است که خداوند در قرآن مى‏فرماید: «یا یحیى خذ الکتاب بقوة و آتیناه الحکم صبیا» : «اى یحیى کتاب (آسمانى) را با نیرومندى بگیر، و ما فرمان نبوت را در کودکى به او دادیم» .

2- با اینکه براى آغاز تکلم و سخن گفتن کودک معمولا زمانى حدود دوازده ماه لازم است، ولى مى‏دانیم که حضرت عیسى-علیه السلام-در همان روزهاى نخستین تولد زبان به سخن گشود و از مادر خود (که به قدرت الهى بدون ازدواج باردار شده و نوزادى به دنیا آورده بود و به این جهت مورد تهمت و اهانت قرار گرفته بود) بشدت دفاع کرد و یاوه‏هاى معاندین را با منطق و دلیل رد کرد، در صورتى که این گونه سخن گفتن و با این محتوا، در شان انسانهاى بزرگسال است. قرآن مجید گفتار او را چنین نقل مى‏کند:

(عیسى) گفت: «بى شک من بنده خدایم، به من کتاب (آسمانى-انجیل) عطا فرموده و مرا در هر جا که باشم وجودى پر برکت قرار داده است، و مرا تا آن زمان که زنده‏ام به نماز و زکات توصیه فرموده و (نیز مرا) به نیکى در حق مادرم سفارش کرده و جبار و شقى قرار نداده است‏».

با توجه به آنچه گفته شد به این نتیجه مى‏رسیم که قبل از امامان نیز، مردان الهى دیگرى از این موهبت و نعمت الهى برخوردار بوده‏اند و این امر اختصاص به امامان ما نداشته است.

گفتار امامان در این زمینه

از بررسى تاریخ زندگانى امامان استفاده مى‏شود که این مسئله در زمان خود آنان مخصوصا عصر امام جواد-علیه السلام-نیز مطرح بوده و آنان هم با همین استدلال پاسخ داده‏اند. به عنوان نمونه توجه شما را به سه روایت در این زمینه جلب مى‏کنیم:

1- على بن اسباط، یکى از یاران امام رضا و امام جواد-علیهما السلام-مى‏گوید: روزى به محضر امام جواد رسیدم، در ضمن دیدار، به سیماى حضرت خیره شدم تا قیافه او را به ذهن خود سپرده، پس از بازگشت‏به مصر براى ارادتمندان آن حضرت بیان کنم .

درست در همین لحظه امام جواد-علیه السلام-که گویى تمام افکار مرا خوانده بود، در برابر من نشست و به من توجه کرد و فرمود: اى على بن اسباط! کارى که خداوند در مسئله امامت انجام داده، مانند کارى است که در مورد نبوت انجام داده است. خداوند درباره حضرت یحیى-علیه السلام-مى‏فرماید: «ما به یحیى در کودکى فرمان نبوت دادیم» .

و درباره حضرت یوسف-علیه السلام-مى‏فرماید: «هنگامى که او به حد رشد رسید، به او حکم (نبوت) و علم دادیم» .

و درباره حضرت موسى-علیه السلام-مى‏فرماید: « و چون به سن رشد و بلوغ رسید، به او حکم (نبوت) و علم دادیم‏». بنا بر این همان گونه که ممکن است‏خداوند، علم و حکمت را در سن چهل سالگى به شخصى عنایت کند، ممکن است همان حکمت را در دوران کودکى نیز عطا کند .

2- یکى از یاران امام رضا-علیه السلام-مى‏گوید: در خراسان در محضر امام رضا بودیم. یکى از حاضران به امام عرض کرد: سرور من، اگر (خداى نخواسته) پیش آمدى رخ دهد، به چه کسى مراجعه کنیم؟ امام فرمود: به فرزندم ابو جعفر.  در این هنگام آن شخص سن حضرت جواد-علیه السلام-را کم شمرد، امام رضا-علیه السلام-فرمود: خداوند عیسى بن مریم را در سنى کمتر از سن ابو جعفر، رسول و پیامبر و صاحب شریعت تازه قرار داد .

3- امام رضا-علیه السلام-به یکى از یاران خود به نام «معمر بن خلاد» فرمود: «من ابو جعفر را در جاى خود نشاندم و جانشین خود قرار دادم، ما خاندانى هستیم که کوچکتران ما مو بمو از بزرگانمان ارث مى‏برند» !

گرداب اعتقادى

اما بر رغم تمام آنچه در مورد امکان رسیدن به مناصب بزرگ الهى در سن خردسالى گفته شد، هنوز مشکل کوچکى سن حضرت جواد، نه تنها براى بسیارى از افراد عادى از شیعیان حل نشده بود، بلکه براى برخى از بزرگان و علماى شیعه نیز جاى بحث و گفتگو داشت. به همین جهت پس از شهادت امام رضا-علیه السلام-و آغاز امامت فرزند خردسالش، حضرت جواد، شیعیان-بویژه شیعیان عامى-با گرداب اعتقادى خطرناک و در نوع خود بى سابقه‏اى مواجه شدند و کوچکى سن آن حضرت به صورت یک مشکل بزرگ پدیدار گردید.

« ابن رستم طبرى ‏» ، از دانشمندان قرن چهارم هجرى، مى‏نویسد:

« زمانى که سن او (حضرت جواد) به شش سال و چند ماه رسید، مامون پدرش را به قتل رساند و شیعیان در حیرت و سرگردانى فرو رفتند و در میان مردم اختلاف نظر پدید آمد و سن ابو جعفر را کم شمردند و شیعیان در سایر شهرها متحیر شدند» .

به همین جهت، شیعیان اجتماعاتى تشکیل دادند و دیدارهایى با امام جواد به عمل آوردند و به منظور آزمایش و حصول اطمینان از اینکه او داراى علم امامت است، پرسشهایى را مطرح کردند و هنگامى که پاسخهاى قاطع و روشن و قانع کننده دریافت کردند، آرامش و اطمینان یافتند.

مورخان در این زمینه مى‏نویسند: چون امام رضا-علیه السلام-در سال دویست و دو رحلت نمود، سن ابو جعفر نزدیک به هفت‏سال بود، ازینرو در بغداد و سایر شهرها در بین مردم اختلاف نظر پدید آمد. «ریان بن صلت‏» ، «صفوان بن یحیى‏» ، «محمد بن حکیم‏» ، «عبد الرحمن بن حجاج‏» و «یونس بن عبد الرحمن‏» ، با گروهى از بزرگان و معتمدین شیعه، در خانه «عبد الرحمن بن حجاج‏» ، در یکى از محله‏هاى بغداد به نام «برکه زلزل‏» گرد آمدند و در سوک امام به گریه و اندوه پرداختند... یونس به آنان گفت: دست از گریه و زارى بردارید، (باید دید) امر امامت را چه کسى عهده‏دار مى‏گردد؟ و تا این کودک (ابو جعفر) بزرگ شود، مسائل خود را از چه کسى باید بپرسیم؟ !

در این هنگام «ریان بن صلت‏» برخاست و گلوى او را گرفت و فشرد، و در حالى که به سر و صورت او مى‏زد، با خشم گفت: تو نزد ما تظاهر به ایمان مى‏کنى و شک و شرک خود را پنهان مى‏دارى؟ ! اگر امامت او از جانب خدا باشد حتى اگر طفل یک روزه باشد، مثل پیرمرد صد ساله خواهد بود، و اگر از جانب خدا نباشد حتى اگر صد ساله باشد، چون دیگران یک فرد عادى خواهد بود، شایسته است در این باره تامل شود. در این هنگام حاضران به توبیخ و نکوهش یونس پرداختند. در آن موقع، موسم حج نزدیک شده بود. هشتاد نفر از فقها و علماى بغداد و شهرهاى دیگر رهسپار حج‏شدند و به قصد دیدار ابو جعفر عازم مدینه گردیدند، و چون به مدینه رسیدند، به خانه امام صادق-علیه السلام-که خالى بود، رفتند و روى زیرانداز بزرگى نشستند. در این هنگام عبد الله بن موسى، عموى حضرت جواد، وارد شد و در صدر مجلس نشست. یک نفر بپاخاست و گفت: این پسر رسول خداست، هر کس سؤالى دارد از وى بکند. چند نفر از حاضران سؤالاتى کردند که وى پاسخهاى نادرستى داد! ...  شیعیان متحیر و غمگین شدند و فقها مضطرب گشتند و برخاسته قصد رفتن کردند و گفتند:  اگر ابو جعفر مى‏توانست جواب مسائل ما را بدهد، عبد الله نزد ما نمى‏آمد و جوابهاى نادرست نمى‏داد!

در این هنگام درى از صدر مجلس باز شد و غلامى بنام «موفق‏» وارد مجلس گردید و گفت: این ابو جعفر است که مى‏آید، همه بپاخاستند و از وى استقبال کرده سلام دادند. امام وارد شد و نشست و مردم همه ساکت‏شدند. آنگاه سؤالات خود را با امام در میان گذاشتند و وقتى که پاسخهاى قانع کننده و کاملى شنیدند، شاد شدند و او را دعا کردند و ستودند و عرض کردند: عموى شما، عبد الله چنین و چنان فتوا داد. حضرت فرمود: عمو! نزد خدا بزرگ است که فردا در پیشگاه او بایستى و به تو بگوید: با آنکه در میان امت، داناتر از تو وجود داشت، چرا ندانسته به بندگان من فتوا دادى؟ ! «اسحاق بن اسماعیل‏» که آن سال همراه این گروه بود، مى‏گوید:

من نیز در نامه‏اى ده مسئله نوشته بودم تا از آن حضرت بپرسم. در آن موقع همسرم حامله بود. با خود گفتم: اگر به پرسشهاى من پاسخ داد، از او تقاضا مى‏کنم که دعا کند خداوند بچه‏اى را که همسرم به آن آبستن است، پسر قرار دهد. وقتى که مردم سؤالات خود را مطرح کردند، من نیز نامه را در دست گرفته بپاخاستم تا مسائل را مطرح کنم. امام تا مرا دید، فرمود: اى اسحاق! اسم او را «احمد» بگذار! به دنبال این قضیه همسرم پسرى به دنیا آورد و نام او را«احمد» گذاشتم.

این دیدار و بحث و گفتگو و دیدارهاى مشابه دیگرى که با امام جواد-علیه السلام-صورت گرفت مایه طمینان و اعتقاد کامل شیعیان به امامت آن حضرت گردید و ابرهاى تیره ابهام و شبهه را از فضاى فکر و ذهن آنان کنار زد و خورشید حقیقت را آشکار ساخت.

******************************

**********************************************************

******************************

مناظرات امام جواد ( ع )

چنانکه گفته شد، از آنجا که امام جواد نخستین امامى بود که در خرد سالى به منصب امامت رسید  ، حضرت مناظرات و بحث و گفتگوهایى داشته است که برخى‏از آنها بسیار پر سر و صدا و هیجان انگیز و جالب بوده است. علت اصلى پیدایش این مناظرات این بود که از یک طرف، امامت او به خاطر کمى سن براى بسیارى از شیعیان کاملا ثابت نشده بود (گرچه بزرگان و دانایان شیعه بر اساس عقیده شیعه هیچ شک و تردیدى در این زمینه نداشتند) ازینرو براى اطمینان خاطر و به عنوان آزمایش، سؤالات فراوانى از آن حضرت مى‏کردند.

از طرف دیگر، در آن مقطع زمانى، قدرت «معتزله‏» افزایش یافته بود و مکتب اعتزال به مرحله رواج و رونق گام نهاده بود و حکومت وقت در آن زمان از آنان حمایت و پشتیبانى مى‏کرد و از سلطه و نفوذ خود و دیگر امکانات مادى و معنوى حکومتى، براى استوارى و تثبیت‏خط فکرى آنان و ضربه زدن به گروههاى دیگر و تضعیف موقعیت و نفوذ آنان به هر شکلى بهره بردارى مى‏کرد. مى‏دانیم که خط فکرى اعتزال در اعتماد بر عقل محدود و خطاپذیر بشرى افراط مى‏نمود: معتزلیان دستورها و مطالب دینى را به عقل خود عرضه مى‏کردند و آنچه را که عقلشان صریحا تایید مى‏کرد مى‏پذیرفتند و بقیه را رد و انکار مى‏کردند و چون نیل به مقام امامت امت در سنین خردسالى با عقل ظاهر بین آنان قابل توجیه نبود، سؤالات دشوار و پیچیده‏اى را مطرح مى‏کردند تا به پندار خود، آن حضرت را در میدان رقابت علمى شکست‏بدهند!

ولى در همه این بحثها و مناظرات علمى، حضرت جواد (در پرتو علم امامت) با پاسخهاى قاطع و روشنگر، هر گونه شک و تردید را در مورد پیشوایى خود از بین مى‏برد و امامت‏خود و نیز اصل امامت را تثبیت مى‏نمود. به همین دلیل بعد از او در دوران امامت‏حضرت هادى (که او نیز در سنین کودکى به امامت رسید)این موضوع مشکلى ایجاد نکرد، زیرا دیگر براى همه روشن شده بود که خردسالى تاثیرى در برخوردارى از این منصب خدایى ندارد.

مناظره با یحیى بن اکثم

وقتى «مامون‏» از «طوس‏» به «بغداد» آمد، نامه‏اى براى حضرت جواد-علیه السلام-فرستاد و امام را به بغداد دعوت کرد. البته این دعوت نیز مثل دعوت امام رضا به طوس، دعوت ظاهرى و در واقع سفر اجبارى بود.

حضرت پذیرفت و بعد از چند روز که وارد بغداد شد، مامون او را به کاخ خود دعوت کرد و پیشنهاد تزویج دختر خود «ام الفضل‏» را به ایشان کرد.

امام در برابر پیشنهاد او سکوت کرد. مامون این سکوت را نشانه رضایت‏حضرت شمرد و تصمیم گرفت مقدمات این امر را فراهم سازد.

او در نظر داشت مجلس جشنى تشکیل دهد، ولى انتشار این خبر در بین بنى عباس انفجارى به وجود آورد: بنى عباس اجتماع کردند و با لحن اعتراض آمیزى به مامون گفتند: این چه برنامه‏اى است؟ اکنون که على بن موسى از دنیا رفته و خلافت‏به عباسیان رسیده باز مى‏خواهى خلافت را به آل على برگردانى؟ ! بدان که ما نخواهیم گذاشت این کار صورت بگیرد، آیا عداوتهاى چند ساله بین ما را فراموش کرده‏اى؟ ! مامون پرسید: حرف شما چیست؟

گفتند: این جوان خردسال است و از علم و دانش بهره‏اى ندارد.

مامون گفت: شما این خاندان را نمى‏شناسید، کوچک و بزرگ اینها بهره عظیمى از علم و دانش دارند و چنانچه حرف من مورد قبول شما نیست او را آزمایش کنید و مرد دانشمندى را که خود قبول دارید بیاورید تا با این جوان بحث کند و صدق گفتار من روشن گردد.

عباسیان از میان دانشمندان، «یحیى بن اکثم‏» را (به دلیل شهرت علمى وى) انتخاب کردند و مامون جلسه‏اى براى سنجش میزان علم و آگاهى امام جواد ترتیب داد. در آن مجلس یحیى رو به مامون کرد و گفت: اجازه مى‏دهى سؤالى از این جوان بنمایم؟

مامون گفت: از خود او اجازه بگیر.

یحیى از امام جواد اجازه گرفت. امام فرمود: هر چه مى‏خواهى بپرس.

یحیى گفت: درباره شخصى که محرم بوده و در آن حال حیوانى را شکار کرده است، چه مى‏گویید؟

امام جواد-علیه السلام-فرمود: آیا این شخص، شکار را در حل (خارج از محدوده حرم) کشته است‏یا در حرم؟ عالم به حکم حرمت‏شکار در حال احرام بوده یا جاهل؟ عمدا کشته یا بخطا؟ آزاد بوده یا برده؟ صغیر بوده یا کبیر؟ براى اولین بار چنین کارى کرده یا براى چندمین بار؟ شکار او از پرندگان بوده یا غیر پرنده؟ از حیوانات کوچک بوده یا بزرگ؟ باز هم از انجام چنین کارى ابا ندارد یا از کرده خودپشیمان است؟ در شب شکار کرده یا در روز؟ در احرام عمره بوده یا احرام حج؟ !

یحیى بن اکثم از این همه فروع که امام براى این مسئله مطرح نمود، متحیر شد و آثار ناتوانى و زبونى در چهره‏اش آشکار گردید و زبانش به لکنت افتاد به طورى که حضار مجلس ناتوانى او را در مقابل آن حضرت نیک دریافتند.

مامون گفت: خداى را بر این نعمت‏سپاسگزارم که آنچه من اندیشیده بودم همان شد.

سپس به بستگان و افراد خاندان خود نظر انداخت و گفت: آیا اکنون آنچه را که نمى‏پذیرفتید دانستید؟ !

حکم شکار در حالات گوناگون توسط محرم

آنگاه پس از مذاکراتى که در مجلس صورت گرفت، مردم پراکنده گشتند و جز نزدیکان خلیفه، کسى در مجلس نماند. مامون رو به امام جواد-علیه السلام-کرد و گفت: قربانت گردم خوب است احکام هر یک از فروعى را که در مورد کشتن صید در حال احرام مطرح کردید، بیان کنید تا استفاده کنیم. امام جواد-علیه السلام-فرمود: بلى، اگر شخص محرم در حل (خارج از حرم) شکار کند و شکار از پرندگان بزرگ باشد، کفاره‏اش یک گوسفند است و اگر در حرم بکشد کفاره‏اش دو برابر است;و اگر جوجه پرنده‏اى را در بیرون حرم بکشد کفاره‏اش یک بره است که تازه از شیر گرفته شده باشد، و اگر آن را در حرم بکشد هم بره و هم قیمت آن جوجه را باید بدهد;و اگر شکار از حیوانات وحشى باشد، چنانچه گورخر باشد کفاره‏اش یک گاو است و اگر شتر مرغ باشد کفاره‏اش یک شتر است و اگر آهو باشد کفاره آن یک گوسفند است و اگر هر یک از اینها را در حرم بکشد کفاره‏اش دو برابر مى‏شود.

و اگر شخص محرم کارى بکند که قربانى بر او واجب شود، اگر در احرام حج‏باشد باید قربانى را در «منى‏» ذبح کند و اگر در احرام عمره باشد باید آن را در «مکه‏» قربانى کند. کفاره شکار براى عالم و جاهل به حکم، یکسان است;منتها در صورت عمد، (علاوه بر وجوب کفاره) گناه نیز کرده است، ولى در صورت خطا، گناه از او برداشته شده است. کفاره شخص آزاد بر عهده خود او است و کفاره برده به عهده صاحب او است و بر صغیر کفاره نیست ولى بر کبیر واجب است و عذاب آخرت از کسى که از کرده‏اش پشیمان است‏برداشته مى‏شود، ولى آنکه پشیمان نیست کیفر خواهد شد.

قاضى القضات مات مى‏شود!

مامون گفت: احسنت اى ابا جعفر! خدا به تو نیکى کند! حال خوب است‏شما نیز از یحیى بن اکثم سؤالى بکنید همان طور که او از شما پرسید. در این هنگام ابو جعفر-علیه السلام-به یحیى فرمود: بپرسم؟ یحیى گفت: اختیار با شماست فدایت‏شوم، اگر توانستم پاسخ مى‏گویم و گرنه از شما بهره‏مند مى‏شوم.

ابو جعفر-علیه السلام-فرمود: به من بگو در مورد مردى که در بامداد به زنى نگاه‏مى‏کند و آن نگاه حرام است، و چون روز بالا مى‏آید آن زن بر او حلال مى‏شود، و چون ظهر مى‏شود باز بر او حرام مى‏شود، و چون وقت عصر مى‏رسد بر او حلال مى‏گردد، و چون آفتاب غروب مى‏کند بر او حرام مى‏شود، و چون وقت عشاء مى‏شود بر او حلال مى‏گردد، و چون شب به نیمه مى‏رسد بر او حرام مى‏شود، و به هنگام طلوع فجر بر وى حلال مى‏گردد؟ این چگونه زنى است و با چه چیز حلال و حرام مى‏شود؟

یحیى گفت: نه، به خدا قسم من به پاسخ این پرسش راه نمى‏برم، و سبب حرام و حلال شدن آن زن را نمى‏دانم، اگر صلاح مى‏دانید از جواب آن، ما را مطلع سازید.

ابو جعفر-علیه السلام-فرمود: این زن، کنیز مردى بوده است. در بامدادان، مرد بیگانه‏اى به او نگاه مى‏کند و آن نگاه حرام بود، چون روز بالا مى‏آید، کنیز را از صاحبش مى‏خرد و بر او حلال مى‏شود، چون ظهر مى‏شود او را آزاد مى‏کند و بر او حرام مى‏گردد، چون عصر فرا مى‏رسد او را به حباله نکاح خود در مى‏آورد و بر او حلال مى‏شود، به هنگام مغرب او را «ظهار» مى‏کند و بر او حرام مى‏شود، موقع عشا کفاره ظهار مى‏دهد و مجددا بر او حلال مى‏شود چون نیمى از شب مى‏گذرد او را طلاق مى‏دهد و بر او حرام مى‏شود و هنگام طلوع فجر رجوع مى‏کند و زن بر او حلال مى‏گردد .

جلوه‏هایى از علم گسترده امام

1- فتواى قضائى امام و شکست فقهاى دربارى

امام جواد-علیه السلام-غیر از مناظراتش که دو نمونه از آن یاد شد، گاه از راههاى دیگر نیز بیمایگى فقها و قضات دربارى را روشن نموده برترى خود بر آنان را در پرتو علم امامت ثابت مى‏کرد و از این رهگذر اعتقاد به اصل «امامت‏» را در افکار عمومى تثبیت مى‏نمود. از آن جمله فتوایى بود که امام در مورد چگونگى قطع دست دزد صادر کرد که تفصیل آن بدین قرار است:

«زرقان‏» ، که با «ابن ابى دؤاد» دوستى و صمیمیت داشت، مى‏گوید: یک روز «ابن ابى دؤاد» از مجلس معتصم بازگشت، در حالى که بشدت افسرده و غمگین بود. علت را جویا شدم. گفت: امروز آرزو کردم که کاش بیست‏سال پیش مرده بودم! پرسیدم: چرا؟

گفت: به خاطر آنچه از ابو جعفر (امام جواد) در مجلس معتصم بر سرم آمد!

گفتم: جریان چه بود؟

گفت: شخصى به سرقت اعتراف کرد و از خلیفه (معتصم) خواست که با اجراى کیفر الهى او را پاک سازد. خلیفه همه فقها را گرد آورد و «محمد بن على‏»(حضرت جواد) را نیز فرا خواند و از ما پرسید: دست دزد از کجا باید قطع شود؟

من گفتم: از مچ دست.

گفت: دلیل آن چیست؟

گفتم: چون منظور از دست در آیه تیمم: « فامسحوا بوجوهکم و ایدیکم‏»: « صورت و دستهایتان را مسح کنید» تا مچ دست است.

گروهى از فقها در این مطلب با من موافق بودند و مى‏گفتند: دست دزد باید از مچ قطع شود، ولى گروهى دیگر گفتند: لازم است از آرنج قطع شود، و چون معتصم دلیل آن را پرسید، گفتند: منظور از دست در آیه وضو: «فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الى المرافق‏»: « صورتها و دستهایتان را تا آرنج‏بشویید» تا آرنج است.

آنگاه معتصم رو به محمد بن على (امام جواد) کرد و پرسید: نظر شما در این مسئله چیست؟

گفت: اینها نظر دادند، مرا معاف بدار.

معتصم اصرار کرد و قسم داد که باید نظرتان را بگویید.

محمد بن على گفت: چون قسم دادى نظرم را مى‏گویم. اینها در اشتباهند، زیرا فقط انگشتان دزد باید قطع شود و بقیه دست‏باید باقى بماند.

معتصم گفت: به چه دلیل؟

گفت: زیرا رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: سجده بر هفت عضو بدن تحقق مى‏پذیرد: صورت (پیشانى) ، دو کف دست، دو سر زانو، و دو پا (دو انگشت‏بزرگ پا) . بنا بر این اگر دست دزد از مچ یا آرنج قطع شود، دستى براى او نمى‏ماند تا سجده نماز را به جا آورد، و نیز خداى متعال مى‏فرماید:

« و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا»: « سجده گاهها (هفت عضوى که‏سجده بر آنها انجام مى‏گیرد) از آن خداست، پس، هیچ کس را همراه و همسنگ با خدا مخوانید (و عبادت نکنید) » و آنچه براى خداست، قطع نمى‏شود.

« ابن ابى دؤاد» مى‏گوید: معتصم جواب محمد بن على را پسندید و دستور داد انگشتان دزد را قطع کردند (و ما نزد حضار، بى آبرو شدیم!) و من همانجا (از فرط شرمسارى و اندوه) آرزوى مرگ کردم!

2- حدیث‏سازان رسوا مى‏شوند!

نقل شده است که پس از آنکه مامون دخترش را به امام جواد تزویج کرد در مجلسى که مامون و امام و یحیى بن اکثم و گروه بسیارى در آن حضور داشتند، یحیى‏به امام گفت:

روایت‏شده است که جبرئیل به حضور پیامبر رسید و گفت: یا محمد! خدا به شما سلام مى‏رساند و مى‏گوید: «من از ابوبکر راضى هستم، از او بپرس که آیا او هم از من راضى است؟ » . نظر شما درباره این حدیث چیست؟

امام فرمود: من منکر فضیلت ابوبکر نیستم، ولى کسى که این خبر را نقل مى‏کند باید خبر دیگرى را نیز که پیامبر اسلام در حجة الوداع بیان کرد، از نظر دور ندارد. پیامبر فرمود: «کسانى که بر من دروغ مى‏بندند، بسیار شده‏اند و بعد از من نیز بسیار خواهند بود. هر کس بعمد بر من دروغ ببندد، جایگاهش در آتش خواهد بود. پس چون حدیثى از من براى شما نقل شد، آن را به کتاب خدا و سنت من عرضه کنید، آنچه را که با کتاب خدا و سنت من موافق بود، بگیرید و آنچه را که مخالف کتاب خدا و سنت من بود، رها کنید» . امام جواد افزود: این روایت (درباره ابوبکر) با کتاب خدا سازگار نیست، زیرا خداوند فرموده است: «ما انسان را آفریدیم و مى‏دانیم در دلش چه چیز مى‏گذرد و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم‏».

آیا خشنودى و ناخشنودى ابوبکر بر خدا پوشیده بوده است تا آن را از پیامبر بپرسد؟ ! این عقلا محال است.

یحیى گفت: روایت‏شده است که: «ابوبکر و عمر در زمین، مانند جبرئیل در آسمان هستند» .

حضرت فرمود: درباره این حدیث نیز باید دقت‏شود، چرا که جبرئیل و میکائیل دو فرشته مقرب درگاه خداوند هستند و هرگز گناهى از آن دو سر نزده است‏ و لحظه‏اى از دایره اطاعت‏خدا خارج نشده‏اند، ولى ابوبکر و عمر مشرک بوده‏اند، و هر چند پس از ظهور اسلام مسلمان شده‏اند، اما اکثر دوران عمرشان را در شرک و بت پرستى سپرى کرده‏اند، بنابر این محال است که خدا آن دو را به جبرئیل و میکائیل تشبیه کند.

یحیى گفت: همچنین روایت‏شده است که: «ابو بکر و عمر دو سرور پیران اهل بهشتند». درباره این حدیث چه مى‏گویید؟ .

حضرت فرمود: این روایت نیز محال است که درست‏باشد، زیرا بهشتیان همگى جوانند و پیرى در میان آنان یافت نمى‏شود ( تا ابو بکر و عمر سرور آنان باشند! ) این روایت را بنى امیه، در مقابل حدیثى که از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم درباره حسن و حسین-علیهما السلام-نقل شده است که « حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتند » ، جعل کرده‏اند.

یحیى گفت: روایت‏شده است که «عمر بن خطاب چراغ اهل بهشت است‏» . حضرت فرمود: این نیز محال است;زیرا در بهشت، فرشتگان مقرب خدا، آدم، محمد صلى الله علیه و آله و سلم و همه انبیا و فرستادگان خدا حضور دارند، چطور بهشت‏با نور اینها روشن نمى‏شود ولى با نور عمر روشن مى‏گردد؟ !

یحیى اظهار داشت: روایت‏شده است که «سکینه‏» به زبان عمر سخن مى‏گوید (عمر هر چه گوید، از جانب ملک و فرشته مى‏گوید) .

حضرت فرمود: من منکر فضیلت عمر نیستم;ولى ابوبکر، با آنکه از عمر افضل است، بالاى منبر مى‏گفت: «من شیطانى دارم که مرا منحرف مى‏کند، هرگاه‏دیدید از راه راست منحرف شدم، مرا به راه درست‏باز آورید» .

یحیى گفت: روایت‏شده است که پیامبر فرمود: «اگر من به پیامبرى مبعوث نمى‏شدم، حتما عمر مبعوث مى‏شد».

امام فرمود: کتاب خدا (قرآن) از این حدیث راست‏تر است، خدا در کتابش فرموده است: «به خاطر بیاور هنگامى را که از پیامبران پیمان گرفتیم، و از تو و از نوح... ». از این آیه صریحا بر مى‏آید که خداوند از پیامبران پیمان گرفته است، در این صورت چگونه ممکن است پیمان خود را تبدیل کند؟ هیچ یک از پیامبران به قدر چشم به هم زدن به خدا شرک نورزیده‏اند، چگونه خدا کسى را به پیامبرى مبعوث مى‏کند که بیشتر عمر خود را با شرک به خدا سپرى کرده است؟ ! و نیز پیامبر فرمود: «در حالى که آدم بین روح و جسد بود (هنوز آفریده نشده بود) من پیامبر شدم‏» .

باز یحیى گفت: روایت‏شده است که پیامبر فرمود: «هیچگاه وحى از من قطع نشد، مگر آنکه گمان بردم که به خاندان خطاب (پدر عمر) نازل شده است‏»، یعنى نبوت از من به آنها منتقل شده است.

حضرت فرمود: این نیز محال است، زیرا امکان ندارد که پیامبر در نبوت خود شک کند، خداوند مى‏فرماید: «خداوند از فرشتگان و همچنین از انسانها رسولانى بر مى‏گزیند». (بنابر این، با گزینش الهى، دیگر جاى شکى براى پیامبر در باب پیامبرى خویش وجود ندارد) .

یحیى گفت: روایت‏شده است که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: «اگر عذاب نازل مى‏شد، کسى جز عمر از آن نجات نمى‏یافت‏» . حضرت فرمود: این نیز محال است، زیرا خداوند به پیامبر اسلام فرموده است: «و مادام که تو در میان آنان هستى، خداوند آنان را عذاب نمى‏کند و نیز مادام که استغفار مى‏کنند، خدا عذابشان نمى‏کند» . بدین ترتیب تا زمانى که پیامبر در میان مردم است و تا زمانى که مسلمانان استغفار مى‏کنند، خداوند آنان را عذاب نمى‏کند.

******************************

**********************************************************

******************************

از مدینه به بغداد 

پیش از این، در زندگى امام رضا (ع) ، گفتیم وقتى مامون آن حضرت را به خراسان احضار کرد، حضرت جواد (ع) با پدرش به آن دیار نرفت و چون پدر بزرگوارش وفات یافت وى در مدینه زندگى مى‏کرد. مسعودى در کتاب اثبات الوصیة گوید: هنگامى که رضا (ع) از دنیا رفت، مامون در پى فرزند آن حضرت، جواد (ع) ، فرستاد و وى را به بغداد برد و او را نزدیک خانه خود در آن شهر سکنى داد و دخترش ام الفضل را به ازدواج وى درآورد.

سبط بن جوزى در تذکرة الخواص گوید: چون امام رضا (ع) وفات یافت، فرزندش محمد ملقب به جواد نزد مامون آمد. مامون وى را مورد اکرام قرار داد و هر آنچه با پدرش کرده بود در حق وى نیز انجام داد اما در این نکته اختلاف شده است که آیا مامون دخترش ام الفضل را پیش از وفات امام رضا (ع) به ازدواج امام جواد (ع) در آورد یا پس از وفات آن حضرت؟

نگارنده: در سیره امام رضا (ع) گذشت که مامون دخترش را به ازدواج امام جواد (ع) درآورد، بلکه وى را نامزد امام جواد (ع) قرار داد. از همین رو است که برخى توهم کرده‏اند که مامون دخترش را در زمان حیات امام رضا (ع) به ازدواج امام جواد (ع) درآورده است. اما حقیقت آن است که مامون دخترش را در زمان حیات امام رضا (ع) به نامزدى امام جواد (ع) درآورد و پس از رحلت امام رضا (ع) ، ازدواج آن دو صورت گرفت.

شیخ مفید گوید: مامون شیفته ابو جعفر (ع) بود. زیرا مى‏دید آن امام با آن سن و سال اندک در فضل و حکمت و علم و آداب و کمال عقل تا چه اندازه پیش است. به طورى که هیچ کدام از مشایخ همعصر آن حضرت با وى برابرى نمى‏کردند. از این رو دختر خویش را به همسرى امام جواد (ع) درآورد و در بزرگداشت و اکرام آن حضرت از هیچ کارى فروگذار نمى‏کرد.

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

ازدواج امام جواد (ع) با دختر مامون 

 

در شرح زندگانى امام رضا-علیه السلام-گفتیم که مامون چون در میان یک سلسله تنگناها و شرائط دشوار سیاسى قرار گرفته بود، براى رهایى از این تنگناها، تصمیم‏گرفت‏خود را به خاندان پیامبر نزدیک سازد، و بر همین اساس با تحمیل ولیعهدى بر امام هشتم مى‏خواست‏سیاست چند بعدى خود را به مورد اجرا بگذارد.

از سوى دیگر، عباسیان از این روش مامون که احتمال مى‏رفت‏خلافت را از بنى عباس به علویان منتقل سازد، سخت ناراضى بودند و به همین جهت‏به مخالفت‏با او برخاستند و چون امام توسط مامون مسموم و شهید شد آرام گرفتند و خشنود شدند و به مامون روى آوردند.

مامون کار زهر دادن به امام را بسیار سرى و مخفیانه انجام داده بود و سعى داشت جامعه از این جنایت آگاهى نیابد و از همینرو براى پوشاندن جنایات خود تظاهر به اندوه و عزادارى مى‏کرد، اما با همه پرده پوشى و ریاکارى، سرانجام بر علویان آشکار گردید که قاتل امام جز مامون کسى نبوده است، لذا سخت دل آزرده و خشمگین گردیدند و مامون بار دیگر حکومت‏خویش را در معرض خطر دید و براى پیشگیرى از عواقب امر، توطئه دیگرى آغاز کرد و با تظاهر به مهربانى و دوستى نسبت‏به امام جواد-علیه السلام-تصمیم گرفت دختر خود را به حضرت تزویج کند تا استفاده‏اى را که از تحمیل ولیعهدى بر امام رضا-علیه السلام-در نظر داشت از این وصلت نیز بدست آورد.

بر اساس همین طرح بود که امام جواد-علیه السلام-را در سال 204 ه. ق یعنى یک سال پس از شهادت امام رضا-علیه السلام-از مدینه به بغداد آورد و به دنبال مذاکراتى که در جلسه مناظره امام با یحیى بن اکثم گذشت (و قبلا آن را نقل کردیم) دختر خود «ام الفضل‏» را به همسرى حضرت در آورد!

انگیزه‏هاى مامون

این ازدواج که مامون بر آن اصرار داشت، کاملا جنبه سیاسى داشت‏و مى‏توان دریافت که وى از این کار چند هدف یاد شده در زیر را تعقیب مى‏کرد:

1- با فرستادن دختر خود به خانه امام، آن حضرت را براى همیشه دقیقا زیر نظر داشته باشد و از کارهاى او بیخبر نماند (دختر مامون نیز براستى وظیفه خبرچینى و گزارشگرى مامون را خوب انجام مى‏داد و تاریخ شاهد این حقیقت است) .

2- با این وصلت، به خیال خام خویش، امام را با دربار پرعیش و نوش خود مرتبط و آن بزرگوار را به لهو و لعب و فسق و فجور بکشاند و بدین ترتیب بر قداست امام لطمه وارد سازد و او را در انظار عمومى از مقام ارجمند عصمت و امامت‏ساقط و خوار و خفیف نماید!

3- با این وصلت علویان را از اعتراض و قیام بر ضد خود باز دارد و خود را دوستدار و علاقه‏مند به آنان وانمود کند .

4- هدف چهارم مامون، عوامفریبى بود;چنانکه گاهى مى‏گفت: من به این وصلت اقدام کردم تا ابو جعفر-علیه السلام- از دخترم صاحب فرزند شود و من پدر بزرگ کودکى باشم که از نسل پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و على بن ابى طالب-علیه السلام-است. اما خوشبختانه این حقه مامون نیز بى نتیجه بود زیرا دختر مامون هرگز فرزندى نیاورد!  و فرزندان امام جواد-علیه السلام-همگى از همسر دیگر امام بودند.

اینها انگیزه‏هاى مامون از این ازدواج بود. حال باید دید امام جواد-علیه السلام-چرا با این ازدواج موافقت کرد؟

از آنجا که بى هیچ شکى، امام اهداف و مقاصد واقعى مامون را از این گونه‏کارها مى‏دانست و نیز مى‏دانست که او همان کسى است که مرتکب جنایت‏بزرگ قتل پدرش امام رضا-علیه السلام-شده، به نظر مى‏رسد که موافقت امام با این ازدواج عمدتا بر اثر فشارى بوده است که مامون از پیش بر امام وارد کرده بوده است، زیرا ازدواجى اینچنین، تنها به مصلحت مامون بوده است نه به مصلحت امام! نیز مى‏توان تصور کرد که نزدیکى امام به دربار مى‏توانست مانع ترور حضرت از طرف معتصم و عامل پیشگیرى از سرکوبى سران تشیع و یاران برجسته امام توسط عوامل خلیفه باشد، و این، به یک معنا مى‏توانست‏شبیه قبول وزارت هارون از طرف على بن یقطین یعنى نفوذ در دربار خلافت‏به نفع جبهه تشیع باشد.

******************************

**********************************************************

******************************

بازگشت‏به مدینه 

پس از مدتى امام جواد (ع) براى گزاردن حج از مامون اجازه خواست و از بغداد به سوى مدینه حرکت کرد. در این سفر ام الفضل نیز آن حضرت را همراهى مى‏کرد.

پس از حرکت امام جواد (ع) به مدینه، مامون در طرسوس درگذشت و مردم با برادرش معتصم بیعت کردند. معتصم آن حضرت را خواست و او را به بغداد آورد. مسعودى در اثبات الوصیة گوید: ابو جعفر (ع) در سالى که مامون به بدندون از دیار روم رفت، همراه با ام الفضل به قصد زیارت خانه کعبه به مکه عزیمت کرد. ابو الحسن على، فرزند امام که در آن هنگام کوچک بود، نیز با آن امام همراه بود. امام جواد (ع) آن کودک را در مدینه نهاد و خود با ام الفضل به سوى عراق روانه شد. آن حضرت پیش از حرکت‏به سوى عراق، با ابو الحسن على سخن گفت و بر جانشینى او پس از خودش تصریح و به او وصیت کرد. مامون در روز پنج‏شنبه 13 رجب سال 218 هجرى، در حالى که 16 سال از امامت ابو جعفر (ع)مى‏گذشت، وفات یافت. و مردم با معتصم، ابو اسحاق محمد بن هارون، در ماه شعبان سال 218 هجرى بیعت کردند.

از زمانى که ابو جعفر به عراق بازگشت معتصم و جعفر بن مامون به فکر افتادند با به کار بستن حیله‏اى آن حضرت را از میان بردارند.

اما شیخ مفید تصریح کرده است که این واقعه در محرم سال 220 هجرى بوده است. وى گوید: امام جواد (ع) دو شب مانده از محرم در سال 220 هجرى به بغداد وارد شد و در ذى القعده همان سال در آن شهر وفات یافت.

با این وجود مسعودى پیش از این عبارت گوید: امام (ع) همواره در مدینه بود، تا آن که معتصم در آغاز سال 225 هجرى او را به بغداد فراخواند. و امام (ع) در آن شهر ماندگار شد تا آن که در آخر ذى القعده همان سال دنیا را بدرود گفت.

نگارنده: اولا: سخن مسعودى که گفته است معتصم او را در سال 225 هجرى به بغداد فراخواند، با آنچه بعد از این گفته، منافات دارد. ثانیا: آوردن امام به بغداد در سال 220 هجرى با آنچه همه بر آن اتفاق نظر دارند و از جمله شیخ مفید نیز بر آن است که وفات آن حضرت در سال 220 هجرى بوده است، منافات دارد. شاید این خطا، در اثر سهو القلمى بوده که از جانب مسعودى یا یکى از ناسخان روى داده است.

******************************

**********************************************************

******************************

چگونگى شهادت 

در مورد شهادت امام جواد ( علیه السلام) یک دسته از روایات مى‏گویند آن حضرت به دست همسرش ام الفضل، دختر مأمون، به اشاره معتصم مسموم گشت. ولى روایتى دیگر مى‏گوید: بعد از آنکه معتصم امام را به بغداد طلبید... به وسیله «اشناس» شربتى از پرتقال براى امام فرستاد و اشناس به او گفت: پیش از شما امیرالمؤمنین به احمد بن ابى داوود و سعید بن خضیب و گروهى از بزرگان از این شربت نوشانیده و امر کرده است شما هم آن را با آب یخ بنوشید. این بگفت و یخ آماده کرد. امام فرمود: در شب آن را مى‏نوشم. اشناس گفت: باید خنک نوشیده شود و الان یخ آن آب مى‏شود و اصرار کرد و امام ( علیه السلام) با علم به عمل آنان آن را نوشید» .

در جاى دیگرى آمده است که ابن ابى داوود بعد از ماجرایى مربوط به قطع دست سارق که امام ( علیه السلام) دیگران را مجاب کرد و معتصم به سخن امام عمل کرد و حرف دیگران را رد کرد، معتصم را به کشتن امام تحریک کرد. ابن ابى داوود مى‏گوید: «پس به معتصم گفتم: خیر خواهى براى امیرالمؤمنین بر من واجب است و من واجب است و من در این جهت سخنى مى‏گویم که مى‏دانم با آن به آتش (جهنم) مى‏افتم!

معتصم گفت: آن سخن چیست؟

گفتم: (چگونه) امیرالمؤمنین براى امرى از امور دینى که اتفاق افتاده است فقهاء و علماء مردم را جمع کرد و حکم آن حادثه را از آنان پرسید و آنان حکم آن را به طورى که مى‏دانستند گفتند و در مجلس، اعضاى خانواده امیرالمؤمنین و فرماندهان و وزراء و دبیران حضور داشتند و مردم از پشت در به آنچه که در مجلس مى‏گذشت گوش مى‏دادند... آنگاه به خاطر گفته مردى که نیمى از مردم به امامت او معتقدند و ادعا مى‏کنند او از امیرالمؤمنین شایسته‏تر به مقام او است، تمامى سخنان آن علماء و فقهاء را رها کرد و به حکم آن مرد حکم کرد؟ !

پس رنگ معتصم تغییر کرد و متوجه هشدار من شد و گفت: خدا در برابر این خیر خواهیت به تو پاداش نیک عطا کند!

پس در روز چهارم یکى از دبیران وزرایش را مأمور کرد تا ابوجعفر ( علیه السلام) را به منزل خود دعوت کند، او چنین کرد ولى ابوجعفر ( علیه السلام)نپذیرفت و گفت: تو مى‏دانى که من در مجالس شما حاضر نمى‏شوم. آن شخص گفت: من شما را براى ضیافتى دعوت مى‏کنم و دوست دارم بر فرش خانه من قدم بگذارى و من با ورود شما به منزلم متبرک شوم. و فلان بن فلان از وزراى خلیفه دوست دارد خدمت شما برسد.

پس آن حضرت ( علیه السلام) به منزل او رفت و چون غذا خورد احساس مسمومیت کرد و مرکب خود را طلبید. صاحب خانه از او خواست نرود، ابوجعفر ( علیه السلام) فرمود: بیرون رفتن من از خانه تو براى تو بهتر است!

پس در آن روز و شب حال او منقلب بود تا اینکه رحلت نمود.

******************************

**********************************************************

******************************

 

مکتب علمى امام جواد ( ع )

مى‏دانیم که یکى از ابعاد بزرگ زندگى ائمه ما، بعد فرهنگى آن است. این پیشوایان بزرگ هر کدام در عصر خود فعالیت فرهنگى داشته در مکتب خویش شاگردانى تربیت مى‏کردند و علوم و دانشهاى خود را توسط آنان در جامعه منتشر مى‏کردند، اما شرائط اجتماعى و سیاسى زمان آنان یکسان نبوده است، مثلا در زمان امام باقر-علیه السلام-و امام صادق-علیه السلام- (به شرحى که در سیره آنان نوشتیم) شرائط اجتماعى مساعد بود و به همین جهت دیدیم که تعداد شاگردان و راویان حضرت صادق-علیه السلام-بالغ بر چهار هزار نفر مى‏شد، ولى از دوره امام جواد تا امام عسکرى-علیه السلام-به دلیل فشارهاى سیاسى و کنترل شدید فعالیت آنان از طرف دربار خلافت، شعاع فعالیت آنان بسیار محدود بود و از این‏نظر تعداد راویان و پرورش یافتگان مکتب آنان نسبت‏به زمان حضرت صادق-علیه السلام-کاهش بسیار چشمگیرى را نشان مى‏دهد. بنابر این اگر مى‏خوانیم که تعداد راویان و اصحاب حضرت جواد-علیه السلام-قریب صد و ده نفر بوده‏اند  و جمعا 250 حدیث از آن حضرت نقل شده ، نباید تعجب کنیم، زیرا از یک سو، آن حضرت شدیدا تحت مراقبت و کنترل سیاسى بود و از طرف دیگر، زود به شهادت رسید و به اتفاق دانشمندان بیش از بیست و پنج‏سال عمر نکرد!

در عین حال، باید توجه داشت که در میان همین تعداد محدود اصحاب و راویان آن حضرت، چهره‏هاى درخشان و شخصیتهاى برجسته‏اى مانند: على بن مهزیار، احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى، زکریا بن آدم، محمد بن اسماعیل بن بزیع، حسین بن سعید اهوازى، احمد بن محمد بن خالد برقى بودند که هر کدام در صحنه علمى و فقهى وزنه خاصى به شمار مى‏رفتند، و برخى داراى تالیفات متعدد بودند.

از طرف دیگر، روایان احادیث امام جواد-علیه السلام-تنها در محدثان شیعه خلاصه نمى‏شوند، بلکه محدثان و دانشمندان اهل تسنن نیز معارف و حقایقى از اسلام را از آن حضرت نقل کرده‏اند. به عنوان نمونه «خطیب بغدادى‏» احادیثى با سند خود از آن حضرت نقل کرده است. همچنین حافظ «عبد العزیز بن اخضر جنابذى‏» در کتاب «معالم العترة الطاهرة‏» و مؤلفانى نیز مانند: ابو بکر احمد بن ثابت، ابو اسحاق ثعلبى، و محمد بن مندة بن مهربذ در کتب تاریخ و تفسیر خویش روایاتى از آن حضرت نقل کرده‏اند.

******************************

**********************************************************

******************************

 

******************************

**********************************************************

******************************

 

 


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
تعداد بازديد :
تاريخ : جمعه 03 بهمن 1393

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

زندگینامه حضرت امام علی النّقی( ع )

******************************

**********************************************************

******************************

 

******************************

**********************************************************

******************************
شناسنامه

زندگى ابو الحسن على الهادى ابن محمد الجواد ابن على الرضا ابن موسى الکاظم ابن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن على زین العابدین بن الحسین بن على بن ابى طالب علیهم السلام

شیخ در مصباح مى‏نویسد: روایت‏شده است که حضرت ابو الحسن على بن محمد عسکرى (ع) در روز 27 ذى حجه به دنیا آمد. سپس وى مى‏گوید: ابن عیاش گفته است: میلاد ابو الحسن ثالث روز دوم رجب بوده است. همچنین وى تولد آن حضرت را روز پنجم هم ذکر کرده است. شیخ گوید: ابراهیم بن هاشم قمى گفته است: ابو الحسن عسکرى (ع) در روز سه شنبه سیزدهم رجب از سال 214 هجرى دیده به دنیا گشود.

کلینى در کافى نویسد: آن حضرت در نیمه ذى حجه از سال 212 به دنیا آمد. البته برخى نیز روایت کرده‏اند که تولد آن حضرت در ماه رجب و در سال 214 بوده است. در کشف الغمة نیز گفته شده است که آن حضرت در روز جمعه پا به دنیا گذارد.

شیخ مفید گوید: «محل تولد آن حضرت در صریا، یکى از قراى مدینه بود»

نگارنده: در بسیارى از نسخ جاى ولادت آن حضرت را همین قریه و با همین املا نوشته‏اند و در برخى از نسخ ضبط آن به صورت‏«صربا»بوده است. البته نام چنین محلى نه در معجم البلدان و نه در هیچ یک از کتب لغت ذکر نشده است. تنها ابن شهر آشوب در مناقب، در بخش الجلاء و الشفاء، گفته است: صریا قریه‏اى است که موسى بن جعفر آن را به فاصله سه میلى از شهر مدینه بنا کرده است.

امام هادى (ع) به قولى در بیست و پنجم جمادى الاخره و به قول دیگر، در سوم رجب و به دیگر قول در روز دوشنبه بیست و هفتم جمادى الاخره در نیمه روز و در سال 254 هجرى، در شهر سامراء دیده از جهان فروبست. آن حضرت در روزگار خلافت معتز وفات یافت و بنابراین، عمر آن حضرت اندکى کمتر از چهل سال یا 41 سال و شش و یا هفت ماه بوده است. از این مدت، شش سال و پنج ماه با پدرش و 33 سال و چند ماه، به قولى نه ماه، پس از وى زیسته که این مدت را دوران امامت و خلافت آن حضرت محسوب کرده‏اند. آن امام (ع) دنباله خلافت معتصم و سپس خلافت واثق و متوکل و منتصر و مستعین و معتز را درک کرد و در پایان حکومت معتمد، به شهادت رسید.

مدت اقامت آن حضرت در سر من راى، بیست‏سال و چند ماه بود و پس از وفات، در خانه‏اش واقع در سر من راى به خاک سپرده شد.

مادر آن حضرت

مادر آن حضرت کنیزى بود به نام سمانه مغربیه. و در مناقب است که مادرش معروف به سیده ام الفضل بود.

کنیه آن حضرت

کنیه وى ابو الحسن بود. برخى نیز وى را ابو الحسن ثالث مى‏خواندند.

لقب آن حضرت

ابن طلحه گوید: القاب آن حضرت عبارت بودند از: ناصح، متوکل، فتاح، نقى، مرتضى و مشهورترین القاب وى متوکل بود. اما آن حضرت این لقب را مخفى مى‏کرد و به اصحابش مى‏فرمود از یاد کردن وى با این لقب بپرهیزند. زیرا متوکل، لقب خلیفه عباسى بود.

نگارنده: همچنین آن حضرت به دو لقب هادى و نقى نیز شهرت داشت.

در مناقب در این باره آمده است: القاب آن حضرت عبارت بودند از: نجیب، مرتضى، هادى، نقى، عالم، فقیه، امین، مؤتمن، طیب و عسکرى. وى معروف به عسکرى بود و خود و فرزند بزرگوارش به عسکریین معروفیت دارند. شیخ صدوق در علل الشرایع و معانى الاخبار گوید: از استادان خود رضى الله عنهم، شنیدم که مى‏گفتند: محله‏اى که على بن محمد و حسن بن على علیهما السلام در آن در سر من راى ساکن بودند، عسکر نامیده مى‏شد از این رو به هر یک از این دو امام عسکرى گفته مى‏شود.

در نساب سمعانى است که عسکرى منسوب به عسکر در سر من راى است. سر من راى را معتصم بنا نهاد. بدین ترتیب که چون شمار سپاهیانش بسیار شد و بغداد براى آنها تنگ بود و مردم مورد آزار و اذیت قرار مى‏گرفتند، همراه با سپاهیانش بدین موضع نقل مکان کرد و در آنجا کاخى زیبا ساخت و آن را سر من راى نامید که بدان سامرة و سامرا گفته مى‏شود. و از آنجا که پادگان نظامى معتصم در این شهر جاى گیر شد، آن را عسکر نیز مى‏خوانند. تاریخ این واقعه در سال 221 هجرى بوده است.

گفته سمعانى حاکى از آن است که عسکر نامى بوده که بر تمام سامرا اطلاق مى‏شده است.

نقش انگشترى آن حضرت

بنا بر قولى گفته‏اند نقش انگشترى آن حضرت عبارت: «حفظ العهود من اخلاق المعبود»بوده است. همچنین طبق قولى دیگر نقش انگشترى وى عبارت: «الله ربى و هو عصمتى من خلقه‏»و مطابق نظر برخى دیگر عبارت: «من عصى هواه بلغ مناه‏»بوده است.

فرزندان آن حضرت

آن حضرت چهار پسر به نامهاى: ابو محمد حسن، حسین، محمد و جعفر داشت. از این میان حسن (ع) پس از وى به امامت رسید و حسین و محمد در زمان حیات آن امام از دنیا رفتند و جعفر نیز همان کسى است که بعد از وفات برادرش، امام عسکرى (ع) ، ادعاى امامت کرد و به جعفر کذاب شهرت یافت. همچنین یک دختر از آن حضرت بر جاى ماند که نامش عایشه یا علیه بود.

شناسنامه (2)

دهمین پیشواى شیعیان، حضرت امام على بن محمد الهادى علیه السلام در نیمه ذیحجه، سال 212 هجرى در «صریا» متولد شد. نام مبارکش «على‏»، کنیه‏اش «ابوالحسن»، و القابش: «نجیب‏»، «مرتضى‏»، «هادى‏»، «نقى‏»، «عالم‏»، «فقیه‏»، «امین‏»، «مؤتمن‏»، «طیب‏»، «متوکل‏» و «عسکرى‏» (4) مى‏باشد و مشهورتر از همه «هادى‏» و «نقى‏» است.

پدر آن گرامى، پیشواى نهم، حضرت جواد علیه السلام و مادرش بانوى گرانقدر و با فضیلتى به نام «سمانه مغربیه‏» است که به «سیده ام الفضل‏» معروف بود. محمد بن فرج مى‏گوید:

«ابوجعفر، محمد بن على علیه السلام مرا خواست و فرمود: کاروانى که برده فروشى در میان اوست و کنیزانى همراه خود دارد از راه مى‏رسد. سپس هفتاد دینار به من داد و امر کرد با آن، کنیزى را با مشخصاتى که داد بخرم.

من ماموریت را انجام دادم. این کنیز که «ام ولد»  بود همان مادر «ابوالحسن‏» علیه السلام است.

قدر و منزلت این بانوى گرامى بدان پایه بود که امام هادى درباره‏اش فرمود:

«مادرم عارف به حق من مى‏باشد و اهل بهشت است. شیطان سرکش به او نزدیک نمى‏شود و مکر زورگوى لجوج به وى نمى‏رسد و خداوند حافظ و نگهبان اوست و او در زمره مادران صدیقین و صالحان قرار دارد. »

 

******************************

**********************************************************

******************************

اخلاق 

ابن شهر آشوب در مناقب گوید: او خوش قلب‏ترین و راست‏گفتارترین مردمان بود. از نزدیک ملیح‏ترین و از دور کامل‏ترین آنان بود. چون خاموش مى‏شد پرده‏اى از وقار در چهره آن حضرت هویدا مى‏شد و چون سخن مى‏گفت هاله‏اى از نور آن حضرت را فرامى‏گرفت. او از بیت رسالت و امامت و مقر وصیت و خلافت‏بود. شاخه‏اى بود بر کشیده و برگزیده از بوستان نبوت و میوه‏اى بود چیده شده از درخت رسالت.

در شرح زندگى امام حسن عسکرى (ع) سخن عبید الله بن یحیى بن خاقان را درباره امام هادى (ع) نیز نقل خواهیم کرد که گفته بود: کاش پدر او (امام حسن هادى (ع) ) را مى‏دیدى به تحقیق مردى بزرگوار و نژاده و نیکوکار و فاضل مى‏بود. در شذرات الذهب نیز گفته شده است: امام هادى (ع) مردى فقیه و امام و متعبد بود.

پیشوایان معصوم علیهم السلام انسانهاى کامل و برگزیده‏اى هستند که به عنوان الگوهاى رفتارى و مشعلهاى فروزان هدایت جامعه بشرى از سوى خدا تعیین شده‏اند. گفتار و رفتار و خوى و منش آنان ترسیم «حیات طیبه‏» انسانى و وجودشان تبلور تمامى ارزشهاى الهى است.

آنان - به تعبیر امام هادى علیه السلام - معدن رحمت، گنجینه داران دانش، نهایت‏بردبارى و حلم، بنیانهاى کرامت و ریشه‏هاى نیکان، خلاصه و برگزیده پیامبران، پیشوایان هدایت، چراغهاى تاریکى‏ها، پرچمهاى پرهیزگارى، نمونه‏هاى برتر و حجتهاى خدا بر جهانیان هستند.

بدون شک، ارتباط با چنین چهره‏هایى و پیروى از دستورها و رفتارشان، تنها راه دستیابى به کمال انسانیت و سعادت دو جهان است.

پیشواى دهم علیه السلام یکى از پیشتازان دانش و تقوا و کمال است که وجودش مظهر فضائل اخلاقى و کمالات نفسانى و الگوى حق جویان و ستم ستیزان است.

امام هادى پیوسته تحت نظر حکومت‏هاى جور بود و سعى مى‏شد آن حضرت با پایگاههاى مردمى و افراد جامعه تماس نداشته باشد، با این حال آن مقدار از فضائل اخلاقى که از او بروز کرده، دانشمندان و شرح حال نویسان و حتى دشمنان اهل بیت علیهم السلام را به تحسین و تمجید آن وجود الهى واداشته است. «ابوعبد الله جنیدى‏» مى‏گوید:

«سوگند به خدا، او بهترین مردم روى زمین و برترین آفریده‏هاى الهى است. »

«ابن حجر» در شرح حال آن حضرت مى‏نویسد:

«و کان وارث ابیه علما و سخاء. »

او در دانش و بخشش وارث پدرش بود.

«متوکل‏» در نامه‏اى که براى امام علیه السلام مى‏نویسد خاطر نشان مى‏کند:

«امیرالمؤمنین عارف به مقام شماست و حق خویشاوندى را نسبت‏به شما رعایت مى‏کند و طبق آنچه مصلحت‏شما و خانواده‏تان مى‏باشد عمل مى‏کند».

اینک به منظور سرمشق گرفتن از اخلاق کریمه و رفتار سازنده آن حضرت نمونه‏هایى را یادآور مى‏شویم.

الف - انس با معبود

پیشوایان معصوم علیهم السلام در بالاترین درجه مقام شناخت‏حق تعالى قرار داشتند و همین درک و بینش عمیق، آنان را به ارتباط و انس همیشگى با خدا واداشته و شعله‏هاى آتش عشق به معبود و وصال به حق بر جانشان شرر مى‏افکند و آرامش را از آنان سلب مى‏کرد.

امام هادى علیه السلام شب هنگام به پروردگارش روى مى‏آورد و شب را با حالت‏خشوع به رکوع و سجده سپرى مى‏کرد و بین پیشانى نورانى‏اش و زمین جز سنگ ریزه و خاک حائلى وجود نداشت و پیوسته این دعا را تکرار مى‏نمود:

«الهى مسى‏ء قد ورد، و فقیر قد قصد، لا تخیب مسعاه و ارحمه و اغفر له خطاه. »

بارالها! گنهکارى بر تو وارد شده و تهیدستى به تو روى آورده است، تلاشش را بى نتیجه مگردان و او را مورد عنایت و رحمت‏خویش قرار داده و از لغزشش درگذر.

پارسایى و انس با پروردگار، آنچنان نمودى در زندگى امام نقى علیه السلام داشت که برخى از شرح حال نویسان در مقام بیان برجستگى‏ها و صفات والاى آن گرامى به ذکر این ویژگى پرداخته‏اند. «ابن کثیر» مى‏نویسد:

«کان عابدا زاهدا»

او عابدى وارسته و زاهد بود.

یافعى مى‏گوید:

«کان متعبدا، فقیها، اماما. »

او کمر همت‏به عبادت بسته، فقیه و پیشوا بود.

ابن عباد حنبلى، نیز مى‏گوید:

«کان فقیها، اماما، متعبدا. »

ب - سخاوت وجود

امامان معصوم علیهم السلام براى مظاهر دنیوى از جمله مال و ثروت ارزش ذاتى قائل نبودند و سعى مى‏کردند به حد اقل آن - که زندگى معمولى روزانه آنان را تامین کرده و آن بزرگواران را در راه انجام وظایف فردى و اجتماعى یارى رساند - بسنده کنند و مازاد آن را در راههایى که موجب خشنودى خداوند بود صرف کنند.

یکى از این راهها انفاق به افراد تهیدست و نیازمند مى‏باشد. این سیاست‏خدا پسندانه مالى - که در زندگى همه معصومین علیهم السلام در سطح گسترده‏اى به چشم مى‏خورد - علاوه بر جنبه‏هاى معنوى و آثار اخروى، عامل مهمى در کاهش فقر و فاصله طبقاتى جامعه اسلامى و تالیف قلوب افراد و حفظ شخصیت و علاقه‏مند ساختن آنان به مکتب اهل بیت و جلوگیرى از ارتباط گرفتن و نزدیک شدن آنان به دستگاه زر و زور خلفا بود.

در پرتو برخوردارى ائمه علیهم السلام از این خلق نیکو، وجود آن بزرگواران پیوسته مایه امید، و خانه‏شان نه تنها مرکز نشر دانش، بلکه پناهگاه افراد نیازمند و درمانده و محل رفت و آمد انسانهاى مختلف به ویژه آنان که از راه دور آمده بودند بود. این مساله هم براى عموم مردم جا افتاده بود، به گونه‏اى که وقتى فرد نیازمند و درمانده‏اى را مى‏دیدند او را به خانه امامان علیهم السلام راهنمایى مى‏کردند، و هم براى خود افراد درمانده، بدین معنى که به محض مواجه شدن با مشکلى مستقیما سراغ خانه امامت را مى‏گرفتند.

امام هادى علیه السلام همچون پدر بزرگوارش کانون سخاوت و کرم بود و گاهى مقدار انفاق به حدى از فزونى مى‏رسید که دانشمندى مانند «ابن شهرآشوب‏» پس از نقل آن مى‏گوید:

«این مقدار انفاق، معجزه‏اى است که جز پادشاهان از عهده کسى ساخته نیست و تا کنون این مقدار انفاق را از کسى نشنیده‏ایم. »

در کتاب «تاریخ اجمالى پیشوایان‏» به مواردى از جود و بخشش امام علیه السلام اشاره کردیم، در اینجا به ذکر نمونه دیگرى بسنده مى‏کنیم. اسحاق جلاب مى‏گوید:

«براى ابوالحسن گوسفندان زیادى خریدم، سپس مرا خواست و از اصطبل منزلش به جاى وسیعى برد که من آنجا را نمى‏شناختم، سپس تمامى آن گوسفندان را بین کسانى که آن حضرت دستور مى‏داد، توزیع کردم. »

در روایت دیگر، زمان خرید و توزیع گوسفندان روز «ترویه‏» ذکر شده است.

از این روایت‏بر مى‏آید که آن حضرت در مسائل مالى و انفاقهاى جزئى نیز مسائل امنیتى و حفاظتى را رعایت مى‏کرده و این بیانگر شدت محدودیت آن حضرت از سوى دستگاه حکومتى است، با این حال امام این کار را تحت پوشش قربانى انجام داد تا هر گونه سوء ظنى را نسبت‏به خود از بین ببرد.

ج - حلم و بردبارى

حلم و بردبارى از ویژگیهاى مهمى است که مردان بزرگ به ویژه رهبران الهى که بیشترین برخورد و اصطکاک را با مردم نادان و نابخرد و گمراه داشتند، از آن برخوردار بوده و در پرتو این خلق نیکو افراد بسیارى را به سوى خود جذب کردند.

امام هادى همچون نیاکان خود در برابر ناملایمات بردبار بود و تا جایى که مصلحت اسلام ایجاب مى‏کرد با دشمنان حق و ناسزاگویان و اهانت کنندگان به ساحت مقدس آن حضرت، با بردبارى برخورد مى‏کرد.

«بریحه‏» عباسى - که از سوى دستگاه خلافت‏به سمت پیشنمازى مکه و مدینه منصوب شده بود - از امام هادى علیه السلام نزد متوکل سعایت کرد و براى او نوشت:

«اگر نیازى به مکه و مدینه دارى «على بن محمد» را از این دو شهر بیرون کن، زیرا او مردم را به سوى خود خوانده و گروه زیادى از او پیروى کرده‏اند. »

بر اثر سعایتهاى پى‏درپى «بریحه‏» متوکل امام را از کنار حرم جد بزرگوارش رسول خدا(ص) تبعید کرد. هنگامى که امام(ع) از «مدینه‏» به سمت «سامرا» در حرکت‏بود «بریحه‏» نیز او را همراهى کرد. در بین راه «بریحه‏»رو به امام (ع) کرد و گفت:

«تو خود مى‏دانى که عامل تبعید تو من بودم. با سوگندهاى محکم و استوار سوگند مى‏خورم که چنانچه شکایت مرا نزد امیرالمؤمنین یا یکى از درباریان و فرزندان او ببرى، تمامى درختانت را (در مدینه) آتش مى‏زنم و بردگان و خدمتکارانت را مى‏کشم و چشمه‏هاى مزرعه‏هایت را کور خواهم کرد و بدان که این کارها را خواهم کرد. »

امام علیه السّلام متوجه او شد و فرمود:

«نزدیک‏ترین راه براى شکایت از تو این بود که دیشب شکایت تو را نزد خدا بردم و من شکایت از تو را که بر خدا عرضه کردم نزد غیر او از بندگانش نخواهم برد. »

«بریحه‏» چون این سخن را از امام(ع) شنید، به دامن آن حضرت افتاد و تضرع و لابه کرد و از او تقاضاى بخشش نمود. امام(ع) فرمود: تو را بخشیدم.

د - هیبت در دلها

امامان علیهم السلام مظاهر قدرت و عظمت‏خداوند و معادن کلمات و حکمت ذات مقدس حق و منبع تجلیات و انوار خاصه او هستند. بر این اساس از یک قدرت معنوى فوق العاده و نفوذ و هیبت‏خاصى برخوردارند.

این هیبت و عظمت‏خدادادى را در زیارت جامعه و از زبان امام هادى علیه السلام چنین مى‏خوانیم:

«طاطا کل شریف لشرفکم، و بخع کل متکبر لطاعتکم، و خضع کل جبار لفضلکم، و ذل کل شى‏ء لکم. »

هر بزرگ و شریفى در برابر بزرگوارى و شرافت‏شما سر فرود آورده و هر خود بزرگ بینى به اطاعت از شما گردن نهاده و هر زورگویى در برابر فضل و برترى شما فروتنى کرده و همه چیز براى شما خوار و ذلیل گشته است.

روى این جهت‏بارها اتفاق مى‏افتاد که حاکمان جور در غیاب امامان علیهم السلام تصمیمهاى خطرناکى نسبت‏به آنان مى‏گرفتند، ولى به محض رویارو شدن با آنان و نگاه به رخسار پرفروغشان، کابوس ترس و وحشت‏بر دلهایشان سایه مى‏افکند، به گونه‏اى که مجبور مى‏شدند از تصمیم خود بر گردند.

در تاریخ اجمالى پیشوایان بخش زندگانى امام هادى علیه السلام پرتوى از این هیبت و عظمت الهى را یادآور شدیم، اینک نمونه‏اى دیگر.

زید بن موسى  چندین بار به «عمر بن فرج‏» گوشزد کرد و از او خواست که وى را بر فرزند برادرش (امام هادى) مقدم بدارد و مى‏گفت: او جوان است و من عموى پدر او هستم.

«عمر» سخن او را براى امام هادى علیه السلام نقل کرد. امام فرمود:

«یک بار این کار را بکن. فردا مرا پیش از او در مجلس بنشان، سپس ببین چه خواهد شد. »

روز بعد «عمر» امام هادى علیه السلام را دعوت کرد و آن حضرت در بالاى مجلس نشست. سپس به «زید» اجازه ورود داد. «زید» در برابر امام(ع) بر زمین نشست.

چون روز پنج‏شنبه شد ابتدا به زید اجازه داد تا وارد شود و در صدر مجلس بنشیند، سپس از امام(ع) خواست تا وارد شود. امام(ع) داخل شد. هنگامى که چشم زید به امام(ع) افتاد و هیبت امامت را در رخسار حضرت مشاهده کرد از جایش برخاست و امام(ع) را بر جاى خود نشاند و خود در برابر او نشست.

ه - رسیدگى به مشکلات و گرفتارى مردم

ائمه علیهم السلام نه تنها در زمینه عبادى و بندگى خدا پیشگام بودند و هیچ کس در این میدان گوى سبقت را از آنان نربود، بلکه در زمینه‏هاى اجتماعى و رسیدگى به کمبودها و مشکلات مردم و برطرف کردن گرفتاریهاى آنان نیز پیشگام بودند، به گونه‏اى که کسى از در خانه آنان ناامید باز نمى‏گشت.

تاریخ، نام افراد زیادى را که براى حل مشکل و رفع گرفتارى خود به پیشواى دهم علیه السلام مراجعه کرده و از محضر آن حضرت با خشنودى بازگشته‏اند، ثبت کرده است. براى رعایت اختصار تنها یک نمونه آن را ذکر مى‏کنیم.

«محمد بن طلحه‏» نقل مى‏کند:

«امام هادى(ع) روزى براى کار مهمى «سامرا» را به قصد دهکده‏اى در اطراف ترک کرد. در این فاصله عربى سراغ آن حضرت را گرفت. به او گفته شد: امام (ع) به فلان روستا رفته است. مرد عرب به سمت دهکده حرکت کرد. وقتى به محضر امام (ع) رسید گفت: من اهل کوفه و از متمسکان به ولایت جدت امیرمؤمنان(ع) هستم، ولى بدهى سنگینى مرا احاطه کرده است، چندانکه قدرت تحمل آن را ندارم. و کسى را جز شما نمى‏شناسم که حاجتم را برآورد.

امام (ع) پرسید: بدهکارى‏ات چقدر است؟ عرض کرد: حدود ده هزار درهم.

امام (ع) او را دلدارى داد و فرمود ناراحت نباش مشکلت‏حل خواهد شد. دستورى به تو مى‏دهم عمل کن و از اجراى آن سر متاب: این دستخط را بگیر، هنگامى که به «سامرا» آمدى، مبلغ نوشته شده در این ورقه را از من مطالبه کن، هر چند در حضور مردم باشد. مبادا در این باره کوتاهى کنى.

پس از بازگشت امام (ع) به «سامرا»، مرد عرب، در حالى که عده‏اى از اطرافیان خلیفه و مردم در محضر آن حضرت نشسته بودند - وارد شد و ضمن ارائه نوشته امام (ع) به آن حضرت، با اصرار، دین خود را مطالبه کرد.

امام (ع) با نرمى و ملایمت و عذرخواهى از تاخیر آن، از وى مهلت‏خواست تا در وقت مناسب، آن را پرداخت کند، ولى مرد عرب همچنان اصرار مى‏کرد که هم اکنون باید بپردازى.

جریان به متوکل رسید. دستور داد سى هزار دینار به امام (ع) بدهند. امام (ع) پولها را گرفت و همه را به آن مرد عرب داد. او پولها را گرفت و گفت: خدا بهتر مى‏داند که رسالتش را در چه خاندانى قرار دهد.

******************************

**********************************************************

******************************

فضایل 

1- علم:

از آن حضرت در خصوص تنزیه آفریننده تعالى و یگانگى او و نیز پاسخهاى وى در مسایل و علوم مختلف روایات فراوانى نقل شده است.

از جمله روایاتى که از آن حضرت درباره تنزیه خداوند نقل شده، روایتى است که حسن بن على بن شعبه در تحف العقول آورده است. در آنجا امام هادى (ع)مى‏فرماید: به راستى خداوند وصف نشود جز بدانچه خودش، خود را وصف کرده. کجا وصف شود آن که حواس از درکش عاجزند و اوهام بدو نرسند و تصورات به کنه او پى نبرند و در دیده‏ها نگنجد. در نزدیکى‏اش دور است و در دورى‏اش نزدیک. چگونگى را پدید کرده بدون آن که گفته شود خود او چگونه است و مکان را آفریده بدون آن که خود مکانى داشته باشد از چگونگى و از مکان برکنار است‏یکتا و یگانه است. شکوه و ابهتش بزرگ و نامهایش پاک است.

2- حلم:

براى پى بردن به حلم آن حضرت کافى است‏به بردبارى و گذشت آن حضرت از بریحه، پس از آن که دانست وى در نزد متوکل از او بدگویى کرده و به او افترا بسته و وى را تهدید کرده، توجه کرد. ما این ماجرا را در صفحات بعد نقل خواهیم کرد.

3- کرم و سخاوتمندى:

ابن شهر آشوب در مناقب مى‏نویسد: ابو عمر و عثمان بن سعید و احمد بن اسحاق اشعرى و على بن جعفر همدانى به نزد على بن حسن عسکرى رفتند. احمد بن اسحاق از وامى که بر گردنش بود نزد حضرت شکایت کرد. آنگاه امام به عمرو که وکیلش بود، فرمود: به او سى هزار دینار و به على بن جعفر نیز سى هزار دینار بپرداز و خود نیز سى هزار دینار برگیر.

ابن شهر آشوب پس از نقل این ماجرا گوید: این معجزه‏اى بود که جز ملوک و پادشاهان آن را نیارند و ما از کسى چنین بخششى نشنیده‏ایم. همچنین در مناقب گفته شده است: اسحاق جلاب گوید: براى ابو الحسن (ع) در روز ترویه گوسفندان بسیارى خریدم و آن را در میان نزدیکانش تقسیم کردم.

4- شکوه و عظمت در دل مردم:

طبرسى در اعلام الورى به سند خود از محمد بن حسن اشتر علوى نقل کرده است که گفت: همراه با پدرم بر در سراى متوکل بودیم. من در آن هنگام کودکى بودم و در میان گروهى از مردم از طالبى و عباسى و جعفرى ایستاده بودیم که ناگهان ابو الحسن (ع) وارد شد. مردم همگى از مرکوبهاى خویش پایین آمدند تا آن حضرت به درون رفت. یکى از حاضران از دیگرى پرسید: به خاطر چه کسى پایین آمدیم؟به خاطر این بچه حال آن که او از نظر سال از ما بزرگ‏تر و شریف‏تر نبود. به خدا سوگند دیگر به احترام او از مرکوب خویش پایین نخواهم آمد. پس ابو هاشم جعفرى گفت: به خدا قسم کودکان چون او را مى‏بینند به احترام او پیاده مى‏شوند. هنوز دیرى نگذاشته بود که آن حضرت به طرف مردم آمد. حاضران چون او را دیدند باز به احترام وى پیاده شدند ابو هاشم خطاب به حاضران گفت: مگر نمى‏گفتید دیگر به احترام او پیاده نمى‏شوید؟ پاسخ دادند: به خدا قسم اختیار خود را از دست دادیم و از مرکوبهاى خود پیاده شدیم.

******************************

**********************************************************

******************************

علم و دانش امام ( ع  (

بدون شک بعد علمى و آگاهى گسترده ائمه علیهم السلام در همه زمینه‏ها از پایه‏هاى اساسى امامت در طول حیات آن به شمار رفته و به عنوان یکى از معیارهاى مطمئن و روشن - که در دسترس همگان قرار داشت - براى تشخیص امام برگزیده از سوى خدا، از مدعى امامت، در جامعه اسلامى شناخته شده بود.

حاکمان ستمگر اموى و عباسى در رویارویى با پیشوایان حق به هر اقدامى - که به گونه‏اى در تثبیت موقعیت آنان و تضعیف موقعیت امامان شیعه مؤثر بود - دست زدند، و حتى موفق شدند چهره‏هاى وابسته و مزدورى را در لباس عالمان دین و فقیهان شریعت‏به مسلمانان تحمیل کنند، ولى هیچ گاه نتوانستند در میدان علم و دانش بر پیشوایان معصوم پیشى گیرند، و حتى نتوانستند در یک مورد و براى یک بار آنان را محکوم کنند، با آنکه برخى از آنان - مانند مامون - براى دستیابى به این هدف تلاشهاى فراوانى کرده و سرمایه‏هاى زیادى صرف نمودند.

اساسى‏ترین ویژگى علوم ائمه علیهم السلام، خدادادى بودن آن است. آنان در هیچ مکتب و نزد هیچ فردى درس نخواندند، بلکه در پرتو شایستگى‏ها و لیاقتهایى که داشتند خداوند چشمه‏سارهاى زلال دانش و معرفت را در قلب پاکشان به جریان و جوشش انداخت و وجود مبارکشان را - به تعبیر امام هادى(ع)- گنجینه‏هاى علم و جایگاههاى معرفت‏خویش  قرار داد.

امام هادى علیه السلام در سخنى به این دانش گسترده اشاره نموده مى‏فرماید:

«اسم اعظم خدا 73 حرف است و نزد آصف ( بن برخیا ) تنها یک حرف آن بود که چون خدا را بدان خواند، زمین - حد فاصل بین او و (پادشاه) سبا - براى او درهم پیچیده شد. آصف تخت‏ بلقیس را برداشت و آن را نزد سلیمان برد، سپس زمین کشیده (منبسط) شد (و به حال نخست‏بازگشت). تمام اینها در کمتر از یک چشم بر هم زدن صورت گرفت.

ولى نزد ما از اسم اعظم الهى 72 حرف است و یک حرف آن نزد خداست که آن را در (خزانه) علم غیب به خود اختصاص داده است‏».

بزرگترین خیانت زمامداران غاصب اموى و عباسى معاصر ائمه علیهم السلام به بشریت‏به ویژه مسلمانان این است که با مشکلات و محدودیتهایى که براى امامان علیهم السلام به وجود آوردند، مانع نشر و گسترش علوم آنان در جامعه شده و مردم را از آن فیض بزرگ محروم ساختند.

این محدودیت درباره همه پیشوایان اعمال مى‏شد، ولى نسبت‏به عسکریین ( پیشواى دهم و یازدهم ) علیهما السلام با شدت بیشتر، به گونه‏اى که بخش اعظم دوران امامت امام هادى و تمامى دوران امامت امام عسکرى علیهما السلام در « سامرا » - که عنوان پادگان نظامى را داشت - تحت نظارت دقیق نیروهاى امنیتى دستگاه سپرى شد و براى مردم امکان دسترسى به آنان و استفاده از محضرشان وجود نداشت.

با این حال، امام هادى از هر فرصتى استفاده کرده و با افاضه شمه‏اى از علوم خدادادى خود به صورت کتبى یا شفاهى، در قالب سخن گفتن با افراد مختلف به زبان خود آنان، پیشگویى نسبت‏به حوادث آینده، خبر دادن از نیت افراد و. . . انسانها را از فروغ دانش خود بهره‏مند و بدین وسیله آنان را به شاهراه حق، رهنمون مى‏ساخت.

سلاح علم ویژه امامت و به کارگیرى آن در قالبها و پوششهاى یاد شده، کار سازترین، کوبنده‏ترین و در عین حال بى‏خطرترین سلاحى بود که در شرایط حاکمیت جو خفقان آن روز، در اختیار پیشواى دهم (ع) قرار داشت و حکومت، هیچ راه و بهانه‏اى براى مبارزه با آن نداشت.

******************************

**********************************************************

******************************

******************************

**********************************************************

******************************

 

 


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
تعداد بازديد :
تاريخ : جمعه 03 بهمن 1393

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

زندگینامه حضرت امام حسن عسکری( ع )

******************************

**********************************************************

******************************

 

******************************

**********************************************************

******************************

شناخت مختصرى از زندگانى امام عسگرى ( ع (

مام عسکرى، یازدهمین پیشواى شیعیان، در سال 232 ه. ق چشم به جهان گشود. پدرش امام دهم، حضرت هادى-علیه السلام-و مادرش بانوى پارسا و شایسته، «حدیثه‏» ،است که برخى، از او بنام «سوسن‏» یاد کرده‏اند. این بانوى گرامى، از زنان نیکوکار و داراى بینش اسلامى بود و در فضیلت او همین بس که پس از شهادت امام حسن عسکرى-علیه السلام-پناهگاه و نقطه اتکاى شیعیان در آن مقطع زمانى بسیار بحرانى و پر اضطراب بود .

از آنجا که پیشواى یازدهم به دستور خلیفه عباسى در «سامراء» ، در محله «عسکر» سکونت (اجبارى) داشت، به همین جهت «عسکرى‏» نامیده مى‏شود. از مشهورترین القاب دیگر حضرت، «نقى‏» و «زکى» و کینه‏اش «ابو محمد» است. او 22 ساله بود که پدر ارجمندش به شهادت رسید. مدت امامتش 6 سال و عمر شریفش 28 سال بود، در سال 260 ه به شهادت رسید و در خانه خود در سامراء در کنار مرقد پدرش به خاک سپرده شد.

******************************

**********************************************************

******************************

اخلاق 

احمد بن عبیدالله بن خاقان، چنان که خواهد آمد، درباره امام حسن عسکرى (ع) گفته است : در سر من راى، هیچ یک از علویان را ندیدم و نشناختم که بمانند حسن بن على بن محمد بن رضا (ع) باشد. و در آرامش و وقار و پارسایى و نجابت و بزرگوارى در نزد خاندانش و سلطان و تمام بنى‏هاشم نام کسى را بهتر از او نشنیدم. آنان وى را بر سالخوردگان خود مقدم مى‏داشتند و نیز همواره بر امیران و وزیران و نویسندگان مردم عامى و معمولى مقدم داشته مى‏شد. از هیچ یک از بنى‏هاشم و نیز امیران و نویسندگان و قاضیان و فقیهان و سایر مردمان درباره وى نپرسیدم جز آن که پى‏بردم آن حضرت در نزد مردم در غایت تجلیل و تعظیم و در جایگاهى والا قرار دارد و همه درباره او به نیکى یاد مى‏کنند و او را بر اهل بیت و مشایخش مقدم مى‏دارند. هیچ کس از دوستان و دشمنان آن حضرت را ندیدم جز آن که به نیکویى درباره آن حضرت سخن مى‏گفتند و او را مى‏ستودند.

همچنین پدر احمد بن عبیدالله در این باره گوید: اگر خلافت از خاندان بنى‏عباس بیرون شود هیچ کس از بنى‏هاشم را سزاوار خلافت نیست مگر حسن عسکرى (ع) . زیرا او با فضل و دانش و پارسایى و خویشتن‏دارى و زهد و عبادت و اخلاق پسندیده و نیکوییهایش استحقاق تصدى مقام خلافت را داراست.

******************************

**********************************************************

******************************

شهادت امام عسگرى ( ع ) و توطئه‏هاى بى‏ثمر

معتمد عباسى که همواره از محبوبیت و نفوذ معنوى امام در جامعه نگران بود، چون دید توجه مردم به امام روز بروز بیشتر مى‏شود و زندان و اختناق و مراقبت تاثیر معکوس دارد، سرانجام به همان شیوه مزورانه دیرینه متوسل شد و امام را پنهانى مسموم ساخت.

دانشمند نامدار جهان تشیع، «طبرسى‏» ، مى‏نویسد: بسیارى از دانشمندان ما گفته‏اند: امام عسکرى-علیه السلام-بر اثر مسمومیت‏به شهادت رسید، چنانکه پدرش و جدش و همه امامان، با شهادت از دنیا رفته‏اند.«کفعمى‏» ، دانشمند معروف شیعه، مى‏گوید: او را «معتمد» مسموم ساخت و «محمد بن جریر بن رستم‏» ، از دانشمندان شیعى در قرن چهارم، معتقد است که: امام عسکرى-علیه السلام-در اثر مسمومیت‏به درجه شهادت رسید.

یکى از نشانه‏هاى شهادت امام توسط دربار عباسى، تحرکها و تلاشهاى فوق العاده‏اى بود که معتمد عباسى در روزهاى مسمومیت و شهادت امام، براى عادى جلوه دادن مرگ آن حضرت از خود نشان داد.

«ابن صباغ مالکى‏» ، یکى از دانشمندان اهل سنت، از قول «عبید الله بن خاقان‏» ، یکى از درباریان عباسى (که از احترام او نسبت‏به امام یاد کردیم) مى‏نویسد:

«... هنگام در گذشت ابو محمد حسن بن على عسکرى-علیه السلام-معتمد، خلیفه عباسى حال مخصوصى پیدا کرد که ما از آن‏شگفت زده شدیم و فکر نمى‏کردیم چنین حالى در او (که خلیفه وقت‏بود و قدرت را در دست داشت) دیده شود. وقتى «ابو محمد» (امام عسکرى) رنجور شد، پنج نفر از اطرافیان خاص خلیفه که همه از فقیهان دربارى بودند، به خانه او گسیل شدند. معتمد به آنان دستور داد در خانه ابو محمد بمانند و هر چه روى مى‏دهد به او گزارش کنند، نیز عده‏اى را به عنوان پرستار فرستاد تا ملازم او باشند، و همچنین به «قاضى بن بختیار» فرمان داد ده نفر از معتمدین را انتخاب کند و به خانه ابو محمد بفرستد و آنان هر صبح و شام نزد او بروند و حال او را زیر نظر بگیرند. دو یا سه روز بعد به خلیفه خبر دادند حال ابو محمد سخت‏تر شده و بعید است‏بهتر شود. خلیفه دستور داد شب و روز ملازم خانه او باشند و آنان پیوسته ملازم خانه آن بزرگوار بودند تا پس از چند روزى رحلت فرمود. وقتى خبر درگذشت آن حضرت پخش شد، سامراء به حرکت در آمد و سراپا فریاد و ناله گردید و بازارها تعطیل و مغازه‏ها بسته شد. بنى هاشم، دیوانیان، امراى لشکر، قاضیان شهر، شعرا، شهود و گواهان و سایر مردم براى شرکت در مراسم تشییع حرکت کردند، سامراء در آن روز یادآور صحنه یامت‏بود!

وقتى جنازه آماده دفن شد، خلیفه برادر خود، «عیسى بن متوکل‏» ، را فرستاد تا بر جنازه آن حضرت نماز بگزارد. هنگامى که جنازه را براى نماز روى زمین گذاشتند، عیسى نزدیک رفت و صورت آن حضرت را باز کرد. و به علویان و عباسیان و قاضیان و نویسندگان و شهود نشان داد و گفت: این «ابو محمد عسکرى‏» است که به مرگ طبیعى درگذشته است و فلان و فلان از خدمتگزاران خلیفه نیز شاهد بوده‏اند! ! بعد روى جنازه را پوشاند و بر او نماز خواند، و فرمان داد براى‏دفن ببرند... »

البته این نماز جنبه تشریفاتى داشت و طرحى بود که رژیم حاکم براى لوث کردن ماجراى شهادت امام ریخته بود و چنانکه در میان دانشمندان شیعه مشهور است، حضرت مهدى-عج-به طور خصوصى بر جنازه پدر بزرگوارش، امام عسکرى-علیه السلام-نماز گزارد.

******************************

**********************************************************

******************************

شاگردان 

سمعانى در انساب نوشته است: ابومحمد احمد بن ابراهیم بن هاشم طوسى بلاذرى حافظ قرآن و واعظ، در مکه از امام اهل بیت ابومحمد حسن بن على بن محمد بن على بن موسى رضا (ع) روایت نقل کرده است.

ابن شهر آشوب در مناقب گوید: از یاران موثق او على بن جعفر قیم ابوالحسن (ع) و ابوهاشم داود بن قاسم جعفرى که پنج تن از امامان را درک کرده بود، و داود بن ابوزید نیشابورى و محمد بن على بن بلال و عبدالله بن جعفر حمیرى قمى و ابوعمر و عثمان بن سعید عمرى، زیات و سمان و اسحاق بن ربیع کوفى و ابوالقاسم جابر بن یزید فارسى و ابراهیم بن عبیدالله بن ابراهیم نیشابورى و از وکلاى آن حضرت محمد بن احمد بن جعفر و جعفر بن سهیل صیقل، این دو امامت پدر امام حسن عسکرى را نیز درک کرده بودند، و از اصحابش محمد بن حسن صفار و عبدوس عطا و سندى بن نیشابورى و ابوطالب حسن بن جعفر فأفاء و ابوالبخترى مودب ولد الحاج و دربان آن حضرت حسین بن روح نوبختى از آن حضرت روایت نقل کرده‏اند.

******************************

**********************************************************

******************************

******************************

**********************************************************

******************************

 

 


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
تعداد بازديد :
تاريخ : جمعه 03 بهمن 1393

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

زندگینامه حضرت امام عصر( عجّ )

******************************

**********************************************************

******************************

******************************

**********************************************************

******************************

 

ولادت تا شهادت پدر

حضرت مهدى (ع) در شب نیمه شعبان سال 255 در سر من راى و در روزگار خلافت معتمد دیده به جهان گشود. شیخ مفید گوید: پدرش امام حسن عسکرى (ع)، جز وى فرزندى نه آشکارا و نه پنهانى بر جاى نگذارد و او را نیز در پنهان و خفا نگهدارى فرمود. سن امام مهدى (ع)، به هنگام وفات پدرش پنج سال بود و در همان سنین اندک، خداوند حکمت و قضاوت به او عنایت فرموده بود و او را نشانه‏اى براى جهانیان قرار داده بود. به وى حکمت عنایت کرد چنان که به یحیى (ع) در کودکى حکمت داد و هم چنان که عیسى بن مریم (ع) را در گهواره به نبوت منصوب کرد او را نیز در کودکى به مقام امامت نصب کرد. عمر وى تا امروز (زمان نگارش این کتاب) که آخر ماه صفر از سال 1345 هجرى است، 1089 سال و شش ماه و پانزده روز مى‏باشد .
******************************

**********************************************************

******************************

اوصاف بدنى

در سنن ابوداوود آمده است که او در اخلاق به پیامبر همانند است ولى در صفات جسمى و بدنى به پیامبر شباهت ندارد. اما نعمانى در غیبت از امیرمؤمنان)ع) روایت کرده است که فرمود : او (مهدى) در خلق و در خلق شبیه پیامبر شماست. بر گونه راستش خالى است که گویى ستاره فروزانى است... در روایت دیگر آمده است که گویى چهره‏اش ستاره درخشانى است و در گونه راستش خال سیاهى است. در روایتى دیگر آمده است: دندانهاى پیشینش با یکدیگر فاصله دارند و موى دو طرف پیشانى او رفته است. و از امیرمؤمنان (ع) درباره ویژگى‏هاى ظاهرى آن حضرت روایت شده است که فرمود: او جوان و میانه بالاست خوشرو و خوش موى است و مردى است بلند پیشانى، درخشندگى چهره‏اش بر سیاهى موهاى صورت و سرش غلبه دارد. دو طرف موهایش رفته است. بینى عقابى و شکمى بزرگ دارد. بر ران راستش خال است و میان دندانهاى پیشینش فاصله وجود دارد.

از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود: او شخصى است سرخ و سفید با چشمانى گود و فرو رفته و ابروانى برجسته و پرپشت و شانه‏اى پهن و بر سرش حزاز و بر چهره‏اش نشانه‏اى است.

در اسعاف الراغبین نوشته صبان مصرى آمده است که مهدى جوانى است سیه چشم و کشیده ابرو و خمیده بینى (بینى عقابى) با ریشى انبوه و پرپشت که بر گونه و دست راستش خال دارد. در فصول المهمة نیز گفته شده است که رنگ چهره آن حضرت بین گندمى و سپیدى است. بعدا خواهد آمد که چون آن حضرت ظهور کند سالخورده اما جوان چهره است به طورى که بیننده گمان مى‏کند وى چهل سال یا کمتر از آن دارد.

******************************

**********************************************************

******************************

شناخت مختصرى از زندگانى امام زمان (عج(

دوازدهمین پیشواى معصوم، حضرت حجة بن الحسن المهدى، امام زمان-عجل الله تعالى فرجه-در نیمه شعبان سال 255 هجرى در شهر «سامراء» دیده به جهان گشود. او همنام پیامبر اسلام (م ح م د) و همکنیه آن حضرت (ابو القاسم) است.  ولى پیشوایان معصوم از ذکر نام اصلى او نهى فرموده‏اند.

از جمله القاب آن حضرت، حجت، قائم، خلف صالح، صاحب الزمان ، بقیة الله است و مشهورترین آنها «مهدى‏» مى‏باشد.

پدرش، پیشواى یازدهم حضرت امام حسن عسکرى-علیه السلام-و مادرش، بانوى گرامى « نرجس‏ » است که بنام « ریحانه‏ » ،

« سوسن‏ » و « صقیل‏ » نیز از او یاد شده است. میزان فضیلت و معنویت نرجس خاتون تا آن حد، والا بود که « حکیمه‏ » خواهر امام هادى-علیه السلام-که خود از بانوان عالیقدر خاندان امامت‏بود، او را سرآمد و سرور خاندان خویش، و خود را خدمتگزار او مى‏نامید.

حضرت مهدى دو دوره غیبت داشت: یکى کوتاه مدت (غیبت صغرى) و دیگرى دراز مدت (غیبت کبرى).اولى، از هنگام تولد تا پایان دوران نیابت‏خاصه ادامه داشته و دومى، با پایان دوره نخست آغاز شد و تا هنگام ظهور و قیام آن حضرت طول خواهد کشید.

تولد حضرت مهدى علیه السلام از دیدگاه علماى اهل سنت

چنانکه در صفحات آینده توضیح خواهیم داد، اعتقاد به موضوع مهدویت اختصاص به شیعه ندارد، بلکه بر اساس روایات فراوانى که از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم رسیده، علماى اهل سنت نیز این موضوع را قبول دارند. منتها آنان نوعا تولد حضرت مهدى را انکار مى‏کنند و مى‏گویند: شخصیتى که پیامبر اسلام از قیام او (پس از غیبت) خبر داده، هنوز متولد نشده است و در آینده تولد خواهد یافت!

با این حال تعداد قابل توجهى از مورخان و محدثان اهل سنت، تولد آن حضرت را در کتب خود ذکر کرده و آن را یک واقعیت دانسته‏اند. بعضى از پژوهشگران بیش از صد نفر از آنان را معرفى کرده‏اند.

دیدار حضرت مهدى علیه السلام

چنانکه در سیره امام حسن عسکرى-علیه السلام-بتفصیل نگاشتیم، از آنجا که حکومت‏ستمگر عباسى، به منظور دستیابى به فرزند آن حضرت و کشتن او، خانه امام را سخت تحت کنترل و مراقبت قرار داده بود، تولد حضرت مهدى-علیه السلام-بر اساس طرح دقیق و منظمى که پیشاپیش، از سوى امام در این مورد ریخته شده بود، کاملا به صورت مخفى و دور از چشم مردم (و حتى شیعیان) صورت گرفت.

مستندترین گزارش در این زمینه، از طرف «حکیمه‏» عمه حضرت عسکرى-علیه السلام-رسیده که از نزدیک شاهد تولد حضرت مهدى-علیه السلام-بوده است. اما باید توجه داشت که این پنهانکارى به آن معنا نیست که بعدها یعنى در مدت 5-6 سال آغاز عمر او، که امام یازدهم در حال حیات بود، کسى آن بزرگوار را ندیده بود، بلکه-چنانکه یک نمونه از آن را در زندگانى حضرت عسکرى نوشتیم-افراد خاصى از شیعیان در فرصتهاى مناسب و گوناگون به دیدار آن حضرت نائل مى‏شدند تا به تولد و وجود وى یقین حاصل کنند و در موقع لزوم به شیعیان دیگر اطلاع دهند.

دانشمندان ما جریان این دیدارها را به صورت گسترده گزارش کرده‏اند ، ولى شاید مهمترین آنها دیدار چهل تن از اصحاب امام عسکرى-علیه السلام-با آن حضرت باشد که تفصیل آن بدین قرار بوده است:

« حسن بن ایوب بن نوح » مى‏گوید:

ما براى پرسش درباره امام بعدى، به محضر امام عسکرى-علیه السلام-رفتیم. در مجلس آن حضرت چهل نفر حضور داشتند. عثمان بن سعید عمرى[ یکى از وکلاى بعدى امام زمان ] بپاخاست و عرض کرد: مى‏خواهم از موضوعى سؤال کنم که درباره آن از من داناترى. امام فرمود: بنشین. عثمان با ناراحتى خواست از مجلس خارج شود. حضرت فرمود: هیچ کس از مجلس بیرون نرود. کسى بیرون نرفت و مدتى گذشت. در این هنگام، امام، عثمان را صدا کرد. او بپاخاست. حضرت فرمود: مى‏خواهید به شما بگویم که براى چه به اینجا آمده‏اید؟ همه گفتند: بفرمایید. فرمود: براى این به اینجا آمده‏اید که از حجت و امام پس از من بپرسید. گفتند: بلى. در این هنگام پسرى نورانى همچون پاره ماه که شبیه‏ترین مردم به امام عسکرى-علیه السلام-بود، وارد مجلس شد. حضرت با اشاره به او فرمود:

« این، امام شما بعد از من و جانشین من در میان شما است. فرمان او را اطاعت کنید و پس از من اختلاف نکنید که در این صورت هلاک مى‏شوید و دینتان تباه مى‏گردد... »

علل سیاسى-اجتماعى غیبت

شکى نیست که رهبرى پیشوایان الهى به منظور هدایت مردم به سر منزل کمال مطلوب است و این امر در صورتى میسر است که آنها آمادگى بهره بردارى از این هدایت الهى را داشته باشند. اگر چنین زمینه مساعدى در مردم وجود نداشته باشد، حضور پیشوایان آسمانى در بین مردم ثمرى نخواهد داشت.

متاسفانه فشارها و تضییقاتى که بویژه از زمان امام جواد-علیه السلام-به بعد بر امامان وارد شد، و محدودیتهاى فوق العاده‏اى که برقرار گردید-به طورى که فعالیتهاى امام یازدهم و دوازدهم را به حداقل رسانید-نشان داد که زمینه‏مساعد جهت‏بهره‏مندى از هدایتها و راهبریهاى امامان در جامعه (در حد نصاب لازم) وجود ندارد. از اینرو حکمت الهى اقتضا کرد که پیشواى دوازدهم، بتفصیلى که خواهیم گفت، غیبت اختیار کند تا موقعى که آمادگى لازم در جامعه به وجود آید.

البته همه اسرار غیبت‏بر ما روشن نیست ولى شاید نکته‏اى که گفتیم رمز اساسى غیبت‏باشد. در روایات ما، در زمینه علل و اسباب غیبت، روى سه موضوع تکیه شده است:

الف - آزمایش مردم

چنانکه مى‏دانیم یکى از سنتهاى ثابت الهى، آزمایش بندگان و انتخاب صالحان و گزینش پاکان است. صحنه زندگى همواره صحنه آزمایش است تا بندگان از این راه در پرتو ایمان و صبر و تسلیم خویش در پیروى از اوامر خداوند تربیت‏یافته و به کمال برسند و استعدادهاى نهفته آنان شکوفا گردد.

در اثر غیبت‏حضرت مهدى، مردم آزمایش مى‏شوند: گروهى که ایمان استوارى ندارند، باطنشان ظاهر مى‏شود و دستخوش شک و تردید مى‏گردند و کسانى که ایمان در اعماق قلبشان ریشه دوانده است، به سبب انتظار ظهور آن حضرت و ایستادگى در برابر شدائد، پخته‏تر و شایسته‏تر مى‏گردند و به درجات بلندى از اجر و پاداش الهى نائل مى‏گردند.

امام موسى بن جعفر-علیه السلام-فرمود: هنگامى که پنجمین فرزندم غایب شد، مواظب دین خود باشید، مبادا کسى شما را از دین خارج کند. او ناگزیر غیبتى خواهد داشت، به طورى که گروهى از مؤمنان از عقیده خویش بر مى‏گردند. خداوند به وسیله غیبت، بندگان خویش را آزمایش‏مى‏کند...

از سخنان پیشوایان اسلام بر مى‏آید که آزمایش به وسیله غیبت‏حضرت مهدى، از سخت‏ترین آزمایشهاى الهى است (17) . و این سختى از دو جهت است:

1- از جهت اصل غیبت، که چون بسیار طولانى مى‏شود بسیارى از مردم دستخوش شک و تردید مى‏گردند. برخى در اصل تولد و برخى دیگر در دوام عمر آن حضرت شک مى‏کنند و جز افراد آزموده و مخلص و داراى شناخت عمیق، کسى بر ایمان و عقیده به امامت آن حضرت باقى نمى‏ماند. پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم ضمن حدیث مفصلى مى‏فرماید: مهدى از دیده شیعیان و پیروانش غایب مى‏شود و جز کسانى که خداوند دلهاى آنان را جهت ایمان، شایسته قرار داده، در اعتقاد به امامت او استوار نمى‏مانند.

2- از نظر سختیها و فشارها و پیشامدهاى ناگوار که در دوران غیبت رخ مى‏دهد و مردم را دگرگون مى‏سازد، به طورى که حفظ ایمان و استقامت در دین، کارى سخت دشوار مى‏گردد و ایمان مردم در معرض مخاطرات شدید قرار مى‏گیرد.

ب - حفظ جان امام

خداوند، به وسیله غیبت، امام دوازدهم را از قتل حفظ کرده است، زیرا اگر آن حضرت از همان آغاز زندگى در میان مردم ظاهر مى‏شد، او رامى‏کشتند ( چنانکه تفصیل آن را نوشتیم ) . بر این اساس اگر پیش از موعد مناسب نیز ظاهر شود، باز جان او به خطر مى‏افتد و به انجام ماموریت الهى و اهداف بلند اصلاحى خود موفق نمى‏گردد.

« زراره‏ » ، یکى از یاران امام صادق-علیه السلام-مى‏گوید: امام صادق-علیه السلام-فرمود: امام منتظر، پیش از قیام خویش مدتى از چشمها غایب خواهد شد.

عرض کردم: چرا؟

فرمود: بر جان خویش بیمناک خواهد بود.

ج - آزادى از یوغ بیعت‏با طاغوتهاى زمان

پیشواى دوازدهم، هیچ رژیمى را، حتى از روى تقیه، به رسمیت نشناخته و نمى‏شناسد. او مامور به تقیه از هیچ حاکم و سلطانى نیست و تحت‏حکومت و سلطنت هیچ ستمگرى در نیامده و در نخواهد آمد، چرا که مطابق وظیفه خود عمل مى‏کند و دین خدا را به طور کامل و بى هیچ پرده پوشى و بیم و ملاحظه‏اى اجرا مى‏کند. بنابراین جاى هیچ عهد و میثاق و بیعت‏با کسى و مراعات و ملاحظه نسبت‏به دیگران باقى نمى‏ماند.

« حسن بن فضال‏ » مى‏گوید: امام هشتم فرمود: گویى شیعیانم را مى‏بینم که هنگام مرگ سومین فرزندم [ امام حسن عسکرى ] در جستجوى امام خود، همه جا را مى‏گردند اما او را نمى‏یابند.

عرض کردم: چرا غایب مى‏شود؟

فرمود: براى اینکه وقتى با شمشیر قیام مى‏کند، بیعت کسى در گردن وى‏نباشد.

غیبت صغرى و کبرى

چنانکه گفتیم، غیبت امام مهدى به دو دوره تقسیم مى‏شود: «غیبت صغرى‏» و «غیبت کبرى‏» .

غیبت صغرى از سال 260 هجرى (سال شهادت امام یازدهم) تا سال 329 (سال در گذشت آخرین نایب خاص امام) یعنى حدود 69 سال بود. در دوران غیبت صغرى، ارتباط شیعیان با امام بکلى قطع نبود و آنان، به گونه‏اى خاص و محدود، با امام ارتباط داشتند.

توضیح آنکه: در طول این مدت، افراد مشخصى (که ذکرشان خواهد آمد) به عنوان « نایب خاص ‏» با حضرت در تماس بودند و شیعیان مى‏توانستند به وسیله آنان مسائل و مشکلات خویش را به عرض امام برسانند و توسط آنان پاسخ دریافت دارند و حتى گاه به دیدار امام نائل شوند. از اینرو مى‏توان گفت در این مدت، امام، هم غایب بود و هم نبود.

این دوره را مى‏توان دوران آماده سازى شیعیان براى غیبت کبرى دانست که‏طى آن، ارتباط شیعیان با امام، حتى در همین حد نیز قطع شد و مسلمانان موظف شدند در امور خود به نایبان عام آن حضرت، یعنى فقهاى واجد شرائط و آشنایان به احکام اسلام، رجوع کنند.

اگر غیبت کبرى یکباره و ناگهان رخ مى‏داد، ممکن بود موجب انحراف افکار شود و ذهنها آماده پذیرش آن نباشد. اما گذشته از زمینه سازیهاى مدبرانه امامان پیشین، در طول غیبت صغرى، بتدریج ذهنها آماده شد و بعد، مرحله غیبت کامل آغاز گردید. همچنین امکان ارتباط نایبان خاص با امام در دوران غیبت صغرى، و نیز شرفیابى برخى از شیعیان به محضر آن حضرت در این دوره، مسئله ولادت و حیات آن حضرت را بیشتر تثبیت کرد.

با سپرى شدن دوره غیبت صغرى، غیبت کبرى و دراز مدت امام آغاز گردید که تا کنون نیز ادامه دارد و پس از این نیز تا زمانى که خداوند اذن ظهور و قیام به آن حضرت بدهد، ادامه خواهد داشت.

غیبت دو گانه امام دوازدهم، سالها پیش از تولد او توسط امامان قبلى، پیشگویى شده و از همان زمان توسط راویان و محدثان، حفظ و نقل و در کتابهاى حدیث ضبط شده است که به عنوان نمونه به نقل چند حدیث در این زمینه اکتفا مى‏کنیم:

1- امیر مؤمنان-علیه السلام-فرمود:

[ امام ]غایب ما، دو غیبت‏خواهد داشت که یکى طولانى‏تر از دیگرى خواهد بود. در دوران غیبت او، تنها کسانى در اعتقاد به امامتش پایدار مى‏مانند که داراى یقینى استوار و معرفتى کامل باشند. (24) -امام باقر-علیه السلام-فرمود:

[ امام ] قائم دو غیبت‏خواهد داشت که در یکى از آن دو، خواهند گفت: او مرده است...

3- ابو بصیر مى‏گوید: به امام صادق-علیه السلام-عرض کردم: امام باقر مى‏فرمود: قائم آل محمد صلى الله علیه و آله و سلم دو غیبت‏خواهد داشت که یکى طولانى‏تر از دیگرى خواهد بود.

امام صادق-علیه السلام-فرمود: بلى، چنین است...

4- حضرت صادق-علیه السلام-فرمود:

امام قائم دو غیبت‏خواهد داشت: یکى کوتاه مدت و دیگرى دراز مدت...

سیر تاریخ، صحت این پیشگوییها را تایید کرد و همچنانکه پیشوایان قبلى فرموده بودند، غیبتهاى دوگانه امام عینیت‏ یافت.

نواب خاص ( نواب اربعه )

 

نایبان خاص حضرت مهدى در دوران غیبت صغرى، چهار تن از اصحاب با سابقه امامان پیشین و از علماى پارسا و بزرگ شیعه بودند که «نواب اربعه‏» نامیده شده‏اند. اینان به ترتیب زمانى عبارت بودند از:

1- ابو عمرو عثمان بن سعید عمرى، 2- ابو جعفر محمد بن عثمان بن سعید عمرى، 3- ابو القاسم حسین بن روح نوبختى، 4- ابو الحسن على بن محمد سمرى.

البته امام زمان-علیه السلام-وکلاى دیگرى نیز در مناطق مختلف مانند: بغداد، کوفه، اهواز، همدان، قم، رى، آذربایجان، نیشابور و... داشت که یا به وسیله این چهار نفر، که در راس سلسله مراتب وکلاى امام قرار داشتند، امور مردم را به عرض حضرت مى‏رساندند و از سوى امام در مورد آنان « توقیع‏ » هایى صادر مى‏شده است.  و یاآن گونه که بعضى از محققان احتمال داده‏اند سفارت و وکالت این چهار نفر، وکالتى عام و مطلق بوده ولى دیگران در موارد خاصى وکالت و نیابت داشته‏اند . مانند:

محمد بن جعفر اسدى، احمد بن اسحاق اشعرى قمى، ابراهیم بن محمد همدانى، احمد بن حمزة بن الیسع ، محمد بن ابراهیم بن مهزیار ، حاجز بن یزید، محمد بن صالح ،ابو هاشم داود بن قاسم جعفرى،محمد بن على بن بلال،عمر اهوازى، وابو محمد وجنائى .

1- ابو عمرو عثمان بن سعید عمرى

عثمان بن سعید از قبیله بنى اسد بود و به مناسبت‏سکونت در شهر سامراء، « عسکرى ‏» نیز نامیده مى‏شد. در محافل شیعه از او به نام « سمان‏ » (-روغن فروش) یاد مى‏شد، زیرا به منظور استتار فعالیتهاى سیاسى، روغن فروشى مى‏کرد و اموال متعلق به امام را، که شیعیان به وى تحویل مى‏دادند، در ظرفهاى روغن قرار داده به محضر امام عسکرى مى‏رساند. او مورد اعتماد و احترام عموم شیعیان بود. گفتنى است که عثمان بن سعید قبلا نیز از وکلا و یاران مورد اعتماد حضرت هادى و حضرت عسکرى-علیهما السلام-بوده است. «احمد بن اسحاق‏» که خود از بزرگان شیعه مى‏باشد، مى‏گوید:

روزى به محضر امام هادى رسیدم و عرض کردم: من گاهى غایب و گاهى (در اینجا) حاضرم و وقتى هم که حاضرم همیشه نمى‏توانم به حضور شما برسم. سخن چه کسى را بپذیرم واز چه کسى فرمان ببرم؟

امام فرمود: « این ابو عمرو (عثمان بن سعید عمرى) ، فردى امین و مورد اطمینان من است، آنچه به شما بگوید، از جانب من مى‏گوید و آنچه به شما برساند، از طرف من مى‏رساند» .

احمد بن اسحاق مى‏گوید: پس از رحلت امام هادى-علیه السلام-روزى به حضور امام عسکرى-علیه السلام-شرفیاب شدم و همان سؤال را تکرار کردم.

حضرت مانند پدرش فرمود: این ابو عمرو مورد اعتماد و اطمینان امام پیشین، و نیز طرف اطمینان من در زندگى و پس از مرگ من است. آنچه به شما بگوید از جانب من مى‏گوید و آنچه به شما برساند از طرف من مى‏رساند.

پس از رحلت امام عسکرى، مراسم تغسیل و تکفین و خاکسپارى آن حضرت‏را، در ظاهر، عثمان بن سعید انجام داد. نیز همو بود که روزى در حضور جمعى از شیعیان به فرمان امام عسکرى-علیه السلام-و به نمایندگى از طرف آن حضرت، اموالى را که گروهى از شیعیان یمن آورده بودند، از آنان تحویل گرفت و امام در برابر اظهارات حاضران مبنى بر اینکه با این اقدام حضرت، اعتماد و احترامشان نسبت‏به عثمان بن سعید افزایش یافته است، فرمود: گواه باشید که عثمان بن سعید وکیل من است، و پسرش محمد نیز، وکیل پسرم مهدى خواهد بود. همچنین، در پایان دیدار چهل نفر از شیعیان با حضرت مهدى-که شرح آن در اوائل این بخش گذشت-حضرت خطاب به حاضران فرمود:

آنچه عثمان [ بن سعید ] مى‏گوید، از او بپذیرید، مطیع فرمان او باشید، سخنان او را بپذیرید، او نماینده امام شماست و اختیار با اوست.

تاریخ وفات عثمان بن سعید روشن نیست. برخى احتمال داده‏اند او بین سالهاى 260-267 درگذشته باشد و برخى دیگر فوت او را در سال 280 دانسته‏اند.

******************************

**********************************************************

******************************

بارزه با مدعیان دروغین نیابت

مبارزه با غلات و مدعیان دروغین بابیت و نیابت و وکالت و افشاى ادعاهاى باطل آنان را نیز باید به فعالیتهاى نواب اربعه افزود. چنانکه در سیره امام هادى توضیح دادیم، گروهى از افراد منحرف و جاه طلب با طرح مطالب بى‏اساس از قبیل ربوبیت و الوهیت ائمه، مقاماتى براى خود ادعا مى‏کردند و به نام امام از مردم خمس یا وجوه دیگر را مى‏گرفتند و این موضوع موجبات بدنامى شیعه را فراهم ساخته و مشکلاتى براى ائمه ایجاد مى‏کرد.

در عصر غیبت صغرى، علاوه بر اینها، افراد دیگرى پیدا شدند که به دروغ مدعى سفارت و نیابت‏خاص امام بودند و در اموال متعلق به امام تصرفات بیمورد نموده و در مسائل فقهى و اعتقادى، سخنان گمراه کننده بر زبان مى‏راندند. اینجا بود که نواب خاص، با رهنمود امام، به مقابله با آنان بر مى‏خاستند و گاه در طرد و لعن آنان از ناحیه حضرت، توقیع صادر مى‏شد.

ابو محمد شریعى، محمد بن نصیر نمیرى، احمد بن هلال کرخى، ابو طاهر محمد بن على بن بلال، حسین بن منصور حلاج و محمد بن على شلمغانى از این گروه بودند.

شلمغانى قبلا از فقهاى شیعه شمرده مى‏شد و حتى کتابى به نام «تکلیف‏» نوشته بود، ولى بعدها به غلو و انحراف کشده شد و افکارى کفر آمیز مطرح کرد. از آن جمله، بر روى نظریه حلول تاکید مى‏کرد و مى‏گفت: روح پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم در پیکر محمد بن عثمان ( سفیر دوم ) ، روح امیر مؤمنان-علیه السلام-در کالبد حسین بن روح ( نایب خاص سوم ) و روح حضرت فاطمه -علیها السلام-در بدن ام کلثوم، دختر محمدبن عثمان حلول کرده است.

حسین بن روح، این عقیده را کفر و الحاد معرفى کرده آن را از نوع عقاید مسیحیان در مورد حضرت مسیح شمرد و او را طرد نمود و با افشاى افکار باطلش او را در میان قومش رسوا ساخت. با توجه به نقش تخریبى شلمغانى بود که در ذیحجه سال سیصد و دوازده، توقیعى توسط حسین بن روح در لعن و تکفیر و ارتداد او صادر گردید و سرانجام در سال 323 کشته شد.

******************************

**********************************************************

******************************

******************************

**********************************************************

******************************

 

 

 


برچسب‌ها:
ارسال توسط sabokbalaneasheg
صفحه قبل1...7891011...21صفحه بعد